وَإِنْ كَانُوا... ﴿۱۶۷﴾لَوْ أَنَّ عِنْدَنَا... ﴿۱۶۸﴾لَكُنَّا عِبَادَ... ﴿۱۶۹﴾فَكَفَرُوا...﴿۱۷۰﴾

وَإِنْ كَانُوا لَيَقُولُونَ ﴿۱۶۷﴾

آنها پيوسته مي‏گفتند: (۱۶۷)

لَوْ أَنَّ عِنْدَنَا ذِكْرًا مِنَ الْأَوَّلِينَ ﴿۱۶۸﴾

اگر يكي از كتب پيشينيان نزد ما بود، (۱۶۸)

لَكُنَّا عِبَادَ اللَّهِ الْمُخْلَصِينَ ﴿۱۶۹﴾

ما از بندگان مخلص خدا بوديم. (۱۶۹)

فَكَفَرُوا بِهِ فَسَوْفَ يَعْلَمُونَ ﴿۱۷۰﴾

(اما هنگامي كه اين كتاب بزرگ آسماني بر آنها نازل شد) آنها به آن كافر شدند ولي به زودي نتيجه كار خود را خواهند دانست. (۱۷۰)

سـپـس در چـهار آيه اخير به يكى از عذرهاى ناموجه اين مشركان در ارتباط با همين مسئله بـت پـرسـتـى و مـطالب ديگر اشاره كرده و پاسخ مى دهد، مى فرمايد: آنها پيوسته مى گفتند... (و ان كانوا ليقولون ).

اگر نزد ما يكى از كتب آسمانى پيشينيان بود... (لو ان عندنا ذكر من الاولين).

ما از بندگان مخلص خدا بوديم (لكنا عباد الله المخلصين).

… ما هم اگر مـشـمـول لطـف خـدا شـده بـوديـم و يـكـى از كـتـب آسـمـانـى بـر مـا نازل مى شد، در زمره اين بندگان مخلص بوديم !

ايـن درست به گفتار شاگردان عقب افتاده و رفوزه اى مى ماند كه براى سرپوش نهادن بـر تـنـبـلى خـود مـى گـويـنـد مـا هـم اگـر معلم و استاد خوبى داشتيم از شاگردان رديف اول بوديم !

آيـه بـعـد مـى گـويـد ايـن آرزوى آنـهـا هـم اكـنـون جـامـه عـمـل بـه خـود پـوشـيـده و بـزرگـتـريـن كـتـاب آسـمـانـى خـدا قـرآن مـجـيـد بـر آنـان نـازل شـده ، امـا ايـن دروغ پـردازان پر ادعا به آن كافر شدند و از در مخالفت و انكار و دشـمنى درآمدند، اما به زودى نتيجه كار خود را خواهند دانست (فكفروا به فسوف يعلمون ).

اين همه لاف و گزاف نگوئيد، و خود را شايسته قرار گرفتن در صف بندگان مخلص خدا نـشـماريد، دروغ شما آشكار شد، و ادعاهايتان تو خالى از آب درآمد، كتابى بهتر از قرآن تـصور نمى شود، و مكتبى بهتر از مكتب تربيتى اسلام نيست ، ولى ببينيد چگونه با اين كتاب آسمانى برخورد كرديد؟ منتظر عواقب دردناك كفر و بى ايمانى خود باشيد.

در ايـن آيـه بـه سـيـاق قبلى بازگشت شده ضمير جمع در (كانوا) و در (يقولون ) بـه قـريـش و هـر قـومـى كه عقيده آنان را داشته باشند برمى گردد. و كلمه (ان) در اول آيـه مـخـفـف (ان) اسـت. و مـراد از ذكـر اوليـن كـتـابـى آسـمـانـى از جـنـس كتابهاى نازل بر اولين است.

و مـعـنـاى آيـه ايـن اسـت كـه: اگـر نـزد مـا قـريش نيز كتابى آسمانى نظير كتب آسمانى نازل بر اقوام گذشته مى بود، ما نيز هدايت مى شديم و بندگان مخلص خدا مى بوديم و منظورشان از اين سخن اين است كه: از كفر خود عذر بخواهند و بگويند از ناحيه خدا حجتى بر ما تمام نشده.

و ايـن در حـقـيـقـت عذرى است بدتر از گناه، براى اينكه: مذهب وثنيت و بت پرستى مساله نـبـوت و رسـالت و نـزول كـتـابـى از آسـمـان را بـه كـلى محال مى داند.

(فا) در اول جمله (فكفروا به فسوف يعلمون) - به اصطلاح ادبى - فاى فصيحه است و معناى جمله اين است كه: پـس مـا هـمـيـن قـرآن را بر آنان نازل كرديم، تا ديگر گله نكنند كه ما كتابى آسمانى نـداشـتـيـم، ولى بـه همين قرآن كفر ورزيدند و به آنچه گفتند وفا نكردند و به زودى خـواهند دانست كه وبال (عواقب و پیامدهای ناگوارِ) كفرشان چيست. و اين جمله اخير تهديدى از خداى تعالى به ايشان است.

«فاء فصیحـه» حرف فـ است که یک مطلب یا جملهٔ حذف‌شده را به‌طور غیرمستقیم نشان می‌دهد.

یعنی در ظاهر، جمله بدون توضیح قبلی ناگهان با «فـ» شروع می‌شود، اما از مفهوم آیات یا سخن قبلی می‌فهمیم که یک جملهٔ مقدّر (حذف‌شده) بین آنها وجود دارد.

در اینجا:

فَكَفَرُوا بِهِ

یعنی به‌صورت تقریبی:

«پس [وقتی این قرآن برایشان آمد و حجت بر آنان تمام شد،] به آن کفر ورزیدند.» آن قسمت داخل کروشه در متن صریحاً نیامده، ولی از «فـ» و سیاق سخن فهمیده می‌شود.

چرا به آن «فصیحـه» می‌گویند؟

«فصیح» یعنی روشن و گویا.

این «فاء» با اینکه جملهٔ حذف‌شده را بیان نمی‌کند، آن را برای شنونده روشن می‌کند؛ یعنی خودش نشانه‌ای است که بفهمیم قبل از این جمله، یک مطلب مقدّر وجود دارد.

وَمَا مِنَّا إِلَّا لَهُ مَقَامٌ مَعْلُومٌ ﴿۱۶۴﴾وَإِنَّا لَنَحْنُ الصَّافُّونَ ﴿۱۶۵﴾ وَإِنَّا..﴿۱۶۶)

وَمَا مِنَّا إِلَّا لَهُ مَقَامٌ مَعْلُومٌ ﴿۱۶۴﴾

هر يك از ما مقام معلومي داريم. (۱۶۴)

وَإِنَّا لَنَحْنُ الصَّافُّونَ ﴿۱۶۵﴾

و ما همگي (براي اطاعت فرمان خداوند) به صف ايستاده‏ ايم. (۱۶۵)

وَإِنَّا لَنَحْنُ الْمُسَبِّحُونَ ﴿۱۶۶﴾

و ما همگي تسبيح او مي‏گوييم. (۱۶۶)

بـعـد از ايـن … از مقام والاى فرشتگان خدا سخن مى گويد، هـمـان فـرشتگانى كه بت پرستان آنها را دختران خدا مى پنداشتند و جالب اينكه سخن را از زبـان خـود آنـهـا بـيان مى كند و مى گويد: هر يك از ما مقام معلومى داريم (و ما منا الا له مقام معلوم ).
و ما همگى براى اطاعت فرمان خدا به صف ايستاده ايم ، و چشم بر امر او داريم (و انا لنحن الصافون).
و مـا هـمـگى تسبيح او مى گوئيم، و او را از آنچه لايق ذات پاكش نيست منزه مى شمريم (و انا لنحن المسبحون).
آرى مـا بـنـدگانيم كه جان و دل بر كف داريم ، همواره چشم بر امر، و گوش بر فرمانش سـپـرده ايـم ، مـا كـجـا و فـرزنـدى خـدا كجا؟ ما او را از اين نسبتهاى زشت و دروغين منزه مى شمريم ، و از اين خرافات و اوهام مشركان متنفر و بيزاريم .
در حقيقت آيات سه گانه فوق به سه قسمت از صفات فرشتگان اشاره مى كند:
نخست اينكه هر كدام رتبه و منزلتى دارند كه از آن تجاوز نمى كنند.

ديـگـر ايـنكه آنها دائما آماده اطاعت فرمان خدا در عرصه آفرينش و اجراى اوامر او در پهنه عـالم هـسـتـى هـسـتـنـد. ايـن سخن شبيه چيزى است كه در آيه 26 و 27 سوره انبياء آمده است بَلْ عِبَادٌ مُكْرَمُونَ لَا يَسْبِقُونَهُ بِالْقَوْلِ وَهُمْ بِأَمْرِهِ يَعْمَلُونَ : آنها بندگان شايسته خدا هستند كـه در سـخـن بـر او پـيـشـى نـمـى گـيـرنـد، و فـرمـان او را عمل مى كنند.
سـوم ايـنـكـه آنـهـا پـيوسته تسبيح خدا مى گويند و او را از آنچه لايق مقامش نيست منزه مى شمرند.
از آنـجـا كه اين دو جمله (انا لنحن الصافون و انا لنحن المسبحون ) از نظر ادبيات عرب مـفـهـومـش حـصـر اسـت ، بعضى از مفسران از آن چنين استفاده كرده اند كه فرشتگان با اين عبارت مى خواهند بگويند تنها ما مطيع فرمان خدا هستيم و تسبيح كننده واقعى او نيز مائيم ، اشـاره بـه ايـنـكـه اطـاعـت و تـسـبـيـح بـنـى آدم در بـرابـر كـار فـرشـتـگـان چـيـز قابل ملاحظه اى نيست.
قابل توجه اينكه جمعى از مفسران ذيل اين آيات حديثى از پيامبر گرامى اسـلام نـقل كرده كه فرمود: ما فى السماوات موضع شبر الا و عليه ملك يصلى و يسبح : در تـمـام آسـمانها حتى به اندازه يك وجب مكانى وجود ندارد مگر اينكه در آنجا فرشته اى است كه نماز مى خواند و تسبيح خدا مى گويد!
در نـقـل ديـگـرى همين معنى به اين صورت بيان شده : ما فى السماء موضع قدم الا عليه مـلك سـاجـد او قـائم : در تـمـام آسـمـانـها حتى به اندازه يك جاى پا وجود ندارد جز اينكه فرشته اى در آنجا در حال سجده يا قيام است !
و در نـقـل ديـگرى از پيامبر گرامى اسلام چنين آمده است : روزى به دوستان كه در گردش نـشـسـتـه بـودند فرمود: اطت السماء و حق لها ان تاط! ليس فيها موضع قدم الا عليه ملك راكـع او سـاجـد، ثم قرأ و انا لنحن الصافون و انا لنحن المسبحون : آسمان (از سنگينى بـار خـود) نـاله كـرد، و حـق دارد نـاله كـنـد، چرا كه در آن به اندازه جاى پائى نيست مگر ايـنـكه فرشته اى بر آن در حال ركوع يا سجود است ! سپس اين آيات را قرائت فرمود: و انا لنحن الصافون ...
اين تعبيرهاى گوناگون كنايه لطيفى است از اينكه عالم هستى پر است از فرمانبرداران پروردگار و تسبيح كنندگان براى او.

باید دقت کرد که مفهوم آسمان یک مفهوم وسیعی است. در قرآن از آسمان‌های متفاوتی سخن گفته شده است؛ یکی از این آسمان‌ها آسمانی است که درِ آن به روی کافران گشوده نمی‌شود؛ چنان‌که می‌فرماید: «لَا تُفَتَّحُ لَهُمْ أَبْوَابُ السَّمَاءِ». در آسمان، روزیِ شما و آنچه به شما وعده داده می‌شود، قرار دارد. وَفِي السَّمَاءِ رِزْقُكُمْ وَمَا تُوعَدُونَ

ايـن سـه آيـه - بـه طـورى كـه از سـيـاق بـرمـى آيـد - اعـتـراضـى اسـت از كـلام جـبـرئيـل و يـا كـلام او و يـارانـى كـه از فـرشـتـگـان وحى دارد، نظير حكايتى كه از خود جـبـرئيـل و يـارانـش نـقـل كـرده و فرموده:

سوره ۱۹: مريم

وَمَا نَتَنَزَّلُ إِلَّا بِأَمْرِ رَبِّكَ لَهُ مَا بَيْنَ أَيْدِينَا وَمَا خَلْفَنَا وَمَا بَيْنَ ذَلِكَ وَمَا كَانَ رَبُّكَ نَسِيًّا ﴿۶۴﴾

ما جز به فرمان پروردگار تو نازل نمي‏شويم آنچه پيش روي ما و پشت سر ما و ما بين اين دو ميباشد همه از آن او است و پروردگارت هرگز فراموش كار نبوده (و نيست). (۶۴)

بـعـضـى از مـفـسـريـن گـفـتـه انـد: (سـه آيـه مـورد بـحـث كـلام رسول خدا (صلّى اللّه عليه و آله و سلّم) است، كه خودش و مؤمنين را براى كفار توصيف مـى كـند … و آيات مورد بحث متصلند به آيه (فاستفتهم) و تقدير كلام چنين است: از ايشان استفتاء كن و بعد از آنكه استفتاء كردى بـگـو: (هـيـچ يـك از مـا مـسـلمـان نـيـسـت مـگـر آنكه در قيامت جايگاه و مقامى معلوم و در خور اعمال خود دارد و به درستى ماييم كه در نماز به صف مى ايستيم و ماييم تسبيح كنندگان).

و ليكن اين وجه، وجه مناسبى نيست، و با سياق (ارتباط معنایی آیه با آیات قبل و بعد) سازگارى ندارد.

ايـن آيـات سـه گـانـه در ايـن مـقـامـنـد كـه عـقـيـده مـشـركـيـن بـر الوهـيـت مـلائكـه را بـاطـل كـنـنـد، از ايـن طـريـق كـه بـا اعـتـراف خـود عـقـيـده كـفـار را باطل مى كنند.

توضيح اينكه: مشركين اعتراف دارند به اينكه ملائكه خودشان مربوب و عبد خداى تعالى هستند، چيزى كه هست مى گويند:همين مربوبهاى خدا خود رب موجودات پايينتر از خويشند و در آن موجودات استقلال در تدبير و تصرف دارند و از تدبير عالم چيزى مربوط به خدا نيست، و مـلائكـه خـودشـان ايـن مـعـنـا را قـبـول نـدارنـد، يـعـنـى خـود را مستقل در تدبير عالم نمى دانند، هر چند كه واسطه و سبب متوسط بين خدا و خلق هستند. پس آنـچـه كـه در ايـن آيـات مـلائكـه از خـود نـفـى مـى كـنـنـد، هـمـان اسـتـقـلال در تـدبـيـر اسـت، نـه سـبـبيت به اذن خدا … همچنان كه آيه ( بَلْ عِبَادٌ مُكْرَمُونَ لَا يَسْبِقُونَهُ بِالْقَوْلِ وَهُمْ بِأَمْرِهِ يَعْمَلُونَ اينها (فرشتگان) بندگان شايسته او هستند. كه هرگز در سخن بر او پيشي نمي‏گيرند، و به فرمان او عمل مي‏كنند. ) هم از يك سو سببيت و وسـاطـت مـلائكـه را اثـبـات مـى كـنـد و هـم از سـوى ديـگـر استقلال آنان را انكار مى نمايد.

پـس اينكه فرمود: (و ما منا الا له مقام معلوم ) معنايش اين است كه: هر يك از ما مقامى معين و پـسـتـى مـشـخـص داريـم، كـه مـا را بـدان گـمـارده انـد و بـا گـمـارده شـدن ديـگـر اسـتـقـلال مـعـنى ندارد، چون شخص گمارده شده نمى تواند از خط مشيى كه برايش تعيين كـرده انـد تـجـاوز كند، ملائكه نيز مجعول (آفريده شده) بر اين هستند كه خدا را در آنچه امر مى كند اطاعت نموده و او را بپرستند.

و اينكه فرمود: (و انا لنحن الصافون) معنايش اين است كه: ما فرشتگان همواره نزد خدا در صف ايستاده منتظر اوامر او هستيم، تا اوامرى كه در تدبير عالم صادر مى كند، بر طـبـق خـواسـتـهـاش اجرا كنيم، همچنان كه از آيه (لا يعصون اللّه ما امرهم و يفعلون ما يؤ مـرون) نـيـز ايـن مـعـنـا استفاده مى شود.

سوره ۶۶: التحريم

يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا قُوا أَنْفُسَكُمْ وَأَهْلِيكُمْ نَارًا وَقُودُهَا النَّاسُ وَالْحِجَارَةُ عَلَيْهَا مَلَائِكَةٌ غِلَاظٌ شِدَادٌ لَا يَعْصُونَ اللَّهَ مَا أَمَرَهُمْ وَيَفْعَلُونَ مَا يُؤْمَرُونَ ﴿۶﴾

اي كساني كه ايمان آورده‏ ايد! خود و خانواده خويش را از آتشي كه هيزم آن انسانها و سنگها است نگاه داريد، آتشي كه فرشتگاني بر آن گمارده شده كه خشن و سختگيرند، و هرگز مخالفت فرمان خدا نمي‏كنند و دستورات او را اجرا مي‏نمايند! (۶)

اين آن معنايى بود كه ما به كمك سياق از آيات مورد بحث استفاده كرديم. و چه بسا بعضى گفته اند كه: (مراد از اين جمله اين است كه: مـا مـلائكـه نـزد خدا به صف ايستاده ايم براى نماز). ولى اين خيلى از فهم دور است و شاهدى هم بر آن نيست.

و ايـنـكـه فـرمـود: (و انـا لنـحن المسبحون ) معنايش اين است كه: ما خدا را از آنچه لايق سـاحـت كـبـريـايـى او نـيـسـت تـنـزيـه مـى كـنـيـم، همچنان كه در جاى ديگر باز فرموده: (يُسَبِّحُونَ اللَّيْلَ وَالنَّهَارَ لَا يَفْتُرُونَ).

سوره ۲۱: الأنبياء

وَلَهُ مَنْ فِي السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ وَمَنْ عِنْدَهُ لَا يَسْتَكْبِرُونَ عَنْ عِبَادَتِهِ وَلَا يَسْتَحْسِرُونَ ﴿۱۹﴾

براي اوست آنچه در آسمانها و زمين است، و آنها كه نزد او هستند هيچگاه از عبادتش استكبار نمي‏كنند و هرگز خسته نمي‏شوند. (۱۹)

يُسَبِّحُونَ اللَّيْلَ وَالنَّهَارَ لَا يَفْتُرُونَ ﴿۲۰﴾

شب و روز تسبيح مي‏گويند و ضعف و سستي به خود راه نمي‏دهند. (۲۰)

پس اين آيات سه گانه موقف و موقعيت ملائكه در عالم خلقت را توصيف مى كنند و عملى كه مناسب خلقت آنان است بيان مى نمايند و آن عمل عبارت است از در صف ايستادن براى گرفتن اوامـر خـداى تعالى، و نيز منزه داشتن ساحت كبريايى خدا از شريك و از هر چيزى كه لايق به كمال ذات او نيست. ذاتى كه عقل و وهم بدان دست نمى يابد.

…اين فرشته‌ها را يا «ولد» مي‌دانيد, دختر مي‌دانيد, «اتّخاذ ولد» مي‌دانيد که در سوره مباركه «زخرف» از اين به عنوان «اتّخاذ» ياد كرده است.. و قبيح‌ترين تعبير همين است كه ﴿وَلَدَ اللَّهُ﴾ گفته شد. بين ﴿أَصْطَفَي الْبَناتِ﴾, بين ﴿اتَّخَذَ اللَّهُ وَلَد﴾, بين ﴿أَمِ اتَّخَذَ مِمَّا يَخْلُقُ بَناتٍ﴾ با ﴿وَلَدَ اللَّهُ﴾ تفاوت خيلي است…

… مي‌فرمايد خود فرشته‌ها سخنانشان اين است که می گويند: ﴿وَ ما مِنَّا إِلاَّ لَهُ مَقامٌ مَعْلُومٌ﴾ و مشابه اين تعبير در سوره مباركه «انبياء» گذشت؛ آنها كه درباره فرشته‌ها چنين تهمت و نسبتي را روا داشتند، آيه 26 سوره «انبياء» اين بود

سوره ۲۱: الأنبياء

وَقَالُوا اتَّخَذَ الرَّحْمَنُ وَلَدًا سُبْحَانَهُ بَلْ عِبَادٌ مُكْرَمُونَ ﴿۲۶﴾

آنها گفتند خداوند رحمان فرزندي براي خود برگزيده! منزه است (از اين عيب و نقص) اينها (فرشتگان) بندگان شايسته او هستند. (۲۶)

لَا يَسْبِقُونَهُ بِالْقَوْلِ وَهُمْ بِأَمْرِهِ يَعْمَلُونَ ﴿۲۷﴾

كه هرگز در سخن بر او پيشي نمي‏گيرند، و به فرمان او عمل مي‏كنند. (۲۷)

يَعْلَمُ مَا بَيْنَ أَيْدِيهِمْ وَمَا خَلْفَهُمْ وَلَا يَشْفَعُونَ إِلَّا لِمَنِ ارْتَضَى وَهُمْ مِنْ خَشْيَتِهِ مُشْفِقُونَ ﴿۲۸﴾

او همه اعمال امروز و آينده آنها را مي‏داند، و هم گذشته آنها را، و آنها جز براي كسي كه خدا از او خشنود است (و اجازه شفاعتش را داده) شفاعت نمي‏كنند و از ترس او بيمناكند. (۲۸)

وَمَنْ يَقُلْ مِنْهُمْ إِنِّي إِلَهٌ مِنْ دُونِهِ فَذَلِكَ نَجْزِيهِ جَهَنَّمَ كَذَلِكَ نَجْزِي الظَّالِمِينَ ﴿۲۹﴾

و هر كس از آنها بگويد من معبود ديگري جز خدا هستم كيفر او را جهنم مي‏دهيم، و اينگونه ستمگران را كيفر خواهيم داد. (۲۹)

﴿وَ قالُوا اتَّخَذَ الرَّحْمنُ وَلَداً﴾ و پاسخ به آنها اين است كه ﴿سُبْحانَهُ بَلْ عِبادٌ مُكْرَمُونَ﴾؛فرشته‌ها بندگان كريم الهي‌ می باشند يك, ﴿لا يَسْبِقُونَهُ بِالْقَوْلِ وَ هُمْ بِأَمْرِهِ يَعْمَلُونَ﴾[8] دو, اينها فقط مطيع دستور الهي‌ هستند؛ از طرف فرشتگان, خضوع محض است و از طرف ذات اقدس الهي, احاطه صِرف است. درباره فرشته‌ها فرمود: ﴿لا يَسْبِقُونَهُ بِالْقَوْلِ وَ هُمْ بِأَمْرِهِ يَعْمَلُونَ﴾ و درباره احاطه ذات اقدس الهي نسبت به اينها فرمود: ﴿يَعْلَمُ ما بَيْنَ أَيْديهِمْ وَ ما خَلْفَهُمْ﴾[9] همه امور را مي‌داند, گذشته و آينده اينها را مي‌داند. جامع‌ترين آيه همان است كه در سوره مباركه «مريم» بيان شده است؛ آيه 64 سوره مباركه «مريم» اين است که فرمود:

سوره ۱۹: مريم

وَمَا نَتَنَزَّلُ إِلَّا بِأَمْرِ رَبِّكَ لَهُ مَا بَيْنَ أَيْدِينَا وَمَا خَلْفَنَا وَمَا بَيْنَ ذَلِكَ وَمَا كَانَ رَبُّكَ نَسِيًّا ﴿۶۴﴾

ما جز به فرمان پروردگار تو نازل نمي‏شويم آنچه پيش روي ما و پشت سر ما و ما بين اين دو ميباشد همه از آن او است و پروردگارت هرگز فراموش كار نبوده (و نيست). (۶۴)

﴿وَ ما نَتَنَزَّلُ إِلاَّ بِأَمْرِ رَبِّكَ﴾؛ ما هيچ کاری نمی توانيم انجام دهيم مگر به دستور پروردگار ﴿لَهُ ما بَيْنَ أَيْدينا﴾ يک، ﴿وَ ما خَلْفَنا﴾ دو, ﴿وَ ما بَيْنَ ذلِكَ﴾ سه, ﴿وَ ما كانَ رَبُّكَ نَسِيًّا﴾؛ اين از بهترين و برجسته‌ترين آيات توحيدي است كه فرشته‌ها ارائه كردند. خيلي‌ها خيال مي‌كنند كه فرشته‌ها كه گفتند: ﴿لَهُ ما بَيْنَ أَيْدينا وَ ما خَلْفَنا﴾؛ يعني تاريخ گذشته و تاريخ آينده، قهراً ﴿وَ ما بَيْنَ ذلِكَ﴾ اين را هم به تاريخ معاصر حمل كردند; يعني گذشتهٴ ما را خدا مي‌داند, آينده ما را خدا مي‌داند و بين گذشته و آينده, آنچه در عصر فعلي حاضر است مي‌دانند که هر سه را به بيرون ذات ارجاع دادند (چیزهایی خارج از وجود و حقیقت خودِ فرشتگان، مثل حوادث تاریخی و زمان، مربوط دانستند)، در حالي كه اين هم جزء عميق‌ترين آيات توحيدي است.

فرشته‌ها عرض مي‌كنند ما مبادي عاليه داريم كه علل و اسباب ما هستند و همه اينها در اختيار خداي سبحان است، شئون و معلولاتي هم داريم كه از ما ظاهر مي‌شود و كار ما محسوب مي‌شود که اين هم براي خداست, بين آن مبادي عاليه كه علل ماست و اين شئون تاليه كه «معاليل» ماست, هويّت خود ماست و چيزي براي ما نمي‌ماند ﴿لَهُ ما بَيْنَ أَيْدينا وَ ما خَلْفَنا وَ ما بَيْنَ ذلِكَ﴾; يعني مبادي عاليه ما مِلك خداست, شئون و «معاليل» و كارها و آثار ما براي خداست, بين شئون آيندهٴ ما و مبادي گذشتهٴ ما, كلّ هويّت ماست که اين هم براي خداست، آن وقت چيزي براي ما نمي‌ماند؛ معنايش اين است، نه اينکه مربوط به تاريخ باشد.

علل و مبادی فرشته ← خود فرشته ← افعال و آثار فرشته

فرض کنید یک لامپ روشن است.

لامپ به تنهایی نمی‌تواند بگوید:

«من خودم روشنایی ایجاد کردم.»

چرا؟ چون:

نیروگاه → برق → سیم‌ها → لامپ → نور

آنچه پشت سر لامپ است = منابع و علل آن

خود لامپ = موجودی که در وسط این سلسله قرار دارد

آنچه پیش روی لامپ است = اثر و نتیجه آن، یعنی نور

اگر آب رواني كه از مکان بالايي آمده و در استخري يا حوضچه‌اي كه در آن منزل هست مي‌ريزد و از اين حوضچه بيرون مي‌رود، خود اين حوضچه و استخر بخواهد حرف بزند چه مي‌گويد؟ مي‌گويد همه آب‌هايي كه از بالا سرازير مي‌شود و همه آب‌هايي كه از اين استخر مي‌گذرد و همه آب‌هايي كه در من جا دارد همه مِلك فلان شخص است، اين حرف فرشته‌هاست ﴿لَهُ ما بَيْنَ أَيْدينا وَ ما خَلْفَنا وَ ما بَيْنَ ذلِكَ﴾آن وقت چيزي براي آنها نمي‌ماند, اگر ﴿لِلَّهِ مُلْكُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ﴾[10]است، اين مِلك طِلق (بدون قید و محدودیت, آزاد) خداست، همه ما همين‌طوريم؛ منتها آنها مي‌فهمند و مي‌گويند، ما نمي‌فهميم بر فرض هم بفهميم فهمِ ما حصولي است و حاضر نيستيم اين‌طور حرف بزنيم كه تمام هويّت ما براي اوست، آن‌كه مي‌فهمد مي‌گويد: ﴿إِنَّ صَلاتي‌ وَ نُسُكي‌ وَ مَحْيايَ وَ مَماتي‌ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمينَ﴾،[11]

سوره ۶: الأنعام

قُلْ إِنَّ صَلَاتِي وَنُسُكِي وَمَحْيَايَ وَمَمَاتِي لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ ﴿۱۶۲﴾

بگو: نماز و تمام عبادات من و زندگي و مرگ من، همه براي خداوند پروردگار جهانيان است. (۱۶۲)

۱. فهم حصولی یعنی چه؟

فهم یا علم حصولی یعنی انسان چیزی را از طریق یک مفهوم، تصویر ذهنی، فکر یا استدلال می‌شناسد.

مثلاً شما می‌دانید:

«این کتاب متعلق به فلان شخص است.»

این دانستن از طریق یک مفهوم ذهنی در ذهن شماست. یعنی شما «مالکیت» و «کتاب» را در ذهن خود تصور و درباره آن قضاوت می‌کنید.

به این می‌گویند علم حصولی (دانش با واسطه مفهوم ذهنی).

۲. در مقابل، علم حضوری چیست؟

علم حضوری یعنی خودِ حقیقتِ چیزی نزد انسان حاضر باشد و انسان آن را مستقیماً و بدون واسطه مفهوم ذهنی بیابد.

مثلاً انسان نسبت به:

درد خودش

شادی خودش

ترس خودش

وجود خودش

یک نوع آگاهی مستقیم دارد.

مثلاً وقتی درد دارید، لازم نیست ابتدا یک مفهوم ذهنی از «درد» بسازید تا بفهمید درد دارید؛ خودِ درد برای شما حاضر است.

… اين آيه سوره مباركه «مريم» از بهترين آيات و شفاف‌ترين آيات توحيدي است كه فرمود: ﴿وَ ما نَتَنَزَّلُ إِلاَّ بِأَمْرِ رَبِّكَ﴾؛ ما اگر بخواهيم نازل بشويم, وحي بياوريم, رحمتي بياوريم يا عذابي بياوريم و كاري بخواهيم انجام بدهيم كه ﴿نَزَلَ بِهِ الرُّوحُ الْأَمينُ ٭ عَلي‌ قَلْبِكَ﴾[12] يا بخواهيم براي تعذيب گروه عاد و ثمود مأموريتي انجام بدهيم، هرگز نازل نمي‌شويم مگر به امر پروردگار, برهان مسئله چيست؟ براي اينكه ﴿لَهُ ما بَيْنَ أَيْدينا﴾ گذشته, ﴿وَ ما خَلْفَنا﴾آينده, ﴿وَ ما بَيْنَ ذلِكَ﴾ و او هم كه فراموش نمي‌كند، همه را در تحت اشراف خود دارد و اداره مي‌كند. چنين موجودي كه نمي‌تواند معبود و «اله» باشد. هر جا سخن از الوهيّت فرشته‌هاست، قرآن كريم عصمت, طهارت, قداست, خضوع و بندگي اينها را بازگو مي‌كند؛ در سوره مباركه «انبياء» هم همين بود.

در سوره مباركه «انبياء» كه گفتند آنها ـ معاذ الله ـ فرزند خدا هستند و سِمتي دارند فرمود که اين‌چنين نيست ﴿سُبْحانَهُ بَلْ عِبادٌ مُكْرَمُونَ﴾ که آيه 26 به بعد سوره «انبياء» است. ﴿لا يَسْبِقُونَهُ بِالْقَوْلِ وَ هُمْ بِأَمْرِهِ يَعْمَلُونَ ٭ يَعْلَمُ ما بَيْنَ أَيْديهِمْ وَ ما خَلْفَهُمْ وَ لا يَشْفَعُونَ إِلاَّ لِمَنِ ارْتَضي﴾[13] بعد فرمود: ﴿وَ مَنْ يَقُلْ مِنْهُمْ إِنِّي إِلهٌ مِنْ دُونِهِ فَذلِكَ نَجْزيهِ جَهَنَّمَ كَذلِكَ نَجْزِي الظَّالِمينَ﴾،[14] محال است آنها چنين حرفي بزنند; ولي بر فرض اگر فرشته‌اي «تفوّه» به «ربوبيّت» و «الوهيّت» كند عذاب دردناك به حيات او خاتمه مي‌دهد. اين در مورد فرشته‌ها.

پس فرشته‌ها هرگز چنين سِمتي ندارند و حرف‌هاي خود فرشته‌ها هم اين است ﴿وَ ما مِنَّا إِلاَّ لَهُ مَقامٌ مَعْلُومٌ ٭ وَ إِنَّا لَنَحْنُ الصَّافُّونَ ٭ وَ إِنَّا لَنَحْنُ الْمُسَبِّحُونَ﴾ در آغاز همين سوره مباركه «صافات» چند وصف از اوصاف فرشته‌ها را ذكر فرمود, فرمود: ﴿وَ الصَّافَّاتِ صَفًّا ٭ فَالزَّاجِراتِ زَجْراً ٭ فَالتَّالِياتِ ذِكْراً﴾[16] و مانند آن که «سابحات»[17] هست, «نازعات»[18] هست، «مُغِيرَاتِ »[19] هست و مانند آن که در آيات ديگر به عنوان اوصاف فرشته‌ها ذکر شده است.

http://www.parsquran.com/data/show.php?lang=far&sura=79&ayat=0&user=far&tran=2

وَ ما مِنَّا إِلاَّ لَهُ مَقامٌ مَعْلُومٌ:

درباره فرشته‌ها يك مطلب اين است كه اينها مي‌گويند هركدام از ما مأموريتي داريم، اينكه فرمود: ﴿وَ ما مِنَّا إِلاَّ لَهُ مَقامٌ مَعْلُومٌ﴾ اين براي فرشته‌هاست كه حساب‌شده است و مانند انبيا هركدام مقام معلومي دارند و يك تعبير اين است كه ﴿وَ ما مِنَّا إِلاَّ لَهُ مَقامٌ مَعْلُومٌ﴾؛ يعني درجه خاص داريم و از آن ترقّي نمي‌كنيم که اين درباره فرشته‌هاست و براي انسان‌ها نيست؛ انسان است كه مي‌تواند «كادح الي رب» باشد ﴿كَدْحاً فَمُلاقيهِ﴾،

سوره ۸۴: الانشقاق

يَا أَيُّهَا الْإِنْسَانُ إِنَّكَ كَادِحٌ إِلَى رَبِّكَ كَدْحًا فَمُلَاقِيهِ ﴿۶﴾

اي انسان! تو با تلاش و رنج به سوي پروردگارت مي‏روي و او را ملاقات خواهي كرد. (۶)

شما در قرآ‌ن مي‌بينيد که به هيچ فرشته‌ و جنّي چنين تعبير و خطابي نشده كه «يا ايها الملك», «يا ايّها الجن» ﴿إِنَّكَ كادِحٌ إِلي‌ رَبِّكَ كَدْحاً فَمُلاقيهِ﴾[20] و تنها براي انسان است، براي اينكه انسان مقام معلوم ندارد و راه او باز است؛ از صفر تا صد, از ﴿حَمَإٍ مَسْنُونٍ گلِ سیاهِ بدبو﴾ و «طين» و «تراب» تا ﴿دَنا فَتَدَلَّي فَكَانَ قَابَ قَوْسَيْنِ أَوْ أَدْنَى نزديكتر و نزديكتر شد تا آنكه فاصله او به اندازه دو كمان يا كمتر بود.﴾[21] اين انسان است;...

غير از انسان كامل, بقيه «ابن ‌السبيل» هستند؛ از صفر شروع مي‌كنند و در بين راه مي‌مانند يا برخي‌ها از بين راه شروع مي‌كنند تا نزديك‌هاي پايان، سير يا هستي‌شان ظهور دارد، اما كسي كه از صفر تا صد را شروع كند فقط انسان است، زيرا جماد و نبات و حيوان، اينها «ابن ‌السبيل» هستند، اينها از صفر شروع كردند؛ ولي در راه مي‌مانند و اينها هيچ كدام به «لقاء الله» نمي‌رسند. فرشته‌ها گرچه از صفر شروع نكردند و از بين راه شروع كردند، اما همه اينها مقام معلوم دارند، همان‌طوري كه جناب جبرئيل(سلام الله عليه) گفت: «لَوْ دَنَوْتُ اَنْمُلَةً لاحْتَرَقَتْ اگر از اينجا به بعد، من به‌اندازۀ يك بند انگشت نزديكتر شوم، آتش مى‌گيرم»[37] …لذا تنها انسان است كه در اثر «كدح ملاقي» مي‌تواند از صفر شروع كند و به صد برسد، البته انسان‌هاي متوسط هم در بين راه مي‌مانند.

