(13) وَاضْرِبْ لَهُم مَّثَلاً أَصْحَابَ الْقَرْيَةِ إِذْ جَاءَهَا الْمُرْسَلُونَ
(13) وَاضْرِبْ لَهُم مَّثَلاً أَصْحَابَ الْقَرْيَةِ إِذْ جَاءَهَا الْمُرْسَلُونَ
(۱۳)براي آنها «اصحاب قريه» را مثال بزن، هنگامي كه فرستادگان خدا به سوي آنها آمدند.
… اين آيات و چندين آيه بعد كه مجموعا 18 آيه را تشكيل ميدهد سرگذشتى از چند تن از پيامبران پيشين كه مامور هدايت قوم مشرك و بت پرستى بودند كه قرآن از آنها به عنوان اصحاب القريه ياد كرده و آنها به مخالفت برخاستند و آنان را تكذيب كردند و سرانجام به عذاب دردناكى گرفتار شدند بيان مى كند، تا هم هشدارى باشد براى مشركان مكه ، و هم تسلى و دلدارى باشد براى پيامبر و مومنان اندك آن روز…
نخست مى فرمايد: (براى آنها اصحاب قريه را مثال بزن هنگامى كه فرستادگان خدا به سوى آنها آمدند (و اضرب لهم مثلا اصحاب القريه اذ جائها المرسلون ).
(قريه ) در اصل نام براى محلى است كه مردم در آن جمع ميشوند… مفهوم گسترده اى دارد كه هم شهرها را شامل ميگردد و هم روستاها را، هر چند در زبان فارسى معمولى تنها به روستا اطلاق ميشود، ولى در لغت عرب و در قرآن مجيد كرارا به شهرهاى مهم و عمده مانند (مصر) و (مكه) و امثال آن اطلاق شده است.
در اينكه اين شهر كداميك از شهرها بوده است معروف و مشهور در ميان مفسران اين است كه (انطاكيه) از شهرهاى شامات بوده است ، و اين شهر يكى از شهرهاى بسيار معروف روم قديم بوده ، و هم اكنون از نظر جغرافيائى جزء قلمرو كشور تركيه است…
به هر حال از آيات اين سوره به خوبى بر مى آيد كه اهل اين شهر بت پرست بودند و اين رسولان براى دعوت آنها به سوى توحيد و مبارزه با شرك آمده بودند.
فرمود: ﴿وَاضْرِبْ لَهُم مَّثَلاً﴾ داستاني را براي مردم شرح بده. اين «اصحاب قريه» را گفتند براي انطاكيه است و امثال انطاكيه؛ حالا قرآن كريم روي اين قريه كه كدام عصر و مصر بود خيلي تكيه نميكند مگر در بعضي از موارد ضروري; لذا در هيچ جا تاريخ را ذكر نميكند كه در چه عصري بود.
فرستادههايي آمدند اين ﴿الْمُرْسَلُونَ﴾ معلوم نيست كه چه كسي اينها را فرستاد اما ﴿إِذْ أَرْسَلْنَا﴾ ذات اقدس الهي به خود اسناد ميدهد. اگر هم ثابت شده باشد كه پيامبر او مثل حضرت عيسي(سلام الله عليه) برای مردم انطاكيه فرستاده … اين صادق است براي اينكه اينچنين نيست كه ﴿وَ مَا يَنطِقُ عَنِ الْهَوَي﴾[26] مخصوص پيغمبر اسلام(صلّي الله عليه و آله و سلّم) باشد وجود مبارك عيسي هم ﴿مَا يَنطِقُ عَنِ الْهَوَي﴾ موسي هم ﴿مَا يَنطِقُ عَنِ الْهَوَي﴾ چون پيغمبر كه معصوم است فقط حرف خدا را نقل ميكند ديگر ممكن نيست كه حرف خودش را نقل بكند منتها حالا عصمت, نبوّت, رسالت درجاتي دارد. هيچ پيامبري از نزد خودش سخن نميگويد ﴿مَا يَنطِقُ عَنِ الْهَوَي﴾چه پيغمبر ما و چه پيغمبران گذشته(عليهم السلام) اگر هم كساني را فرستادند آنها هم «عنالله» بود.
