ص وَالْقُرْآنِ ذِي الذِّكْرِ ﴿۱﴾

ص وَالْقُرْآنِ ذِي الذِّكْرِ ﴿۱﴾

ص، سوگند به قرآني كه متضمن ذكر است (كه اين كتاب اعجاز الهي است). (۱)

بـاز در نـخـسـتـيـن آيـه اين سوره به يكى از حروف مقطعه (ص ) برخورد مى كنيم و همان گـفـتگوهاى پيشين در تفسير اين حروف مقطعه مطرح مى شود كه آيا اينها اشاره به عظمت قـرآن مـجـيـد اسـت كـه از مـواد سـاده اى هـمـچـون حـروف الفـبـا تشكيل شده … و اين قدرت نمائى عجيب خدا است كه از آن مواد ساده چنين تركيب شگرفى به وجود آورده .

يـا اشـاره بـه اسرار و رموزى است كه ميان خداوند و پيامبرش بوده و پيامى است از آشنا به سوى آشنا.

و يا تفسيرهاى ديگر.

جـمـعـى از مفسران در اينجا مخصوصا روى علامت اختصارى بودن (ص) نسبت به اسماء الله يا غير آن تكيه كرده اند، چرا كه بسيارى از اسماء الله با ص شروع مى شود مانند صـادق و صمد و صانع و يا اشاره به جمله صدق الله است كه در يك حرف خلاصه شده است …

https://qurannotes.blogfa.com/category/52

امام باقر (علیه السلام)- ابوجهل‌بن‌هشام با گروهی از قریشیان نزد ابوطالب (رفتند و گفتند: «این برادرزاده ات ما را و خدایان ما را می آزارد. او را فرا خوان و به او امر کن که از خدایان ما دست بردارد تا ما هم از خدای او دست برداریم». ابوطالب (کسی را نزد رسول خدا (صلی الله علیه و آله) فرستاد و ایشان را فرا خواند. هنگامی‌که رسول خدا (صلی الله علیه و آله) وارد خانه شد، در خانه به‌جز مشرک کسی ندید، پس فرمود: و درود بر آن کس باد که از هدایت پیروی می‌کند!. (طه/۴۷)

سوره ۲۰: طه

فَأْتِيَاهُ فَقُولَا إِنَّا رَسُولَا رَبِّكَ فَأَرْسِلْ مَعَنَا بَنِي إِسْرَائِيلَ وَلَا تُعَذِّبْهُمْ قَدْ جِئْنَاكَ بِآيَةٍ مِنْ رَبِّكَ وَالسَّلَامُ عَلَى مَنِ اتَّبَعَ الْهُدَى ﴿۴۷﴾

شما به سراغ او برويد و بگوئيد: ما فرستاده‏ هاي پروردگار توییم، بني اسرائيل را با ما بفرست، و آنها را شكنجه و آزار مكن، ما آيت روشني از سوي پروردگارت براي تو آورده‏ ايم و سلام و درود بر آن كس ‍ باد كه از هدايت پيروي مي‏كند. (۴۷)

سپس نشست و ابوطالب (از آنچه مشرکان گفته بودند، ایشان را آگاه ساخت. حضرت (صلی الله علیه و آله) فرمود: «آیا به‌جای این پیشنهاد، سخنی نمیخواهند که با آن بر عرب سروری کنند و آنان را به زیر فرمان خود درآورند»؟ ابوجهل عرض کرد: «آری! آن سخن چیست»؟ فرمود: «بگویید: هیچ خدایی جز الله نیست». آنان انگشت‌های خود را در گوشهایشان نهادند و گریزان از آنجا بیرون رفتند و می‌گفتند: ما هرگز چنین چیزی در آیین دیگری نشنیده‌ایم این تنها یک آئین ساختگی است!. آنگاه خداوند متعال درباره‌ی سخن آن‌ها نازل فرمود: ص وَالْقُرْآنِ ذِی الذِّکْرِ.

امام کاظم (علیه السلام): اسحاق‌بن‌عمّار گوید: ….اوّلین نمازی که پیامبر (صلی الله علیه و آله) خواند، در آسمان و در محضر خداوند تبارک‌وتعالی و جلوی عرش الهی بود. وقتی خداوند پیامبر (صلی الله علیه و آله) را به معراج برد و وقتی حضرت (صلی الله علیه و آله) به عرش خداوند رسید، خداوند فرمود: «ای محمّد (صلی الله علیه و آله)! به صاد نزدیک شو و مواضع و جوارح سجده‌ی خود را بشوی و پاکیزه گردان و برای پروردگارت نماز بگزار». پیامبر (صلی الله علیه و آله) به آنجا که خدا امر کرده بود رفت و وضو گرفت، وقتی وضویش کامل شد ...». [اسحاق گوید:] پرسیدم: «فدایتان شوم! صاد چیست که خدا به پیامبر (صلی الله علیه و آله) دستور داد با آن خود را بشوید و وضو بگیرد»؟ فرمود: «صاد چشمه‌ای است که از یکی از ارکان عرش می‌جوشد، به آن آب حیات گفته می‌شود و آن چشمه همان است که خداوند فرمود: ص وَ الْقُرْآنِ ذِی الذِّکْرِ و خدا به پیامبر (صلی الله علیه و آله) امر کرد که وضو بگیرد و نماز بگزارد».

امام صادق (علیه السلام): امام صادق (علیه السلام) از پیامبر (صلی الله علیه و آله) نقل کرده است که فرمود: ... سپس خداوند به من وحی کرد: «ای محمّد (صلی الله علیه و آله)! به صاد نزدیک شو و اعضای سجده‌ی خود را بشوی و مطهّر گردان و برای پروردگارت نماز بگزار». پیامبر (صلی الله علیه و آله) به صاد نزدیک شد، صاد نام آبی است که از طرف راست عرش جاری است.

امام صادق (علیه السلام): از امام صادق (علیه السلام) در مورد معنای کلمه‌ی ص روایت شده که فرمود: «ص؛ یکی از اسم‌های خداوند تعالی است که [در این سوره] به آن قسم می‌خورد».

سـپـس مـى فـرمـايـد: سـوگـند به قرآنى كه داراى ذكر است كه تو بر حقى و اين كتاب اعجاز الهى است (و القرآن ذى الذكر).

قـرآن هـم خـودش ذكـر اسـت و هـم داراى ذكر ذكر به معنى يادآورى و زدودن زنگار غفلت از صفحه دل ، ياد خدا، ياد نعمتهاى او ياد دادگاه بزرگ رستاخيز، و ياد هدف خلقت انسان .

سوره ۱۶: النحل

بِالْبَيِّنَاتِ وَالزُّبُرِ وَأَنْزَلْنَا إِلَيْكَ الذِّكْرَ لِتُبَيِّنَ لِلنَّاسِ مَا نُزِّلَ إِلَيْهِمْ وَلَعَلَّهُمْ يَتَفَكَّرُونَ ﴿۴۴﴾

(از آنها كه آگاهند) از دلائل روشن و كتب (پيامبران پيشين) و ما اين ذكر (قرآن) را بر تو نازل كرديم تا آنچه به سوي مردم نازل شده است براي آنها تبيين كني، شايد انديشه كنند. (۴۴)

سوره ۱۵: الحجر

إِنَّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّكْرَ وَإِنَّا لَهُ لَحَافِظُونَ ﴿۹﴾

ما قرآن را نازل كرديم، و ما بطور قطع آن را پاسداري مي‏كنيم. (۹)

آرى عـامـل مـهـم بـدبـخـتـى انـسـانـهـا فـرامـوشـى و غـفـلت اسـت، و قـرآن مـجـيـد آنـرا زائل مى كند.

قرآن درباره منافقان مى گويد: نَسُوا اللَّهَ فَنَسِيَهُمْ : آنها خدا را فراموش كردند و خدا نيز آنها را فراموش نمود (و رحمتش را از آنها قطع كرد) (توبه - 67).

سوره ۹: التوبة

الْمُنَافِقُونَ وَالْمُنَافِقَاتُ بَعْضُهُمْ مِنْ بَعْضٍ يَأْمُرُونَ بِالْمُنْكَرِ وَيَنْهَوْنَ عَنِ الْمَعْرُوفِ وَيَقْبِضُونَ أَيْدِيَهُمْ نَسُوا اللَّهَ فَنَسِيَهُمْ إِنَّ الْمُنَافِقِينَ هُمُ الْفَاسِقُونَ ﴿۶۷﴾

مردان منافق و زنان منافق همه از يك گروهند، آنها امر به منكر، و نهي از معروف، ميكنند، و دستهايشان را (از انفاق و بخشش) ميبندند، خدا را فراموش كردند و خدا آنها را فراموش كرده (رحمتش را از آنها قطع) منافقان قطعا فاسقند. (۶۷)

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ

به نام خداوند رحمتگر مهربان

https://fa.wikishia.net/view/%D8%B3%D9%88%D8%B1%D9%87_%D8%B5

وَالْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ ﴿۱۸۲﴾

وَالْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ ﴿۱۸۲﴾

و حمد و ستايش مخصوص خداوندي است كه پروردگار عالميان است. (۱۸۲)

و سرانجام آخرين جمله سخن را با حمد الهى پايان داده مى گويد: حمد و ستايش مخصوص خداوندى است كه پروردگار جهانيان است (و الحمد لله رب العالمين ).

سـه آيـه اخـيـر مـى تـوانـد اشـاره و مـرورى اجـمـالى بـر تـمـام ايـن مسائل اين سوره باشد، چرا كه بخش مهمى از اين سوره پيرامون توحيد و مبارزه با انواع شـرك بـود، و آيه اول با تسبيح و تنزيه خداوند از توصيفهاى مشركان همه را بازگو مى كند.

بـخـش ديـگـرى از اين سوره بيان گوشه هائى از حالات هفت پيامبر بزرگ بود، آيه دوم اشاره اى به آنها است .

و بالاخره بخش ديگرى از نعمتهاى الهى ، مخصوصا انواع نعمتهاى بهشتى، و پـيـروزى جـنـود الهـى بر لشكر كفر سخن مى گفت ، و حمد و ستايش خدا در پايان كار اشاره اى به همه اينها است …

﴿وَ الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمينَ﴾، اين «حمد» گاهي در اول سوره است؛ نظير حدود پنج يا شش سوَر قرآني كه قبلاً گذشت؛ يكي سوره مباركه «فاتحة الكتاب»[34] بود، چند سوره بود كه اوّلشان «حمد» بود كه مُصدّر به «حمد» است[35] (فاتحه، انعام، کهف، سبأ و فاطر)

http://www.parsquran.com/data/show.php?sura=6&ayat=1&user=far&lang=far&tran=2

http://www.parsquran.com/data/show.php?sura=18&ayat=1&user=far&lang=far&tran=2

http://www.parsquran.com/data/show.php?sura=34&ayat=1&user=far&lang=far&tran=2

http://www.parsquran.com/data/show.php?sura=35&ayat=1&user=far&lang=far&tran=2

و چند سوره هستند كه مختوم به حمد می باشند؛ نظير «صافات» و مانند آن كه در آخر آنها «حمد» است[36]

http://www.parsquran.com/data/show.php?sura=39&ayat=71&user=far&lang=far&tran=2

و بعضي از سوَر هستند كه وسط آنها «حمد» است؛ نظير آيه ده سوره مباركه «يونس» که فرمود:

دَعْوَاهُمْ فِيهَا سُبْحَانَكَ اللَّهُمَّ وَتَحِيَّتُهُمْ فِيهَا سَلَامٌ وَآخِرُ دَعْوَاهُمْ أَنِ الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ ﴿۱۰﴾

گفتار (و دعاي) آنها در بهشت اين است كه خداوندا! منزهي تو، و تحيت آنها سلام، و آخرين سخنشان حمد مخصوص پروردگار عالميان است. (۱۰)

وَسَلَامٌ عَلَى الْمُرْسَلِينَ ﴿۱۸۱﴾

وَسَلَامٌ عَلَى الْمُرْسَلِينَ ﴿۱۸۱﴾

و سلام بر رسولان. (۱۸۱)

و در جمله دوم همه پيامبران را مورد لطف بى پايان خويش قرار داده و مى گويد: سلام بر رسولان (و سلام على المرسلين ).

سـلامى كه نشانه سلامت و عافيت از هر گونه عذاب و كيفر روز قيامت ، سلامى كه امان در برابر شكستها و دليل بر پيروزى بر دشمنان است .

قـابل توجه اينكه در آيات اين سوره بر بسيارى از پيامبران جداگانه سلام فرستاده ، در آيه 79 فرمود: سلام على نوح فى العالمين ، و در آيه 109 سلام على ابراهيم ، و در آيه 120 سلام على موسى و هارون و در آيه 130 سلام على الياسين .

امـا در ايـنـجـا تـمـام ايـن سـلامـهـا و غـير اينها را در يك جمله خلاصه و جمع بندى كرده مى فرمايد: سلام بر همه پيامبران مرسل .

ايـن جـمـله، سـلام بـر هـمـه رسـولان خـداست، و مصونيت آنان را از هر عذاب و ناملايمى از ناحيه خدا اعلام مى دارد.

براي اينكه روشن شود انبيا پيروز هستند و حرف اينها, دين اينها, مكتب و روش و منش اينها پيروز است فرمود: ﴿وَ سَلامٌ عَلَي الْمُرْسَلينَ﴾ كه با سلامت رسالت را به پايان بردند

سُبْحَانَ رَبِّكَ رَبِّ الْعِزَّةِ عَمَّا يَصِفُونَ ﴿۱۸۰﴾

سُبْحَانَ رَبِّكَ رَبِّ الْعِزَّةِ عَمَّا يَصِفُونَ ﴿۱۸۰﴾

منزه است پروردگار، پروردگار عزت (و قدرت) از توصيفهايي كه آنها مي‏كنند. (۱۸۰)

سپس سوره را با سه جمله پر معنى درباره خداوند و پيامبران و جهانيان پايان مى دهد.

مـى فـرمـايد: منزه است پروردگار تو، پروردگار عزت و قدرت از اين توصيفهاى بى اساسى كه مشركان و جاهلان مى كنند (سبحان ربك رب العزة عما يصفون ).

گـاه فـرشـتـگـان را دخـتـران او مـى نـامـنـد، گـاه در مـيـان او و جـن نـسـبـى قائل مى شوند، و گاه موجودات بى ارزشى همچون قطعات سنگ و چوب را همرديف او قرار مى دهند.

تـكـيـه بـر عـزت (قدرت مطلق و شكست ناپذير) در حقيقت به معنى كشيدن خط بطلان بر تمام اين معبودهاى خيالى است .

وَتَوَلَّ عَنْهُمْ حَتَّى حِينٍ ﴿۱۷۸﴾ وَأَبْصِرْ فَسَوْفَ يُبْصِرُونَ ﴿۱۷۹﴾

وَتَوَلَّ عَنْهُمْ حَتَّى حِينٍ ﴿۱۷۸﴾

از آنها روي بگردان تا زمان معيني. (۱۷۸)

وَأَبْصِرْ فَسَوْفَ يُبْصِرُونَ ﴿۱۷۹﴾

و وضع كارشان را ببين، آنها نيز به زودي (محصول اعمال خود را) مي‏بينند. (۱۷۹)

به آنها اعتنا مكن !

گـفـتيم آيات آخر اين سوره در حقيقت وسيله اى است براى دلدارى پيامبر و مؤمنان راستين و تهديدى است براى كفار لجوج .

دو آيـه … از آيات مورد بحث همان است كه قبلا هم آمده بود، و بار ديگر براى تاءكيد در اينجا تكرار مى شود، با لحنى تهديدآميز مى فرمايد: از آنـهـا روى بـگـردان و آنـان را بـه حـال خـود واگـذار تـا مـدت مـعـيـنـى (و تول عنهم حتى حين ).

لجـاجـت و كـارشـكـنى آنها و تكذيب و انكارشان را بنگر كه آنها نيز به زودى نتيجه كار خود را مى نگرند! (و ابصر فسوف يبصرون ).

ايـن تـكرار چنانكه گفتيم به خاطر تاءكيد است كه آنها بدانند اين يك مساءله قطعى است كـه بـه زودى مـجـازات و شـكـسـت و نـاكـامـى خـود را خـواهند ديد، و به نتائج مرارت بار اعمالشان گرفتار مى شوند و پيروزى مؤ منان نيز قطعى و مسلم است .

يـا بـه خـاطـر ايـن اسـت كـه نـخـسـت آنها را به مجازات دنيا تهديد مى كند و بار دوم به مجازات و كيفر الهى در آخرت .

ايـن آيـه، تأكيد همان مضمون آيه قبلى است ؛ چون - بنا به گفته بعضى - تكرار مـضـمـون تـنـهـا بـه ايـن مـنـظـور بـوده. بـعـضـى ديـگـر احـتـمال داده اند: (منظور از جمله قبلى، تهديد به عذاب دنيا و از جمله مورد بحث، تهديد بـه عـذاب آخـرت باشد). و اين احتمال خالى از وجه نيست، چون در آيه مورد بحث براى جمله (أَبْصِرْ) مفعولى ذكر نشده ؛ ولى در آيه قبلى ذكر شده و فرموده: (أَبْصِرْهُمْ ) و حـذف آن در آيـه مـورد بـحـث اشـعـار بـر عـمـوميت دارد و مراد از (ابصار) ديدن كفر و فـسوقى است كه عموم مردم مرتكب آن بودند، و مناسب چنين كفرى تهديد به عذاب در قيامت است.

﴿فَساءَ صَباحُ الْمُنْذَرينَ ٭ وَ تَوَلَّ عَنْهُمْ حَتَّي حينٍ﴾ اين را تكرار مي‌كند تا يك تسلّي باشد براي وجود مبارك پيغمبر از يك سو و تهديد باشد براي آنها از سوي ديگر, اين ﴿وَ أَبْصِرْ فَسَوْفَ يُبْصِرُونَ﴾ را هم تكرار فرمود با تفاوتي كه در ﴿أَبْصِرْهُمْ﴾ هست و در جمله دوم «أبصر» نيست،

أَفَبِعَذَابِنَا يَسْتَعْجِلُونَ ﴿۱۷۶﴾فَإِذَا نَزَلَ بِسَاحَتِهِمْ فَسَاءَ صَبَاحُ ...  ﴿۱۷۷﴾

أَفَبِعَذَابِنَا يَسْتَعْجِلُونَ ﴿۱۷۶﴾

آيا آنها براي عذاب ما عجله مي‏كنند؟! (۱۷۶)

فَإِذَا نَزَلَ بِسَاحَتِهِمْ فَسَاءَ صَبَاحُ الْمُنْذَرِينَ ﴿۱۷۷﴾

اما هنگامي كه عذاب ما در صحن خانه‏ هاشان فرود آيد صبحگاهان بدي خواهند داشت. (۱۷۷)

و از آنـجـا كـه ايـن خـيـره سـران بى شرم پيوسته اين سخن را تكرار مى كردند كه وعده عـذاب الهـى چـه شـد؟ و اگـر راسـت مى گوئى چرا معطلى ؟ قرآن با لحنى تهديدآميز در پاسخ آنها مى گويد: آيا اينها براى عذاب ما عجله مى كنند؟ گاه مى گويند متى هذا الوعد (اين وعده الهى چه شده )

http://www.parsquran.com/data/show.php?lang=ara&sura=36&ayat=48&user=far&tran=

و گاه مى گويند

متى هذا الفتح (اين پيروزى كى خواهد آمد)

http://www.parsquran.com/data/show.php?lang=ara&sura=32&ayat=28&user=far&tran=

امـا هـنگامى كه عذاب ما در صحن خانه شان فرود آيد و روزگارشان تيره و تار شود، آن روز مـى فـهـمـنـد چـه بـد و خـطـرنـاك اسـت صـبـح انـذار شـده گـان (فَإِذَا نَزَلَ بِسَاحَتِهِمْ فَسَاءَ صَبَاحُ الْمُنْذَرِينَ ).

تـعـبـيـر بـه سـاحـة ( صـحـن خـانـه و فـضـاى مـيـان خـانـه هـا) بـراى ايـن اسـت كـه نـزول عـذاب را در مـتـن زنـدگـى آنـهـا مـجـسـم كـنـد، و مبدل شدن كانون آرامش آنها را به كانونى از وحشت و اضطراب نشان دهد.

تـعبير به صَبَاحُ الْمُنْذَرِينَ (صبح انذار شدگان) ممكن است اشاره به اين باشد كه عذاب الهـى بـر اين قوم لجوج و ستمگر - همانند بسيارى از اقوام پيشين - صبحگاهان فرود مى آيد.

و يـا بـه ايـن مـعـنـى اسـت كه مردم همگى در انتظار اين هستند كه صبحشان با خير و نيكى شروع شود اما اينها صبحگاهانى بد و تيره و تار در پيش دارند.

و يـا ايـنـكـه صـبـح مـوقع بيدارى است، اينها نيز زمانى بيدار مى شوند كه راه نجاتى باقى نمانده و كار از كار گذشته است .

و نـزول عـذاب بـه ساحت آنان، كنايه است از نزول آن از همه طرف، به طورى كه عذاب ايـشـان را احـاطـه كـنـد. و مـعناى جمله (فساء صباح المنذرين ) اين است كه: در بين همه صـبـحـهـا صـبـح انـذار شـدگـان بسيار صبح بدى است و منظور از انذار شدگان مشركين قريشند.

﴿أَ فَبِعَذابِنا يَسْتَعْجِلُونَ﴾اينها چه مي‌گويند؟ گاهي به حضرت نوح مي‌گفتند … نوح خيلي احتجاج كردي, مرتب مي‌گويي عذاب, اگر راست مي‌گويي عذاب بيايد، اين هم عذاب!

سوره ۱۱: هود

قَالُوا يَا نُوحُ قَدْ جَادَلْتَنَا فَأَكْثَرْتَ جِدَالَنَا فَأْتِنَا بِمَا تَعِدُنَا إِنْ كُنْتَ مِنَ الصَّادِقِينَ ﴿۳۲﴾

گفتند اي نوح: با ما جر و بحث كردي، و زياد سخن گفتي (بس است) اكنون اگر راست مي‏گوئي آنچه را بما وعده مي‏دهي (از عذاب الهي) بياور! (۳۲)

قَالَ إِنَّمَا يَأْتِيكُمْ بِهِ اللَّهُ إِنْ شَاءَ وَمَا أَنْتُمْ بِمُعْجِزِينَ ﴿۳۳﴾

(نوح) گفت اگر خدا اراده كند خواهد آورد و شما قدرت فرار نخواهيد داشت! (۳۳)

اينها نسبت به عذاب «مستعجِل» بودند، اما ﴿فَإِذا نَزَلَ بِساحَتِهِمْ فَساءَ صَباحُ الْمُنْذَرينَ﴾, ﴿فَساءَ صَباحُ الْمُنْذَرينَ﴾؛ يعني بد صبح مي‌كنند، اينها كه «مُنذر» بودند به انذار الهي و وجود مبارك حضرت هم براساس ﴿قُمْ فَأَنْذِرْ﴾ اينها را انذار كرده، عالمان دين هم براساس ﴿لِيَتَفَقَّهُوا فِي الدِّينِ وَ لِيُنْذِرُوا قَوْمَهُمْ إِذا رَجَعُوا إِلَيْهِمْ﴾[32] انذار كردند و آنها نپذيرفتند.

فَتَوَلَّ عَنْهُمْ حَتَّى حِينٍ ﴿۱۷۴﴾ وَأَبْصِرْهُمْ فَسَوْفَ يُبْصِرُونَ ﴿۱۷۵﴾

فَتَوَلَّ عَنْهُمْ حَتَّى حِينٍ ﴿۱۷۴﴾

از آنها روي بگردان تا زمان معيني (تا زماني كه فرمان جهاد صادر شود). (۱۷۴)

وَأَبْصِرْهُمْ فَسَوْفَ يُبْصِرُونَ ﴿۱۷۵﴾

و وضع آنها را بنگر (چه بيمحتوا است) اما به زودي آنها (محصول اعمال خود را) مي‏بينند. (۱۷۵)

سپس در ادامه اين آيات هم براى دلدارى پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) و مؤمنان و تـاءكـيد بر پيروزى ، و هم تهديد مشركان بيخبر مى گويد: از آنها روى بگردان و آنها را تا زمان معينى به حال خود بگذار! (فتول عنهم حتى حين ).

تـهـديـدى اسـت پـر مـعـنـى و هـول انـگيز كه از اطمينان به پيروزى نهائى سرچشمه مى گيرد، به خصوص اينكه تعبير حتى حين (تا مدتى ) به صورت سربسته اداء شده است ، امـا تـا چـه مـدت ؟ تـا زمـان هـجـرت ؟ تـا موقع جنگ بدر؟ تا فتح مكه ؟ و يا زمانى كه شرائط قيام نهائى و عمومى مسلمانان بر ضد اين كوردلان فراهم گردد؟ دقيقا معلوم نيست .

نـظـيـر اين تعبير در آيات ديگر قرآن نيز ديده مى شود: گاه مى گويد: فَأَعْرِضْ عَنْهُمْ وَتَوَكَّلْ عَلَى اللَّهِ از آنـهـا روى بـگـردان و بـر خـدا توكل كن (نساء - 81).

در جـاى ديـگـر مى گويد: قُلِ اللَّهُ ثُمَّ ذَرْهُمْ فِي خَوْضِهِمْ يَلْعَبُونَ : بگو الله سپس آنها را رها كن كه در دروغهاى خود بازى كنند (انعام - 91).

سـپـس ايـن جـمـله را با تهديد ديگرى تاءكيد كرده ، مى فرمايد: وضع آنها را بنگر (چه بـى محتوا است لجاجت هايشان ، دروغهايشان ، خرافاتشان ، و خيره سريهايشان را) اما به زودى آنها نيز نتيجه شوم كار خود را مى بينند (و ابصرهم فسوف يبصرون ).

به زودى پيروزى تو و مؤمنان ، و شكست ذلت بار خود را در اين دنيا، و مجازات الهى را در جهان ديگر خواهند ديد.

ايـن جـمـله تـفـريـع (به عنوان نتیجه و فرعِ مطلب قبلی) بـر داسـتـان نـصـرت و غـلبـه اسـت، و در حـقـيـقـت وعـده اى اسـت بـه رسـول خـدا (صـلّى اللّه عـليـه و آله و سلّم) كـه بـه زودى نصرت و غلبه اش مى دهد و تهديدى است عليه مشركين و مخصوصا مشركين قريش.

و از ايـنـكـه نـخـست دستور مى دهد به اينكه آن جناب از مشركين اعراض كند و سپس با جمله حتى حين آن را موقت مى سازد، به دست مى آيد كه اين مدت خيلى طولانى نيست، و واقعيت هم همين طور بود، چون بعد از مدتى كوتاه رسول خدا (صلّى اللّه عليه و آله و سلّم) از بين مشركين مهاجرت كرد، و سپس رؤ سا و بزرگان آنان را در جنگ بدر و غير آن نابود كرد.

… لجـبـازى و جـحـود (حق‌پوشی و انکارِ آگاهانه) ايـشـان را نـيـك بـنـگـر، و بـبـيـن در مقابل انذار و تخويف (ترساندن، بیم دادن) تو چه عكس العملى نشان مى دهند و چگونه انكار مى كنند و به زودى خواهند ديد سرانجام لجبازى و استكبارشان چيست.

فرمود: ﴿فَتَوَلَّ عَنْهُمْ﴾ حالا كه به جايي رسيدند كه ﴿سَواءٌ عَلَيْهِمْ أَأَنْذَرْتَهُمْ أَمْ لَمْ تُنْذِرْهُمْ لا يُؤْمِنُونَ﴾[28]

سوره ۳۶: يس

وَسَوَاءٌ عَلَيْهِمْ أَأَنْذَرْتَهُمْ أَمْ لَمْ تُنْذِرْهُمْ لَا يُؤْمِنُونَ ﴿۱۰﴾

و آنان را چه بيم دهى [و] چه بيم ندهى به حالشان تفاوت نمى ‏كند نخواهند گرويد (۱۰)

خودشان مي‌گويند: سَواءٌ عَلَيْنا أَوَعَظْتَ أَمْ لَمْ تَكُنْ مِنَ الْواعِظينَ،[29]

سوره ۲۶: الشعراء

قَالُوا سَوَاءٌ عَلَيْنَا أَوَعَظْتَ أَمْ لَمْ تَكُنْ مِنَ الْوَاعِظِينَ ﴿۱۳۶﴾

گفتند خواه اندرز دهى و خواه از اندرزدهندگان نباشى براى ما يكسان است (۱۳۶)

http://www.parsquran.com/data/show.php?sura=26&ayat=123&user=far&lang=far&tran=2

زيرا احتمال تأثير هم شرط است؛ وقتي يقين داريد كه هيچ اثر ندارند، چون خود آنها «بالصراحه» مي‌گويند چه بگويي و چه نگويي… پس﴿فَتَوَلَّ عَنْهُمْ﴾ ديگر از اينها اعراض كن، بالأخره يك احتمال تأثيري بايد باشد و گاهي هم ﴿مَعْذِرَةً إِلي‌ رَبِّكُمْ﴾[30] است، آن هم كه واقع شد. گاهي شخص متأثّر نخواهد شد; ولي افراد جامعه مي‌گويند شما مي‌خواستي يكی دو بار هم بگويي؛ در آن‌جا هم انبيا دو بار اضافه كردند که فرمود: ﴿مَعْذِرَةً إِلي‌ رَبِّكُمْ﴾ و اين هم كه واقع شد؛ لذا فرمود همه اين كارهايي كه به نصاب رسيد …

سوره ۷: الأعراف

وَإِذْ قَالَتْ أُمَّةٌ مِنْهُمْ لِمَ تَعِظُونَ قَوْمًا اللَّهُ مُهْلِكُهُمْ أَوْ مُعَذِّبُهُمْ عَذَابًا شَدِيدًا قَالُوا مَعْذِرَةً إِلَى رَبِّكُمْ وَلَعَلَّهُمْ يَتَّقُونَ ﴿۱۶۴﴾

و هنگامي را كه گروهي از آنها (به گروه ديگر) گفتند چرا جمعي (گنهكار) را اندرز مي‏دهيد كه سرانجام خداوند آنها را هلاك خواهد كرد و يا به عذاب شديدي گرفتار خواهد ساخت (آنها را به حال خود واگذاريد تا نابود شوند) گفتند: (اين اندرزها) براي اعتذار (و رفع مسئوليت) در پيشگاه پروردگار شماست، به علاوه شايد آنها (بپذيرند و از گناه بازايستند و) تقوي پيشه كنند. (۱۶۴)

وَلَقَدْ سَبَقَتْ كَلِمَتُنَا ... ﴿۱۷۱﴾ إِنَّهُمْ لَهُمُ ... ﴿۱۷۲) وَإِنَّ جُنْدَنَا لَهُمُ ...﴿۱۷۳﴾

وَلَقَدْ سَبَقَتْ كَلِمَتُنَا لِعِبَادِنَا الْمُرْسَلِينَ ﴿۱۷۱﴾

وعده قطعي ما براي بندگان مرسل ما از قبل مسلم شده. (۱۷۱)

إِنَّهُمْ لَهُمُ الْمَنْصُورُونَ ﴿۱۷۲﴾

كه آنها ياري مي‏شوند. (۱۷۲)

وَإِنَّ جُنْدَنَا لَهُمُ الْغَالِبُونَ ﴿۱۷۳﴾

و لشكر ما (در تمام صحنه‏ ها) پيروزند. (۱۷۳)

به دنبال بحثهاى گوناگونى كه پيرامون مبارزات انبياى بزرگ و كارشكنيهاى مشركان بـى ايـمـان طـى آيـات ايـن سـوره آمـده اسـت ، اكـنون كه به آخرين آيات سوره نزديك مى شـويـم مـهـمـتـرين مساءله را در اين رابطه بيان مى كند، و حسن ختام را به عاليترين وجه نشان مى دهد، و آن خبر از پيروزى نهائى لشكر خدا بر لشكر شيطان و دشمنان حق است، تا مؤ منان اندكى كه به هنگام نزول اين آيات در مكه تحت فشار دشمنان اسلام بودند، و هـمـچـنـيـن هـمه مؤ منان محروم در هر عصر و زمان به اين وعده بزرگ الهى دلگرم شوند و گـرد و غـبـار يـاس ‍ و نـومـيدى را از دل و جان خود بشويند و براى ادامه مبارزه با لشكر باطل آماده و مقاوم گردند. (سوره صافّات از سوره‌های مکی قرآن است در فضایی نازل شده است که مومنان تحت فشار زیاد بودند)

مـى فـرمـايـد: وعـده قـطـعـى مـا بـراى بـنـدگـان مـرسـل مـا از قبل مسلم شده (و لقد سبقت كلمتنا لعبادنا المرسلين ). (سَبَقَتْ = پیشی گرفت / از پیش مقرر شد / قبلاً تحقق یافت یا قطعی شد)

كه آنها يارى مى شوند (انهم لهم المنصورون ).

و لشكر ما … پيروزند (و ان جندنا لهم الغالبون ).

چه عبارت صريح و گويا، و چه وعده روح پرور و اميدبخشى ؟!

آرى پـيـروزى لشـكـر حـق بـر باطل، و غلبه جند الله و يارى خداوند نسبت به بندگان مـرسـل و مـخـلص از وعـده هاى مسلم او، و از سنتهاى قطعى است كه در آيات فوق به عنوان سبقت كلمتنا (اين وعده و سنت ما از آغاز بوده ) مطرح شده است.

نظير اين مطالب در آيات فراوان ديگرى از قرآن مجيد آمده است : در آيه ۴۷ سوره روم مى خوانيم :

وَكَانَ حَقًّا عَلَيْنَا نَصْرُ الْمُؤْمِنِينَ يارى كردن مؤ منان حقى است مسلم بر ما!

و در آيـه 40 سـوره حـج آمـده اسـت :

وَلَيَنْصُرَنَّ اللَّهُ مَنْ يَنْصُرُهُ : خداوند هر كس را كه به يارى آئين او برخيزد ياريش مى كند.

و در آيه 51 از سوره غافر مى خوانيم :

إِنَّا لَنَنْصُرُ رُسُلَنَا وَالَّذِينَ آمَنُوا فِي الْحَيَاةِ الدُّنْيَا وَيَوْمَ يَقُومُ الْأَشْهَادُ: مـا رسـولان خـود و افـراد بـا ايـمـان را در زندگى دنيا و در (روز رستاخيز) آن روز كه شاهدان به حق قيام مى كنند يارى مى دهيم .

و بـالاخـره در آيه 21 سوره مجادله با قاطعيت تمام از اين غلبه و پيروزى به عنوان يك سنت قطعى سخن مى گويد:

كَتَبَ اللَّهُ لَأَغْلِبَنَّ أَنَا وَرُسُلِي إِنَّ اللَّهَ قَوِيٌّ عَزِيزٌ : خداوند مقرر داشته است كه من و رسولانم بطور قطع غلبه خواهيم كرد!

بديهى است خداوندى كه بر همه چيز توانا است ، و در وعده هاى او هرگز تخلف نبوده و نـيـسـت، مـى تـوانـد بـه ايـن وعـده بـزرگ خـود جـامـه عـمـل بـپـوشـانـد، و هـمانند سنتهاى تخلف ناپذير عالم هستى بى كم و كاست مردان حق را پيروز گرداند.

اين وعده الهى يكى از مهمترين مسائلى است كه رهروان راه حق به آن دلگرمند، و از آن روح و جـان مـى گـيـرنـد، هـر زمـان خـسـتـه شـوند با آن نفس، تازه مى كنند، و خون جديدى در عروقشان جارى مى شود.

يك سؤ ال مهم

در ايـنـجا سؤالى مطرح مى شود و آن اينكه : اگر مشيت و اراده الهى بر يارى پيامبران و پـيـروزى مـؤمـنـان قـرار گـرفـتـه، چـگـونـه مـشـاهـده مـى كـنـيـم كـه در طـول تـاريـخ پـرمـاجـراى بـشر پيامبرانى به شهادت رسيدند، و گروههائى از مؤمنان مـواجـه بـا شـكـسـت شـدنـد؟ اگـر اين يك سنت تخلف ناپذير الهى است، پس اين استثناها براى چيست ؟!