هر كس براساس همّت خود مقام معلومي دارد كه خدا مي‌داند و اما جلوي هيچ كس را نگرفتند، پس براي هيچ كس مقام معلومي نيست، همه مي‌توانند و دعوت شده‌اند كه اين راه را طي كنند. به فرشته‌ها مي‌گويند شما مسئول فلان كار هستيد، زيرمجموعه جبرئيل(سلام الله عليه) هستيد و كارهاي علمي را بايد به عهده بگيريد, عزرائيل(سلام الله عليه) زيرمجموعه‌اي دارد و خودش هم مسئول امور «إماته» است, اسرافيل و زيرمجموعه‌اش(سلام الله عليهم) مسئول امور «احياء» هستند, ميكائيل و زيرمجموعه‌اش مأمور امور كِيل و پيمانه و اقتصادي هستند, هركدام برنامه‌اي دارند و اين برنامه‌ها براي ديگران هم ممكن است باشد، اما ﴿وَ ما مِنَّا إِلاَّ لَهُ مَقامٌ مَعْلُومٌ﴾ كه جبرئيل(سلام الله عليه) در جريان معراج به وجود مبارك پيغمبر(صلّي الله عليه و آله و سلّم) گفت: «لَوْ دَنَوْتُ اَنْمُلَةً لاحْتَرَقَتْ اگر از اينجا به بعد، من به‌اندازۀ يك بند انگشت نزديكتر شوم، آتش مى‌گيرم»;[22]يعني هركدام از اينها درجه ای خاص دارند. انسان است كه اگر بخواهد برود جلوي او باز است؛ منتها حالا چه كسي مي‌رود و تا كجا مي‌رود را خدا مي‌داند؛ … براي فرشته‌ها راه باز نيست، … فرشته‌ها هركدام يك مقام خاصّي دارند و اين‌طور نيست كه بتوانند به ﴿دَنا فَتَدَلَّي﴾[23]برسند، آنها همه‌شان مي‌گويند: ﴿ما مِنَّا إِلاَّ لَهُ مَقامٌ مَعْلُومٌ﴾؛بعضي‌هايمان اهل صف هستيم و منتظريم ببينيم که چه دستوري مي‌رسد, بعضي‌ها اهل تسبيح‌ هستند, بعضي‌ها اهل تحميد می باشند, بعضي‌ها اهل احيا هستند, بعضي‌ها اهل «إماته»‌ هستند و كارهايشان تقسيم شده است ﴿وَ إِنَّا لَنَحْنُ الصَّافُّونَ ٭ وَ إِنَّا لَنَحْنُ الْمُسَبِّحُونَ﴾، اين برنامه‌هايي است كه ذات اقدس الهي براي فرشته‌ها مشخص كرده و فرمود که فرشته‌ها اين‌طور هستند.

پس هويّت اينها مانند علل قبلي اينها و مانند شئون بعدي اينها مِلك مطلق خداست يك, هرگز از اينها برنمي‌آيد كه داعي ربوبيّت داشته باشند دو, اينها ترقّي علمي دارند؛ ولي ترقّي عملي ندارند سه, مثل معاد است؛ در معاد، افراد خيلي چيز مي‌فهمند، اما بتوانند كاري كنند كه به وسيله آن كار ايمان پيدا كنند, توبه كنند, از گناه برهند و به نجات برسند اين ممكن نيست، چون آن‌جا دار عمل صالح نيست، اما دار تكامل علمي هست و خيلي از اسرار معاد در قيامت براي انسان روشن مي‌شود و برای فرشته‌ها هم اين‌چنين است. در مورد فرشته‌ها ﴿وَ عَلَّمَ آدَمَ الْأَسْماءَ﴾ كه مطرح شد فرمود: ﴿فَقَالَ أَنْبِئُونِي بِأَسْمَاءِ هٰؤُلاَءِ﴾[24] كه آدم مجراي فيض شد و اسماي الهي را در حدّ اِنباء و نه تعليم به فرشته‌ها منتقل كرد، اما حالا كاري انجام بدهند و به مقام برتر برسند نيست, چون اگر كاري باشد بايد برابر شريعت باشد، اگر شريعت هست بايد وحي و رسالت باشد و آنها هم بايد داراي پيغمبر باشند, داراي وصيّ پيغمبر باشند, كتابي باشند, حدودي باشند و مانند آن، در حالي كه اين‌چنين نيست آنها پيغمبري داشته باشند, تكليفي داشته باشند, عمل صالح و طالحي براي آنها مطرح باشد نيست. بنابراين ترقّي علمي دارند، لكن ترقّي عملي ندارند ….

… در همان خطبه اول نهج‌البلاغه اين است كه اينها منزّه از خواب و خوردن هستند, غذاي اينها «لا اله الاّ الله» است, غذاي اينها «سبحان الله» است سهو ندارند, نسيان ندارند... اينها را در خطبه اول نهج‌البلاغه[28] ملاحظه بفرماييد…

https://ahlolbait.com/content/12122/%D8%AA%D8%B1%D8%AC%D9%85%D9%87-%D9%88-%D8%B4%D8%B1%D8%AD-%D8%AE%D8%B7%D8%A8%D9%87-1-%D9%86%D9%87%D8%AC-%D8%A7%D9%84%D8%A8%D9%84%D8%A7%D8%BA%D9%87%D8%9B-%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D9%BE%D9%86%D8%AC%D9%85-%D8%A2%D9%81%D8%B1%DB%8C%D9%86%D8%B4-%D9%81%D8%B1%D8%B4%D8%AA%DA%AF%D8%A7%D9%86

پرسش: آن تفصيلی که بين ملائک داديد که ملائکه ارضی و ملائکه السماء؟

پاسخ: بله «ملائكة الأرض» حسابشان طور ديگر است؛ اينها «ملائكة الأرض» را كه معبود نمي‌دانستند، اينها ملائكه‌اي كه حامل عرش‌ هستند, وحي مي‌آورند و آن‌گونه از امور را انجام می دهند؛ لذا «ملائكة السماء» را فكر مي‌كردند که معبود هستند.

پرسش: «ملائكة الأرض» مقام معلوم ندارند؟

پاسخ: مقام دارند، اما آن‌طوري كه حامل عرش باشند و آن‌طوري كه ﴿لا يَعْصُونَ اللَّهَ﴾[29] باشند ما دليلي بر آنها نداريم؛ درباره مسئولان بهشت اين‌طور است, مسئولان جهنم اين‌طور است, حاملان عرش اين‌طور است, حاملان وحي الهي اين‌طور است كه ﴿نَزَلَ بِهِ الرُّوحُ الْأَمينُ ٭ عَلي‌ قَلْبِكَ﴾،[30] اما هر فرشته‌اي كه يك قطره باران يا تگرگ و برف را مي‌آورد او هم نظير فرشته‌هاي قيامت معصوم باشد ما دليلي نداريم، گرچه در اطلاق همان روايت وجود مبارك امام سجاد كه همه‌شان را به طهارت دعا مي‌كند، اين اطلاق قابل تقييد است؛ اين‌طور نيست كه ما دليلي بر عصمت كلّ ملائكه داشته باشيم, چه «مَلك سماوي» و چه «ملك أرضي» كه هيچ فرشته‌اي گناه نمي‌كند، بله آن فرشتگاني كه حامل عرش‌ و مأموران بهشت و جهنم هستند, مأموران تدبير عالم‌ و مدبّرات امر می باشند و حاملان عرش هستند، برهان بر عصمت آنها هست.

https://www.aparat.com/v/d62816p

سوره ۶۶: التحريم

يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا قُوا أَنْفُسَكُمْ وَأَهْلِيكُمْ نَارًا وَقُودُهَا النَّاسُ وَالْحِجَارَةُ عَلَيْهَا مَلَائِكَةٌ غِلَاظٌ شِدَادٌ لَا يَعْصُونَ اللَّهَ مَا أَمَرَهُمْ وَيَفْعَلُونَ مَا يُؤْمَرُونَ ﴿۶﴾

اي كساني كه ايمان آورده‏ ايد! خود و خانواده خويش را از آتشي كه هيزم آن انسانها و سنگها است نگاه داريد، آتشي كه فرشتگاني بر آن گمارده شده كه خشن و سختگيرند، و هرگز مخالفت فرمان خدا نمي‏كنند و دستورات او را دقيقا اجرا مي‏نمايند! (۶)

فَإِنَّكُمْ وَمَا تَعْبُدُونَ ﴿۱۶۱﴾مَا أَنْتُمْ عَلَيْهِ بِفَاتِنِينَ ﴿۱۶۲﴾إِلَّا مَنْ هُوَ ...(۱۶۳)

فَإِنَّكُمْ وَمَا تَعْبُدُونَ ﴿۱۶۱﴾

شما و آنچه پرستش مي‏كنيد (۱۶۱)

مَا أَنْتُمْ عَلَيْهِ بِفَاتِنِينَ ﴿۱۶۲﴾

هرگز نمي‏توانيد كسي را (با آن) فريب دهيد. (۱۶۲)

إِلَّا مَنْ هُوَ صَالِ الْجَحِيمِ ﴿۱۶۳﴾

مگر آنها كه مي‏خواهند در آتش دوزخ بسوزند. (۱۶۳)

در آيات پيشين سخن از معبودهاى مختلف مشركين به ميان آمد، آيات مورد بحث بیان میکند … كه وسوسه هاى شما بت پرستان در دلهاى پاكان و نـيـكـان اثـرى نـدارد، و تـنـهـا قـلوب آلوده و ارواح دوزخـى و مـتـمايل به فساد … است كه خود را تسليم اين وسوسه ها مى سازد، مى فرمايد: شما و آنچه را پرستش مى كنيد... (فانكم و ما تعبدون ).

هـرگـز نـمـى تـوانـيـد كـسـى را (با آن ) فريب دهيد و با فتنه و فساد از خداوند منحرف سازيد (ما انتم عليه بفاتنين ).

مـگـر آنـهـا كـه مـى خـواهـنـد در آتـش دوزخ بـسـوزنـد! (الا مـن هـو صال الجحيم ).

ايـن آيـات - بـر خـلاف آنـچه طرفداران مسلك جبر پنداشته اند - دليلى است بر ضد اين مـكـتـب ، و اشاره اى است به اين حقيقت كه هيچ كس نمى تواند خود را در برابر انحرافات مـعـذور بداند، و ادعا كند مرا فريب داده و به بت پرستى كشانده اند، مى گويد: شما بت پرستان توانائى بر فتنه و فريب اشخاص نداريد، مگر آنها كه با اراده خود راه دوزخ را پيش گيرند.

شـاهـد ايـن سـخـن تـعـبـيـر صـال الجـحـيـم اسـت ، زيـرا در اصـل صـالى بـه صـورت اسـم فـاعـل بـوده ، و مـعـمـولا هـنـگـامـى كـه صـيـغـه اسـم فـاعـل را در مـورد مـوجود عاقلى به كار مى برند مفهومش انجام كارى از روى اراده و اختيار اسـت هـمـانـنـد قـاتـل و جـالس و ضـارب ، بـنـابـرايـن صـال الجـحـيم يعنى كسى كه مايل است خود را به آتش دوزخ بسوزاند، و به اين ترتيب راه عذر را بر همه منحرفان مى بندد.

تـعـجـب از بـعـضـى از مفسران معروف است كه آيه را چنين معنى كرده اند: شما نمى توانيد كسى را بفريبيد، مگر آنها كه مقدر شده جهنمى باشند!

بـه راسـتى اگر معنى آيه اين است پيامبران براى چه مى آيند؟ كتابهاى آسمانى به چه مـنـظور نازل شده؟ حساب و كتاب و ملامت و سرزنش بت پرستان در آيات قرآن چه مفهومى دارد؟ و عدالت خدا كجا خواهد رفت؟!

آرى بـايـد قـبـول كـرد كـه اعتراف به مكتب جبر، اصالت مكتب انبيا را به كلى مخدوش مى كـنـد، هـمـه مفاهيم آن را مسخ مى نمايد، و تمام ارزشهاى الهى و انسانى را به نابودى مى كشاند.

تـوجـه بـه ايـن نـكـتـه لازم اسـت كـه صـالى از ماده صلى (بر وزن سرد) به معنى آتش افروختن و داخل شدن در آتش و يا سوختن و برشته شدن به وسيله آن است ، و فاتن اسم فاعل از ماده فتنه به معنى فتنه گر و اغوا كننده است .

ايـن آيـه كه در آغازش حرف (فاء) قرار دارد، تفريع و نتيجه گيرى … است و معنايش اين است كه: بعد از آنكه مسلم شد كه آنـچـه شما از اوصاف براى خدا تراشيده ايد، همه ضلالت است، - به خلاف بندگان مـخـلص خـدا كـه در وصـف كـردن خود دچار ضلالت نمى شوند - پس اين نتيجه عايد مى شـود كـه شـمـا بـا ايـن گـمـراهى خود نمى توانيد گمراه كنيد مگر مردم دوزخى را، يعنى آنهايى را كه با پاى خود راه دوزخ را طى مى كنند.

… و كـلمـه (فـاتـنـيـن ) جـمـع (فـاتـن ) اسـت كـه اسـم فـاعـل از (فـتـنـه ) بـه مـعـنـاى گـمـراه كـردن مـردم اسـت. و كلمه (صالى ) از ماده (صلو) اشتقاق يافته كه به معناى پيروى است، (وصالى جحيم ) به معناى دنباله رو جـهـنـم اسـت، بـه طـورى كـه هـر جـا راه جـهـنم را سراغ داشته باشد به آنجا برود و عـمل دوزخيان را مرتكب شود…

و مـعناى آيه اين است كه: شما و خدايان ضلالت كه مى پرستيد، هر چند دست به دست هم بدهيد نمى توانيد احدى را مفتون و گمراه كنيد، مگر تنها آن كسانى را كه خود راه جهنم را دنبال مى كنند.

… بين ﴿يَصْلَي النَّارَ﴾ با «تصليه» جحيم كه يكي باب «تفعيل» است و يكي باب «فَعَلَ», گفتند فرق است؛ باب «تفعيل» چون براي شدّت و مبالغه و كثرت است، آن كسي كه گرفتار جهنم مي‌شود روسوزي, درون‌سوزي, دل‌سوزي و جسم‌سوزي هست که آن «تصليه» جحيم است،

وَأَمَّا إِنْ كَانَ مِنَ الْمُكَذِّبِينَ الضَّالِّينَ ﴿۹۲﴾

اما اگر او از تكذيب كنندگان گمراه باشد، (۹۲)

فَنُزُلٌ مِنْ حَمِيمٍ ﴿۹۳﴾

با آب جوشان دوزخ از او پذيرائي مي‏شود! (۹۳)

وَتَصْلِيَةُ جَحِيمٍ ﴿۹۴﴾

سپس سرنوشت او ورود در آتش جهنم است. (۹۴)

اما آن كسي كه تمام درون و بيرونِ او را آتش نگرفته, از بيرون دارد مي‌سوزد اين را مي‌گويند: ﴿يَصْلَي النَّارَ﴾ …

سُبْحَانَ اللَّهِ عَمَّا يَصِفُونَ ﴿۱۵۹﴾ إِلَّا عِبَادَ اللَّهِ الْمُخْلَصِينَ ﴿۱۶۰﴾

سُبْحَانَ اللَّهِ عَمَّا يَصِفُونَ ﴿۱۵۹﴾

منزه است خداوند از توصيفي كه آنها مي‏كنند. (۱۵۹)

إِلَّا عِبَادَ اللَّهِ الْمُخْلَصِينَ ﴿۱۶۰﴾

مگر بندگان مخلص خدا. (۱۶۰)

بـعـد مـى افـزايـد: مـنـزه اسـت خـداونـد از تـوصـيـفـى كـه ايـن گـروه (جاهل گمراه) مى كنند (سبحان الله عما يصفون ).

جـز تـوصـيـفـى كـه بـنـدگـان مـخلص خدا (از روى آگاهى و معرفت در مورد او دارند) هيچ توصيفى شايسته ذات مقدسش نيست (الا عباد الله المخلصين ).

بـه ايـن تـرتيب هر گونه توصيفى كه مردم درباره خدا مى كنند نادرست است، و خداوند از آن پاك و منزه است، جز توصيفى كه بندگان مخلص از او دارند، بندگانى كه از هر گـونـه شـرك و هـواى نفس و جهل و گمراهى مبرا هستند، و خدا را جز به آنچه خودش اجازه داده توصيف نمى كنند.

… بـراى شـناخت خدا نبايد دنبال خرافاتى افتاد كه از اقوام جاهلى باقى مانده و انسان از بيان آنها شرم دارد، بايد به سراغ بندگان مخلصى رفت كه گفتار آنها … هر گونه شائبه شرك را از دل مى شويد، و هر گونه تجسم و تشبيه را از فكر مى زدايد.

بـايد به سراغ سخنان پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) و خطبه هاى نهج البلاغه على (عليه السلام ) و دعاهاى پر مغز امام سجاد (عليه السلام ) در صحيفه سجاديه رفت، و در پرتو توصيفهاى اين بندگان خدا، خدا را شناخت .

امـيـرمـؤمـنـان عـلى (عـليـه السـلام ) در يـكـجـا مـى فـرمـايـد:

لم يـطـلع العـقـول عـلى تـحـديـد صـفـتـه ، و لم يـحجبها عن واجب معرفته ، فهو الذى تشهد له اعلام الوجـود، عـلى اقـرار قلب ذى الجحود، تعالى الله عما يقوله المشبهون به و الجاحدون له علوا كبيرا:

نـه عـقـول را بـر كـنـه صـفات خويش آگاه ساخته، و نه آنها را از معرفت و شناختش باز داشته، او است كه نشانه هاى عالم هستى, دلهاى منكران را بر اقرار بـه وجـودش واداشـتـه، و برتر و بالاتر است از گفتار كسانى كه او را به مخلوقاتش تشبيه مى كنند، يا راه انكارش را مى پويند.

در جاى ديگر در توصيف پروردگار چنين مى گويد:

لا تناله الاوهام فتقدره ، و لا تتوهمه الفطن فتصوره ، و لا تدركه الحواس فتحسه ، و لا تـلمـسـه الايـدى فـتـمـسـه و لا يـتـغـيـر بـحـال ، و لا يـتـبـدل فـى الاحـوال ، و لا تبليه الليالى و الايام ، و لا يغيره الضياء و الظلام ، و لا يوصف بشى ء من الاجزاء و لا بالجوارح و الاعضاء، و لا بعرض ‍ من الاعراض ، و لا بالغيرية و الابعاض ، و لا يقال له حد و لا نهاية ، و لا انقطاع و لا غاية :

دسـت انـديـشـه هـاى بـلنـد بـه دامـن كـبريائيش نرسد، تا در حد و نهايتى محدودش كند، و هـوشـمـنـدان نـتـوانـند نقش او را در خيال تصوير نمايند، حواس از دركش عاجز، و دستها از لمـسـش قـاصـرنـد، تـغـيـيـر و گـونـاگـونـى در او راه نـدارد، و گـذشـت زمـان هـيچگونه تـبديل و دگرگونى براى او به وجود نياورد، آمد و شد شبها و روزها او را كهنه نسازد، و روشـنـائى و تـاريـكـى تـغييرش ندهد، او به اجزاء و جوارح و اعضاء، و به عوارض و ابـعـاض (بخش‌ها، قسمت‌ها) ، بـه هـيـچكدام توصيف نگردد، حد و نهايتى براى او نيست ، و انقطاع و انتهائى ندارد.

و در جـاى ديـگـر مـى فـرمـايـد

و مـن قـال فـيـم ؟ فـقـد ضـمـنـه ، و مـن قـال عـلام ؟ فـقـد اخـلى مـنـه كـائن لا عـن حـدث ، مـوجـود لا عـن عـدم ، مـع كـل شـى ء لا بـمـقارنة و غير كل شى ء لا بمزايله :

و آن كس كه بگويد خدا در كجا است؟ وى را در ضمن چيزى تصور كرده، و هر كس ‍ بپرسد بر روى چه قرار دارد؟ جائى را از او خـالى دانـسـتـه ، همواره بوده است ، و از چيزى به وجود نيامده ، وجودى است كه سابقه عدم بر او نيست و با همه چيز هست ، اما نه اينكه قرين آن باشد و مغير با همه چيز است اما نه اينكه از آن بيگانه و جدا باشد! ….

اما منزه بودن خدا از وصف همه واصفان، علتش اين است كه: واصفان خدا را با مفاهيمى كه نـزد خود آنان محدود است توصيف مى كنند، و خداوند غير محدود است ، (مثلا اگر مى گويند خـدا بـيـنـا اسـت، چـشـم هـم براى خدا اثبات مى كنند؛ چون بينايى در بين خود آنان مستلزم داشـتـن چـشـم اسـت، و مـعـلوم اسـت كـه وقـتـى چـشم اثبات شود، سر نيز اثبات مى شود و حـال آنـكـه بـيـنـايـى خـدا مـربـوط بـه چـشـم نـيـسـت ) و هـمـچـنـيـن هـيـچ يـك از اوصـاف او قـابـل تحديد (حدّگذاری، محدود کردن، تعیین حد و اندازه) نيست، و هيچ لفظى نمى تواند قالب تمام عيار اسماء و صفات او گردد، پس هر چيزى كه واصفان درباره خدا بگويند، خدا از آن بزرگتر است، و هر آنچه كه از خدا در توهم آدمى بگنجد، باز خدا غير از آن چيز است.

و امـا ايـنـكـه وصـف عباد مخلصين درباره خدا درست است، دليلش اين است كه: خداى عزّوجلّ بـنـدگانى دارد كه ايشان را براى خود خالص كرده، يعنى ديگر هيچ موجودى غير از خدا در اين افراد سهمى ندارد، و خود را به ايشان شناسانده، و غير خود را از ياد ايشان برده، در نـتـيـجـه تـنها خدا را مى شناسند و غير از خدا را فراموش مى كنند، و اگر غير از خدا، چـيـزى را هـم بشناسند به وسيله خدا مى شناسند، چنين مردمى اگر خدا را در نفسشان وصف كنند، به اوصافى وصف مى كنند كه لايق ساحت كبريايى اوست و اگر هم به زبان وصف كـنـنـد - هـر چـنـد الفـاظ قـاصـر و مـعـانـى آنـهـا مـحـدود بـاشـد - دنبال وصف خود اين اعتراف را مى كنند كه بيان بشر عاجز و قاصر است از اينكه قالب آن معانى باشد و زبان بشر الكن است از اينكه اسماء و صفات خدا را در قالب الفاظ حكايت كـند، همچنان كه رسول خدا (صلّى اللّه عليه و آله و سلّم) كه سيد مخلصين است فرموده: (لا احـصـى ثناء عليك انت كما اثنيت على نفسك من نمی‌توانم ثنا و ستایش تو را به طور کامل برشمارم؛ تو همان‌گونه‌ای هستی که خودت خویشتن را ستوده‌ای ) …

﴿سُبْحانَ اللَّهِ عَمَّا يَصِفُونَ﴾؛ خدا از آنچه اينها وصف كردند منزّه است. گاهي گفتند: ﴿اتَّخَذَ اللَّهُ وَلَداً﴾,[12] گفتند: ﴿أَصْطَفَي الْبَناتِ عَلَي الْبَنينَ آيا دختران را بر پسران ترجيح داده؟﴾ … اين دو مرحله و در مرحله سوم آنها با دهن‌كجي گفتند: ﴿وَلَدَ اللَّهُ﴾، بعد گفتند كه «جِنّة» با خدا نسبتي دارد؛ اين مراحل چهارگانه را كه قرآن كريم نقل كرد، فرمود: ﴿سُبْحانَ اللَّهِ عَمَّا يَصِفُونَ﴾؛ خدا منزّه است از اين تعبيرات و بيانات چهارگانهٴ اتّخاذ «ولد», «اصطفاي بنات» بر «بنين», ﴿وَلَدَ اللَّهُ﴾ و ـ معاذ الله ـ نسبت بين خدا و «جِنّة»...

.. خدا منزّه از وصف هر كسي است كه او را وصف كند، مگر بندگان «مُخلَص».

براي بندگان «مُخلَص» كه بالاتر از «مُخلِص»‌ هستند اوصاف فراواني در قرآن ذكر شده است كه هيچ كدام از آن اوصاف, همتاي اين وصف نيست که در آیه ۱۵۹ و ۱۶۰ آمده است. چند جمله در همين سوره مباركه «صافات» درباره بندگان «مُخلَص» آمده است؛ يكي آيه چهل هست که فرمود: ﴿وَ ما تُجْزَوْنَ إِلاَّ ما كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ ٭ إِلاَّ عِبادَ اللَّهِ الْمُخلَصينَ﴾[22] که اين يك سطح مياني از اوصاف و مقامات بندگان «مُخلَص» است. باز در همان سوره مباركه «صافات» آيه 74 مي‌فرمايد: ﴿فَانْظُرْ كَيْفَ كانَ عاقِبَةُ الْمُنْذَرينَ ٭ إِلاَّ عِبادَ اللَّهِ الْمُخلَصينَ﴾[23] كه اينها عاقبت بدي ندارند و عاقبت خوبی دارند، اين هم جزء اوصاف مياني بندگان «مُخلَص» است… اما اين‌جا اوصاف قلّه‌اي و نهايي است كه هيچ كس حقّ وصف خدا را ندارد و نمي‌تواند خدا را وصف كند مگر بندگان «مُخلَص»؛

اينها چه كساني‌ هستند؟ خدا را مي‌خواهند وصف كنند، اينها چه كساني‌ هستند؟! اين جا هم ايشان (علامه طباطبایی) توضيح مي‌دهند و مي‌فرمايد مادامي كه اينها به لفظ آمدند، نمي‌توانند خدا را وصف كنند؛ لفظ عربي و عِبري و تازي و فارسي همين لغات است و اينها كوتاه هستند، وقتي به لفظ آمدند سرسلسلهٴ «مُخلَصين» كه وجود مبارك پيغمبر(صلّي الله عليه و آله و سلّم) است عرض كرد: «لَا أُحْصِي‌ ثَنَاءً عَلَيْكَ أَنْتَ كَمَا أَثْنَيْتَ عَلَی نَفْسِكَ من نمی‌توانم ثنا و ستایش تو را به طور کامل برشمارم؛ تو همان‌گونه‌ای هستی که خودت خویشتن را ستوده‌ای»[24] ما نمي‌توانيم مدح تو را بگوييم. اين عجز اينها هم عجز صحيح و معقول و مقبولی است كه فرمودند: «مَا عَبَدْنَاكَ حَقَّ عِبَادَتِكَ وَ مَا عَرَفْنَاكَ‌ حَقَ‌ مَعْرِفَتِكَ ما آن‌گونه که شایستهٔ عبادت توست، تو را عبادت نکردیم و آن‌گونه که شایستهٔ شناخت توست، تو را نشناختیم»؛[25] درباره هر چيزي اگر معرفت باشد درباره خداي سبحان معرفت همراه با اعتراف است، لکن مادامي كه در مقام لفظ است. اينكه دارد ﴿عِبادَ اللَّهِ الْمُخلَصينَ﴾ مي‌توانند تو را وصف كنند، اين «في ألفاظهم» و «كلماتهم» و «لغاتهم» نيست، اين «في نفوسهم و قلوبهم» است. چه وقت انسان مي‌تواند خدا را وصف كند؟ آن‌جا كه كلّ هويّت او رخت بربندد، قلب او به حبّ الهي «مُتيّم»(دلباخته و شیفته) شود, اگر قلب او به حبّ الهي متيّم شد برابر اين «قُرب نوافل» كه شيعه‌ها و سنّي‌ها فراوان نقل كردند.

https://www.aparat.com/v/t52tib0

https://qurannotes.blogfa.com/post/515

https://fa.wikishia.net/view/%D8%AD%D8%AF%DB%8C%D8%AB_%D9%82%D8%B1%D8%A8_%D9%86%D9%88%D8%A7%D9%81%D9%84

https://qurannotes.blogfa.com/post/644

https://www.aparat.com/v/s55i3g8

خدا مرحوم مجلسي را غريق رحمت كند! مي‌فرمايد به طريق «حَسَن» و «موثّق» نقل شده است،[26] در مرآة ‌العقول[27] (مِرآةُ العُقُول فی شرح اخبار آل الرسول کتابی به زبان عربی در شرح کتاب الکافی نوشته علامه مجلسی است.) دارد، همين حديث قرب نوافل را مرحوم كليني نقل كرد: «وَ مَا تَقَرَّبَ إِلَيَّ عَبْدٌ بِشَيْ‌ءٍ أَحَبَّ إِلَيَّ مِمَّا افْتَرَضْتُ عَلَيْهِ وَ إِنَّهُ لَيَتَقَرَّبُ إِلَيَّ -بِالنَّافِلَةِ حَتَّی أُحِبَّهُ فَإِذَا أَحْبَبْتُهُ كُنْتُ سَمْعَهُ الَّذِي يَسْمَعُ بِهِ وَ بَصَرَهُ الَّذِي يُبْصِرُ بِهِ وَ لِسَانَهُ الَّذِي يَنْطِقُ بِهِ وَ يَدَهُ الَّتِي يَبْطِشُ بِهَا»؛[28]انسان وقتي به آن مقام رسيد … و كلّ هويّت … او رخت بربست و قلب او را محبّت الهي پر كرد چنين می شود که اين در فصل سوم است.

فصل اول مقام ذات است كه منطقه ممنوعه است, فصل دوم «اكتناه» صفات ذات است كه منطقه ممنوعه است و احدي به اين دو مقام راه ندارد و هيچ بحثي هم در اين دو مقام نيست، همه در «وجه‌الله» و «فيض‌الله» و ﴿نُورُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ﴾[29] است؛ در اين منطقه كه «منطقة الفراغ» است بندگيِ بنده رخت بربست و براساس «قُرب نوافل» و «قُرب فرائض», زبان خدا آمد اين صحنه را پُر كرد؛ وقتي زبان خدا اين صحنه را پُر كرد، پس در حقيقت گوينده خود خداست, شنونده خود خداست, خدا با زبان خود دارد وصف مي‌كند، فرمود: «وَ لِسَانَهُ الَّذِي يَنْطِقُ بِهِ» در حقيقت «هو الواصف و هو الموصوف و هو الوصف». اگر خداي سبحان در «قرب نوافل» زبانِ انسان مي‌شود، پس با زبان الهي در حوزه دل, خدا وصف مي‌شود; لذا فرمود: ﴿سُبْحانَ اللَّهِ عَمَّا يَصِفُونَ﴾ که ديگر به جاهليّت برنمي‌گردد؛ فرمايش ايشان اين است كه ﴿سُبْحانَ اللَّهِ عَمَّا يَصِفُونَ﴾؛ يعني تودهٴ خلق «مِن الأوّلين إلي الآخرين»، بشر از اوّلين تا آخرين هر بشري بخواهد خدا را وصف كند، خدا منزّه از آن است، مگر اينكه خدا خودش را در حوزه قلب بندگان «مُخلَص» با زبان خودش, خودش را وصف كند؛[30] پس «هو الواصف و هو الموصوف و هو الوصف»، گاهي خدا وصف مي‌كند و بنده‌اي كه به آن مقام حبّ «متيّم» رسيد مي‌شنود, گاهي بنده در آن مقام وصف مي‌كند و خدا مي‌شنود, گاهي بنده «لسان الله» مي‌شود, گاهي خدا «لسان العبد» مي‌شود. جريان «قُرب نوافل» مكرّر در روايات آمده که «وَ لِسَانَهُ الَّذِي يَنْطِقُ بِهِ»، اما «قرب فرائض» با اين قدرت و با اين جامعيّت در روايتي نيست يا ما برنخورديم، لكن «مقاطع» آن هست؛ درباره حضرت امير دارد كه او «يَدُ اللَّهِ» است او «جَنْبُ اللَّهِ» است او «عَيْنُ اللَّهِ»[31] است، اينها قرب فرائض است و كاري به قرب نوافل ندارد؛ گاهي خدا با زبان بنده سخن مي‌گويد, گاهي بنده با زبان خدا سخن مي‌گويد و گاهي جمع بين دو لسان است آنها كه ﴿طُوبَی لَهُمْ وَ حُسْنُ مَآبٍ خوشا به حال آنان و چه نیکوست سرانجامشان﴾[32] هم به «قرب فرائض» و هم به «قرب نوافل» راه يافتند, هم گوينده شدند و خدا شنونده, هم شنونده شدند و خدا گوينده؛ اين فضا همان است كه «قَلْبِي بِحُبِّكَ مُتَيَّماً دلم سراسر شیفته و دلباخته محبت توست.»[33] اينها كساني هستند كه وصف اينها را خدا امضا مي‌كند.

مي‌بينيد که وجود مبارك صديقه كبرا در خطبه ـ نه خطابه ـ (محتوای عمیق و جایگاه خاص سخنان حضرت تأکید کند، نه صرفاً مهارت سخنرانی ایشان.) خدا را با آن جلال و شكوه وصف كرده است، وجود مبارك حضرت امير در بسياري از خطبه‌ها خدا را وصف كرده است؛ بعد مي‌فرمايد كسي حقّ وصف ندارد، آنها بلد هستند که چطور خدا را وصف كنند. دو برهان در همان خطبه ابتدايي نهج‌البلاغه آمده است كه مبادا شما خدا را وصف كنيد، با اينكه اول و وسط و آخر خطبه وصف خداست؛ فرمود: «فَمَنْ وَصَفَ اللَّهَ سُبْحَانَهُ فَقَدْ قَرَنَهُ وَ مَنْ قَرَنَهُ فَقَدْ ثَنَّاهُ وَ مَنْ ثَنَّاهُ فَقَدْ جَزَّأَهُ وَ مَنْ جَزَّأَهُ فَقَدْ جَهِلَهُ وَ مَنْ أَشَارَ إِلَيْهِ فَقَدْ حَدَّهُ وَ مَنْ حَدَّهُ فَقَدْ عَدَّهُ پس هر کس خداوند سبحان را وصف کند، او را به چیزی قرین و همراه ساخته است؛ و هر کس او را قرین و همراه چیزی بداند، برای او دوگانگی قائل شده است؛ و هر کس برای او دوگانگی قائل شود، او را تجزیه و دارای اجزا دانسته است؛ و هر کس او را دارای اجزا بداند، حقیقتاً او را نشناخته است؛ و هر کس به او اشاره کند، برای او حد و مرزی قرار داده است؛ و هر کس برای او حد و مرزی قرار دهد، او را به شمار آورده است.» همه اينها درباره اين است كه مبادا شما خدا را وصف كنيد! اول و آخر و وسط خطبه خودش وصف خداست که خدا ازلي است, خدا ابدي است, خدا خالق است, خدا عليم است, خدا حكيم است اينها وصف خداست؛ ولي او مي‌فهمد خدا را چطور وصف كند، ما چون انسان هستيم، به ماهيّت عادت كرديم و ماهوي (چیستی و ماهیت) فكر مي‌كنيم، گرچه مفهومي حرف بزنيم. ماهيّت مرزي دارد که دو طرف آن مثل دو سيم خاردار بسته است، ماهيّت حد دارد كه حدّ شيء حدّ تام و حدّ ناقص دارد، هر ماهيّتي با دو سيم خاردار بسته است؛ يعني از طرف عموم به جنس بسته است و از طرف خصوص به فصل بسته است، اين در يك مدار بسته است که اين را مي‌گويند حدّ تام ماهيّت, اگر گفتند: «الانسان ما هو؟» مي‌گويند: «حيوانٌ ناطقٌ» نه از مرز حيوانيّت مي‌تواند بيرون برود و نه از مرز ناطقيّت پايين مي‌افتد, اين حد است كه ما با ماهيّت گرفتاريم و سر و كار داريم …

«ماهیت مرزی دارد که دو طرف آن مثل دو سیم خاردار بسته است.»

یعنی هر ماهیت یک محدوده و مرز دارد.

مثلاً وقتی می‌گوییم:

انسان = حیوان ناطق

دو چیز محدودهٔ انسان را مشخص می‌کنند:

حیوان ← جنس
ناطق
← فصل

به زبان ساده:

  • جنس می‌گوید این موجود در چه گروه کلی قرار دارد.
  • فصل می‌گوید چه ویژگی اساسی‌ای دارد که آن را از موجودات دیگر متمایز می‌کند.