برخيها گفتند اينها فرستادههاي حضرت عيسي بودند برخيها؛ مثل مرحوم شيخ طوسي(رضوان الله عليه) در تبيان[22] ميفرمايد اينها مستقيماً فرستادههاي الهي بودند اگر هم جريان حضرت عيسي چنين كاري كرد اين هم ممكن است مصداق باشد ولي ظاهرش اين است كه ما فرستاديم يعني رسول الهي بودند نه اينكه حضرت عيسي آنها را فرستاد.
آوردن معجزه نظير معجزات حضرت عيسی(عليه السلام) دال بر نمايندگی مرسلين از او
معجزه اي هم كه در اين قسمتهاي تفسيري نقل ميكنند نشان ميدهد كه فرستادههاي حضرت عيسي هستند; چون آنها كه با دست خالي نميروند با معجزه ميروند هرگز افرادي هم كه قبول دارند انسان ميتواند رسول خدا باشد حرف كسي را بيمعجزه قبول نميكند. يك وقت انسان خودش كارشناس است، مثل حضرت امير(سلام الله عليه) که وجود مبارك حضرت امير از پيغمبر معجزه نخواست همين كه حضرت از كوه حرا پايين آمد گفت «لا اله الاّ الله» گفت «سمعاً و طاعاً». معجزه براي كسي است كه كارشناس نباشد نداند كه اين حرف از چه سنخي است وقتي كسي خودش كارشناس باشد ميداند اين حرف, حرف حكيم نيست حرف فقيه نيست حرف فيلسوف نيست حرف يك عالِم نيست حرف نابغه نيست يك حرف آسماني است.
مولوی:
در دل هر امتی کز حق مزه ست
روی و آواز پیمبر معجزه ست
نظامی:
آن کس که ز شهر آشنایی است
داند که متاع ما کجایی است
اما افراد ديگر معجزه ميخواهند لذا در قسمتهاي تفسيري معمولاً ملاحظه فرموديد كه اينها ابرای الْأَكْمَهَ وَالْأَبْرَصَ كردند, احياي ميّت كردند و اعما را شفا دادند همان كارهايي كه وجود مبارك عيسي(سلام الله عليه) ميكرد.
سوره ۳: آل عمران
وَرَسُولًا إِلَى بَنِي إِسْرَائِيلَ أَنِّي قَدْ جِئْتُكُمْ بِآيَةٍ مِنْ رَبِّكُمْ أَنِّي أَخْلُقُ لَكُمْ مِنَ الطِّينِ كَهَيْئَةِ الطَّيْرِ فَأَنْفُخُ فِيهِ فَيَكُونُ طَيْرًا بِإِذْنِ اللَّهِ وَأُبْرِئُ الْأَكْمَهَ وَالْأَبْرَصَ وَأُحْيِي الْمَوْتَى بِإِذْنِ اللَّهِ وَأُنَبِّئُكُمْ بِمَا تَأْكُلُونَ وَمَا تَدَّخِرُونَ فِي بُيُوتِكُمْ إِنَّ فِي ذَلِكَ لَآيَةً لَكُمْ إِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنِينَ ﴿۴۹﴾
و (او را به عنوان) رسول و فرستاده به سوي بني اسرائيل (قرار داده، كه به آنها ميگويد:) من نشانه اي از طرف پروردگار شما، برايتان آورده ام، من از گل، چيزي به شكل پرنده ميسازم، سپس در آن ميدمم و به فرمان خدا، پرنده اي ميگردد. و به اذن خدا، كور مادرزاد و مبتلايان به برص (پيسي) را بهبودي ميبخشم، و مردگان را به اذن خدا زنده ميكنم، و از آنچه ميخوريد، و در خانه هاي خود ذخيره ميكنيد، به شما خبر ميدهم، مسلما در اينها، نشانه اي براي شماست، اگر ايمان داشته باشيد! (۴۹)
اينها … خدا را به عنوان خالق كل قبول داشتند; منتها وَثني بودند, صَنمي بودند, بتپرست و مانند آن بودند و نبوّت عامّه را انكار ميكردند همانطور كه در سوره مباركه «انعام» هست نبوّت را قبول نداشتند ميگفتند خدا اگر پيامبري دارد, كسي از طرف خدا پيام ميآورد بايد فرشته باشد انسان نميتواند پيامآور از طرف خدا باشد اين توهّم باطلي بود كه در اوايل سوره مباركه «انعام» آمده و رد شد.