در پاسخ مى گوئيم :

اولا: پـيروزى معنى وسيعى دارد، و هميشه به معنى غلبه ظاهرى و جسمانى بر دشمن نيست ، گاه پيروزى, پيروزى مكتب است، و مهمترين پيروزى همين است. فرض كنيد پيامبر اسلام (صـلى اللّه عليه و آله و سلّم ) در يكى از غزوات شهيد شده بود، اما مى بينيم آئينش دنيا را گرفته، آيا ممكن است اين شهادت را به شكست تعبير كنيم ؟

مـثـال روشـنـتـر ايـنـكـه امام حسين (عليه السلام ) و يارانش در كربلا واقعا شربت شهادت نـوشـيـدنـد، ولى هـدف آنـهـا ايـن بـود كـه چهره زشت بنى اميه را كه مدعى خلافت پيامبر (صـلى اللّه عـليـه و آله و سلّم ) بودند اما در حقيقت جامعه اسلامى را به عصر جاهليت باز مـى گـردانـدنـد نـشان دهند، و به اين هدف بزرگ رسيدند، مسلمانان را از خطر آنان آگاه كـردنـد و اسـلام را از سـقـوط رهـائى بـخـشيدند، آيا مى توان گفت آنها در كربلا مغلوب شدند؟!

مـهم اين است كه انبياء و جنود الهى يعنى مؤمنان در برابر تمام تلاشهاى مستمر و منسجم دشـمـنـان حـق تـوانـستند اهداف خود را در دنيا پيش ببرند و پيروان زيادى پيدا كنند و خط مكتبى خود را تداوم بخشند، و در برابر آن همه طوفان قد علم كنند و حتى در دنياى امروز افكار اكثريت مردم جهان را به خود متوجه سازند.

نـوع ديـگـر از پـيـروزى داريـم كـه پـيـروزى تـدريـجـى در بـرابـر دشـمـن در طـول قـرنـهـا اسـت كـه گـاه نـسـلى به ميدان مى آيد و پيروز نمى شود، اما نسلهاى آينده دنبال كار آنها را مى گيرند و به پيروزى مى رسند … اين نيز پيروزى براى مجموع محسوب مى شود.

ثانيا: فراموش نبايد كرد كه وعده خداوند دائر به غلبه مؤ منان يك وعده مـشـروط اسـت نـه مـطـلق ، و بـسـيارى از اشتباهات از عدم توجه به اين حقيقت سرچشمه مى گيرد.

زيرا در آيات مورد بحث كلمه عِبَادِنَا (بندگان ما) و جُنْدَنَا (لشكر ما) و يا تعبيرات مشابه ديگرى كه در اين زمينه در ساير آيات قرآن آمده ، مانند حزب الله - و - الذين جاهدوا فينا - و - وَلَيَنْصُرَنَّ اللَّهُ مَنْ يَنْصُرُهُ و مـانـنـد ايـنـهـا هـمـه دليل روشنى است براى شرائط پيروزى .

مـا مـى خـواهـيـم نـه مـؤ مـن مـجـاهـدى بـاشـيـم ، و نـه جـنـد مـخـلصـى ، و بـا ايـن حال بر دشمنان حق و عدالت پيروز شويم !

مـا مى خواهيم در مسير الهى با افكار و برنامه هاى شيطانى پيش برويم ، بعد تعجب مى كـنـيـم كـه چـرا مـغـلوب دشـمـنـان هـسـتـيـم، مـگـر مـا بـه وعـده هـاى خـود عمل كرده ايم كه از خدا مطالبه وفا به وعده هايش مى كنيم؟!

در جـنـگ احـد پـيـامبر اسلام (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) وعده پيروزى به مسلمانان داده بـود، و در مرحله اول جنگ نيز پيروز شدند، اما گروهى به فكر جمع آورى غنائم و ايجاد تفرقه و نفاق و رها كردن فرمان رسول خدا افتادند، و در حفاظت از دستاورد پيروزى آغاز جنگ و دره احد كوتاهى كردند، و همين امر سبب شكست نهائى آنها در آن جنگ شد.

گـويـا گـروهـى كـه خود را طلبكار مى دانستند خدمت پيامبر اسلام آمدند و با لحن خاصى عرض كردند پس وعده پيروزى چه شد؟

قـرآن جـواب بسيار جالبى به آنها گفت كه شاهد گفتار ما است ، فرمود:

سوره ۳: آل عمران

وَلَقَدْ صَدَقَكُمُ اللَّهُ وَعْدَهُ إِذْ تَحُسُّونَهُمْ بِإِذْنِهِ حَتَّى إِذَا فَشِلْتُمْ وَتَنَازَعْتُمْ فِي الْأَمْرِ وَعَصَيْتُمْ مِنْ بَعْدِ مَا أَرَاكُمْ مَا تُحِبُّونَ مِنْكُمْ مَنْ يُرِيدُ الدُّنْيَا وَمِنْكُمْ مَنْ يُرِيدُ الْآخِرَةَ ثُمَّ صَرَفَكُمْ عَنْهُمْ لِيَبْتَلِيَكُمْ وَلَقَدْ عَفَا عَنْكُمْ وَاللَّهُ ذُو فَضْلٍ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ ﴿۱۵۲﴾

خداوند وعده خود را به شما (درباره پيروزى بر دشمن در احد) محقق ساخت ، در آن هنگام كه (در آغـاز جـنـگ ) دشـمـنـان را بـه فـرمان او مى كشتيد، و اين پيروزى همچنان ادامه داشت تا ايـنـكـه سـسـت شـديـد، و در كـار خـود بـه نزاع پرداختيد، و بعد از آنكه (به مطلوب خود رسـيـديد) و آنچه را دوست مى داشتيد خداوند به شما نشان داد، نافرمانى كرديد بعضى از شـمـا خـواهـان دنـيـا بـودنـد، و بـعـضـى خـواهـان آخـرت (بـا ايـن حـال بـاز شـمـا را از شـكـسـت كـامـل نـجـات داد) و آنـهـا را از شما منصرف ساخت تا شما را بـيـازمـايـد، و شـمـا را مـشـمـول عـفـو خـود قـرار داد، و خـداونـد نـسـبـت بـه مـؤ مـنـان فضل و بخشش دارد (آل عمران آيه 152).

تعبيراتى مانند فَشِلْتُمْ (سست شديد).

تَنَازَعْتُمْ (به اختلاف پرداختيد).

عَصَيْتُمْ (نافرمانى كرديد).

به خوبى نشان مى دهد كه آنها شرائط نصرت الهى و پيروزى بر دشمن را رها كردند، در نتيجه به مقصود خود نرسيدند.

آرى خـداونـد هرگز قول نداده است كه هر كس نام خود را مسلمان و سرباز اسلام نهاد، و دم از جـنـد الله ، و حـزب الله زد، در تـمـام صـحـنـه هـا بـر دشـمن غلبه كند، اين وعده الهى مـخـصـوص كـسـانـى اسـت كـه از قـلب و جـان خـواهـان رضـاى خـدا و از نـظـر عمل در خط فرمان او باشند و تقوا و امانت را فراموش نكنند.

نظير همين سؤال و جواب را در مورد دعا و وعده اجابت الهى نيز گفته ايم.

(كـلمـه ) خـداى تـعـالى بـراى ايشان، عبارت است از قضايى كه درباره آنان رانده و حـكمى كه كرده.

و (سبقت كلمه ) يا به اين است كه عهد آن مقدم باشد و يا به اين است كـه بـه نفوذ و غلبه مقدم شود.

سَبَقَتْ از ریشه س‌ب‌ق است و به معنای «پیشی گرفت» یا «مقدم شد» است.

می‌گوید «سبقت کلمه» می‌تواند دو معنا داشته باشد:

الف) از نظر زمانی مقدم باشد

یعنی:

خداوند از قبل چنین حکمی را درباره آنان مقرر کرده بود.

پس قبل از اینکه آن اتفاق واقع شود، حکم الهی درباره آن صادر شده بود.

ب) از نظر نفوذ و غلبه مقدم باشد

یعنی فقط بحث «زودتر بودن زمانی» نیست؛ بلکه:

حکم و اراده خداوند بر امور دیگر غلبه پیدا می‌کند و حتماً تحقق می‌یابد.

پس وقتی خداوند حکمی را مقرر کرد، هیچ چیزی نمی‌تواند در مقابل تحقق آن مانع ایجاد کند.

و حرف (لام ) در جمله (لهم ) معناى منفعت را افاده مى كـنـد، مى فرمايد: ما قضايى حتمى درباره ايشان رانديم كه به طور يقين يارى شدگان باشند. و - به طورى كه ملاحظه مى كنيد - اين معنا را با چند نوع تأكيد بيان كرده. يـكـى حرف (لام ) در ابتداى آيه، يكى كلمه (قد)، يكى كلمه (ان ) و يكى حرف (لام ) در (لهم ).

در اين آيه شريفه نصرت را مقيد نكرده كه انبيا (عليهم السلام) را در دنيا نصرت مى دهد و يـا در آخرت و يا به نحوى ديگر. بلكه در آيه ديگر نصرت را عموميت داده و فرموده:

سوره ۴۰: غافر

إِنَّا لَنَنْصُرُ رُسُلَنَا وَالَّذِينَ آمَنُوا فِي الْحَيَاةِ الدُّنْيَا وَيَوْمَ يَقُومُ الْأَشْهَادُ ﴿۵۱﴾

ما به طور مسلم رسولان خود، و كساني را كه ايمان آورده‏ اند، در زندگي دنيا و روزي كه گواهان به پا مي‏خيزند، ياري مي‏دهيم. (۵۱)

پس رسولان خدا هم در حجت و دليل منصورند، براى اينكه راه حق را پيش گرفته اند و راه حق هرگز شكست نمى خورد، و هم بر دشمنان خود منصورند، يا به اينكه خدا ياريشان مى دهد تا دشمنان را زير دست كنند، و يا به اينكه از ايشان انتقام مى گيرند، چنانچه خداى تـعـالى فـرمـوده:

سوره ۱۲: يوسف

وَمَا أَرْسَلْنَا مِنْ قَبْلِكَ إِلَّا رِجَالًا نُوحِي إِلَيْهِمْ مِنْ أَهْلِ الْقُرَى أَفَلَمْ يَسِيرُوا فِي الْأَرْضِ فَيَنْظُرُوا كَيْفَ كَانَ عَاقِبَةُ الَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ وَلَدَارُ الْآخِرَةِ خَيْرٌ لِلَّذِينَ اتَّقَوْا أَفَلَا تَعْقِلُونَ ﴿۱۰۹﴾

و ما نفرستاديم پيش از تو جز مرداني از اهل شهرها كه وحي به آنها مي‏كرديم، آيا (مخالفان دعوت تو) سير در زمين نكردند تا ببينند عاقبت كساني كه پيش از آنها بودند چه شد؟ و سراي آخرت براي پرهيزكاران بهتر است، آيا فكر نمي‏كنيد؟! (۱۰۹)

حَتَّى إِذَا اسْتَيْأَسَ الرُّسُلُ وَظَنُّوا أَنَّهُمْ قَدْ كُذِبُوا جَاءَهُمْ نَصْرُنَا فَنُجِّيَ مَنْ نَشَاءُ وَلَا يُرَدُّ بَأْسُنَا عَنِ الْقَوْمِ الْمُجْرِمِينَ ﴿۱۱۰﴾

(پيامبران به دعوت خود و دشمنان به مخالفت همچنان ادامه دادند) تا رسولان مايوس شدند و گمان كردند كه (حتي گروه اندك مؤ منان) به آنها دروغ گفته‏ اند، در اين هنگام ياري ما به سراغ آنها آمد هر كس را مي‏خواستيم نجات مي‏داديم و مجازات و عذاب ما از قوم زيانكار بازگردانده نمي‏شود. (۱۱۰)

یا در جای دیگر داریم

سوره ۲: البقرة

أَمْ حَسِبْتُمْ أَنْ تَدْخُلُوا الْجَنَّةَ وَلَمَّا يَأْتِكُمْ مَثَلُ الَّذِينَ خَلَوْا مِنْ قَبْلِكُمْ مَسَّتْهُمُ الْبَأْسَاءُ وَالضَّرَّاءُ وَزُلْزِلُوا حَتَّى يَقُولَ الرَّسُولُ وَالَّذِينَ آمَنُوا مَعَهُ مَتَى نَصْرُ اللَّهِ أَلَا إِنَّ نَصْرَ اللَّهِ قَرِيبٌ ﴿۲۱۴﴾

آيا پنداشتيد كه داخل بهشت مى ‏شويد و حال آنكه هنوز مانند آنچه بر [سر] پيشينيان شما آمد بر [سر] شما نيامده است آنان دچار سختى و زيان شدند و به [هول و] تكان درآمدند تا جايى كه پيامبر [خدا] و كسانى كه با وى ايمان آورده بودند گفتند پيروزى خدا كى خواهد بود هشدار كه پيروزى خدا نزديك است (۲۱۴)

و هـم در آخـرت منصورند، همچنان كه در جاى ديگر فرموده: (يَوْمَ لَا يُخْزِي اللَّهُ النَّبِيَّ وَالَّذِينَ آمَنُوا مَعَهُ در آن روزي كه خداوند پيامبر و كساني را كه با او ايمان آوردند خوار نمي‏كند)...

كـلمـه (جـنـد) بـه مـعـنـاى مجتمعى است انبوه و متراكم (گروه یا مجموعه‌ای بزرگ و فشرده از افراد یا موجودات که در کنار هم جمع شده‌اند) و لشكر را هم به همين جهت جند مى خوانند. بنابراين، كلمه جند با كلمه (حزب) قريب المعنا مى باشند و لذا مى بينيم در قـرآن كـريـم دربـاره آمـدن احـزاب يـك جـا تـعـبـيـر به (جند) نموده، مى فرمايد: (اذ جـاءتـكم جنود)، و در جايى ديگر در همين باره مى فرمايد: (و لما را المؤمنون الاحزاب) (آیات ۹ و ۲۲​​)

http://www.parsquran.com/data/show.php?lang=far&sura=33&ayat=0&user=far&tran=2

و نيز در جايى ديگر فرموده: (وَمَنْ يَتَوَلَّ اللَّهَ وَرَسُولَهُ وَالَّذِينَ آمَنُوا فَإِنَّ حِزْبَ اللَّهِ هُمُ الْغَالِبُونَ و كساني كه ولايت خدا و پيامبر او و افراد با ايمان را بپذيرند (پيروزند زيرا) حزب و جمعيت خدا پيروز مي‏باشد!).

وَإِنَّ جُنْدَنَا لَهُمُ الْغَالِبُونَ:

و مراد از (جندنا) جامعه اى است كه فرمانبردار امر خدا باشد و در راه خدا جهاد نمايد، و ايـن جـامعه عبارت است از گروه مؤمنان و يا انبياء به ضميمه مؤمنان، كه پيرو انبيايند، بـنـا بـر احـتـمـال دوم در ايـن كـلام تـعـمـيـم بـعـد از تـخـصيص به كار رفته، و به هر حـال پس مؤمنان مانند پيشوايان خود منصورند، همچنان كه در جاى ديگر خطاب به مؤمنان فـرمـوده: (و لا تـهـنـوا و لا تـحـزنـوا و انـتـم الاعـلون ان كنتم مؤمنين ) كه در گذشته تعدادى آيات كه بر اين معنا دلالت داشت، گذشت.

سوره ۳: آل عمران

وَلَا تَهِنُوا وَلَا تَحْزَنُوا وَأَنْتُمُ الْأَعْلَوْنَ إِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنِينَ ﴿۱۳۹﴾

و سست نشويد! و غمگين نگرديد! و شما برتريد اگر ايمان داشته باشيد! (۱۳۹)

و ايـن حـكـم يعنى نصرت و غلبه حكمى است اجتماعى و منوط است بر تحقق عنوان و لا غير، يعنى اين نصرت و غلبه تنها نصيب انبيا و مؤمنين واقعى است، كه جند خدا هستند و به امر او عـمـل مـى كـنـند و در راه او جهاد مى كنند هر جامعه اى كه اين عناوين بر آن صادق باشد، يـعـنـى ايـمـان بـه خـدا داشـتـه بـاشـد، و بـه اوامـر خـدا عمل كند و در راه او جهاد نمايد منصور و غالب است، نه جامعه اى كه اين اسامى و عناوين را دارد و واقـعـيـت آنـهـا را نـدارد. پـس جامعه اى كه از ايمان جز اسم در آن نمانده باشد و از انـتـسـابـش بـه خـدا جـز سـخـنـى در آن نمانده باشد، نبايد اميد نصرت و غلبه را داشته باشد.

﴿سَبَقَتْ كَلِمَتُنا﴾ نه يعني يك كلمه; يعني مقال و منطق ما قبلاً در ساختار نظام آفرينش تصويب شده است ﴿وَ لَقَدْ سَبَقَتْ كَلِمَتُنا لِعِبادِنَا الْمُرْسَلينَ ٭ إِنَّهُمْ لَهُمُ الْمَنْصُورُونَ﴾، تصويب الهي اين است كه انبيا پيروزند و شما شكست خورده ايد؛ حالا يا با طوفان پيروزند يا با ﴿يا نارُ كُوني‌ بَرْداً وَ سَلاماً اي آتش ‍ سرد و سالم باش﴾[44] پيروزند يا ﴿فَأَخَذْناهُ وَ جُنُودَهُ فَنَبَذْناهُمْ فِي الْيَمِّ ما او و لشكريانش را گرفتيم و در دريا پرتاب كرديم﴾[45] پيروزند يا ﴿فَخَسَفْنا بِهِ وَ بِدارِهِ الْأَرْضَ سپس ما، او و خانه‏ اش را در زمين فرو برديم﴾[46] پيروزند يا ﴿سَخَّرَها عَلَيْهِمْ سَبْعَ لَيالٍ وَ ثَمانِيَةَ أَيَّامٍ حُسُومًا (قوم «عاد») اين تندباد را هفت شب و هشت روز پي در پي و بنيانكن بر آنها مسلط ساخت ﴾[47] پيروزند يا ﴿قَتَلَ داوُدُ جالُوتَ﴾[48]پيروزند يا جنگ است و رهبري انقلاب است مثل داوود يا با طوفان و معجزات ديگر. بالأخره انبيا, مرسلين و فرستاده‌هاي الهي يا به اين طريق يا به آن طريق پيروزند. فرمود: ﴿وَ لَقَدْ سَبَقَتْ كَلِمَتُنا لِعِبادِنَا الْمُرْسَلينَ ٭ إِنَّهُمْ لَهُمُ الْمَنْصُورُونَ﴾ـ اين جمله اسميه با اين لام ـ حتماً اينها پيروزند.

سوره مباركه «غافر» كه از آن به سوره «مؤمن» هم ياد مي‌شود در آيه 51 به اين صورت ياد شده است:

سوره ۴۰: غافر

إِنَّا لَنَنْصُرُ رُسُلَنَا وَالَّذِينَ آمَنُوا فِي الْحَيَاةِ الدُّنْيَا وَيَوْمَ يَقُومُ الْأَشْهَادُ ﴿۵۱﴾

ما به طور مسلم رسولان خود، و كساني را كه ايمان آورده‏ اند، در زندگي دنيا و روزي كه گواهان به پا مي‏خيزند، ياري مي‏دهيم. (۵۱)

﴿إِنَّا لَنَنْصُرُ رُسُلَنا وَ الَّذينَ آمَنُوا فِي الْحَياةِ الدُّنْيا وَ يَوْمَ يَقُومُ الْأَشْهادُ﴾ تنها مربوط به قيامت نيست كه اينها در آن روز پيروزند، در دنيا هم اينها پيروزند. الآ‌ن هم شما مي‌بينيد در بين اين هفت ميليارد بشر (بالای هشت میلیارد) اسم پنج شش نفر مطرح هست که نوح هست و ابراهيم هست و موسي هست و عيسي هست و وجود مبارك پيغمبر(عليهم الصلاة و عليهم السلام)، اينها هستند كه جهان را مي‌گردانند. هر جا سخن از عبادت و حق و تمدّن است همين پنج شش نفر هستند كه دارند عالَم را اداره مي‌كنند، فرمود اينها پيروزند و اينها ماندني‌ هستند، لکن درباره ديگران كه اصلاً لفظي نيست فرمود: ﴿وَ جَعَلْناهُمْ أَحاديثَ﴾؛[49] ما اينها را دفن كرديم. اگر كسي در كتابخانه رفت و يك كتاب تاريخ گرفت و نبش قبر كرد و ورق زد، در صفحات كتاب تاريخ مي‌بيند در اين كشور ساسانياني بودند, سامانياني بودند, عباسياني بودند و مانند آن ﴿وَ جَعَلْناهُمْ أَحاديثَ﴾، اينها را ما حديث قرار داديم و در كتاب‌هاي تاريخ دفن كرديم؛ اما آن‌كه عالم را دارد مي‌گرداند همين پنج, شش نفر هستند.

مسئله نصرت انبيا:

همه پیامبران از طرف خدا با دلیل و حجت روشن آمده‌اند؛ همه در مسیر دعوت الهی با دشمنی شیطان و انسان‌های گمراه و تبهکار مواجه شده‌اند؛ و در نهایت، حتی اگر بعضی از آنان در ظاهر شکست بخورند یا شهید شوند، از نظر معنوی پیروز و سربلند هستند.

انبيا(عليهم السلام) يك حكم مشتركي دارند … و يك دشمن مشترك هم دارند كه براي توده تبهكاران مردمي است و يك پيروزي معنوي هم دارند.

حكم مشترك اينها ـ اينهايي كه همه با حجّت بالغه (دلیل کامل و قاطع) آمدند ـ در هيچ عصر و مصري پيامبري محكومِ علمي هيچ مستشكلي (اشکال‌گیران) نشد، چون حجّت بالغه براي اينهاست که اين مشترك است؛

در مسائل نظامي و جنگ‌افروزي و اينها، گاهي رهبري انقلاب را اينها به عهده دارند و حكومت تشكيل مي‌دهند؛ نظير ﴿قَتَلَ داوُدُ جالُوتَ﴾,[19]نظير اينكه سليمان(سلام الله عليهما) به حكومت مي‌رسد و اينها, گاهي هم با معجزه اينها پيروز مي‌شوند, گاهي هم با جنگ چهره به چهره و تن به تن؛ نظير غزوات وجود مبارك پيغمبر(صلّي الله عليه و آله و سلّم) پيروز مي‌شوند و گاهي هم در صحنه‌هاي جنگ نظامي شربت شهادت مي‌نوشند كه ﴿يَقْتُلُونَ النَّبِيِّينَ بِغَيْرِ حَقٍّ﴾[20] يا ﴿وَ قَتْلِهِمُ الْأَنْبِياءَ بِغَيْرِ حَقٍّ﴾[21] اينها هست; ولي در قيامت كه محكمه الهي است «عندالاحتجاج» اينها منصور هستند. بنابراين نصرت علمي و حجّت علمي براي اينهاست و مشترك است, در صحنه داوري قيامت اينها پيروزند مشترك است, در صحنه نبرد گاهي شهادت است و گاهي پيروزي كه هر دو جزء ﴿إِحْدَی الْحُسْنَيَيْنِ﴾[22] هستند اين هم مشترك است

سوره ۹: التوبة

قُلْ هَلْ تَرَبَّصُونَ بِنَا إِلَّا إِحْدَى الْحُسْنَيَيْنِ وَنَحْنُ نَتَرَبَّصُ بِكُمْ أَنْ يُصِيبَكُمُ اللَّهُ بِعَذَابٍ مِنْ عِنْدِهِ أَوْ بِأَيْدِينَا فَتَرَبَّصُوا إِنَّا مَعَكُمْ مُتَرَبِّصُونَ ﴿۵۲﴾

بگو آيا درباره ما جز يكي از دو نيكي انتظار داريد (يا بر شما پيروز مي‏شويم و يا شربت شهادت مي‏نوشيم) ولي ما انتظار داريم يا عذابي از طرف خداوند (در آن جهان) يا به دست ما (در اين جهان) به شما برسد، اكنون كه چنين است شما انتظار بكشيد ما هم با شما انتظار مي‏كشيم. (۵۲)

و گاهي معجزه است و گاهي كرامت است كه اين هم مشترك است، دشمن مشترك هم دارند كه در سوره مباركه «حج» به اين دشمن مشترك اشاره كرد؛ آيه 52 سوره مباركه «حج» اين است: ﴿وَ ما أَرْسَلْنا مِنْ قَبْلِكَ مِنْ رَسُولٍ وَ لا نَبِيٍّ إِلاَّ إِذا تَمَنَّي أَلْقَي الشَّيْطانُ في‌ أُمْنِيَّتِهِ﴾؛

سوره 22: الحج

وَمَا أَرْسَلْنَا مِنْ قَبْلِكَ مِنْ رَسُولٍ وَلَا نَبِيٍّ إِلَّا إِذَا تَمَنَّى أَلْقَى الشَّيْطَانُ فِي أُمْنِيَّتِهِ فَيَنْسَخُ اللَّهُ مَا يُلْقِي الشَّيْطَانُ ثُمَّ يُحْكِمُ اللَّهُ آيَاتِهِ وَاللَّهُ عَلِيمٌ حَكِيمٌ ﴿۵۲﴾

و پیش از تو هیچ رسول و پیامبری را نفرستادیم مگر آنکه هرگاه آرزو می کرد [اهداف پاک و سعادت بخش خود را برای نجات مردم از کفر و شرک پیاده کند] شیطان [برای بازداشتن مردم از پذیرش حق] در برابر آرزویش شبهه و وسوسه می انداخت، ولی خدا آنچه را شیطان [از وسوسه ها و شبهه ها می اندازد] می زداید و محو می کند، سپس آیاتش را محکم و استوار می سازد؛ و خدا دانا و حکیم است.

هيچ پيامبري نيامده مگر اينكه يك عدّه سنگ‌اندازها در تبليغات ديني او عليه دين او تهمت زدند, دروغ گفتند, تبليغ خلاف كردند, نشر اكاذيب كردند, تشويش اذهان كردند مانند اين موارد هست… البته آنها از بين رفتند و دين آن پيامبر مانده است. اين ﴿وَ ما أَرْسَلْنا مِنْ قَبْلِكَ مِنْ رَسُولٍ وَ لا نَبِيٍّ إِلاَّ إِذا تَمَنَّي أَلْقَي الشَّيْطانُ في‌ أُمْنِيَّتِهِ﴾؛ يعني در قلمرو و حوزه تمنّيات آن حضرات كه خواستند دين در جامعه فراگير شود، در آن حوزه عدّه‌اي سنگ‌اندازي كردند، تبليغ سوء كردند، تشويش اذهان كردند، تكذيب كردند و مانند آن, البته محكوم شدند و سرانجام دين پيروز شده است.

در جريان نصرت مشترك چه در دنيا و چه در آخرت مي‌فرمايد سرانجام پيروزي براي همه انبيا و اولياي الهي است كه آيه 51 سوره مباركه «غافر»؛ يعنی همان سوره «مومن» اين است: ﴿إِنَّا لَنَنْصُرُ رُسُلَنا وَ الَّذينَ آمَنُوا فِي الْحَياةِ الدُّنْيا وَ يَوْمَ يَقُومُ الْأَشْهادُ﴾، ﴿وَ الْعَاقِبَةُ لِلْمُتَّقِين﴾؛[23]يعني در هر پارگراف تاريخي پيروزي براي مردان با ايمان است،ممكن است در صحنه‌اي موقتاً آسيب ببينند؛ ولي در جمع‌بندي تاريخي پيروزي از آن اهل توحيد است ﴿إِنَّا لَنَنْصُرُ رُسُلَنا وَ الَّذينَ آمَنُوا﴾؛هم در دنيا هم در روز قيامت. بنابراين اگر شهادتي بود، اين شهادت جزء ﴿إِحْدَی الْحُسْنَيَيْنِ﴾ است؛

آنها (دشمنان دین) چه فاتح شوند و چه كُشته شوند «احدي ‌السيّئتين» است، اگر كشته شوند كه «الي‌النار» است و اگر پيروز بشوند به حسب ظاهر هم كه ظلم مستمر است (پیروزی آنها همراه با ادامهٔ ظلم و گناه است و در نهایت برایشان عاقبت خوبی ندارد)، براي آنها پيروزي يا كُشته شدن «احدي ‌السيّئتين» است و براي مردان الهي پيروزي يا شهادت ﴿إِحْدَی الْحُسْنَيَيْنِ﴾ است…..

پرسش: استاد ببخشيد! نصرت در عالم آخرت به چه معناست؟

پاسخ: در محکمه الهي منصور هستند؛ در محکمه الهی که «يوم الاحتجاج» است آنها حجّت مي‌آورند, اينها حجّت مي‌آورند, در محكمه الهي قبل از اينكه مسئله ورود به جهنم مطرح شود احتجاجاتي است، چون «يوم الحجّة» است, «يوم‌الاعتراض» است که خيلي‌ها اعتراض مي‌كنند ﴿لِمَ حَشَرْتَني‌ أَعْمي‌ وَ قَدْ كُنْتُ بَصيراً مي گويد: پروردگارا! چرامرا نابينا محشور كردي ؟ من كه بينا بودم!﴾،[26]استدلال مي‌كنند, احتجاج مي‌كنند كه خدايا بنا شد من همان‌طور كه در دنيا بودم، همان‌طور محشور كني! من در دنيا بينا بودم الآن مرا كور محشور كردي؟! جواب مي‌فرمايد تو كه در دنيا بينا بودي، الآن هم بينا هستي؛ جهنم را مي‌بيني, تبهكاران را مي‌بيني, در دنيا هم كور بودي مردان الهي را نمي‌ديدي, مسجد و حسينيه را نمي‌ديدي و الآن هم بهشت را نمي‌بيني؛ هرطور بودي محشور شدي ... مگر در دنيا مسجد را مي‌ديدي؟ مؤمنين را مي‌ديدي؟ دين را مي‌ديدي؟ قرآن و عترت را مي‌ديدي؟ آنها را كه نمي‌ديدي! مركز فساد را مي‌ديدي، الآن هم همين طور است، الآن جهنم را خوب مي‌بيني ﴿أَفَسِحْرٌ هذا أَمْ أَنْتُمْ لا تُبْصِرُونَ﴾.[27]

http://www.parsquran.com/data/show.php?sura=52&ayat=13&user=far&lang=far&tran=2

جهنم را از دور مي‌بيني, از نزديك مي‌بيني, جهنمي‌ها را مي‌بيني، تو چشم داري؛ منتها چشم جهنّمي داري، بهشت را نمي‌بيني. اين استدلال كساني است كه در قيامت كور محشور شدند و آن هم جواب الهي است. خلاصه قيامت روز احتجاج است, روز استدلال است و روز محاكمه است؛ در محكمه الهي فرمود انبيا پيروزند و آنها مي‌فرمايند ما گفتيم شما قبول نكرديد، شما هيچ بهانه‌اي نداريد و هر بهانه‌اي هم كه داشتيد ما براي شما تبيين كرديم؛ لذا در قيامت اينها منصور هستند.

مشابه این در مورد حضرت مسیح در قرآن وجود دارد:

http://www.parsquran.com/data/show.php?sura=5&ayat=116&user=far&lang=far&tran=2

وَإِنْ كَانُوا... ﴿۱۶۷﴾لَوْ أَنَّ عِنْدَنَا... ﴿۱۶۸﴾لَكُنَّا عِبَادَ... ﴿۱۶۹﴾فَكَفَرُوا...﴿۱۷۰﴾

وَإِنْ كَانُوا لَيَقُولُونَ ﴿۱۶۷﴾

آنها پيوسته مي‏گفتند: (۱۶۷)

لَوْ أَنَّ عِنْدَنَا ذِكْرًا مِنَ الْأَوَّلِينَ ﴿۱۶۸﴾

اگر يكي از كتب پيشينيان نزد ما بود، (۱۶۸)

لَكُنَّا عِبَادَ اللَّهِ الْمُخْلَصِينَ ﴿۱۶۹﴾

ما از بندگان مخلص خدا بوديم. (۱۶۹)

فَكَفَرُوا بِهِ فَسَوْفَ يَعْلَمُونَ ﴿۱۷۰﴾

(اما هنگامي كه اين كتاب بزرگ آسماني بر آنها نازل شد) آنها به آن كافر شدند ولي به زودي نتيجه كار خود را خواهند دانست. (۱۷۰)

سـپـس در چـهار آيه اخير به يكى از عذرهاى ناموجه اين مشركان در ارتباط با همين مسئله بـت پـرسـتـى و مـطالب ديگر اشاره كرده و پاسخ مى دهد، مى فرمايد: آنها پيوسته مى گفتند... (و ان كانوا ليقولون ).

اگر نزد ما يكى از كتب آسمانى پيشينيان بود... (لو ان عندنا ذكر من الاولين).

ما از بندگان مخلص خدا بوديم (لكنا عباد الله المخلصين).

… ما هم اگر مـشـمـول لطـف خـدا شـده بـوديـم و يـكـى از كـتـب آسـمـانـى بـر مـا نازل مى شد، در زمره اين بندگان مخلص بوديم !

ايـن درست به گفتار شاگردان عقب افتاده و رفوزه اى مى ماند كه براى سرپوش نهادن بـر تـنـبـلى خـود مـى گـويـنـد مـا هـم اگـر معلم و استاد خوبى داشتيم از شاگردان رديف اول بوديم !

آيـه بـعـد مـى گـويـد ايـن آرزوى آنـهـا هـم اكـنـون جـامـه عـمـل بـه خـود پـوشـيـده و بـزرگـتـريـن كـتـاب آسـمـانـى خـدا قـرآن مـجـيـد بـر آنـان نـازل شـده ، امـا ايـن دروغ پـردازان پر ادعا به آن كافر شدند و از در مخالفت و انكار و دشـمنى درآمدند، اما به زودى نتيجه كار خود را خواهند دانست (فكفروا به فسوف يعلمون ).

اين همه لاف و گزاف نگوئيد، و خود را شايسته قرار گرفتن در صف بندگان مخلص خدا نـشـماريد، دروغ شما آشكار شد، و ادعاهايتان تو خالى از آب درآمد، كتابى بهتر از قرآن تـصور نمى شود، و مكتبى بهتر از مكتب تربيتى اسلام نيست ، ولى ببينيد چگونه با اين كتاب آسمانى برخورد كرديد؟ منتظر عواقب دردناك كفر و بى ايمانى خود باشيد.

در ايـن آيـه بـه سـيـاق قبلى بازگشت شده ضمير جمع در (كانوا) و در (يقولون ) بـه قـريـش و هـر قـومـى كه عقيده آنان را داشته باشند برمى گردد. و كلمه (ان) در اول آيـه مـخـفـف (ان) اسـت. و مـراد از ذكـر اوليـن كـتـابـى آسـمـانـى از جـنـس كتابهاى نازل بر اولين است.

و مـعـنـاى آيـه ايـن اسـت كـه: اگـر نـزد مـا قـريش نيز كتابى آسمانى نظير كتب آسمانى نازل بر اقوام گذشته مى بود، ما نيز هدايت مى شديم و بندگان مخلص خدا مى بوديم و منظورشان از اين سخن اين است كه: از كفر خود عذر بخواهند و بگويند از ناحيه خدا حجتى بر ما تمام نشده.

و ايـن در حـقـيـقـت عذرى است بدتر از گناه، براى اينكه: مذهب وثنيت و بت پرستى مساله نـبـوت و رسـالت و نـزول كـتـابـى از آسـمـان را بـه كـلى محال مى داند.

(فا) در اول جمله (فكفروا به فسوف يعلمون) - به اصطلاح ادبى - فاى فصيحه است و معناى جمله اين است كه: پـس مـا هـمـيـن قـرآن را بر آنان نازل كرديم، تا ديگر گله نكنند كه ما كتابى آسمانى نـداشـتـيـم، ولى بـه همين قرآن كفر ورزيدند و به آنچه گفتند وفا نكردند و به زودى خـواهند دانست كه وبال (عواقب و پیامدهای ناگوارِ) كفرشان چيست. و اين جمله اخير تهديدى از خداى تعالى به ايشان است.

«فاء فصیحـه» حرف فـ است که یک مطلب یا جملهٔ حذف‌شده را به‌طور غیرمستقیم نشان می‌دهد.

یعنی در ظاهر، جمله بدون توضیح قبلی ناگهان با «فـ» شروع می‌شود، اما از مفهوم آیات یا سخن قبلی می‌فهمیم که یک جملهٔ مقدّر (حذف‌شده) بین آنها وجود دارد.

در اینجا:

فَكَفَرُوا بِهِ

یعنی به‌صورت تقریبی:

«پس [وقتی این قرآن برایشان آمد و حجت بر آنان تمام شد،] به آن کفر ورزیدند.» آن قسمت داخل کروشه در متن صریحاً نیامده، ولی از «فـ» و سیاق سخن فهمیده می‌شود.

چرا به آن «فصیحـه» می‌گویند؟

«فصیح» یعنی روشن و گویا.