بنابراین:

حیوان ← مرز کلی
ناطق
← مرز اختصاصی

و این دو با هم ماهیت انسان را مشخص می‌کنند.

به همین دلیل ماهیت مانند چیزی است که بین دو مرز محصور شده است.

ما وقتی دربارهٔ یک شیء فکر می‌کنیم، معمولاً می‌خواهیم بفهمیم:

«این چیست؟»

و برایش حد و تعریف پیدا می‌کنیم.

اما خداوند ماهیت محدود مانند مخلوقات ندارد که بتوانیم بگوییم:

خدا چیست؟

و بعد او را با جنس و فصل تعریف کنیم.

بنابراین اگر خدا را مانند یک موجود ماهوی تصور کنیم، در واقع او را محدود کرده‌ایم.

تعریف ماهوی خدا ممکن نیست، اما توصیف خداوند با صفات کمال ممکن است.

مثلاً می‌گوییم:

  • خدا عالم است.
  • خدا قادر است.
  • خدا حکیم است.
  • خدا حیّ است.
  • خدا خالق است.
  • خدا رحمان و رحیم است.
  • خدا ازلی و ابدی است.

اما وقتی می‌گوییم خدا «عالم» است، نباید علم خدا را مثل علم انسان تصور کنیم.

مثلاً:

انسان علم دارد ← علمی محدود و وابسته دارد.
خدا عالم است
← علم او محدود و وابسته نیست.

وَجَعَلُوا بَيْنَهُ وَبَيْنَ الْجِنَّةِ نَسَبًا وَلَقَدْ عَلِمَتِ الْجِنَّةُ إِنَّهُمْ ...  ﴿۱۵۸﴾

وَجَعَلُوا بَيْنَهُ وَبَيْنَ الْجِنَّةِ نَسَبًا وَلَقَدْ عَلِمَتِ الْجِنَّةُ إِنَّهُمْ لَمُحْضَرُونَ ﴿۱۵۸﴾

آنها ميان او و جن (خويشاوندي و) نسبتي قائل شدند، در حالي كه جنيان به خوبي مي‏دانستند كه اين بت پرستان در دادگاه الهي احضار مي‏شوند. (۱۵۸)

در آيه بعد به يكى ديگر از خرافات مشركان عرب مى پردازد، و آن نسبتى است كه ميان خدا و جن قائل بودند! سخن را از صورت خطاب در آورده و به صورت غائب مطرح مى كند، گـوئى آنـهـا چـنان بى ارزشند كه بيش از اين شايستگى و لياقت روياروئى در سخن را نـدارنـد، مـى فـرمـايـد: آنـهـا مـيـان او و جـن خـويـشـاونـدى و نـسـبـتـى قائل شدند! (و جعلوا بينه و بين الجنة نسبا).

ايـن چـه نـسـبـتـى بـود كـه آنـهـا مـيـان خـداونـد و جـن قـائل بـودنـد؟ در پـاسـخ ايـن سـؤال تفسيرهاى مختلفى ذكر شده است .

بـعضى گفته اند: آنها دوگانه پرست بودند و معتقد بودند (نعوذ بالله ) خدا و شيطان برادرند! خدا خالق نيكى ها است و شيطان خالق شرور!

اين تفسير بعيد به نظر مى رسد، زيرا دوگانه پرستان يا ثنويين در ميان عرب معروف نبودند، در مناطقى مثل ايران در عصر ساسانى اين خرافه وجود داشت .

بـعـضـى ديـگـر جـن و مـلائكـه را بـه يـك مـعـنـى دانـسـتـه انـد، زيـرا جـن در اصـل بـه مـعنى موجودى است كه از نظرها پوشيده و پنهان است و چون فرشتگان با چشم ديده نمى شوند اين كلمه بر آنها اطلاق شده است ، بنابراين مى گويند مراد از نسب همان نسبتى است كه عرب جاهلى براى آنها قائل بود و آنان را دختران خدا مى ناميد.

اين تفسير نيز مشكل به نظر مى رسد چرا كه ظاهر آيات مورد بحث اين است كه دو مطلب را تـعـقـيـب مـى كـنـد، بـعـلاوه اطـلاق واژه جـن بـر فـرشـتـگـان معمول و ماءنوس نيست ، به خصوص در قرآن مجيد.

تـفـسـيـر سومى كه بعضى براى اين آيه گفته اند اين است كه آنها جن را همسران خدا مى پنداشتند و ملائكه را دختران او!!

اين نيز بعيد به نظر مى رسد، چون اطلاق كلمه نسب به همسرى نيز بعيد است .

تفسيرى كه از همه مناسبتر است اينكه منظور از نسب هر گونه نسبت و رابطه است ، هر چند جنبه خويشاوندى نداشته باشد، و مى دانيم كه جمعى از مشركان عرب جن را مى پرستيدند و آنـهـا را شـريـك خـدا مـى پـنـداشـتـنـد، و بـه ايـن تـرتـيب رابطه اى ميان آنها و خداوند قائل بودند.

بـه هـر حـال قرآن مجيد اين عقيده خرافى را سخت انكار كرده ، و مى گويد: جنيانى كه بت پـرستان خرافى آنها را معبود خود مى پندارند، يا رابطه خويشاوندى با خدا براى آنها قـائلنـد، آرى هـمـان جـنيان ، به خوبى مى دانستند كه اين بت پرستان خرافى در دادگاه عدل الهى براى حساب و مجازات احضار مى شوند (و لقد علمت الجنة انهم لمحضرون ).

بـعـضـى احتمال ديگرى در تفسير اين آيه نيز گفته اند كه منظور اين است : جنيان اغواگر مى دانند كـه خـود در دادگـاه خـداونـد بـراى حـسـاب و كـيـفـر احـضـار مـى شـونـد، ولى تـفـسـيـر اول مناسبتر به نظر مى رسد.

قـرار دادن نـسبت بين خدا و جن، عبارت از همين عقيده مشركين است كه مى گويند: جن اولاد خدا هـسـتـنـد …

(و لقـد عـلمت الجنة انهم لمحضرون ) - يعنى خود جنيان مى دانند روزى براى حساب و يا عذاب حاضر خواهند شد. و اينكه گفتم. حساب يا عذاب، به خاطر اطلاق كلمه محضرون اسـت. و بـه هـر حـال جـنـيـان مى دانند كه خود مربوب (تحت ربوبیت) خدا هستند، و خدا به زودى از ايشان حـسـاب مـى كـشـد و بر طبق اعمالشان جزا مى دهد. پس نسبتى كه بين جنيان و خدا هست نسبت مـربـوبـيـت و ربـوبـيـت اسـت، نـه نـسـبـت ولادت و كـسى كه خودش مربوب ديگرى است، شايستگى پرستش ندارد.

و از عجايب، سخن بعضى از مفسرين است كه گفته اند: مراد از كلمه (جنة) طايفه اى از مـلائكـه اسـت كـه بـه اين اسم ناميده شده اند. و بنابراين بايد ضمير (انهم ) را به كفار برگردانيد، نه به كلمه (جنة )، و معنايش اين است كه: طايفه اى از ملائكه، كه نـامـشـان جـن است، مى دانند كه كفار براى عذاب حاضر مى شوند، و اين تفسيرى است كه هيچ شاهدى از قرآن كريم بر آن نيست، علاوه بر اين از سياق بعيد است.

… اين «جِنّة» كه جمع جِن است گاهي بر ملائكه اطلاق مي‌شود، براي اينكه جن مستور است و اينها هم مستور هستند و مانند آن, نسبت‌هايي بين ذات اقدس الهي و بين ملائكه يا جن به معناي خاص كه از آتش خلق شد قرار دادند که چند قول است؛ يكي اينكه بعضي‌ها گفتند «الله» كه رحمان است خالق نور و خير است و ابليس كه شرّ است خالق شرّ و ظلم و مانند آن است که اين يكي از احتمالات بود.

احتمالات ديگري هم درباره اينكه جن‌ها با خدا نسبتي دارند كه ـ معاذ الله ـ همسريِ اوست و پيدايش ولد است؛ از عربي كه 1400 سال قبل يا بيشتر زندگي مي‌كرد، اگر چيزي شنيده شود كه بدتر از آن را امروز در هند دارند كه مثلاً موش را مي‌پرستند، جاي تعجّب نيست؛ آنها از اين حرف‌ها داشتند، اينها را وجود مبارك پيغمبر آدم كرد معجزه حضرت بود كه چگونه از ميان اينها اباذر تربيت كرد, مقداد تربيت كرد, عمار تربيت كرد و اويس قَرن تربيت كرد؛ اين مهم‌ترين معجزه وجود مبارك پيغمبر است كه اين عربِ اين چنينی را اباذر كرده است؛ ايشان توحيد محض را به اباذر آموخت.

مرحوم كليني در جلد هشت كافي دارد در هنگام تبعيد اباذر(رضوان الله عليه) به ربذه خليفه وقت دستور داد كسي او را بدرقه نكند؛ ولي حضرت امير و فرزندانشان اعتنا نكردند و تا مرز وداع، اباذر را بدرقه كردند. هركدام از اين بزرگواران ـ وجود مبارك حضرت امير, امام حسن, امام حسين(عليهم السلام و عليهم الصلاة) ـ فرمايشاتي فرمودند، چند نفري هم كه خدمتشان بودند هم حرف زدند و او را تسليت و دلداري مي‌دادند كه خدا هست و صابر باش. اين در پاسخ به وجود مبارك حضرت امير عرض كرد كه من معتقدم و باورم اين است كه اگر تمام روي زمين مثل مِس شود كه علفي سبز نشود و هيچ قطره باراني از آسمان نبارد من معتقدم که خدا مي‌تواند بنده خود را روزي بدهد،[33] اين توحيد محض است. اباذر معصوم نيست, حرفش حجّت نيست؛ ولي اين حرف را در پيشگاه سه معصوم اين حرف را گفت که مي‌شود حجّت. مرحوم كليني كه اين را در جلد هشت كافي نقل كرد، نه براي اينكه حرف ابي‌ذر است، براي اينكه در پيشگاه سه معصوم است و تقرير شده است، حضرت امير ديگر نفرمود اين اغراق است. اگر ملت ما اين‌طور اباذري فكر كند، تحريم هيچ اثری ندارد؛ بالأخره ما در پناه قرآن و عترت هستيم، اين حرف‌ها را باور كرديم، لکن به اين شرط كه اختلاس در ما نباشد, كذب نباشد, دروغ نباشد, بازي نباشد. حرفي است كه سه معصوم آن را امضا كردند؛ اين مي‌شود اباذر…

… ﴿وَ جَعَلُوا بَيْنَهُ وَ بَيْنَ الْجِنَّةِ نَسَباً وَ لَقَدْ عَلِمَتِ الْجِنَّةُ إِنَّهُمْ لَمُحْضَرُونَ﴾ خود ملائكه و جن‌ها و مانند اينها را ما احضار مي‌كنيم، اين ﴿إِنَّهُمْ﴾ به قوم برنمي‌گردد به همين «جِنّه» برمي‌گردد، اينها مگر حق دارند بگويند ما «رب» هستيم؟! اينها مگر حق دارند خودشان را به «الله» بچسبانند؟! ﴿وَ لَقَدْ عَلِمَتِ الْجِنَّةُ إِنَّهُمْ لَمُحْضَرُونَ﴾.

بعد فرمود: ﴿وَ جَعَلُوا بَيْنَهُ وَ بَيْنَ الْجِنَّةِ نَسَباً﴾که اينها بين ذات اقدس الهي و جن‌ها نسبتي برقرار كردند. درباره كيفيت نسبتي كه بين ذات اقدس الهي و بين جن بود وجوه و اقوالي است؛ يكي از آن وجوه همان است كه در آيه صد سوره مباركه «انعام» گذشت كه فرمود: ﴿وَ جَعَلُوا لِلَّهِ شُرَكاءَ الْجِنَّ﴾، اين ﴿شُرَكاءَ﴾مفعول اول است و «جن» مفعول دوم ﴿وَ جَعَلُوا لِلَّهِ شُرَكاءَ الْجِنَّ﴾؛يعني جن را شريك «الله» قرار دادند که اين يك نحو از نسبت است.

«اَجنّه» جمع جنين است و جمع جِن, «جِنّة» است،

https://vajehyab.com/moein/%D8%A7%D8%AC%D9%86%D9%87?q=%D8%A7%D8%AC%D9%86%D9%87

جن‌ها البته جايگاه خاصّ خودشان را دارند در قرآن آيه‌اي نيست كه مثلاً جن‌ها و انسان‌ها در يك جا باشند، چون جنّات فراوان است ﴿وَ مِنْ دُونِهِما جَنَّتانِ و غير از آن دو [باغ] دو باغ [ديگر نيز] هست﴾,[5] ﴿وَ لِمَنْ خافَ مَقامَ رَبِّهِ جَنَّتانِ﴾.[6]

فَأْتُوا بِكِتَابِكُمْ إِنْ كُنْتُمْ صَادِقِينَ ﴿۱۵۷﴾

فَأْتُوا بِكِتَابِكُمْ إِنْ كُنْتُمْ صَادِقِينَ ﴿۱۵۷﴾

كتابتان را بياوريد اگر راست مي‏گوييد! ﴿۱۵۷﴾

به سومين دليل می‌پردازد كه دليل نقلی است …

در كدام كتاب؟ در كدام نوشته؟ و در كدام وحی آسمانی چنين چيزی آمده، و بر كدام پيامبر نازل شده است؟!

… اينها چكيده كتب آسمانی نيست، اينها خرافاتی است كه از نسلی به نسل ديگر و از جاهلانی به جاهلان ديگر منتقل شده، و هيچ مبنا و ماخذ خردپسندی ندارد. چنان كه در ذيل آيات سوره زخرف نيز به آن اشاره شده است.

http://www.parsquran.com/data/show.php?sura=43&ayat=15&user=far&lang=far&tran=2

﴿فَأْتُوا بِكِتابِكُمْ إِنْ كُنْتُمْ صادِقينَ﴾ دليل عقلي كه نداريد, دليل حسّي و تجربه حسّي كه نداريد، اگر دليل نقلي داريد بياوريد و اگر نه دليل عقلي داريد و نه دليل نقلي داريد، بدانيد كه گرفتار «افك» هستيد…

در جريان فرشته‌ها، در جاهليّت … فرشته را مؤنث مي‌دانستند و قرآن كريم اين را ابطال كرد … نه اينكه مؤنث نيستند و مذكّر می باشند.

… اينها وقتي مادي باشند و مادي فكر كنند، می گويند موجود بالأخره زنده است و موجود زنده يا مذكر است يا مؤنث, دين است كه فرمود موجود اگر مادي باشد يا مذكر است يا مؤنث، اما اگر مجرّد (غیرمادی، امری که روحانی محض باشد) باشد نه مذكر است و نه مؤنث؛ مثل اينكه روح ما نه مذكر است و نه مؤنث.

روح موجود است که ﴿نَفَخْتُ فيهِ مِنْ رُوحي﴾[23] هست، روح نه مرد است و نه زن، براي اينكه جسم نيست.

https://www.instagram.com/reel/DCbm1zjIZKu/

https://www.instagram.com/reel/DDzU6Imofkx/?hl=en

https://www.instagram.com/reel/DSIS3LtiIwY/

… وقتي که ذات اقدس الهي را جسم تلقّي كنند، فرشته‌ها را هم همچنين تلقّي می كنند. اگر فرشته در نظر اينها جسم شد و بدن داشت، سخن از ذكورت و انوثت آنها هم مطرح مي‌شود. به هر تقدير قرآن كريم در معرفت‌شناسي فرمود يا بايد حس و تجربه حسي باشد كه دستتان خالي است يا برهان عقلي ارائه كنيد كه فكرتان خالي است يا دليل نقلي ارائه كنيد كه دستگاه شما تهي است.

در مساله پرستش نیز مشابه این مطلب را بیان میکند. در سوره مباركه «احقاف» آيه سه به بعد فرمود:

قُلْ أَرَأَيْتُمْ مَا تَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ أَرُونِي مَاذَا خَلَقُوا مِنَ الْأَرْضِ أَمْ لَهُمْ شِرْكٌ فِي السَّمَاوَاتِ ائْتُونِي بِكِتَابٍ مِنْ قَبْلِ هَذَا أَوْ أَثَارَةٍ مِنْ عِلْمٍ إِنْ كُنْتُمْ صَادِقِينَ ﴿۴﴾

به آنها بگو به من خبر دهيد معبودهائي را كه غير از خدا پرستش مي‏كنيد نشان دهيد چه چيزي از زمين را آفريده‏ اند؟ يا شركتي در آفرينش آسمانها دارند؟ كتابي آسماني پيش از اين، يا اثر علمي از گذشتگان براي من بياوريد (كه دليل صدق گفتار شما باشد) اگر راست مي‏گوئيد. (۴)

اين وثنيّت و صنميّت (بت‌پرستی) و امثال ذلك كه شما در آورديد … و اينها را كه شما بت و معبود مي‌دانيد، اينها چه كار كردند؟ ﴿ماذا خَلَقُوا مِنَ الْأَرْضِ﴾[26] آيا اينها خالق‌ هستند؟ نه, «شريك الخالق» ‌هستند؟ نه, شما نه دليل داريد بر اينكه اينها خالق هستند و نه دليل داريد بر اينكه اينها شريك خالق‌ می باشند؛ نه دليل عقلي داريد، نه دليل نقلي داريد، نه كتاب آسماني تأييد كرده و نه برهان داريد، دستتان هم که خالي است؛ اگر اينها معبود هستند بايد كاري كرده باشند و چيزي را آفريده باشند يا شريك خالق باشند.

در سوره مباركه «سبأ» فرمود نه تنها خالق نيستند, شريك نيستند, مُظاهر و دستيار هم نيستند كه آن قسم سوم را در سوره «سبأ» دارد؛

قُلِ ادْعُوا الَّذِينَ زَعَمْتُمْ مِنْ دُونِ اللَّهِ لَا يَمْلِكُونَ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ فِي السَّمَاوَاتِ وَلَا فِي الْأَرْضِ وَمَا لَهُمْ فِيهِمَا مِنْ شِرْكٍ وَمَا لَهُ مِنْهُمْ مِنْ ظَهِيرٍ ﴿۲۲﴾

بگو كساني را كه غير از خدا (معبود خود) مي‏پنداريد، بخوانيد (آنها هرگز گرهي از كار شما نمي‏گشايند، چرا كه) آنها به اندازه ذره‏ اي در آسمانها و زمين مالك نيستند و نه در (خلقت و مالكيت) آنها شريكند، و نه ياور او (در آفرينش) بوده‏ اند. (۲۲)

فرمود اگر اينها خالق باشند، استحقاق عبادت دارند؛ «شريك‌الخالق» باشند، استحقاق عبادت دارند، در حالی که نه آن هستند و نه اين؛ دليل اينكه نه آن هستند و نه اين, اين است كه نه دليل عقلي داريد و نه دليل نقلي ﴿ما ذا خَلَقُوا مِنَ الْأَرْضِ﴾يك, ﴿أَمْ لَهُمْ شِرْكٌ فِي السَّماواتِ﴾دو, هيچ چيزي نيست. چرا؟ ﴿ائْتُوني‌ بِكِتابٍ مِنْ قَبْلِ هذا﴾بالأخره اين حرف را كه شما مي‌زنيد يا بايد در كتابي از كتاب‌هاي انبيا باشد ﴿أَوْ أَثارَةٍ مِنْ عِلْمٍ﴾[27]يك برهان عقلي داشته باشيد. دستتان هم از عقل تهي است و هم از نقل تهي است، چرا دنبال اين بت‌ها مي‌رويد؟!

…در آيه 26 به بعد سوره مباركه «انبياء» فرمود: ﴿وَ قالُوا اتَّخَذَ اللَّهُ وَلَداً﴾ اين بيان كمي نرم است؛ نظير فرزندخواندگي, گرچه سخني است «بَيِّنُ الْغَيِّ سخنی که آشکارا نادرست»؛ ولي قدري نرم است،

وَقَالُوا اتَّخَذَ الرَّحْمَنُ وَلَدًا سُبْحَانَهُ بَلْ عِبَادٌ مُكْرَمُونَ ﴿۲۶﴾

آنها گفتند خداوند رحمان فرزندي براي خود برگزيده! منزه است (از اين عيب و نقص) اينها (فرشتگان) بندگان شايسته او هستند. (۲۶)

لَا يَسْبِقُونَهُ بِالْقَوْلِ وَهُمْ بِأَمْرِهِ يَعْمَلُونَ ﴿۲۷﴾

كه هرگز در سخن بر او پيشي نمي‏گيرند، و به فرمان او عمل مي‏كنند. (۲۷)

اما آنكه به هيچ وجه قابل «تَفَوُّه» (از ریشهٔ عربی فوه / فم به معنای دهان است و در اصل به معنای گفتن و بر زبان آوردن) هم نيست، همان ﴿وَلَدَ اللَّهُ﴾ است. ﴿وَ قالُوا اتَّخَذَ الرَّحْمنُ وَلَداً سُبْحانَهُ﴾؛[28] اين منزّه از آن است كه ولد بگيرد، همه در پيشگاه او خاضع‌ هستند. فرشتگان ولد نيستند، پس چه کسی و چه چيزي هستند؟ ﴿بَلْ عِبادٌ مُكْرَمُونَ ٭ لا يَسْبِقُونَهُ بِالْقَوْلِ وَ هُمْ بِأَمْرِهِ يَعْمَلُونَ﴾[29].

…. وجود مبارك امام هادي(سلام الله عليه) در زيارت «جامعه» همين عبارت را درباره اهل بيت(عليهم السلام) به كار برد كه «وَ عِبَادِهِ الْمُكْرَمِينَ الَّذِينَ ﴿لٰا يَسْبِقُونَهُ بِالْقَوْلِ وَ هُمْ بِأَمْرِهِ يَعْمَلُونَ﴾»[30] همين است.

يَعْلَمُ مَا بَيْنَ أَيْدِيهِمْ وَمَا خَلْفَهُمْ وَلَا يَشْفَعُونَ إِلَّا لِمَنِ ارْتَضَى وَهُمْ مِنْ خَشْيَتِهِ مُشْفِقُونَ ﴿۲۸﴾

او همه اعمال امروز و آينده آنها را مي‏داند، و هم گذشته آنها را، و آنها جز براي كسي كه خدا از او خشنود است (و اجازه شفاعتش را داده) شفاعت نمي‏كنند و از ترس او بيمناكند. (۲۸)

وَمَنْ يَقُلْ مِنْهُمْ إِنِّي إِلَهٌ مِنْ دُونِهِ فَذَلِكَ نَجْزِيهِ جَهَنَّمَ كَذَلِكَ نَجْزِي الظَّالِمِينَ ﴿۲۹﴾

و هر كس از آنها بگويد من معبود ديگري جز خدا هستم كيفر او را جهنم مي‏دهيم، و اينگونه ستمگران را كيفر خواهيم داد. (۲۹)

مگر فرشته حق دارد بگويد من معبودم؟ اگر فرشته چنين حرفي بزند جهنّمي خواهد بود.

دليل به حسب ظاهر به سه قسم تقسيم مي‌شود; ولي بازگشت اساسي آن به يك قسم است …دليل يا حسّي و تجربه حسّي است يا نقلي است و يا عقليِ تجريدي (غیرحسی و جداشده از امور محسوس) است, از نظر معرفت‌شناسي آن دليل حسّي و تجربه حسّي به عقل تكيه مي‌كند و حجيّت دليل نقلي هم به عقل تكيه مي‌كند.

چرا چيزي را كه انسان احساس كرد تجربه کرد حجّت است؟ براي اينكه قياسي (استدلالی؛ یعنی رسیدن به یک نتیجه از طریق مقدمات و قواعد منطقی) آن را پشتيباني مي‌كند كه اگر يك امر اتفاقي بود و رابطه‌اي بين محمول و موضوع نبود، هرگز دوام يا اكثري نبود، چون دائم و اكثري است بنابراين بين محمول و موضوع رابطه ضروري است که معلوم مي‌شود حق است.

موضوع = آنچه درباره‌اش صحبت می‌کنیم

محمول = آنچه دربارهٔ موضوع می‌گوییم

مثلاً:

آتش گرم است.

یعنی:

آتش ← موضوع
گرم ← محمول

طبيبي كه يك بيماري را بررسي كرد، داروي آن بيماري را بررسي كرد، چند مورد آزمايش كرد و ديد جواب خوبي داد، اين دارو را به عنوان نسخه شفابخش براي همه بيماران چه در مشرق, چه در مغرب مي‌نويسد … اين تجربه را يك پزشك به استناد آن دليل عقلي معتبر مي‌داند، اگر از او سؤال كني شما مگر اين دارو را نسبت به شرق و غرب تجربه كردي؟ مي‌گويد نه…درباره چند نفر در شهر خودش آزمود, چرا فتوا مي‌دهي اين دارو براي همه مردم شفابخش است؟ می گويد انسان ها يك نوع هستند و ديگر انواع متعدّد كه نيست, اگر رابطه بين شفابخشي و اين دارو اتفاقي بود يك مورد, دو مورد, ده مورد; ولي ما ده‌ها مورد آزمايش كرديم ديديم جواب مثبت داد, پس معلوم مي‌شود اين رابطه ضروري است و اتفاقي نيست؛ وقتي رابطه بين موضوع و محمول ضروري بود; يعني اين دارو اين خاصيت را «بالضرورة» دارد كه آن بيماري را شفا دهد، همه اين حرف‌ها حرف‌هاي عقل تجريدي است، اينها را كه تجربه نكرده، اينها را با عقل نظري و استدلال برهاني دارد بازگو مي‌كند؛ اين عقل تجريدي پشتوانه آن تجربه است كه اگر اين عقل تجريدي نباشد آن تجربه حجّت نيست و ثابت نمي‌كند كه براي مردم مشرق و مغرب عالَم كافي باشد. پس تجربه حسّي پشتوانه آن همان عقل است.

دليل نقلي هم پشتوانه آن عقل است که عقل مي‌گويد ما افراد معصوم داريم, انبيا داريم، اوليا داريم, معصومين داريم؛ معصوم خلاف نمي‌گويد، پس اين حرف حجّت است يا اين شخصي كه از معصوم نقل مي‌كند مورد وثوق است و به چيزي كه مورد وثوق و طمأنينه است مي‌توان تكيه كرد، اينها حرف‌هاي عقل است؛

استدلال به دليل نقلي يا دليل حسّي و تجربه حسّي پايگاهشان همان عقل تجريدي است، پس از نظر معرفت‌شناسي گرچه اين دليل به سه قسم تقسيم مي‌شود يا حس و تجربه حسي است يا نقلي است و يا عقل تجريدي، لكن آن دو قسم به همين قسم عقل تجريدي برمي‌گردد.

… بايد به يكي از اين سه دليل تكيه كنيد: يا حس و تجربه حسّي داشته باشيد … در حالي كه نيست, برهان عقلي داشته باشيد … اين هم كه نيست, دليل نقلي داشته باشيد و در كتابي از كتاب‌هاي آسماني نوشته شده باشد … اين هم كه نيست؛ مي‌ماند تقليد, تقليد هم كه در اصول دين, «بيّن‌الغي» است...

أَفَلَا تَذَكَّرُونَ ﴿۱۵۵﴾ أَمْ لَكُمْ سُلْطَانٌ مُبِينٌ ﴿۱۵۶﴾

أَفَلَا تَذَكَّرُونَ ﴿۱۵۵﴾

آيا متذكر نمي‏شويد؟ (۱۵۵)

أَمْ لَكُمْ سُلْطَانٌ مُبِينٌ ﴿۱۵۶﴾

آيا شما دليل روشني در اين باره داريد؟ (۱۵۶)

دليل داريد بياوريد, برهان عقلي داريد بياوريد ﴿أَمْ لَكُمْ سُلْطانٌ مُبينٌ﴾، برهان را سلطان مي‌گويند.

… برهان را كه مي‌گويند سلطان براي اينكه مسلّط بر وهم است, مسلّط بر خيال است, مسلّط بر شك است و مسلّط بر ترديد است؛ برهان را سلطان مي‌گويند، براي اينكه مسلّط بر همه امور است…

أَصْطَفَى الْبَنَاتِ عَلَى الْبَنِينَ ﴿۱۵۳﴾ مَا لَكُمْ كَيْفَ تَحْكُمُونَ ﴿۱۵۴﴾

أَصْطَفَى الْبَنَاتِ عَلَى الْبَنِينَ ﴿۱۵۳﴾

آيا دختران را بر پسران ترجيح داده ؟ (۱۵۳)

مَا لَكُمْ كَيْفَ تَحْكُمُونَ ﴿۱۵۴﴾

شما چگونه حكم مي‏كنيد؟ (و هيچ مي‏فهميد چه مي‏گوئيد؟). (۱۵۴)

.. اصلش «أإصطفا» بود كه اين … استفهام انكاري است آن ﴿أَصْطَفَي﴾ كه «الف» باب «افتعال» است حذف شده، ««أ إصطفا» خدا «بنات» را؛ يعني دختران را بر «بنين» كه براي خودش دختر انتخاب كرده و براي شما پسر؟

أَلَا إِنَّهُمْ مِنْ إِفْكِهِمْ لَيَقُولُونَ ﴿۱۵۱﴾ وَلَدَ اللَّهُ وَإِنَّهُمْ لَكَاذِبُونَ ﴿۱۵۲﴾

أَلَا إِنَّهُمْ مِنْ إِفْكِهِمْ لَيَقُولُونَ ﴿۱۵۱﴾

بدانيد آنها با اين تهمت بزرگشان مي‏گويند. (۱۵۱)

وَلَدَ اللَّهُ وَإِنَّهُمْ لَكَاذِبُونَ ﴿۱۵۲﴾

خداوند فرزندي آورده! ولي آنها قطعا دروغ مي‏گويند! (۱۵۲)

… شما يك «افك» و «كذب» و «فِرْیَه» و دروغ مي‌بنديد مي‌گوييد ﴿وَلَدَ اللَّهُ﴾ ـ معاذ الله ـ خدا فرزند دارد، اين ﴿لَمْ يَلِدْ وَ لَمْ يُولَدْ﴾[32] براي نفي اين گونه از توهّمات است. امروز هم شما مي‌بينيد که عدّه‌اي موش و گاو را مي‌پرستند, الآن اگر عصر علم نيست، پس چه وقت عصر علم است؟! الآن چند هزار ماهواره بالاي سر ماست، … امروز دارند موش و گوساله مي‌پرستند، آن هم يك كشور پهناوري كه ايران «بَضعة منه», جمعيت آن از ميليارد گذشته, كشوري كه ساليان متمادي و قبل از پيروزي انقلاب ايران اتمي شد، … آن كشوري كه آسمان را دارد فتح مي‌كند به دنبال موش‌پرستي است … بشر از جهتي ترقّي كند؛ ولي معارف او در حدّ گاوپرستي و موش‌پرستي بماند.

أَمْ خَلَقْنَا الْمَلَائِكَةَ إِنَاثًا وَهُمْ شَاهِدُونَ ﴿۱۵۰﴾

أَمْ خَلَقْنَا الْمَلَائِكَةَ إِنَاثًا وَهُمْ شَاهِدُونَ ﴿۱۵۰﴾

آيا ما فرشتگان را به صورت دختران آفريديم و آنها ناظر بودند؟! (۱۵۰)

سـپـس بـه دليـل حـسـى مـسـاءله پـرداخته باز به طريق استفهام انكارى (پرسشی که گوینده واقعاً قصد سؤال کردن و دریافت جواب ندارد؛ بلکه با استفاده از شکل پرسش، می‌خواهد چیزی را رد یا انکار کند.) مى گويد: آيا ما فرشتگان را به صورت دختران آفريديم و آنها شاهد و ناظر بودند؟
… بدون شك جواب آنها در اين زمينه منفی بود، چه اينكه هيچكدام نمی‌توانستند حضور خود را به هنگام خلقت فرشتگان ادعا كنند.

فَاسْتَفْتِهِمْ أَلِرَبِّكَ الْبَنَاتُ وَلَهُمُ الْبَنُونَ ﴿۱۴۹﴾

فَاسْتَفْتِهِمْ أَلِرَبِّكَ الْبَنَاتُ وَلَهُمُ الْبَنُونَ ﴿۱۴۹﴾

از آنها بپرس: آيا پروردگار تو دختراني دارد و پسران از آن آنها است؟! (۱۴۹)

بعد از ذكر شش داستان از سرگذشت انبياء پيشين و درسهای آموزنده‌ای كه در هر يك نهفته بود موضوع سخن را تغيير داده، و به مطلب ديگری كه به مشركان عرب سخت ارتباط داشته می‌پردازد، و اشكال مختلفی از شرك آنها را مطرح ساخته، سخت آنها را به محاكمه می‌كشد …

مساله اين است كه جمعی از مشركان عرب به خاطر انحطاط فكری و نداشتن‌ هيچگونه علم و دانش, خدا را با خود قياس می‌كردند و برای او فرزند و گاهی همسر قائل بودند.

از جمله قبائل"جُهَيْنَة"، و"سُلَيْم" و"خُزَاعَة" و"بَنِي مُلَيْح" معتقد بودند كه" فرشتگان" دختران خدا هستند! و بسياری از مشركان عرب" جن" را نيز فرزندان او می‌پنداشتند و يا بعضا همسری از" جن" برای پروردگار قائل بودند! اين پندارهای بی‌اساس و خرافی آنها را به كلی از راه حق منحرف ساخته بود، به گونه‌ای كه آثار توحيد و يگانگی خدا از بين آنها برچيده شده بود….

آری فكر كوتاه انسان را به مقايسه می‌كشاند، مقايسه خالق به مخلوق، و اين مقايسه بدترين عامل گمراهی در شناخت خدا است.

به هر حال قرآن نخست به سراغ آنها می‌رود كه فرشتگان را دختران خدا می‌پنداشتند و از سه طريق تجربى و عقلى و نقلى به آنها پاسخ مى دهد:

سه راه اصلی که در اینجا بیان شده عبارت‌اند از:

  1. حس و تجربه حسی
    یعنی چیزی را با حواس خود مشاهده یا تجربه کنیم؛ مانند دیدن، شنیدن، لمس کردن یا انجام آزمایش.
    مثلاً اگر کسی بگوید: «آب در دمای معین می‌جوشد»، می‌توان آن را با آزمایش و مشاهده بررسی کرد.
  2. تجرید عقلی و استدلال عقلی
    بعضی مسائل با حواس قابل اثبات نیستند؛ در این موارد باید با عقل و استدلال به نتیجه رسید.
    «تجرید عقلی» یعنی عقل از امور جزئی و محسوس فراتر برود و یک مفهوم یا حکم کلی را درک کند.
    مثلاً اینکه «محال است یک چیز در یک زمان و از یک جهت هم موجود باشد و هم موجود نباشد»، یک مسئله حسی نیست؛ بلکه با استدلال عقلی فهمیده می‌شود.
  3. دلیل نقلی
    بعضی مطالب نه مستقیماً با تجربه حسی قابل اثبات‌اند و نه صرفاً با عقل می‌توان درباره آنها داوری کرد؛ بلکه باید به منبع معتبر نقلی مراجعه کرد، مانند قرآن یا حدیث معتبر.
    مثلاً درباره اینکه یک پیامبر چه سخنی گفته یا یک واقعه تاریخی دینی چگونه اتفاق افتاده، می‌توان به نقل معتبر استناد کرد.

نخست می‌فرمايد:" از آنها بپرس: آيا پروردگار تو دخترانی دارد و پسران از آن آنها است"؟! (فَاسْتَفْتِهِمْ أَلِرَبِّكَ الْبَناتُ وَ لَهُمُ الْبَنُونَ‌)

[استفتهم" از ماده" استفتاء" در اصل از" فتوا" گرفته شده كه به معنی جواب مسايل مشكله است.]