اينكه در همين آيه محلّ بحث ميفرمايد: ﴿وَاضْرِبْ لَهُم مَّثَلاً أَصْحَابَ الْقَرْيَةِ﴾[20]اين براي كيست؟ درست است كه شامل حال مؤمنين ميشود؛ … مؤمنيني كه در راه هستند زودتر از ديگران اين را ميپذيرند اما قسمت مهم آيه تهديد، تخويف ([ ت َخ ْ ] ترسانیدن) و انذار است فرمود به اينهايي كه دست و پايشان بسته است به آنها بگو قبل از شما عدهاي بودند با انبيا در افتادند ويران شدند شما اين كار را نكنيد.
اقسام تمثيل در قرآن
﴿وَاضْرِبْ لَهُم مَّثَلاً﴾ تمثيل در قرآن چند قسم است يك قسم فقط صبغه تشبيهي دارد نظير آنچه در سوره مباركه «ابراهيم» فرمود: ﴿أَلَمْ تَرَ كَيْفَ ضَرَبَ اللَّهُ مَثَلًا كَلِمَةً طَيِّبَةً كَشَجَرَةٍ طَيِّبَةٍ أَصْلُهَا ثَابِتٌ وَفَرْعُهَا فِي السَّمَاءِ آيا نديدي چگونه خداوند كلمه طيبه (و گفتار پاكيزه) را به درخت پاكيزه اي تشبيه كرده كه ريشه آن (در زمين) ثابت و شاخه آن در آسمان است؟!﴾[21]همچنين ﴿مَثَلُ كَلِمَةٍ خَبِيثَةٍ كَشَجَرَةٍ خَبِيثَةٍ (همچنين) كلمه خبيثه را به درخت ناپاكي تشبيه كرده﴾[22]اين تشبيه معقول به محسوس است. يك وقت است مَثل يك حقيقت واقعشدهاي است منتها ميخواهد بفرمايد اين نمونهاي از يك اصل كلي است, فردي از يك ماهيّت است, مصداقي از يك مفهوم است, نمونهاي از يك جريان كلي است فرمود: ﴿ضَرَبَ اللَّهُ مَثَلاً لِلَّذِينَ كَفَرُوا امْرَأَةَ نُوحٍ وَامْرَأَةَ لُوطٍ خداوند مثلي براي كساني كه كافر شده اند زده است، مثل به همسر نوح، و همسر لوط﴾[23] و همچنين ﴿وَضَرَبَ اللَّهُ مَثَلاً لِلَّذِينَ آمَنُوا امْرَأَةَ فِرْعَوْنَ و خداوند مثلي براي مؤ منان زده، به همسر فرعون﴾[24] و كذا و كذا; يعني اينها فردند, نمونهاند خدا اينها را نمونه قرار داد اينها يك چيز واقعشدهاي است؛ نظير شجره طيّبه ای كه ﴿أَصْلُهَا ثَابِتٌ وَفَرْعُهَا فِي السَّماءِ﴾[25] نيست كه تمثيل باشد و تشبيه باشد.
در جريان ﴿وَاضْرِبْ لَهُم مَّثَلاً﴾ از سنخ ﴿ضَرَبَ اللَّهُ مَثَلاً لِلَّذِينَ كَفَرُوا امْرَأَةَ نُوحٍ وَامْرَأَةَ لُوطٍ﴾است يعني چيز واقعشده است قصّهاي است واقع شده؛ منتها منحصر آنها نيست كفار عصر شما را هم شامل ميشود همينهايي كه ﴿وَجَعَلْنَا مِن بَيْنِ إِيْدِيهِمْ سَدّاً وَمِنْ خَلْفِهِمْ سَدّاً فَأَغْشَيْنَاهُمْ فَهُمْ لاَ يُبْصِرُونَ و در پيش روي آنها سدي قرار داديم، و در پشت سرشان سدي، و چشمان آنها را پوشانده ايم، لذا چيزي را نميبينند!﴾به اينها بگو كه عدهاي هم مثل شما بودند و به سرنوشت تلخ مبتلا شدند مؤمنين البته اين را قبول دارند ولي نيازي به اينطور انذارهاي تهديد حاد نيست آنها راهافتادهاند. در حقيقت اينكه فرمود آنها (کفار) را رها كن (آیات ۱۰ و ۱۱) همان هَجر جميل است.
