خوف و خشیت
(خشيت ) به معنى ترس توام با تعظيم و احترام است ، و از همين رو با خوف كه اين ويژگى در آن نيست متفاوت است ، و گاه به معنی مطلق ترس نيز به كار مى رود.
در بعضى از مؤ لفات محقق طوسى سخنى در تفاوت اين دو واژه آمده است كه در حقيقت ناظر به معنى عرفانى آن مى باشد، نه معنى لغوى، او مى گويد: (خشيت و خوف هر چند در لغت به يك معنى (يا نزديك به يك معنى ) مى باشند، ولى در عرف صاحبدلان در ميان اين دو فرقى است ، و آن اينكه : (خوف ) به معنى ناراحتى درونى از مجازاتى است كه انسان به خاطر ارتكاب گناهان يا تقصير در طاعات انتظار آن را دارد، و اين حالت براى اكثر مردم حاصل مى شود، هر چند مراتب آن بسيار متفاوت است ، و مرتبه اعلاى آن جز براى گروه اندكى حاصل نمى شود.
اما (خشيت ) حالتى است كه به هنگام درك عظمت خدا و هيبت او، و ترس از مهجور ماندن از انوار فيض او براى انسانى حاصل مى شود، و اين حالتى است كه جز براى كسانى كه واقف به عظمت ذات پاك و مقام كبرياى او هستند و لذت قرب او را چشيده اند حاصل نمى گردد و لذا در قرآن اين حالت را مخصوص بندگان عالم و آگاه شمرده و مى فرمايد: إِنَّمَا يَخْشَى اللَّهَ مِنْ عِبَادِهِ الْعُلَمَاءُ (از بندگان خدا تنها دانايانند كه از او مى ترسند).
خوف چيز خوبي است نه خشيت، آدم وقتي مار و عقرب را ميبيند بايد كنار برود اتومبيل به سرعت ميآيد بايد كنار برود، سيل و آتش است، بايد خوف داشته باشد خوف، ترتيب اثر عملي است اما خشيت، تأثّر قلبي است يعني غير او را مؤثّر بداند آتش كه مؤثر نيست آب كه مؤثر نيست سيل كه مؤثر نيست آنكه «بيده الإحياء و الإماته» كه «هو الله» است او مؤثر است خوف، ترتيب اثر عملي است كه هر عاقلي بايد اين كار را انجام بدهد.
كلمه خشيت به معناى حالت و امرى است قلبى، و كلمه خوف به معناى امرى است عملى، و به همين جهت خوف را به انبياء هم مى توان نسبت داد، ولى خشيت از غير خدا را نمى توان به ايشان نسبت داد، در قرآن هم مى بينيم با اينكه خشيت از غير خدا را از ايشان نفى كرده، نسبت خوف را به ايشان داده، مثلا از موسى (عليه السلام) نقل فرموده كه گفت :
سوره ۲۶: الشعراء
فَفَرَرْتُ مِنْكُمْ لَمَّا خِفْتُكُمْ فَوَهَبَ لِي رَبِّي حُكْمًا وَجَعَلَنِي مِنَ الْمُرْسَلِينَ ﴿۲۱﴾
و به دنبال آن هنگامي كه از شما ترسيدم فرار كردم و پروردگار من به من دانش بخشيد و مرا از پيامبران قرار داد. (۲۱)
و در خصوص رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) فرموده :
وَإِمَّا تَخَافَنَّ مِنْ قَوْمٍ خِيَانَةً فَانْبِذْ إِلَيْهِمْ عَلَى سَوَاءٍ إِنَّ اللَّهَ لَا يُحِبُّ الْخَائِنِينَ ﴿۵۸﴾
و هر گاه (با ظهور نشانه هائي) از خيانت گروهي بيم داشته باشي (كه عهد خود را شكسته حمله غافلگيرانه كنند) به طور عادلانه به آنها اعلام كن (كه پيمانشان لغو شده است) زيرا خداوند خائنان را دوست نمي دارد. (۵۸)
سوره ۱۱: هود
فَلَمَّا رَأَى أَيْدِيَهُمْ لَا تَصِلُ إِلَيْهِ نَكِرَهُمْ وَأَوْجَسَ مِنْهُمْ خِيفَةً قَالُوا لَا تَخَفْ إِنَّا أُرْسِلْنَا إِلَى قَوْمِ لُوطٍ ﴿۷۰﴾
و چون ديد دستهايشان به غذا دراز نمى شود آنان را ناشناس يافت و از ايشان ترسى بر دل گرفت گفتند مترس ما به سوى قوم لوط فرستاده شده ايم (۷۰)
ولی از آن سمت در مورد حضرت موسی داریم که خداوند به او میگوید نترسد.