این «فاء» با اینکه جملهٔ حذف‌شده را بیان نمی‌کند، آن را برای شنونده روشن می‌کند؛ یعنی خودش نشانه‌ای است که بفهمیم قبل از این جمله، یک مطلب مقدّر وجود دارد.

اما حرف مشركين چيست؟ مشركين … ظاهر حرفشان اين است كه انسان نمي‌تواند رسول خدا باشد، چرا مي‌گويند اگر ذكري, وحي اي از طرف خدا براي ما مي‌آمد ما هم مي‌پذيرفتيم شما كه مي‌گوييد محال است بشر با خدا رابطه داشته باشد و از طرف خدا رسول باشد و اگر رسالتي هست به وسيله فرشته است، پس چرا اين تمنّي را داريد … اين حرف مطابق مبنايشان نيست كه سيدناالاستاد(رضوان الله عليه) دارد اين هفوه‌اي (اشتباه) است از اينها براي اينكه، شما وحي و نبوّت را كه منكريد؛

... بر فرض كه شما اين مبنا را داشته باشيد وحي الهي آمده و قرآن آمده، اگر مي‌گوييد قرآن وحي نيست ﴿فَأْتُوا بِسُورَةٍ مِنْ مِثْلِهِ﴾.[42].

آيه 42 سوره مباركه «فاطر» كه قبلاً گذشت اين بود که آنها ﴿وَ أَقْسَمُوا بِاللَّهِ جَهْدَ أَيْمَانِهِمْ لَئِنْ جَاءَهُمْ نَذِيرٌ لَيَكُونُنَّ أَهْدَی مِنْ إِحْدَی الْأُمَمِ﴾،

وَأَقْسَمُوا بِاللَّهِ جَهْدَ أَيْمَانِهِمْ لَئِنْ جَاءَهُمْ نَذِيرٌ لَيَكُونُنَّ أَهْدَى مِنْ إِحْدَى الْأُمَمِ فَلَمَّا جَاءَهُمْ نَذِيرٌ مَا زَادَهُمْ إِلَّا نُفُورًا ﴿۴۲﴾

آنها با نهايت تاكيد سوگند خوردند كه اگر پيامبري انذار كننده به سراغ آنها بيايد هدايت يافته ترين امتها خواهند بود، اما هنگامي كه پيامبري براي آنها آمد جز فرار و فاصله گرفتن (از حق) چيزي بر آنها نيفزود! (۴۲)

آمدن پیامبر(ص)، که خودِ آنان درخواست آن را داشتند، به جای اینکه موجب یاری و هدایتشان شود، باعث افزایش نفرت و رویگردانی آنان شد. پیش از این نیز نمونه‌ای مشابه را درباره قرآن بیان کردیم؛ که قرآن، به جای اینکه موجب شفای دل‌های آنان شود، بر خسران و زیان آنان افزود.

سوره ۱۷: الإسراء

وَنُنَزِّلُ مِنَ الْقُرْآنِ مَا هُوَ شِفَاءٌ وَرَحْمَةٌ لِلْمُؤْمِنِينَ وَلَا يَزِيدُ الظَّالِمِينَ إِلَّا خَسَارًا ﴿۸۲﴾

قرآن را نازل ميكنيم كه شفا و رحمت براي مؤ منان است و ستمگران را جز خسران (و زيان) نمي‏افزايد. (۸۲)

این موضوع را می‌توان به میوه‌ای تازه و پرطراوت تشبیه کرد که برای دل‌های سالم، موجب افزایش سلامت و شادابی می‌شود، اما برای دل‌های بیمار یا کسانی که دستگاه گوارش آنها مشکل دارد، نه‌تنها سودی ندارد، بلکه بیماری آنها را شدیدتر و خسران و زیانشان را بیشتر می‌کند. بنابراین، یک حقیقت می‌تواند برای دلِ آماده و سالم، مایه هدایت و رشد باشد، ولی همان حقیقت برای دلی که گرفتار بیماری و انحراف است، موجب افزایش خسران شود.

اين با مبناي آنها سازگار نيست مگر براساس فرض باشد كه سوگند ياد كردند … اما ﴿فَلَمَّا جاءَهُمْ نَذيرٌ ما زادَهُمْ إِلاَّ نُفُوراً﴾[43] رميدن اينها و فاصله اينها بيشتر مي‌شود…

وَمَا مِنَّا إِلَّا لَهُ مَقَامٌ مَعْلُومٌ ﴿۱۶۴﴾وَإِنَّا لَنَحْنُ الصَّافُّونَ ﴿۱۶۵﴾ وَإِنَّا..﴿۱۶۶)

وَمَا مِنَّا إِلَّا لَهُ مَقَامٌ مَعْلُومٌ ﴿۱۶۴﴾

هر يك از ما مقام معلومي داريم. (۱۶۴)

وَإِنَّا لَنَحْنُ الصَّافُّونَ ﴿۱۶۵﴾

و ما همگي (براي اطاعت فرمان خداوند) به صف ايستاده‏ ايم. (۱۶۵)

وَإِنَّا لَنَحْنُ الْمُسَبِّحُونَ ﴿۱۶۶﴾

و ما همگي تسبيح او مي‏گوييم. (۱۶۶)

بـعـد از ايـن … از مقام والاى فرشتگان خدا سخن مى گويد، هـمـان فـرشتگانى كه بت پرستان آنها را دختران خدا مى پنداشتند و جالب اينكه سخن را از زبـان خـود آنـهـا بـيان مى كند و مى گويد: هر يك از ما مقام معلومى داريم (و ما منا الا له مقام معلوم ).
و ما همگى براى اطاعت فرمان خدا به صف ايستاده ايم ، و چشم بر امر او داريم (و انا لنحن الصافون).
و مـا هـمـگى تسبيح او مى گوئيم، و او را از آنچه لايق ذات پاكش نيست منزه مى شمريم (و انا لنحن المسبحون).
آرى مـا بـنـدگانيم كه جان و دل بر كف داريم ، همواره چشم بر امر، و گوش بر فرمانش سـپـرده ايـم ، مـا كـجـا و فـرزنـدى خـدا كجا؟ ما او را از اين نسبتهاى زشت و دروغين منزه مى شمريم ، و از اين خرافات و اوهام مشركان متنفر و بيزاريم .
در حقيقت آيات سه گانه فوق به سه قسمت از صفات فرشتگان اشاره مى كند:
نخست اينكه هر كدام رتبه و منزلتى دارند كه از آن تجاوز نمى كنند.

ديـگـر ايـنكه آنها دائما آماده اطاعت فرمان خدا در عرصه آفرينش و اجراى اوامر او در پهنه عـالم هـسـتـى هـسـتـنـد. ايـن سخن شبيه چيزى است كه در آيه 26 و 27 سوره انبياء آمده است بَلْ عِبَادٌ مُكْرَمُونَ لَا يَسْبِقُونَهُ بِالْقَوْلِ وَهُمْ بِأَمْرِهِ يَعْمَلُونَ : آنها بندگان شايسته خدا هستند كـه در سـخـن بـر او پـيـشـى نـمـى گـيـرنـد، و فـرمـان او را عمل مى كنند.
سـوم ايـنـكـه آنـهـا پـيوسته تسبيح خدا مى گويند و او را از آنچه لايق مقامش نيست منزه مى شمرند.
از آنـجـا كه اين دو جمله (انا لنحن الصافون و انا لنحن المسبحون ) از نظر ادبيات عرب مـفـهـومـش حـصـر اسـت ، بعضى از مفسران از آن چنين استفاده كرده اند كه فرشتگان با اين عبارت مى خواهند بگويند تنها ما مطيع فرمان خدا هستيم و تسبيح كننده واقعى او نيز مائيم ، اشـاره بـه ايـنـكـه اطـاعـت و تـسـبـيـح بـنـى آدم در بـرابـر كـار فـرشـتـگـان چـيـز قابل ملاحظه اى نيست.
قابل توجه اينكه جمعى از مفسران ذيل اين آيات حديثى از پيامبر گرامى اسـلام نـقل كرده كه فرمود: ما فى السماوات موضع شبر الا و عليه ملك يصلى و يسبح : در تـمـام آسـمانها حتى به اندازه يك وجب مكانى وجود ندارد مگر اينكه در آنجا فرشته اى است كه نماز مى خواند و تسبيح خدا مى گويد!
در نـقـل ديـگـرى همين معنى به اين صورت بيان شده : ما فى السماء موضع قدم الا عليه مـلك سـاجـد او قـائم : در تـمـام آسـمـانـها حتى به اندازه يك جاى پا وجود ندارد جز اينكه فرشته اى در آنجا در حال سجده يا قيام است !
و در نـقـل ديـگرى از پيامبر گرامى اسلام چنين آمده است : روزى به دوستان كه در گردش نـشـسـتـه بـودند فرمود: اطت السماء و حق لها ان تاط! ليس فيها موضع قدم الا عليه ملك راكـع او سـاجـد، ثم قرأ و انا لنحن الصافون و انا لنحن المسبحون : آسمان (از سنگينى بـار خـود) نـاله كـرد، و حـق دارد نـاله كـنـد، چرا كه در آن به اندازه جاى پائى نيست مگر ايـنـكه فرشته اى بر آن در حال ركوع يا سجود است ! سپس اين آيات را قرائت فرمود: و انا لنحن الصافون ...
اين تعبيرهاى گوناگون كنايه لطيفى است از اينكه عالم هستى پر است از فرمانبرداران پروردگار و تسبيح كنندگان براى او.

باید دقت کرد که مفهوم آسمان یک مفهوم وسیعی است. در قرآن از آسمان‌های متفاوتی سخن گفته شده است؛ یکی از این آسمان‌ها آسمانی است که درِ آن به روی کافران گشوده نمی‌شود؛ چنان‌که می‌فرماید: «لَا تُفَتَّحُ لَهُمْ أَبْوَابُ السَّمَاءِ». در آسمان، روزیِ شما و آنچه به شما وعده داده می‌شود، قرار دارد. وَفِي السَّمَاءِ رِزْقُكُمْ وَمَا تُوعَدُونَ

ايـن سـه آيـه - بـه طـورى كـه از سـيـاق بـرمـى آيـد - اعـتـراضـى اسـت از كـلام جـبـرئيـل و يـا كـلام او و يـارانـى كـه از فـرشـتـگـان وحى دارد، نظير حكايتى كه از خود جـبـرئيـل و يـارانـش نـقـل كـرده و فرموده:

سوره ۱۹: مريم

وَمَا نَتَنَزَّلُ إِلَّا بِأَمْرِ رَبِّكَ لَهُ مَا بَيْنَ أَيْدِينَا وَمَا خَلْفَنَا وَمَا بَيْنَ ذَلِكَ وَمَا كَانَ رَبُّكَ نَسِيًّا ﴿۶۴﴾

ما جز به فرمان پروردگار تو نازل نمي‏شويم آنچه پيش روي ما و پشت سر ما و ما بين اين دو ميباشد همه از آن او است و پروردگارت هرگز فراموش كار نبوده (و نيست). (۶۴)

بـعـضـى از مـفـسـريـن گـفـتـه انـد: (سـه آيـه مـورد بـحـث كـلام رسول خدا (صلّى اللّه عليه و آله و سلّم) است، كه خودش و مؤمنين را براى كفار توصيف مـى كـند … و آيات مورد بحث متصلند به آيه (فاستفتهم) و تقدير كلام چنين است: از ايشان استفتاء كن و بعد از آنكه استفتاء كردى بـگـو: (هـيـچ يـك از مـا مـسـلمـان نـيـسـت مـگـر آنكه در قيامت جايگاه و مقامى معلوم و در خور اعمال خود دارد و به درستى ماييم كه در نماز به صف مى ايستيم و ماييم تسبيح كنندگان).

و ليكن اين وجه، وجه مناسبى نيست، و با سياق (ارتباط معنایی آیه با آیات قبل و بعد) سازگارى ندارد.

ايـن آيـات سـه گـانـه در ايـن مـقـامـنـد كـه عـقـيـده مـشـركـيـن بـر الوهـيـت مـلائكـه را بـاطـل كـنـنـد، از ايـن طـريـق كـه بـا اعـتـراف خـود عـقـيـده كـفـار را باطل مى كنند.

توضيح اينكه: مشركين اعتراف دارند به اينكه ملائكه خودشان مربوب و عبد خداى تعالى هستند، چيزى كه هست مى گويند:همين مربوبهاى خدا خود رب موجودات پايينتر از خويشند و در آن موجودات استقلال در تدبير و تصرف دارند و از تدبير عالم چيزى مربوط به خدا نيست، و مـلائكـه خـودشـان ايـن مـعـنـا را قـبـول نـدارنـد، يـعـنـى خـود را مستقل در تدبير عالم نمى دانند، هر چند كه واسطه و سبب متوسط بين خدا و خلق هستند. پس آنـچـه كـه در ايـن آيـات مـلائكـه از خـود نـفـى مـى كـنـنـد، هـمـان اسـتـقـلال در تـدبـيـر اسـت، نـه سـبـبيت به اذن خدا … همچنان كه آيه ( بَلْ عِبَادٌ مُكْرَمُونَ لَا يَسْبِقُونَهُ بِالْقَوْلِ وَهُمْ بِأَمْرِهِ يَعْمَلُونَ اينها (فرشتگان) بندگان شايسته او هستند. كه هرگز در سخن بر او پيشي نمي‏گيرند، و به فرمان او عمل مي‏كنند. ) هم از يك سو سببيت و وسـاطـت مـلائكـه را اثـبـات مـى كـنـد و هـم از سـوى ديـگـر استقلال آنان را انكار مى نمايد.

پـس اينكه فرمود: (و ما منا الا له مقام معلوم ) معنايش اين است كه: هر يك از ما مقامى معين و پـسـتـى مـشـخـص داريـم، كـه مـا را بـدان گـمـارده انـد و بـا گـمـارده شـدن ديـگـر اسـتـقـلال مـعـنى ندارد، چون شخص گمارده شده نمى تواند از خط مشيى كه برايش تعيين كـرده انـد تـجـاوز كند، ملائكه نيز مجعول (آفريده شده) بر اين هستند كه خدا را در آنچه امر مى كند اطاعت نموده و او را بپرستند.

و اينكه فرمود: (و انا لنحن الصافون) معنايش اين است كه: ما فرشتگان همواره نزد خدا در صف ايستاده منتظر اوامر او هستيم، تا اوامرى كه در تدبير عالم صادر مى كند، بر طـبـق خـواسـتـهـاش اجرا كنيم، همچنان كه از آيه (لا يعصون اللّه ما امرهم و يفعلون ما يؤ مـرون) نـيـز ايـن مـعـنـا استفاده مى شود.

سوره ۶۶: التحريم

يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا قُوا أَنْفُسَكُمْ وَأَهْلِيكُمْ نَارًا وَقُودُهَا النَّاسُ وَالْحِجَارَةُ عَلَيْهَا مَلَائِكَةٌ غِلَاظٌ شِدَادٌ لَا يَعْصُونَ اللَّهَ مَا أَمَرَهُمْ وَيَفْعَلُونَ مَا يُؤْمَرُونَ ﴿۶﴾

اي كساني كه ايمان آورده‏ ايد! خود و خانواده خويش را از آتشي كه هيزم آن انسانها و سنگها است نگاه داريد، آتشي كه فرشتگاني بر آن گمارده شده كه خشن و سختگيرند، و هرگز مخالفت فرمان خدا نمي‏كنند و دستورات او را اجرا مي‏نمايند! (۶)

اين آن معنايى بود كه ما به كمك سياق از آيات مورد بحث استفاده كرديم. و چه بسا بعضى گفته اند كه: (مراد از اين جمله اين است كه: مـا مـلائكـه نـزد خدا به صف ايستاده ايم براى نماز). ولى اين خيلى از فهم دور است و شاهدى هم بر آن نيست.

و ايـنـكـه فـرمـود: (و انـا لنـحن المسبحون ) معنايش اين است كه: ما خدا را از آنچه لايق سـاحـت كـبـريـايـى او نـيـسـت تـنـزيـه مـى كـنـيـم، همچنان كه در جاى ديگر باز فرموده: (يُسَبِّحُونَ اللَّيْلَ وَالنَّهَارَ لَا يَفْتُرُونَ).

سوره ۲۱: الأنبياء

وَلَهُ مَنْ فِي السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ وَمَنْ عِنْدَهُ لَا يَسْتَكْبِرُونَ عَنْ عِبَادَتِهِ وَلَا يَسْتَحْسِرُونَ ﴿۱۹﴾

براي اوست آنچه در آسمانها و زمين است، و آنها كه نزد او هستند هيچگاه از عبادتش استكبار نمي‏كنند و هرگز خسته نمي‏شوند. (۱۹)

يُسَبِّحُونَ اللَّيْلَ وَالنَّهَارَ لَا يَفْتُرُونَ ﴿۲۰﴾

شب و روز تسبيح مي‏گويند و ضعف و سستي به خود راه نمي‏دهند. (۲۰)

پس اين آيات سه گانه موقف و موقعيت ملائكه در عالم خلقت را توصيف مى كنند و عملى كه مناسب خلقت آنان است بيان مى نمايند و آن عمل عبارت است از در صف ايستادن براى گرفتن اوامـر خـداى تعالى، و نيز منزه داشتن ساحت كبريايى خدا از شريك و از هر چيزى كه لايق به كمال ذات او نيست. ذاتى كه عقل و وهم بدان دست نمى يابد.

…اين فرشته‌ها را يا «ولد» مي‌دانيد, دختر مي‌دانيد, «اتّخاذ ولد» مي‌دانيد که در سوره مباركه «زخرف» از اين به عنوان «اتّخاذ» ياد كرده است.. و قبيح‌ترين تعبير همين است كه ﴿وَلَدَ اللَّهُ﴾ گفته شد. بين ﴿أَصْطَفَي الْبَناتِ﴾, بين ﴿اتَّخَذَ اللَّهُ وَلَد﴾, بين ﴿أَمِ اتَّخَذَ مِمَّا يَخْلُقُ بَناتٍ﴾ با ﴿وَلَدَ اللَّهُ﴾ تفاوت خيلي است…

… مي‌فرمايد خود فرشته‌ها سخنانشان اين است که می گويند: ﴿وَ ما مِنَّا إِلاَّ لَهُ مَقامٌ مَعْلُومٌ﴾ و مشابه اين تعبير در سوره مباركه «انبياء» گذشت؛ آنها كه درباره فرشته‌ها چنين تهمت و نسبتي را روا داشتند، آيه 26 سوره «انبياء» اين بود

سوره ۲۱: الأنبياء

وَقَالُوا اتَّخَذَ الرَّحْمَنُ وَلَدًا سُبْحَانَهُ بَلْ عِبَادٌ مُكْرَمُونَ ﴿۲۶﴾

آنها گفتند خداوند رحمان فرزندي براي خود برگزيده! منزه است (از اين عيب و نقص) اينها (فرشتگان) بندگان شايسته او هستند. (۲۶)

لَا يَسْبِقُونَهُ بِالْقَوْلِ وَهُمْ بِأَمْرِهِ يَعْمَلُونَ ﴿۲۷﴾

كه هرگز در سخن بر او پيشي نمي‏گيرند، و به فرمان او عمل مي‏كنند. (۲۷)

يَعْلَمُ مَا بَيْنَ أَيْدِيهِمْ وَمَا خَلْفَهُمْ وَلَا يَشْفَعُونَ إِلَّا لِمَنِ ارْتَضَى وَهُمْ مِنْ خَشْيَتِهِ مُشْفِقُونَ ﴿۲۸﴾

او همه اعمال امروز و آينده آنها را مي‏داند، و هم گذشته آنها را، و آنها جز براي كسي كه خدا از او خشنود است (و اجازه شفاعتش را داده) شفاعت نمي‏كنند و از ترس او بيمناكند. (۲۸)

وَمَنْ يَقُلْ مِنْهُمْ إِنِّي إِلَهٌ مِنْ دُونِهِ فَذَلِكَ نَجْزِيهِ جَهَنَّمَ كَذَلِكَ نَجْزِي الظَّالِمِينَ ﴿۲۹﴾

و هر كس از آنها بگويد من معبود ديگري جز خدا هستم كيفر او را جهنم مي‏دهيم، و اينگونه ستمگران را كيفر خواهيم داد. (۲۹)

﴿وَ قالُوا اتَّخَذَ الرَّحْمنُ وَلَداً﴾ و پاسخ به آنها اين است كه ﴿سُبْحانَهُ بَلْ عِبادٌ مُكْرَمُونَ﴾؛فرشته‌ها بندگان كريم الهي‌ می باشند يك, ﴿لا يَسْبِقُونَهُ بِالْقَوْلِ وَ هُمْ بِأَمْرِهِ يَعْمَلُونَ﴾[8] دو, اينها فقط مطيع دستور الهي‌ هستند؛ از طرف فرشتگان, خضوع محض است و از طرف ذات اقدس الهي, احاطه صِرف است. درباره فرشته‌ها فرمود: ﴿لا يَسْبِقُونَهُ بِالْقَوْلِ وَ هُمْ بِأَمْرِهِ يَعْمَلُونَ﴾ و درباره احاطه ذات اقدس الهي نسبت به اينها فرمود: ﴿يَعْلَمُ ما بَيْنَ أَيْديهِمْ وَ ما خَلْفَهُمْ﴾[9] همه امور را مي‌داند, گذشته و آينده اينها را مي‌داند. جامع‌ترين آيه همان است كه در سوره مباركه «مريم» بيان شده است؛ آيه 64 سوره مباركه «مريم» اين است که فرمود:

سوره ۱۹: مريم

وَمَا نَتَنَزَّلُ إِلَّا بِأَمْرِ رَبِّكَ لَهُ مَا بَيْنَ أَيْدِينَا وَمَا خَلْفَنَا وَمَا بَيْنَ ذَلِكَ وَمَا كَانَ رَبُّكَ نَسِيًّا ﴿۶۴﴾

ما جز به فرمان پروردگار تو نازل نمي‏شويم آنچه پيش روي ما و پشت سر ما و ما بين اين دو ميباشد همه از آن او است و پروردگارت هرگز فراموش كار نبوده (و نيست). (۶۴)

﴿وَ ما نَتَنَزَّلُ إِلاَّ بِأَمْرِ رَبِّكَ﴾؛ ما هيچ کاری نمی توانيم انجام دهيم مگر به دستور پروردگار ﴿لَهُ ما بَيْنَ أَيْدينا﴾ يک، ﴿وَ ما خَلْفَنا﴾ دو, ﴿وَ ما بَيْنَ ذلِكَ﴾ سه, ﴿وَ ما كانَ رَبُّكَ نَسِيًّا﴾؛ اين از بهترين و برجسته‌ترين آيات توحيدي است كه فرشته‌ها ارائه كردند. خيلي‌ها خيال مي‌كنند كه فرشته‌ها كه گفتند: ﴿لَهُ ما بَيْنَ أَيْدينا وَ ما خَلْفَنا﴾؛ يعني تاريخ گذشته و تاريخ آينده، قهراً ﴿وَ ما بَيْنَ ذلِكَ﴾ اين را هم به تاريخ معاصر حمل كردند; يعني گذشتهٴ ما را خدا مي‌داند, آينده ما را خدا مي‌داند و بين گذشته و آينده, آنچه در عصر فعلي حاضر است مي‌دانند که هر سه را به بيرون ذات ارجاع دادند (چیزهایی خارج از وجود و حقیقت خودِ فرشتگان، مثل حوادث تاریخی و زمان، مربوط دانستند)، در حالي كه اين هم جزء عميق‌ترين آيات توحيدي است.

فرشته‌ها عرض مي‌كنند ما مبادي عاليه داريم كه علل و اسباب ما هستند و همه اينها در اختيار خداي سبحان است، شئون و معلولاتي هم داريم كه از ما ظاهر مي‌شود و كار ما محسوب مي‌شود که اين هم براي خداست, بين آن مبادي عاليه كه علل ماست و اين شئون تاليه كه «معاليل» ماست, هويّت خود ماست و چيزي براي ما نمي‌ماند ﴿لَهُ ما بَيْنَ أَيْدينا وَ ما خَلْفَنا وَ ما بَيْنَ ذلِكَ﴾; يعني مبادي عاليه ما مِلك خداست, شئون و «معاليل» و كارها و آثار ما براي خداست, بين شئون آيندهٴ ما و مبادي گذشتهٴ ما, كلّ هويّت ماست که اين هم براي خداست، آن وقت چيزي براي ما نمي‌ماند؛ معنايش اين است، نه اينکه مربوط به تاريخ باشد.

علل و مبادی فرشته ← خود فرشته ← افعال و آثار فرشته

فرض کنید یک لامپ روشن است.

لامپ به تنهایی نمی‌تواند بگوید:

«من خودم روشنایی ایجاد کردم.»

چرا؟ چون:

نیروگاه → برق → سیم‌ها → لامپ → نور

آنچه پشت سر لامپ است = منابع و علل آن

خود لامپ = موجودی که در وسط این سلسله قرار دارد

آنچه پیش روی لامپ است = اثر و نتیجه آن، یعنی نور

اگر آب رواني كه از مکان بالايي آمده و در استخري يا حوضچه‌اي كه در آن منزل هست مي‌ريزد و از اين حوضچه بيرون مي‌رود، خود اين حوضچه و استخر بخواهد حرف بزند چه مي‌گويد؟ مي‌گويد همه آب‌هايي كه از بالا سرازير مي‌شود و همه آب‌هايي كه از اين استخر مي‌گذرد و همه آب‌هايي كه در من جا دارد همه مِلك فلان شخص است، اين حرف فرشته‌هاست ﴿لَهُ ما بَيْنَ أَيْدينا وَ ما خَلْفَنا وَ ما بَيْنَ ذلِكَ﴾آن وقت چيزي براي آنها نمي‌ماند, اگر ﴿لِلَّهِ مُلْكُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ﴾[10]است، اين مِلك طِلق (بدون قید و محدودیت, آزاد) خداست، همه ما همين‌طوريم؛ منتها آنها مي‌فهمند و مي‌گويند، ما نمي‌فهميم بر فرض هم بفهميم فهمِ ما حصولي است و حاضر نيستيم اين‌طور حرف بزنيم كه تمام هويّت ما براي اوست، آن‌كه مي‌فهمد مي‌گويد: ﴿إِنَّ صَلاتي‌ وَ نُسُكي‌ وَ مَحْيايَ وَ مَماتي‌ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمينَ﴾،[11]

سوره ۶: الأنعام

قُلْ إِنَّ صَلَاتِي وَنُسُكِي وَمَحْيَايَ وَمَمَاتِي لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ ﴿۱۶۲﴾

بگو: نماز و تمام عبادات من و زندگي و مرگ من، همه براي خداوند پروردگار جهانيان است. (۱۶۲)

۱. فهم حصولی یعنی چه؟

فهم یا علم حصولی یعنی انسان چیزی را از طریق یک مفهوم، تصویر ذهنی، فکر یا استدلال می‌شناسد.

مثلاً شما می‌دانید:

«این کتاب متعلق به فلان شخص است.»

این دانستن از طریق یک مفهوم ذهنی در ذهن شماست. یعنی شما «مالکیت» و «کتاب» را در ذهن خود تصور و درباره آن قضاوت می‌کنید.

به این می‌گویند علم حصولی (دانش با واسطه مفهوم ذهنی).

۲. در مقابل، علم حضوری چیست؟

علم حضوری یعنی خودِ حقیقتِ چیزی نزد انسان حاضر باشد و انسان آن را مستقیماً و بدون واسطه مفهوم ذهنی بیابد.

مثلاً انسان نسبت به:

درد خودش

شادی خودش

ترس خودش

وجود خودش

یک نوع آگاهی مستقیم دارد.

مثلاً وقتی درد دارید، لازم نیست ابتدا یک مفهوم ذهنی از «درد» بسازید تا بفهمید درد دارید؛ خودِ درد برای شما حاضر است.

… اين آيه سوره مباركه «مريم» از بهترين آيات و شفاف‌ترين آيات توحيدي است كه فرمود: ﴿وَ ما نَتَنَزَّلُ إِلاَّ بِأَمْرِ رَبِّكَ﴾؛ ما اگر بخواهيم نازل بشويم, وحي بياوريم, رحمتي بياوريم يا عذابي بياوريم و كاري بخواهيم انجام بدهيم كه ﴿نَزَلَ بِهِ الرُّوحُ الْأَمينُ ٭ عَلي‌ قَلْبِكَ﴾[12] يا بخواهيم براي تعذيب گروه عاد و ثمود مأموريتي انجام بدهيم، هرگز نازل نمي‌شويم مگر به امر پروردگار, برهان مسئله چيست؟ براي اينكه ﴿لَهُ ما بَيْنَ أَيْدينا﴾ گذشته, ﴿وَ ما خَلْفَنا﴾آينده, ﴿وَ ما بَيْنَ ذلِكَ﴾ و او هم كه فراموش نمي‌كند، همه را در تحت اشراف خود دارد و اداره مي‌كند. چنين موجودي كه نمي‌تواند معبود و «اله» باشد. هر جا سخن از الوهيّت فرشته‌هاست، قرآن كريم عصمت, طهارت, قداست, خضوع و بندگي اينها را بازگو مي‌كند؛ در سوره مباركه «انبياء» هم همين بود.

در سوره مباركه «انبياء» كه گفتند آنها ـ معاذ الله ـ فرزند خدا هستند و سِمتي دارند فرمود که اين‌چنين نيست ﴿سُبْحانَهُ بَلْ عِبادٌ مُكْرَمُونَ﴾ که آيه 26 به بعد سوره «انبياء» است. ﴿لا يَسْبِقُونَهُ بِالْقَوْلِ وَ هُمْ بِأَمْرِهِ يَعْمَلُونَ ٭ يَعْلَمُ ما بَيْنَ أَيْديهِمْ وَ ما خَلْفَهُمْ وَ لا يَشْفَعُونَ إِلاَّ لِمَنِ ارْتَضي﴾[13] بعد فرمود: ﴿وَ مَنْ يَقُلْ مِنْهُمْ إِنِّي إِلهٌ مِنْ دُونِهِ فَذلِكَ نَجْزيهِ جَهَنَّمَ كَذلِكَ نَجْزِي الظَّالِمينَ﴾،[14] محال است آنها چنين حرفي بزنند; ولي بر فرض اگر فرشته‌اي «تفوّه» به «ربوبيّت» و «الوهيّت» كند عذاب دردناك به حيات او خاتمه مي‌دهد. اين در مورد فرشته‌ها.

پس فرشته‌ها هرگز چنين سِمتي ندارند و حرف‌هاي خود فرشته‌ها هم اين است ﴿وَ ما مِنَّا إِلاَّ لَهُ مَقامٌ مَعْلُومٌ ٭ وَ إِنَّا لَنَحْنُ الصَّافُّونَ ٭ وَ إِنَّا لَنَحْنُ الْمُسَبِّحُونَ﴾ در آغاز همين سوره مباركه «صافات» چند وصف از اوصاف فرشته‌ها را ذكر فرمود, فرمود: ﴿وَ الصَّافَّاتِ صَفًّا ٭ فَالزَّاجِراتِ زَجْراً ٭ فَالتَّالِياتِ ذِكْراً﴾[16] و مانند آن که «سابحات»[17] هست, «نازعات»[18] هست، «مُغِيرَاتِ »[19] هست و مانند آن که در آيات ديگر به عنوان اوصاف فرشته‌ها ذکر شده است.

http://www.parsquran.com/data/show.php?lang=far&sura=79&ayat=0&user=far&tran=2

وَ ما مِنَّا إِلاَّ لَهُ مَقامٌ مَعْلُومٌ:

درباره فرشته‌ها يك مطلب اين است كه اينها مي‌گويند هركدام از ما مأموريتي داريم، اينكه فرمود: ﴿وَ ما مِنَّا إِلاَّ لَهُ مَقامٌ مَعْلُومٌ﴾ اين براي فرشته‌هاست كه حساب‌شده است و مانند انبيا هركدام مقام معلومي دارند و يك تعبير اين است كه ﴿وَ ما مِنَّا إِلاَّ لَهُ مَقامٌ مَعْلُومٌ﴾؛ يعني درجه خاص داريم و از آن ترقّي نمي‌كنيم که اين درباره فرشته‌هاست و براي انسان‌ها نيست؛ انسان است كه مي‌تواند «كادح الي رب» باشد ﴿كَدْحاً فَمُلاقيهِ﴾،

سوره ۸۴: الانشقاق

يَا أَيُّهَا الْإِنْسَانُ إِنَّكَ كَادِحٌ إِلَى رَبِّكَ كَدْحًا فَمُلَاقِيهِ ﴿۶﴾

اي انسان! تو با تلاش و رنج به سوي پروردگارت مي‏روي و او را ملاقات خواهي كرد. (۶)

شما در قرآ‌ن مي‌بينيد که به هيچ فرشته‌ و جنّي چنين تعبير و خطابي نشده كه «يا ايها الملك», «يا ايّها الجن» ﴿إِنَّكَ كادِحٌ إِلي‌ رَبِّكَ كَدْحاً فَمُلاقيهِ﴾[20] و تنها براي انسان است، براي اينكه انسان مقام معلوم ندارد و راه او باز است؛ از صفر تا صد, از ﴿حَمَإٍ مَسْنُونٍ گلِ سیاهِ بدبو﴾ و «طين» و «تراب» تا ﴿دَنا فَتَدَلَّي فَكَانَ قَابَ قَوْسَيْنِ أَوْ أَدْنَى نزديكتر و نزديكتر شد تا آنكه فاصله او به اندازه دو كمان يا كمتر بود.﴾[21] اين انسان است;...

غير از انسان كامل, بقيه «ابن ‌السبيل» هستند؛ از صفر شروع مي‌كنند و در بين راه مي‌مانند يا برخي‌ها از بين راه شروع مي‌كنند تا نزديك‌هاي پايان، سير يا هستي‌شان ظهور دارد، اما كسي كه از صفر تا صد را شروع كند فقط انسان است، زيرا جماد و نبات و حيوان، اينها «ابن ‌السبيل» هستند، اينها از صفر شروع كردند؛ ولي در راه مي‌مانند و اينها هيچ كدام به «لقاء الله» نمي‌رسند. فرشته‌ها گرچه از صفر شروع نكردند و از بين راه شروع كردند، اما همه اينها مقام معلوم دارند، همان‌طوري كه جناب جبرئيل(سلام الله عليه) گفت: «لَوْ دَنَوْتُ اَنْمُلَةً لاحْتَرَقَتْ اگر از اينجا به بعد، من به‌اندازۀ يك بند انگشت نزديكتر شوم، آتش مى‌گيرم»[37] …لذا تنها انسان است كه در اثر «كدح ملاقي» مي‌تواند از صفر شروع كند و به صد برسد، البته انسان‌هاي متوسط هم در بين راه مي‌مانند.

هر كس براساس همّت خود مقام معلومي دارد كه خدا مي‌داند و اما جلوي هيچ كس را نگرفتند، پس براي هيچ كس مقام معلومي نيست، همه مي‌توانند و دعوت شده‌اند كه اين راه را طي كنند. به فرشته‌ها مي‌گويند شما مسئول فلان كار هستيد، زيرمجموعه جبرئيل(سلام الله عليه) هستيد و كارهاي علمي را بايد به عهده بگيريد, عزرائيل(سلام الله عليه) زيرمجموعه‌اي دارد و خودش هم مسئول امور «إماته» است, اسرافيل و زيرمجموعه‌اش(سلام الله عليهم) مسئول امور «احياء» هستند, ميكائيل و زيرمجموعه‌اش مأمور امور كِيل و پيمانه و اقتصادي هستند, هركدام برنامه‌اي دارند و اين برنامه‌ها براي ديگران هم ممكن است باشد، اما ﴿وَ ما مِنَّا إِلاَّ لَهُ مَقامٌ مَعْلُومٌ﴾ كه جبرئيل(سلام الله عليه) در جريان معراج به وجود مبارك پيغمبر(صلّي الله عليه و آله و سلّم) گفت: «لَوْ دَنَوْتُ اَنْمُلَةً لاحْتَرَقَتْ اگر از اينجا به بعد، من به‌اندازۀ يك بند انگشت نزديكتر شوم، آتش مى‌گيرم»;[22]يعني هركدام از اينها درجه ای خاص دارند. انسان است كه اگر بخواهد برود جلوي او باز است؛ منتها حالا چه كسي مي‌رود و تا كجا مي‌رود را خدا مي‌داند؛ … براي فرشته‌ها راه باز نيست، … فرشته‌ها هركدام يك مقام خاصّي دارند و اين‌طور نيست كه بتوانند به ﴿دَنا فَتَدَلَّي﴾[23]برسند، آنها همه‌شان مي‌گويند: ﴿ما مِنَّا إِلاَّ لَهُ مَقامٌ مَعْلُومٌ﴾؛بعضي‌هايمان اهل صف هستيم و منتظريم ببينيم که چه دستوري مي‌رسد, بعضي‌ها اهل تسبيح‌ هستند, بعضي‌ها اهل تحميد می باشند, بعضي‌ها اهل احيا هستند, بعضي‌ها اهل «إماته»‌ هستند و كارهايشان تقسيم شده است ﴿وَ إِنَّا لَنَحْنُ الصَّافُّونَ ٭ وَ إِنَّا لَنَحْنُ الْمُسَبِّحُونَ﴾، اين برنامه‌هايي است كه ذات اقدس الهي براي فرشته‌ها مشخص كرده و فرمود که فرشته‌ها اين‌طور هستند.

