﴿۱۳﴾ وَيَضِيقُ صَدْرِي وَلَا يَنْطَلِقُ لِسَانِي فَأَرْسِلْ إِلَى هَارُونَ
﴿۱۳﴾ وَيَضِيقُ صَدْرِي وَلَا يَنْطَلِقُ لِسَانِي فَأَرْسِلْ إِلَى هَارُونَ
و سينه ام تنگ ميشود، و زبانم به قدر كافي گويا نيست (به برادرم) هارون نيز رسالت ده (تا مرا ياري كند).
(و يضيق صدرى و لا ينطلق لسانى ) - دو فعل (يضيق و ينطلق ) هر دو مرفوعند، چون معطوفند به اخاف در نتيجه عذرى كه موسى آورد سه چيز بوده، اول ترس از اينكه تكذيبش كنند، دوم اينكه حوصله اش سر آيد و تاب مقاومت نداشته باشد، سوم اينكه بيانش از اداى دعوت خود قاصر باشد.
ولى در قرائت يعقوب و غير او دو فعل يضيق و ينطلق به نصب قرائت شده، تا عطف بر (يكذبون ) باشد و اين قرائت با طبع معنا سازگارتر است بنابراين، عذر موسى (عليه السلام) تنها همان عذر اولى است، يعنى ترس از تكذيب، و دو تاى ديگر نتيجه عذر اولى است.به عبارت روشن تر، عذر تنها تكذيب مردم است، كه به سر آمدن حوصله و كندى زبان مى آورد و اين معنا، علاوه بر سازگارى اش با طبع قضيه، با آيات ديگر اين داستان - كه در سوره هاى ديگر خواهيم خواند -
سازگارتر است، چون در آنها يك عذر آمده كه همان ترس از تكذيب است
(يك) چون خائفم ﴿يَضِيقُ صَدْرِي﴾ (دو) چون خائفم ﴿لاَ يَنطَلِقُ لِسَانِي﴾
پس جمله مورد بحث جمله اى است متفرع بر جمله (من مى ترسم ) و در حقيقت جمله (من مى ترسم) و فروعاتى كه بر آن متفرع شده از قبيل دلتنگى و گير كردن زبان، مقدمه بوده براى همين كه در جمله مورد بحث رسالت را براى هارون درخواست كند، تا در كار رسالتش شريك و ياور باشد. آرى منظور از اين مقدمه اين بوده كه رسالت و مأموريتش با تصديق هارون و يارى او بهتر و سريعتر انجام شود، نه اينكه خواسته باشد از زير بار سنگين رسالت شانه خالى كند
در تفسير روح المعانى گفته : يكى از ادله اى كه بر اين معنا دلالت مى كند اين است كه : جمله (فارسل)، بين سه جمله اول و جمله چهارم يعنى (و لهم على ذنب ) قرار گرفته چون اين قرار داشتن اعلام مى كند كه با جمله چهارم ارتباطى دارد و اگر سخنان موسى از باب تعلل و شانه خالى كردن بود، مى بايستى جمله : (فارسل ) آخر همه جملات در آيد، نه ما قبل آخر
و اين دليلى كه روح المعانى آورده دليل خوبى است، ولى از آن روشنتر آيه (قال رب انى قتلت منهم نفسا فاخاف ان يقتلون و اخى هرون هو افصح منى لسانا فارسله معى ردءا يصدقنى انى اخاف ان يكذبون ) مى باشد كه به صراحت مى فهماند: منظور موسى (عليه السلام) از اين سخنان تعلل نبوده، بلكه مى خواسته كار دعوتش صحيح تر و راهش به هدف نزديك تر شود
آنچه مربوط به سؤالات اين بخش است كه ﴿وَيَضِيقُ صَدْرِي وَلاَ يَنطَلِقُ لِسَانِي﴾, اينكه حضرت به خداي
سبحان عرض كرد زبانم باز نيست, اين حصر نشده كه علّتش فقط آن ﴿عُقْدَةً مِن لِسَانِي﴾[12] باشد گاهي ممكن است انسان در اثر عقدهاي كه در زبان اوست زبانش باز و شفاف نباشد گاهي در اثر خوف و هراس سياسي يا اجتماعي كه بر او تحميل شده ممكن است زبانش گويا نباشد خب همين عدم انطلاق لسان كه زبان باز نيست تا حرف بزند براي هارون(سلام الله عليه) هم بود با اينكه او طبق بيان حضرت موسي(سلام الله عليه) ﴿أَفْصَحُ مِنِّي لِسَاناً﴾[13] بود وقتي سامري آن فتنه را به پا كرده وجود مبارك هارون ساكت شد هيچ حرفي نزد وقتي وجود مبارك موسي(سلام الله عليهما) گفت چرا اعتراض نكردي؟ عرض كرد ﴿خَشِيتُ أَن تَقُولَ فَرَّقْتَ بَيْنَ بَنِي إِسْرائِيلَ﴾[14] من ميترسيدم كه تو بعد اعتراض كني كه چرا بين اينها اختلاف انداختي خب اين خوف باعث عدم انطلاق زبان هارون شد با اينكه طبق بيان حضرت موسي(عليهما السلام)﴿أَفْصَحُ مِنِّي لِسَاناً﴾ بود معناي عدم انطلاق اين نيست كه من با لكنت حرف ميزنم گاهي زبانم بسته است اين بسته بودن زبان گاهي در اثر عقده في لسان است گاهي در اثر هراس است گاهي در اثر تحميل سياسي, اجتماعي يا امور و علل ديگر است هرگز ﴿لاَ يَنطَلِقُ لِسَانِي﴾ مفيد حصر نيست كه مثلاً تنها سبب همان ﴿عُقْدَةً مِن لِسَانِي﴾ باشد.