چگونه آنچه را برای خود نمی‌پسنديد برای خدا قائل هستيد (اين سخن طبق عقيده باطل آنها است كه از دختر سخت متنفر بودند و به پسر سخت علاقمند، چرا كه پسران در زندگی آنها در جنگها و غارتگريهاشان نقش مؤثری داشتند در حالی كه دختران كمكی به آنها نمی‌كردند. بدون شك پسر و دختر از نظر انسانی و در پيشگاه خدا از نظر ارزش يكسانند و معيار شخصيت هر دو پاكی و تقوا است (إِنَّ أَكْرَمَكُمْ عِنْدَ اللَّهِ أَتْقَاكُمْ)، ولی استدلال قرآن در اينجا به اصطلاح از باب" ذكر مسلمات خصم" است كه مطالب طرف را بگيرند و به خود او بازگردانند.

«ذِکرِ مُسَلَّماتِ خَصم» یعنی: استدلال کردن با استفاده از چیزهایی که خودِ طرف مقابل آن‌ها را قبول دارد، حتی اگر گوینده آن عقیده را قبول نداشته باشد.

مشرکان از دختر داشتن ناراحت بودند و پسر را برای خودشان بهتر و باارزش‌تر می‌دانستند. اما در عین حال، برای خداوند دختران را قائل می‌شدند و می‌گفتند فرشتگان دختران خدا هستند.

قرآن در اینجا نمی‌خواهد بگوید دختر بد است یا پسر بهتر است؛ بلکه از باور خودِ مشرکان استفاده می‌کند تا تناقض موجود در عقیده‌شان را نشان دهد.

نظير اين معنی در سوره‌های ديگر قرآن آمده است، از جمله: در سوره نجم آيه ۲۲ می‌خوانيم:

أَلَكُمُ الذَّكَرُ وَلَهُ الْأُنْثَى ﴿۲۱﴾

آيا سهم شما پسر است و سهم او دختر؟ (در حالي كه به زعم شما دختران كم ارزش تر از پسرانند). (۲۱)

تِلْكَ إِذًا قِسْمَةٌ ضِيزَىٰ ﴿۲۲﴾

در اين صورت اين تقسيمي است غير عادلانه! (۲۲)

… لازمه اين گفتار اين است كه: مشركين از خدا بالاتر باشند، چون مشركين اين اعتقاد را هم داشته‌اند كه پسر بهتر از دختر است و می‌خواستند كه از داشتن دختر منزه باشند، و به همين جهت دختران را زنده به گور می‌كردند، تا نزاهتشان لكه‌دار نشود.

… اينها گرفتار يك سلسله خرافات بودند، اولاً درباره «الله» ـ معاذ الله ـ بعضي‌ها قائل‌ هستند كه او فرزند دارد, ثانياً برخي‌ها معتقدند كه فرشتگاني كه مدبّرات امرند مؤنث‌ می باشند، البته همه … اين‌طور نيست كه فتوا به «انوثت» آنها دهند، برخي‌ها قائل هستند كه فرشته‌ها دخترند. با اين خرافات, ذات اقدس الهي دارد مبارزه مي‌كند و آنها را با فرهنگ و علم آشنا مي‌كند؛ مي‌فرمايد مطلبي كه شما ادّعا مي‌كنيد يا بايد با حس و تجربه حسّي حل شود يا بايد با تجريد عقلي حل شود ـ اينها راه عقلي است ـ يا بايد با دليل نقلي حل شود.

… البته نمي‌شود گفت همه اينها اين عقيده را داشتند، طوايف مختلف بودند؛ مثل همين جريان زنده به گور كردن دخترها كه براي همه عرب نبود، براي يك قبيله خاصی بود. برخي‌ها قائل بودند كه ملائكه مؤنث‌ هستند و قائل بودند که ملائكه را ذات اقدس الهي به عنوان فرزند خود انتخاب كرده است و برخي‌ها از اين تندتر و بالاتر که سخن از ﴿اتَّخَذَ اللَّهُ وَلَداً گفتند خداوند فرزندي براي خود انتخاب كرده است﴾[20] نيست, سخن از ﴿أَصْطَفَي الْبَناتِ عَلَي الْبَنينَ آيا دختران را بر پسران ترجيح داده؟﴾ نيست, سخن از آن حرف تند و تلخ است كه گفتند: ﴿وَلَدَ اللَّهُ خداوند فرزندي آورده﴾ كه ﴿لَمْ يَلِدْ وَ لَمْ يُولَدْ نزاده و زاده نشده است﴾[21] طارد آن است.

… چنين افكار پوسيده‌اي در جاهليّت بود الآن هم شما مي‌بينيد که در هند هم مشابه اين حرف‌ها هست.

… شما كه مي‌گوييد ملائكه مؤنث است، آيا حس كرديد؟ تجربه كرديد؟ مشاهده كرديد؟ اينها كه نبود, بر «انوثت» اينها دليل عقلي داريد؟ اين هم كه نيست. آيا دليل نقلي داريد؟ اگر دليل نقلی داريد، در كدام يک از كتاب‌هاي آسماني نوشته شده است؟

… ﴿فَاسْتَفْتِهِمْ﴾ از اينها استفتا بكن! اينها كه مي‌گويند ملائكه مؤنث است يك و خدا ـ معاذ الله ـ فرزند دارد دو، از اينها استفتا كن.

﴿فَاسْتَفْتِهِمْ﴾ مطلبي را اول از بيانی ساده شروع مي‌كند و مي‌فرمايد چطور شما از داشتن دخترِ خودتانِ اظهار تأسف مي‌كنيد و ننگ‌تان مي‌آيد؛ ولي مي‌گوييد خدا دختر دارد؟ ﴿فَاسْتَفْتِهِمْ﴾ که اين يك امر عاطفي است و اين برهان عقلي نيست ﴿فَاسْتَفْتِهِمْ أَلِرَبِّكَ الْبَناتُ وَ لَهُمُ الْبَنُونَ﴾ اين امر عاطفي است که می فرمايد شما كه خدا را به قداست و عظمت قبول داريد، چيزي را كه براي خودتان نمي‌پسنديد، چرا براي خدا مي‌پسنديد؟! اين يك حرف براي افراد «ضِعاف» يا متوسط راه گشاست.

… درباره اصل فرشته سه فصل جدا را قرآن مطرح كرده است: يكي اينكه اينها مردند يا زن, دوم اينكه اينها با خدا چه رابطه‌اي دارند و فرزند خدا هستند يا نه; حالا يا «اتّخاذ ولد» است يا «اصطفاي ولد» است يا «وَلد الله» است كه آن هم مطلبي جداست.

فصل سوم آن است كه آيا صورت ربوبيت دارند يا نه و معبود است يا نه؟ هر سه مطلب را در سه فصل جدا ذات اقدس الهي نقل و ابطال كرده است؛ هم «انوثت» اينها را, هم «اتّخاذ ولد» را, هم ربوبيّت اينها را.

در آيه يازدهم فرمود ما از شما استفتا مي‌كنيم، شما درباره خلقتتان چه نظري داريد؟! مهم‌تر از شما, بزرگ‌تر از شما را خدا آفريد؛ در بدو پيدايشتان كه بدوش دشوارتر از اعاده است، آن را خدا آفريد، شما چه استنكاري داريد كه شما را خدا دوباره زنده كند؟! اين درباره آيه يازده سوره مباركه «صافات» كه فرمود:

فَاسْتَفْتِهِمْ أَهُمْ أَشَدُّ خَلْقًا أَمْ مَنْ خَلَقْنَا إِنَّا خَلَقْنَاهُمْ مِنْ طِينٍ لَازِبٍ ﴿۱۱﴾

پس از ايشان بپرس آيا آفرينش آنان سختتر است يا آنانى كه آفريده‏ايم، ما ايشان را از گلى چسبنده آفريده ‏ايم‏

و بعد مسئله معاد را نقل مي‌كند.

فَآمَنُوا فَمَتَّعْنَاهُمْ إِلَى حِينٍ ﴿۱۴۸﴾

فَآمَنُوا فَمَتَّعْنَاهُمْ إِلَى حِينٍ ﴿۱۴۸﴾

آنها ايمان آوردند و تا مدت معلومي آنان را از مواهب زندگي بهره مند ساختيم. (۱۴۸)

هنگامی كه يونس با حالت خشم و غضب قوم را رها كرد، و مقدمات خشم الهی نيز بر آنها ظاهر شد، تكان سختی خوردند و به خود آمدند، اطراف عالم و دانشمندی را كه در ميان آنها بود گرفتند، و با رهبری او در مقام توبه بر آمدند.

در بعضی از روايات آمده است كه آنها دسته جمعی به سوی بيابان حركت كردند، و بين زنان و فرزندان، و حيوانات و بچه‌های آنها، جدايی افكندند، سپس گريه را سر دادند، و صدای ناله خود را بلند كردند و مخلصانه از گناهان خويش و تقصيراتی كه در باره پيامبر خدا يونس داشتند توبه كردند.

در اينجا پرده‌های عذاب كنار رفت و حادثه بر كوه‌ها ريخت، و جمعيت مؤمن توبه‌كار به لطف الهی نجات يافتند[در تفسير برهان جلد ۴ صفحه ۳۵ اين حديث از امام صادق عليه السلام نقل شده است.]۶.

يونس بعد از اين ماجرا به سراغ قومش آمد تا ببيند عذاب بر سر آنها چه آورده است؟

هنگامی كه آمد در تعجب فرو رفت كه چگونه آنها در روز هجرتش همه بت‌پرست بودند ولی اكنون همه موحد خداپرست شده‌اند؟ قرآن در اينجا می‌گويد:" ما او را به سوی جمعيت يكصد هزار نفری يا بيشتر فرستاديم" (وَ أَرْسَلْناهُ إِلی‌ مِائَةِ أَلْفٍ أَوْ يَزِيدُونَ‌).

" آنها ايمان آوردند و ما تا مدت معينی آنان را از مواهب حيات و زندگی دنيا بهره‌مند ساختيم (فَآمَنُوا فَمَتَّعْناهُمْ إِلی‌ حِينٍ‌).

البته ايمان اجمالی و توبه آنها قبلا بود، ولی ايمان آنها بطور تفصيل به خدا و پيامبرش يونس و تعليمات و دستورات او هنگامی صورت گرفت كه" يونس" به ميان آنها بازگشت.

قابل توجه اينكه از آيات قرآن استفاده می‌شود كه اين ماموريت مجدد به سوی همان قوم پيشين بوده است، و اينكه بعضی آن را ماموريت جديدی به سوی قوم تازه‌ای دانسته‌اند با ظاهر آيات سازگار نيست.

زيرا از يك سو در اينجا خوانديم: فَآمَنُوا فَمَتَّعْناهُمْ إِلی‌ حِينٍ‌: يعنی اين قومی كه يونس ماموريت هدايت آنها را پيدا كرد ايمان آوردند و ما آنها را تا زمان معينی بهره‌مند ساختيم.

و از سوی ديگر همين تعبير در سوره يونس در باره همان قوم سابق آمده است: فَلَوْ لا كانَتْ قَرْيَةٌ آمَنَتْ فَنَفَعَها إِيمانُها إِلَّا قَوْمَ يُونُسَ لَمَّا آمَنُوا كَشَفْنا عَنْهُمْ عَذابَ الْخِزْيِ فِي الْحَياةِ الدُّنْيا وَ مَتَّعْناهُمْ إِلی‌ حِينٍ‌:" چرا هيچيك از اقوام به موقع ايمان نياوردند تا مفيد به حالشان باشد، جز قوم يونس كه وقتی ايمان آوردند عذاب خواركننده را در زندگی دنيا از آنها برطرف ساختيم، و تا مدت معينی آنها را بهره‌مند نموديم" (يونس- ۹۸).

ضمنا از اينجا روشن می‌شود كه مراد از" الی حين" (تا مدت معينی) همان پايان زندگی و اجل طبيعی آنها است.

در اينكه چرا در آيات فوق می‌فرمايد:" صد هزار نفر، يا بيشتر" و مراد از بيشتر چه اندازه است مفسران تفسيرهای گوناگونی ذكر كرده‌اند.

ولی ظاهر اين است كه اين گونه تعبيرات برای تاكيد و عظمت چيزی است نه بخاطر ترديد و شك گوينده‌[بنا بر اين" او" در اينجا به معنی بل می‌باشد.]۷.

نكته‌ها:

۱- تاريخچه كوتاهی از زندگی يونس (ع)

" يونس" فرزند" متی" كه لقب او" ذو النون" (صاحب ماهی) است و اين لقب به خاطر آن است كه سرگذشت او با داستان ماهی چنان كه گفتيم گره خورده شده است، از پيامبران معروفی است كه ظاهرا بعد از موسی و هارون قدم به عرصه وجود گذاشت.

بعضی او را از اولاد" هود" و ماموريت او را هدايت باقيمانده قوم ثمود دانسته‌اند.

سرزمين ظهور او منطقه‌ای از عراق بنام" نينوا" بود[نينوا" نام چند نقطه است، نخست شهری نزديك موصل( يا قصبه موصل) و ديگر ناحيه‌ای در اطراف كوفه در سمت كربلا، و شهری در آسيای صغير، پايتخت مملكت" آشور" واقع در كنار دجله( دائرة المعارف دهخدا) بعضی ديگر نوشته‌اند" نينوا" بزرگترين شهرهای كشور آشور است كه در كرانه شرقی دجله روبروی موصل بنا شده بود( فرهنگ قصص قرآن).]۸.

بعضی ظهور او را در حدود ۸۲۵ سال قبل از ميلاد حضرت مسيح ع نوشته‌اند، و هم اكنون در نزديكی كوفه در كنار شط قبر معروفی است بنام" يونس".

https://www.google.com/maps/dir/Kufa,+Najaf+Governorate,+Iraq/Mosul,+Nineveh+Governorate,+Iraq/@34.2136378,39.6634854,5.6z/data=!4m14!4m13!1m5!1m1!1s0x155ed73bda297ac3:0x3a2e1b4552cb486d!2m2!1d44.3709408!2d32.047243!1m5!1m1!1s0x40079464db1a88b9:0x9745d74edd0f0930!2m2!1d43.157736!2d36.3489278!3e0?entry=ttu&g_ep=EgoyMDI2MDgwNS4xIKXMDSoASAFQAw%3D%3D

https://fa.wikifeqh.ir/%D9%85%D8%B2%D8%A7%D8%B1_%D8%AD%D8%B6%D8%B1%D8%AA_%DB%8C%D9%88%D9%86%D8%B3

https://fa.wikishia.net/view/%D9%85%D8%B3%D8%AC%D8%AF_%D8%A7%D9%84%D8%AD%D9%85%D8%B1%D8%A7%D8%A1

https://www.instagram.com/reel/DNNIUO3thac/%D9%85%D9%82%D8%A7%D9%85-%DB%8C%D9%88%D9%86%D8%B3-%D8%AF%D8%B1-%D9%86%D8%B2%D8%AF%DB%8C%DA%A9%DB%8C-%DA%A9%D9%88%D9%81%D9%87%D8%A7%D9%8A%D9%86-%D8%AC%D8%A7%D9%8A%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D9%83%D9%87-%D8%A7%D9%85%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%87-%D8%B4%D9%83%D9%84-%D9%88-%D9%87%D9%8A%D8%A6%D8%AA-%D9%85%D8%B3%D8%AC%D8%AF-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D8%AF-%D8%AF%D8%B1-%D9%85%D9%8A%D8%A7%D9%86-%D8%B9%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%85/

در بعضی از كتب آمده او پيغمبری از بنی اسرائيل بود كه بعد از سليمان به سوی اهل نينوا مبعوث شد. در كتاب" يوناه" از كتب عهد عتيق (تورات) بحثهای مشروحی درباره يونس تحت نام" يوناه ابن متی" آمده است.

طبق اين نقل او ماموريت داشت كه به شهر بزرگ نينوا رود، و در برابر شرارت مردم قيام كند، سپس حوادث ديگری ذكر می‌كند كه شباهت زيادی دارد با آنچه در قرآن آمده است، با اين تفاوت كه طبق روايات اسلامی يونس به دعوت قوم خود برخاست و وظيفه خود را در اين زمينه انجام داد، و بعد از آنكه قوم دعوت او را رد كردند به آنها نفرين كرد، و از ميان آنها خارج شد و ماجرای كشتی و ماهی برای او پيش آمد، ولی تورات عبارت زننده‌ای دارد و تصريح می‌كند كه او قبل از انجام ماموريت می‌خواست استعفا كند! لذا برخاست و فرار كرد و ماجرای كشتی و ماهی پيش آمد.

و عجبتر اينكه" تورات" می‌گويد هنگامی كه خداوند عذاب را از قوم او به خاطر توبه آنها برداشت يونس، بسيار ناراحت شد و خشمش افروخته شد![تورات كتاب يوناه پيغمبر فصل اول و دوم و سوم و چهارم.]۹.

از فصول تورات استفاده می‌شود كه يونس دو بار ماموريت پيدا كرد، در ماموريت اول خودداری نمود و به آن سرنوشت دردناك مبتلا شد، بار دوم به او ماموريت داده شد كه به همان شهر" نينوا" برود مردم نينوا بيدار شدند، به خدا ايمان آوردند، و به توبه از گناهان خود پرداختند، و مشمول عفو الهی شدند و اين همان عفوی بود كه يونس را خوش آمد نبود! از مقايسه آنچه در قرآن و روايات اسلامی آمده با آنچه در تورات كنونی آمده است روشن می‌شود كه تا چه حد" تورات تحريف يافته" مقام اين پيامبر بزرگ را پائين آورده است، گاه نسبت عدم قبول ماموريت رسالت را به او می‌دهد و گاه خشمناك شدن از شمول عفو و رحمت پروردگار نسبت به يك قوم توبه‌كار، و اينها است كه نشان می‌دهد تورات كنونی به هيچ وجه كتاب قابل اعتمادی نيست. به هر حال او از پيامبران بزرگی است كه قرآن از او به عظمت ياد كرده است.

۲- چگونه يونس در شكم ماهی زنده ماند؟

گفتيم دليل روشنی در دست نيست كه يونس چه مدتی در شكم ماهی ماند؟

چند ساعت، يا چند روز، و يا چند هفته، در بعضی از روايات نه ساعت، و بعضی سه روز، و بعضی بيشتر، و حتی تا چهل روز گفته‌اند، ولی مدرك مسلمی بر هيچيك از اين اقوال وجود ندارد، تنها در تفسير علی بن ابراهيم در حديثی از امير مؤمنان علی ع توقف يونس در شكم ماهی ۹ ساعت ذكر شده است‌[تفسير علی بن ابراهيم طبق نقل نور الثقلين جلد ۴ صفحه ۴۳۶.]۱۰.

بعضی از مفسران اهل سنت مدت آن را يك ساعت هم ذكر كرده‌اند[تفسير قُرطُبی جلد ۸ صفحه ۵۵۶۷.]۱۱.

ولی هر چه باشد بدون شك اين توقف يك امر عادی نيست، انسان نمی‌تواند بيش از چند دقيقه در محيطی كه هوا وجود ندارد زنده بماند، و اگر می‌بينيم جنين در شكم مادر ماهها زنده می‌ماند به خاطر اين است كه هنوز دستگاه تنفس او به كار نيفتاده و اكسيژن لازم را تنها از طريق خون مادر دريافت می‌كند.

بنابراين ماجرای يونس بدون شك يك اعجاز است، و اين نخستين اعجازی نيست كه در قرآن با آن روبرو می‌شويم، همان خدايی كه ابراهيم ع را در دل آتش سالم نگهداشت، و موسی و بنی اسرائيل را با ايجاد جاده‌های خشك در وسط دريا از غرقاب نجات داد، و نوح ع را به وسيله كشتی ساده‌ای از آن طوفان عظيم و گسترده رهايی بخشيد، و سالم به زمين فرود آورد، همان خداوند قدرت دارد كه بنده‌ای از بندگان خاصش را مدتی در شكم ماهی عظيمی سالم نگهدارد.

البته وجود چنين ماهيهای بزرگ در گذشته و امروز مطلب عجيبی نيست، هم اكنون، ماهيهای عظيمی به نام" بالن" (نهنگ آبی) موجود است كه بيش از ۳۰ متر طول‌ دارد و بزرگترين حيوان روی زمين است و جگر او بالغ بر يك تن می‌شود! در همين سوره داستانهای انبيای پيشين را خوانديم كه به طرز اعجازآميزی از چنگال بلاها رهايی يافتند و يونس آخرين آنها در اين سلسله است.

۳- درسهايی بزرگ در داستانی كوچك!

می‌دانيم طرح اين سرگذشتها در قرآن مجيد همه برای هدفهای تربيتی است چرا كه قرآن كتاب داستان نيست كتاب انسانسازی و تربيت است.

از اين سرگذشت عجيب پندهای بزرگی می‌توان گرفت:

الف: تخلف حتی به صورت يك" ترك اولی" از يك پيامبر بزرگ در پيشگاه خداوند مهم است و كيفر دارد.

البته چون مقام پيامبران بسيار والا است يك غفلت كوچك در مورد آنها گاه معادل يك گناه كبيره‌ای كه از ديگران سر بزند می‌باشد، به همين دليل ديديم كه در اين داستان خداوند او را بنده فراری ناميد، و در روايات آمده بود كه سرنشينان كشتی گفتند: يك فرد عاصی در ميان ما است! و سرانجام خداوند او را در زندان وحشتناكی گرفتار كرد، و بعد از توبه و بازگشت به سوی خدا از آن زندان با تنی آزرده و بيمار آزاد شد.

تا همگان بدانند تخلف از هيچكس پذيرفته نيست، عظمت مقام پيامبران و اوليای خدا نيز به آن است كه بنده مطيع فرمان او هستند و گرنه كسی با خدا رابطه خويشاوندی ندارد، البته اين نشانه عظمت مقام اين پيامبر بزرگ است كه خداوند در باره او چنين سختگيری می‌كند.

ب: در همين داستان (در آن قسمتی كه در سوره انبياء آيه ۸۷ آمده است) راه نجات مؤمنان را از غم و اندوه و گرفتاری و مشكلات همان راهی معرفی می‌كند كه" يونس" ع پيمود، و آن اعتراف به خطا در پيشگاه حق، و تسبيح و تنزيه‌ و توبه و بازگشت به سوی او است.

ج: اين ماجرا نشان می‌دهد كه چگونه يك قوم گنهكار و مستحق عذاب می‌توانند در آخرين لحظات مسير تاريخ خود را عوض كنند، و به آغوش پر مهر و رحمت الهی بازگردند و نجات يابند، مشروط بر اينكه پيش از آنكه فرصت از دست رود متوجه شوند …

ه: قدرت خداوند آن قدر وسيع و گسترده است كه چيزی در برابر آن مشكل نيست، تا آن حد كه می‌تواند انسانی را در دهان و شكم جانور عظيم و وحشتناكی سالم نگهدارد، و سالم بيرون فرستد. اينها نشان می‌دهد كه همه اسباب اين عالم ابزار اراده او هستند و همه سر بر فرمان او دارند.

۴- پاسخ به يك سؤال‌

در اينجا سؤالی مطرح می‌شود و آن اينكه: در بيان سرگذشتهای اقوام ديگر در آيات قرآن آمده است كه به هنگام نزول عذاب (عذاب استيصال(ریشه کن کردن) كه برای نابودی اقوام سركش نازل می‌شده) توبه و انابه بی‌اثر بوده است، چگونه اين مساله در مورد قوم يونس استثنا پذيرفت؟

در برابر اين سؤال دو پاسخ می‌توان گفت:

" نخست" اينكه عذاب هنوز نازل نشده بود تنها علائم مختصری كه از قبيل هشدارها است به چشم می‌خورد كه آنها به موقع از اين هشدارها استفاده كردند و پيش از نزول عذاب توبه نمودند و ايمان آوردند.

" ديگر" اينكه اين عذاب" عذاب استيصال " نبوده، و از قبيل گوشمالی‌هايی بوده كه قبل از نزول عذاب بنيان‌كن به اقوام مختلف می‌داده تا قبل از فوت فرصت بيدار شوند و راه تقوا پيش گيرند، مانند مجازاتهای مختلف قوم فرعون قبل از غرقاب.

http://www.parsquran.com/data/show.php?sura=7&ayat=133&user=far&lang=far&tran=2

در مورد پسر حضرت نوح(ع) می‌بینیم که با وجود اینکه نشانه‌های عذاب آشکار شده بود، باز هم از راه خود برنگشت و ایمان نیاورد:

http://www.parsquran.com/data/show.php?sura=11&ayat=40&user=far&lang=far&tran=2

… در سوره مباركه «يونس» آيه 98 به بعد اين بود كه:
فَلَوْلَا كَانَتْ قَرْيَةٌ آمَنَتْ فَنَفَعَهَا إِيمَانُهَا إِلَّا قَوْمَ يُونُسَ لَمَّا آمَنُوا كَشَفْنَا عَنْهُمْ عَذَابَ الْخِزْيِ فِي الْحَيَاةِ الدُّنْيَا وَمَتَّعْنَاهُمْ إِلَى حِينٍ ﴿۹۸﴾

چرا هيچيك از شهرها و آباديها ايمان نياوردند كه (ايمانشان به موقع باشد و) مفيد به حالشان افتد، مگر قوم يونس، به هنگامي كه ايمان آوردند عذاب رسوا كننده را در زندگي دنيا از آنان بر طرف ساختيم و تا مدت معيني (پايان زندگي و اجلشان) آنها را بهره مند ساختيم. (۹۸)
در حال عذاب هيچ امّتي ايمان نياورده كه آن ايمان كافي باشد؛ فرعون در حال غرق گفت: ﴿آمَنْتُ﴾ [28]به «اللّه»ي كه بني‌اسرائيل به آن ايمان آوردند اثر نكرد.

http://www.parsquran.com/data/show.php?sura=10&ayat=90&user=far&lang=far&tran=2

در حين عذاب, ايمان اثر ندارد؛ ولي درباره قوم يونس اين استثنا شده است، فرمود: ﴿فَنَفَعَها إيمانُها إِلاَّ قَوْمَ يُونُسَ﴾ كه ﴿لَمَّا آمَنُوا كَشَفْنا عَنْهُمْ عَذابَ الْخِزْيِ فِي الْحَياةِ الدُّنْيا وَ مَتَّعْناهُمْ إِلي‌ حينٍ﴾،[29]

اين ﴿مَتَّعْناهُمْ إِلي‌ حينٍ﴾همان است كه در آيه 148 سوره مباركه «صافات» فرمود: ﴿فَآمَنُوا فَمَتَّعْناهُمْ إِلي‌ حينٍ﴾ که اينها با مشاهده عذاب ايمان آوردند و ما اينها را تا مدتي از زندگي دنيا بهره‌مند كرديم.

پرسش: اگر مثلاً يونس ... است فايده ذکرش چيست؟ آنجاهايي که اگر مثل قوم يونس باشد که بالأخره لحظه آخر ايمان آورد؟

پاسخ: ما هميشه بايد قبل از آن بلا ايمان بياوريم، اصل کلی اين است، چون در اين‌جا استثنا را به صورت منحصر ذكر فرمود، آيه 98 سوره «يونس» اين است كه ﴿فَلَوْ لا كانَتْ قَرْيَةٌ آمَنَتْ فَنَفَعَها إيمانُها إِلاَّ قَوْمَ يُونُسَ﴾، وعده هم نداد كه ما در بقيه اُمم چنين كاري می كنيم؛ لذا ما قبل از اضطرا؛ يعني قبل از آمدن خطر بايد ايمان بياوريم، وقتي كه ايمان نياورديم و خطر فرا رسيد ديگر سودي ندارد.

پرسش: روايتي علامه در الميزان[1] ذكر فرمودند که در اين روايت وقتي به جناب يونس ولايت حضرت علی(عليه السلام) بر ايشان عرضه شده ايشان انكار كرد و عاقبت ايشان چنين گشت، لکن مشخص نيست که انکار حضرت يونس برای چه بوده است؟

پرسش: روايتي علامه در الميزان[1] ذكر فرمودند که در اين روايت وقتي به جناب يونس ولايت حضرت علی(عليه السلام) بر ايشان عرضه شده ايشان انكار كرد و عاقبت ايشان چنين گشت، لکن مشخص نيست که انکار حضرت يونس برای چه بوده است؟

و در كـتـاب بـحار از كتاب بصائر نقل كرده كه او به سند خود از حبه عرنى روايت كرده كـه گـفـت: امـيـر المؤمنـيـن (عـليـه السلام) فـرمـود: خـداى تـعـالى ولايـت مـرا بـر همه اهـل آسمانها و اهل زمين عرضه كرد، جمعى بدان اقرار و جمعى ديگر انكار كردند. يونس از آنـان بـود كـه انـكـار كـرد و خـدا او را بـه همين سبب در شكم ماهى حبس نمود، تا سرانجام اقرار نمود.

پاسخ:، چون هر روايتي كه مطابق با معارف كلّي قرآن نباشد، مورد تأمل است. قرآن كريم انبيا را منزّه از حرف‌هاي باطل مي‌داند و انبيا را مصدِّق يكديگر معرفي مي‌كند، مي‌فرمايد: ﴿مُصَدِّقاً لِما بَيْنَ يَدَيْهِ﴾.[2] همه انبيا حرف يكديگر را تصديق مي‌كنند، چون حرف‌هاي همه يكي است؛ نشانه آن هم اين است كه وقتي يك پيغمبر وارد منطقه‌اي شد اگر كسي او را قبول نداشته باشد و حرف او را تكذيب كرده باشد، حرف همه انبيا را تكذيب كرده است. اينكه دارد ﴿وَ لَقَدْ كَذَّبَ أَصْحابُ الْحِجْرِ الْمُرْسَلينَ﴾[3] و مانند آن كه در همين روزهاي اخير هم بحث شد، به خاطر همين جهت است، چون براي منطقه «حِجر» كه ﴿الْمُرْسَلينَ﴾ … اينها كه نرفتند، بلکه يك رسول رفت(قوم صالح). در خيلي از موارد دارد كه مردم فلان منطقه با اينكه يك پيامبر بيشتر نداشتند، حرفِ ﴿الْمُرْسَلينَ﴾ را تكذيب كردند؛ سرّش اين است كه حرف همه اينها يكي است، پس ممكن نيست پيامبري بيايد و حرف وجود مبارك پيغمبر اسلام(صلّي الله عليه و آله و سلّم) را كه منادي ﴿إِنَّما وَلِيُّكُمُ اللَّهُ﴾[4] است را قبول نداشته باشد.

يا سند آن روايت تام نيست يا بايد آن روايت را توجيه كرد؛ وگرنه قرآني كه منادي ولايت اهل بيت، مخصوصاً وجود مبارك حضرت امير است و وجود مبارك پيغمبر(صلّي الله عليه و آله و سلّم) منادي ولايت است، ممكن نيست اين ولايت عرضه شود و او قبول نكند؛ عرضه هم از طرف خداست. آن‌جا چه كسي عرضه كرده است؟ مگر مي‌شود مطلبي را ذات اقدس الهي بر پيامبري عرضه كند و او قبول نكند؟ از اين جهت است كه يا بايد تأويل برد و علم آن را به اهلش ارجاع داد يا توجيه كرد.

وَأَرْسَلْنَاهُ إِلَى مِائَةِ أَلْفٍ أَوْ يَزِيدُونَ ﴿۱۴۷﴾

وَأَرْسَلْنَاهُ إِلَى مِائَةِ أَلْفٍ أَوْ يَزِيدُونَ ﴿۱۴۷﴾

و او را به سوي جمعيت يكصد هزار نفري، يا بيشتر، فرستاديم. (۱۴۷)

كـلمـه (او) در ايـنـجا به معناى ترديد نيست ؛ چون خداى تعالى در عدد آن جمعيت ترديد نـدارد، بـلكـه بـه معناى ترقى است، و معنا چنين است كه: ما او را به رسم پيامبرى به سـوى مـردمـى فـرسـتاديم كه عددشان صد هزار و بلكه بيشتر بود. و منظور از اين مردم اهل (نينوى) است.

… اين‌طور نيست كه اين ﴿أَوْ﴾ به معناي ترديد باشد تا به اين زحمت بيفتيم كه ـ معاذ الله ـ در وحي الهي كه شك نيست، چطور تعبير به ﴿أَوْ﴾شده است؟ اين ﴿أَوْ﴾.. به معناي «بل» باشد «كما هو الظاهر» …

.. اين ﴿وَ أَرْسَلْناهُ﴾؛ يعني ما ادامه رسالت او را حفظ كرديم و او را به همان قوم خودش برگردانديم ﴿وَ أَرْسَلْناهُ إِلي‌ مِائَةِ أَلْفٍ أَوْ يَزيدُونَ﴾

در جريان ﴿أَرْسَلْناهُ إِلي‌ مِائَةِ أَلْفٍ أَوْ يَزيدُونَ﴾، مرحوم طَبْرَسی (با لقب «امین الاسلام», تفسیرمَجمعُ البَیان لعلوم القُرآن) در مجمع‌البيان چهار احتمال براي اين «أو» ذكر كردند؛ به تعبير ايشان «أجود الأقوال بهترینِ دیدگاه‌ها»[15] اين است كه اين «أو» به معناي تخيير (اختیار دادن, یا این، یا آن) است، منتها متكلّم به لحاظ گوينده مي‌گويد شما كه آن جمعيّت را ديدي بگو صد هزار يا بيشتر و شما هم وقتي اين جمعيّت را ببيني مي‌گويي اينها صد هزار نفر هستند يا بيشتر, اين تخيير به لحاظ ناظر است و نه به لحاظ خداي سبحان. در قرآن كريم فرمود تمام ذرّات اشيا نزد ما روشن است ﴿أَحْصي‌ كُلَّ شَيْ‌ءٍ عَدَداً﴾[16] و هيچ چيزي نيست كه نزد ذات اقدس الهي كمّ و كيف و رقم رياضي آن مشخص نباشد. در بيانات نوراني حضرت امير(سلام الله عليه) در نهج‌البلاغه است كه «اعْلَمُوا عِبَادَ اللَّهِ» كه ذات اقدس الهي علم بر «عَدَدَ أَنْفَاسِكُمْ»[17] دارد، چندبار نفس در شبانه‌روز مي‌كشيد را خدا مي‌داند. هفت ميليارد بشر روي زمين هستند، هر ساعت چند نفر نفس مي‌كِشند را فرمود او مي‌داند «عَدَدَ أَنْفَاسِكُمْ». بعد فرمود: «وَ اخْتِلاَفَ النِّينَانِ فِي الْبِحَارِ الْغَامِرَاتِ رفت‌وآمدِ ماهیان در دریاهای ژرف»؛[18] ذات اقدس الهي رفت و آمد ماهي‌ها را كه ميليون‌ها ماهي در اقيانوس‌ها به سر مي‌برند، چندتا ماهي هستند, اين ماهي چند بار اين دريا را طي كرده, از كدام راه آمده و به كدام راه رفته را فرمود او مي‌داند؛ «نينان» جمع نون است و يعني ماهي, «اختلاف» يعني رفت و آمد.

.. فرمود با اين خدا شما رفتار خوب داشته باشيد! آن‌كه عدد نفس‌هاي شما را مي‌داند, آن‌كه «اختلاف» و رفت و آمد ماهي‌ها را مي‌داند كه اين ماهي نر بود يا ماهي ماده بود, از كدام طرف آمد و با چه سرعتي اين‌جا رد شد را او مي‌داند «وَ اخْتِلاَفَ النِّينَانِ» آن هم «فِي الْبِحَارِ الْغَامِرَاتِ»؛ چنين خدايي كارِ شما را رَصَد مي‌كند كه بدانيد او ـ ذات اقدس الهي ـ «جَوَارِحُكُمْ جُنُودُهُ وَ ضَمَائِرُكُمْ عُيُونُهُ وَ خَلَوَاتُكُمْ عِيَانُهُ اندام‌ها و اعضای شما، سربازان او هستند؛ و باطن و درون شما زیر نظر اوست؛ و خلوت‌های شما در برابر او آشکار و عیان‌اند»[19] و مانند آن, بنابراين ترديدي در كار نيست.

يكي از اين اقوال چهارگانه‌اي كه مرحوم امين‌الاسلام نقل كرد اينكه اين «أو» تخيير است; يعني به لحاظ شما كه مي‌خواهيد ببينيد مي‌گوييد صد هزار نفر هستند يا بيشتر. يا نه, اگر لازم بود ذات اقدس الهي رقم را ذكر كند، مي‌كرد! فرمود اينها يا صد هزار نفر هستند، بلكه بيش از صد هزار نفر می باشند.؛ حالا لازم نبود كه به يونس(سلام الله عليه) بفرمايد 110 هزار نفر يا 120 هزار نفر هستند، و گرنه «بالصراحه» فرمود: ﴿أَحْصي‌ كُلَّ شَيْ‌ءٍ عَدَداً﴾.