پس هويّت اينها مانند علل قبلي اينها و مانند شئون بعدي اينها مِلك مطلق خداست يك, هرگز از اينها برنمي‌آيد كه داعي ربوبيّت داشته باشند دو, اينها ترقّي علمي دارند؛ ولي ترقّي عملي ندارند سه, مثل معاد است؛ در معاد، افراد خيلي چيز مي‌فهمند، اما بتوانند كاري كنند كه به وسيله آن كار ايمان پيدا كنند, توبه كنند, از گناه برهند و به نجات برسند اين ممكن نيست، چون آن‌جا دار عمل صالح نيست، اما دار تكامل علمي هست و خيلي از اسرار معاد در قيامت براي انسان روشن مي‌شود و برای فرشته‌ها هم اين‌چنين است. در مورد فرشته‌ها ﴿وَ عَلَّمَ آدَمَ الْأَسْماءَ﴾ كه مطرح شد فرمود: ﴿فَقَالَ أَنْبِئُونِي بِأَسْمَاءِ هٰؤُلاَءِ﴾[24] كه آدم مجراي فيض شد و اسماي الهي را در حدّ اِنباء و نه تعليم به فرشته‌ها منتقل كرد، اما حالا كاري انجام بدهند و به مقام برتر برسند نيست, چون اگر كاري باشد بايد برابر شريعت باشد، اگر شريعت هست بايد وحي و رسالت باشد و آنها هم بايد داراي پيغمبر باشند, داراي وصيّ پيغمبر باشند, كتابي باشند, حدودي باشند و مانند آن، در حالي كه اين‌چنين نيست آنها پيغمبري داشته باشند, تكليفي داشته باشند, عمل صالح و طالحي براي آنها مطرح باشد نيست. بنابراين ترقّي علمي دارند، لكن ترقّي عملي ندارند ….

… در همان خطبه اول نهج‌البلاغه اين است كه اينها منزّه از خواب و خوردن هستند, غذاي اينها «لا اله الاّ الله» است, غذاي اينها «سبحان الله» است سهو ندارند, نسيان ندارند... اينها را در خطبه اول نهج‌البلاغه[28] ملاحظه بفرماييد…

https://ahlolbait.com/content/12122/%D8%AA%D8%B1%D8%AC%D9%85%D9%87-%D9%88-%D8%B4%D8%B1%D8%AD-%D8%AE%D8%B7%D8%A8%D9%87-1-%D9%86%D9%87%D8%AC-%D8%A7%D9%84%D8%A8%D9%84%D8%A7%D8%BA%D9%87%D8%9B-%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D9%BE%D9%86%D8%AC%D9%85-%D8%A2%D9%81%D8%B1%DB%8C%D9%86%D8%B4-%D9%81%D8%B1%D8%B4%D8%AA%DA%AF%D8%A7%D9%86

پرسش: آن تفصيلی که بين ملائک داديد که ملائکه ارضی و ملائکه السماء؟

پاسخ: بله «ملائكة الأرض» حسابشان طور ديگر است؛ اينها «ملائكة الأرض» را كه معبود نمي‌دانستند، اينها ملائكه‌اي كه حامل عرش‌ هستند, وحي مي‌آورند و آن‌گونه از امور را انجام می دهند؛ لذا «ملائكة السماء» را فكر مي‌كردند که معبود هستند.

پرسش: «ملائكة الأرض» مقام معلوم ندارند؟

پاسخ: مقام دارند، اما آن‌طوري كه حامل عرش باشند و آن‌طوري كه ﴿لا يَعْصُونَ اللَّهَ﴾[29] باشند ما دليلي بر آنها نداريم؛ درباره مسئولان بهشت اين‌طور است, مسئولان جهنم اين‌طور است, حاملان عرش اين‌طور است, حاملان وحي الهي اين‌طور است كه ﴿نَزَلَ بِهِ الرُّوحُ الْأَمينُ ٭ عَلي‌ قَلْبِكَ﴾،[30] اما هر فرشته‌اي كه يك قطره باران يا تگرگ و برف را مي‌آورد او هم نظير فرشته‌هاي قيامت معصوم باشد ما دليلي نداريم، گرچه در اطلاق همان روايت وجود مبارك امام سجاد كه همه‌شان را به طهارت دعا مي‌كند، اين اطلاق قابل تقييد است؛ اين‌طور نيست كه ما دليلي بر عصمت كلّ ملائكه داشته باشيم, چه «مَلك سماوي» و چه «ملك أرضي» كه هيچ فرشته‌اي گناه نمي‌كند، بله آن فرشتگاني كه حامل عرش‌ و مأموران بهشت و جهنم هستند, مأموران تدبير عالم‌ و مدبّرات امر می باشند و حاملان عرش هستند، برهان بر عصمت آنها هست.

https://www.aparat.com/v/d62816p

سوره ۶۶: التحريم

يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا قُوا أَنْفُسَكُمْ وَأَهْلِيكُمْ نَارًا وَقُودُهَا النَّاسُ وَالْحِجَارَةُ عَلَيْهَا مَلَائِكَةٌ غِلَاظٌ شِدَادٌ لَا يَعْصُونَ اللَّهَ مَا أَمَرَهُمْ وَيَفْعَلُونَ مَا يُؤْمَرُونَ ﴿۶﴾

اي كساني كه ايمان آورده‏ ايد! خود و خانواده خويش را از آتشي كه هيزم آن انسانها و سنگها است نگاه داريد، آتشي كه فرشتگاني بر آن گمارده شده كه خشن و سختگيرند، و هرگز مخالفت فرمان خدا نمي‏كنند و دستورات او را دقيقا اجرا مي‏نمايند! (۶)

فَإِنَّكُمْ وَمَا تَعْبُدُونَ ﴿۱۶۱﴾مَا أَنْتُمْ عَلَيْهِ بِفَاتِنِينَ ﴿۱۶۲﴾إِلَّا مَنْ هُوَ ...(۱۶۳)

فَإِنَّكُمْ وَمَا تَعْبُدُونَ ﴿۱۶۱﴾

شما و آنچه پرستش مي‏كنيد (۱۶۱)

مَا أَنْتُمْ عَلَيْهِ بِفَاتِنِينَ ﴿۱۶۲﴾

هرگز نمي‏توانيد كسي را (با آن) فريب دهيد. (۱۶۲)

إِلَّا مَنْ هُوَ صَالِ الْجَحِيمِ ﴿۱۶۳﴾

مگر آنها كه مي‏خواهند در آتش دوزخ بسوزند. (۱۶۳)

در آيات پيشين سخن از معبودهاى مختلف مشركين به ميان آمد، آيات مورد بحث بیان میکند … كه وسوسه هاى شما بت پرستان در دلهاى پاكان و نـيـكـان اثـرى نـدارد، و تـنـهـا قـلوب آلوده و ارواح دوزخـى و مـتـمايل به فساد … است كه خود را تسليم اين وسوسه ها مى سازد، مى فرمايد: شما و آنچه را پرستش مى كنيد... (فانكم و ما تعبدون ).

هـرگـز نـمـى تـوانـيـد كـسـى را (با آن ) فريب دهيد و با فتنه و فساد از خداوند منحرف سازيد (ما انتم عليه بفاتنين ).

مـگـر آنـهـا كـه مـى خـواهـنـد در آتـش دوزخ بـسـوزنـد! (الا مـن هـو صال الجحيم ).

ايـن آيـات - بـر خـلاف آنـچه طرفداران مسلك جبر پنداشته اند - دليلى است بر ضد اين مـكـتـب ، و اشاره اى است به اين حقيقت كه هيچ كس نمى تواند خود را در برابر انحرافات مـعـذور بداند، و ادعا كند مرا فريب داده و به بت پرستى كشانده اند، مى گويد: شما بت پرستان توانائى بر فتنه و فريب اشخاص نداريد، مگر آنها كه با اراده خود راه دوزخ را پيش گيرند.

شـاهـد ايـن سـخـن تـعـبـيـر صـال الجـحـيـم اسـت ، زيـرا در اصـل صـالى بـه صـورت اسـم فـاعـل بـوده ، و مـعـمـولا هـنـگـامـى كـه صـيـغـه اسـم فـاعـل را در مـورد مـوجود عاقلى به كار مى برند مفهومش انجام كارى از روى اراده و اختيار اسـت هـمـانـنـد قـاتـل و جـالس و ضـارب ، بـنـابـرايـن صـال الجـحـيم يعنى كسى كه مايل است خود را به آتش دوزخ بسوزاند، و به اين ترتيب راه عذر را بر همه منحرفان مى بندد.

تـعـجـب از بـعـضـى از مفسران معروف است كه آيه را چنين معنى كرده اند: شما نمى توانيد كسى را بفريبيد، مگر آنها كه مقدر شده جهنمى باشند!

بـه راسـتى اگر معنى آيه اين است پيامبران براى چه مى آيند؟ كتابهاى آسمانى به چه مـنـظور نازل شده؟ حساب و كتاب و ملامت و سرزنش بت پرستان در آيات قرآن چه مفهومى دارد؟ و عدالت خدا كجا خواهد رفت؟!

آرى بـايـد قـبـول كـرد كـه اعتراف به مكتب جبر، اصالت مكتب انبيا را به كلى مخدوش مى كـنـد، هـمـه مفاهيم آن را مسخ مى نمايد، و تمام ارزشهاى الهى و انسانى را به نابودى مى كشاند.

تـوجـه بـه ايـن نـكـتـه لازم اسـت كـه صـالى از ماده صلى (بر وزن سرد) به معنى آتش افروختن و داخل شدن در آتش و يا سوختن و برشته شدن به وسيله آن است ، و فاتن اسم فاعل از ماده فتنه به معنى فتنه گر و اغوا كننده است .

ايـن آيـه كه در آغازش حرف (فاء) قرار دارد، تفريع و نتيجه گيرى … است و معنايش اين است كه: بعد از آنكه مسلم شد كه آنـچـه شما از اوصاف براى خدا تراشيده ايد، همه ضلالت است، - به خلاف بندگان مـخـلص خـدا كـه در وصـف كـردن خود دچار ضلالت نمى شوند - پس اين نتيجه عايد مى شـود كـه شـمـا بـا ايـن گـمـراهى خود نمى توانيد گمراه كنيد مگر مردم دوزخى را، يعنى آنهايى را كه با پاى خود راه دوزخ را طى مى كنند.

… و كـلمـه (فـاتـنـيـن ) جـمـع (فـاتـن ) اسـت كـه اسـم فـاعـل از (فـتـنـه ) بـه مـعـنـاى گـمـراه كـردن مـردم اسـت. و كلمه (صالى ) از ماده (صلو) اشتقاق يافته كه به معناى پيروى است، (وصالى جحيم ) به معناى دنباله رو جـهـنـم اسـت، بـه طـورى كـه هـر جـا راه جـهـنم را سراغ داشته باشد به آنجا برود و عـمل دوزخيان را مرتكب شود…

و مـعناى آيه اين است كه: شما و خدايان ضلالت كه مى پرستيد، هر چند دست به دست هم بدهيد نمى توانيد احدى را مفتون و گمراه كنيد، مگر تنها آن كسانى را كه خود راه جهنم را دنبال مى كنند.

… بين ﴿يَصْلَي النَّارَ﴾ با «تصليه» جحيم كه يكي باب «تفعيل» است و يكي باب «فَعَلَ», گفتند فرق است؛ باب «تفعيل» چون براي شدّت و مبالغه و كثرت است، آن كسي كه گرفتار جهنم مي‌شود روسوزي, درون‌سوزي, دل‌سوزي و جسم‌سوزي هست که آن «تصليه» جحيم است،

وَأَمَّا إِنْ كَانَ مِنَ الْمُكَذِّبِينَ الضَّالِّينَ ﴿۹۲﴾

اما اگر او از تكذيب كنندگان گمراه باشد، (۹۲)

فَنُزُلٌ مِنْ حَمِيمٍ ﴿۹۳﴾

با آب جوشان دوزخ از او پذيرائي مي‏شود! (۹۳)

وَتَصْلِيَةُ جَحِيمٍ ﴿۹۴﴾

سپس سرنوشت او ورود در آتش جهنم است. (۹۴)

اما آن كسي كه تمام درون و بيرونِ او را آتش نگرفته, از بيرون دارد مي‌سوزد اين را مي‌گويند: ﴿يَصْلَي النَّارَ﴾ …

سُبْحَانَ اللَّهِ عَمَّا يَصِفُونَ ﴿۱۵۹﴾ إِلَّا عِبَادَ اللَّهِ الْمُخْلَصِينَ ﴿۱۶۰﴾

سُبْحَانَ اللَّهِ عَمَّا يَصِفُونَ ﴿۱۵۹﴾

منزه است خداوند از توصيفي كه آنها مي‏كنند. (۱۵۹)

إِلَّا عِبَادَ اللَّهِ الْمُخْلَصِينَ ﴿۱۶۰﴾

مگر بندگان مخلص خدا. (۱۶۰)

بـعـد مـى افـزايـد: مـنـزه اسـت خـداونـد از تـوصـيـفـى كـه ايـن گـروه (جاهل گمراه) مى كنند (سبحان الله عما يصفون ).

جـز تـوصـيـفـى كـه بـنـدگـان مـخلص خدا (از روى آگاهى و معرفت در مورد او دارند) هيچ توصيفى شايسته ذات مقدسش نيست (الا عباد الله المخلصين ).

بـه ايـن تـرتيب هر گونه توصيفى كه مردم درباره خدا مى كنند نادرست است، و خداوند از آن پاك و منزه است، جز توصيفى كه بندگان مخلص از او دارند، بندگانى كه از هر گـونـه شـرك و هـواى نفس و جهل و گمراهى مبرا هستند، و خدا را جز به آنچه خودش اجازه داده توصيف نمى كنند.

… بـراى شـناخت خدا نبايد دنبال خرافاتى افتاد كه از اقوام جاهلى باقى مانده و انسان از بيان آنها شرم دارد، بايد به سراغ بندگان مخلصى رفت كه گفتار آنها … هر گونه شائبه شرك را از دل مى شويد، و هر گونه تجسم و تشبيه را از فكر مى زدايد.

بـايد به سراغ سخنان پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) و خطبه هاى نهج البلاغه على (عليه السلام ) و دعاهاى پر مغز امام سجاد (عليه السلام ) در صحيفه سجاديه رفت، و در پرتو توصيفهاى اين بندگان خدا، خدا را شناخت .

امـيـرمـؤمـنـان عـلى (عـليـه السـلام ) در يـكـجـا مـى فـرمـايـد:

لم يـطـلع العـقـول عـلى تـحـديـد صـفـتـه ، و لم يـحجبها عن واجب معرفته ، فهو الذى تشهد له اعلام الوجـود، عـلى اقـرار قلب ذى الجحود، تعالى الله عما يقوله المشبهون به و الجاحدون له علوا كبيرا:

نـه عـقـول را بـر كـنـه صـفات خويش آگاه ساخته، و نه آنها را از معرفت و شناختش باز داشته، او است كه نشانه هاى عالم هستى, دلهاى منكران را بر اقرار بـه وجـودش واداشـتـه، و برتر و بالاتر است از گفتار كسانى كه او را به مخلوقاتش تشبيه مى كنند، يا راه انكارش را مى پويند.

در جاى ديگر در توصيف پروردگار چنين مى گويد:

لا تناله الاوهام فتقدره ، و لا تتوهمه الفطن فتصوره ، و لا تدركه الحواس فتحسه ، و لا تـلمـسـه الايـدى فـتـمـسـه و لا يـتـغـيـر بـحـال ، و لا يـتـبـدل فـى الاحـوال ، و لا تبليه الليالى و الايام ، و لا يغيره الضياء و الظلام ، و لا يوصف بشى ء من الاجزاء و لا بالجوارح و الاعضاء، و لا بعرض ‍ من الاعراض ، و لا بالغيرية و الابعاض ، و لا يقال له حد و لا نهاية ، و لا انقطاع و لا غاية :

دسـت انـديـشـه هـاى بـلنـد بـه دامـن كـبريائيش نرسد، تا در حد و نهايتى محدودش كند، و هـوشـمـنـدان نـتـوانـند نقش او را در خيال تصوير نمايند، حواس از دركش عاجز، و دستها از لمـسـش قـاصـرنـد، تـغـيـيـر و گـونـاگـونـى در او راه نـدارد، و گـذشـت زمـان هـيچگونه تـبديل و دگرگونى براى او به وجود نياورد، آمد و شد شبها و روزها او را كهنه نسازد، و روشـنـائى و تـاريـكـى تـغييرش ندهد، او به اجزاء و جوارح و اعضاء، و به عوارض و ابـعـاض (بخش‌ها، قسمت‌ها) ، بـه هـيـچكدام توصيف نگردد، حد و نهايتى براى او نيست ، و انقطاع و انتهائى ندارد.

و در جـاى ديـگـر مـى فـرمـايـد

و مـن قـال فـيـم ؟ فـقـد ضـمـنـه ، و مـن قـال عـلام ؟ فـقـد اخـلى مـنـه كـائن لا عـن حـدث ، مـوجـود لا عـن عـدم ، مـع كـل شـى ء لا بـمـقارنة و غير كل شى ء لا بمزايله :

و آن كس كه بگويد خدا در كجا است؟ وى را در ضمن چيزى تصور كرده، و هر كس ‍ بپرسد بر روى چه قرار دارد؟ جائى را از او خـالى دانـسـتـه ، همواره بوده است ، و از چيزى به وجود نيامده ، وجودى است كه سابقه عدم بر او نيست و با همه چيز هست ، اما نه اينكه قرين آن باشد و مغير با همه چيز است اما نه اينكه از آن بيگانه و جدا باشد! ….

اما منزه بودن خدا از وصف همه واصفان، علتش اين است كه: واصفان خدا را با مفاهيمى كه نـزد خود آنان محدود است توصيف مى كنند، و خداوند غير محدود است ، (مثلا اگر مى گويند خـدا بـيـنـا اسـت، چـشـم هـم براى خدا اثبات مى كنند؛ چون بينايى در بين خود آنان مستلزم داشـتـن چـشـم اسـت، و مـعـلوم اسـت كـه وقـتـى چـشم اثبات شود، سر نيز اثبات مى شود و حـال آنـكـه بـيـنـايـى خـدا مـربـوط بـه چـشـم نـيـسـت ) و هـمـچـنـيـن هـيـچ يـك از اوصـاف او قـابـل تحديد (حدّگذاری، محدود کردن، تعیین حد و اندازه) نيست، و هيچ لفظى نمى تواند قالب تمام عيار اسماء و صفات او گردد، پس هر چيزى كه واصفان درباره خدا بگويند، خدا از آن بزرگتر است، و هر آنچه كه از خدا در توهم آدمى بگنجد، باز خدا غير از آن چيز است.

و امـا ايـنـكـه وصـف عباد مخلصين درباره خدا درست است، دليلش اين است كه: خداى عزّوجلّ بـنـدگانى دارد كه ايشان را براى خود خالص كرده، يعنى ديگر هيچ موجودى غير از خدا در اين افراد سهمى ندارد، و خود را به ايشان شناسانده، و غير خود را از ياد ايشان برده، در نـتـيـجـه تـنها خدا را مى شناسند و غير از خدا را فراموش مى كنند، و اگر غير از خدا، چـيـزى را هـم بشناسند به وسيله خدا مى شناسند، چنين مردمى اگر خدا را در نفسشان وصف كنند، به اوصافى وصف مى كنند كه لايق ساحت كبريايى اوست و اگر هم به زبان وصف كـنـنـد - هـر چـنـد الفـاظ قـاصـر و مـعـانـى آنـهـا مـحـدود بـاشـد - دنبال وصف خود اين اعتراف را مى كنند كه بيان بشر عاجز و قاصر است از اينكه قالب آن معانى باشد و زبان بشر الكن است از اينكه اسماء و صفات خدا را در قالب الفاظ حكايت كـند، همچنان كه رسول خدا (صلّى اللّه عليه و آله و سلّم) كه سيد مخلصين است فرموده: (لا احـصـى ثناء عليك انت كما اثنيت على نفسك من نمی‌توانم ثنا و ستایش تو را به طور کامل برشمارم؛ تو همان‌گونه‌ای هستی که خودت خویشتن را ستوده‌ای ) …

﴿سُبْحانَ اللَّهِ عَمَّا يَصِفُونَ﴾؛ خدا از آنچه اينها وصف كردند منزّه است. گاهي گفتند: ﴿اتَّخَذَ اللَّهُ وَلَداً﴾,[12] گفتند: ﴿أَصْطَفَي الْبَناتِ عَلَي الْبَنينَ آيا دختران را بر پسران ترجيح داده؟﴾ … اين دو مرحله و در مرحله سوم آنها با دهن‌كجي گفتند: ﴿وَلَدَ اللَّهُ﴾، بعد گفتند كه «جِنّة» با خدا نسبتي دارد؛ اين مراحل چهارگانه را كه قرآن كريم نقل كرد، فرمود: ﴿سُبْحانَ اللَّهِ عَمَّا يَصِفُونَ﴾؛ خدا منزّه است از اين تعبيرات و بيانات چهارگانهٴ اتّخاذ «ولد», «اصطفاي بنات» بر «بنين», ﴿وَلَدَ اللَّهُ﴾ و ـ معاذ الله ـ نسبت بين خدا و «جِنّة»...

.. خدا منزّه از وصف هر كسي است كه او را وصف كند، مگر بندگان «مُخلَص».

براي بندگان «مُخلَص» كه بالاتر از «مُخلِص»‌ هستند اوصاف فراواني در قرآن ذكر شده است كه هيچ كدام از آن اوصاف, همتاي اين وصف نيست که در آیه ۱۵۹ و ۱۶۰ آمده است. چند جمله در همين سوره مباركه «صافات» درباره بندگان «مُخلَص» آمده است؛ يكي آيه چهل هست که فرمود: ﴿وَ ما تُجْزَوْنَ إِلاَّ ما كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ ٭ إِلاَّ عِبادَ اللَّهِ الْمُخلَصينَ﴾[22] که اين يك سطح مياني از اوصاف و مقامات بندگان «مُخلَص» است. باز در همان سوره مباركه «صافات» آيه 74 مي‌فرمايد: ﴿فَانْظُرْ كَيْفَ كانَ عاقِبَةُ الْمُنْذَرينَ ٭ إِلاَّ عِبادَ اللَّهِ الْمُخلَصينَ﴾[23] كه اينها عاقبت بدي ندارند و عاقبت خوبی دارند، اين هم جزء اوصاف مياني بندگان «مُخلَص» است… اما اين‌جا اوصاف قلّه‌اي و نهايي است كه هيچ كس حقّ وصف خدا را ندارد و نمي‌تواند خدا را وصف كند مگر بندگان «مُخلَص»؛

اينها چه كساني‌ هستند؟ خدا را مي‌خواهند وصف كنند، اينها چه كساني‌ هستند؟! اين جا هم ايشان (علامه طباطبایی) توضيح مي‌دهند و مي‌فرمايد مادامي كه اينها به لفظ آمدند، نمي‌توانند خدا را وصف كنند؛ لفظ عربي و عِبري و تازي و فارسي همين لغات است و اينها كوتاه هستند، وقتي به لفظ آمدند سرسلسلهٴ «مُخلَصين» كه وجود مبارك پيغمبر(صلّي الله عليه و آله و سلّم) است عرض كرد: «لَا أُحْصِي‌ ثَنَاءً عَلَيْكَ أَنْتَ كَمَا أَثْنَيْتَ عَلَی نَفْسِكَ من نمی‌توانم ثنا و ستایش تو را به طور کامل برشمارم؛ تو همان‌گونه‌ای هستی که خودت خویشتن را ستوده‌ای»[24] ما نمي‌توانيم مدح تو را بگوييم. اين عجز اينها هم عجز صحيح و معقول و مقبولی است كه فرمودند: «مَا عَبَدْنَاكَ حَقَّ عِبَادَتِكَ وَ مَا عَرَفْنَاكَ‌ حَقَ‌ مَعْرِفَتِكَ ما آن‌گونه که شایستهٔ عبادت توست، تو را عبادت نکردیم و آن‌گونه که شایستهٔ شناخت توست، تو را نشناختیم»؛[25] درباره هر چيزي اگر معرفت باشد درباره خداي سبحان معرفت همراه با اعتراف است، لکن مادامي كه در مقام لفظ است. اينكه دارد ﴿عِبادَ اللَّهِ الْمُخلَصينَ﴾ مي‌توانند تو را وصف كنند، اين «في ألفاظهم» و «كلماتهم» و «لغاتهم» نيست، اين «في نفوسهم و قلوبهم» است. چه وقت انسان مي‌تواند خدا را وصف كند؟ آن‌جا كه كلّ هويّت او رخت بربندد، قلب او به حبّ الهي «مُتيّم»(دلباخته و شیفته) شود, اگر قلب او به حبّ الهي متيّم شد برابر اين «قُرب نوافل» كه شيعه‌ها و سنّي‌ها فراوان نقل كردند.

https://www.aparat.com/v/t52tib0

https://qurannotes.blogfa.com/post/515

https://fa.wikishia.net/view/%D8%AD%D8%AF%DB%8C%D8%AB_%D9%82%D8%B1%D8%A8_%D9%86%D9%88%D8%A7%D9%81%D9%84

https://qurannotes.blogfa.com/post/644

https://www.aparat.com/v/s55i3g8

خدا مرحوم مجلسي را غريق رحمت كند! مي‌فرمايد به طريق «حَسَن» و «موثّق» نقل شده است،[26] در مرآة ‌العقول[27] (مِرآةُ العُقُول فی شرح اخبار آل الرسول کتابی به زبان عربی در شرح کتاب الکافی نوشته علامه مجلسی است.) دارد، همين حديث قرب نوافل را مرحوم كليني نقل كرد: «وَ مَا تَقَرَّبَ إِلَيَّ عَبْدٌ بِشَيْ‌ءٍ أَحَبَّ إِلَيَّ مِمَّا افْتَرَضْتُ عَلَيْهِ وَ إِنَّهُ لَيَتَقَرَّبُ إِلَيَّ -بِالنَّافِلَةِ حَتَّی أُحِبَّهُ فَإِذَا أَحْبَبْتُهُ كُنْتُ سَمْعَهُ الَّذِي يَسْمَعُ بِهِ وَ بَصَرَهُ الَّذِي يُبْصِرُ بِهِ وَ لِسَانَهُ الَّذِي يَنْطِقُ بِهِ وَ يَدَهُ الَّتِي يَبْطِشُ بِهَا»؛[28]انسان وقتي به آن مقام رسيد … و كلّ هويّت … او رخت بربست و قلب او را محبّت الهي پر كرد چنين می شود که اين در فصل سوم است.

فصل اول مقام ذات است كه منطقه ممنوعه است, فصل دوم «اكتناه» صفات ذات است كه منطقه ممنوعه است و احدي به اين دو مقام راه ندارد و هيچ بحثي هم در اين دو مقام نيست، همه در «وجه‌الله» و «فيض‌الله» و ﴿نُورُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ﴾[29] است؛ در اين منطقه كه «منطقة الفراغ» است بندگيِ بنده رخت بربست و براساس «قُرب نوافل» و «قُرب فرائض», زبان خدا آمد اين صحنه را پُر كرد؛ وقتي زبان خدا اين صحنه را پُر كرد، پس در حقيقت گوينده خود خداست, شنونده خود خداست, خدا با زبان خود دارد وصف مي‌كند، فرمود: «وَ لِسَانَهُ الَّذِي يَنْطِقُ بِهِ» در حقيقت «هو الواصف و هو الموصوف و هو الوصف». اگر خداي سبحان در «قرب نوافل» زبانِ انسان مي‌شود، پس با زبان الهي در حوزه دل, خدا وصف مي‌شود; لذا فرمود: ﴿سُبْحانَ اللَّهِ عَمَّا يَصِفُونَ﴾ که ديگر به جاهليّت برنمي‌گردد؛ فرمايش ايشان اين است كه ﴿سُبْحانَ اللَّهِ عَمَّا يَصِفُونَ﴾؛ يعني تودهٴ خلق «مِن الأوّلين إلي الآخرين»، بشر از اوّلين تا آخرين هر بشري بخواهد خدا را وصف كند، خدا منزّه از آن است، مگر اينكه خدا خودش را در حوزه قلب بندگان «مُخلَص» با زبان خودش, خودش را وصف كند؛[30] پس «هو الواصف و هو الموصوف و هو الوصف»، گاهي خدا وصف مي‌كند و بنده‌اي كه به آن مقام حبّ «متيّم» رسيد مي‌شنود, گاهي بنده در آن مقام وصف مي‌كند و خدا مي‌شنود, گاهي بنده «لسان الله» مي‌شود, گاهي خدا «لسان العبد» مي‌شود. جريان «قُرب نوافل» مكرّر در روايات آمده که «وَ لِسَانَهُ الَّذِي يَنْطِقُ بِهِ»، اما «قرب فرائض» با اين قدرت و با اين جامعيّت در روايتي نيست يا ما برنخورديم، لكن «مقاطع» آن هست؛ درباره حضرت امير دارد كه او «يَدُ اللَّهِ» است او «جَنْبُ اللَّهِ» است او «عَيْنُ اللَّهِ»[31] است، اينها قرب فرائض است و كاري به قرب نوافل ندارد؛ گاهي خدا با زبان بنده سخن مي‌گويد, گاهي بنده با زبان خدا سخن مي‌گويد و گاهي جمع بين دو لسان است آنها كه ﴿طُوبَی لَهُمْ وَ حُسْنُ مَآبٍ خوشا به حال آنان و چه نیکوست سرانجامشان﴾[32] هم به «قرب فرائض» و هم به «قرب نوافل» راه يافتند, هم گوينده شدند و خدا شنونده, هم شنونده شدند و خدا گوينده؛ اين فضا همان است كه «قَلْبِي بِحُبِّكَ مُتَيَّماً دلم سراسر شیفته و دلباخته محبت توست.»[33] اينها كساني هستند كه وصف اينها را خدا امضا مي‌كند.

مي‌بينيد که وجود مبارك صديقه كبرا در خطبه ـ نه خطابه ـ (محتوای عمیق و جایگاه خاص سخنان حضرت تأکید کند، نه صرفاً مهارت سخنرانی ایشان.) خدا را با آن جلال و شكوه وصف كرده است، وجود مبارك حضرت امير در بسياري از خطبه‌ها خدا را وصف كرده است؛ بعد مي‌فرمايد كسي حقّ وصف ندارد، آنها بلد هستند که چطور خدا را وصف كنند. دو برهان در همان خطبه ابتدايي نهج‌البلاغه آمده است كه مبادا شما خدا را وصف كنيد، با اينكه اول و وسط و آخر خطبه وصف خداست؛ فرمود: «فَمَنْ وَصَفَ اللَّهَ سُبْحَانَهُ فَقَدْ قَرَنَهُ وَ مَنْ قَرَنَهُ فَقَدْ ثَنَّاهُ وَ مَنْ ثَنَّاهُ فَقَدْ جَزَّأَهُ وَ مَنْ جَزَّأَهُ فَقَدْ جَهِلَهُ وَ مَنْ أَشَارَ إِلَيْهِ فَقَدْ حَدَّهُ وَ مَنْ حَدَّهُ فَقَدْ عَدَّهُ پس هر کس خداوند سبحان را وصف کند، او را به چیزی قرین و همراه ساخته است؛ و هر کس او را قرین و همراه چیزی بداند، برای او دوگانگی قائل شده است؛ و هر کس برای او دوگانگی قائل شود، او را تجزیه و دارای اجزا دانسته است؛ و هر کس او را دارای اجزا بداند، حقیقتاً او را نشناخته است؛ و هر کس به او اشاره کند، برای او حد و مرزی قرار داده است؛ و هر کس برای او حد و مرزی قرار دهد، او را به شمار آورده است.» همه اينها درباره اين است كه مبادا شما خدا را وصف كنيد! اول و آخر و وسط خطبه خودش وصف خداست که خدا ازلي است, خدا ابدي است, خدا خالق است, خدا عليم است, خدا حكيم است اينها وصف خداست؛ ولي او مي‌فهمد خدا را چطور وصف كند، ما چون انسان هستيم، به ماهيّت عادت كرديم و ماهوي (چیستی و ماهیت) فكر مي‌كنيم، گرچه مفهومي حرف بزنيم. ماهيّت مرزي دارد که دو طرف آن مثل دو سيم خاردار بسته است، ماهيّت حد دارد كه حدّ شيء حدّ تام و حدّ ناقص دارد، هر ماهيّتي با دو سيم خاردار بسته است؛ يعني از طرف عموم به جنس بسته است و از طرف خصوص به فصل بسته است، اين در يك مدار بسته است که اين را مي‌گويند حدّ تام ماهيّت, اگر گفتند: «الانسان ما هو؟» مي‌گويند: «حيوانٌ ناطقٌ» نه از مرز حيوانيّت مي‌تواند بيرون برود و نه از مرز ناطقيّت پايين مي‌افتد, اين حد است كه ما با ماهيّت گرفتاريم و سر و كار داريم …

«ماهیت مرزی دارد که دو طرف آن مثل دو سیم خاردار بسته است.»

یعنی هر ماهیت یک محدوده و مرز دارد.

مثلاً وقتی می‌گوییم:

انسان = حیوان ناطق

دو چیز محدودهٔ انسان را مشخص می‌کنند:

حیوان ← جنس
ناطق
← فصل

به زبان ساده:

  • جنس می‌گوید این موجود در چه گروه کلی قرار دارد.
  • فصل می‌گوید چه ویژگی اساسی‌ای دارد که آن را از موجودات دیگر متمایز می‌کند.

بنابراین:

حیوان ← مرز کلی
ناطق
← مرز اختصاصی

و این دو با هم ماهیت انسان را مشخص می‌کنند.

به همین دلیل ماهیت مانند چیزی است که بین دو مرز محصور شده است.

ما وقتی دربارهٔ یک شیء فکر می‌کنیم، معمولاً می‌خواهیم بفهمیم:

«این چیست؟»

و برایش حد و تعریف پیدا می‌کنیم.

اما خداوند ماهیت محدود مانند مخلوقات ندارد که بتوانیم بگوییم:

خدا چیست؟

و بعد او را با جنس و فصل تعریف کنیم.

بنابراین اگر خدا را مانند یک موجود ماهوی تصور کنیم، در واقع او را محدود کرده‌ایم.

تعریف ماهوی خدا ممکن نیست، اما توصیف خداوند با صفات کمال ممکن است.

مثلاً می‌گوییم:

  • خدا عالم است.
  • خدا قادر است.
  • خدا حکیم است.
  • خدا حیّ است.
  • خدا خالق است.
  • خدا رحمان و رحیم است.
  • خدا ازلی و ابدی است.

اما وقتی می‌گوییم خدا «عالم» است، نباید علم خدا را مثل علم انسان تصور کنیم.

مثلاً:

انسان علم دارد ← علمی محدود و وابسته دارد.
خدا عالم است
← علم او محدود و وابسته نیست.

وَجَعَلُوا بَيْنَهُ وَبَيْنَ الْجِنَّةِ نَسَبًا وَلَقَدْ عَلِمَتِ الْجِنَّةُ إِنَّهُمْ ...  ﴿۱۵۸﴾

وَجَعَلُوا بَيْنَهُ وَبَيْنَ الْجِنَّةِ نَسَبًا وَلَقَدْ عَلِمَتِ الْجِنَّةُ إِنَّهُمْ لَمُحْضَرُونَ ﴿۱۵۸﴾

آنها ميان او و جن (خويشاوندي و) نسبتي قائل شدند، در حالي كه جنيان به خوبي مي‏دانستند كه اين بت پرستان در دادگاه الهي احضار مي‏شوند. (۱۵۸)

در آيه بعد به يكى ديگر از خرافات مشركان عرب مى پردازد، و آن نسبتى است كه ميان خدا و جن قائل بودند! سخن را از صورت خطاب در آورده و به صورت غائب مطرح مى كند، گـوئى آنـهـا چـنان بى ارزشند كه بيش از اين شايستگى و لياقت روياروئى در سخن را نـدارنـد، مـى فـرمـايـد: آنـهـا مـيـان او و جـن خـويـشـاونـدى و نـسـبـتـى قائل شدند! (و جعلوا بينه و بين الجنة نسبا).