سوره ۲۷: النمل
وَأَلْقِ عَصَاكَ فَلَمَّا رَآهَا تَهْتَزُّ كَأَنَّهَا جَانٌّ وَلَّى مُدْبِرًا وَلَمْ يُعَقِّبْ يَا مُوسَى لَا تَخَفْ إِنِّي لَا يَخَافُ لَدَيَّ الْمُرْسَلُونَ ﴿۱۰﴾
و عصايت را بيفكن پس چون آن را همچون مارى ديد كه مى جنبد پشت گردانيد و به عقب بازنگشت اى موسى مترس كه فرستادگان پيش من نمى ترسند (۱۰)
در حقیقت خداوند او را از ترس در مقام قرب باز می دارد.
و جمله" لا تخف" نهى مطلق است كه او را از تمامى ترسيدنيها كه ممكن است پيش بيايد امنيت مى دهد و مى رساند مادامى كه در حضور پروردگار و مقام قرب او است هيچ مكروهى به او نمى رسد، نه از ناحيه عصا و نه از غير آن. و به همين جهت نهى مزبور را تعليل كرد به اينكه:" چون رسولان در حضور من نمى ترسند"، وجه تعليل اين است كه: كلمه " لدى" در اين جمله مى فهماند كه مقام قرب و حضور، ملازم با امن است و ممكن نيست امنيت آن با مكروهى جمع شود، مؤيد اين تعليل اين است كه در سوره قصص به جاى اين عبارت فرموده:" إِنَّكَ مِنَ الْآمِنِينَ- همانا تو از ايمنانى"،
وَأَنْ أَلْقِ عَصَاكَ فَلَمَّا رَآهَا تَهْتَزُّ كَأَنَّهَا جَانٌّ وَلَّى مُدْبِرًا وَلَمْ يُعَقِّبْ يَا مُوسَى أَقْبِلْ وَلَا تَخَفْ إِنَّكَ مِنَ الْآمِنِينَ ﴿۳۱﴾
و [فرمود] عصاى خود را بيفكن پس چون ديد آن مثل مارى مى جنبد پشت كرد و برنگشت اى موسى پيش آى و مترس كه تو در امانى (۳۱)
پس در نتيجه از آيه مورد بحث اين معنا به دست مى آيد كه: از هيچ چيز مترس، چون تو از مرسلين هستى، و مرسلان- كه در مقام قرب مايند- از هر گزندى ايمنند و ايمنى با ترس جمع نمى شود.
البته اين معنايى كه براى دو كلمه خوف و خشيت گفتيم، معناى اصلى اين دو كلمه است، و منافات ندارد كه گاهى ببينيم با آن دو معامله مترادف كنند، و هر دو را به يك معنا استعمال نمايند.
—---------
سوره ۳۶: يس
إِنَّمَا تُنْذِرُ مَنِ اتَّبَعَ الذِّكْرَ وَخَشِيَ الرَّحْمَنَ بِالْغَيْبِ فَبَشِّرْهُ بِمَغْفِرَةٍ وَأَجْرٍ كَرِيمٍ ﴿۱۱﴾
تو تنها كسي را انذار ميكني كه از اين يادآوري الهي پيروي كند، و از خداوند رحمان در پنهان بترسد، چنين كسي را به آمرزش و پاداش پر ارزش بشارت ده! (۱۱)
سوره ۵۰: ق
مَنْ خَشِيَ الرَّحْمَنَ بِالْغَيْبِ وَجَاءَ بِقَلْبٍ مُنِيبٍ ﴿۳۳﴾
آنكس كه از خداوند رحمان در نهان بترسد، و با قلبي پرانابه در محضر او حاضر شود (۳۳)
https://www.aparat.com/v/yxQbp
تشويقي بودن تعبير به تجارت, بيع و اشترا در قرآن
تعبير تجارت, تعبير بيع, تعبير اجاره و امثال ذلك اينها تعبيرات تشويقي است در جريان بيع كه فرمود: ﴿إِنَّ اللّهَ اشْتَرَي مِنَ الْمُؤْمِنِينَ﴾بعد هم فرمود: ﴿فَاسْتَبْشِرُوا بِبَيْعِكُمُ الَّذِي بَايَعْتُم بِهِ﴾[3]بيع آن است كه اولاً انسان چيزي را مالك باشد, ثانياً به ديگري منتقل كند, اما كسي كه «لا يَملك لِنفسه نفعاً و لا ضرّاً و لا موتاً و لا حياةً و لا نشوراً مالك زيان و سود خود نيستند و نه مالك مرگ و حيات و رستاخيزشان.»[4]مالك چيزي نيست تا با خدا معامله كند اين تعبير, تعبير تشويقي است. اگر انسان مالك چيزي باشد, به خدا بدهد, اينجا ميشود بيع. اما اگر مالك چيزي نباشد چه چيزي را به خدا ميدهد. ذات اقدس الهي براي تشويق ما از اين كار به عنوان بيع ياد كرد.