وَأَنْبَتْنَا عَلَيْهِ شَجَرَةً مِنْ يَقْطِينٍ ﴿۱۴۶﴾

وَأَنْبَتْنَا عَلَيْهِ شَجَرَةً مِنْ يَقْطِينٍ ﴿۱۴۶﴾

و كدوبني بر او رويانديم (تا در سايه برگهاي پهن و مرطوبش ‍ آرامش يابد). (۱۴۶)

باز در اينجا لطف الهی به سراغ او آمد، چرا كه بدنش بيمار و آزرده، و اندامش خسته و ناتوان بود، آفتاب ساحل او را آزار می‌داد، پوششی لطيف لازم بود تا بدنش در زير آن بيارامد، قرآن در اينجا می‌گويد:" ما كدوبنی بر او رويانيديم" تا در سايه برگهای پهن و مرطوب بيارامد (وَ أَنْبَتْنا عَلَيْهِ شَجَرَةً مِنْ يَقْطِينٍ‌).

" يقطين" به طوری كه بسياری از ارباب لغت و مفسران گفته‌اند: هر گياهی است كه ساقه ندارد، و دارای برگهای پهن است، مانند بوته خربزه و كدو و خيار و هندوانه و امثال آن. ولی بسياری از مفسران و روات حديث در اينجا تصريح كرده‌اند كه منظور خصوص كدوبن است (بايد توجه داشت كه" شجره" در لغت عرب هم به نباتاتی گفته می‌شود كه دارای ساقه و شاخه است و هم بدون ساقه و شاخه، و به تعبير ديگر اعم از درخت و گياه است حتی در اينجا حديثی از پيامبر گرامی اسلام ص نقل كرده‌اند كه شخصی به آن حضرت عرض كرد:

" انك تحب القرع"؟" شما كدو را دوست داريد" فرمود

اجل هی شجرة اخی يونس‌

:" آری آن گياه برادرم يونس است"[روح البيان جلد ۷- صفحه ۴۸۹.]۴.

می‌گويند: كدوبن علاوه بر اينكه برگهای پهن و پرآبی دارد و می‌توان از آن سايبان خوبی تهيه كرد مگس نيز بر برگهای آن نمی‌نشيند، و يونس به خاطر توقف در شكم ماهی پوست تنش آن قدر نازك و حساس شده بود كه از نشستن حشرات بر آن رنج می‌برد، او اندام خود را با اين كدوبن پوشانيد تا هم از سوزش آفتاب در امان باشد و هم از حشرات…

باید در نظر گرفت که نمیگوید درخت یقطین بلکه میگوید درختی از یقطین.

براي اينكه آسيب نبيند ما درختي حالا برخي‌ها گفتند درخت موز بود كه هم از برگش به عنوان سايه و هم از ميوه‌اش استفاده كند؛ اين ﴿يَقْطينٍ﴾ حتماً به معناي كدو نيست، برخي‌ها ميوه‌هاي ديگری را بيان نمودند كه يكي از آنها همين كدو است كه برگ‌هاي طولاني دارد، مگس روي آن نمي‌نشيند؛ اين خاصيتی است كه آقايان اهل تفسير گفتند که اين برگ لطيف است و حشره‌اي روي اين نمي‌نشيند،[25] اما بالأخره اينها جزء «نجم‌« هستند نه جزء «شجر». ﴿وَ النَّجْمُ وَ الشَّجَرُ يَسْجُدانِ و گياه و درخت براي او سجده مي‏كنن﴾؛[26] «نجم» همين خوشه‌ها و نظير خوشه گُل, نظير خوشه‌هاي كدو و خيار و اينهاست، اما «شجر» آن است كه شاخه داشته باشد, ساقه داشته باشد و رشد كند. از اين‌ تعبير فرمود كه ﴿وَ أَنْبَتْنا عَلَيْهِ شَجَرَةً مِنْ يَقْطينٍ﴾، منظور از اين ﴿يَقْطينٍ﴾ چيزي بايد باشد كه درخت باشد نه «نجم», بايد ساقه داشته باشد، در بالا باشد، به منزله چادر و خيمه‌اي باشد كه او بتواند از سايه آن استفاده كند.

… تعبير قرآن كريم «شَجَر» است نه «نجم» و «شجر» در قرآن در مقابل «نجم» است؛ «نجم» همين‌هايي است كه بوته دارند، مثل بوته خيار, بوته كدو, كه اينها ديگر ساقه داشته باشند و مانند «شجر» به آن صورت رشد كنند نيست، اينها روي زمين مي‌تَنند؛ ولي «شجر» شاخه دارد، ساقه دارد و رشد مي‌كند.

اگر مراد از آن درخت در آیات مربوط به حضرت آدم، گندم باشد، معلوم می‌شود که واژهٔ «شجر» برای گیاه نیز به کار می‌رود.

سوره ۲: البقرة

وَقُلْنَا يَا آدَمُ اسْكُنْ أَنْتَ وَزَوْجُكَ الْجَنَّةَ وَكُلَا مِنْهَا رَغَدًا حَيْثُ شِئْتُمَا وَلَا تَقْرَبَا هَذِهِ الشَّجَرَةَ فَتَكُونَا مِنَ الظَّالِمِينَ ﴿۳۵﴾

و گفتيم اي آدم تو با همسرت در بهشت سكونت كن، و از (نعمتهاي) آن گوارا هر چه مي‏خواهيد بخوريد (اما) نزديك اين درخت نشويد كه از ستمگران خواهيد شد! (۳۵)

فَنَبَذْنَاهُ بِالْعَرَاءِ وَهُوَ سَقِيمٌ ﴿۱۴۵﴾

فَنَبَذْنَاهُ بِالْعَرَاءِ وَهُوَ سَقِيمٌ ﴿۱۴۵﴾

(به هر حال ما او را رهائي بخشيديم و) او را در يك سرزمين خشك خالي از گياه افكنديم در حالي كه بيمار بود. (۱۴۵)

سپس همانگونه كه قرآن می‌گويد:" ما او را در يك سرزمين خشك و خالی از درخت و گياه افكنديم، در حالی كه بيمار بود" (فَنَبَذْناهُ بِالْعَراءِ وَ هُوَ سَقِيمٌ‌).

ماهی عظيم در كنار ساحل خشك و بی‌گياهی آمد، و به فرمان خدا لقمه‌ای را كه از او زياد بود بيرون افكند، اما پيدا است اين زندان عجيب سلامت جسم يونس را بر هم زده بود، بيمار و ناتوان از اين زندان آزاد شد.

درست نمی‌دانيم يونس چه مدت در شكم ماهی بود، ولی مسلم است هر چه بود نمی‌توانست از عوارض آن بر كنار ماند، درست است كه فرمان الهی صادر شده بود كه يونس هضم و جذب بدن ماهی نشود، اما اين بدان معنی نبود كه آثاری از اين زندان را به همراه نياورد، لذا جمعی از مفسران نوشته‌اند كه او به صورت‌ جوجه نوزاد و ضعيف و بی‌بال و پر از شكم ماهی بيرون آمد، به طوری كه توان حركت نداشت.

كـلمـه (نـبـذ) بـه مـعناى دور انداختن چيزى است. كلمه (عراء) به معناى محلى روباز اسـت، كـه ديـوار و حـايـلى ديـگـر در آن نـباشد و چيزى كه انسان در زير سايه اش قرار گيرد نداشته باشد، نه سقفى و نه خيمه اى و نه درختى.

و مـعـنـاى جـمـله - آنـطـور كـه از سياق برمى آيد - اين است كه: يونس در شكم ماهى از تـسـبـيح گويان شد و در نتيجه ما او را از شكم ماهى بيرون انداختيم و در بيرون دريا در زمينى كه نه سايه داشت و نه سقف، پرت كرديم، در حالى كه بيمار بود، و سايه اى هم نبود كه به آنجا برود.

… ما او را به بيرون انداختيم. اين ساحل, «مشجّر» نبود, «معمور» نبود, آباد نبود, خانه و مسكن و مانند آن نداشت، يك بيابان صافي بود، «اعراء» بود، از گياه و بِنا و مانند آن عاري بود …

فَلَوْلَا أَنَّهُ كَانَ مِنَ الْمُسَبِّحِينَ ﴿۱۴۳﴾لَلَبِثَ فِي بَطْنِهِ إِلَى يَوْمِ ... ﴿۱۴۴﴾

فَلَوْلَا أَنَّهُ كَانَ مِنَ الْمُسَبِّحِينَ ﴿۱۴۳﴾

و اگر او از تسبيح كنندگان نبود… (۱۴۳)

لَلَبِثَ فِي بَطْنِهِ إِلَى يَوْمِ يُبْعَثُونَ ﴿۱۴۴﴾

تا روز قيامت در شكم ماهي مي‏ماند. (۱۴۴)

يونس خيلی زود متوجه ماجرا شد، و با تمام وجودش رو به درگاه خدا آورد، و از ترك اولی خويش استغفار كرد، و از پيشگاه مقدسش تقاضای عفو نمود.

در اينجا ذكر معروف و پر محتوایی از قول يونس نقل شده كه در آيه ۸۷ سوره انبياء آمده، و در ميان اهل عرفان به ذكر" يونسيه" معروف است: فَنادی‌ فِي الظُّلُماتِ أَنْ لا إِلهَ إِلَّا أَنْتَ سُبْحانَكَ إِنِّي كُنْتُ مِنَ الظَّالِمِينَ‌:

" او در ميان ظلمتهای متراكم فرياد زد كه معبودی جز تو نيست، منزهی تو، من از ظالمان و ستمكاران بودم"! بر خويشتن ستم كردم و از درگاهت دور افتادم، و به عتاب و سرزنش تو كه جهنم آتش سوزانی برای من است گرفتار شدم.

اين اعتراف خالصانه و اين تسبيح توأم با ندامت كار خود را كرد و همانگونه كه در آيه ۸۸ سوره انبياء آمده‌ فَاسْتَجَبْنا لَهُ وَ نَجَّيْناهُ مِنَ الْغَمِّ وَ كَذلِكَ نُنْجِي الْمُؤْمِنِينَ‌:

" ما دعای او را اجابت كرديم و از غم و اندوه نجاتش داديم و اينگونه مؤمنان را نجات می‌دهيم".

اكنون ببينيم آيات مورد بحث در اين زمينه چه می‌گويد؟ در يك جمله كوتاه می‌گويد:" اگر او از تسبيح كنندگان نبود ..." (فَلَوْ لا أَنَّهُ كانَ مِنَ الْمُسَبِّحِينَ‌).

مسلما تا روز قيامت در شكم ماهی باقی می‌ماند"! (لَلَبِثَ فِي بَطْنِهِ إِلی‌ يَوْمِ يُبْعَثُونَ‌).

و اين زندان موقت تبديل به يك زندان دائم می‌شد، و آن زندان دائم مبدل به گورستان او می‌گشت! در اينكه آيا ماندن يونس در شكم ماهی تا روز رستاخيز (به فرض ترك تسبيح و توبه به درگاه الهی) به صورت زنده يا مرده بوده است بعضی از مفسران احتمالاتی ذكر كرده‌اند:

" نخست" اينكه هر دو زنده می‌ماندند و يونس به صورت يك زندانی تا روز قيامت در شكم ماهی محبوس بود.

" دوم" اينكه يونس از دنيا می‌رفت و ماهی به صورت قبرستان سيار او زنده می‌ماند!" سوم" اينكه يونس و ماهی هر دو می‌مردند و شكم ماهی قبر يونس می‌شد، و زمين قبر ماهی، او در دل ماهی و ماهی در دل زمين تا روز رستاخيز دفن می‌شدند. آيه مورد بحث دليل بر هيچيك از اين اقوال نمی‌تواند باشد، ولی آيات متعددی كه می‌گويد در پايان دنيا همه می‌ميرند نشان می‌دهد كه زنده ماندن" يونس" يا زنده ماندن ماهی تا روز قيامت ممكن نيست، لذا از ميان اين تفسيرهای سه‌گانه تفسير سوم نزديكتر به نظر می‌رسد[قابل توجه اينكه مفسر بزرگ مرحوم" طبرسی" كه معمولا اقوال مختلف را ذيل آيات جمع می‌كند در اينجا تنها به همين يك احتمال قناعت می‌كند و می‌گويد: لصار بطن الحوت قبرا له الی يوم القيامة:" شكم ماهی تا روز قيامت قبر او می‌شد".]۳.

اين احتمال نيز وجود دارد كه اين تعبير كنايه از مدت طولانی باشد يعنی تا مدتی طولانی در اين زندان باقی می‌ماند، چنان كه اين تعبير را در موارد مشابه آن نيز می‌گويند كه تا قيامت بايد در انتظار فلان مطلب بمانی.

ولی فراموش نكنيم كه اينها همه در صورتی تحقق می‌يافت كه او تسبيح و توبه را ترك می‌گفت، ولی چنين نشد او در سايه تسبيح پروردگار مشمول عفو خاصش شد.

ايـن آيـه شـريفه يونس را جزو تسبيح كنندگان شمرده و معلوم است مسبح كسى را گويند كـه مـكـرر و بـه طـور دائم تـسـبـيـح مـى گـويـد بـه طـورى كـه ايـن عمل صفت وى شده باشد. از اين مى فهميم كه آن جناب مدتى طولانى كارش تسبيح بوده.

بـعـضـى گـفـتـه انـد: (قـبـل از رفتن در شكم ماهى تسبيح مى گفته ).

و بعضى ديگر گفته اند: (در شكم ماهى ، بسيار تسبيح مى گفته ).

عـده اى ديـگـر گـفـتـه انـد: (اصـولا او بـر ايـن كـار مـداومـت داشـتـه، هـم قبل از فرو رفتن در شكم ماهى و هم بعد از آن ).

و امـا آنـچـه قـرآن كـريـم از تـسبيح او حكايت كرده اين است كه مى فرمايد: (فنادى فى الظلمات ان لا اله الا انت سبحانك انى كنت من الظالمين ) … پـس احـتـمـال ايـنـكـه مـنـظـور تـسـبـيـح گـفـتـن قـبـل از مـاجـراى مـاهـى بـاشـد احتمال ضعيفى است كه نبايد آن را پذيرفت…

… و جـمـله (فـلولا انـه كـان مـن المـسبحين...) دلالت دارد بر اينكه صرفا تسبيح او باعث نجاتش شده …

بنابراين ظاهر قضيه اين است كه مراد از تسبيح يونس، همين نداى او در ظلمات باشد كه گـفـتـه: (لا اله الا انـت سـبـحـانـك انـى كـنـت مـن الظـالمـيـن ) و اگـر قـبـل از تـسـبيح، تهليل (لا اله الا اللّه ) را ذكر كرد، براى اين بود كه به منزله علتى بـاشـد براى تسبيحش، گويا فرموده: خدايا معبود به حقى كه بايد به سويش توجه كـرد غـيـر از تـو كـسـى نـيـسـت، پـس تـو مـنـزهـى از آن مـعـنـايـى كـه عمل من آن را مى رسانيد، چون من از تو فرار كردم و از عبوديت تو اعراض نمودم و به غير تـو مـتـوجـه شـدم پس اينك من متوجه تو مى شوم و تو را برى و پاك ميدانم از آنچه عملم حكايت از آن مى كرد، حال مى گويم: كه غير از تو كسى و چيزى كارساز نيست.

با اين بيان روشن مى شود كه مراد از جمله (للبث فى بطنه الى يوم يبعثون ) جاويد بودن مكث آن جناب است در شكم ماهى، تا روزى كه مبعوث شود و از شكم ماهى بيرون آيد مـانـنـد قـبـر كه مردم در آن دفن مى شوند و مكث مى كنند تا روزى كه مبعوث شوند و از آن خارج گردند، همچنان كه درباره بيرون شدن همه انسانها از زمين فرموده: (منها خلقناكم و فيها نعيدكم و منها نخرجكم تارة اخرى ) …

… در ذکر اين واقعه بين دو سوره مباركه «انبياء» و «صافات» خيلي فرق است؛ در سوره «انبياء» آيه 87 فرمود: ﴿فَظَنَّ أَنْ لَنْ نَقْدِرَ عَلَيْهِ فَنادي‌ فِي الظُّلُماتِ أَنْ لا إِلهَ إِلاَّ أَنْتَ سُبْحانَكَ إِنِّي كُنْتُ مِنَ الظَّالِمينَ﴾؛ خدا را تسبيح كرد، خدا هم فرمود ما جواب خواسته او را داديم و او را نجات داديم. اما اين‌جا به دو مطلب اشاره مي‌كند: يكي سببيّت تسبيح و يكي هم انحصار اين سببيّت.

فرمود: ﴿فَالْتَقَمَهُ الْحُوتُ وَ هُوَ مُليمٌ ٭ فَلَوْلا أَنَّهُ كانَ مِنَ الْمُسَبِّحينَ﴾؛ او چون اهل تسبيح بود، ما نجاتش داديم. معلوم مي‌شود ﴿لاَ إِلٰهَ إِلاَّ أَنْتَ سُبْحَانَكَ إِنِّي كُنْتُ مِنَ الظَّالِمِينَ﴾، اين تسبيح زمينه نجات است، اين يك مطلب. مطلب دوم اين است كه اين سببِ منحصر است؛ تكبير و تهليل شايد در اين موقع سبب منحصر نباشند. فرمود: ﴿فَلَوْ لا أَنَّهُ كانَ مِنَ الْمُسَبِّحينَ ٭ لَلَبِثَ في‌ بَطْنِهِ إِلي‌ يَوْمِ يُبْعَثُونَ﴾، معلوم مي‌شود تنها عامل نجات او اين تسبيح بود.

پس در سوره «انبياء» از اينكه اين ذكر را گفته, اين دعا را كرده و خدا اجابت كرد، معلوم مي‌شود اين دعا «في‌الجمله» اثر دارد؛ اما اينکه تنها اثر در حال خطر, همين جمله و همين دعا باشد، چنين چيزی از سوره «انبياء» برنمي‌آيد؛ بلکه از اين سوره برمي‌آيد، فرمود: ﴿فَلَوْ لا أَنَّهُ كانَ مِنَ الْمُسَبِّحينَ ٭ لَلَبِثَ في‌ بَطْنِهِ إِلي‌ يَوْمِ يُبْعَثُونَ﴾؛ يعني تنها راه همين است، منتها تهليل («لا اله ‌الا اللّه» گفتن)، اثر خاصّ خود را در موارد اثبات توحيد دارد، اما تنها چيزي كه مشكل را در اين مقطع حل مي‌كند تسبيح است.

تسبيح يعني چه؟ اينكه دارد ﴿إِنْ مِنْ شَيْ‌ءٍ إِلاَّ يُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ هر موجودي تسبيح و حمد او مي‏گويد﴾،[28]

../ انسان وقتي اظهار عجز مي‌كند و عجز خودش را احساس مي‌كند، نيازمند به كمك است؛ حالا يا «ناصر» يا «وليّ», بالاخره بايد كسي به او كمك كند. تنها موجودي كه كاري از او ساخته است موجودي است كه هيچ نياز نداشته باشد, اگر موجودي نياز داشته باشد به وسيله‌اي, به ياري و به مساعدتي، او مي‌گويد من مي‌خواستم به شما كمك كنم؛ ولي فلان شرط حاصل نبود و من موفق نشدم؛ اين فرض ممكن است، چه نبيّ و چه وصيّ اينها به اذن خدا انجام می دهند، اما اگر آن شرايط حاصل نباشد، مي‌گويند ببخشيد! تنها موجودي كه هيچ‌گاه محتاج به شرط و «شَطر» و چيزي نيست «الله» است و اين را با تسبيح مي‌شود فهماند; يعني او «سبّوح» است و منزّه از هر حاجت است، چون سراسر عالَم ستاد و سپاه او هستند ﴿لِلَّهِ جُنُودُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ﴾؛[29] اگر سراسر عالَم, سپاه او هستند، ديگر چيزي در عالم نيست كه مانع و راهزن شود؛ مثلاً بگويد ببخشيد الآن من نمي‌توانم، اينها فرض ندارد. تنها چيزي كه انسان را در حال خطر نجات مي‌دهد اعتقاد و اعتراف و تلفّظ به «سبّوح» بودن اوست; يعني ما محتاج هستيم، يك؛ كسي بايد حاجت ما را رفع كند، دو؛ آن شخص هم «بالقول المطلق» قادر باشد، سه؛ آن هم كار خداست. خيلي‌ها مي‌گويند كه فعلاً مصلحت نيست، اما کلِّ مصلحت در اختيار اوست؛ خيلي‌ها مي‌گويند كه ما مي‌خواستيم شفاعت كنيم، فلان فرشته حاضر نشد, فلان فرشته صلاح نديد, فلان مقطع صلاح نبود؛ اما تنها موجودي كه تمام ممكنات, سپاه آماده او هستند كه ﴿لِلَّهِ جُنُودُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ﴾ «الله» است; لذا مشكل را «سبّوح» بودن خدا حل مي‌كند نه «لا اله الاّ الله», «لا اله الاّ الله» مشكل بخش‌هاي توحيد را حل مي‌كند.

پس در اين‌گونه از موارد تسبيح, سبب است، يك؛ سبب منحصر است، دو؛ غير از تسبيح از هيچ ذكري كاري ساخته نيست مي‌شود ﴿لاَ إِلٰهَ إِلاَّ أَنْتَ سُبْحَانَكَ إِنِّي كُنْتُ مِنَ الظَّالِمِينَ﴾…

«مسبّح» بودن در اين گونه از موارد، ظاهراً صفت مشبهه (صفت مشبّهه صفتی است که بر ویژگی ثابت، پایدار و ریشه‌دار در شخص دلالت می‌کند، نه صرفاً انجام یک عمل) است و نه اسم فاعل كه دلالت بر حدوث داشته باشد، اين دلالت بر ثبات و استمرار دارد. يك بار شخص مسبّح نمي‌شود، مگر به نحو اسم فاعلي; ولي سه قول در مسئله هست: يكي اينكه سبب نجات او تسبيحِ قبل از «التقام» است، قبل از اينكه لقمه ماهي قرار بگيرد و به درون بطن ماهي وارد شود، اين جزء مسبّحين بود؛ قول دوم آن است كه تنها عامل آن تسبيح در بطن «حوت» بود؛ يعنی در شكم ماهي و از قبل سخني به ميان نياوردند؛ قول سوم آن است كه هم قبل از «التقام» جزء «مسبّحين» بود و هم در بطن «حوت» كه اين به تعبير سيدناالاستاد «خير الاقوال» است كه هم قبل از ابتلا جزء «مسبّحين» بود و هم حين ابتلا خطر مرگ …

مطلب ديگر اينكه در جريان حضرت يونس(سلام الله عليه) فرمود اگر او هم جزء «مسبّحين» نبود تا روز معاد در بطن «حوت» مي‌ماند. دو ﴿لَوْلا﴾ در قرآن كريم درباره حضرت يونس هست که يكي در اين جاست و يكي هم در سوره «قلم» هست؛

در اين‌جا فرمود: ﴿فَلَوْلا أَنَّهُ كانَ مِنَ الْمُسَبِّحينَ ٭ لَلَبِثَ في‌ بَطْنِهِ إِلي‌ يَوْمِ يُبْعَثُونَ﴾، در سوره مباركه «قلم» در بخش پاياني‌ آن فرمود: ﴿لَوْلا أَنْ تَدارَكَهُ نِعْمَةٌ مِنْ رَبِّهِ لَنُبِذَ بِالْعَراءِ وَ هُوَ مَذْمُومٌ و اگر رحمت خدا به ياريش نيامده بود (از شكم ماهي) بيرون افكنده مي‏شد در حالي كه قابل ملامت بود﴾؛[5]جمع اين دو ﴿لَوْلا﴾ اين است كه اينها براي دو مقطع است: مقطع اول اين است كه اگر او جزء «مسبّحين» و «مسبّحان» الهي نبود و آن نجوا و منادا را نداشت و اهل تسبيح و اعتراف به قصور نبود، اين در بطن ماهي مي‌ماند ﴿إِلي‌ يَوْمِ يُبْعَثُونَ﴾، چون جزء مسبّحين بود از بطن ماهي نجات پيدا كرد، آن براي مقطع اول; حالا كه جزء «مسبّحان» است و از بطن «حوت» مي‌خواهد به بيرون دريا نجات پيدا كند، كجا برود؟ يك جايِ آرامِ سبزِ سايه‌دار را ما براي او فراهم كرديم كه اگر نعمت ولايت الهي شامل حال او نمي‌شد، اين ﴿وَ أَنْبَتْنا عَلَيْهِ شَجَرَةً مِنْ يَقْطينٍ﴾و مانند آن نصيب او نمي‌گشت. ﴿لَوْ لا أَنْ تَدارَكَهُ نِعْمَةٌ مِنْ رَبِّهِ لَنُبِذَ بِالْعَراءِ وَ هُوَ مَذْمُومٌ﴾؛ اما چون داراي نعمت ولايت بود، اين «نُبذَ بالْعَراءِ فَهو محمودٌ ممدوحٌ أنبتنا عَليه شَجرةً مِن يَقطين» که محمود و ممدوح ماست، براي اينكه ما براي حفظ او «شجره»‌اي از «يقطين» را آن‌جا رويانديم و مانند آن.

مطلب بعدي كلمه «لَبث» است؛ «لبث» به معناي درنگ كردن است که نه بار منفي دارد و نه بار مثبت. گاهي درباره حضرت نوح در قرآن دارد ﴿فَلَبِثَ فيهِمْ أَلْفَ سَنَةٍ إِلاَّ خَمْسينَ عاماً﴾؛[11] يعني 950 سال به عنوان رهبر الهي در بين قومش ماند؛ در جريان حضرت ابراهيم كه مهمان‌ها را خواست پذيرايي كند، دارد ﴿فَما لَبِثَ أَنْ جاءَ بِعِجْلٍ حَنيذٍ طولي نكشيد كه گوساله برياني (براي آنها) آورد﴾؛[12] در جريان حضرت يوسف هم دارد که در زندان ﴿فَلَبِثَ فِي السِّجْنِ در زندان ماند﴾[13] و در جريان يونس هم دارد ﴿لَبِثَ﴾، غرض اين است كه كلمه و واژه «لبث» معنا و بار منفي ندارد، گاهي در مثبت و گاهي در منفي استعمال مي‌شود.

فَالْتَقَمَهُ الْحُوتُ وَهُوَ مُلِيمٌ ﴿۱۴۲﴾

فَالْتَقَمَهُ الْحُوتُ وَهُوَ مُلِيمٌ ﴿۱۴۲﴾

(او را به دريا افكندند) و ماهي عظيمي او را بلعيد، در حالي كه مستحق ملامت بود! (۱۴۲)

به هر حال قرآن می‌گويد:" ماهی عظيم او را بلعيد در حالی كه مستحق ملامت بود"! (فَالْتَقَمَهُ الْحُوتُ وَ هُوَ مُلِيمٌ‌). " التقمه" از ماده" التقام" به معنی" بلعيدن" است.

" مليم" در اصل از ماده" لوم" به معنی ملامت است (و هنگامی كه به باب افعال می‌رود معنی استحقاق ملامت را می‌دهد).

مسلم است اين ملامت و سرزنش به خاطر ارتكاب گناه كبيره يا صغيره‌ای نبود، بلكه علت آن تنها ترك اولايی بود كه از او سر زد، و آن عجله در ترك قوم خويش و هجرت از آنان بود.

اما خدايی كه آتش را در دل آب، و شيشه را در كنار سنگ سالم نگه می‌دارد، به اين حيوان عظيم فرمان تكوينی داد كه كمترين آزاری به بنده‌اش" يونس" نرساند، او بايد يك دوران زندان بی‌سابقه را طی كند و متوجه ترك اولای خود شود و در مقام جبران بر آيد.

در روايتی آمده است‌

اوحی اللَّه الی الحوت لا تكسر منه عظما و لا تقطع له وصلا

:" خداوند به آن ماهی وحی فرستاد كه هيچ استخوانی را از او مشكن، و هيچ پيوندی را از او قطع مكن"![تفسير" فخر رازی" جلد ۲۶ صفحه ۱۶۵- همين معنی با تفاوت مختصری در تفسير" برهان" جلد ۴ صفحه ۳۷ نيز آمده است.]۲.

ماهی او را لقمه‌ای كرد، در حالی كه او ملامت زده بود… و كلمه" مليم" اسم فاعل از" لام" است، كه به معنای داخل شدن در ملامت است، مانند احرام كه به معنای داخل شدن در حرم است، و ممكن است‌ معنای كلمه اين باشد كه يونس دارای ملامت شد.

از آن جايي که تحت ولايت الهي بود، اگر ماهي آن‌جا حاضر نبود، چه كسي اين را نجات مي‌داد؟ در دريا غرق مي‌شد. خيلي روشن نيست كه ماهي براي جلوگيري از حرکت کشتی آمده و دنبال طعمه بود. اين ماهي مأمور بود تا امانت الهي را در درون خود حفظ كند و غرق نشود، نه اينكه ماهي منتظر «التقام» و غذا و طعام بود. ﴿فَالْتَقَمَهُ الْحُوتُ﴾ و خود يونس(سلام الله عليه) ﴿وَ هُوَ مُليمٌ﴾ بود. «الام» يعني «دخل في اللوم»؛ مثل «أحرم», «دخل في الحرم»؛ او وارد حوزه ملامت شد كه من چه كاري بود كردم! چرا محلّ مأموريتم را ترك كردم! چرا قوم تبهكار را با صبر بيشتر هدايت نكردم! و مانند آن.

فَسَاهَمَ فَكَانَ مِنَ الْمُدْحَضِينَ ﴿۱۴۱﴾

فَسَاهَمَ فَكَانَ مِنَ الْمُدْحَضِينَ ﴿۱۴۱﴾

و با آنها قرعه افكند (و قرعه بنام او اصابت كرد و) مغلوب شد. (۱۴۱)

به هر حال يونس سوار بر كشتی شد، طبق روايات ماهی عظيمی سر راه را بر كشتی گرفت، دهان باز كرد گويی غذايی می‌طلبد، سرنشينان كشتی گفتند به نظر می‌رسد گناهكاری در ميان ما است! (كه بايد طعمه اين ماهی شود، و چاره‌ای جز استفاده از قرعه نيست) در اينجا قرعه افكندند قرعه به نام يونس درآمد! طبق روايتی قرعه را سه بار تكرار كردند، و هر بار به نام يونس در آمد، ناچار يونس را گرفتند در دهان ماهی عظيم پرتاب كردند! قرآن در آيات مورد بحث با يك جمله كوتاه به اين ماجرا اشاره كرده می‌گويد:" يونس با آنها قرعه افكند و مغلوب شد"! (فَساهَمَ فَكانَ مِنَ الْمُدْحَضِينَ‌).

" ساهم" از ماده" سهم" در اصل به معنی تير و" ساهمه" به معنی قرعه‌كشی آمده است، زيرا به هنگام قرعه‌كشی نامها را بر چوبه‌های تير می‌نوشتند، و با هم مخلوط می‌كردند، سپس يك چوبه تير از آن بيرون می‌آوردند و به نام هر كس اصابت می‌كرد مشمول قرعه می‌شد….

اين تفسير نيز گفته شده كه دريا طوفانی شد، و بار كشتی سنگين بود و هر لحظه خطر غرق شدن سرنشينان كشتی را تهديد می‌كرد و چاره‌ای جز اين نبود كه برای سبك شدن كشتی بعضی از افراد را به دريا بيفكنند، و قرعه به نام يونس درآمد، او را به دريا انداختند، و درست در همين هنگام نهنگی فرا رسيد و او را در كام خود فرو برد.

… قرعه زدند و چون قرعه با آن «سِهام» و با تيرها انجام مي‌گرفت، از قرعه به «مساهمة» ياد مي‌شود، ﴿فَساهَمَ﴾؛ اين در قرعه شركت كرد و قرعه زدند، ﴿فَكانَ مِنَ الْمُدْحَضينَ﴾، «دَحض» يعني لغزيدن؛ «داحض» يعني لغزنده, ﴿حُجَّتُهُمْ داحِضَةٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ حجت آنها نزد خدا لغو و باطل است﴾؛[27] لغزنده است و ساقط است؛ «أدحظه» يعني او را لغزاند؛ «مدحض» يعني كسي كه لغزانده؛ قرعه چون به نام او افتاد، او را هم به طرف دريا لغزاندند و به دريا انداختند;

" قرعه" و مشروعيت آن در اسلام‌

سوره ۳: آل عمران

ذَلِكَ مِنْ أَنْبَاءِ الْغَيْبِ نُوحِيهِ إِلَيْكَ وَمَا كُنْتَ لَدَيْهِمْ إِذْ يُلْقُونَ أَقْلَامَهُمْ أَيُّهُمْ يَكْفُلُ مَرْيَمَ وَمَا كُنْتَ لَدَيْهِمْ إِذْ يَخْتَصِمُونَ ﴿۴۴﴾

(اي پيامبر!) اين، از خبرهاي غيبي است كه به تو وحي مي‏كنيم، و تو در آن هنگام كه قلمهاي خود را (براي قرعه كشي) به آب مي‏افكندند تا كداميك كفالت و سرپرستي مريم را عهده دار شود، و (نيز) به هنگامي كه (دانشمندان بني اسرائيل، براي كسب افتخار سرپرستي او،) با هم كشمكش داشتند، حضور نداشتي، (و همه اينها، از راه وحي به تو گفته شد). (۴۴)

https://qurannotes.blogfa.com/category/311

… روايات قرعه چند نكته را به همراه دارد: يكي اصل ترغيب به قرعه است, مشروعيّت قرعه در موارد مشكل است كه «أَنَّ الْقُرْعَةَ لِكُلِ‌ أَمْرٍ مُشْكِل»،[18] اما آن‌جا كه انسان هيچ مشكلي ندارد، دليل عقلي و نقلي دارد, اَماره (مثلاً شاهد معتبر، اقرار، خبر ثقه، ید، بیّنه و مانند آن) دارد, اصول دارد جا براي قرعه نيست، اما آن‌جا كه نه اماره‌اي و نه اصلي هست و هيچ راهي نيست، بله جای قرعه است؛ نظير درهم «وَدَعی» و مانند آن. در مسئله درهم «وَدَعی» در بعضي از روايات دارد كه از امام(سلام الله عليه) سؤال كردند دو نفر هركدام يك درهم را نزد يك آقا وديعه گذاشتند و او هم بدون افراط و تفريط در حفظ و نگهداري اين مال «ودعي» كوشيد، اتفاقاً يكي از آن دو درهم به سرقت رفت و معلوم نيست كه اين درهمِ مسروق براي زيد بود يا براي عمرو بود؛ اين‌جا نه اماره‌اي در كار است, نه اصلي در كار است, اين‌ مي‌شود امر مشكل كه «أَنَّ الْقُرْعَةَ لِكُلِ‌ أَمْرٍ مُشْكِل».[19] كدام اصل از اصول عمليه اين‌جا مي‌تواند مشكل را حل كند؟ چه خبري و چه اماره‌اي در كار است كه دلالت كند اين درهم مسروق براي چه كسي بود و اين درهم موجود براي چه كسي است؟ در اين گونه از موارد كه مشكلي از نظر موضوعات خارجی پيش مي‌آيد «أَنَّ الْقُرْعَةَ لِكُلِ‌ أَمْرٍ مُشْكِل». جريان مصالحه كردن و مانند آن گرچه راه‌حل است، اما راه‌حلي نيست كه هر كسي آن را تطرّق و طي كند؛ اين گونه از موارد «أَنَّ الْقُرْعَةَ لِكُلِ‌ أَمْرٍ مُشْكِل».

دو مطلب ديگر در همين روايات قرعه است يكي اينكه قرعه براي تعيين «ما هو الواقع» است و يكي اينكه براي رفع حيرت است.