ايـن چـه نـسـبـتـى بـود كـه آنـهـا مـيـان خـداونـد و جـن قـائل بـودنـد؟ در پـاسـخ ايـن سـؤال تفسيرهاى مختلفى ذكر شده است .

بـعضى گفته اند: آنها دوگانه پرست بودند و معتقد بودند (نعوذ بالله ) خدا و شيطان برادرند! خدا خالق نيكى ها است و شيطان خالق شرور!

اين تفسير بعيد به نظر مى رسد، زيرا دوگانه پرستان يا ثنويين در ميان عرب معروف نبودند، در مناطقى مثل ايران در عصر ساسانى اين خرافه وجود داشت .

بـعـضـى ديـگـر جـن و مـلائكـه را بـه يـك مـعـنـى دانـسـتـه انـد، زيـرا جـن در اصـل بـه مـعنى موجودى است كه از نظرها پوشيده و پنهان است و چون فرشتگان با چشم ديده نمى شوند اين كلمه بر آنها اطلاق شده است ، بنابراين مى گويند مراد از نسب همان نسبتى است كه عرب جاهلى براى آنها قائل بود و آنان را دختران خدا مى ناميد.

اين تفسير نيز مشكل به نظر مى رسد چرا كه ظاهر آيات مورد بحث اين است كه دو مطلب را تـعـقـيـب مـى كـنـد، بـعـلاوه اطـلاق واژه جـن بـر فـرشـتـگـان معمول و ماءنوس نيست ، به خصوص در قرآن مجيد.

تـفـسـيـر سومى كه بعضى براى اين آيه گفته اند اين است كه آنها جن را همسران خدا مى پنداشتند و ملائكه را دختران او!!

اين نيز بعيد به نظر مى رسد، چون اطلاق كلمه نسب به همسرى نيز بعيد است .

تفسيرى كه از همه مناسبتر است اينكه منظور از نسب هر گونه نسبت و رابطه است ، هر چند جنبه خويشاوندى نداشته باشد، و مى دانيم كه جمعى از مشركان عرب جن را مى پرستيدند و آنـهـا را شـريـك خـدا مـى پـنـداشـتـنـد، و بـه ايـن تـرتـيب رابطه اى ميان آنها و خداوند قائل بودند.

بـه هـر حـال قرآن مجيد اين عقيده خرافى را سخت انكار كرده ، و مى گويد: جنيانى كه بت پـرستان خرافى آنها را معبود خود مى پندارند، يا رابطه خويشاوندى با خدا براى آنها قـائلنـد، آرى هـمـان جـنيان ، به خوبى مى دانستند كه اين بت پرستان خرافى در دادگاه عدل الهى براى حساب و مجازات احضار مى شوند (و لقد علمت الجنة انهم لمحضرون ).

بـعـضـى احتمال ديگرى در تفسير اين آيه نيز گفته اند كه منظور اين است : جنيان اغواگر مى دانند كـه خـود در دادگـاه خـداونـد بـراى حـسـاب و كـيـفـر احـضـار مـى شـونـد، ولى تـفـسـيـر اول مناسبتر به نظر مى رسد.

قـرار دادن نـسبت بين خدا و جن، عبارت از همين عقيده مشركين است كه مى گويند: جن اولاد خدا هـسـتـنـد …

(و لقـد عـلمت الجنة انهم لمحضرون ) - يعنى خود جنيان مى دانند روزى براى حساب و يا عذاب حاضر خواهند شد. و اينكه گفتم. حساب يا عذاب، به خاطر اطلاق كلمه محضرون اسـت. و بـه هـر حـال جـنـيـان مى دانند كه خود مربوب (تحت ربوبیت) خدا هستند، و خدا به زودى از ايشان حـسـاب مـى كـشـد و بر طبق اعمالشان جزا مى دهد. پس نسبتى كه بين جنيان و خدا هست نسبت مـربـوبـيـت و ربـوبـيـت اسـت، نـه نـسـبـت ولادت و كـسى كه خودش مربوب ديگرى است، شايستگى پرستش ندارد.

و از عجايب، سخن بعضى از مفسرين است كه گفته اند: مراد از كلمه (جنة) طايفه اى از مـلائكـه اسـت كـه بـه اين اسم ناميده شده اند. و بنابراين بايد ضمير (انهم ) را به كفار برگردانيد، نه به كلمه (جنة )، و معنايش اين است كه: طايفه اى از ملائكه، كه نـامـشـان جـن است، مى دانند كه كفار براى عذاب حاضر مى شوند، و اين تفسيرى است كه هيچ شاهدى از قرآن كريم بر آن نيست، علاوه بر اين از سياق بعيد است.

… اين «جِنّة» كه جمع جِن است گاهي بر ملائكه اطلاق مي‌شود، براي اينكه جن مستور است و اينها هم مستور هستند و مانند آن, نسبت‌هايي بين ذات اقدس الهي و بين ملائكه يا جن به معناي خاص كه از آتش خلق شد قرار دادند که چند قول است؛ يكي اينكه بعضي‌ها گفتند «الله» كه رحمان است خالق نور و خير است و ابليس كه شرّ است خالق شرّ و ظلم و مانند آن است که اين يكي از احتمالات بود.

احتمالات ديگري هم درباره اينكه جن‌ها با خدا نسبتي دارند كه ـ معاذ الله ـ همسريِ اوست و پيدايش ولد است؛ از عربي كه 1400 سال قبل يا بيشتر زندگي مي‌كرد، اگر چيزي شنيده شود كه بدتر از آن را امروز در هند دارند كه مثلاً موش را مي‌پرستند، جاي تعجّب نيست؛ آنها از اين حرف‌ها داشتند، اينها را وجود مبارك پيغمبر آدم كرد معجزه حضرت بود كه چگونه از ميان اينها اباذر تربيت كرد, مقداد تربيت كرد, عمار تربيت كرد و اويس قَرن تربيت كرد؛ اين مهم‌ترين معجزه وجود مبارك پيغمبر است كه اين عربِ اين چنينی را اباذر كرده است؛ ايشان توحيد محض را به اباذر آموخت.

مرحوم كليني در جلد هشت كافي دارد در هنگام تبعيد اباذر(رضوان الله عليه) به ربذه خليفه وقت دستور داد كسي او را بدرقه نكند؛ ولي حضرت امير و فرزندانشان اعتنا نكردند و تا مرز وداع، اباذر را بدرقه كردند. هركدام از اين بزرگواران ـ وجود مبارك حضرت امير, امام حسن, امام حسين(عليهم السلام و عليهم الصلاة) ـ فرمايشاتي فرمودند، چند نفري هم كه خدمتشان بودند هم حرف زدند و او را تسليت و دلداري مي‌دادند كه خدا هست و صابر باش. اين در پاسخ به وجود مبارك حضرت امير عرض كرد كه من معتقدم و باورم اين است كه اگر تمام روي زمين مثل مِس شود كه علفي سبز نشود و هيچ قطره باراني از آسمان نبارد من معتقدم که خدا مي‌تواند بنده خود را روزي بدهد،[33] اين توحيد محض است. اباذر معصوم نيست, حرفش حجّت نيست؛ ولي اين حرف را در پيشگاه سه معصوم اين حرف را گفت که مي‌شود حجّت. مرحوم كليني كه اين را در جلد هشت كافي نقل كرد، نه براي اينكه حرف ابي‌ذر است، براي اينكه در پيشگاه سه معصوم است و تقرير شده است، حضرت امير ديگر نفرمود اين اغراق است. اگر ملت ما اين‌طور اباذري فكر كند، تحريم هيچ اثری ندارد؛ بالأخره ما در پناه قرآن و عترت هستيم، اين حرف‌ها را باور كرديم، لکن به اين شرط كه اختلاس در ما نباشد, كذب نباشد, دروغ نباشد, بازي نباشد. حرفي است كه سه معصوم آن را امضا كردند؛ اين مي‌شود اباذر…

… ﴿وَ جَعَلُوا بَيْنَهُ وَ بَيْنَ الْجِنَّةِ نَسَباً وَ لَقَدْ عَلِمَتِ الْجِنَّةُ إِنَّهُمْ لَمُحْضَرُونَ﴾ خود ملائكه و جن‌ها و مانند اينها را ما احضار مي‌كنيم، اين ﴿إِنَّهُمْ﴾ به قوم برنمي‌گردد به همين «جِنّه» برمي‌گردد، اينها مگر حق دارند بگويند ما «رب» هستيم؟! اينها مگر حق دارند خودشان را به «الله» بچسبانند؟! ﴿وَ لَقَدْ عَلِمَتِ الْجِنَّةُ إِنَّهُمْ لَمُحْضَرُونَ﴾.

بعد فرمود: ﴿وَ جَعَلُوا بَيْنَهُ وَ بَيْنَ الْجِنَّةِ نَسَباً﴾که اينها بين ذات اقدس الهي و جن‌ها نسبتي برقرار كردند. درباره كيفيت نسبتي كه بين ذات اقدس الهي و بين جن بود وجوه و اقوالي است؛ يكي از آن وجوه همان است كه در آيه صد سوره مباركه «انعام» گذشت كه فرمود: ﴿وَ جَعَلُوا لِلَّهِ شُرَكاءَ الْجِنَّ﴾، اين ﴿شُرَكاءَ﴾مفعول اول است و «جن» مفعول دوم ﴿وَ جَعَلُوا لِلَّهِ شُرَكاءَ الْجِنَّ﴾؛يعني جن را شريك «الله» قرار دادند که اين يك نحو از نسبت است.

«اَجنّه» جمع جنين است و جمع جِن, «جِنّة» است،

https://vajehyab.com/moein/%D8%A7%D8%AC%D9%86%D9%87?q=%D8%A7%D8%AC%D9%86%D9%87

جن‌ها البته جايگاه خاصّ خودشان را دارند در قرآن آيه‌اي نيست كه مثلاً جن‌ها و انسان‌ها در يك جا باشند، چون جنّات فراوان است ﴿وَ مِنْ دُونِهِما جَنَّتانِ و غير از آن دو [باغ] دو باغ [ديگر نيز] هست﴾,[5] ﴿وَ لِمَنْ خافَ مَقامَ رَبِّهِ جَنَّتانِ﴾.[6]

فَأْتُوا بِكِتَابِكُمْ إِنْ كُنْتُمْ صَادِقِينَ ﴿۱۵۷﴾

فَأْتُوا بِكِتَابِكُمْ إِنْ كُنْتُمْ صَادِقِينَ ﴿۱۵۷﴾

كتابتان را بياوريد اگر راست مي‏گوييد! ﴿۱۵۷﴾

به سومين دليل می‌پردازد كه دليل نقلی است …

در كدام كتاب؟ در كدام نوشته؟ و در كدام وحی آسمانی چنين چيزی آمده، و بر كدام پيامبر نازل شده است؟!

… اينها چكيده كتب آسمانی نيست، اينها خرافاتی است كه از نسلی به نسل ديگر و از جاهلانی به جاهلان ديگر منتقل شده، و هيچ مبنا و ماخذ خردپسندی ندارد. چنان كه در ذيل آيات سوره زخرف نيز به آن اشاره شده است.

http://www.parsquran.com/data/show.php?sura=43&ayat=15&user=far&lang=far&tran=2

﴿فَأْتُوا بِكِتابِكُمْ إِنْ كُنْتُمْ صادِقينَ﴾ دليل عقلي كه نداريد, دليل حسّي و تجربه حسّي كه نداريد، اگر دليل نقلي داريد بياوريد و اگر نه دليل عقلي داريد و نه دليل نقلي داريد، بدانيد كه گرفتار «افك» هستيد…

در جريان فرشته‌ها، در جاهليّت … فرشته را مؤنث مي‌دانستند و قرآن كريم اين را ابطال كرد … نه اينكه مؤنث نيستند و مذكّر می باشند.

… اينها وقتي مادي باشند و مادي فكر كنند، می گويند موجود بالأخره زنده است و موجود زنده يا مذكر است يا مؤنث, دين است كه فرمود موجود اگر مادي باشد يا مذكر است يا مؤنث، اما اگر مجرّد (غیرمادی، امری که روحانی محض باشد) باشد نه مذكر است و نه مؤنث؛ مثل اينكه روح ما نه مذكر است و نه مؤنث.

روح موجود است که ﴿نَفَخْتُ فيهِ مِنْ رُوحي﴾[23] هست، روح نه مرد است و نه زن، براي اينكه جسم نيست.

https://www.instagram.com/reel/DCbm1zjIZKu/

https://www.instagram.com/reel/DDzU6Imofkx/?hl=en

https://www.instagram.com/reel/DSIS3LtiIwY/

… وقتي که ذات اقدس الهي را جسم تلقّي كنند، فرشته‌ها را هم همچنين تلقّي می كنند. اگر فرشته در نظر اينها جسم شد و بدن داشت، سخن از ذكورت و انوثت آنها هم مطرح مي‌شود. به هر تقدير قرآن كريم در معرفت‌شناسي فرمود يا بايد حس و تجربه حسي باشد كه دستتان خالي است يا برهان عقلي ارائه كنيد كه فكرتان خالي است يا دليل نقلي ارائه كنيد كه دستگاه شما تهي است.

در مساله پرستش نیز مشابه این مطلب را بیان میکند. در سوره مباركه «احقاف» آيه سه به بعد فرمود:

قُلْ أَرَأَيْتُمْ مَا تَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ أَرُونِي مَاذَا خَلَقُوا مِنَ الْأَرْضِ أَمْ لَهُمْ شِرْكٌ فِي السَّمَاوَاتِ ائْتُونِي بِكِتَابٍ مِنْ قَبْلِ هَذَا أَوْ أَثَارَةٍ مِنْ عِلْمٍ إِنْ كُنْتُمْ صَادِقِينَ ﴿۴﴾

به آنها بگو به من خبر دهيد معبودهائي را كه غير از خدا پرستش مي‏كنيد نشان دهيد چه چيزي از زمين را آفريده‏ اند؟ يا شركتي در آفرينش آسمانها دارند؟ كتابي آسماني پيش از اين، يا اثر علمي از گذشتگان براي من بياوريد (كه دليل صدق گفتار شما باشد) اگر راست مي‏گوئيد. (۴)

اين وثنيّت و صنميّت (بت‌پرستی) و امثال ذلك كه شما در آورديد … و اينها را كه شما بت و معبود مي‌دانيد، اينها چه كار كردند؟ ﴿ماذا خَلَقُوا مِنَ الْأَرْضِ﴾[26] آيا اينها خالق‌ هستند؟ نه, «شريك الخالق» ‌هستند؟ نه, شما نه دليل داريد بر اينكه اينها خالق هستند و نه دليل داريد بر اينكه اينها شريك خالق‌ می باشند؛ نه دليل عقلي داريد، نه دليل نقلي داريد، نه كتاب آسماني تأييد كرده و نه برهان داريد، دستتان هم که خالي است؛ اگر اينها معبود هستند بايد كاري كرده باشند و چيزي را آفريده باشند يا شريك خالق باشند.

در سوره مباركه «سبأ» فرمود نه تنها خالق نيستند, شريك نيستند, مُظاهر و دستيار هم نيستند كه آن قسم سوم را در سوره «سبأ» دارد؛

قُلِ ادْعُوا الَّذِينَ زَعَمْتُمْ مِنْ دُونِ اللَّهِ لَا يَمْلِكُونَ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ فِي السَّمَاوَاتِ وَلَا فِي الْأَرْضِ وَمَا لَهُمْ فِيهِمَا مِنْ شِرْكٍ وَمَا لَهُ مِنْهُمْ مِنْ ظَهِيرٍ ﴿۲۲﴾

بگو كساني را كه غير از خدا (معبود خود) مي‏پنداريد، بخوانيد (آنها هرگز گرهي از كار شما نمي‏گشايند، چرا كه) آنها به اندازه ذره‏ اي در آسمانها و زمين مالك نيستند و نه در (خلقت و مالكيت) آنها شريكند، و نه ياور او (در آفرينش) بوده‏ اند. (۲۲)

فرمود اگر اينها خالق باشند، استحقاق عبادت دارند؛ «شريك‌الخالق» باشند، استحقاق عبادت دارند، در حالی که نه آن هستند و نه اين؛ دليل اينكه نه آن هستند و نه اين, اين است كه نه دليل عقلي داريد و نه دليل نقلي ﴿ما ذا خَلَقُوا مِنَ الْأَرْضِ﴾يك, ﴿أَمْ لَهُمْ شِرْكٌ فِي السَّماواتِ﴾دو, هيچ چيزي نيست. چرا؟ ﴿ائْتُوني‌ بِكِتابٍ مِنْ قَبْلِ هذا﴾بالأخره اين حرف را كه شما مي‌زنيد يا بايد در كتابي از كتاب‌هاي انبيا باشد ﴿أَوْ أَثارَةٍ مِنْ عِلْمٍ﴾[27]يك برهان عقلي داشته باشيد. دستتان هم از عقل تهي است و هم از نقل تهي است، چرا دنبال اين بت‌ها مي‌رويد؟!

…در آيه 26 به بعد سوره مباركه «انبياء» فرمود: ﴿وَ قالُوا اتَّخَذَ اللَّهُ وَلَداً﴾ اين بيان كمي نرم است؛ نظير فرزندخواندگي, گرچه سخني است «بَيِّنُ الْغَيِّ سخنی که آشکارا نادرست»؛ ولي قدري نرم است،

وَقَالُوا اتَّخَذَ الرَّحْمَنُ وَلَدًا سُبْحَانَهُ بَلْ عِبَادٌ مُكْرَمُونَ ﴿۲۶﴾

آنها گفتند خداوند رحمان فرزندي براي خود برگزيده! منزه است (از اين عيب و نقص) اينها (فرشتگان) بندگان شايسته او هستند. (۲۶)

لَا يَسْبِقُونَهُ بِالْقَوْلِ وَهُمْ بِأَمْرِهِ يَعْمَلُونَ ﴿۲۷﴾

كه هرگز در سخن بر او پيشي نمي‏گيرند، و به فرمان او عمل مي‏كنند. (۲۷)

اما آنكه به هيچ وجه قابل «تَفَوُّه» (از ریشهٔ عربی فوه / فم به معنای دهان است و در اصل به معنای گفتن و بر زبان آوردن) هم نيست، همان ﴿وَلَدَ اللَّهُ﴾ است. ﴿وَ قالُوا اتَّخَذَ الرَّحْمنُ وَلَداً سُبْحانَهُ﴾؛[28] اين منزّه از آن است كه ولد بگيرد، همه در پيشگاه او خاضع‌ هستند. فرشتگان ولد نيستند، پس چه کسی و چه چيزي هستند؟ ﴿بَلْ عِبادٌ مُكْرَمُونَ ٭ لا يَسْبِقُونَهُ بِالْقَوْلِ وَ هُمْ بِأَمْرِهِ يَعْمَلُونَ﴾[29].

…. وجود مبارك امام هادي(سلام الله عليه) در زيارت «جامعه» همين عبارت را درباره اهل بيت(عليهم السلام) به كار برد كه «وَ عِبَادِهِ الْمُكْرَمِينَ الَّذِينَ ﴿لٰا يَسْبِقُونَهُ بِالْقَوْلِ وَ هُمْ بِأَمْرِهِ يَعْمَلُونَ﴾»[30] همين است.

يَعْلَمُ مَا بَيْنَ أَيْدِيهِمْ وَمَا خَلْفَهُمْ وَلَا يَشْفَعُونَ إِلَّا لِمَنِ ارْتَضَى وَهُمْ مِنْ خَشْيَتِهِ مُشْفِقُونَ ﴿۲۸﴾

او همه اعمال امروز و آينده آنها را مي‏داند، و هم گذشته آنها را، و آنها جز براي كسي كه خدا از او خشنود است (و اجازه شفاعتش را داده) شفاعت نمي‏كنند و از ترس او بيمناكند. (۲۸)

وَمَنْ يَقُلْ مِنْهُمْ إِنِّي إِلَهٌ مِنْ دُونِهِ فَذَلِكَ نَجْزِيهِ جَهَنَّمَ كَذَلِكَ نَجْزِي الظَّالِمِينَ ﴿۲۹﴾

و هر كس از آنها بگويد من معبود ديگري جز خدا هستم كيفر او را جهنم مي‏دهيم، و اينگونه ستمگران را كيفر خواهيم داد. (۲۹)

مگر فرشته حق دارد بگويد من معبودم؟ اگر فرشته چنين حرفي بزند جهنّمي خواهد بود.

دليل به حسب ظاهر به سه قسم تقسيم مي‌شود; ولي بازگشت اساسي آن به يك قسم است …دليل يا حسّي و تجربه حسّي است يا نقلي است و يا عقليِ تجريدي (غیرحسی و جداشده از امور محسوس) است, از نظر معرفت‌شناسي آن دليل حسّي و تجربه حسّي به عقل تكيه مي‌كند و حجيّت دليل نقلي هم به عقل تكيه مي‌كند.

چرا چيزي را كه انسان احساس كرد تجربه کرد حجّت است؟ براي اينكه قياسي (استدلالی؛ یعنی رسیدن به یک نتیجه از طریق مقدمات و قواعد منطقی) آن را پشتيباني مي‌كند كه اگر يك امر اتفاقي بود و رابطه‌اي بين محمول و موضوع نبود، هرگز دوام يا اكثري نبود، چون دائم و اكثري است بنابراين بين محمول و موضوع رابطه ضروري است که معلوم مي‌شود حق است.

موضوع = آنچه درباره‌اش صحبت می‌کنیم

محمول = آنچه دربارهٔ موضوع می‌گوییم

مثلاً:

آتش گرم است.

یعنی:

آتش ← موضوع
گرم ← محمول

طبيبي كه يك بيماري را بررسي كرد، داروي آن بيماري را بررسي كرد، چند مورد آزمايش كرد و ديد جواب خوبي داد، اين دارو را به عنوان نسخه شفابخش براي همه بيماران چه در مشرق, چه در مغرب مي‌نويسد … اين تجربه را يك پزشك به استناد آن دليل عقلي معتبر مي‌داند، اگر از او سؤال كني شما مگر اين دارو را نسبت به شرق و غرب تجربه كردي؟ مي‌گويد نه…درباره چند نفر در شهر خودش آزمود, چرا فتوا مي‌دهي اين دارو براي همه مردم شفابخش است؟ می گويد انسان ها يك نوع هستند و ديگر انواع متعدّد كه نيست, اگر رابطه بين شفابخشي و اين دارو اتفاقي بود يك مورد, دو مورد, ده مورد; ولي ما ده‌ها مورد آزمايش كرديم ديديم جواب مثبت داد, پس معلوم مي‌شود اين رابطه ضروري است و اتفاقي نيست؛ وقتي رابطه بين موضوع و محمول ضروري بود; يعني اين دارو اين خاصيت را «بالضرورة» دارد كه آن بيماري را شفا دهد، همه اين حرف‌ها حرف‌هاي عقل تجريدي است، اينها را كه تجربه نكرده، اينها را با عقل نظري و استدلال برهاني دارد بازگو مي‌كند؛ اين عقل تجريدي پشتوانه آن تجربه است كه اگر اين عقل تجريدي نباشد آن تجربه حجّت نيست و ثابت نمي‌كند كه براي مردم مشرق و مغرب عالَم كافي باشد. پس تجربه حسّي پشتوانه آن همان عقل است.

دليل نقلي هم پشتوانه آن عقل است که عقل مي‌گويد ما افراد معصوم داريم, انبيا داريم، اوليا داريم, معصومين داريم؛ معصوم خلاف نمي‌گويد، پس اين حرف حجّت است يا اين شخصي كه از معصوم نقل مي‌كند مورد وثوق است و به چيزي كه مورد وثوق و طمأنينه است مي‌توان تكيه كرد، اينها حرف‌هاي عقل است؛

استدلال به دليل نقلي يا دليل حسّي و تجربه حسّي پايگاهشان همان عقل تجريدي است، پس از نظر معرفت‌شناسي گرچه اين دليل به سه قسم تقسيم مي‌شود يا حس و تجربه حسي است يا نقلي است و يا عقل تجريدي، لكن آن دو قسم به همين قسم عقل تجريدي برمي‌گردد.

… بايد به يكي از اين سه دليل تكيه كنيد: يا حس و تجربه حسّي داشته باشيد … در حالي كه نيست, برهان عقلي داشته باشيد … اين هم كه نيست, دليل نقلي داشته باشيد و در كتابي از كتاب‌هاي آسماني نوشته شده باشد … اين هم كه نيست؛ مي‌ماند تقليد, تقليد هم كه در اصول دين, «بيّن‌الغي» است...

أَفَلَا تَذَكَّرُونَ ﴿۱۵۵﴾ أَمْ لَكُمْ سُلْطَانٌ مُبِينٌ ﴿۱۵۶﴾

أَفَلَا تَذَكَّرُونَ ﴿۱۵۵﴾

آيا متذكر نمي‏شويد؟ (۱۵۵)

أَمْ لَكُمْ سُلْطَانٌ مُبِينٌ ﴿۱۵۶﴾

آيا شما دليل روشني در اين باره داريد؟ (۱۵۶)

دليل داريد بياوريد, برهان عقلي داريد بياوريد ﴿أَمْ لَكُمْ سُلْطانٌ مُبينٌ﴾، برهان را سلطان مي‌گويند.

… برهان را كه مي‌گويند سلطان براي اينكه مسلّط بر وهم است, مسلّط بر خيال است, مسلّط بر شك است و مسلّط بر ترديد است؛ برهان را سلطان مي‌گويند، براي اينكه مسلّط بر همه امور است…

أَصْطَفَى الْبَنَاتِ عَلَى الْبَنِينَ ﴿۱۵۳﴾ مَا لَكُمْ كَيْفَ تَحْكُمُونَ ﴿۱۵۴﴾

أَصْطَفَى الْبَنَاتِ عَلَى الْبَنِينَ ﴿۱۵۳﴾

آيا دختران را بر پسران ترجيح داده ؟ (۱۵۳)

مَا لَكُمْ كَيْفَ تَحْكُمُونَ ﴿۱۵۴﴾

شما چگونه حكم مي‏كنيد؟ (و هيچ مي‏فهميد چه مي‏گوئيد؟). (۱۵۴)

.. اصلش «أإصطفا» بود كه اين … استفهام انكاري است آن ﴿أَصْطَفَي﴾ كه «الف» باب «افتعال» است حذف شده، ««أ إصطفا» خدا «بنات» را؛ يعني دختران را بر «بنين» كه براي خودش دختر انتخاب كرده و براي شما پسر؟

أَلَا إِنَّهُمْ مِنْ إِفْكِهِمْ لَيَقُولُونَ ﴿۱۵۱﴾ وَلَدَ اللَّهُ وَإِنَّهُمْ لَكَاذِبُونَ ﴿۱۵۲﴾

أَلَا إِنَّهُمْ مِنْ إِفْكِهِمْ لَيَقُولُونَ ﴿۱۵۱﴾

بدانيد آنها با اين تهمت بزرگشان مي‏گويند. (۱۵۱)

وَلَدَ اللَّهُ وَإِنَّهُمْ لَكَاذِبُونَ ﴿۱۵۲﴾

خداوند فرزندي آورده! ولي آنها قطعا دروغ مي‏گويند! (۱۵۲)

… شما يك «افك» و «كذب» و «فِرْیَه» و دروغ مي‌بنديد مي‌گوييد ﴿وَلَدَ اللَّهُ﴾ ـ معاذ الله ـ خدا فرزند دارد، اين ﴿لَمْ يَلِدْ وَ لَمْ يُولَدْ﴾[32] براي نفي اين گونه از توهّمات است. امروز هم شما مي‌بينيد که عدّه‌اي موش و گاو را مي‌پرستند, الآن اگر عصر علم نيست، پس چه وقت عصر علم است؟! الآن چند هزار ماهواره بالاي سر ماست، … امروز دارند موش و گوساله مي‌پرستند، آن هم يك كشور پهناوري كه ايران «بَضعة منه», جمعيت آن از ميليارد گذشته, كشوري كه ساليان متمادي و قبل از پيروزي انقلاب ايران اتمي شد، … آن كشوري كه آسمان را دارد فتح مي‌كند به دنبال موش‌پرستي است … بشر از جهتي ترقّي كند؛ ولي معارف او در حدّ گاوپرستي و موش‌پرستي بماند.

أَمْ خَلَقْنَا الْمَلَائِكَةَ إِنَاثًا وَهُمْ شَاهِدُونَ ﴿۱۵۰﴾

أَمْ خَلَقْنَا الْمَلَائِكَةَ إِنَاثًا وَهُمْ شَاهِدُونَ ﴿۱۵۰﴾

آيا ما فرشتگان را به صورت دختران آفريديم و آنها ناظر بودند؟! (۱۵۰)

سـپـس بـه دليـل حـسـى مـسـاءله پـرداخته باز به طريق استفهام انكارى (پرسشی که گوینده واقعاً قصد سؤال کردن و دریافت جواب ندارد؛ بلکه با استفاده از شکل پرسش، می‌خواهد چیزی را رد یا انکار کند.) مى گويد: آيا ما فرشتگان را به صورت دختران آفريديم و آنها شاهد و ناظر بودند؟
… بدون شك جواب آنها در اين زمينه منفی بود، چه اينكه هيچكدام نمی‌توانستند حضور خود را به هنگام خلقت فرشتگان ادعا كنند.

فَاسْتَفْتِهِمْ أَلِرَبِّكَ الْبَنَاتُ وَلَهُمُ الْبَنُونَ ﴿۱۴۹﴾

فَاسْتَفْتِهِمْ أَلِرَبِّكَ الْبَنَاتُ وَلَهُمُ الْبَنُونَ ﴿۱۴۹﴾

از آنها بپرس: آيا پروردگار تو دختراني دارد و پسران از آن آنها است؟! (۱۴۹)

بعد از ذكر شش داستان از سرگذشت انبياء پيشين و درسهای آموزنده‌ای كه در هر يك نهفته بود موضوع سخن را تغيير داده، و به مطلب ديگری كه به مشركان عرب سخت ارتباط داشته می‌پردازد، و اشكال مختلفی از شرك آنها را مطرح ساخته، سخت آنها را به محاكمه می‌كشد …

مساله اين است كه جمعی از مشركان عرب به خاطر انحطاط فكری و نداشتن‌ هيچگونه علم و دانش, خدا را با خود قياس می‌كردند و برای او فرزند و گاهی همسر قائل بودند.

از جمله قبائل"جُهَيْنَة"، و"سُلَيْم" و"خُزَاعَة" و"بَنِي مُلَيْح" معتقد بودند كه" فرشتگان" دختران خدا هستند! و بسياری از مشركان عرب" جن" را نيز فرزندان او می‌پنداشتند و يا بعضا همسری از" جن" برای پروردگار قائل بودند! اين پندارهای بی‌اساس و خرافی آنها را به كلی از راه حق منحرف ساخته بود، به گونه‌ای كه آثار توحيد و يگانگی خدا از بين آنها برچيده شده بود….

آری فكر كوتاه انسان را به مقايسه می‌كشاند، مقايسه خالق به مخلوق، و اين مقايسه بدترين عامل گمراهی در شناخت خدا است.

به هر حال قرآن نخست به سراغ آنها می‌رود كه فرشتگان را دختران خدا می‌پنداشتند و از سه طريق تجربى و عقلى و نقلى به آنها پاسخ مى دهد:

سه راه اصلی که در اینجا بیان شده عبارت‌اند از:

  1. حس و تجربه حسی
    یعنی چیزی را با حواس خود مشاهده یا تجربه کنیم؛ مانند دیدن، شنیدن، لمس کردن یا انجام آزمایش.
    مثلاً اگر کسی بگوید: «آب در دمای معین می‌جوشد»، می‌توان آن را با آزمایش و مشاهده بررسی کرد.
  2. تجرید عقلی و استدلال عقلی
    بعضی مسائل با حواس قابل اثبات نیستند؛ در این موارد باید با عقل و استدلال به نتیجه رسید.
    «تجرید عقلی» یعنی عقل از امور جزئی و محسوس فراتر برود و یک مفهوم یا حکم کلی را درک کند.
    مثلاً اینکه «محال است یک چیز در یک زمان و از یک جهت هم موجود باشد و هم موجود نباشد»، یک مسئله حسی نیست؛ بلکه با استدلال عقلی فهمیده می‌شود.
  3. دلیل نقلی
    بعضی مطالب نه مستقیماً با تجربه حسی قابل اثبات‌اند و نه صرفاً با عقل می‌توان درباره آنها داوری کرد؛ بلکه باید به منبع معتبر نقلی مراجعه کرد، مانند قرآن یا حدیث معتبر.
    مثلاً درباره اینکه یک پیامبر چه سخنی گفته یا یک واقعه تاریخی دینی چگونه اتفاق افتاده، می‌توان به نقل معتبر استناد کرد.

نخست می‌فرمايد:" از آنها بپرس: آيا پروردگار تو دخترانی دارد و پسران از آن آنها است"؟! (فَاسْتَفْتِهِمْ أَلِرَبِّكَ الْبَناتُ وَ لَهُمُ الْبَنُونَ‌)

[استفتهم" از ماده" استفتاء" در اصل از" فتوا" گرفته شده كه به معنی جواب مسايل مشكله است.]

چگونه آنچه را برای خود نمی‌پسنديد برای خدا قائل هستيد (اين سخن طبق عقيده باطل آنها است كه از دختر سخت متنفر بودند و به پسر سخت علاقمند، چرا كه پسران در زندگی آنها در جنگها و غارتگريهاشان نقش مؤثری داشتند در حالی كه دختران كمكی به آنها نمی‌كردند. بدون شك پسر و دختر از نظر انسانی و در پيشگاه خدا از نظر ارزش يكسانند و معيار شخصيت هر دو پاكی و تقوا است (إِنَّ أَكْرَمَكُمْ عِنْدَ اللَّهِ أَتْقَاكُمْ)، ولی استدلال قرآن در اينجا به اصطلاح از باب" ذكر مسلمات خصم" است كه مطالب طرف را بگيرند و به خود او بازگردانند.

«ذِکرِ مُسَلَّماتِ خَصم» یعنی: استدلال کردن با استفاده از چیزهایی که خودِ طرف مقابل آن‌ها را قبول دارد، حتی اگر گوینده آن عقیده را قبول نداشته باشد.

مشرکان از دختر داشتن ناراحت بودند و پسر را برای خودشان بهتر و باارزش‌تر می‌دانستند. اما در عین حال، برای خداوند دختران را قائل می‌شدند و می‌گفتند فرشتگان دختران خدا هستند.

قرآن در اینجا نمی‌خواهد بگوید دختر بد است یا پسر بهتر است؛ بلکه از باور خودِ مشرکان استفاده می‌کند تا تناقض موجود در عقیده‌شان را نشان دهد.

نظير اين معنی در سوره‌های ديگر قرآن آمده است، از جمله: در سوره نجم آيه ۲۲ می‌خوانيم:

أَلَكُمُ الذَّكَرُ وَلَهُ الْأُنْثَى ﴿۲۱﴾

آيا سهم شما پسر است و سهم او دختر؟ (در حالي كه به زعم شما دختران كم ارزش تر از پسرانند). (۲۱)

تِلْكَ إِذًا قِسْمَةٌ ضِيزَىٰ ﴿۲۲﴾

در اين صورت اين تقسيمي است غير عادلانه! (۲۲)

… لازمه اين گفتار اين است كه: مشركين از خدا بالاتر باشند، چون مشركين اين اعتقاد را هم داشته‌اند كه پسر بهتر از دختر است و می‌خواستند كه از داشتن دختر منزه باشند، و به همين جهت دختران را زنده به گور می‌كردند، تا نزاهتشان لكه‌دار نشود.

… اينها گرفتار يك سلسله خرافات بودند، اولاً درباره «الله» ـ معاذ الله ـ بعضي‌ها قائل‌ هستند كه او فرزند دارد, ثانياً برخي‌ها معتقدند كه فرشتگاني كه مدبّرات امرند مؤنث‌ می باشند، البته همه … اين‌طور نيست كه فتوا به «انوثت» آنها دهند، برخي‌ها قائل هستند كه فرشته‌ها دخترند. با اين خرافات, ذات اقدس الهي دارد مبارزه مي‌كند و آنها را با فرهنگ و علم آشنا مي‌كند؛ مي‌فرمايد مطلبي كه شما ادّعا مي‌كنيد يا بايد با حس و تجربه حسّي حل شود يا بايد با تجريد عقلي حل شود ـ اينها راه عقلي است ـ يا بايد با دليل نقلي حل شود.