اينكه وجود مبارك موسي به خدا عرض كرد ﴿إِنِّي أَخَافُ أَن يُكَذِّبُونِ ٭ وَيَضِيقُ صَدْرِي وَلاَ يَنطَلِقُ لِسَانِي﴾ اين دو امر را در كنار آن ذكر كرده يعني وقتي كه من رفتم آنجا زبانم بند ميآيد. خصوصيت فرعون هم اين است كه او ﴿ذِي الأوْتَادِ﴾ بود اصلاً به ميخ ميبست با ديگر سلاطين فرق ميكرد ﴿فِرْعَوْنُ ذِي الأوْتَادِ﴾[15] همين است ميخكوب ميكرد به ميخ ميبست هيچ كدام از آن حكّام به «ذيالاوتاد» بودن كه شهرت نيافتند اينكه خدا فرمود: ﴿إِنَّ فِرْعَوْنَ عَلاَ فِي الْأَرْضِ﴾[16] همين بود ساليان متمادي اين بنياسرائيل را به عنوان برده نگه ميداشت طرزي قصر ساخته كه ﴿هذِهِ الْأَنْهَارُ تَجْرِي مِن تَحْتِي﴾[17] خب چنين قدرتي كه ذيالأوتاد باشد ﴿عَلاَ فِي الْأَرْضِ﴾ باشد جزء طغات و مفسدين باشد يك آدم ساده بخواهد برود آنجا حرف بزند خب زبان بند ميآيد ديگر ولي وقتي ذات اقدس الهي فرمود: ﴿كَلَّا﴾ اينها رفتند در كمال فصاحت و شهامت حرفهايشان را زدند اگر اين فيض الهي نباشد اولاً راهش نميدهند بعد آن جلال و جبروت اين را ميگيرد
خدا فرمود: ﴿كَلّا فَاذْهَبَا بِآيَاتِنَا﴾ رفتند و در كمال فصاحت اين حرفهايشان را زدند ديگر زبان بند نيامد با اينكه عقده در لسانش بود بيش از صد بار قرآن كريم نام مبارك موسي را برده در هيچ جا ندارد كه او در گفتگو كم آورده باشد كه اين طور نيست بعد از اينكه فرمود: ﴿كَلّا فَاذْهَبَا بِآيَاتِنَا﴾ اين قاهرانه و مقتدرانه رفته.
براي اينكه اين كسي كه ﴿ذِي الأوْتَادِ﴾ است با اين ﴿ذِي الأوْتَادِ﴾ با ابزار عادي كه نميشود درافتاد كه اما ﴿إِنَّ رَبَّكَ لَبِالْمِرْصَادِ﴾[21] اگر خداي سبحان توفيق بدهد آن ديگر خوف عقلاني به امنيّت عقلاني تبديل ميشود يك آدم عاقل با دست خالي با ﴿ذِي الأوْتَادِ﴾ درگير نميشود كه مگر ﴿يُذَبِّحُونَ أَبْنَاءَكُمْ﴾[22] كم بود ﴿إِنَّ فِرْعَوْنَ عَلاَ فِي الْأَرْضِ﴾[23] كم بود ﴿أَنْ عَبَّدتَّ بَنِي إِسْرَائِيلَ﴾ كم بود كارش همين بود خب اين كشتار روزانهاش كه مشهود بود, كسي كه زندان رسمياش به ميخ بستن باشد خب ترس از چنين آدمي ترس معقول است ديگر ولي وقتي ذات اقدس الهي فرمود برو اين خوف عقلي ميشود امن عقلي گفتند چشم! ديگر با ترس كه نرفتند آنجا كه رفتند با امنيّت رفتند با قدرت رفتند بالاتر از قدرت, با اقتدار رفتند حرفهايشان را زدند
خدايا من مأموريتت را با جان ميپذيرم ولي به جبرئيل(سلام الله عليه) بگو كه درِ خانه هارون را هم بزند او را هم وزير من قرار بدهد عرض نكرد خدايا «أرسل هارون» هارون را رسول خود قرار بده عرض كرد ﴿فَأَرْسِلْ إِلَي هَارُونَ﴾ يعني آنچه به من فرمودي اطاعت ميكنم ولي به جبرئيل بگو پيام شما را به او هم برساند اينچنين نبود كه ـ معاذ الله ـ وجود مبارك موساي كليم عرض كند خدايا اين مأموريت را به هارون بده عرض كرد من پذيرفتم ولي به اين پيك آسمانيتان امر كنيد كه به سراغ برادرم برود او را وزير من قرار بدهد
این سوال ایجاد میشود که مگر خدا نمیدانست که حضرت موسی چه نیازی دارد که به او بدهد. این مثل همان دعا کردن
است. که ما وظیفه دعا داریم با اینکه خدا میداند.
کای کمینه بخششت ملک جهان
من چه گویم چون تو میدانی نهان
ای همیشه حاجت ما را پناه
بار دیگر ما غلط کردیم راه
لیک گفتی گرچه میدانم سرت
زود هم پیدا کنش بر ظاهرت