در جريان درهم «ودعي» و مانند آن, اين قرعه براي تعيين واقع است؛ بالأخره آن درهمِ مسروق مشخص بود واقعاً كه براي چه كسي است و اين درهم موجود مشخص است واقعاً كه براي چه كسي است; منتها آن شخص امين و مستودع نمي‌داند. در اين گونه از موارد، قرعه براي تعيين «ما هو الواقع» است. قسم ديگر قرعه براي رفع حيرت است؛ مي‌خواهند در بين اين چند نفر يكي را رئيس هيئت اُمنا كنند, يكي را مسئول كنند, يك نفر را انتخاب كنند، در ميان اينها اين‌چنين نيست كه يكي سن او بيشتر باشد يا اعلم باشد يا افضل باشد، هركدام خصيصه‌اي دارند و هيچ ترجيح و رجحاني بر هيچ كدام نيست و واقعيّت هم روشن نيست، براي رفع حيرت كه واقعيّتي وجود ندارد و فقط براي رفع حيرت است اين‌جا هم مي‌شود قرعه زد; لذا قرعه همان‌طوري كه براي تعيين «ما هو الواقع» است، براي رفع حيرت هم هست.

إِذْ أَبَقَ إِلَى الْفُلْكِ الْمَشْحُونِ ﴿۱۴۰﴾

إِذْ أَبَقَ إِلَى الْفُلْكِ الْمَشْحُونِ ﴿۱۴۰﴾

به خاطر بياور زماني را كه به سوي كشتي مملو (از جمعيت و بار) فرار كرد. (۱۴۰)

يونس ع همانند ساير انبياء دعوت خود را از توحيد و مبارزه با بت‌پرستی شروع كرد، و سپس با مفاسدی كه در محيط رایج بود به مبارزه پرداخت.

اما آن قوم متعصب كه چشم و گوش بسته از نياكان خود تقليد می‌كردند در برابر دعوت او تسليم نشدند.

يونس ع همچنان از روی دلسوزی و خیرخواهی مانند پدری مهربان آن قوم گمراه را اندرز می‌داد، ولی در برابر اين منطق حكيمانه چيزی جز مغالطه و سفسطه از دشمنان نمی‌شنيد.

تنها گروه اندكی كه شايد از دو نفر تجاوز نكردند (" عابد" و" عالمی"!) به او ايمان آوردند.

يونس آن قدر تبليغ كرد كه تقريبا از آنها مايوس شد، در بعضی از روايات آمده است كه به پيشنهاد مرد عابد (و با ملاحظه اوضاع و احوال قوم گمراه) تصميم گرفت به آنها نفرين كند[تفسير" برهان" جلد ۴ صفحه ۳۵.]۱.

اين برنامه تحقق يافت و يونس به آنها نفرين كرد، به او وحی آمد كه در فلان زمان عذاب الهی نازل می‌شود، هنگامی كه موعد عذاب نزديك شد يونس همراه مرد عابد از ميان آنها بيرون رفت در حالی كه خشمگين بود، تا به ساحل دريا رسيد در آنجا يك كشتی پر از جمعيت و بار را مشاهده كرد، و از آنها خواهش نمود كه او را نيز همراه خود ببرند.

اين همان است كه قرآن … به آن اشاره كرده، می‌گويد:" به خاطر بياور هنگامی را كه به سوی كشتی مملو از بار و جمعيت فرار كرد" (إِذْ أَبَقَ إِلَی الْفُلْكِ الْمَشْحُونِ‌).

تعبير به" ابق" از ماده" اباق" به معنی فرار كردن بنده از مولای خود، در اينجا تعبير عجيبی است، و نشان می‌دهد كه ترك اولای بسيار كوچك تا چه حد در مورد پيامبران عالي مقام از سوی خداوند مورد سخت‌گيری و عتاب واقع می‌شود تا آنجا كه پيامبرش را بنده فراری می‌نامد! بدون شك يونس پيامبر معصوم بود و هرگز مرتكب گناهی نشد، ولی بهتر اين بود كه باز هم تحمل به خرج می‌داد و تا آخرين لحظات قبل از نزول عذاب در ميان قوم می‌ماند شايد بيدار می‌شدند.

درست است كه طبق بعضی از روايات چهل سال تبليغ كرد، ولی باز بهتر بود چند روز يا چند ساعتی هم بر آن می‌افزود، چون چنين نكرد تشبيه به بنده فراری شد.

… إِذْ أَبَقَ إِلَی الْفُلْكِ الْمَشْحُونِ"... كشتی ظرفيت سوار شدن او را نداشت و" اباق" به معنای فرار كردن عبد از مولايش می‌باشد ...

مراد از فرار كردن او به طرف كشتی اين است كه او از بين قوم خود بيرون آمد و از آنان اعراض كرد. و آن جناب هر چند در اين عمل خود، خدا را نافرمانی نكرد، و قبلا هم خدا او را از چنين كاری نهی نكرده بود، وليكن اين عمل شباهتی تام بفرار يك خدمتگزار از خدمت مولی داشت، و به همين جهت خدای تعالی او را به كيفر اين عمل بگرفت …

.. آنچه در سوره مباركه «صافات» كه محلّ بحث است بيان فرمود اين است كه در ظرف رسالت آ‌ن حضرت, اين حادثه پيش آمد ﴿وَ إِنَّ يُونُسَ لَمِنَ الْمُرْسَلينَ ٭ إِذْ أَبَقَ إِلَي الْفُلْكِ﴾؛ آن وقتي كه «اِباق» داشت؛ يعني فعلِ او فعل عبد «آبق» بود كه مسئوليت را به حسب ظاهر رها كرده, از فعلِ او چنين مطلبي انتزاع مي‌شد و اين‌چنين نبود كه ـ معاذ الله ـ او خلاف كرده باشد. اين همه اوصافي كه خداي سبحان براي يونس ذكر كرد «مجتبي» بود, «صالح» بود، «مهدي» بود و مانند آن، نشان مي‌دهد كه «إباق» او, «إباق» عصياني نبود.

http://www.parsquran.com/data/show.php?sura=68&ayat=48&user=far&lang=far&tran=2 (verse 48)

سوره قلم با حرف «ن» آغاز می‌شود و در پایان آن به ماجرای ذوالنون (حضرت یونس) اشاره شده است؛ از این‌رو میان آغاز و پایان سوره تناسبی لطیف برقرار است.
http://www.parsquran.com/data/show.php?sura=6&ayat=%DB%B8%DB%B4&user=far&lang=far&tran=2 (verse 87)

پس در ظرف رسالت اين «إباق» حاصل شد. كجا آمد؟ خواست سفر دريايي برود، كشتي هم «مشحون» بود, پُر بود; البته در بعضي از موارد «مشحون» بودن يك بار مثبتي هم دارد. يك وقت است که چيزي لبريز و مملوّ است، مي‌گويند اين پُر است؛ يك وقت می گويند «مشحون» است؛ يعني پُر از «شحنه» و حافظان است. «شحنه» به آن شب‌گردي مي‌گويند كه بالأخره براي حفظ و امنيت تلاش و كوشش مي‌كند، صِرف مملوّ بودن نيست؛ «مشحون» بودن, آن پُر بودني است كه «شحنه»‌گونه محفوظ خواهد بود؛

https://tanzil.net/#search/root/%D8%B4%D8%AD%D9%86

وَإِنَّ يُونُسَ لَمِنَ الْمُرْسَلِينَ ﴿۱۳۹﴾

وَإِنَّ يُونُسَ لَمِنَ الْمُرْسَلِينَ ﴿۱۳۹﴾

و يونس از رسولان ما بود. (۱۳۹)

اين ششمين و آخرين سرگذشت انبياء و اقوام پيشين است كه در اين سوره آمده سرگذشت" يونس" و قوم توبه‌كارش، و جالب اينكه در پنج سرگذشت پيشين كه از قوم" نوح" و" ابراهيم" و" موسی" و" هارون" و" الياس" و" لوط" سخن می‌گفت همه به اينجا منتهی می‌شد كه اين اقوام هرگز بيدار نشدند و به عذاب الهی گرفتار شدند، و خدا اين پيامبران بزرگ را از ميان آنها نجات داد.

اما در اين داستان پايان قضيه به عكس آنها است، قوم كافر يونس با مشاهده نشانه‌ای از عذاب الهی بيدار شدند و توبه كردند، و خدا آنها را مشمول الطاف خويش قرار داد، و از بركات مادی و معنوی بهره‌مند نمود، حتی يونس را به خاطر ترك اولايی كه به خاطر تعجيل در مهاجرت از ميان اين قوم انجام داد، گرفتار مشكلات و ناراحتی كرد، و حتی در مورد او به" أَبَقَ" كه معمولا در باره بندگان‌ فراری ذكر می‌شود تعبير نمود! اشاره به اينكه شما مشركان عرب، و شما انسانها در طول تاريخ، آيا می‌خواهيد همانند آن اقوام پنجگانه باشيد يا همانند قوم يونس؟ آيا آن عاقبت شوم و دردناك را طلب می‌كنيد، يا اين پايان خير و سعادت؟ بسته به تصميم خود شما است! به هر حال در سوره‌های متعددی از قرآن مجيد (از جمله سوره انبياء و يونس و سوره قلم و همين سوره صافات) از اين پيامبر بزرگ و داستانش سخن به ميان آمده و در هر كدام بخشی از حالات او منعكس است، و در سوره صافات بيشترين تكيه روی مساله فرار يونس و گرفتاری و نجات او است.

نخست همچون داستانهای گذشته سخن از مقام رسالت او به ميان آورده، می‌گويد:" يونس از رسولان خداوند بود" (وَ إِنَّ يُونُسَ لَمِنَ الْمُرْسَلِينَ‌).

جريان يونس را ذات اقدس الهی در چند سوره از قرآن كريم مشخص كرد؛ همانند سوره مباركه «انعام» که در آيه 84 به بعد اوصاف بسياري از انبيا را ذكر فرمود؛ از اسحاق و يعقوب كه فرمود: ﴿كُلاًّ هَدَيْنا وَ نُوحاً هَدَيْنا مِنْ قَبْلُ﴾و اينها را به احسان ستود و بعد فرمود: ﴿وَ زَكَرِيَّا وَ يَحْيي‌ وَ عيسي‌ وَ إِلْياسَ كُلٌّ مِنَ الصَّالِحينَ ٭ وَ إِسْماعيلَ وَ الْيَسَعَ وَ يُونُسَ وَ لُوطاً وَ كلاًّ فَضَّلْنا عَلَي الْعالَمينَ ٭ وَ مِنْ آبائِهِمْ وَ ذُرِّيَّاتِهِمْ وَ إِخْوانِهِمْ وَ اجْتَبَيْناهُمْ وَ هَدَيْناهُمْ إِلي‌ صِراطٍ مُسْتَقيمٍ﴾[1] اينها مؤمن بودند, اينها «مجتبيٰ» بودند, اينها مهديِّ «إِلي‌ صِراطٍ مُسْتَقيم» بودند، بعد فرمود: ﴿أُولئِكَ الَّذينَ آتَيْناهُمُ الْكِتابَ وَ الْحُكْمَ وَ النُّبُوَّةَ﴾؛[2] با اين اوصاف برجسته، اين انبيا را ـ که يونس(سلام الله عليه) هم از اينهاست ـ ستود. اين در سوره مباركه «انعام» بود.

http://www.parsquran.com/data/show.php?sura=6&ayat=%DB%B8%DB%B4&user=far&lang=far&tran=2

… در سوره مباركه «يونس» آيه 98 به بعد فرمود وقتي قومي تن به تباهي دادند, طغيان كردند و مستحق عذاب شدند عذاب الهي به حيات اينها خاتمه مي‌دهد، مگر قوم يونس كه استثنا هستند برای اينها زمينه عذاب فراهم بود; ولي واقعاً توبه كردند و عذاب از اينها برداشته شد. آيه 98 به بعد سوره مباركه «يونس» چنين است: ﴿فَلَوْلا كانَتْ قَرْيَةٌ آمَنَتْ فَنَفَعَها إيمانُها إِلاَّ قَوْمَ يُونُسَ﴾ كه ﴿لَمَّا آمَنُوا كَشَفْنا عَنْهُمْ عَذابَ الْخِزْيِ فِي الْحَياةِ الدُّنْيا﴾ …. که ايمان آنها زمينهٴ بهره‌وري برای مدتي بود ﴿وَ مَتَّعْناهُمْ إِلي‌ حينٍ﴾….

http://www.parsquran.com/data/show.php?sura=10&ayat=98&user=far&lang=far&tran=2

در سوره مباركه «انبياء»، از جريان معذّب شدنِ ظاهري يونس(سلام الله عليه) در بطن «حوت» سخن به ميان آورد؛ آيه 86 به بعد سوره مباركه «انبياء» اين است:

http://www.parsquran.com/data/show.php?sura=21&ayat=87&user=far&lang=far&tran=2

﴿وَ ذَا النُّونِ﴾ «نون» يعني ماهي, وجود مبارك يونس از آن جهت كه به بطن «حوت» مبتلا شد, شده ﴿وَ ذَا النُّونِ﴾, ﴿وَ ذَا النُّونِ إِذْ ذَهَبَ﴾؛ از قوم خودش فاصله گرفت ﴿مُغاضِباً﴾ و گمان مي‌كرد كه ما بر او سخت نمي‌گيريم؛ ﴿فَظَنَّ أَنْ لَنْ نَقْدِرَ عَلَيْهِ﴾[4] غير از «ظنّ أن لن نقدُر عليه» است، ايشان گمان كرد كه ما بر او سخت نمي‌گيريم.

برخی ها به اشتباه به معنی قادر بودن آن را گرفته اند:

http://www.parsquran.com/data/showall.php?sura=21&ayat=87&user=far&lang=far

«قَدَرَ يَقْدِرُ» يعني سخت گرفت, ﴿وَ مَنْ قُدِرَ عَلَيْهِ رِزْقُهُ فَلْيُنْفِقْ﴾؛[5] يعني كسي كه روزي‌ او تنگ است، به اندازه قدرت خودش انفاق كند؛

سوره ۶۵: الطلاق

لِيُنْفِقْ ذُو سَعَةٍ مِنْ سَعَتِهِ وَمَنْ قُدِرَ عَلَيْهِ رِزْقُهُ فَلْيُنْفِقْ مِمَّا آتَاهُ اللَّهُ لَا يُكَلِّفُ اللَّهُ نَفْسًا إِلَّا مَا آتَاهَا سَيَجْعَلُ اللَّهُ بَعْدَ عُسْرٍ يُسْرًا ﴿۷﴾

آنها كه امكانات وسيعي دارند بايد از امكانات وسيع خود انفاق كنند، و آنها كه تنگدستند از آنچه كه خدا به آنها داده انفاق نمايند، خداوند هيچكس را جز به مقدار توانائي كه به او داده تكليف نمي‏كند، خداوند به زودي بعد از سختيها آساني قرار مي‏دهد. (۷)

https://tanzil.net/#search/quran/%D9%8A%D9%8E%D8%A8%D9%92%D8%B3%D9%8F%D8%B7%D9%8F%20%D8%A7%D9%84%D8%B1%D9%91%D9%90%D8%B2%D9%92%D9%82%D9%8E%20%D9%84%D9%90%D9%85%D9%8E%D9%86%D9%92%20%D9%8A%D9%8E%D8%B4%D9%8E%D8%A7%D8%A1%D9%8F

«نَقدِر» غير از «نَقدُر» است، چون آن به معني قدرت است و اين‌جا ﴿نَقْدِرَ﴾ يعني «نُضيّق». ﴿فَظَنَّ أَنْ لَنْ نَقْدِرَ عَلَيْهِ﴾؛ گمان مي‌كرد كه ما بر او تنگ نمي‌گيريم، بعد معلوم شد كه مورد آزمايش قرار گفته بود که در بطن «حوت» رفت ﴿فَنادي‌ فِي الظُّلُماتِ﴾[6] در تاريكي‌هاي متراكم, درون دريا بود, ابر بود, شب بود و در بطن ماهي بود، اينها ﴿ظُلُماتٌ بَعْضُها فَوْقَ بَعْضٍ﴾،[7] … لذا چندين ظلمت و تاريكي روي هم انباشته شد اينها ﴿ظُلُماتٌ بَعْضُها فَوْقَ بَعْضٍ﴾, ﴿فَنادي‌ فِي الظُّلُماتِ أَنْ لا إِلهَ إِلاَّ أَنْتَ سُبْحانَكَ إِنِّي كُنْتُ مِنَ الظَّالِمينَ﴾[8] که اين همان ذكر يونسيِ معروف است. خداي سبحان مي‌فرمايد: ﴿فَاسْتَجَبْنا لَهُ﴾؛ ما خواسته او را جواب داديم ﴿وَ نَجَّيْناهُ مِنَ الْغَمِّ﴾؛ او را از غم نجات داديم ﴿وَ كَذلِكَ نُنْجِي الْمُؤْمِنينَ﴾.[9]

… فرمود ايشان در حال خطر دعايي كرد که ما او را نجات داديم، اين دعا و استجابت دعا مخصوص انبيا نيست؛ هر مؤمني در حال خطر با ما مناجات كند، ما او را نجات مي‌دهيم. فرمود: ﴿فَاسْتَجَبْنا لَهُ وَ نَجَّيْناهُ مِنَ الْغَمِّ وَ كَذلِكَ نُنْجِي الْمُؤْمِنينَ﴾؛ لذا ذكر يونسي را مي‌گويند ذكر مجرّبی است، چون وعده الهي اين است كه اگر كسي گرفتاري دارد, ﴿لا إِلهَ إِلاَّ أَنْتَ سُبْحانَكَ إِنِّي كُنْتُ مِنَ الظَّالِمينَ﴾ را تلاوت کند، حالا يك بار يا چند بار, وجود مبارك يونس معلوم نيست که چند بار گفته باشد، گرچه «مسبِّح» بودن او نشان تكرار است (فَلَوْلَا أَنَّهُ كَانَ مِنَ الْمُسَبِّحِينَ ﴿۱۴۳﴾); ولي بالأخره اين ذكر اثر دارد، البته تا آن حال پيدا شود، فرمود: ﴿وَ كَذلِكَ نُنْجِي الْمُؤْمِنينَ﴾.

https://www.youtube.com/watch?v=-UKq6qntQGI

https://www.youtube.com/watch?v=YdQ4zclwGuQ

00:30”-

در سوره مباركه «قلم» در بخش پاياني آن سوره؛ يعنی آيه 48 به بعد، خداي سبحان به وجود مبارك پيغمبر(صلّي الله عليه و آله و سلّم) مي‌فرمايد: ﴿فَاصْبِرْ لِحُكْمِ رَبِّكَ﴾، اينكه نام مبارك انبيا را مي‌برد ﴿وَ اذْكُرْ فِي الْكِتابِ إِبْراهيمَ﴾,[12] ﴿وَ اذْكُرْ فِي الْكِتابِ مُوسي﴾،[13] حتي ﴿وَ اذْكُرْ فِي الْكِتابِ مَرْيَمَ﴾[14] نام اينها را ببر; يعني قصه اينها, سرگذشت اينها كه آموزنده است، اينها را در نظر داشته باش كه خدا با اولياي الهي «حُسن» رفتار دارد.

https://tanzil.net/#search/quran/%D9%88%D9%8E%20%D8%A7%D8%B0%D9%92%D9%83%D9%8F%D8%B1%D9%92%20%D9%81%D9%90%D9%8A%20%D8%A7%D9%84%D9%92%D9%83%D9%90%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D9%90

در بين اوليا و انبيا وجود مبارك يونس هست كه در قرآن ندارد كه «و اذكر في الكتاب يونس»، بلكه دارد ﴿فَاصْبِرْ لِحُكْمِ رَبِّكَ وَ لا تَكُنْ كَصاحِبِ الْحُوتِ﴾.[15]

http://www.parsquran.com/data/show.php?sura=68&ayat=48&user=far&lang=far&tran=2

در موارد ديگر كه دارد ﴿وَ اذْكُرْ فِي الْكِتابِ مُوسي﴾,﴿وَ اذْكُرْ فِي الْكِتابِ إِبْراهيمَ﴾ يعني «كُن كموسي»؛ يعني اين روش را تو هم ادامه بده، اما درباره يونس فرمود: ﴿وَ لا تَكُنْ كَصاحِبِ الْحُوتِ﴾؛ مثل يونس نباش كه مقداري كم‌حوصلگي كردند و مثلاً زود مسئوليت را ترك كردند ﴿وَ لا تَكُنْ كَصاحِبِ الْحُوتِ إِذْ نادي‌ وَ هُوَ مَكْظُومٌ﴾ ….

حضرت یونس(ع) در قرآن با سه نام/عنوان شناخته می‌شود:

یونس : نام اصلی

ذَا النُّونِ : صاحب ماهی

صاحب الحوت : همراه ماهی

بعد فرمود: ﴿لَوْلا أَنْ تَدارَكَهُ نِعْمَةٌ مِنْ رَبِّهِ لَنُبِذَ بِالْعَراءِ وَ هُوَ مَذْمُومٌ ٭ فَاجْتَباهُ رَبُّهُ فَجَعَلَهُ مِنَ الصَّالِحينَ﴾؛[16] اگر نعمت الهي شامل حال او نمي‌شد، ممكن بود در حالت مذموم به ساحل دريا بيفتد، اما الآن به ساحل دريا افتاد در حالي كه مرحوم و مورد رحمت ماست، «منعَم ‌عليه» است. قبلاً هم ملاحظه فرموديد كه نعمت يا مقيّد است يا مطلق و نعمت‌ اگر مقيّد باشد معلوم و مشخص است؛ مثلاً نعمت شمس است, نعمت قمر است و اين نعمت‌هايي كه خداي سبحان به عنوان رحمت خاصّه ذكر مي‌كند, مانند باران, آفرينش زمين, رويش گياه و مانند اينها؛ اما وقتي مطلق ذكر شود، منظور نعمت ولايت است. ولايت الهي و سرپرستي الهي كه او در تحت تدبير حق قرار بگيرد، شامل حال او شد؛ لذا به ماهي دستور داديم او را بلع کردی هضم نكن و براي او بطن ماهي را مأمن قرار داديم تا آن‌جا محفوظ بماند، اين فرمان را به ماهي داديم؛ وقتي نوبت «القاء (افکندن, انداختن)» شد به ماهي دستور داديم كه او را به ساحل بياور همين‌جا تحويل كنار دريا بده، ماهي هم كاملاً اين امانت را برگرداند و او را در كنار ساحل تحويل داد؛ اينها فرمان الهي است كه از آن به ولايت ياد مي‌شود. ذات اقدس الهي وليِّ آسمان و زمين و عالم و آدم است، وليِّ بحر و نهر است, وليِّ «سَمَك (ماهی)» و غير «سَمَك» است. فرمود نعمت الهي شامل حال او شد و ما به ماهي دستور داديم که اين را هضم نكن يك, به ماهي دستور داديم نه تنها او را نخور, به او آسيبی نرسان و به او دستور داديم در فرصت مناسب او را به ساحل بياورد و از درون خود اين را به بيرون منتقل كند. فضای بيرون هم يك جاي باز و وسيعی بود، ما فوراً درختي كه از آن به عنوان ﴿يَقْطين﴾ ياد شده است را رويانديم و سايه بان او کرديم … ﴿وَ أَنْبَتْنا عَلَيْهِ شَجَرَةً مِنْ يَقْطينٍ﴾؛ اين كارها را وجود ذات اقدس الهي كرد که اين مي‌شود ولايت الهي.

وليّ كسي است كه كار «مُوَلّى‌علیه کسی که تحت ولایت و سرپرستی ولیّ قرار دارد» را انجام دهد، کارها را سرپرست «مولّي‌عليه» انجام دهد، اگر انسان بخواهد تحت ولايت الهي قرار بگيرد راه‌هاي خاصّ آن را بايد طي كند تا خداي سبحان كارهاي او را به عهده بگيرد.

… اول كسي كه در حوزه اسلام بعد از وجود مبارك پيغمبر(صلّي الله عليه و آله و سلّم) راه ولايت الهي را باز كرد وجود مبارك حضرت امير بود، براي اينكه خيلي‌ها عبادت مي‌كردند؛ اما حضرت فرمود شما مي‌خواهيد عابد شويد راه دارد, زاهد شويد راه دارد, از جهنم نجات پيدا كنيد راه دارد, وارد بهشت شويد راه دارد؛ اما هيچ كدام از اينها كسي را «وليّ الله» نمي‌كند, «وليّ الله» يعني كسي كه «الله» سرپرستي او را به عهده بگيرد، نه «الله» ناصر او باشد, نه «الله» محبّ او باشد. محبّت يك درجه لطف دارد, نصرت يك درجه لطف دارد؛ نصرت معنايش اين است كه انسان يك مقدار از كارها را خودش انجام مي‌دهد و كمك به او چنين است که به وسيله لطف الهي کارش ترميم مي‌شود که مي‌شود ناصر. مي‌بينيد جوان وقتي يك مقدار كار را خودش انجام بدهد و كمبود آن را پدر و مادر تأمين كنند، مي‌گويند پدر و مادر ياري كردند و نصرت دادند؛ اما نوزاد تحت ولايت پدر و مادر است و كاري نمي‌تواند انجام بدهد تا بگوييم پدر او را كمك مي‌كند يا مادر او را كمك مي‌كند؛ مادر تمام كارهاي كودك را انجام مي‌دهد، چون وليّ اوست، يعني سرپرست اوست؛ اين‌چنين نيست كه مادر او را ياري كند. افرادي كه تحت ولايت الهي هستند، طرزي از توفيق الهي برخوردارند كه همه كارهاي آنها را ذات اقدس الهي انجام مي‌دهد، نه خدا آنها را ياري كند.

بنابراين هر مؤمني به اين مقام نمي‌رسد؛ مؤمنين در عالم فراوان‌ هستند، اول كسي كه راه ولايت را باز كرد و خودش اين راه را رفت ـ در بين امّت نه در اسلام، در اسلام اول كسي كه اين كار را كرد، وجود مبارك پيغمبر(صلّي الله عليه و آله و سلّم) بود، اما در بين امت اسلامي اصرار سيدناالاستاد(رضوان الله عليه) اين است كه ـ وجود مبارك حضرت امير بود. او فرمود از جهنم مي‌خواهيد نجات پيدا كنيد، راه هست؛ از بهشت مي‌خواهيد برخوردار شويد، راه هست؛ بخواهيد محبّ خدا شويد، راه هست؛ بخواهيد منصور الهي باشيد كه خدا شما را ياري كند هست, اگر بخواهيد «وليّ الله» شويد فقط يك راه دارد و آن اين است كه نه «خَوْفاً مِنَ‌ النَّارِ» عبادت كنيد نه «شَوْقاً إِلَی الْجَنَّةِ»[18] فقط و فقط «حُبّاً لَهُ عَزَّ وَ جَل»[19] عبادت كنيد؛ وقتي انسان چيزي غير از خدا نخواست كم كم ﴿اللَّهُ وَلِيُّ الَّذينَ آمَنُوا﴾[20] مي‌شود و خدا تمام كارهاي او را به عهده مي‌گيرد. اگر يك وقت او بخواهد بلغزد، فوراً توجه مي‌دهد؛ اشتباه كند، توجه مي‌دهد؛ خطا و خطيئه‌اي داشته باشد، توجه مي‌دهد؛ اين شخص تحت ولايت «الله» است. بنابراين در بين امت اسلامي غير از وجود مبارك حضرت امير كسي اين حرف‌ها را ندارد كه عابدان سه قسم‌ هستند: بعضي‌ها «خَوْفاً», بعضي‌ها «شَوْقاً» و من «شُكْراً»[21] عبادت مي‌كنم و اين راه, راه خاصّ ولايي است. اگر ولايت به اين معناي عام باشد، در همين آيه دارد که نعمت الهي و ولايت الهي به آن معنا شامل حال او شد; لذا دستور مي‌دهد كه ماهي با اينكه گرسنه بود و جلوي كشتي را گرفت مأمور شد كه اين را به عنوان يك امين حفظ كند، درون ماهي يك بستر آسايش و استراحتي براي يونس باشد، اين امانت را تا ظرف معيّن نگهداري كند، وقتي موقع تأديه اين امانت رسيد بيايد كنار ساحل و آرام اين امانت الهي را تحويل صاحب بدهد. زمينِ سوزان آن‌جا كه «اعراء» بود يعني عاري بود و هيچ چيزي نداشت مأمور شد كه گياهي بروياند، آن هم گياهي كه از روي زمين خودش را بكشاند و نظير بوته‌ها نباشد؛ بايد ساقه داشته باشد, «شجر»گونه باشد كه سايه داشته باشد تا وجود مبارك يونس در آن‌جا بياسايد که اينها را مي‌گويند ولايت الهي، چون ﴿اللَّهُ وَلِيُّ الَّذينَ آمَنُوا﴾است و ذات مقدس پيغمبر(صلّي الله عليه و آله و سلّم) هم فرمود: ﴿إِنَّ وَلِيِّيَ اللَّهُ الَّذي نَزَّلَ الْكِتابَ﴾[22]من تحت ولايت او هستم و كارهاي مرا او انجام مي‌دهد. اگر كسي نظير نوزاد بود و همه كارهای او را پدر و مادر انجام دهند اينكه نصرت نيست, اين ياري نيست, اين معاونت نيست, اين مساعدت نيست, اين معاضدت (یاری کردن) نيست, اين ولايت است؛ اما وقتي نوجوان شد، بخشي از كارها را خودش انجام مي‌دهد، كمبود را پدر و مادر تأمين مي‌كنند مي‌گويند پدر و مادر او را ياري كردند, كمك كردند و مانند آن. پس خدا ناصر بعضي و وليّ بعضي ديگر است، البته ولايت مثل نبوّت و رسالت مراتبي دارد. درباره انبيا فرمود: ﴿لَقَدْ فَضَّلْنا بَعْضَ النَّبِيِّينَ عَلي‌ بَعْضٍ﴾,[23] درباره رسالت فرمود: ﴿تِلْكَ الرُّسُلُ فَضَّلْنا بَعْضَهُمْ عَلي‌ بَعْضٍ﴾،[24]ولايت هم همين طور است, امامت هم همين طور است, خلافت هم همين طور است. اگر صريح قرآ‌ن درباره اين دو اصل اين است كه ﴿لَقَدْ فَضَّلْنا بَعْضَ النَّبِيِّينَ عَلي‌ بَعْضٍ﴾ و ﴿تِلْكَ الرُّسُلُ فَضَّلْنا بَعْضَهُمْ عَلي‌ بَعْضٍ﴾،درباره ساير كمالات هم همين‌طور است.

https://www.instagram.com/reel/DWu8RihDaha/

وَإِنَّكُمْ لَتَمُرُّونَ عَلَيْهِمْ مُصْبِحِينَ ﴿۱۳۷﴾ وَبِاللَّيْلِ أَفَلَا تَعْقِلُونَ ﴿۱۳۸﴾

وَإِنَّكُمْ لَتَمُرُّونَ عَلَيْهِمْ مُصْبِحِينَ ﴿۱۳۷﴾ وَبِاللَّيْلِ أَفَلَا تَعْقِلُونَ ﴿۱۳۸﴾

و شما پيوسته صبحگاهان از كنار (ويرانه‏ هاي شهرهاي) آنها عبور مي‏كنيد … (۱۳۷) و شبانگاه، آيا نمي ‏انديشيد. (۱۳۸)

يعنی و شما همواره صبح و شام از سرزمين آنان عبور می‌كنيد، چون مردم لوط در سرزمينی وسط شام و حجاز زندگی می‌كردند، و منظور از" عبور كردن در صبح و شام"، عبور كردن از خرابه‌های آن ديار است. و- به طوری كه می‌گويند- امروز آن خرابه‌ها زير آب رفته است.

https://www.youtube.com/watch?v=43WQe0CIQXU

1’:45”- 6’:20”

​​https://www.youtube.com/shorts/2qXpEmZ-Frg

https://www.google.com/maps/place/Tall+el-Hammam/@23.1603038,39.1338042,6.7z/data=!4m6!3m5!1s0x151cb12188ccd2e3:0x7624bdacf54f35fd!8m2!3d31.8407188!4d35.6744698!16s%2Fg%2F11gjk1myr_?entry=ttu&g_ep=EgoyMDI2MDQyMi4wIKXMDSoASAFQAw%3D%3D

و از آنجا كه همه اينها مقدمه‌ای است برای بيدار كردن غافلان مغرور, در پايان اين سخن اضافه می‌كند:" شما پيوسته صبحگاهان از كنار ويرانه‌های شهرهای آنها می‌گذريد" (وَ إِنَّكُمْ لَتَمُرُّونَ عَلَيْهِمْ مُصْبِحِينَ‌). و شبانگاه نيز از آنجا عبور می‌كنيد آيا نمی‌انديشيد"؟! (وَ بِاللَّيْلِ أَفَلا تَعْقِلُونَ‌).

اين تعبير به خاطر آن است كه شهرهای قوم لوط در مسير كاروان های مردم حجاز به سوی شام قرار داشت، و اينها در سفرهای روزانه و شبانه خود از كنار آن عبور می‌كردند، اگر گوش جانی داشتند فرياد دلخراش و جانكاه اين قوم گنهكار بلا ديده را می‌شنيدند، چرا كه ويرانه‌های شهرهای آنها با زبان بی‌زبانی به همه عابران درس می‌دهد، و از گرفتار شدن در چنگال حوادث مشابهی بر حذر می‌دارد.

آری درس عبرت بسيار است اما عبرت گيرندگان كمند" مَا أَكْثَرَ الْعِبَرَ، وَ أَقَلَّ الِاعْتِبَارَ."[نهج البلاغه" كلمات قصار كلمه ۲۹۷.]۲.

نظير همين معنی در آيه ۷۶ سوره حجر بعد از بيان داستان قوم لوط آمده است:

وَإِنَّهَا لَبِسَبِيلٍ مُقِيمٍ ﴿۷۶﴾

و ويرانه‏ هاي سرزمين آنها بر سر راه (كاروانها) همواره ثابت و برقرار است. (۷۶)

در روايتی از امام صادق ع اين جمله طور ديگری تفسير شده است هنگامی كه يكی از اصحاب از تفسير آيات" وَ إِنَّكُمْ لَتَمُرُّونَ عَلَيْهِمْ مُصْبِحِينَ وَ بِاللَّيْلِ أَفَلا تَعْقِلُونَ‌" سؤال كرد، فرمود:

تمرون عليهم فی القرآن اذا قرأتم فی القرآن فاقرئوا ما قص اللَّه عليكم من خبرهم:

" شما در قرآن به هنگامی كه تلاوت آيات قرآن می‌كنيد از كنار آنها می‌گذريد، قرآن اخباری را كه خداوند بيان كرده برای شما بازگو می‌كند"[روضه كافی" بنا بر نقل" نور الثقلين" جلد ۴ صفحه ۴۳۲.]۳.

اين تفسير ممكن است اشاره به معنی دوم آيه و بطون آن باشد، و در هر حال جمع ميان دو تفسير نيز بی‌مانع است، چرا كه هم آثار قوم لوط در خارج در برابر چشمان آنها قرار داشت، و هم اخبار آن در قرآن مجيد.

بعد به مردم مكه مي‌فرمايد که هنوز آثار مخروبهٴ قوم لوط بر جا مانده است؛ شما که براي نقل و انتقال كالاي تجاري از حجاز به شام سفر مي‌كنيد، در اين فاصله منطقه‌هايي هست كه قوم لوط زندگي مي‌كردند، آثار مخروبه و به جا ماندهٴ قوم لوط هست، شما سرِ راهتان است و آثار اينها را مي‌بينيد. فرمود: ﴿وَ إِنَّكُمْ لَتَمُرُّونَ عَلَيْهِمْ مُصْبِحينَ ٭ وَ بِاللَّيْلِ﴾شما كه از حجاز به طرف شام می رويد صبح گاه در سفر و راهتان به اين قسمت ها مي‌رسيد كه ديوارهاي مخروبه و آثار مخروبه شهر است و در برگشت, شبانگاه به اين‌جا مي‌رسيد كه اين‌جا مخروبه آنهاست؛ هم «مُصْبِح» در رفتن و هم «مساء» در آمدن يا برعكس, آثار مخروبه را علناً مي‌بينيد. الآن مي‌گويند در اثر طغيان آب به زير آب فرو رفته و اثري از آنها نيست؛ ولي بالأخره آن وقت بود.