… البته نمي‌شود گفت همه اينها اين عقيده را داشتند، طوايف مختلف بودند؛ مثل همين جريان زنده به گور كردن دخترها كه براي همه عرب نبود، براي يك قبيله خاصی بود. برخي‌ها قائل بودند كه ملائكه مؤنث‌ هستند و قائل بودند که ملائكه را ذات اقدس الهي به عنوان فرزند خود انتخاب كرده است و برخي‌ها از اين تندتر و بالاتر که سخن از ﴿اتَّخَذَ اللَّهُ وَلَداً گفتند خداوند فرزندي براي خود انتخاب كرده است﴾[20] نيست, سخن از ﴿أَصْطَفَي الْبَناتِ عَلَي الْبَنينَ آيا دختران را بر پسران ترجيح داده؟﴾ نيست, سخن از آن حرف تند و تلخ است كه گفتند: ﴿وَلَدَ اللَّهُ خداوند فرزندي آورده﴾ كه ﴿لَمْ يَلِدْ وَ لَمْ يُولَدْ نزاده و زاده نشده است﴾[21] طارد آن است.

… چنين افكار پوسيده‌اي در جاهليّت بود الآن هم شما مي‌بينيد که در هند هم مشابه اين حرف‌ها هست.

… شما كه مي‌گوييد ملائكه مؤنث است، آيا حس كرديد؟ تجربه كرديد؟ مشاهده كرديد؟ اينها كه نبود, بر «انوثت» اينها دليل عقلي داريد؟ اين هم كه نيست. آيا دليل نقلي داريد؟ اگر دليل نقلی داريد، در كدام يک از كتاب‌هاي آسماني نوشته شده است؟

… ﴿فَاسْتَفْتِهِمْ﴾ از اينها استفتا بكن! اينها كه مي‌گويند ملائكه مؤنث است يك و خدا ـ معاذ الله ـ فرزند دارد دو، از اينها استفتا كن.

﴿فَاسْتَفْتِهِمْ﴾ مطلبي را اول از بيانی ساده شروع مي‌كند و مي‌فرمايد چطور شما از داشتن دخترِ خودتانِ اظهار تأسف مي‌كنيد و ننگ‌تان مي‌آيد؛ ولي مي‌گوييد خدا دختر دارد؟ ﴿فَاسْتَفْتِهِمْ﴾ که اين يك امر عاطفي است و اين برهان عقلي نيست ﴿فَاسْتَفْتِهِمْ أَلِرَبِّكَ الْبَناتُ وَ لَهُمُ الْبَنُونَ﴾ اين امر عاطفي است که می فرمايد شما كه خدا را به قداست و عظمت قبول داريد، چيزي را كه براي خودتان نمي‌پسنديد، چرا براي خدا مي‌پسنديد؟! اين يك حرف براي افراد «ضِعاف» يا متوسط راه گشاست.

… درباره اصل فرشته سه فصل جدا را قرآن مطرح كرده است: يكي اينكه اينها مردند يا زن, دوم اينكه اينها با خدا چه رابطه‌اي دارند و فرزند خدا هستند يا نه; حالا يا «اتّخاذ ولد» است يا «اصطفاي ولد» است يا «وَلد الله» است كه آن هم مطلبي جداست.

فصل سوم آن است كه آيا صورت ربوبيت دارند يا نه و معبود است يا نه؟ هر سه مطلب را در سه فصل جدا ذات اقدس الهي نقل و ابطال كرده است؛ هم «انوثت» اينها را, هم «اتّخاذ ولد» را, هم ربوبيّت اينها را.

در آيه يازدهم فرمود ما از شما استفتا مي‌كنيم، شما درباره خلقتتان چه نظري داريد؟! مهم‌تر از شما, بزرگ‌تر از شما را خدا آفريد؛ در بدو پيدايشتان كه بدوش دشوارتر از اعاده است، آن را خدا آفريد، شما چه استنكاري داريد كه شما را خدا دوباره زنده كند؟! اين درباره آيه يازده سوره مباركه «صافات» كه فرمود:

فَاسْتَفْتِهِمْ أَهُمْ أَشَدُّ خَلْقًا أَمْ مَنْ خَلَقْنَا إِنَّا خَلَقْنَاهُمْ مِنْ طِينٍ لَازِبٍ ﴿۱۱﴾

پس از ايشان بپرس آيا آفرينش آنان سختتر است يا آنانى كه آفريده‏ايم، ما ايشان را از گلى چسبنده آفريده ‏ايم‏

و بعد مسئله معاد را نقل مي‌كند.

فَآمَنُوا فَمَتَّعْنَاهُمْ إِلَى حِينٍ ﴿۱۴۸﴾

فَآمَنُوا فَمَتَّعْنَاهُمْ إِلَى حِينٍ ﴿۱۴۸﴾

آنها ايمان آوردند و تا مدت معلومي آنان را از مواهب زندگي بهره مند ساختيم. (۱۴۸)

هنگامی كه يونس با حالت خشم و غضب قوم را رها كرد، و مقدمات خشم الهی نيز بر آنها ظاهر شد، تكان سختی خوردند و به خود آمدند، اطراف عالم و دانشمندی را كه در ميان آنها بود گرفتند، و با رهبری او در مقام توبه بر آمدند.

در بعضی از روايات آمده است كه آنها دسته جمعی به سوی بيابان حركت كردند، و بين زنان و فرزندان، و حيوانات و بچه‌های آنها، جدايی افكندند، سپس گريه را سر دادند، و صدای ناله خود را بلند كردند و مخلصانه از گناهان خويش و تقصيراتی كه در باره پيامبر خدا يونس داشتند توبه كردند.

در اينجا پرده‌های عذاب كنار رفت و حادثه بر كوه‌ها ريخت، و جمعيت مؤمن توبه‌كار به لطف الهی نجات يافتند[در تفسير برهان جلد ۴ صفحه ۳۵ اين حديث از امام صادق عليه السلام نقل شده است.]۶.

يونس بعد از اين ماجرا به سراغ قومش آمد تا ببيند عذاب بر سر آنها چه آورده است؟

هنگامی كه آمد در تعجب فرو رفت كه چگونه آنها در روز هجرتش همه بت‌پرست بودند ولی اكنون همه موحد خداپرست شده‌اند؟ قرآن در اينجا می‌گويد:" ما او را به سوی جمعيت يكصد هزار نفری يا بيشتر فرستاديم" (وَ أَرْسَلْناهُ إِلی‌ مِائَةِ أَلْفٍ أَوْ يَزِيدُونَ‌).

" آنها ايمان آوردند و ما تا مدت معينی آنان را از مواهب حيات و زندگی دنيا بهره‌مند ساختيم (فَآمَنُوا فَمَتَّعْناهُمْ إِلی‌ حِينٍ‌).

البته ايمان اجمالی و توبه آنها قبلا بود، ولی ايمان آنها بطور تفصيل به خدا و پيامبرش يونس و تعليمات و دستورات او هنگامی صورت گرفت كه" يونس" به ميان آنها بازگشت.

قابل توجه اينكه از آيات قرآن استفاده می‌شود كه اين ماموريت مجدد به سوی همان قوم پيشين بوده است، و اينكه بعضی آن را ماموريت جديدی به سوی قوم تازه‌ای دانسته‌اند با ظاهر آيات سازگار نيست.

زيرا از يك سو در اينجا خوانديم: فَآمَنُوا فَمَتَّعْناهُمْ إِلی‌ حِينٍ‌: يعنی اين قومی كه يونس ماموريت هدايت آنها را پيدا كرد ايمان آوردند و ما آنها را تا زمان معينی بهره‌مند ساختيم.

و از سوی ديگر همين تعبير در سوره يونس در باره همان قوم سابق آمده است: فَلَوْ لا كانَتْ قَرْيَةٌ آمَنَتْ فَنَفَعَها إِيمانُها إِلَّا قَوْمَ يُونُسَ لَمَّا آمَنُوا كَشَفْنا عَنْهُمْ عَذابَ الْخِزْيِ فِي الْحَياةِ الدُّنْيا وَ مَتَّعْناهُمْ إِلی‌ حِينٍ‌:" چرا هيچيك از اقوام به موقع ايمان نياوردند تا مفيد به حالشان باشد، جز قوم يونس كه وقتی ايمان آوردند عذاب خواركننده را در زندگی دنيا از آنها برطرف ساختيم، و تا مدت معينی آنها را بهره‌مند نموديم" (يونس- ۹۸).

ضمنا از اينجا روشن می‌شود كه مراد از" الی حين" (تا مدت معينی) همان پايان زندگی و اجل طبيعی آنها است.

در اينكه چرا در آيات فوق می‌فرمايد:" صد هزار نفر، يا بيشتر" و مراد از بيشتر چه اندازه است مفسران تفسيرهای گوناگونی ذكر كرده‌اند.

ولی ظاهر اين است كه اين گونه تعبيرات برای تاكيد و عظمت چيزی است نه بخاطر ترديد و شك گوينده‌[بنا بر اين" او" در اينجا به معنی بل می‌باشد.]۷.

نكته‌ها:

۱- تاريخچه كوتاهی از زندگی يونس (ع)

" يونس" فرزند" متی" كه لقب او" ذو النون" (صاحب ماهی) است و اين لقب به خاطر آن است كه سرگذشت او با داستان ماهی چنان كه گفتيم گره خورده شده است، از پيامبران معروفی است كه ظاهرا بعد از موسی و هارون قدم به عرصه وجود گذاشت.

بعضی او را از اولاد" هود" و ماموريت او را هدايت باقيمانده قوم ثمود دانسته‌اند.

سرزمين ظهور او منطقه‌ای از عراق بنام" نينوا" بود[نينوا" نام چند نقطه است، نخست شهری نزديك موصل( يا قصبه موصل) و ديگر ناحيه‌ای در اطراف كوفه در سمت كربلا، و شهری در آسيای صغير، پايتخت مملكت" آشور" واقع در كنار دجله( دائرة المعارف دهخدا) بعضی ديگر نوشته‌اند" نينوا" بزرگترين شهرهای كشور آشور است كه در كرانه شرقی دجله روبروی موصل بنا شده بود( فرهنگ قصص قرآن).]۸.

بعضی ظهور او را در حدود ۸۲۵ سال قبل از ميلاد حضرت مسيح ع نوشته‌اند، و هم اكنون در نزديكی كوفه در كنار شط قبر معروفی است بنام" يونس".

https://www.google.com/maps/dir/Kufa,+Najaf+Governorate,+Iraq/Mosul,+Nineveh+Governorate,+Iraq/@34.2136378,39.6634854,5.6z/data=!4m14!4m13!1m5!1m1!1s0x155ed73bda297ac3:0x3a2e1b4552cb486d!2m2!1d44.3709408!2d32.047243!1m5!1m1!1s0x40079464db1a88b9:0x9745d74edd0f0930!2m2!1d43.157736!2d36.3489278!3e0?entry=ttu&g_ep=EgoyMDI2MDgwNS4xIKXMDSoASAFQAw%3D%3D

https://fa.wikifeqh.ir/%D9%85%D8%B2%D8%A7%D8%B1_%D8%AD%D8%B6%D8%B1%D8%AA_%DB%8C%D9%88%D9%86%D8%B3

https://fa.wikishia.net/view/%D9%85%D8%B3%D8%AC%D8%AF_%D8%A7%D9%84%D8%AD%D9%85%D8%B1%D8%A7%D8%A1

https://www.instagram.com/reel/DNNIUO3thac/%D9%85%D9%82%D8%A7%D9%85-%DB%8C%D9%88%D9%86%D8%B3-%D8%AF%D8%B1-%D9%86%D8%B2%D8%AF%DB%8C%DA%A9%DB%8C-%DA%A9%D9%88%D9%81%D9%87%D8%A7%D9%8A%D9%86-%D8%AC%D8%A7%D9%8A%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D9%83%D9%87-%D8%A7%D9%85%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%87-%D8%B4%D9%83%D9%84-%D9%88-%D9%87%D9%8A%D8%A6%D8%AA-%D9%85%D8%B3%D8%AC%D8%AF-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D8%AF-%D8%AF%D8%B1-%D9%85%D9%8A%D8%A7%D9%86-%D8%B9%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%85/

در بعضی از كتب آمده او پيغمبری از بنی اسرائيل بود كه بعد از سليمان به سوی اهل نينوا مبعوث شد. در كتاب" يوناه" از كتب عهد عتيق (تورات) بحثهای مشروحی درباره يونس تحت نام" يوناه ابن متی" آمده است.

طبق اين نقل او ماموريت داشت كه به شهر بزرگ نينوا رود، و در برابر شرارت مردم قيام كند، سپس حوادث ديگری ذكر می‌كند كه شباهت زيادی دارد با آنچه در قرآن آمده است، با اين تفاوت كه طبق روايات اسلامی يونس به دعوت قوم خود برخاست و وظيفه خود را در اين زمينه انجام داد، و بعد از آنكه قوم دعوت او را رد كردند به آنها نفرين كرد، و از ميان آنها خارج شد و ماجرای كشتی و ماهی برای او پيش آمد، ولی تورات عبارت زننده‌ای دارد و تصريح می‌كند كه او قبل از انجام ماموريت می‌خواست استعفا كند! لذا برخاست و فرار كرد و ماجرای كشتی و ماهی پيش آمد.

و عجبتر اينكه" تورات" می‌گويد هنگامی كه خداوند عذاب را از قوم او به خاطر توبه آنها برداشت يونس، بسيار ناراحت شد و خشمش افروخته شد![تورات كتاب يوناه پيغمبر فصل اول و دوم و سوم و چهارم.]۹.

از فصول تورات استفاده می‌شود كه يونس دو بار ماموريت پيدا كرد، در ماموريت اول خودداری نمود و به آن سرنوشت دردناك مبتلا شد، بار دوم به او ماموريت داده شد كه به همان شهر" نينوا" برود مردم نينوا بيدار شدند، به خدا ايمان آوردند، و به توبه از گناهان خود پرداختند، و مشمول عفو الهی شدند و اين همان عفوی بود كه يونس را خوش آمد نبود! از مقايسه آنچه در قرآن و روايات اسلامی آمده با آنچه در تورات كنونی آمده است روشن می‌شود كه تا چه حد" تورات تحريف يافته" مقام اين پيامبر بزرگ را پائين آورده است، گاه نسبت عدم قبول ماموريت رسالت را به او می‌دهد و گاه خشمناك شدن از شمول عفو و رحمت پروردگار نسبت به يك قوم توبه‌كار، و اينها است كه نشان می‌دهد تورات كنونی به هيچ وجه كتاب قابل اعتمادی نيست. به هر حال او از پيامبران بزرگی است كه قرآن از او به عظمت ياد كرده است.

۲- چگونه يونس در شكم ماهی زنده ماند؟

گفتيم دليل روشنی در دست نيست كه يونس چه مدتی در شكم ماهی ماند؟

چند ساعت، يا چند روز، و يا چند هفته، در بعضی از روايات نه ساعت، و بعضی سه روز، و بعضی بيشتر، و حتی تا چهل روز گفته‌اند، ولی مدرك مسلمی بر هيچيك از اين اقوال وجود ندارد، تنها در تفسير علی بن ابراهيم در حديثی از امير مؤمنان علی ع توقف يونس در شكم ماهی ۹ ساعت ذكر شده است‌[تفسير علی بن ابراهيم طبق نقل نور الثقلين جلد ۴ صفحه ۴۳۶.]۱۰.

بعضی از مفسران اهل سنت مدت آن را يك ساعت هم ذكر كرده‌اند[تفسير قُرطُبی جلد ۸ صفحه ۵۵۶۷.]۱۱.

ولی هر چه باشد بدون شك اين توقف يك امر عادی نيست، انسان نمی‌تواند بيش از چند دقيقه در محيطی كه هوا وجود ندارد زنده بماند، و اگر می‌بينيم جنين در شكم مادر ماهها زنده می‌ماند به خاطر اين است كه هنوز دستگاه تنفس او به كار نيفتاده و اكسيژن لازم را تنها از طريق خون مادر دريافت می‌كند.

بنابراين ماجرای يونس بدون شك يك اعجاز است، و اين نخستين اعجازی نيست كه در قرآن با آن روبرو می‌شويم، همان خدايی كه ابراهيم ع را در دل آتش سالم نگهداشت، و موسی و بنی اسرائيل را با ايجاد جاده‌های خشك در وسط دريا از غرقاب نجات داد، و نوح ع را به وسيله كشتی ساده‌ای از آن طوفان عظيم و گسترده رهايی بخشيد، و سالم به زمين فرود آورد، همان خداوند قدرت دارد كه بنده‌ای از بندگان خاصش را مدتی در شكم ماهی عظيمی سالم نگهدارد.

البته وجود چنين ماهيهای بزرگ در گذشته و امروز مطلب عجيبی نيست، هم اكنون، ماهيهای عظيمی به نام" بالن" (نهنگ آبی) موجود است كه بيش از ۳۰ متر طول‌ دارد و بزرگترين حيوان روی زمين است و جگر او بالغ بر يك تن می‌شود! در همين سوره داستانهای انبيای پيشين را خوانديم كه به طرز اعجازآميزی از چنگال بلاها رهايی يافتند و يونس آخرين آنها در اين سلسله است.

۳- درسهايی بزرگ در داستانی كوچك!

می‌دانيم طرح اين سرگذشتها در قرآن مجيد همه برای هدفهای تربيتی است چرا كه قرآن كتاب داستان نيست كتاب انسانسازی و تربيت است.

از اين سرگذشت عجيب پندهای بزرگی می‌توان گرفت:

الف: تخلف حتی به صورت يك" ترك اولی" از يك پيامبر بزرگ در پيشگاه خداوند مهم است و كيفر دارد.

البته چون مقام پيامبران بسيار والا است يك غفلت كوچك در مورد آنها گاه معادل يك گناه كبيره‌ای كه از ديگران سر بزند می‌باشد، به همين دليل ديديم كه در اين داستان خداوند او را بنده فراری ناميد، و در روايات آمده بود كه سرنشينان كشتی گفتند: يك فرد عاصی در ميان ما است! و سرانجام خداوند او را در زندان وحشتناكی گرفتار كرد، و بعد از توبه و بازگشت به سوی خدا از آن زندان با تنی آزرده و بيمار آزاد شد.

تا همگان بدانند تخلف از هيچكس پذيرفته نيست، عظمت مقام پيامبران و اوليای خدا نيز به آن است كه بنده مطيع فرمان او هستند و گرنه كسی با خدا رابطه خويشاوندی ندارد، البته اين نشانه عظمت مقام اين پيامبر بزرگ است كه خداوند در باره او چنين سختگيری می‌كند.

ب: در همين داستان (در آن قسمتی كه در سوره انبياء آيه ۸۷ آمده است) راه نجات مؤمنان را از غم و اندوه و گرفتاری و مشكلات همان راهی معرفی می‌كند كه" يونس" ع پيمود، و آن اعتراف به خطا در پيشگاه حق، و تسبيح و تنزيه‌ و توبه و بازگشت به سوی او است.

ج: اين ماجرا نشان می‌دهد كه چگونه يك قوم گنهكار و مستحق عذاب می‌توانند در آخرين لحظات مسير تاريخ خود را عوض كنند، و به آغوش پر مهر و رحمت الهی بازگردند و نجات يابند، مشروط بر اينكه پيش از آنكه فرصت از دست رود متوجه شوند …

ه: قدرت خداوند آن قدر وسيع و گسترده است كه چيزی در برابر آن مشكل نيست، تا آن حد كه می‌تواند انسانی را در دهان و شكم جانور عظيم و وحشتناكی سالم نگهدارد، و سالم بيرون فرستد. اينها نشان می‌دهد كه همه اسباب اين عالم ابزار اراده او هستند و همه سر بر فرمان او دارند.

۴- پاسخ به يك سؤال‌

در اينجا سؤالی مطرح می‌شود و آن اينكه: در بيان سرگذشتهای اقوام ديگر در آيات قرآن آمده است كه به هنگام نزول عذاب (عذاب استيصال(ریشه کن کردن) كه برای نابودی اقوام سركش نازل می‌شده) توبه و انابه بی‌اثر بوده است، چگونه اين مساله در مورد قوم يونس استثنا پذيرفت؟

در برابر اين سؤال دو پاسخ می‌توان گفت:

" نخست" اينكه عذاب هنوز نازل نشده بود تنها علائم مختصری كه از قبيل هشدارها است به چشم می‌خورد كه آنها به موقع از اين هشدارها استفاده كردند و پيش از نزول عذاب توبه نمودند و ايمان آوردند.

" ديگر" اينكه اين عذاب" عذاب استيصال " نبوده، و از قبيل گوشمالی‌هايی بوده كه قبل از نزول عذاب بنيان‌كن به اقوام مختلف می‌داده تا قبل از فوت فرصت بيدار شوند و راه تقوا پيش گيرند، مانند مجازاتهای مختلف قوم فرعون قبل از غرقاب.

http://www.parsquran.com/data/show.php?sura=7&ayat=133&user=far&lang=far&tran=2

در مورد پسر حضرت نوح(ع) می‌بینیم که با وجود اینکه نشانه‌های عذاب آشکار شده بود، باز هم از راه خود برنگشت و ایمان نیاورد:

http://www.parsquran.com/data/show.php?sura=11&ayat=40&user=far&lang=far&tran=2

… در سوره مباركه «يونس» آيه 98 به بعد اين بود كه:
فَلَوْلَا كَانَتْ قَرْيَةٌ آمَنَتْ فَنَفَعَهَا إِيمَانُهَا إِلَّا قَوْمَ يُونُسَ لَمَّا آمَنُوا كَشَفْنَا عَنْهُمْ عَذَابَ الْخِزْيِ فِي الْحَيَاةِ الدُّنْيَا وَمَتَّعْنَاهُمْ إِلَى حِينٍ ﴿۹۸﴾

چرا هيچيك از شهرها و آباديها ايمان نياوردند كه (ايمانشان به موقع باشد و) مفيد به حالشان افتد، مگر قوم يونس، به هنگامي كه ايمان آوردند عذاب رسوا كننده را در زندگي دنيا از آنان بر طرف ساختيم و تا مدت معيني (پايان زندگي و اجلشان) آنها را بهره مند ساختيم. (۹۸)
در حال عذاب هيچ امّتي ايمان نياورده كه آن ايمان كافي باشد؛ فرعون در حال غرق گفت: ﴿آمَنْتُ﴾ [28]به «اللّه»ي كه بني‌اسرائيل به آن ايمان آوردند اثر نكرد.

http://www.parsquran.com/data/show.php?sura=10&ayat=90&user=far&lang=far&tran=2

در حين عذاب, ايمان اثر ندارد؛ ولي درباره قوم يونس اين استثنا شده است، فرمود: ﴿فَنَفَعَها إيمانُها إِلاَّ قَوْمَ يُونُسَ﴾ كه ﴿لَمَّا آمَنُوا كَشَفْنا عَنْهُمْ عَذابَ الْخِزْيِ فِي الْحَياةِ الدُّنْيا وَ مَتَّعْناهُمْ إِلي‌ حينٍ﴾،[29]

اين ﴿مَتَّعْناهُمْ إِلي‌ حينٍ﴾همان است كه در آيه 148 سوره مباركه «صافات» فرمود: ﴿فَآمَنُوا فَمَتَّعْناهُمْ إِلي‌ حينٍ﴾ که اينها با مشاهده عذاب ايمان آوردند و ما اينها را تا مدتي از زندگي دنيا بهره‌مند كرديم.

پرسش: اگر مثلاً يونس ... است فايده ذکرش چيست؟ آنجاهايي که اگر مثل قوم يونس باشد که بالأخره لحظه آخر ايمان آورد؟

پاسخ: ما هميشه بايد قبل از آن بلا ايمان بياوريم، اصل کلی اين است، چون در اين‌جا استثنا را به صورت منحصر ذكر فرمود، آيه 98 سوره «يونس» اين است كه ﴿فَلَوْ لا كانَتْ قَرْيَةٌ آمَنَتْ فَنَفَعَها إيمانُها إِلاَّ قَوْمَ يُونُسَ﴾، وعده هم نداد كه ما در بقيه اُمم چنين كاري می كنيم؛ لذا ما قبل از اضطرا؛ يعني قبل از آمدن خطر بايد ايمان بياوريم، وقتي كه ايمان نياورديم و خطر فرا رسيد ديگر سودي ندارد.

پرسش: روايتي علامه در الميزان[1] ذكر فرمودند که در اين روايت وقتي به جناب يونس ولايت حضرت علی(عليه السلام) بر ايشان عرضه شده ايشان انكار كرد و عاقبت ايشان چنين گشت، لکن مشخص نيست که انکار حضرت يونس برای چه بوده است؟

پرسش: روايتي علامه در الميزان[1] ذكر فرمودند که در اين روايت وقتي به جناب يونس ولايت حضرت علی(عليه السلام) بر ايشان عرضه شده ايشان انكار كرد و عاقبت ايشان چنين گشت، لکن مشخص نيست که انکار حضرت يونس برای چه بوده است؟

و در كـتـاب بـحار از كتاب بصائر نقل كرده كه او به سند خود از حبه عرنى روايت كرده كـه گـفـت: امـيـر المؤمنـيـن (عـليـه السلام) فـرمـود: خـداى تـعـالى ولايـت مـرا بـر همه اهـل آسمانها و اهل زمين عرضه كرد، جمعى بدان اقرار و جمعى ديگر انكار كردند. يونس از آنـان بـود كـه انـكـار كـرد و خـدا او را بـه همين سبب در شكم ماهى حبس نمود، تا سرانجام اقرار نمود.

پاسخ:، چون هر روايتي كه مطابق با معارف كلّي قرآن نباشد، مورد تأمل است. قرآن كريم انبيا را منزّه از حرف‌هاي باطل مي‌داند و انبيا را مصدِّق يكديگر معرفي مي‌كند، مي‌فرمايد: ﴿مُصَدِّقاً لِما بَيْنَ يَدَيْهِ﴾.[2] همه انبيا حرف يكديگر را تصديق مي‌كنند، چون حرف‌هاي همه يكي است؛ نشانه آن هم اين است كه وقتي يك پيغمبر وارد منطقه‌اي شد اگر كسي او را قبول نداشته باشد و حرف او را تكذيب كرده باشد، حرف همه انبيا را تكذيب كرده است. اينكه دارد ﴿وَ لَقَدْ كَذَّبَ أَصْحابُ الْحِجْرِ الْمُرْسَلينَ﴾[3] و مانند آن كه در همين روزهاي اخير هم بحث شد، به خاطر همين جهت است، چون براي منطقه «حِجر» كه ﴿الْمُرْسَلينَ﴾ … اينها كه نرفتند، بلکه يك رسول رفت(قوم صالح). در خيلي از موارد دارد كه مردم فلان منطقه با اينكه يك پيامبر بيشتر نداشتند، حرفِ ﴿الْمُرْسَلينَ﴾ را تكذيب كردند؛ سرّش اين است كه حرف همه اينها يكي است، پس ممكن نيست پيامبري بيايد و حرف وجود مبارك پيغمبر اسلام(صلّي الله عليه و آله و سلّم) را كه منادي ﴿إِنَّما وَلِيُّكُمُ اللَّهُ﴾[4] است را قبول نداشته باشد.

يا سند آن روايت تام نيست يا بايد آن روايت را توجيه كرد؛ وگرنه قرآني كه منادي ولايت اهل بيت، مخصوصاً وجود مبارك حضرت امير است و وجود مبارك پيغمبر(صلّي الله عليه و آله و سلّم) منادي ولايت است، ممكن نيست اين ولايت عرضه شود و او قبول نكند؛ عرضه هم از طرف خداست. آن‌جا چه كسي عرضه كرده است؟ مگر مي‌شود مطلبي را ذات اقدس الهي بر پيامبري عرضه كند و او قبول نكند؟ از اين جهت است كه يا بايد تأويل برد و علم آن را به اهلش ارجاع داد يا توجيه كرد.

وَأَرْسَلْنَاهُ إِلَى مِائَةِ أَلْفٍ أَوْ يَزِيدُونَ ﴿۱۴۷﴾

وَأَرْسَلْنَاهُ إِلَى مِائَةِ أَلْفٍ أَوْ يَزِيدُونَ ﴿۱۴۷﴾

و او را به سوي جمعيت يكصد هزار نفري، يا بيشتر، فرستاديم. (۱۴۷)

كـلمـه (او) در ايـنـجا به معناى ترديد نيست ؛ چون خداى تعالى در عدد آن جمعيت ترديد نـدارد، بـلكـه بـه معناى ترقى است، و معنا چنين است كه: ما او را به رسم پيامبرى به سـوى مـردمـى فـرسـتاديم كه عددشان صد هزار و بلكه بيشتر بود. و منظور از اين مردم اهل (نينوى) است.

… اين‌طور نيست كه اين ﴿أَوْ﴾ به معناي ترديد باشد تا به اين زحمت بيفتيم كه ـ معاذ الله ـ در وحي الهي كه شك نيست، چطور تعبير به ﴿أَوْ﴾شده است؟ اين ﴿أَوْ﴾.. به معناي «بل» باشد «كما هو الظاهر» …

.. اين ﴿وَ أَرْسَلْناهُ﴾؛ يعني ما ادامه رسالت او را حفظ كرديم و او را به همان قوم خودش برگردانديم ﴿وَ أَرْسَلْناهُ إِلي‌ مِائَةِ أَلْفٍ أَوْ يَزيدُونَ﴾

در جريان ﴿أَرْسَلْناهُ إِلي‌ مِائَةِ أَلْفٍ أَوْ يَزيدُونَ﴾، مرحوم طَبْرَسی (با لقب «امین الاسلام», تفسیرمَجمعُ البَیان لعلوم القُرآن) در مجمع‌البيان چهار احتمال براي اين «أو» ذكر كردند؛ به تعبير ايشان «أجود الأقوال بهترینِ دیدگاه‌ها»[15] اين است كه اين «أو» به معناي تخيير (اختیار دادن, یا این، یا آن) است، منتها متكلّم به لحاظ گوينده مي‌گويد شما كه آن جمعيّت را ديدي بگو صد هزار يا بيشتر و شما هم وقتي اين جمعيّت را ببيني مي‌گويي اينها صد هزار نفر هستند يا بيشتر, اين تخيير به لحاظ ناظر است و نه به لحاظ خداي سبحان. در قرآن كريم فرمود تمام ذرّات اشيا نزد ما روشن است ﴿أَحْصي‌ كُلَّ شَيْ‌ءٍ عَدَداً﴾[16] و هيچ چيزي نيست كه نزد ذات اقدس الهي كمّ و كيف و رقم رياضي آن مشخص نباشد. در بيانات نوراني حضرت امير(سلام الله عليه) در نهج‌البلاغه است كه «اعْلَمُوا عِبَادَ اللَّهِ» كه ذات اقدس الهي علم بر «عَدَدَ أَنْفَاسِكُمْ»[17] دارد، چندبار نفس در شبانه‌روز مي‌كشيد را خدا مي‌داند. هفت ميليارد بشر روي زمين هستند، هر ساعت چند نفر نفس مي‌كِشند را فرمود او مي‌داند «عَدَدَ أَنْفَاسِكُمْ». بعد فرمود: «وَ اخْتِلاَفَ النِّينَانِ فِي الْبِحَارِ الْغَامِرَاتِ رفت‌وآمدِ ماهیان در دریاهای ژرف»؛[18] ذات اقدس الهي رفت و آمد ماهي‌ها را كه ميليون‌ها ماهي در اقيانوس‌ها به سر مي‌برند، چندتا ماهي هستند, اين ماهي چند بار اين دريا را طي كرده, از كدام راه آمده و به كدام راه رفته را فرمود او مي‌داند؛ «نينان» جمع نون است و يعني ماهي, «اختلاف» يعني رفت و آمد.

.. فرمود با اين خدا شما رفتار خوب داشته باشيد! آن‌كه عدد نفس‌هاي شما را مي‌داند, آن‌كه «اختلاف» و رفت و آمد ماهي‌ها را مي‌داند كه اين ماهي نر بود يا ماهي ماده بود, از كدام طرف آمد و با چه سرعتي اين‌جا رد شد را او مي‌داند «وَ اخْتِلاَفَ النِّينَانِ» آن هم «فِي الْبِحَارِ الْغَامِرَاتِ»؛ چنين خدايي كارِ شما را رَصَد مي‌كند كه بدانيد او ـ ذات اقدس الهي ـ «جَوَارِحُكُمْ جُنُودُهُ وَ ضَمَائِرُكُمْ عُيُونُهُ وَ خَلَوَاتُكُمْ عِيَانُهُ اندام‌ها و اعضای شما، سربازان او هستند؛ و باطن و درون شما زیر نظر اوست؛ و خلوت‌های شما در برابر او آشکار و عیان‌اند»[19] و مانند آن, بنابراين ترديدي در كار نيست.

يكي از اين اقوال چهارگانه‌اي كه مرحوم امين‌الاسلام نقل كرد اينكه اين «أو» تخيير است; يعني به لحاظ شما كه مي‌خواهيد ببينيد مي‌گوييد صد هزار نفر هستند يا بيشتر. يا نه, اگر لازم بود ذات اقدس الهي رقم را ذكر كند، مي‌كرد! فرمود اينها يا صد هزار نفر هستند، بلكه بيش از صد هزار نفر می باشند.؛ حالا لازم نبود كه به يونس(سلام الله عليه) بفرمايد 110 هزار نفر يا 120 هزار نفر هستند، و گرنه «بالصراحه» فرمود: ﴿أَحْصي‌ كُلَّ شَيْ‌ءٍ عَدَداً﴾.

وَأَنْبَتْنَا عَلَيْهِ شَجَرَةً مِنْ يَقْطِينٍ ﴿۱۴۶﴾

وَأَنْبَتْنَا عَلَيْهِ شَجَرَةً مِنْ يَقْطِينٍ ﴿۱۴۶﴾

و كدوبني بر او رويانديم (تا در سايه برگهاي پهن و مرطوبش ‍ آرامش يابد). (۱۴۶)

باز در اينجا لطف الهی به سراغ او آمد، چرا كه بدنش بيمار و آزرده، و اندامش خسته و ناتوان بود، آفتاب ساحل او را آزار می‌داد، پوششی لطيف لازم بود تا بدنش در زير آن بيارامد، قرآن در اينجا می‌گويد:" ما كدوبنی بر او رويانيديم" تا در سايه برگهای پهن و مرطوب بيارامد (وَ أَنْبَتْنا عَلَيْهِ شَجَرَةً مِنْ يَقْطِينٍ‌).

" يقطين" به طوری كه بسياری از ارباب لغت و مفسران گفته‌اند: هر گياهی است كه ساقه ندارد، و دارای برگهای پهن است، مانند بوته خربزه و كدو و خيار و هندوانه و امثال آن. ولی بسياری از مفسران و روات حديث در اينجا تصريح كرده‌اند كه منظور خصوص كدوبن است (بايد توجه داشت كه" شجره" در لغت عرب هم به نباتاتی گفته می‌شود كه دارای ساقه و شاخه است و هم بدون ساقه و شاخه، و به تعبير ديگر اعم از درخت و گياه است حتی در اينجا حديثی از پيامبر گرامی اسلام ص نقل كرده‌اند كه شخصی به آن حضرت عرض كرد:

" انك تحب القرع"؟" شما كدو را دوست داريد" فرمود

اجل هی شجرة اخی يونس‌

:" آری آن گياه برادرم يونس است"[روح البيان جلد ۷- صفحه ۴۸۹.]۴.

می‌گويند: كدوبن علاوه بر اينكه برگهای پهن و پرآبی دارد و می‌توان از آن سايبان خوبی تهيه كرد مگس نيز بر برگهای آن نمی‌نشيند، و يونس به خاطر توقف در شكم ماهی پوست تنش آن قدر نازك و حساس شده بود كه از نشستن حشرات بر آن رنج می‌برد، او اندام خود را با اين كدوبن پوشانيد تا هم از سوزش آفتاب در امان باشد و هم از حشرات…

باید در نظر گرفت که نمیگوید درخت یقطین بلکه میگوید درختی از یقطین.