اجاره هم همينطور است (لِيُوَفِّيَهُمْ أُجُورَهُمْ) خب ما براي خودمان كار ميكنيم از خدا اجرت ميگيريم. در اجاره خواه انسان مستأجر باشد و ديگري اجير; خواه انسان اجير باشد و ديگري مستأجر; در دو نوع اجاره بدن يا اجاره عين بالأخره انسان منفعتي تحويل ديگري ميدهد در جريان بيع, نقل عين است در جريان اجاره, نقل منفعت است … اما ما درباره ذات اقدس الهي چيزي را تمليك او نميكنيم منفعتي را به او نميدهيم تعبير اجاره, مستأجر, اجير همه اينها تعبيرات تشويقي است.
سوره ۹: التوبة
إِنَّ اللَّهَ اشْتَرَى مِنَ الْمُؤْمِنِينَ أَنْفُسَهُمْ وَأَمْوَالَهُمْ بِأَنَّ لَهُمُ الْجَنَّةَ يُقَاتِلُونَ فِي سَبِيلِ اللَّهِ فَيَقْتُلُونَ وَيُقْتَلُونَ وَعْدًا عَلَيْهِ حَقًّا فِي التَّوْرَاةِ وَالْإِنْجِيلِ وَالْقُرْآنِ وَمَنْ أَوْفَى بِعَهْدِهِ مِنَ اللَّهِ فَاسْتَبْشِرُوا بِبَيْعِكُمُ الَّذِي بَايَعْتُمْ بِهِ وَذَلِكَ هُوَ الْفَوْزُ الْعَظِيمُ ﴿۱۱۱﴾
خداوند از مؤ منان جانها و اموالشان را خريداري ميكند كه (در برابرش) بهشت براي آنان باشد (به اين گونه كه) در راه خدا پيكار ميكنند، ميكشند و كشته ميشوند، اين وعده حقي است بر او كه در تورات و انجيل و قرآن ذكر فرموده، و چه كسي از خدا به عهدش وفادارتر است، اكنون بشارت باد بر شما به داد و ستدي كه با خدا كرده ايد و اين پيروزي بزرگي (براي شما) است. (۱۱۱)
نكته ديگر اين است كه بر فرض هم بيع باشد, بر فرض هم اجاره باشد با خدا معامله كردن يك معامله صد درصد سودآوري است چون جمع عوض و معوّض است هر دو را خدا به انسان ميدهد اگر كسي جان خود را در راه خدا داد به اصطلاح جانباز شد اينطور نيست كه چيزي بدهد و چيز بيشتري بگيرد بلكه عوض و معوّض هر دو را به او ميدهند يعني جان او را تكميلشده با پاداش به او ميدهند, كار او را تكميلشده با پاداش به او ميدهند. جمع بين عوض و معوّض است اينطور نيست كه چيزي از ما بگيرند بعد چيز ديگري به ما بدهند.
اگر كسي ـ معاذ الله ـ با شيطان معامله كرد خطرش اين است كه عوض و معوّض هر دو را او ميبرد اينطور نيست كه چيزي به آدم بدهد. در معامله با شيطان, جمع بين عوض و معوّض است به سود او; در معامله با رحمان جمع بين عوض و معوّض است به سود بنده, نه به سود خداي سبحان كه ﴿غَنِيٌّ حَمِيدٌ﴾[5]. اينطور نيست كه شيطان چيزي از ما بگيرد و چيزي به ما بدهد بلكه ما را به عنوان مركَب ميطلبد كه ﴿لَأَحْتَنِكَنَّ ذُرِّيَّتَهُ قطعا فرزندانش را به عرصه هلاکت و نابودی می کشم﴾[6].
بنابراين تعبير بيع, اجاره, تجارت و مانند آن تعبيرات تشويقي است, اولاً و فيض و فضلش هم به اين است كه جمع بين عوض و معوّض به سود بنده و انسان است, ثانياً.