… شما در مسافرتتان در اين دو مقطع زماني به آن ويرانه‌ها مي‌رسيد؛ ﴿وَ إِنَّكُمْ لَتَمُرُّونَ عَلَيْهِمْ﴾ در دو بخش: ﴿مُصْبِحينَ﴾ يك, ﴿وَ بِاللَّيْلِ﴾ دو. سرّ اينكه اين دو وقت را ذكر فرمود، براي آن است كه در سفرهاي بياباني ـ آن هم در مناطق سوزان و گرم ـ معمولاً يا شب‌ها سفر مي‌كردند يا در طليعه روز و تا آن‌جا كه ممكن بود در نيم روز سفر نمي‌كردند؛ لذا قسمت مهمّ سفر اينها يا در شب بود يا در طليعه صبح، از سحر تا مثلاً اوايل روز; لذا اين دو وقت را ذكر فرمود, فرمود: ﴿مُصْبِحينَ﴾ يك, ﴿وَ بِاللَّيْلِ﴾ دو.

در سوره مباركه «حجر» هم مشابه اين را خوانديم؛ در سوره «حجر» مي‌فرمايد ما دو قريه را هلاك كرديم ﴿وَ إِنَّهُما﴾؛ يعني اين دو شهر و اين دو محلّي را كه ما خراب كرديم ﴿لَبِإِمامٍ مُبينٍ﴾[41]که در سوره مباركه «حجر» هست;

http://www.parsquran.com/data/show.php?lang=far&sura=15&ayat=71&user=far&tran=2

يعني راه رسمي و بزرگراهي كه از حجاز به شام مي‌رسيد که اين بزرگراه را مي‌گويند امام, الآ‌ن فاصله بين قم و تهران ممكن است از چند راه باشد، اما بزرگراه را مي‌گويند امام. امام آن راهي است كه اگر كسي وارد آن شد لازم نيست که از كسي بپرسد، مستقيم به مقصد مي‌رسد که اين را مي‌گويند امام.

اين بزرگراهي كه اعوجاج و اختلاف در آن نيست، يك؛ تخلّف در آن نيست، دو؛ نيازي به پرسيدن ندارد، سه؛ مستقيم به مقصد مي‌رسد، چهار؛ به آن مي‌گويند امام. فرمود شما كه از حجاز حركت كرديد و مي‌خواهيد برويد شام, راه‌هاي فرعي فراوان دارد، اما يك بزرگراه دارد كه همه شما از آن راه رد مي‌شويد و قافله‌ها, مال‌التجاره‌ها همه از آن بزرگراه رد مي‌شوند، اين ابتدایِ بزرگراهتان است, بَرِ اين دو جاده است، ﴿وَ إِنَّهُما﴾؛ يعني اين دو شهري كه ما ويران كرديم ﴿لَبِإِمامٍ مُبينٍ﴾؛ يعني بَرِ امام مبين است, بَرِ جاده است, بَرِ بزرگراه است و همه شما مي‌بينيد که اين را در سوره مباركه «حجر» فرمود، اما اين‌جا فرمود ديگر امام مبين نيست؛ ولي فرمود بالأخره شما اين قافله‌اي كه از حجاز به شام مي‌رويد يا شبانگاه آن‌جا بيتوته مي‌كنيد يا صبح آن‌جا مي‌رسيد ﴿لَتَمُرُّونَ عَلَيْهِمْ﴾ مرور مي‌كنيد و مي‌گذريد ﴿عَلَيْهِمْ مُصْبِحينَ﴾, يك؛ ﴿وَ بِاللَّيْلِ﴾ دو؛ ﴿أَفَلا تَعْقِلُونَ﴾…

چرا در سوره صافات به حضرت لوط و یونس سلام نمیدهد؟

این بدان معنا نیست که خداوند بر حضرت لوط و یونس سلام نفرستاده است؛ بلکه در پایان همین سوره (آیه ۱۸۱)، خداوند به صورت جمعی بر همه پیامبران سلام می‌فرستد: «وَسَلَامٌ عَلَى الْمُرْسَلِینَ». این سلام کلی شامل حضرت لوط و یونس نیز می‌شود.

ثُمَّ دَمَّرْنَا الْآخَرِينَ ﴿۱۳۶﴾

ثُمَّ دَمَّرْنَا الْآخَرِينَ ﴿۱۳۶﴾

سپس بقيه را نابود كرديم. (۱۳۶)

كلمه" دمرنا" از مصدر" تدمير" است كه به معنای هلاك كردن است. و منظور از كلمه" آخرين" همان قوم لوط (ع) است كه آن جناب به عنوان رسول به سویشان فرستاده شده بود.

خداوند سخت‌ترين مجازات را برای اين قوم قائل شد، نخست شهرهای آنها را زير و رو كرد، و بعد بارانی از سنگريزه متراكم بر آنها فرو باريد، به گونه‌ای كه همگی نابود شدند حتی اجسادشان محو شد

إِلَّا عَجُوزًا فِي الْغَابِرِينَ ﴿۱۳۵﴾

إِلَّا عَجُوزًا فِي الْغَابِرِينَ ﴿۱۳۵﴾

مگر پيرزني كه در ميان آن قوم باقي ماند (و به سرنوشت آنها گرفتار شد). (۱۳۵)

مگر پير زني كه در ميان باقی ماندگان در عذاب باقی ماند و هلاك شد و آن پيرزن همان همسر لوط بود.

إِذْ نَجَّيْنَاهُ وَأَهْلَهُ أَجْمَعِينَ ﴿۱۳۴﴾

إِذْ نَجَّيْنَاهُ وَأَهْلَهُ أَجْمَعِينَ ﴿۱۳۴﴾

به خاطر بياور زماني را كه او و خاندانش را همگي نجات داديم. (۱۳۴)

منظور از نجات لوط و خاندانش، نجات او از عذابی است كه بر قوم لوط نازل شد، و آن- به طوری كه در قرآن آمده- اين بود كه از آسمان سنگريزه" سجيل" بر آنان باريد، و زمين هم دهان باز كرده و همه را در خود فرو برد.

آیات مختلف، اجزای گوناگون عذاب را بیان کرده‌اند که در کنار هم چنین تصویری به دست می‌آید:

  • زیر و رو شدن شهرها (جَعَلْنَا عَالِيَهَا سَافِلَهَا) — هود ۸۲، حجر ۷۴.

http://www.parsquran.com/data/show.php?sura=11&ayat=81&user=far&lang=far&tran=2

  • بارش سنگ‌های سِجّیل (گل سخت‌شده) — هود ۸۲–۸۳، حجر ۷۴، ذاریات ۳۳–۳۴.

http://www.parsquran.com/data/show.php?sura=11&ayat=81&user=far&lang=far&tran=2

  • صیحه یا فریاد سهمگین — حجر ۷۳.

http://www.parsquran.com/data/show.php?sura=15&ayat=68&user=far&lang=far&tran=2

  • حاصب (باد یا طوفان سنگ‌باران) — قمر ۳۴.

http://www.parsquran.com/data/show.php?sura=54&ayat=33&user=far&lang=far&tran=2

وَإِنَّ لُوطًا لَمِنَ الْمُرْسَلِينَ ﴿۱۳۳﴾


وَإِنَّ لُوطًا لَمِنَ الْمُرْسَلِينَ ﴿۱۳۳﴾

لوط از رسولان ما بود. (۱۳۳)

پنجمين پيامبری كه در اين سوره، و در اين سلسله آيات، نامش به ميان آمده و فشرده‌ای از تاريخ او به عنوان يك درس آموزنده بازگو شده، لوط است، كه طبق‌ صريح قرآن همزمان و معاصر با ابراهيم ع بوده است، و از پيامبران بزرگ خدا است (عنكبوت آيه ۲۶ و سوره هود ۷۴).

سوره ۲۹: العنكبوت

فَآمَنَ لَهُ لُوطٌ وَقَالَ إِنِّي مُهَاجِرٌ إِلَى رَبِّي إِنَّهُ هُوَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ ﴿۲۶﴾

لوط به او (ابراهيم) ايمان آورد و (ابراهيم) گفت من به سوي پروردگارم هجرت مي‏كنم كه او عزيز و حكيم است. (۲۶)

سوره ۱۱: هود

فَلَمَّا ذَهَبَ عَنْ إِبْرَاهِيمَ الرَّوْعُ وَجَاءَتْهُ الْبُشْرَى يُجَادِلُنَا فِي قَوْمِ لُوطٍ ﴿۷۴﴾

هنگامي كه ترس ابراهيم فرو نشست و بشارت به او رسيد، با ما، درباره قوم لوط مجادله مي‏كرد. (۷۴)

نام" لوط" ع در قرآن در آيات زيادی آمده است، و كرارا درباره او و قومش بحث شده، و مخصوصا سرنوشت دردناك اين قوم منحرف به روشنترين صورتی تبيين گشته است (سوره شعراء آيات ۱۶۷ تا ۱۷۳، و سوره هود ۷۰ تا ۸۳، و سوره نمل از آيه ۵۴ تا آيه ۵۸ و غير آن).

نخست می‌گويد:" لوط از رسولان ما بود" (وَ إِنَّ لُوطاً لَمِنَ الْمُرْسَلِينَ‌).

صحابت لوط با ابراهيم(سلام الله عليه) و نهی از عملکرد قوم و پاسخ آن

اما جريان لوط(سلام الله عليه) که در صحابت حضرت ابراهيم بود، گرچه جز انبياي اولوالعزم نبود و پيامبری که جز پيامبران اولوالعزم نيست ممکن است «تحت الشعاع» پيامبری که جز اولوالعزم است باشد، چه اينکه حضرت لوط به وجود مبارک ابراهيم(سلام الله عليه) ايمان آورد ﴿فَآمَنَ لَهُ لُوطٌ﴾، و در صحابت و صحبت آن حضرت به سرزمين شام مهاجرت کردند ﴿فَآمَنَ لَهُ لُوطٌ وَ قالَ إِنِّي مُهاجِرٌ إِلى‏ رَبِّي﴾ که حرف ابراهيم(سلام الله عليه) است. لوط هم در خدمتشان بود. جريان لوط براي چندمين بار است که در قرآن کريم مطرح می‌شود.

اول در سوره مبارکه اعراف آيه هشتاد به بعد اين است که:

وَلُوطًا إِذْ قَالَ لِقَوْمِهِ أَتَأْتُونَ الْفَاحِشَةَ مَا سَبَقَكُمْ بِهَا مِنْ أَحَدٍ مِنَ الْعَالَمِينَ ﴿۸۰﴾

و (به خاطر بياوريد) لوط را هنگامي كه به قوم خود گفت آيا عمل شنيعي انجام مي‏دهيد كه‏ احدي از جهانيان پيش از شما انجام نداده است؟! (۸۰)

إِنَّكُمْ لَتَأْتُونَ الرِّجَالَ شَهْوَةً مِنْ دُونِ النِّسَاءِ بَلْ أَنْتُمْ قَوْمٌ مُسْرِفُونَ ﴿۸۱﴾

آيا شما از روي شهوت به سراغ مردان مي‏رويد، نه زنان ؟ شما جمعيت تجاوزكاري هستيد! (۸۱)

بعضي از گناهان سابقه ندارد، در آن زمان چنين گناهي سابقه نداشت و اوّلين بار اين گروه مبتلا شدند. «فاحِش» يعني شفاف و روشن؛ اينكه مي‌گويند اگر خوني به پارچه‌اي رسيد و از آن طرفش «فَحَش» ـ يعني «ظَهر» ـ حكمش چيست، همين است. «فاحش» يعني ظاهر و «فحشاء» يعني سّئه ظاهر.

فرمود شما گناهي كه «بَيِّنُ الغَيِّ به‌وضوح باطل» است را داريد مرتكب مي‌شويد که فطرت هم آن را تقبيح مي‌كند, ساختار خلقت هم آن را تقبيح مي‌كند و تاكنون هم كسي به اين گناه آلوده نشده است.

جواب آنها این بود:

سوره ۷: الأعراف

وَمَا كَانَ جَوَابَ قَوْمِهِ إِلَّا أَنْ قَالُوا أَخْرِجُوهُمْ مِنْ قَرْيَتِكُمْ إِنَّهُمْ أُنَاسٌ يَتَطَهَّرُونَ ﴿۸۲﴾

ولي پاسخ قومش چيزي جز اين نبود كه گفتند اينها را از شهر و آبادي خود بيرون كنيد كه اينها افراد متظاهري هستند! (۸۲)

اینها خودشان را به پاکی می‌زنند؛ مدّعی طهارت و پاکی هستند. یا واقعاً پاک می‌باشند قبول کردند که خودشان آلوده هستند و آل لوط نبايد در اين سرزمين زندگی کنند. فرمود آنها به اين آلودگی مبتلا شدند و در برابر لوط و همفکران لوط گفتند اينها را تبعيد کنيد يا از شهر خارج کنيد ﴿فَأَنْجَيْناهُ وَ أَهْلَهُ إِلاَّ امْرَأَتَهُ كانَتْ مِنَ الْغابِرينَ﴾. ما حضرت لوط و اهل او را نجات داديم، همسرش که به او ايمان نياورده بود اين جزء باقی‌مانده‌ها بود، «غابر» يعنی مانده از گذشته مانده. «قادم» یعنی آمده که از «قدم» می‌آید. مرحوم شیخ طوسی (رضوان الله علیه) تحلیل لغوی که می‌کند، می‌گوید وقتی متحرکی از مکانی خاکی عبور کرد، این خاکها حرکت می‌کنند و غباری هم تولید می‌شود، اما این خاکها زود می‌نشیند و آن غبار مدتي می‌ماند چون می‌ماند این «غابر» از همان غبار است که بقیه آن گذشته است و مانده است؛ لذا از چیزی که می‌ماند و اثر گذشته است به عنوان «غابر» یاد می‌شود.

وَأَمْطَرْنَا عَلَيْهِمْ مَطَرًا فَانْظُرْ كَيْفَ كَانَ عَاقِبَةُ الْمُجْرِمِينَ ﴿۸۴﴾

و (سپس چنان) باراني بر آنها فرستاديم (باراني از سنگ كه آنها را نابود ساخت) اكنون بنگر سرانجام كار مجرمان به كجا كشيد. (۸۴)

همین شهاب‌سنگ‌ها، همین بلای آسمانی که «حاصب»، «مطر» و مانند آن از آنها یاد می‌شود، به حیات این قوم خاتمه داد؛ این در جریان سوره مبارکه «اعراف» بود.

سوره ۵۴: القمر

إِنَّا أَرْسَلْنَا عَلَيْهِمْ حَاصِبًا إِلَّا آلَ لُوطٍ نَجَّيْنَاهُمْ بِسَحَرٍ ﴿۳۴﴾

ما بر [سر] آنان سنگبارانى [انفجارى] فروفرستاديم [و] فقط خانواده لوط بودند كه سحرگاهشان رهانيديم (۳۴)

در سوره مبارکه «شعراء»، قصه لوط (علیه السلام) از آیه 160 به بعد شروع می‌شود که می‌فرماید: ﴿كَذَّبَتْ قَوْمُ لُوطٍ الْمُرْسَلِينَ﴾؛ مستحضرید که گاهی چند پیامبر در یک منطقه حضور دارند که مردم آن منطقه همه آنها را تکذیب می‌کنند؛ ولی در بسیاری از موارد این‌طور نیست که چند پیامبر یکجا آمده باشند؛ اصحاب حجر (قوم حضرت صالح (علیه‌السلام) بودند ) و قوم لوط این‌طور هستند، این‌طور نیست که انبیای فراوانی آمده باشند و آنها تکذیب کرده باشند. چون حرف یک پیامبر، حرف همه انبیاست؛ لذا ﴿مُصَدِّقًا لِمَا بَيْنَ يَدَيْهِ تصديق‏ كننده پيش از خود است﴾ بین اینها رایج است و تنها کسی که گذشته از «تصدیق»، «مُهَیْمِن» و «سلطنت» دارد قرآن کریم است نسبت به کتاب‌های دیگر و همچنین وجود مبارک پیغمبر (صلى الله علیه و آله و سلم) است نسبت به انبیای دیگر.

درباره انبیا می‌فرماید: ﴿مُصَدِّقًا لِمَا بَيْنَ يَدَيْهِ﴾؛ ولی درباره وجود مبارک حضرت دارد ﴿وَ مُهَيْمِنًا عَلَيْهِ حاكم بر آنهاست﴾ قرآن، «هيمنه(هَ مَ نِ)» بر سایر کتاب‌ها دارد؛ یعنی سلطنت دارد.آن کتاب‌ها تحريف شده‌اند و آخرین کتاب و ماندگارترین کتاب، قرآن کریم است که آنها را باید امضا کند. این‌طور نیست که انبیای دیگر بیش از حد تصدیق، مُهَیْمِن باشند و «مسلّط» باشند؛ ولی وجود مبارک حضرت به برکتی که در قرآن هست و قرآن همراه آن حضرت است، هم حرف‌های انبیا و کتب آسمانی را تصدیق دارد، هم قرآن نسبت به صحف قبلی «هيمنه» دارد، هم وجود مبارک حضرت نسبت به انبیای پیشین «مهيمن» است؛

نام احمد نام جملهٔ انبیاست

چونک صد آمد نود هم پیش ماست

مولانا به این حقیقت عرفانی اشاره دارد که حقیقت محمدی (ص) دربردارندهٔ تمام کمالات، رسالت‌ها و انوار پیامبران پیشین است و هر آنچه از خوبی در دیگر پیامبران بوده، به کامل‌ترین شکل در وجود پیامبر اسلام جمع شده است..

ولی بالاخره حرف همه انبیا یکی است، اگر کسی حرف پیامبری را تکذیب کرد همه انبیا را تکذیب کرد و حرف پیامبری را قبول کرد، حرف همه انبیا را قبول کرد، چون حرف همه انبیا توحید، وحی، نبوت، و اسرار الهی است؛ لذا می‌فرماید: ﴿كَذَّبَتْ قَوْمُ لُوطٍ الْمُرْسَلِينَ﴾ …

وجود مبارك لوط به آنها چه فرمود؟ ﴿إِذْ قالَ لَهُمْ أَخُوهُمْ﴾[12] برادر نژادي يا برادر قومي ـ لوط هم كه مهاجرت كرده بود ـ يا برادرِ انساني ﴿لُوطٌ أَ لا تَتَّقُونَ ٭ إِنِّي لَكُمْ رَسُولٌ أَمينٌ ٭ فَاتَّقُوا اللَّهَ وَ أَطيعُونِ ٭ وَ ما أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ مِنْ أَجْرٍ إِنْ أَجْرِيَ إِلاَّ عَلي‌ رَبِّ الْعالَمينَ﴾،[13]

نفی هرگونه اجر

سوره ۶: الأنعام

أُولَئِكَ الَّذِينَ هَدَى اللَّهُ فَبِهُدَاهُمُ اقْتَدِهْ قُلْ لَا أَسْأَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْرًا إِنْ هُوَ إِلَّا ذِكْرَى لِلْعَالَمِينَ ﴿۹۰﴾

آنها كساني هستند كه خداوند هدايتشان كرده پس به هدايت آنان اقتدا كن (و) بگو در برابر اين (رسالت و تبليغ) پاداشي از شما نمي‏طلبم. اين رسالت چيزي جز يك يادآوري براي جهانيان نيست (و آگاه ساختن و بيدار كردن وظيفه من است و در برابر انجام وظيفه مزد معني ندارد). (۹۰)

درخواست «مودت در قربی» به عنوان تنها اجر

سوره ۴۲: الشورى

ذَلِكَ الَّذِي يُبَشِّرُ اللَّهُ عِبَادَهُ الَّذِينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ قُلْ لَا أَسْأَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْرًا إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبَى وَمَنْ يَقْتَرِفْ حَسَنَةً نَزِدْ لَهُ فِيهَا حُسْنًا إِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ شَكُورٌ ﴿۲۳﴾

اين همان چيزي است كه خداوند بندگانش را كه ايمان آورده‏ اند و عمل صالح انجام داده‏ اند به آن نويد مي‏دهد، بگو من هيچ پاداشي از شما بر رسالتم درخواست نمي‏كنم جز دوست داشتن نزديكانم و هر كس عمل نيكي انجام دهد بر نيكي اش مي‏افزائيم، چرا كه خداوند آمرزنده و شكرگزار است. (۲۳)

هر اجری که خواسته‌ام، برای خود شماست

سوره ۳۴: سبأ

قُلْ مَا سَأَلْتُكُمْ مِنْ أَجْرٍ فَهُوَ لَكُمْ إِنْ أَجْرِيَ إِلَّا عَلَى اللَّهِ وَهُوَ عَلَى كُلِّ شَيْءٍ شَهِيدٌ ﴿۴۷﴾بگو هر اجر و پاداشي از شما خواسته‏ ام براي خود شماست، اجر من تنها بر خداوند است و او گواه بر هر چيزي است. (۴۷)

اجر، پیمودن راه خداست

سوره ۲۵: الفرقان

قُلْ مَا أَسْأَلُكُمْ عَلَيْهِ مِنْ أَجْرٍ إِلَّا مَنْ شَاءَ أَنْ يَتَّخِذَ إِلَى رَبِّهِ سَبِيلًا ﴿۵۷﴾

بگو من در برابر ابلاغ اين آئين هيچگونه پاداشي از شما مطالبه نمي‏كنم، تنها پاداش من اين است كه كساني بخواهند راهي به سوي پروردگارشان برگزينند. (۵۷)

https://janat1.ir/mafatih/?id=8

https://fa.shafaqna.com/news/2083403/

https://www.instagram.com/reel/C04VQeroQK3/

بدترين سيّئه آنها را كه ذكر مي‌كند اين است ﴿أَتَأْتُونَ الذُّكْرانَ مِنَ الْعالَمينَ آيا در ميان جهانيان، شما به سراغ جنس ذكور مي‏رويد؟﴾[14] اين كار در جهان, تنها براي شماست؛ نه در شرق, نه در غرب, نه در گذشته و نه در حال هيچ كسي اين آلودگي را نداشت و الآن شما داريد. ﴿وَ تَذَرُونَ ما خَلَقَ لَكُمْ رَبُّكُمْ مِنْ أَزْواجِكُمْ و همسراني را كه خدا براي شما آفريده است رها مي‏كنيد؟﴾،[15] در بحث‌هاي قبل هم داشتيم شما هيچ كلب مذكّري نديديد كه با مذكّر ديگر جمع بشود اين كاري نيست كه حيوانات هم به آن راضي باشند, بشر را وقتي رها كنيد به اين صورت مي‌شود.

… سگی در عالم پیدا نکردید که نر با نر جمع شود؛ خوک این‌طور است، سگ این‌طور است، گرگ این‌طور است، هیچ حیوانی چنین نیست؛ پس أُولَئِكَ كَالْأَنْعَامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ (آنها همچون چهار پايانند، بلكه گمراه تر) وقتی انسان بیراهه رفت به آن صورت در می‌آید…

اینها را، برای شما خلق کرده است تعدی و تجاوز می‌کنید! آنها در جواب به حضرت لوط گفتند: ما شما را از این سرزمین بیرون می‌کنیم. الآن هم همین است! قرآن کتاب روز است.

وجود مبارک لوط فرمود: من دشمن کار شما هستم، من در برابر کار شما می‌ایستم و کار، کار پلید و زشتی است، بعد به خدای خود عرض کرد: رَبِّ نَجِّنِي وَأَهْلِي مِمَّا يَعْمَلُونَ دعـای او را مـا مستجاب کردیم فَنَجَّيْنَاهُ وَأَهْلَهُ أَجْمَعِينَ * إِلَّا عَجُوزًا فِي الْغَابِرِينَ که این مثل غباری بود مانده، برای اینکه به وجود مبارک لوط ایمان نیاورد. ﴿ثُمَّ دَمَّرْنَا﴾۴ یعنی «أَهْلَكْنَا»، همه را به «دمار» و به «هلاک» مبتلا کـردیم و راهش هم ﴿وَ أَمْطَرْنَا عَلَيْهِمْ مَطَرَ الْمُنْذَرِينَ﴾۵ که سنگ‌باران کـردیم و ایـن شهاب‌سنگ‌ها به حیات اینها خاتمه دادند. ﴿إِنَّ فِي ذلِكَ لَآيَةً وَ مَا كَانَ أَكْثَرُهُمْ مُؤْمِنِينَ * وَ إِنَّ رَبَّكَ لَهُوَ الْعَزِيزُ الرَّحِيمُ﴾۶ سوره مبارکه «شعراء» تا آیه ۱۷۵ این قصه را به پایان می‌رساند.

در سوره مباركه «نمل» جريان حضرت لوط(سلام الله عليه) از آيه 54 شروع مي‌شود تا چند آيه, آيه 54 سوره مباركه «نمل» اين است: ﴿وَ لُوطاً إِذْ قالَ لِقَوْمِهِ أَتَأْتُونَ الْفاحِشَةَ﴾؛ يعني كار «بيّن‌الغي» است ﴿وَ أَنْتُمْ تُبْصِرُونَ﴾؛ ما، براي شما روشن كرديم و اين هم براي شما روشن است ﴿أَإِنَّكُمْ لَتَأْتُونَ الرِّجالَ شَهْوَةً مِنْ دُونِ النِّساءِ بَلْ أَنْتُمْ قَوْمٌ تَجْهَلُونَ ٭ فَما كانَ جَوابَ قَوْمِهِ إِلاَّ أَنْ قالُوا أَخْرِجُوا آلَ لُوطٍ مِنْ قَرْيَتِكُمْ﴾؛[30] الآن حرف همين است، آنها چون فعلاً به ما دسترسي ندارند تا اتفاقی واقع شد میگويند ما شما را تحريم مي‌كنيم، هيچ فرقي بين اينها و آنها نيست. حالا چون آدم در شهر آنها نيست، نمي‌گويند ما شما را بيرون مي‌كنيم و حال چون بيرون از شهر آنها هستيم و در جاي ديگری هستيم مي‌گويند ما شما را تحريم مي‌كنيم؛ حرف, همان حرف و قوم, همان قوم است. ﴿أَخْرِجُوا آلَ لُوطٍ مِنْ قَرْيَتِكُمْ إِنَّهُمْ أُناسٌ يَتَطَهَّرُونَ﴾ كه در سوره مباركه «اعراف» هم گذشت، ﴿فَأَنْجَيْناهُ وَ أَهْلَهُ إِلاَّ امْرَأَتَهُ قَدَّرْناها مِنَ الْغابِرينَ﴾[31] که نظير غبارِ پس‌مانده مسافر بود ﴿وَ أَمْطَرْنا عَلَيْهِمْ مَطَراً فَساءَ مَطَرُ الْمُنْذَرينَ﴾؛[32] اينها را سنگ‌باران كرديم و اين شهاب‌سنگ‌ها به حيات آنها خاتمه داد ﴿فَساءَ مَطَرُ الْمُنْذَرينَ ….﴾.[33]

در سوره مباركه «عنكبوت» هم جريان قوم لوط از آيه 28 شروع مي‌شود و تا چند آيه ديگر ادامه دارد. میفرمايد: ﴿وَ لُوطاً إِذْ قالَ لِقَوْمِهِ إِنَّكُمْ لَتَأْتُونَ الْفاحِشَةَ ما سَبَقَكُمْ بِها مِنْ أَحَدٍ مِنَ الْعالَمينَ ٭ أَ إِنَّكُمْ لَتَأْتُونَ الرِّجالَ وَ تَقْطَعُونَ السَّبيلَ﴾؛[34] راه زاد و ولد را شما بستيد، انسان به وسيله مادر به دنيا مي‌آيد. تحصيل كردن براي آن است كه مادر بتواند فرزندان صالح و عاقل و عالِم تربيت كند. ﴿وَ تَقْطَعُونَ السَّبيلَ وَ تَأْتُونَ في‏ ناديكُمُ الْمُنْكَرَ﴾؛ نادي يعني محفل و انجمن, رسماً در كارهايتان اين را رسميّت مي‌دهيد و امضا مي‌كنيد و مي‌پذيريد! ﴿فَما كانَ جَوابَ قَوْمِهِ إِلاَّ أَنْ قالُوا ائْتِنا بِعَذابِ اللَّهِ إِنْ كُنْتَ مِنَ الصَّادِقينَ﴾؛[35] گفتند اگر پيامبري و معجزه داري و حرفت اثر دارد و خدا تعذيب مي‌كند، عذاب الهي نازل شود. وجود مبارك لوط عرض كرد: ﴿رَبِّ انْصُرْني‏ عَلَي الْقَوْمِ الْمُفْسِدينَ﴾.[36]

آمدن رسل الهی نزد ابراهيم و لوط(سلام الله عليهما) برای عذاب قوم

آن‌گاه ﴿وَ لَمَّا جاءَتْ رُسُلُنا إِبْراهيمَ بِالْبُشْري‏ قالُوا إِنَّا مُهْلِكُوا أَهْلِ هذِهِ الْقَرْيَةِ إِنَّ أَهْلَها كانُوا ظالِمينَ﴾،[37] بعد وجود مبارك ابراهيم گفت شما كه مي‌خواهيد اهل اين قريه را به هلاكت برسانيد، لوط در اين قريه هست ﴿قالَ إِنَّ فيها لُوطاً﴾ فرشته‌ها گفتند: ﴿قالُوا نَحْنُ أَعْلَمُ بِمَنْ فيها لَنُنَجِّيَنَّهُ وَ أَهْلَهُ إِلاَّ امْرَأَتَهُ كانَتْ مِنَ الْغابِرينَ﴾،[38] آن‌گاه ﴿وَ لَمَّا أَنْ جاءَتْ رُسُلُنا لُوطاً سي‏ءَ بِهِمْ وَ ضاقَ بِهِمْ ذَرْعاً﴾[39] كه مبسوطاً در سوره مباركه «عنكبوت» جريانش گذشت.

جريان حضرت لوط در آيه 33 به بعد سوره مباركه «قمر» (سوره ۵۴) نيز مطرح شد، آن‌جا فرمود: ﴿إِنَّا أَرْسَلْنا عَلَيْهِمْ حاصِباً إِلاَّ آلَ لُوطٍ نَجَّيْناهُمْ بِسَحَرٍ ٭ نِعْمَةً مِنْ عِنْدِنا كَذلِكَ نَجْزي مَنْ شَكَرَ ٭ وَ لَقَدْ أَنْذَرَهُمْ بَطْشَتَنا فَتَمارَوْا بِالنُّذُرِ﴾[40] لوط(سلام الله عليه) اينها را انذار كرده، از عذاب الهي آنها را ترسانده ﴿فَتَمارَوْا بِالنُّذُرِ﴾ «مِريه» و شك داشتند كه عذاب الهي واقع مي‌شود و ديدند كه عذاب الهي به حيات اينها خاتمه داد.

http://www.parsquran.com/data/show.php?sura=54&ayat=%DB%B3%DB%B3&user=far&lang=far&tran=2

اين جريان قوم لوط بود كه يك بلا و غدّه سرطاني است كه دامنگير برخي از اين غربي‌ها شده است.

اگر کسی بخاطر گناهانش کشته شود، آمرزیده می شود؟

https://www.aparat.com/v/w27u722

وصیت امیرالمؤمنین هنگام شهادت

وصیت امیرالمؤمنین هنگام شهادت

از ابن ملجم كه اشقي الآخرين است از او شقي‌تر ديگر نيامده و نمي‌آيد حتي او از شمر شقي‌تر است چون شمر با شمشير او امام معصومي شهيد شد اما ديگر او با شمشير امام كشته نشد. بدا به حال كسي كه با شمشير او امام كشته شود و بدا به حال كسي كه با شمشير امام كشته شود وجود مبارك حضرت امير در بعضي از خطبه‌ها دارد كه من تو را با شمشيري مي‌زنم كه هيچ كس را با آن نزدم ‌«إِلاَّ دَخَلَ النَّارَ»[19] خيلي است هر كس كشته علي شد مستقيماً به جهنم رفت ديگر سؤال و قبر اينها كلا اين مي‌شود … فرمود من با اين شمشير هيچ كسي را نزدم ‌«‌الا دخل النار» … آن ابن‌ملجم ملعون با شمشيرش امام اول را شهيد كرد و با شمشير امام دوم به هلاكت رسيد از او شقي‌تر كسي نيست.

نامه 41 نهج البلاغه بخش اول

https://ahlolbait.com/content/16496/%D8%AA%D8%B1%D8%AC%D9%85%D9%87-%D9%88-%D8%B4%D8%B1%D8%AD-%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-41-%D9%86%D9%87%D8%AC-%D8%A7%D9%84%D8%A8%D9%84%D8%A7%D8%BA%D9%87%D8%9B-%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D8%A7%D9%88%D9%84-%D8%AA%D9%88%D8%A8%DB%8C%D8%AE-%D8%AE%DB%8C%D8%A7%D9%86%D8%AA%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%DB%8C%D8%AA-%D8%A7%D9%84%D9%85%D8%A7%D9%84

نامه 41 نهج البلاغه بخش دوم
https://ahlolbait.com/content/16510/%D8%AA%D8%B1%D8%AC%D9%85%D9%87-%D9%88-%D8%B4%D8%B1%D8%AD-%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-41-%D9%86%D9%87%D8%AC-%D8%A7%D9%84%D8%A8%D9%84%D8%A7%D8%BA%D9%87%D8%9B-%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D8%AF%D9%88%D9%85-%D8%AF%D9%81%D8%A7%D8%B9-%D8%A7%D8%B2-%D8%AD%D9%82-%D8%A7%D9%84%D9%86%D8%A7%D8%B3

https://ahlolbait.com/content/16549/%D8%AA%D8%B1%D8%AC%D9%85%D9%87-%D9%88-%D8%B4%D8%B1%D8%AD-%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-47-%D9%86%D9%87%D8%AC-%D8%A7%D9%84%D8%A8%D9%84%D8%A7%D8%BA%D9%87%D8%9B-%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D8%B3%D9%88%D9%85-%D8%B1%D8%B9%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D8%B9%D8%AF%D8%A7%D9%84%D8%AA-%D8%AF%D8%B1-%D9%82%D8%B5%D8%A7%D8%B5

https://ahlolbait.com/content/16295/%D8%AA%D8%B1%D8%AC%D9%85%D9%87-%D9%88-%D8%B4%D8%B1%D8%AD-%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-23-%D9%86%D9%87%D8%AC-%D8%A7%D9%84%D8%A8%D9\%84%D8%A7%D8%BA%D9%87-%D9%88%D8%B5%DB%8C%D8%AA-%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%84%D9%85%D8%A4%D9%85%D9%86%DB%8C%D9%86-%D9%87%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%85-%D8%B4%D9%87%D8%A7%D8%AF%D8%AA

سوره ۵: المائدة

وَكَتَبْنَا عَلَيْهِمْ فِيهَا أَنَّ النَّفْسَ بِالنَّفْسِ وَالْعَيْنَ بِالْعَيْنِ وَالْأَنْفَ بِالْأَنْفِ وَالْأُذُنَ بِالْأُذُنِ وَالسِّنَّ بِالسِّنِّ وَالْجُرُوحَ قِصَاصٌ فَمَنْ تَصَدَّقَ بِهِ فَهُوَ كَفَّارَةٌ لَهُ وَمَنْ لَمْ يَحْكُمْ بِمَا أَنْزَلَ اللَّهُ فَأُولَئِكَ هُمُ الظَّالِمُونَ ﴿۴۵﴾

و بر آنها (بني اسرائيل) در آن (تورات) مقرر داشتيم كه جان در مقابل جان و چشم در مقابل چشم و بيني در برابر بيني و گوش در مقابل گوش و دندان در برابر دندان، مي‏باشد، و هر زخمي قصاص دارد و اگر كسي آن را ببخشد (و از قصاص صرف نظر كند) كفاره (گناهان) او محسوب مي‏شود، و هر كس به احكامي كه خدا نازل كرده حكم نكند ستمگر است (۴۵)

سوره ۲: البقرة

يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا كُتِبَ عَلَيْكُمُ الْقِصَاصُ فِي الْقَتْلَى الْحُرُّ بِالْحُرِّ وَالْعَبْدُ بِالْعَبْدِ وَالْأُنْثَى بِالْأُنْثَى فَمَنْ عُفِيَ لَهُ مِنْ أَخِيهِ شَيْءٌ فَاتِّبَاعٌ بِالْمَعْرُوفِ وَأَدَاءٌ إِلَيْهِ بِإِحْسَانٍ ذَلِكَ تَخْفِيفٌ مِنْ رَبِّكُمْ وَرَحْمَةٌ فَمَنِ اعْتَدَى بَعْدَ ذَلِكَ فَلَهُ عَذَابٌ أَلِيمٌ ﴿۱۷۸﴾

اي افرادي كه ايمان آورده‏ ايد! حكم قصاص در مورد كشتگان بر شما نوشته شده است، آزاد در برابر آزاد، و برده در برابر برده و زن در برابر زن، پس اگر كسي از ناحيه برادر (ديني) خود مورد عفو قرار گيرد (و حكم قصاص او تبديل به خونبها گردد) بايد از راه پسنديده پيروي كند (و در طرز پرداخت ديه، حال پرداخت كننده را در نظر بگيرد) و قاتل نيز به نيكي ديه را به ولي مقتول بپردازد (و در آن مسامحه نكند اين تخفيف و رحمتي است از ناحيه پروردگار شما و كسي كه بعد از آن تجاوز كند عذاب دردناكي خواهد داشت. (۱۷۸)

-----------

در روايتی از حضرت رسول صلّی الله علیه و آله و سلّم به حضرت علي علیه السلام مي فرمايند: «گويا مي بينم كه تو در حال نماز براي پروردگارت هستي كه اشقي الاولين و الاخرين، رفيق كشنده ناقه ثمود، مي آيد و ضربتي بر سر تو مي زند كه محاسنت با خون سرت خضاب مي گردد ...»