براي اينكه آسيب نبيند ما درختي حالا برخي‌ها گفتند درخت موز بود كه هم از برگش به عنوان سايه و هم از ميوه‌اش استفاده كند؛ اين ﴿يَقْطينٍ﴾ حتماً به معناي كدو نيست، برخي‌ها ميوه‌هاي ديگری را بيان نمودند كه يكي از آنها همين كدو است كه برگ‌هاي طولاني دارد، مگس روي آن نمي‌نشيند؛ اين خاصيتی است كه آقايان اهل تفسير گفتند که اين برگ لطيف است و حشره‌اي روي اين نمي‌نشيند،[25] اما بالأخره اينها جزء «نجم‌« هستند نه جزء «شجر». ﴿وَ النَّجْمُ وَ الشَّجَرُ يَسْجُدانِ و گياه و درخت براي او سجده مي‏كنن﴾؛[26] «نجم» همين خوشه‌ها و نظير خوشه گُل, نظير خوشه‌هاي كدو و خيار و اينهاست، اما «شجر» آن است كه شاخه داشته باشد, ساقه داشته باشد و رشد كند. از اين‌ تعبير فرمود كه ﴿وَ أَنْبَتْنا عَلَيْهِ شَجَرَةً مِنْ يَقْطينٍ﴾، منظور از اين ﴿يَقْطينٍ﴾ چيزي بايد باشد كه درخت باشد نه «نجم», بايد ساقه داشته باشد، در بالا باشد، به منزله چادر و خيمه‌اي باشد كه او بتواند از سايه آن استفاده كند.

… تعبير قرآن كريم «شَجَر» است نه «نجم» و «شجر» در قرآن در مقابل «نجم» است؛ «نجم» همين‌هايي است كه بوته دارند، مثل بوته خيار, بوته كدو, كه اينها ديگر ساقه داشته باشند و مانند «شجر» به آن صورت رشد كنند نيست، اينها روي زمين مي‌تَنند؛ ولي «شجر» شاخه دارد، ساقه دارد و رشد مي‌كند.

اگر مراد از آن درخت در آیات مربوط به حضرت آدم، گندم باشد، معلوم می‌شود که واژهٔ «شجر» برای گیاه نیز به کار می‌رود.

سوره ۲: البقرة

وَقُلْنَا يَا آدَمُ اسْكُنْ أَنْتَ وَزَوْجُكَ الْجَنَّةَ وَكُلَا مِنْهَا رَغَدًا حَيْثُ شِئْتُمَا وَلَا تَقْرَبَا هَذِهِ الشَّجَرَةَ فَتَكُونَا مِنَ الظَّالِمِينَ ﴿۳۵﴾

و گفتيم اي آدم تو با همسرت در بهشت سكونت كن، و از (نعمتهاي) آن گوارا هر چه مي‏خواهيد بخوريد (اما) نزديك اين درخت نشويد كه از ستمگران خواهيد شد! (۳۵)

فَنَبَذْنَاهُ بِالْعَرَاءِ وَهُوَ سَقِيمٌ ﴿۱۴۵﴾

فَنَبَذْنَاهُ بِالْعَرَاءِ وَهُوَ سَقِيمٌ ﴿۱۴۵﴾

(به هر حال ما او را رهائي بخشيديم و) او را در يك سرزمين خشك خالي از گياه افكنديم در حالي كه بيمار بود. (۱۴۵)

سپس همانگونه كه قرآن می‌گويد:" ما او را در يك سرزمين خشك و خالی از درخت و گياه افكنديم، در حالی كه بيمار بود" (فَنَبَذْناهُ بِالْعَراءِ وَ هُوَ سَقِيمٌ‌).

ماهی عظيم در كنار ساحل خشك و بی‌گياهی آمد، و به فرمان خدا لقمه‌ای را كه از او زياد بود بيرون افكند، اما پيدا است اين زندان عجيب سلامت جسم يونس را بر هم زده بود، بيمار و ناتوان از اين زندان آزاد شد.

درست نمی‌دانيم يونس چه مدت در شكم ماهی بود، ولی مسلم است هر چه بود نمی‌توانست از عوارض آن بر كنار ماند، درست است كه فرمان الهی صادر شده بود كه يونس هضم و جذب بدن ماهی نشود، اما اين بدان معنی نبود كه آثاری از اين زندان را به همراه نياورد، لذا جمعی از مفسران نوشته‌اند كه او به صورت‌ جوجه نوزاد و ضعيف و بی‌بال و پر از شكم ماهی بيرون آمد، به طوری كه توان حركت نداشت.

كـلمـه (نـبـذ) بـه مـعناى دور انداختن چيزى است. كلمه (عراء) به معناى محلى روباز اسـت، كـه ديـوار و حـايـلى ديـگـر در آن نـباشد و چيزى كه انسان در زير سايه اش قرار گيرد نداشته باشد، نه سقفى و نه خيمه اى و نه درختى.

و مـعـنـاى جـمـله - آنـطـور كـه از سياق برمى آيد - اين است كه: يونس در شكم ماهى از تـسـبـيح گويان شد و در نتيجه ما او را از شكم ماهى بيرون انداختيم و در بيرون دريا در زمينى كه نه سايه داشت و نه سقف، پرت كرديم، در حالى كه بيمار بود، و سايه اى هم نبود كه به آنجا برود.

… ما او را به بيرون انداختيم. اين ساحل, «مشجّر» نبود, «معمور» نبود, آباد نبود, خانه و مسكن و مانند آن نداشت، يك بيابان صافي بود، «اعراء» بود، از گياه و بِنا و مانند آن عاري بود …

فَلَوْلَا أَنَّهُ كَانَ مِنَ الْمُسَبِّحِينَ ﴿۱۴۳﴾لَلَبِثَ فِي بَطْنِهِ إِلَى يَوْمِ ... ﴿۱۴۴﴾

فَلَوْلَا أَنَّهُ كَانَ مِنَ الْمُسَبِّحِينَ ﴿۱۴۳﴾

و اگر او از تسبيح كنندگان نبود… (۱۴۳)

لَلَبِثَ فِي بَطْنِهِ إِلَى يَوْمِ يُبْعَثُونَ ﴿۱۴۴﴾

تا روز قيامت در شكم ماهي مي‏ماند. (۱۴۴)

يونس خيلی زود متوجه ماجرا شد، و با تمام وجودش رو به درگاه خدا آورد، و از ترك اولی خويش استغفار كرد، و از پيشگاه مقدسش تقاضای عفو نمود.

در اينجا ذكر معروف و پر محتوایی از قول يونس نقل شده كه در آيه ۸۷ سوره انبياء آمده، و در ميان اهل عرفان به ذكر" يونسيه" معروف است: فَنادی‌ فِي الظُّلُماتِ أَنْ لا إِلهَ إِلَّا أَنْتَ سُبْحانَكَ إِنِّي كُنْتُ مِنَ الظَّالِمِينَ‌:

" او در ميان ظلمتهای متراكم فرياد زد كه معبودی جز تو نيست، منزهی تو، من از ظالمان و ستمكاران بودم"! بر خويشتن ستم كردم و از درگاهت دور افتادم، و به عتاب و سرزنش تو كه جهنم آتش سوزانی برای من است گرفتار شدم.

اين اعتراف خالصانه و اين تسبيح توأم با ندامت كار خود را كرد و همانگونه كه در آيه ۸۸ سوره انبياء آمده‌ فَاسْتَجَبْنا لَهُ وَ نَجَّيْناهُ مِنَ الْغَمِّ وَ كَذلِكَ نُنْجِي الْمُؤْمِنِينَ‌:

" ما دعای او را اجابت كرديم و از غم و اندوه نجاتش داديم و اينگونه مؤمنان را نجات می‌دهيم".

اكنون ببينيم آيات مورد بحث در اين زمينه چه می‌گويد؟ در يك جمله كوتاه می‌گويد:" اگر او از تسبيح كنندگان نبود ..." (فَلَوْ لا أَنَّهُ كانَ مِنَ الْمُسَبِّحِينَ‌).

مسلما تا روز قيامت در شكم ماهی باقی می‌ماند"! (لَلَبِثَ فِي بَطْنِهِ إِلی‌ يَوْمِ يُبْعَثُونَ‌).

و اين زندان موقت تبديل به يك زندان دائم می‌شد، و آن زندان دائم مبدل به گورستان او می‌گشت! در اينكه آيا ماندن يونس در شكم ماهی تا روز رستاخيز (به فرض ترك تسبيح و توبه به درگاه الهی) به صورت زنده يا مرده بوده است بعضی از مفسران احتمالاتی ذكر كرده‌اند:

" نخست" اينكه هر دو زنده می‌ماندند و يونس به صورت يك زندانی تا روز قيامت در شكم ماهی محبوس بود.

" دوم" اينكه يونس از دنيا می‌رفت و ماهی به صورت قبرستان سيار او زنده می‌ماند!" سوم" اينكه يونس و ماهی هر دو می‌مردند و شكم ماهی قبر يونس می‌شد، و زمين قبر ماهی، او در دل ماهی و ماهی در دل زمين تا روز رستاخيز دفن می‌شدند. آيه مورد بحث دليل بر هيچيك از اين اقوال نمی‌تواند باشد، ولی آيات متعددی كه می‌گويد در پايان دنيا همه می‌ميرند نشان می‌دهد كه زنده ماندن" يونس" يا زنده ماندن ماهی تا روز قيامت ممكن نيست، لذا از ميان اين تفسيرهای سه‌گانه تفسير سوم نزديكتر به نظر می‌رسد[قابل توجه اينكه مفسر بزرگ مرحوم" طبرسی" كه معمولا اقوال مختلف را ذيل آيات جمع می‌كند در اينجا تنها به همين يك احتمال قناعت می‌كند و می‌گويد: لصار بطن الحوت قبرا له الی يوم القيامة:" شكم ماهی تا روز قيامت قبر او می‌شد".]۳.

اين احتمال نيز وجود دارد كه اين تعبير كنايه از مدت طولانی باشد يعنی تا مدتی طولانی در اين زندان باقی می‌ماند، چنان كه اين تعبير را در موارد مشابه آن نيز می‌گويند كه تا قيامت بايد در انتظار فلان مطلب بمانی.

ولی فراموش نكنيم كه اينها همه در صورتی تحقق می‌يافت كه او تسبيح و توبه را ترك می‌گفت، ولی چنين نشد او در سايه تسبيح پروردگار مشمول عفو خاصش شد.

ايـن آيـه شـريفه يونس را جزو تسبيح كنندگان شمرده و معلوم است مسبح كسى را گويند كـه مـكـرر و بـه طـور دائم تـسـبـيـح مـى گـويـد بـه طـورى كـه ايـن عمل صفت وى شده باشد. از اين مى فهميم كه آن جناب مدتى طولانى كارش تسبيح بوده.

بـعـضـى گـفـتـه انـد: (قـبـل از رفتن در شكم ماهى تسبيح مى گفته ).

و بعضى ديگر گفته اند: (در شكم ماهى ، بسيار تسبيح مى گفته ).

عـده اى ديـگـر گـفـتـه انـد: (اصـولا او بـر ايـن كـار مـداومـت داشـتـه، هـم قبل از فرو رفتن در شكم ماهى و هم بعد از آن ).

و امـا آنـچـه قـرآن كـريـم از تـسبيح او حكايت كرده اين است كه مى فرمايد: (فنادى فى الظلمات ان لا اله الا انت سبحانك انى كنت من الظالمين ) … پـس احـتـمـال ايـنـكـه مـنـظـور تـسـبـيـح گـفـتـن قـبـل از مـاجـراى مـاهـى بـاشـد احتمال ضعيفى است كه نبايد آن را پذيرفت…

… و جـمـله (فـلولا انـه كـان مـن المـسبحين...) دلالت دارد بر اينكه صرفا تسبيح او باعث نجاتش شده …

بنابراين ظاهر قضيه اين است كه مراد از تسبيح يونس، همين نداى او در ظلمات باشد كه گـفـتـه: (لا اله الا انـت سـبـحـانـك انـى كـنـت مـن الظـالمـيـن ) و اگـر قـبـل از تـسـبيح، تهليل (لا اله الا اللّه ) را ذكر كرد، براى اين بود كه به منزله علتى بـاشـد براى تسبيحش، گويا فرموده: خدايا معبود به حقى كه بايد به سويش توجه كـرد غـيـر از تـو كـسـى نـيـسـت، پـس تـو مـنـزهـى از آن مـعـنـايـى كـه عمل من آن را مى رسانيد، چون من از تو فرار كردم و از عبوديت تو اعراض نمودم و به غير تـو مـتـوجـه شـدم پس اينك من متوجه تو مى شوم و تو را برى و پاك ميدانم از آنچه عملم حكايت از آن مى كرد، حال مى گويم: كه غير از تو كسى و چيزى كارساز نيست.

با اين بيان روشن مى شود كه مراد از جمله (للبث فى بطنه الى يوم يبعثون ) جاويد بودن مكث آن جناب است در شكم ماهى، تا روزى كه مبعوث شود و از شكم ماهى بيرون آيد مـانـنـد قـبـر كه مردم در آن دفن مى شوند و مكث مى كنند تا روزى كه مبعوث شوند و از آن خارج گردند، همچنان كه درباره بيرون شدن همه انسانها از زمين فرموده: (منها خلقناكم و فيها نعيدكم و منها نخرجكم تارة اخرى ) …

… در ذکر اين واقعه بين دو سوره مباركه «انبياء» و «صافات» خيلي فرق است؛ در سوره «انبياء» آيه 87 فرمود: ﴿فَظَنَّ أَنْ لَنْ نَقْدِرَ عَلَيْهِ فَنادي‌ فِي الظُّلُماتِ أَنْ لا إِلهَ إِلاَّ أَنْتَ سُبْحانَكَ إِنِّي كُنْتُ مِنَ الظَّالِمينَ﴾؛ خدا را تسبيح كرد، خدا هم فرمود ما جواب خواسته او را داديم و او را نجات داديم. اما اين‌جا به دو مطلب اشاره مي‌كند: يكي سببيّت تسبيح و يكي هم انحصار اين سببيّت.

فرمود: ﴿فَالْتَقَمَهُ الْحُوتُ وَ هُوَ مُليمٌ ٭ فَلَوْلا أَنَّهُ كانَ مِنَ الْمُسَبِّحينَ﴾؛ او چون اهل تسبيح بود، ما نجاتش داديم. معلوم مي‌شود ﴿لاَ إِلٰهَ إِلاَّ أَنْتَ سُبْحَانَكَ إِنِّي كُنْتُ مِنَ الظَّالِمِينَ﴾، اين تسبيح زمينه نجات است، اين يك مطلب. مطلب دوم اين است كه اين سببِ منحصر است؛ تكبير و تهليل شايد در اين موقع سبب منحصر نباشند. فرمود: ﴿فَلَوْ لا أَنَّهُ كانَ مِنَ الْمُسَبِّحينَ ٭ لَلَبِثَ في‌ بَطْنِهِ إِلي‌ يَوْمِ يُبْعَثُونَ﴾، معلوم مي‌شود تنها عامل نجات او اين تسبيح بود.

پس در سوره «انبياء» از اينكه اين ذكر را گفته, اين دعا را كرده و خدا اجابت كرد، معلوم مي‌شود اين دعا «في‌الجمله» اثر دارد؛ اما اينکه تنها اثر در حال خطر, همين جمله و همين دعا باشد، چنين چيزی از سوره «انبياء» برنمي‌آيد؛ بلکه از اين سوره برمي‌آيد، فرمود: ﴿فَلَوْ لا أَنَّهُ كانَ مِنَ الْمُسَبِّحينَ ٭ لَلَبِثَ في‌ بَطْنِهِ إِلي‌ يَوْمِ يُبْعَثُونَ﴾؛ يعني تنها راه همين است، منتها تهليل («لا اله ‌الا اللّه» گفتن)، اثر خاصّ خود را در موارد اثبات توحيد دارد، اما تنها چيزي كه مشكل را در اين مقطع حل مي‌كند تسبيح است.

تسبيح يعني چه؟ اينكه دارد ﴿إِنْ مِنْ شَيْ‌ءٍ إِلاَّ يُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ هر موجودي تسبيح و حمد او مي‏گويد﴾،[28]

../ انسان وقتي اظهار عجز مي‌كند و عجز خودش را احساس مي‌كند، نيازمند به كمك است؛ حالا يا «ناصر» يا «وليّ», بالاخره بايد كسي به او كمك كند. تنها موجودي كه كاري از او ساخته است موجودي است كه هيچ نياز نداشته باشد, اگر موجودي نياز داشته باشد به وسيله‌اي, به ياري و به مساعدتي، او مي‌گويد من مي‌خواستم به شما كمك كنم؛ ولي فلان شرط حاصل نبود و من موفق نشدم؛ اين فرض ممكن است، چه نبيّ و چه وصيّ اينها به اذن خدا انجام می دهند، اما اگر آن شرايط حاصل نباشد، مي‌گويند ببخشيد! تنها موجودي كه هيچ‌گاه محتاج به شرط و «شَطر» و چيزي نيست «الله» است و اين را با تسبيح مي‌شود فهماند; يعني او «سبّوح» است و منزّه از هر حاجت است، چون سراسر عالَم ستاد و سپاه او هستند ﴿لِلَّهِ جُنُودُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ﴾؛[29] اگر سراسر عالَم, سپاه او هستند، ديگر چيزي در عالم نيست كه مانع و راهزن شود؛ مثلاً بگويد ببخشيد الآن من نمي‌توانم، اينها فرض ندارد. تنها چيزي كه انسان را در حال خطر نجات مي‌دهد اعتقاد و اعتراف و تلفّظ به «سبّوح» بودن اوست; يعني ما محتاج هستيم، يك؛ كسي بايد حاجت ما را رفع كند، دو؛ آن شخص هم «بالقول المطلق» قادر باشد، سه؛ آن هم كار خداست. خيلي‌ها مي‌گويند كه فعلاً مصلحت نيست، اما کلِّ مصلحت در اختيار اوست؛ خيلي‌ها مي‌گويند كه ما مي‌خواستيم شفاعت كنيم، فلان فرشته حاضر نشد, فلان فرشته صلاح نديد, فلان مقطع صلاح نبود؛ اما تنها موجودي كه تمام ممكنات, سپاه آماده او هستند كه ﴿لِلَّهِ جُنُودُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ﴾ «الله» است; لذا مشكل را «سبّوح» بودن خدا حل مي‌كند نه «لا اله الاّ الله», «لا اله الاّ الله» مشكل بخش‌هاي توحيد را حل مي‌كند.

پس در اين‌گونه از موارد تسبيح, سبب است، يك؛ سبب منحصر است، دو؛ غير از تسبيح از هيچ ذكري كاري ساخته نيست مي‌شود ﴿لاَ إِلٰهَ إِلاَّ أَنْتَ سُبْحَانَكَ إِنِّي كُنْتُ مِنَ الظَّالِمِينَ﴾…

«مسبّح» بودن در اين گونه از موارد، ظاهراً صفت مشبهه (صفت مشبّهه صفتی است که بر ویژگی ثابت، پایدار و ریشه‌دار در شخص دلالت می‌کند، نه صرفاً انجام یک عمل) است و نه اسم فاعل كه دلالت بر حدوث داشته باشد، اين دلالت بر ثبات و استمرار دارد. يك بار شخص مسبّح نمي‌شود، مگر به نحو اسم فاعلي; ولي سه قول در مسئله هست: يكي اينكه سبب نجات او تسبيحِ قبل از «التقام» است، قبل از اينكه لقمه ماهي قرار بگيرد و به درون بطن ماهي وارد شود، اين جزء مسبّحين بود؛ قول دوم آن است كه تنها عامل آن تسبيح در بطن «حوت» بود؛ يعنی در شكم ماهي و از قبل سخني به ميان نياوردند؛ قول سوم آن است كه هم قبل از «التقام» جزء «مسبّحين» بود و هم در بطن «حوت» كه اين به تعبير سيدناالاستاد «خير الاقوال» است كه هم قبل از ابتلا جزء «مسبّحين» بود و هم حين ابتلا خطر مرگ …

مطلب ديگر اينكه در جريان حضرت يونس(سلام الله عليه) فرمود اگر او هم جزء «مسبّحين» نبود تا روز معاد در بطن «حوت» مي‌ماند. دو ﴿لَوْلا﴾ در قرآن كريم درباره حضرت يونس هست که يكي در اين جاست و يكي هم در سوره «قلم» هست؛

در اين‌جا فرمود: ﴿فَلَوْلا أَنَّهُ كانَ مِنَ الْمُسَبِّحينَ ٭ لَلَبِثَ في‌ بَطْنِهِ إِلي‌ يَوْمِ يُبْعَثُونَ﴾، در سوره مباركه «قلم» در بخش پاياني‌ آن فرمود: ﴿لَوْلا أَنْ تَدارَكَهُ نِعْمَةٌ مِنْ رَبِّهِ لَنُبِذَ بِالْعَراءِ وَ هُوَ مَذْمُومٌ و اگر رحمت خدا به ياريش نيامده بود (از شكم ماهي) بيرون افكنده مي‏شد در حالي كه قابل ملامت بود﴾؛[5]جمع اين دو ﴿لَوْلا﴾ اين است كه اينها براي دو مقطع است: مقطع اول اين است كه اگر او جزء «مسبّحين» و «مسبّحان» الهي نبود و آن نجوا و منادا را نداشت و اهل تسبيح و اعتراف به قصور نبود، اين در بطن ماهي مي‌ماند ﴿إِلي‌ يَوْمِ يُبْعَثُونَ﴾، چون جزء مسبّحين بود از بطن ماهي نجات پيدا كرد، آن براي مقطع اول; حالا كه جزء «مسبّحان» است و از بطن «حوت» مي‌خواهد به بيرون دريا نجات پيدا كند، كجا برود؟ يك جايِ آرامِ سبزِ سايه‌دار را ما براي او فراهم كرديم كه اگر نعمت ولايت الهي شامل حال او نمي‌شد، اين ﴿وَ أَنْبَتْنا عَلَيْهِ شَجَرَةً مِنْ يَقْطينٍ﴾و مانند آن نصيب او نمي‌گشت. ﴿لَوْ لا أَنْ تَدارَكَهُ نِعْمَةٌ مِنْ رَبِّهِ لَنُبِذَ بِالْعَراءِ وَ هُوَ مَذْمُومٌ﴾؛ اما چون داراي نعمت ولايت بود، اين «نُبذَ بالْعَراءِ فَهو محمودٌ ممدوحٌ أنبتنا عَليه شَجرةً مِن يَقطين» که محمود و ممدوح ماست، براي اينكه ما براي حفظ او «شجره»‌اي از «يقطين» را آن‌جا رويانديم و مانند آن.

مطلب بعدي كلمه «لَبث» است؛ «لبث» به معناي درنگ كردن است که نه بار منفي دارد و نه بار مثبت. گاهي درباره حضرت نوح در قرآن دارد ﴿فَلَبِثَ فيهِمْ أَلْفَ سَنَةٍ إِلاَّ خَمْسينَ عاماً﴾؛[11] يعني 950 سال به عنوان رهبر الهي در بين قومش ماند؛ در جريان حضرت ابراهيم كه مهمان‌ها را خواست پذيرايي كند، دارد ﴿فَما لَبِثَ أَنْ جاءَ بِعِجْلٍ حَنيذٍ طولي نكشيد كه گوساله برياني (براي آنها) آورد﴾؛[12] در جريان حضرت يوسف هم دارد که در زندان ﴿فَلَبِثَ فِي السِّجْنِ در زندان ماند﴾[13] و در جريان يونس هم دارد ﴿لَبِثَ﴾، غرض اين است كه كلمه و واژه «لبث» معنا و بار منفي ندارد، گاهي در مثبت و گاهي در منفي استعمال مي‌شود.

فَالْتَقَمَهُ الْحُوتُ وَهُوَ مُلِيمٌ ﴿۱۴۲﴾

فَالْتَقَمَهُ الْحُوتُ وَهُوَ مُلِيمٌ ﴿۱۴۲﴾

(او را به دريا افكندند) و ماهي عظيمي او را بلعيد، در حالي كه مستحق ملامت بود! (۱۴۲)

به هر حال قرآن می‌گويد:" ماهی عظيم او را بلعيد در حالی كه مستحق ملامت بود"! (فَالْتَقَمَهُ الْحُوتُ وَ هُوَ مُلِيمٌ‌). " التقمه" از ماده" التقام" به معنی" بلعيدن" است.

" مليم" در اصل از ماده" لوم" به معنی ملامت است (و هنگامی كه به باب افعال می‌رود معنی استحقاق ملامت را می‌دهد).

مسلم است اين ملامت و سرزنش به خاطر ارتكاب گناه كبيره يا صغيره‌ای نبود، بلكه علت آن تنها ترك اولايی بود كه از او سر زد، و آن عجله در ترك قوم خويش و هجرت از آنان بود.

اما خدايی كه آتش را در دل آب، و شيشه را در كنار سنگ سالم نگه می‌دارد، به اين حيوان عظيم فرمان تكوينی داد كه كمترين آزاری به بنده‌اش" يونس" نرساند، او بايد يك دوران زندان بی‌سابقه را طی كند و متوجه ترك اولای خود شود و در مقام جبران بر آيد.

در روايتی آمده است‌

اوحی اللَّه الی الحوت لا تكسر منه عظما و لا تقطع له وصلا

:" خداوند به آن ماهی وحی فرستاد كه هيچ استخوانی را از او مشكن، و هيچ پيوندی را از او قطع مكن"![تفسير" فخر رازی" جلد ۲۶ صفحه ۱۶۵- همين معنی با تفاوت مختصری در تفسير" برهان" جلد ۴ صفحه ۳۷ نيز آمده است.]۲.

ماهی او را لقمه‌ای كرد، در حالی كه او ملامت زده بود… و كلمه" مليم" اسم فاعل از" لام" است، كه به معنای داخل شدن در ملامت است، مانند احرام كه به معنای داخل شدن در حرم است، و ممكن است‌ معنای كلمه اين باشد كه يونس دارای ملامت شد.

از آن جايي که تحت ولايت الهي بود، اگر ماهي آن‌جا حاضر نبود، چه كسي اين را نجات مي‌داد؟ در دريا غرق مي‌شد. خيلي روشن نيست كه ماهي براي جلوگيري از حرکت کشتی آمده و دنبال طعمه بود. اين ماهي مأمور بود تا امانت الهي را در درون خود حفظ كند و غرق نشود، نه اينكه ماهي منتظر «التقام» و غذا و طعام بود. ﴿فَالْتَقَمَهُ الْحُوتُ﴾ و خود يونس(سلام الله عليه) ﴿وَ هُوَ مُليمٌ﴾ بود. «الام» يعني «دخل في اللوم»؛ مثل «أحرم», «دخل في الحرم»؛ او وارد حوزه ملامت شد كه من چه كاري بود كردم! چرا محلّ مأموريتم را ترك كردم! چرا قوم تبهكار را با صبر بيشتر هدايت نكردم! و مانند آن.

فَسَاهَمَ فَكَانَ مِنَ الْمُدْحَضِينَ ﴿۱۴۱﴾

فَسَاهَمَ فَكَانَ مِنَ الْمُدْحَضِينَ ﴿۱۴۱﴾

و با آنها قرعه افكند (و قرعه بنام او اصابت كرد و) مغلوب شد. (۱۴۱)

به هر حال يونس سوار بر كشتی شد، طبق روايات ماهی عظيمی سر راه را بر كشتی گرفت، دهان باز كرد گويی غذايی می‌طلبد، سرنشينان كشتی گفتند به نظر می‌رسد گناهكاری در ميان ما است! (كه بايد طعمه اين ماهی شود، و چاره‌ای جز استفاده از قرعه نيست) در اينجا قرعه افكندند قرعه به نام يونس درآمد! طبق روايتی قرعه را سه بار تكرار كردند، و هر بار به نام يونس در آمد، ناچار يونس را گرفتند در دهان ماهی عظيم پرتاب كردند! قرآن در آيات مورد بحث با يك جمله كوتاه به اين ماجرا اشاره كرده می‌گويد:" يونس با آنها قرعه افكند و مغلوب شد"! (فَساهَمَ فَكانَ مِنَ الْمُدْحَضِينَ‌).

" ساهم" از ماده" سهم" در اصل به معنی تير و" ساهمه" به معنی قرعه‌كشی آمده است، زيرا به هنگام قرعه‌كشی نامها را بر چوبه‌های تير می‌نوشتند، و با هم مخلوط می‌كردند، سپس يك چوبه تير از آن بيرون می‌آوردند و به نام هر كس اصابت می‌كرد مشمول قرعه می‌شد….

اين تفسير نيز گفته شده كه دريا طوفانی شد، و بار كشتی سنگين بود و هر لحظه خطر غرق شدن سرنشينان كشتی را تهديد می‌كرد و چاره‌ای جز اين نبود كه برای سبك شدن كشتی بعضی از افراد را به دريا بيفكنند، و قرعه به نام يونس درآمد، او را به دريا انداختند، و درست در همين هنگام نهنگی فرا رسيد و او را در كام خود فرو برد.

… قرعه زدند و چون قرعه با آن «سِهام» و با تيرها انجام مي‌گرفت، از قرعه به «مساهمة» ياد مي‌شود، ﴿فَساهَمَ﴾؛ اين در قرعه شركت كرد و قرعه زدند، ﴿فَكانَ مِنَ الْمُدْحَضينَ﴾، «دَحض» يعني لغزيدن؛ «داحض» يعني لغزنده, ﴿حُجَّتُهُمْ داحِضَةٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ حجت آنها نزد خدا لغو و باطل است﴾؛[27] لغزنده است و ساقط است؛ «أدحظه» يعني او را لغزاند؛ «مدحض» يعني كسي كه لغزانده؛ قرعه چون به نام او افتاد، او را هم به طرف دريا لغزاندند و به دريا انداختند;

" قرعه" و مشروعيت آن در اسلام‌

سوره ۳: آل عمران

ذَلِكَ مِنْ أَنْبَاءِ الْغَيْبِ نُوحِيهِ إِلَيْكَ وَمَا كُنْتَ لَدَيْهِمْ إِذْ يُلْقُونَ أَقْلَامَهُمْ أَيُّهُمْ يَكْفُلُ مَرْيَمَ وَمَا كُنْتَ لَدَيْهِمْ إِذْ يَخْتَصِمُونَ ﴿۴۴﴾

(اي پيامبر!) اين، از خبرهاي غيبي است كه به تو وحي مي‏كنيم، و تو در آن هنگام كه قلمهاي خود را (براي قرعه كشي) به آب مي‏افكندند تا كداميك كفالت و سرپرستي مريم را عهده دار شود، و (نيز) به هنگامي كه (دانشمندان بني اسرائيل، براي كسب افتخار سرپرستي او،) با هم كشمكش داشتند، حضور نداشتي، (و همه اينها، از راه وحي به تو گفته شد). (۴۴)

https://qurannotes.blogfa.com/category/311

… روايات قرعه چند نكته را به همراه دارد: يكي اصل ترغيب به قرعه است, مشروعيّت قرعه در موارد مشكل است كه «أَنَّ الْقُرْعَةَ لِكُلِ‌ أَمْرٍ مُشْكِل»،[18] اما آن‌جا كه انسان هيچ مشكلي ندارد، دليل عقلي و نقلي دارد, اَماره (مثلاً شاهد معتبر، اقرار، خبر ثقه، ید، بیّنه و مانند آن) دارد, اصول دارد جا براي قرعه نيست، اما آن‌جا كه نه اماره‌اي و نه اصلي هست و هيچ راهي نيست، بله جای قرعه است؛ نظير درهم «وَدَعی» و مانند آن. در مسئله درهم «وَدَعی» در بعضي از روايات دارد كه از امام(سلام الله عليه) سؤال كردند دو نفر هركدام يك درهم را نزد يك آقا وديعه گذاشتند و او هم بدون افراط و تفريط در حفظ و نگهداري اين مال «ودعي» كوشيد، اتفاقاً يكي از آن دو درهم به سرقت رفت و معلوم نيست كه اين درهمِ مسروق براي زيد بود يا براي عمرو بود؛ اين‌جا نه اماره‌اي در كار است, نه اصلي در كار است, اين‌ مي‌شود امر مشكل كه «أَنَّ الْقُرْعَةَ لِكُلِ‌ أَمْرٍ مُشْكِل».[19] كدام اصل از اصول عمليه اين‌جا مي‌تواند مشكل را حل كند؟ چه خبري و چه اماره‌اي در كار است كه دلالت كند اين درهم مسروق براي چه كسي بود و اين درهم موجود براي چه كسي است؟ در اين گونه از موارد كه مشكلي از نظر موضوعات خارجی پيش مي‌آيد «أَنَّ الْقُرْعَةَ لِكُلِ‌ أَمْرٍ مُشْكِل». جريان مصالحه كردن و مانند آن گرچه راه‌حل است، اما راه‌حلي نيست كه هر كسي آن را تطرّق و طي كند؛ اين گونه از موارد «أَنَّ الْقُرْعَةَ لِكُلِ‌ أَمْرٍ مُشْكِل».

دو مطلب ديگر در همين روايات قرعه است يكي اينكه قرعه براي تعيين «ما هو الواقع» است و يكي اينكه براي رفع حيرت است.

در جريان درهم «ودعي» و مانند آن, اين قرعه براي تعيين واقع است؛ بالأخره آن درهمِ مسروق مشخص بود واقعاً كه براي چه كسي است و اين درهم موجود مشخص است واقعاً كه براي چه كسي است; منتها آن شخص امين و مستودع نمي‌داند. در اين گونه از موارد، قرعه براي تعيين «ما هو الواقع» است. قسم ديگر قرعه براي رفع حيرت است؛ مي‌خواهند در بين اين چند نفر يكي را رئيس هيئت اُمنا كنند, يكي را مسئول كنند, يك نفر را انتخاب كنند، در ميان اينها اين‌چنين نيست كه يكي سن او بيشتر باشد يا اعلم باشد يا افضل باشد، هركدام خصيصه‌اي دارند و هيچ ترجيح و رجحاني بر هيچ كدام نيست و واقعيّت هم روشن نيست، براي رفع حيرت كه واقعيّتي وجود ندارد و فقط براي رفع حيرت است اين‌جا هم مي‌شود قرعه زد; لذا قرعه همان‌طوري كه براي تعيين «ما هو الواقع» است، براي رفع حيرت هم هست.

إِذْ أَبَقَ إِلَى الْفُلْكِ الْمَشْحُونِ ﴿۱۴۰﴾

إِذْ أَبَقَ إِلَى الْفُلْكِ الْمَشْحُونِ ﴿۱۴۰﴾

به خاطر بياور زماني را كه به سوي كشتي مملو (از جمعيت و بار) فرار كرد. (۱۴۰)

يونس ع همانند ساير انبياء دعوت خود را از توحيد و مبارزه با بت‌پرستی شروع كرد، و سپس با مفاسدی كه در محيط رایج بود به مبارزه پرداخت.

اما آن قوم متعصب كه چشم و گوش بسته از نياكان خود تقليد می‌كردند در برابر دعوت او تسليم نشدند.

يونس ع همچنان از روی دلسوزی و خیرخواهی مانند پدری مهربان آن قوم گمراه را اندرز می‌داد، ولی در برابر اين منطق حكيمانه چيزی جز مغالطه و سفسطه از دشمنان نمی‌شنيد.

تنها گروه اندكی كه شايد از دو نفر تجاوز نكردند (" عابد" و" عالمی"!) به او ايمان آوردند.

يونس آن قدر تبليغ كرد كه تقريبا از آنها مايوس شد، در بعضی از روايات آمده است كه به پيشنهاد مرد عابد (و با ملاحظه اوضاع و احوال قوم گمراه) تصميم گرفت به آنها نفرين كند[تفسير" برهان" جلد ۴ صفحه ۳۵.]۱.

اين برنامه تحقق يافت و يونس به آنها نفرين كرد، به او وحی آمد كه در فلان زمان عذاب الهی نازل می‌شود، هنگامی كه موعد عذاب نزديك شد يونس همراه مرد عابد از ميان آنها بيرون رفت در حالی كه خشمگين بود، تا به ساحل دريا رسيد در آنجا يك كشتی پر از جمعيت و بار را مشاهده كرد، و از آنها خواهش نمود كه او را نيز همراه خود ببرند.

اين همان است كه قرآن … به آن اشاره كرده، می‌گويد:" به خاطر بياور هنگامی را كه به سوی كشتی مملو از بار و جمعيت فرار كرد" (إِذْ أَبَقَ إِلَی الْفُلْكِ الْمَشْحُونِ‌).

تعبير به" ابق" از ماده" اباق" به معنی فرار كردن بنده از مولای خود، در اينجا تعبير عجيبی است، و نشان می‌دهد كه ترك اولای بسيار كوچك تا چه حد در مورد پيامبران عالي مقام از سوی خداوند مورد سخت‌گيری و عتاب واقع می‌شود تا آنجا كه پيامبرش را بنده فراری می‌نامد! بدون شك يونس پيامبر معصوم بود و هرگز مرتكب گناهی نشد، ولی بهتر اين بود كه باز هم تحمل به خرج می‌داد و تا آخرين لحظات قبل از نزول عذاب در ميان قوم می‌ماند شايد بيدار می‌شدند.