عهد ذهني بودن ماجراي «اصحاب قريه»
﴿وَاضْرِبْ لَهُم مَّثَلاً﴾ آن مثل چيست؟ اصحاب قريه است. اين قريه, عهد ذهني و ذكري براي آنها دارد جنس نيست, كه گفتند انطاكيه بود و مشخص است چه قريهاي است.
جهات سودمندي نقل داستان اصحاب قريه
نقل اين داستان از چند جهت سودمند است: يكي براي مردم كه عبرت بگيرند براي اينكه ببينند در گذشته عدهاي در برابر وحي و نبوّت ايستادگي بيجا كردند به سرنوشت تلخي مبتلا شدند براي خود انبيا و مرسلين(عليهم السلام) سودمند است كه تسلّي است براي اينها, تقويت اينهاست كه خداي سبحان حافظ و ناصر اينها و دين اينهاست و دشمنان اينها را برطرف ميكند. ثالثاً مشخص ميكند كه رسول هر عصر و مصري تمام تلاش و كوشش او اين است كه پيامش فراگير باشد به دورترين نقطه شهر برسد (وَجَاءَ مِنْ أَقْصَى الْمَدِينَةِ) آنجا كه طبقه محرومنشيناند از بيان آنها باخبر شوند و از همانجا فرياد عليه ظلم برميخيزد نصرت حق برميخيزد و مانند آن.
عدم منافات ارسال مرسلين بر اصحاب قريه با اولواالعزم بودن حضرت عيسي(عليه السلام)
مطلب ديگر اينكه وجود مبارك عيسي از انبياي اولواالعزم است پيامبران اولواالعزم همگانياند نه هميشگي به استثناي وجود مبارك پيغمبر(صلّي الله عليه و آله و سلّم) كه اين دو اصل را داراست: يكي كليت؛ يعني همگاني, يكي دوام يعني هميشگي, براي همه مردم و در هر زمان، اين خصوصيت پيغمبر اسلام است. انبياي اولواالعزم براي همه مردم بودند تا آمدن نبيّ بعدي, انبياي غير اولواالعزم مقطعي بودند ﴿وَأَرْسَلْنَاهُ إِلَي مِائَةِ أَلْفٍ أَوْ يَزِيدُونَ و او را به سوي جمعيت يكصد هزار نفري، يا بيشتر، فرستاديم﴾[13] و امثال ذلك. وجود مبارك عيسي(سلام الله عليه) از انبياي اولواالعزم بود؛…
حضرت اوصيايي داشت, حواريوني داشت, خلفايي داشت هر كدام را به يك منطقه خاص اعزام ميكرد اينطور نبود كه اگر گروهي به منطقه خاص آمدند معنايش آن است كه رسالت حضرت عيسي محدود است؛ معنايش آن است كه رسالت آنها محدود بود آنها اوصياي خاص بودند حواريون مخصوص بودند براي هدايت يك منطقه خاصی، مأموريت ويژه داشتند. پس مردم انطاكيه وظيفهاي كه داشتند اين بود كه فرمايشات اينهايي كه حالا يا رسالت مستقل داشتند يا از حضرت عيسي رسالت داشتند گوش بدهند اين منافات ندارد با اينكه وجود مبارك مسيح(سلام الله عليه) از انبياي اولواالعزم باشد و فرمايشات ايشان كلّي باشد يعني همگاني باشد گرچه هميشگي نيست, دائم نيست, شريعت او به وسيله شريعت وجود مبارك پيغمبر اسلام نسخ ميشود.
در زمان حضرت ابراهیم حضرت لوط نیز پیامبر بودند و در منطقه ای به ارشاد مردم میپرداختند منافاتی با اولواالعزم بودن حضرت ابراهیم نداشت.