پی کننده شتري كه معجزه حضرت صالح (ع) براي هدايت قوم ثمود بود، شقاوتمندترين اهل زمان خويش مي باشد، زيرا آيه اي از آيات الهي را از بين برد كه براي هدايت مردم آمده بود، در حالي كه ارزش هدايت يك نفر در فرهنگ قرآني، به اندازه زنده نمودن تمامي مردم است و گمراه نمودن فردي، برابر با كشتن تمامي اهل زمين مي باشد و او با كار خود، جلو هدايت مردم را گرفت و ابن ملجم در زمان خود اقدام به كشتن بزرگترين آيه خدا، قرآن ناطق، ملاك تشخيص حق از باطل و هدايت از گمراهي، اول مومن به رسول الله و وصي و جانشين پيامبر(ص) نمود و در يك جمله ابن ملجم مصداق همه خوبي ها را از بين برد و به همين جهت كار او مصداق بدترين كارها و شخص او مصداق بدترين و شقاوتمندترين انسان ها است.

سوره ۵: المائدة

مِنْ أَجْلِ ذَلِكَ كَتَبْنَا عَلَى بَنِي إِسْرَائِيلَ أَنَّهُ مَنْ قَتَلَ نَفْسًا بِغَيْرِ نَفْسٍ أَوْ فَسَادٍ فِي الْأَرْضِ فَكَأَنَّمَا قَتَلَ النَّاسَ جَمِيعًا وَمَنْ أَحْيَاهَا فَكَأَنَّمَا أَحْيَا النَّاسَ جَمِيعًا وَلَقَدْ جَاءَتْهُمْ رُسُلُنَا بِالْبَيِّنَاتِ ثُمَّ إِنَّ كَثِيرًا مِنْهُمْ بَعْدَ ذَلِكَ فِي الْأَرْضِ لَمُسْرِفُونَ ﴿۳۲﴾

بهمين جهت بر بني اسرائيل مقرر داشتيم كه هركس انساني را بدون ارتكاب قتل يا فساد در روي زمين بكشد چنان است كه گوئي همه انسانها را كشته و هر كس انساني را از مرگ رهایی بخشد چنان است كه گوئي همه مردم را زنده كرده است، و رسولان ما با دلايل روشن بسوي بني اسرائيل آمدند، اما بسياري از آنها، تعدي و اسراف، در روي زمين كردند. (۳۲)

… قرآن در اين آيه يك حقيقت اجتماعی و تربيتی را بازگو ميكند:

… كسی كه دست به خون انسان بی‌گناهی می‌آلايد در حقيقت چنين آمادگی را دارد كه انسانهای بی‌گناه ديگری را كه با آن مقتول از نظر انسانی و بی‌گناهی برابرند مورد حمله قرار دهد و بقتل برساند، او در حقيقت يك قاتل است و طعمه او انسان بی‌گناه، و ميدانيم تفاوتی در ميان انسانهای بی‌گناه از اين نظر نيست، همچنين كسی كه بخاطر نوعدوستی و عاطفه انسانی، ديگری را از مرگ نجات بخشد اين آمادگی را دارد كه اين برنامه انسانی را در مورد هر بشر ديگری انجام دهد، او علاقمند به نجات انسانهای بی‌گناه است و از اين نظر برای او اين انسان و آن انسان تفاوت نمی‌كند و با توجه به اينكه قرآن‌ می‌گويد" فَكَأَنَّما ..." استفاده می‌شود كه مرگ و حيات يك نفر اگر چه مساوی با مرگ و حيات اجتماع نيست اما شباهتی به آن دارد.

….. از اين آيه اهميت مرگ و حيات يك انسان از نظر قرآن كاملا آشكار می‌شود، و با توجه به اينكه اين آيات در محيطی نازل گرديد كه خون بشر مطلقا در آن ارزشی نداشت عظمت آن آشكارتر ميگردد.

قابل توجه اينكه در روايات متعددی وارد شده است كه آيه اگر چه مفهوم ظاهرش مرگ و حيات مادی است اما از آن مهمتر مرگ و حيات معنوی يعنی گمراه ساختن يك نفر يا نجات او از گمراهی است. كسی از امام صادق ع تفسير اين آيه را پرسيد، امام فرمود:

" من حرق او غرق- ثم سكت- ثم قال تاويلها الاعظم ان دعاها فاستجاب له‌

": يعنی منظور از" كشتن" و" نجات از مرگ" كه در آيه آمده نجات از آتش‌سوزی يا غرقاب و مانند آن است، سپس امام سكوت كرد و بعد فرمود:

تاويل اعظم و مفهوم بزرگتر آيه اين است كه ديگری را دعوت به سوی راه حق يا باطل كند و او دعوتش را بپذيرد

[تفسير نور الثقلين جلد ۱ صفحه ۶۲۰- در اين زمينه روايات ديگری نيز به همان مضمون وارد شده است.]

حضرت موسی(ع) و لقمه حرام فرعون

http://www.khabarmaaref.ir/videodetails/?m=045101&n=980074

  • از دیدگاه دین اسلام، انسان باید از مال حرام دوری کند. مال حرام اثرات سوئی بر جان و دل آدمی و خانواده او گذاشته و بسیاری از گناهان، ریشه در آلودگی روح آدمی دارد. هم چنین، محیط در رفتار آدمی تأثیر داشته و نقش بسیار اساسی در تربیت یا تخریب شخصیّت انسان دارد.
  • امّا تأثیر لقمه حرام و محیط نامساعد و فساد انگیز در حدّ زمینه و شرط است نه علّت تامه؛ یعنى زمینه را براى برخى گرایش‏هاى ناروا در انسان و نسل او فراهم مى‏کند، نه آن که از او و فرزندانش سلب اختیار کند. چه بسا فرزندى که از پدر و مادر کافر به وجود مى ‏آید، ولى راه خیر در پیش مى‏گیرد، چون با اختیار و فطرت خویش به سوى کمال حرکت مى‏کند.
  • لازم به ذکر است تأثیری که حرام خواری اختیاری در روح انسان دارد … بیشتر از تأثیر آن در کودک و شرایط غیر اختیاری است؛ کودکانی که در خانواده ای رشد یافته اند که حرام خواری در آن رایج بوده و بعد از رشد و بلوغ با اختیار خود راه درست را انتخاب کرده در واقع مرتکب هیچ حرامی نشده اند ... بنابراین لقمه حرام و ... در مورد فرزند اثر وضعی (به طور طبیعی و تکوینی) دارد، اما نه به حدّی که با اراده او قابل معارضه باشد، بلکه فقط در حدّ یک زمینه است. اما این تاثیر جبر آور نیست. قرآن از همسر فرعون، آسیه نیز به عنوان یک زن مؤمن و نمونه یاد می‌کند، با اینکه در همان کاخ زندگی می‌کرد.
  • تغذیه از شیر مادر (موسی ع): بر اساس آیات قرآن (قصص، ۱۲)، حضرت موسی (ع) در کاخ فرعون هر زنی را که برای شیر دادن به او می‌آوردند نپذیرفت تا سرانجام به آغوش مادر خود بازگشت. بنابراین، شالوده شخصیت و رشد جسمی و روحی او با شیر پاک مادر (بعلاوه نطفه پاک) شکل گرفت.

وَحَرَّمْنَا عَلَيْهِ الْمَرَاضِعَ مِنْ قَبْلُ فَقَالَتْ هَلْ أَدُلُّكُمْ عَلَى أَهْلِ بَيْتٍ يَكْفُلُونَهُ لَكُمْ وَهُمْ لَهُ نَاصِحُونَ ﴿۱۲﴾

ما همه زنان شيرده را از قبل بر او تحريم كرديم. خواهرش گفت: آيا شما را به خانواده‏ اي راهنمائي كنم كه مي توانند اين نوزاد را كفالت كنند و خيرخواه او هستند؟ (۱۲)

  • در فرهنگ دینی، لقمهٔ حرام, یعنی غذایی که از راه نامشروع به دست آمده باشد. فرعون هرچند ظالم بود، اما لزوماً همهٔ غذایی که در کاخ مصرف می‌شد مصداق «لقمهٔ حرام» به معنای فقهی آن نبود.
  • خداوند دربارهٔ موسی(ع) می‌فرماید:
    «
    وَلِتُصْنَعَ عَلَى عَيْنِي» (طه، ۳۹)
    «تا
    زیر نظر و مراقبت من پرورش یابی.»
    بنابراین زندگی موسی(ع) از آغاز تحت تدبیر خاص الهی بود.

در نتیجه، داستان حضرت موسی(ع) با اصل تأثیر لقمهٔ حرام منافاتی ندارد؛ زیرا اولاً معلوم نیست غذای مصرفی او مصداق لقمهٔ حرام بوده باشد، ثانیاً بخش مهمی از تغذیه و تربیت او توسط مادر مؤمنش انجام شد، و ثالثاً تأثیر لقمهٔ حرام در آموزه‌های اسلامی یک عامل مؤثر است نه یک عامل جبری که سرنوشت انسان را به طور قطعی تعیین کند.

به نظر می‌رسد نکتهٔ دیگری نیز باید مورد توجه قرار گیرد و آن این است که اگر کسی مالِ متعلق به ما یا قوم و طایفهٔ ما را به زور و ناحق تصرف کرده باشد، این مال برای او حرام است، نه برای ما؛ زیرا آن مال در اصل حقّ ما بوده و مالکیت آن همچنان از آنِ ماست.

کشتن مرد قبطی توسط حضرت موسی(ع)

http://www.parsquran.com/data/show.php?sura=28&ayat=14&user=far&lang=far&tran=2

http://www.parsquran.com/data/show.php?lang=far&sura=26&ayat=0&user=far&tran=2

بدون شك موسی قصد كشتن مرد فرعونی نداشت، و از آيات بعد نيز به خوبی اين معنی روشن می‌شود، نه به خاطر اينكه آنها مستحق قتل نبودند، بلكه به خاطر پی‌آمدهايی كه اين عمل ممكن بود برای موسی و بنی اسرائيل داشته باشد.

لذا بلافاصله موسی" گفت: اين از عمل شيطان بود، چرا كه او دشمن‌ و گمراه كننده آشكاری است" (قالَ هذا مِنْ عَمَلِ الشَّيْطانِ إِنَّهُ عَدُوٌّ مُضِلٌّ مُبِينٌ‌).

به تعبير ديگر، او می‌خواست دست مرد فرعونی را از گريبان بنی اسرائيلی جدا كند، هر چند گروه فرعونيان مستحق بيش از اين بودند، اما در آن شرائط اقدام به چنين كاری مصلحت نبود، و چنان كه خواهيم ديد همين امر سبب شد كه ديگر نتواند در مصر بماند و راه مدين را پيش گرفت.

سپس قرآن از قول موسی چنين می‌گويد:" او گفت: پروردگارا! من به خويشتن ستم كردم، مرا ببخش، و خداوند او را بخشيد، كه او غفور و رحيم است" (قالَ رَبِّ إِنِّي ظَلَمْتُ نَفْسِي فَاغْفِرْ لِي فَغَفَرَ لَهُ إِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِيمُ‌).

مسلما موسی در اينجا گناهی مرتكب نشد، بلكه در واقع ترك اولايی از او سر زد كه نمی‌بايست چنين بی‌احتياطی كند تا به دردسر و زحمت و رنج بيفتد او در برابر همين ترك اولی از خدا تقاضای عفو كرد و خدا نيز او را مشمول لطفش قرار داد.

موسی گفت: به شكرانه اين نعمت كه مرا مشمول عفو خود قرار دادی و در چنگال دشمنان گرفتار نساختی، و به شكرانه تمام نعمتهايی كه از آغاز تا كنون به من مرحمت كردی من هرگز پشتيبانی از مجرمان نخواهم كرد و يار ستمكاران نخواهم بود" (قالَ رَبِّ بِما أَنْعَمْتَ عَلَيَّ فَلَنْ أَكُونَ ظَهِيراً لِلْمُجْرِمِينَ‌).

بلكه هميشه به ياری مظلومان و رنجديدگان خواهم شتافت، منظورش از اين جمله اين بود كه من هرگز با فرعونيان مجرم و گنهكار همكاری نخواهم كرد بلكه در كنار ستمديدگان بنی اسرائيل خواهم بود.

نكته‌ها:

۱- آيا اين كار موسی منافی مقام عصمت نيست؟

مفسران بحثهای دامنه‌داری در مورد مشاجره مرد قبطی و بنی اسرائيلی و كشته شدن قبطی به دست موسی كرده‌اند.

البته اصل اين عمل مساله مهمی نبوده، چرا كه جنايتكاران فرعونی مفسدان بی‌رحمی بودند كه هزاران نوزاد بنی اسرائيلی را سر بريدند، و از هيچگونه جنايت بر بنی اسرائيل ابا نداشتند، و به اين ترتيب افرادی نبودند كه خونشان مخصوصا برای بنی اسرائيل محترم باشد.

آنچه برای علمای تفسير ايجاد مشكل كرده تعبيراتی است كه خود موسی ع در اين ماجرا می‌كند:

يك جا می‌گويد:" هذا مِنْ عَمَلِ الشَّيْطانِ‌".

جای ديگر می‌گويد: رَبِّ إِنِّي ظَلَمْتُ نَفْسِي فَاغْفِرْ لِي‌:" خدايا! من بر خود ستم كردم مرا ببخش".

اين تعبيرات چگونه با عصمت انبياء كه حتی قبل از نبوت و رسالت بايد دارای مقام عصمت باشند سازگار است؟

اما با توضيحی كه در تفسير آيات فوق داديم روشن می‌شود كه آنچه از موسی سر زد ترك اولايی بيش نبود، او با اين عملش خود را به زحمت انداخت چرا كه قتل يك قبطی به وسيله موسی چيزی نبود كه فرعونيان به آسانی از آن بگذرند، و می‌دانيم ترك اولی به معنی كاری است كه ذاتا حرام نيست، بلكه موجب می‌شود كه كار خوبتری ترك گردد، بی‌آنكه عمل خلافی انجام شده باشد.

و در كتاب عيون الاخبار به سند خود از علی بن محمد بن جهم روايت كرده كه گفت: من در مجلس مامون حضور يافتم، وقتی كه امام رضا (ع) هم نزد او بود، مامون به آن جناب عرضه داشت: يا بن رسول اللَّه آيا اعتقاد تو آن نيست كه انبياء معصوم از گناهند؟ فرمود: بلی، عرضه داشت پس بگو ببينم معنای آيه‌" فَوَكَزَهُ مُوسی‌ فَقَضی‌ عَلَيْهِ قالَ هذا مِنْ عَمَلِ الشَّيْطانِ" چيست؟ فرمود: موسی (ع) وارد يكی از شهرهای فرعون شد، هنگامی وارد شد كه مردم از ورودش غافل بودند، يعنی بين مغرب و عشا بود، و در همان موقع دو نفر را ديد كه يكديگر را می‌زدند، يكی از پيروانش، و يكی از دشمنانش، دشمن را به حكم خدای تعالی دفع كرد، و لطمه‌ای به او زد، كه منجر به مرگش شد، با خود گفت: اين از عمل شيطان بود، يعنی اين نزاع كه بين اين دو نفر درگرفت نقشه شيطان بود، نه اينكه كشتن من از عمل شيطان بود،" إنه عَدُوٌّ مُضِلٌّ مُبِينٌ "، يعنی شيطان دشمنی گمراه كننده و آشكار است.

مامون گفت: بنابراين پس چه معنا دارد كه موسی بگويد:" رَبِّ إِنِّي ظَلَمْتُ نَفْسِي فَاغْفِرْ لِي‌- پروردگارا من به خود ستم كردم مرا بيامرز"؟

امام فرمود: معنايش اين است كه: پروردگارا من خود را در غير آن موقعيتی كه بايد قرار دادم، كه وارد اين شهر شدم،" فَاغْفِرْ لِي" يعنی پس مرا از دشمنانت پنهان كن، (چون غفران به معنای پوشاندن است) تا به من دست نيابند، و مرا به قتل نرسانند، خدا هم" فَغَفَرَ لَهُ إِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِيمُ‌- او را از چشم دشمنان پوشانيد، كه او پوشاننده رحيم است. موسی گفت:" رَبِّ بِما أَنْعَمْتَ عَلَيَّ" خدايا به پاس اين نعمت و نيرو كه با يك سيلی يكی از دشمنان را از پا درآوردم و به شكرانه آن تا زنده‌ام، پشتيبان مجرمين نخواهم شد، بلكه با اين نيرو همواره به مجاهدت و مبارزه ايشان برمی‌خيزم تا تو راضی گردی.

" فَأَصْبَحَ فِي الْمَدِينَةِ خائِفاً يَتَرَقَّبُ"- آن شب را موسی با ترس و نگرانی به صبح رسانيد،" فَإِذَا الَّذِي اسْتَنْصَرَهُ بِالْأَمْسِ يَسْتَصْرِخُهُ"كه ناگهان همان مرد ديروزی باز او را به كمك طلبيد، و دست به دامنش شد، موسی گفت: تو براستی مردی گمراه آشكاری، ديروز با مردی دعوا كردی، امروز با اين مرد دعوا می‌كنی، سوگند كه تو را ادب خواهم كرد، و خواست تا بر او خشم بگيرد، همين كه با خشم به سوی او كه از پيروان او و دشمن قبطی امروز و قبطی ديروز بود رفت، گفت: ای موسی آيا می‌خواهی مرا بكشی هم چنان كه ديروز يك نفر را كشتی؟ تو به نظرم به غير اين منظوری نداری كه در زمين جباری باشی، و تو نمی‌خواهی اصلاح‌جو بوده باشی. مامون از اين بيان لذت برد و گفت: خدا تو را از جانب انبيايش جزای خير دهد ای ابا الحسن‌[عيون الاخبار، ج ۱، ص ۱۹۸.]۱۶.

" فَوَكَزَهُ مُوسی‌ فَقَضی‌ عَلَيْهِ" … كلمه" وكز"- به طوری كه راغب و ديگران گفته‌اند- به معنای طعن و دفع و زدن با تمامی كف دست می‌باشد[مفردات راغب، ماده" وكز".]۲. و كلمه" قضاء" به معنای حكم است (داوری، حکم کردن، فیصله دادن یا پایان دادن)، و اگر با حرف" علی" متعدی شود، و گفته شود" قضی عليه" كنايه از اين است كه با مردنش از كارش فارغ شد و معنای جمله اين است كه: موسی (ع) آن دشمن را با تمام كف دست و مشت زد و يا دفع كرد و او هم مرد. از همين تعبير استفاده می‌شود كه: قتل مزبور عمدی نبوده، زيرا اگر عمدی بود به جای" وكزه" می‌فرمود:" فقتله".

" قالَ هذا مِنْ عَمَلِ الشَّيْطانِ إِنَّهُ عَدُوٌّ مُضِلٌّ مُبِينٌ"- لفظ" هذا" اشاره به آن كتك‌كاری است، كه در ميان آن دو مخاصم واقع شده، و منجر به مرگ آن قبطی شده بود، و اينكه آن را به نوعی نسبت به عمل شيطان نسبت داد، و صريحا نفرمود" اين عمل شيطانست" بلكه فرمود: " اين از عمل شيطانست"... اين معنا را افاده می‌كند كه: اين كتك كاری كه در ميان آن دو اتفاق افتاده بود، از جنس عملی است كه به شيطان نسبت داده می‌شود، و يا از عمل شيطان ناشی می‌گردد، چون شيطان است كه در ميان آن دو عداوت و دشمنی افكنده و به كتك‌كاری يكديگر وادارشان كرده است و كار بدانجا منجر شد كه موسی مداخله كرد. و مرد قبطی به دست او كشته شد، و موسی دچار خطر و گرفتاری سختی گرديد. آری موسی می‌دانست كه اين جريان پنهان نمی‌ماند، و به زودی قبطيان عليه او می‌شورند. و اشراف و درباريان و فرعون از او و از هر كسی كه در جريان مزبور مداخله داشته، شديدترين انتقام را خواهند گرفت.

اينجا بود كه متوجه شد در آن مشتی كه به آن مرد قبطی زد كه اين كار او را در معرض هلاكت قرار داد، اشتباه كرده و اين وقوع در اشتباه را به خدا نسبت نمی‌دهد، برای اينكه خدای تعالی جز به سوی حق و صواب راهنمايی نمی‌كند لذا حكم كرد به اينكه اين عمل منسوب به شيطان است.

و اين عمل (كشتن قبطی) هر چند نافرمانی موسی نسبت به خدای تعالی نبود، برای اينكه اولا خطای بود نه عمدی، و ثانيا جنبه دفاع از مرد اسرائيلی داشت، و مرد كافر و ظالمی را از او دفع كرد، و ليكن در عين حال اين طور هم نبوده كه شيطان در آن هيچ مداخله‌ای نداشته باشد، چون شيطان همان طور كه از راه وسوسه آدمی را به گناه و نافرمانی خدا وا می‌دارد، همچنين او را به هر كار مخالف صواب نيز وادار می‌كند، كاری كه گناه نيست، ليكن انجامش مايه گرفتاری و مشقت است، هم چنان كه آدم و همسرش را از راه خوردن آن درخت ممنوع، گرفتار نمود، و كار آنان را به آنجا كشانيد كه از بهشت بيرون شوند.

پس در حقيقت جمله‌" هذا مِنْ عَمَلِ الشَّيْطانِ" اظهار انزجار موسی (ع) است از آنچه واقع شد كه آن دو نفر به جان هم افتادند و او ناگزير به مداخله گرديد و كار به كشته شدن قبطی انجاميد و خلاصه، انزجار از اين گرفتاری سخت و ندامت از آن است، و اينكه فرمود:" إِنَّهُ عَدُوٌّ مُضِلٌّ مُبِينٌ" اشاره است از آن جناب به اينكه اين كاری كه از او سرزد نوعی ضلالت است، كه به شيطان منسوب است، هر چند كه نافرمانی كه موجب مؤاخذه است نبود، بلكه صرفا اشتباه بود، ليكن همين اشتباه هم منسوب به خدا نيست. بلكه منسوب به شيطان است كه دشمن و گمراه كننده آشكار است، و اين واقعه كار اشتباه و از سوء تدبير او بود، كه او را به عاقبت وخيم مبتلا می‌كرد….

" قالَ رَبِّ إِنِّي ظَلَمْتُ نَفْسِي فَاغْفِرْ لِي فَغَفَرَ لَهُ إِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِيمُ" اين جمله اعترافی از آن جناب نزد پروردگارش است به اينكه: به نفس خود ستم كرده، چون نفس خود را به خطر انداخته بود، و از اين اعتراف برمی‌آيد كه درخواست كرده و گفته:" فَاغْفِرْ لِي" معنايش مغفرت مصطلح، و آمرزش گناه نيست، بلكه مراد از آن اين است كه: خدايا اثر اين عمل را خنثی كن، و مراد از عواقب وخيم آن خلاص گردان، و از شر فرعون و درباريانش نجات بده، و اين معنا از آيه‌" وَ قَتَلْتَ نَفْساً فَنَجَّيْناكَ مِنَ الْغَمِّ"[و كشتی مردی را و ما از اندوهت نجات داديم. سوره طه، آيه ۴۰.]۴ به خوبی استفاده می‌شود.

قالَ رَبِّ بِما أَنْعَمْتَ عَلَيَّ فَلَنْ أَكُونَ ظَهِيراً لِلْمُجْرِمِينَ"

… از همين جا معلوم می‌شود كه مراد از" مجرمين" امثال فرعون و درباريان اويند، نه امثال آن مرد اسرائيلی كه حضرت او را ياری كرد، چون نه ياری كردن موسی از اسرائيلی جرم بود و نه سيلی زدنش به قبطی، تا از آن اعمال توبه كند، و چگونه ممكن است مرتكب جرم شده باشد، با اينكه او از اهل صراط مستقيم است كه هرگز معصيت خداوند نمی‌كنند تا گمراه شوند و خداوند در قرآن تصريح كرده بر اينكه آن جناب از مخلصانی بوده، كه شيطان راهی به اغوای آنان ندارد، و فرموده:" إِنَّهُ كانَ مُخْلَصاً وَ كانَ رَسُولًا نَبِيًّا"[سوره مريم، آيه ۵۱.]۱۳.

و نيز در همين چند آيه قبل تصريح كرد بر اينكه به او حكم و علم داد و او از نيكوكاران و از متقيان بود، و چنين كسی را هرگز تعصب فاميلی و يا غضب بيجا گمراه نمی‌كند. و او را به ياری مجرم در جرمش وانمی‌دارد.

و اگر قرآن كلمه" قال" را در حكايت كلام آن جناب سه مرتبه تكرار كرده و فرمود:

" قالَ هذا مِنْ عَمَلِ الشَّيْطانِ" و" قالَ رَبِّ إِنِّي ظَلَمْتُ نَفْسِي" و" قالَ رَبِّ بِما أَنْعَمْتَ عَلَيَّ" برای اين است كه: سياق ( فضای حاکم بر جمله) در اين سه جمله، مختلف است، چون در جمله اول حكم و قضاوت او را حكايت كرده و در جمله دوم استغفار و دعايش را. و در جمله سوم عهد و پيمانش را.

فَاسْتَغَاثَهُ الَّذِي مِن شِيعَتِهِ عَلَي الَّذِي مِنْ عَدُوِّه﴾ وجود مبارك موساي كليم هم به حمايت از مظلوم ظالم را سر جايش نشاند, مُشتي به سينه ظالم زد اين را مي‌گويند وَكز, اين مُشت زدن، اين كار طبعاً و نوعاً كشنده نيست (يك) وجود مبارك موساي كليم هم قصد قتل نداشت (دو) پس نه فعل, كشنده است؛ نه ضارب و فاعل قصد كشتن دارد اين مي‌شود خطأ محض وقتي خطأ محض شد ديگر جُرم نيست ﴿فَوَكَزَهُ مُوسَي فَقَضَي عَلَيْهِ﴾ ديگر اجل مقضيّ او فرا رسيد و مُرد.

اين مضروب كه مُرد وجود مبارك موساي كليم سه حرف زد سه بار كلمه ﴿قَالَ﴾ در اينجا تكرار شد حرف اولش اين است كه وجود مبارك حضرت فرمود: ﴿هذَا مِنْ عَمَلِ الشَّيْطَانِ﴾, ﴿هذَا مِنْ عَمَلِ الشَّيْطَانِ﴾ يعني اين درگيري شما كه باعث قتل اين شد اين عمل شيطان است وگرنه حمايت از مظلوم كه عمل شيطان نيست. كاري كه زمينه قتل كسي را فراهم مي‌كند اين عمل شيطان است زيرا شيطان دشمن انسان است (يك) گمراه‌كننده است (دو) هم عداوتش شفاف و روشن است هم اضلال او شفاف و روشن است عدوّ مبين است مُضلّ مبين است (سه) اين كلمه ﴿مُبِينٌ﴾ هم مي‌تواند مربوط به هر دو باشد هم مي‌تواند مربوط به اخير؛ گرچه قدر متيقّنش اخير است. اين ﴿قَالَ﴾ اول.

﴿قَالَ﴾ دوم با خداي خود گفتگو كرد چون از حكم الهي از علم الهي برخوردار بود و موحد بود ﴿قَالَ رَبِّ إِنِّي ظَلَمْتُ نَفْسِي﴾ به او ظلم نكردم براي اينكه او استحقاق اين را داشت كه من او را طرد كنم ولي به خودم ظلم كردم كه كار خطا از من صادر شده است البته اين قبل از وحي و نبوّت است با توجه به اين دو امر يكي اينكه اين فعل, كشنده نبود يكي اينكه ضارب هم قصد كشتن نداشت ﴿قَالَ رَبِّ إِنِّي ظَلَمْتُ نَفْسِي﴾ براي مردان الهي همين نقص محسوب مي‌شود ﴿فَاغْفِرْ لِي﴾ مرا بيامرز اين دعا مستجاب شد.

اگر حقّي از كسي ضايع شده بود خدا مي‌فرمود بالأخره يا قصاص است يا حدود است يا ديه است يا تعزير است بايد حقّ ديگري را ادا كني صرف استغفار كه باعث بخشودن نيست. از اينكه بخشود معلوم مي‌شود او استحقاق اين كار را داشت ﴿فَاغْفِرْ لِي فَغَفَرَ لَهُ إِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِيمُ﴾ اين ﴿قَالَ﴾ دوم.

﴿قَالَ﴾ سوم عرض كرد خدايا من از اين كار پشيمان نيستم تو به من نعمت علم دادي، نعمت حكمت دادي، نعمت قدرت دادي، نعمت‌هاي ديگر به من عطا كردي چون به من نعمت عطا كردي و من جزء مُنعَم‌عليهم هستم اين نعمتت را به‌جا صرف مي‌كنم بي‌جا صرف نمي‌كنم ﴿رَبِّ بِمَا أَنْعَمْتَ عَلَيَّ﴾ كه اگر اين «باء» سوگند باشد يعني به همين نعمت تو قسم يا به انعام تو قسم من جزء منعم‌عليه هستم همين نعمتي كه به من دادي حالا يا علم و حكمت است كه در آيه چهارده فرمود: ﴿آتَيْنَاهُ حُكْماً وَعِلْماً﴾ يا نِعم ديگر است عرض كرد خدايا ﴿رَبِّ بِمَا أَنْعَمْتَ عَلَيَّ فَلَنْ أَكُونَ ظَهِيراً لِّلْمُجْرِمِينَ﴾ اين «لن» مستحضريد كه براي نفي تأكيد است نه تأبيد چون اگر چيزي ابدي باشد ديگر غايت ندارد در سورهٴ مباركهٴ «يوسف» گذشت ﴿فَلَنْ أَبْرَحَ الْأَرْضَ حَتَّي يَأْذَنَ لِي أَبِي من هرگز از این سرزمین بیرون نمی آیم تا پدرم به من اجازه دهد﴾[5] اگر ﴿لَنْ﴾ براي نفي ابد باشد ابد ديگر «حتي» و «إلي» و امثال ذلك ندارد نمي‌شود گفت ابداً اين كار را نمي‌كنم تا آن وقت, اين تا آن وقت يا مگر فلان، اين با ابديّت سازگار نيست از اينكه فرمود: ﴿حَتَّي يَلِجَ الْجَمَلُ فِي سَمِّ الْخِيَاطِ﴾[6] يا ﴿حَتَّي يَأْذَنَ لِي أَبِي﴾ در اين گونه از موارد كه با ﴿حَتَّي﴾ مغيّا شد معلوم مي‌‌شود ﴿لَنْ﴾ براي تأكيد نفي است نه تأبيد. ﴿فَلَنْ أَكُونَ ظَهِيراً لِّلْمُجْرِمِينَ﴾ من يقيناً پشتوانه و پشتيبان افراد مجرم نيستم. اين سه ﴿قَالَ﴾ در برابر مُشتي كه وجود مبارك موساي كليم زد كه اين مربوط به قبل از نبوّت است فعل, كشنده نبود فاعل قصد كشتن نداشت مضروب هم استحقاق اين كتك خوردن را داشت همه اينها سر جايش محفوظ.

پاسخ حضرت موسي(عليه السلام) به نصرت‌طلبي مجدد مظلوم بني‌اسرائيلي

فردا كه شد ﴿فَإِذَا الَّذِي اسْتَنصَرَهُ بِالْأَمْسِ يَسْتَصْرِخُهُ﴾ فردا كه شد, همين بني‌اسرائيلي مظلومِ رنج‌ديده باز از وجود مبارك موساي كليم كمك خواست كه فلان قبطي دارد مرا آزار مي‌كند آن‌گاه وجود مبارك موساي كليم فرمود: ﴿إِنَّكَ لَغَوِيٌّ مُّبِينٌ﴾ هميشه دعوا راه مي‌اندازي…..

بالأخره اهل غوايتي اهل ضلالتي اين طور نيست كه هر روز دعوا راه بيندازي يك مقدار بايد صبر كرد ﴿إِنَّكَ لَغَوِيٌّ مُّبِينٌ﴾ بعد به او نصيحت كرد اما اين‌چنين نگفت كه حالا بگذار اين ظالم بزند اين طور نبود، قبطي ديگري كه دوباره مي‌خواست همين مظلومِ بني‌اسرائيل را مورد ضرب و شتم قرار بدهد گرچه حضرت به او فرمود يك مقدار تحمّل كن اما اين‌چنين نبود كه ساكت باشد يكي از بيانات نوراني كه مرحوم كليني در جلد هشت كافي نقل كرد كه وجود مبارك امام صادق (سلام الله عليه) از حضرت مسيح(سلام الله عليه) نقل كرد اين است كه «إنّ التاركَ شفاءَ المجروح مِن جُرحه شريكٌ لِجارحِهِ»[15] اگر كسي زخم‌خورده‌اي را ببيند و براي درمان آن زخم تلاش و كوشش نكند اين شريك جرم جارح است هر جارحي كه اين شخص را مجروح كرد جُرمي مرتكب شد اگر كسي توانايي داشته باشد كه زخم او را درمان كند ولي زخم و جراحت او را رها كند اين شريك جرم آن جارح است اين حرف همه انبياست البته, گرچه وجود مبارك مسيح(سلام الله عليه) اين حرف را فرمود.

https://qurannotes.blogfa.com/category/12

مفقود شدن نسخ خطی

شیخ صدوق، (۳۰۵ - ۳۸۱ ق) از علمای شیعه در قرن چهارم هجری قمری و بزرگ‌ترین محدث و فقیه مکتب حدیثی قم به شمار می‌آید. حدود ۳۰۰ اثر علمی به او نسبت داده شده ولی بسیاری از آنها امروزه در دسترس نیست.

آیت الله ردایی، استاد حوزه و دانشگاه اظهار داشت: یک کتاب دیگر هم از شیخ صدوق در یکی دو قرن مورد استفاده خواص، فقها و حتی محدثین بود به نام «مدینه العلم» که این کتاب مفقوده شده است. هر چه بزرگان جستجو کردند و حتی حاضر بودند هزینه‌های زیادی بدهند، اما هر چه تلاش کردند نتوانستند آن را بیابند. کتاب «مدینه العلم» تألیف شیخ صدوق یکی از سرمایه‌های علمی شیعه بود که از دست رفت. حتی بعضی از بزرگان آن را جامع و بهتر از کتاب «من لا یحضره الفقیه» دانسته‌اند و گفته‌اند اگر این کتاب بود الان منابع حدیثی معتبر شیعه که کتب اربعه است در آن صورت کتب خمسه می‌شد. یعنی کتاب «مدینه العلم» شیخ صدوق هم در واقع یکی از منابع معتبر شیعه محسوب می‌شد که نشان دهنده عظمت علمی و فضلیت شیخ صدوق است.

بیشتر عمر شیخ صدوق در جمع‌آوری احادیث و منابع شیعه بود. در نتیجه توفیق پیدا کردند احادیث شیعه را در چند کتاب و هر کدام از آنها را در چند جلد جمع‌آوری کنند که شاید بزرگ‌ترین آنها کتاب «مدینه العلم» بود که متأسفانه دستخوش ناامنی سارقان حدیث قرار گرفت.

https://fa.wikipedia.org/wiki/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87_%D8%A2%DB%8C%D8%AA%E2%80%8C%D8%A7%D9%84%D9%84%D9%87_%D9%85%D8%B1%D8%B9%D8%B4%DB%8C_%D9%86%D8%AC%D9%81%DB%8C

https://www.youtube.com/watch?v=59ltmIMLVNk