درست است كه طبق بعضی از روايات چهل سال تبليغ كرد، ولی باز بهتر بود چند روز يا چند ساعتی هم بر آن می‌افزود، چون چنين نكرد تشبيه به بنده فراری شد.

… إِذْ أَبَقَ إِلَی الْفُلْكِ الْمَشْحُونِ"... كشتی ظرفيت سوار شدن او را نداشت و" اباق" به معنای فرار كردن عبد از مولايش می‌باشد ...

مراد از فرار كردن او به طرف كشتی اين است كه او از بين قوم خود بيرون آمد و از آنان اعراض كرد. و آن جناب هر چند در اين عمل خود، خدا را نافرمانی نكرد، و قبلا هم خدا او را از چنين كاری نهی نكرده بود، وليكن اين عمل شباهتی تام بفرار يك خدمتگزار از خدمت مولی داشت، و به همين جهت خدای تعالی او را به كيفر اين عمل بگرفت …

.. آنچه در سوره مباركه «صافات» كه محلّ بحث است بيان فرمود اين است كه در ظرف رسالت آ‌ن حضرت, اين حادثه پيش آمد ﴿وَ إِنَّ يُونُسَ لَمِنَ الْمُرْسَلينَ ٭ إِذْ أَبَقَ إِلَي الْفُلْكِ﴾؛ آن وقتي كه «اِباق» داشت؛ يعني فعلِ او فعل عبد «آبق» بود كه مسئوليت را به حسب ظاهر رها كرده, از فعلِ او چنين مطلبي انتزاع مي‌شد و اين‌چنين نبود كه ـ معاذ الله ـ او خلاف كرده باشد. اين همه اوصافي كه خداي سبحان براي يونس ذكر كرد «مجتبي» بود, «صالح» بود، «مهدي» بود و مانند آن، نشان مي‌دهد كه «إباق» او, «إباق» عصياني نبود.

http://www.parsquran.com/data/show.php?sura=68&ayat=48&user=far&lang=far&tran=2 (verse 48)

سوره قلم با حرف «ن» آغاز می‌شود و در پایان آن به ماجرای ذوالنون (حضرت یونس) اشاره شده است؛ از این‌رو میان آغاز و پایان سوره تناسبی لطیف برقرار است.
http://www.parsquran.com/data/show.php?sura=6&ayat=%DB%B8%DB%B4&user=far&lang=far&tran=2 (verse 87)

پس در ظرف رسالت اين «إباق» حاصل شد. كجا آمد؟ خواست سفر دريايي برود، كشتي هم «مشحون» بود, پُر بود; البته در بعضي از موارد «مشحون» بودن يك بار مثبتي هم دارد. يك وقت است که چيزي لبريز و مملوّ است، مي‌گويند اين پُر است؛ يك وقت می گويند «مشحون» است؛ يعني پُر از «شحنه» و حافظان است. «شحنه» به آن شب‌گردي مي‌گويند كه بالأخره براي حفظ و امنيت تلاش و كوشش مي‌كند، صِرف مملوّ بودن نيست؛ «مشحون» بودن, آن پُر بودني است كه «شحنه»‌گونه محفوظ خواهد بود؛

https://tanzil.net/#search/root/%D8%B4%D8%AD%D9%86

وَإِنَّ يُونُسَ لَمِنَ الْمُرْسَلِينَ ﴿۱۳۹﴾

وَإِنَّ يُونُسَ لَمِنَ الْمُرْسَلِينَ ﴿۱۳۹﴾

و يونس از رسولان ما بود. (۱۳۹)

اين ششمين و آخرين سرگذشت انبياء و اقوام پيشين است كه در اين سوره آمده سرگذشت" يونس" و قوم توبه‌كارش، و جالب اينكه در پنج سرگذشت پيشين كه از قوم" نوح" و" ابراهيم" و" موسی" و" هارون" و" الياس" و" لوط" سخن می‌گفت همه به اينجا منتهی می‌شد كه اين اقوام هرگز بيدار نشدند و به عذاب الهی گرفتار شدند، و خدا اين پيامبران بزرگ را از ميان آنها نجات داد.

اما در اين داستان پايان قضيه به عكس آنها است، قوم كافر يونس با مشاهده نشانه‌ای از عذاب الهی بيدار شدند و توبه كردند، و خدا آنها را مشمول الطاف خويش قرار داد، و از بركات مادی و معنوی بهره‌مند نمود، حتی يونس را به خاطر ترك اولايی كه به خاطر تعجيل در مهاجرت از ميان اين قوم انجام داد، گرفتار مشكلات و ناراحتی كرد، و حتی در مورد او به" أَبَقَ" كه معمولا در باره بندگان‌ فراری ذكر می‌شود تعبير نمود! اشاره به اينكه شما مشركان عرب، و شما انسانها در طول تاريخ، آيا می‌خواهيد همانند آن اقوام پنجگانه باشيد يا همانند قوم يونس؟ آيا آن عاقبت شوم و دردناك را طلب می‌كنيد، يا اين پايان خير و سعادت؟ بسته به تصميم خود شما است! به هر حال در سوره‌های متعددی از قرآن مجيد (از جمله سوره انبياء و يونس و سوره قلم و همين سوره صافات) از اين پيامبر بزرگ و داستانش سخن به ميان آمده و در هر كدام بخشی از حالات او منعكس است، و در سوره صافات بيشترين تكيه روی مساله فرار يونس و گرفتاری و نجات او است.

نخست همچون داستانهای گذشته سخن از مقام رسالت او به ميان آورده، می‌گويد:" يونس از رسولان خداوند بود" (وَ إِنَّ يُونُسَ لَمِنَ الْمُرْسَلِينَ‌).

جريان يونس را ذات اقدس الهی در چند سوره از قرآن كريم مشخص كرد؛ همانند سوره مباركه «انعام» که در آيه 84 به بعد اوصاف بسياري از انبيا را ذكر فرمود؛ از اسحاق و يعقوب كه فرمود: ﴿كُلاًّ هَدَيْنا وَ نُوحاً هَدَيْنا مِنْ قَبْلُ﴾و اينها را به احسان ستود و بعد فرمود: ﴿وَ زَكَرِيَّا وَ يَحْيي‌ وَ عيسي‌ وَ إِلْياسَ كُلٌّ مِنَ الصَّالِحينَ ٭ وَ إِسْماعيلَ وَ الْيَسَعَ وَ يُونُسَ وَ لُوطاً وَ كلاًّ فَضَّلْنا عَلَي الْعالَمينَ ٭ وَ مِنْ آبائِهِمْ وَ ذُرِّيَّاتِهِمْ وَ إِخْوانِهِمْ وَ اجْتَبَيْناهُمْ وَ هَدَيْناهُمْ إِلي‌ صِراطٍ مُسْتَقيمٍ﴾[1] اينها مؤمن بودند, اينها «مجتبيٰ» بودند, اينها مهديِّ «إِلي‌ صِراطٍ مُسْتَقيم» بودند، بعد فرمود: ﴿أُولئِكَ الَّذينَ آتَيْناهُمُ الْكِتابَ وَ الْحُكْمَ وَ النُّبُوَّةَ﴾؛[2] با اين اوصاف برجسته، اين انبيا را ـ که يونس(سلام الله عليه) هم از اينهاست ـ ستود. اين در سوره مباركه «انعام» بود.

http://www.parsquran.com/data/show.php?sura=6&ayat=%DB%B8%DB%B4&user=far&lang=far&tran=2

… در سوره مباركه «يونس» آيه 98 به بعد فرمود وقتي قومي تن به تباهي دادند, طغيان كردند و مستحق عذاب شدند عذاب الهي به حيات اينها خاتمه مي‌دهد، مگر قوم يونس كه استثنا هستند برای اينها زمينه عذاب فراهم بود; ولي واقعاً توبه كردند و عذاب از اينها برداشته شد. آيه 98 به بعد سوره مباركه «يونس» چنين است: ﴿فَلَوْلا كانَتْ قَرْيَةٌ آمَنَتْ فَنَفَعَها إيمانُها إِلاَّ قَوْمَ يُونُسَ﴾ كه ﴿لَمَّا آمَنُوا كَشَفْنا عَنْهُمْ عَذابَ الْخِزْيِ فِي الْحَياةِ الدُّنْيا﴾ …. که ايمان آنها زمينهٴ بهره‌وري برای مدتي بود ﴿وَ مَتَّعْناهُمْ إِلي‌ حينٍ﴾….

http://www.parsquran.com/data/show.php?sura=10&ayat=98&user=far&lang=far&tran=2

در سوره مباركه «انبياء»، از جريان معذّب شدنِ ظاهري يونس(سلام الله عليه) در بطن «حوت» سخن به ميان آورد؛ آيه 86 به بعد سوره مباركه «انبياء» اين است:

http://www.parsquran.com/data/show.php?sura=21&ayat=87&user=far&lang=far&tran=2

﴿وَ ذَا النُّونِ﴾ «نون» يعني ماهي, وجود مبارك يونس از آن جهت كه به بطن «حوت» مبتلا شد, شده ﴿وَ ذَا النُّونِ﴾, ﴿وَ ذَا النُّونِ إِذْ ذَهَبَ﴾؛ از قوم خودش فاصله گرفت ﴿مُغاضِباً﴾ و گمان مي‌كرد كه ما بر او سخت نمي‌گيريم؛ ﴿فَظَنَّ أَنْ لَنْ نَقْدِرَ عَلَيْهِ﴾[4] غير از «ظنّ أن لن نقدُر عليه» است، ايشان گمان كرد كه ما بر او سخت نمي‌گيريم.

برخی ها به اشتباه به معنی قادر بودن آن را گرفته اند:

http://www.parsquran.com/data/showall.php?sura=21&ayat=87&user=far&lang=far

«قَدَرَ يَقْدِرُ» يعني سخت گرفت, ﴿وَ مَنْ قُدِرَ عَلَيْهِ رِزْقُهُ فَلْيُنْفِقْ﴾؛[5] يعني كسي كه روزي‌ او تنگ است، به اندازه قدرت خودش انفاق كند؛

سوره ۶۵: الطلاق

لِيُنْفِقْ ذُو سَعَةٍ مِنْ سَعَتِهِ وَمَنْ قُدِرَ عَلَيْهِ رِزْقُهُ فَلْيُنْفِقْ مِمَّا آتَاهُ اللَّهُ لَا يُكَلِّفُ اللَّهُ نَفْسًا إِلَّا مَا آتَاهَا سَيَجْعَلُ اللَّهُ بَعْدَ عُسْرٍ يُسْرًا ﴿۷﴾

آنها كه امكانات وسيعي دارند بايد از امكانات وسيع خود انفاق كنند، و آنها كه تنگدستند از آنچه كه خدا به آنها داده انفاق نمايند، خداوند هيچكس را جز به مقدار توانائي كه به او داده تكليف نمي‏كند، خداوند به زودي بعد از سختيها آساني قرار مي‏دهد. (۷)

https://tanzil.net/#search/quran/%D9%8A%D9%8E%D8%A8%D9%92%D8%B3%D9%8F%D8%B7%D9%8F%20%D8%A7%D9%84%D8%B1%D9%91%D9%90%D8%B2%D9%92%D9%82%D9%8E%20%D9%84%D9%90%D9%85%D9%8E%D9%86%D9%92%20%D9%8A%D9%8E%D8%B4%D9%8E%D8%A7%D8%A1%D9%8F

«نَقدِر» غير از «نَقدُر» است، چون آن به معني قدرت است و اين‌جا ﴿نَقْدِرَ﴾ يعني «نُضيّق». ﴿فَظَنَّ أَنْ لَنْ نَقْدِرَ عَلَيْهِ﴾؛ گمان مي‌كرد كه ما بر او تنگ نمي‌گيريم، بعد معلوم شد كه مورد آزمايش قرار گفته بود که در بطن «حوت» رفت ﴿فَنادي‌ فِي الظُّلُماتِ﴾[6] در تاريكي‌هاي متراكم, درون دريا بود, ابر بود, شب بود و در بطن ماهي بود، اينها ﴿ظُلُماتٌ بَعْضُها فَوْقَ بَعْضٍ﴾،[7] … لذا چندين ظلمت و تاريكي روي هم انباشته شد اينها ﴿ظُلُماتٌ بَعْضُها فَوْقَ بَعْضٍ﴾, ﴿فَنادي‌ فِي الظُّلُماتِ أَنْ لا إِلهَ إِلاَّ أَنْتَ سُبْحانَكَ إِنِّي كُنْتُ مِنَ الظَّالِمينَ﴾[8] که اين همان ذكر يونسيِ معروف است. خداي سبحان مي‌فرمايد: ﴿فَاسْتَجَبْنا لَهُ﴾؛ ما خواسته او را جواب داديم ﴿وَ نَجَّيْناهُ مِنَ الْغَمِّ﴾؛ او را از غم نجات داديم ﴿وَ كَذلِكَ نُنْجِي الْمُؤْمِنينَ﴾.[9]

… فرمود ايشان در حال خطر دعايي كرد که ما او را نجات داديم، اين دعا و استجابت دعا مخصوص انبيا نيست؛ هر مؤمني در حال خطر با ما مناجات كند، ما او را نجات مي‌دهيم. فرمود: ﴿فَاسْتَجَبْنا لَهُ وَ نَجَّيْناهُ مِنَ الْغَمِّ وَ كَذلِكَ نُنْجِي الْمُؤْمِنينَ﴾؛ لذا ذكر يونسي را مي‌گويند ذكر مجرّبی است، چون وعده الهي اين است كه اگر كسي گرفتاري دارد, ﴿لا إِلهَ إِلاَّ أَنْتَ سُبْحانَكَ إِنِّي كُنْتُ مِنَ الظَّالِمينَ﴾ را تلاوت کند، حالا يك بار يا چند بار, وجود مبارك يونس معلوم نيست که چند بار گفته باشد، گرچه «مسبِّح» بودن او نشان تكرار است (فَلَوْلَا أَنَّهُ كَانَ مِنَ الْمُسَبِّحِينَ ﴿۱۴۳﴾); ولي بالأخره اين ذكر اثر دارد، البته تا آن حال پيدا شود، فرمود: ﴿وَ كَذلِكَ نُنْجِي الْمُؤْمِنينَ﴾.

https://www.youtube.com/watch?v=-UKq6qntQGI

https://www.youtube.com/watch?v=YdQ4zclwGuQ

00:30”-

در سوره مباركه «قلم» در بخش پاياني آن سوره؛ يعنی آيه 48 به بعد، خداي سبحان به وجود مبارك پيغمبر(صلّي الله عليه و آله و سلّم) مي‌فرمايد: ﴿فَاصْبِرْ لِحُكْمِ رَبِّكَ﴾، اينكه نام مبارك انبيا را مي‌برد ﴿وَ اذْكُرْ فِي الْكِتابِ إِبْراهيمَ﴾,[12] ﴿وَ اذْكُرْ فِي الْكِتابِ مُوسي﴾،[13] حتي ﴿وَ اذْكُرْ فِي الْكِتابِ مَرْيَمَ﴾[14] نام اينها را ببر; يعني قصه اينها, سرگذشت اينها كه آموزنده است، اينها را در نظر داشته باش كه خدا با اولياي الهي «حُسن» رفتار دارد.

https://tanzil.net/#search/quran/%D9%88%D9%8E%20%D8%A7%D8%B0%D9%92%D9%83%D9%8F%D8%B1%D9%92%20%D9%81%D9%90%D9%8A%20%D8%A7%D9%84%D9%92%D9%83%D9%90%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D9%90

در بين اوليا و انبيا وجود مبارك يونس هست كه در قرآن ندارد كه «و اذكر في الكتاب يونس»، بلكه دارد ﴿فَاصْبِرْ لِحُكْمِ رَبِّكَ وَ لا تَكُنْ كَصاحِبِ الْحُوتِ﴾.[15]

http://www.parsquran.com/data/show.php?sura=68&ayat=48&user=far&lang=far&tran=2

در موارد ديگر كه دارد ﴿وَ اذْكُرْ فِي الْكِتابِ مُوسي﴾,﴿وَ اذْكُرْ فِي الْكِتابِ إِبْراهيمَ﴾ يعني «كُن كموسي»؛ يعني اين روش را تو هم ادامه بده، اما درباره يونس فرمود: ﴿وَ لا تَكُنْ كَصاحِبِ الْحُوتِ﴾؛ مثل يونس نباش كه مقداري كم‌حوصلگي كردند و مثلاً زود مسئوليت را ترك كردند ﴿وَ لا تَكُنْ كَصاحِبِ الْحُوتِ إِذْ نادي‌ وَ هُوَ مَكْظُومٌ﴾ ….

حضرت یونس(ع) در قرآن با سه نام/عنوان شناخته می‌شود:

یونس : نام اصلی

ذَا النُّونِ : صاحب ماهی

صاحب الحوت : همراه ماهی

بعد فرمود: ﴿لَوْلا أَنْ تَدارَكَهُ نِعْمَةٌ مِنْ رَبِّهِ لَنُبِذَ بِالْعَراءِ وَ هُوَ مَذْمُومٌ ٭ فَاجْتَباهُ رَبُّهُ فَجَعَلَهُ مِنَ الصَّالِحينَ﴾؛[16] اگر نعمت الهي شامل حال او نمي‌شد، ممكن بود در حالت مذموم به ساحل دريا بيفتد، اما الآن به ساحل دريا افتاد در حالي كه مرحوم و مورد رحمت ماست، «منعَم ‌عليه» است. قبلاً هم ملاحظه فرموديد كه نعمت يا مقيّد است يا مطلق و نعمت‌ اگر مقيّد باشد معلوم و مشخص است؛ مثلاً نعمت شمس است, نعمت قمر است و اين نعمت‌هايي كه خداي سبحان به عنوان رحمت خاصّه ذكر مي‌كند, مانند باران, آفرينش زمين, رويش گياه و مانند اينها؛ اما وقتي مطلق ذكر شود، منظور نعمت ولايت است. ولايت الهي و سرپرستي الهي كه او در تحت تدبير حق قرار بگيرد، شامل حال او شد؛ لذا به ماهي دستور داديم او را بلع کردی هضم نكن و براي او بطن ماهي را مأمن قرار داديم تا آن‌جا محفوظ بماند، اين فرمان را به ماهي داديم؛ وقتي نوبت «القاء (افکندن, انداختن)» شد به ماهي دستور داديم كه او را به ساحل بياور همين‌جا تحويل كنار دريا بده، ماهي هم كاملاً اين امانت را برگرداند و او را در كنار ساحل تحويل داد؛ اينها فرمان الهي است كه از آن به ولايت ياد مي‌شود. ذات اقدس الهي وليِّ آسمان و زمين و عالم و آدم است، وليِّ بحر و نهر است, وليِّ «سَمَك (ماهی)» و غير «سَمَك» است. فرمود نعمت الهي شامل حال او شد و ما به ماهي دستور داديم که اين را هضم نكن يك, به ماهي دستور داديم نه تنها او را نخور, به او آسيبی نرسان و به او دستور داديم در فرصت مناسب او را به ساحل بياورد و از درون خود اين را به بيرون منتقل كند. فضای بيرون هم يك جاي باز و وسيعی بود، ما فوراً درختي كه از آن به عنوان ﴿يَقْطين﴾ ياد شده است را رويانديم و سايه بان او کرديم … ﴿وَ أَنْبَتْنا عَلَيْهِ شَجَرَةً مِنْ يَقْطينٍ﴾؛ اين كارها را وجود ذات اقدس الهي كرد که اين مي‌شود ولايت الهي.

وليّ كسي است كه كار «مُوَلّى‌علیه کسی که تحت ولایت و سرپرستی ولیّ قرار دارد» را انجام دهد، کارها را سرپرست «مولّي‌عليه» انجام دهد، اگر انسان بخواهد تحت ولايت الهي قرار بگيرد راه‌هاي خاصّ آن را بايد طي كند تا خداي سبحان كارهاي او را به عهده بگيرد.

… اول كسي كه در حوزه اسلام بعد از وجود مبارك پيغمبر(صلّي الله عليه و آله و سلّم) راه ولايت الهي را باز كرد وجود مبارك حضرت امير بود، براي اينكه خيلي‌ها عبادت مي‌كردند؛ اما حضرت فرمود شما مي‌خواهيد عابد شويد راه دارد, زاهد شويد راه دارد, از جهنم نجات پيدا كنيد راه دارد, وارد بهشت شويد راه دارد؛ اما هيچ كدام از اينها كسي را «وليّ الله» نمي‌كند, «وليّ الله» يعني كسي كه «الله» سرپرستي او را به عهده بگيرد، نه «الله» ناصر او باشد, نه «الله» محبّ او باشد. محبّت يك درجه لطف دارد, نصرت يك درجه لطف دارد؛ نصرت معنايش اين است كه انسان يك مقدار از كارها را خودش انجام مي‌دهد و كمك به او چنين است که به وسيله لطف الهي کارش ترميم مي‌شود که مي‌شود ناصر. مي‌بينيد جوان وقتي يك مقدار كار را خودش انجام بدهد و كمبود آن را پدر و مادر تأمين كنند، مي‌گويند پدر و مادر ياري كردند و نصرت دادند؛ اما نوزاد تحت ولايت پدر و مادر است و كاري نمي‌تواند انجام بدهد تا بگوييم پدر او را كمك مي‌كند يا مادر او را كمك مي‌كند؛ مادر تمام كارهاي كودك را انجام مي‌دهد، چون وليّ اوست، يعني سرپرست اوست؛ اين‌چنين نيست كه مادر او را ياري كند. افرادي كه تحت ولايت الهي هستند، طرزي از توفيق الهي برخوردارند كه همه كارهاي آنها را ذات اقدس الهي انجام مي‌دهد، نه خدا آنها را ياري كند.

بنابراين هر مؤمني به اين مقام نمي‌رسد؛ مؤمنين در عالم فراوان‌ هستند، اول كسي كه راه ولايت را باز كرد و خودش اين راه را رفت ـ در بين امّت نه در اسلام، در اسلام اول كسي كه اين كار را كرد، وجود مبارك پيغمبر(صلّي الله عليه و آله و سلّم) بود، اما در بين امت اسلامي اصرار سيدناالاستاد(رضوان الله عليه) اين است كه ـ وجود مبارك حضرت امير بود. او فرمود از جهنم مي‌خواهيد نجات پيدا كنيد، راه هست؛ از بهشت مي‌خواهيد برخوردار شويد، راه هست؛ بخواهيد محبّ خدا شويد، راه هست؛ بخواهيد منصور الهي باشيد كه خدا شما را ياري كند هست, اگر بخواهيد «وليّ الله» شويد فقط يك راه دارد و آن اين است كه نه «خَوْفاً مِنَ‌ النَّارِ» عبادت كنيد نه «شَوْقاً إِلَی الْجَنَّةِ»[18] فقط و فقط «حُبّاً لَهُ عَزَّ وَ جَل»[19] عبادت كنيد؛ وقتي انسان چيزي غير از خدا نخواست كم كم ﴿اللَّهُ وَلِيُّ الَّذينَ آمَنُوا﴾[20] مي‌شود و خدا تمام كارهاي او را به عهده مي‌گيرد. اگر يك وقت او بخواهد بلغزد، فوراً توجه مي‌دهد؛ اشتباه كند، توجه مي‌دهد؛ خطا و خطيئه‌اي داشته باشد، توجه مي‌دهد؛ اين شخص تحت ولايت «الله» است. بنابراين در بين امت اسلامي غير از وجود مبارك حضرت امير كسي اين حرف‌ها را ندارد كه عابدان سه قسم‌ هستند: بعضي‌ها «خَوْفاً», بعضي‌ها «شَوْقاً» و من «شُكْراً»[21] عبادت مي‌كنم و اين راه, راه خاصّ ولايي است. اگر ولايت به اين معناي عام باشد، در همين آيه دارد که نعمت الهي و ولايت الهي به آن معنا شامل حال او شد; لذا دستور مي‌دهد كه ماهي با اينكه گرسنه بود و جلوي كشتي را گرفت مأمور شد كه اين را به عنوان يك امين حفظ كند، درون ماهي يك بستر آسايش و استراحتي براي يونس باشد، اين امانت را تا ظرف معيّن نگهداري كند، وقتي موقع تأديه اين امانت رسيد بيايد كنار ساحل و آرام اين امانت الهي را تحويل صاحب بدهد. زمينِ سوزان آن‌جا كه «اعراء» بود يعني عاري بود و هيچ چيزي نداشت مأمور شد كه گياهي بروياند، آن هم گياهي كه از روي زمين خودش را بكشاند و نظير بوته‌ها نباشد؛ بايد ساقه داشته باشد, «شجر»گونه باشد كه سايه داشته باشد تا وجود مبارك يونس در آن‌جا بياسايد که اينها را مي‌گويند ولايت الهي، چون ﴿اللَّهُ وَلِيُّ الَّذينَ آمَنُوا﴾است و ذات مقدس پيغمبر(صلّي الله عليه و آله و سلّم) هم فرمود: ﴿إِنَّ وَلِيِّيَ اللَّهُ الَّذي نَزَّلَ الْكِتابَ﴾[22]من تحت ولايت او هستم و كارهاي مرا او انجام مي‌دهد. اگر كسي نظير نوزاد بود و همه كارهای او را پدر و مادر انجام دهند اينكه نصرت نيست, اين ياري نيست, اين معاونت نيست, اين مساعدت نيست, اين معاضدت (یاری کردن) نيست, اين ولايت است؛ اما وقتي نوجوان شد، بخشي از كارها را خودش انجام مي‌دهد، كمبود را پدر و مادر تأمين مي‌كنند مي‌گويند پدر و مادر او را ياري كردند, كمك كردند و مانند آن. پس خدا ناصر بعضي و وليّ بعضي ديگر است، البته ولايت مثل نبوّت و رسالت مراتبي دارد. درباره انبيا فرمود: ﴿لَقَدْ فَضَّلْنا بَعْضَ النَّبِيِّينَ عَلي‌ بَعْضٍ﴾,[23] درباره رسالت فرمود: ﴿تِلْكَ الرُّسُلُ فَضَّلْنا بَعْضَهُمْ عَلي‌ بَعْضٍ﴾،[24]ولايت هم همين طور است, امامت هم همين طور است, خلافت هم همين طور است. اگر صريح قرآ‌ن درباره اين دو اصل اين است كه ﴿لَقَدْ فَضَّلْنا بَعْضَ النَّبِيِّينَ عَلي‌ بَعْضٍ﴾ و ﴿تِلْكَ الرُّسُلُ فَضَّلْنا بَعْضَهُمْ عَلي‌ بَعْضٍ﴾،درباره ساير كمالات هم همين‌طور است.

https://www.instagram.com/reel/DWu8RihDaha/

وَإِنَّكُمْ لَتَمُرُّونَ عَلَيْهِمْ مُصْبِحِينَ ﴿۱۳۷﴾ وَبِاللَّيْلِ أَفَلَا تَعْقِلُونَ ﴿۱۳۸﴾

وَإِنَّكُمْ لَتَمُرُّونَ عَلَيْهِمْ مُصْبِحِينَ ﴿۱۳۷﴾ وَبِاللَّيْلِ أَفَلَا تَعْقِلُونَ ﴿۱۳۸﴾

و شما پيوسته صبحگاهان از كنار (ويرانه‏ هاي شهرهاي) آنها عبور مي‏كنيد … (۱۳۷) و شبانگاه، آيا نمي ‏انديشيد. (۱۳۸)

يعنی و شما همواره صبح و شام از سرزمين آنان عبور می‌كنيد، چون مردم لوط در سرزمينی وسط شام و حجاز زندگی می‌كردند، و منظور از" عبور كردن در صبح و شام"، عبور كردن از خرابه‌های آن ديار است. و- به طوری كه می‌گويند- امروز آن خرابه‌ها زير آب رفته است.

https://www.youtube.com/watch?v=43WQe0CIQXU

1’:45”- 6’:20”

​​https://www.youtube.com/shorts/2qXpEmZ-Frg

https://www.google.com/maps/place/Tall+el-Hammam/@23.1603038,39.1338042,6.7z/data=!4m6!3m5!1s0x151cb12188ccd2e3:0x7624bdacf54f35fd!8m2!3d31.8407188!4d35.6744698!16s%2Fg%2F11gjk1myr_?entry=ttu&g_ep=EgoyMDI2MDQyMi4wIKXMDSoASAFQAw%3D%3D

و از آنجا كه همه اينها مقدمه‌ای است برای بيدار كردن غافلان مغرور, در پايان اين سخن اضافه می‌كند:" شما پيوسته صبحگاهان از كنار ويرانه‌های شهرهای آنها می‌گذريد" (وَ إِنَّكُمْ لَتَمُرُّونَ عَلَيْهِمْ مُصْبِحِينَ‌). و شبانگاه نيز از آنجا عبور می‌كنيد آيا نمی‌انديشيد"؟! (وَ بِاللَّيْلِ أَفَلا تَعْقِلُونَ‌).

اين تعبير به خاطر آن است كه شهرهای قوم لوط در مسير كاروان های مردم حجاز به سوی شام قرار داشت، و اينها در سفرهای روزانه و شبانه خود از كنار آن عبور می‌كردند، اگر گوش جانی داشتند فرياد دلخراش و جانكاه اين قوم گنهكار بلا ديده را می‌شنيدند، چرا كه ويرانه‌های شهرهای آنها با زبان بی‌زبانی به همه عابران درس می‌دهد، و از گرفتار شدن در چنگال حوادث مشابهی بر حذر می‌دارد.

آری درس عبرت بسيار است اما عبرت گيرندگان كمند" مَا أَكْثَرَ الْعِبَرَ، وَ أَقَلَّ الِاعْتِبَارَ."[نهج البلاغه" كلمات قصار كلمه ۲۹۷.]۲.

نظير همين معنی در آيه ۷۶ سوره حجر بعد از بيان داستان قوم لوط آمده است:

وَإِنَّهَا لَبِسَبِيلٍ مُقِيمٍ ﴿۷۶﴾

و ويرانه‏ هاي سرزمين آنها بر سر راه (كاروانها) همواره ثابت و برقرار است. (۷۶)

در روايتی از امام صادق ع اين جمله طور ديگری تفسير شده است هنگامی كه يكی از اصحاب از تفسير آيات" وَ إِنَّكُمْ لَتَمُرُّونَ عَلَيْهِمْ مُصْبِحِينَ وَ بِاللَّيْلِ أَفَلا تَعْقِلُونَ‌" سؤال كرد، فرمود:

تمرون عليهم فی القرآن اذا قرأتم فی القرآن فاقرئوا ما قص اللَّه عليكم من خبرهم:

" شما در قرآن به هنگامی كه تلاوت آيات قرآن می‌كنيد از كنار آنها می‌گذريد، قرآن اخباری را كه خداوند بيان كرده برای شما بازگو می‌كند"[روضه كافی" بنا بر نقل" نور الثقلين" جلد ۴ صفحه ۴۳۲.]۳.

اين تفسير ممكن است اشاره به معنی دوم آيه و بطون آن باشد، و در هر حال جمع ميان دو تفسير نيز بی‌مانع است، چرا كه هم آثار قوم لوط در خارج در برابر چشمان آنها قرار داشت، و هم اخبار آن در قرآن مجيد.

بعد به مردم مكه مي‌فرمايد که هنوز آثار مخروبهٴ قوم لوط بر جا مانده است؛ شما که براي نقل و انتقال كالاي تجاري از حجاز به شام سفر مي‌كنيد، در اين فاصله منطقه‌هايي هست كه قوم لوط زندگي مي‌كردند، آثار مخروبه و به جا ماندهٴ قوم لوط هست، شما سرِ راهتان است و آثار اينها را مي‌بينيد. فرمود: ﴿وَ إِنَّكُمْ لَتَمُرُّونَ عَلَيْهِمْ مُصْبِحينَ ٭ وَ بِاللَّيْلِ﴾شما كه از حجاز به طرف شام می رويد صبح گاه در سفر و راهتان به اين قسمت ها مي‌رسيد كه ديوارهاي مخروبه و آثار مخروبه شهر است و در برگشت, شبانگاه به اين‌جا مي‌رسيد كه اين‌جا مخروبه آنهاست؛ هم «مُصْبِح» در رفتن و هم «مساء» در آمدن يا برعكس, آثار مخروبه را علناً مي‌بينيد. الآن مي‌گويند در اثر طغيان آب به زير آب فرو رفته و اثري از آنها نيست؛ ولي بالأخره آن وقت بود.

… شما در مسافرتتان در اين دو مقطع زماني به آن ويرانه‌ها مي‌رسيد؛ ﴿وَ إِنَّكُمْ لَتَمُرُّونَ عَلَيْهِمْ﴾ در دو بخش: ﴿مُصْبِحينَ﴾ يك, ﴿وَ بِاللَّيْلِ﴾ دو. سرّ اينكه اين دو وقت را ذكر فرمود، براي آن است كه در سفرهاي بياباني ـ آن هم در مناطق سوزان و گرم ـ معمولاً يا شب‌ها سفر مي‌كردند يا در طليعه روز و تا آن‌جا كه ممكن بود در نيم روز سفر نمي‌كردند؛ لذا قسمت مهمّ سفر اينها يا در شب بود يا در طليعه صبح، از سحر تا مثلاً اوايل روز; لذا اين دو وقت را ذكر فرمود, فرمود: ﴿مُصْبِحينَ﴾ يك, ﴿وَ بِاللَّيْلِ﴾ دو.

در سوره مباركه «حجر» هم مشابه اين را خوانديم؛ در سوره «حجر» مي‌فرمايد ما دو قريه را هلاك كرديم ﴿وَ إِنَّهُما﴾؛ يعني اين دو شهر و اين دو محلّي را كه ما خراب كرديم ﴿لَبِإِمامٍ مُبينٍ﴾[41]که در سوره مباركه «حجر» هست;

http://www.parsquran.com/data/show.php?lang=far&sura=15&ayat=71&user=far&tran=2

يعني راه رسمي و بزرگراهي كه از حجاز به شام مي‌رسيد که اين بزرگراه را مي‌گويند امام, الآ‌ن فاصله بين قم و تهران ممكن است از چند راه باشد، اما بزرگراه را مي‌گويند امام. امام آن راهي است كه اگر كسي وارد آن شد لازم نيست که از كسي بپرسد، مستقيم به مقصد مي‌رسد که اين را مي‌گويند امام.

اين بزرگراهي كه اعوجاج و اختلاف در آن نيست، يك؛ تخلّف در آن نيست، دو؛ نيازي به پرسيدن ندارد، سه؛ مستقيم به مقصد مي‌رسد، چهار؛ به آن مي‌گويند امام. فرمود شما كه از حجاز حركت كرديد و مي‌خواهيد برويد شام, راه‌هاي فرعي فراوان دارد، اما يك بزرگراه دارد كه همه شما از آن راه رد مي‌شويد و قافله‌ها, مال‌التجاره‌ها همه از آن بزرگراه رد مي‌شوند، اين ابتدایِ بزرگراهتان است, بَرِ اين دو جاده است، ﴿وَ إِنَّهُما﴾؛ يعني اين دو شهري كه ما ويران كرديم ﴿لَبِإِمامٍ مُبينٍ﴾؛ يعني بَرِ امام مبين است, بَرِ جاده است, بَرِ بزرگراه است و همه شما مي‌بينيد که اين را در سوره مباركه «حجر» فرمود، اما اين‌جا فرمود ديگر امام مبين نيست؛ ولي فرمود بالأخره شما اين قافله‌اي كه از حجاز به شام مي‌رويد يا شبانگاه آن‌جا بيتوته مي‌كنيد يا صبح آن‌جا مي‌رسيد ﴿لَتَمُرُّونَ عَلَيْهِمْ﴾ مرور مي‌كنيد و مي‌گذريد ﴿عَلَيْهِمْ مُصْبِحينَ﴾, يك؛ ﴿وَ بِاللَّيْلِ﴾ دو؛ ﴿أَفَلا تَعْقِلُونَ﴾…

چرا در سوره صافات به حضرت لوط و یونس سلام نمیدهد؟

این بدان معنا نیست که خداوند بر حضرت لوط و یونس سلام نفرستاده است؛ بلکه در پایان همین سوره (آیه ۱۸۱)، خداوند به صورت جمعی بر همه پیامبران سلام می‌فرستد: «وَسَلَامٌ عَلَى الْمُرْسَلِینَ». این سلام کلی شامل حضرت لوط و یونس نیز می‌شود.