﴿۷﴾ أَوَلَمْ يَرَوْا إِلَى الْأَرْضِ كَمْ أَنْبَتْنَا فِيهَا مِنْ كُلِّ زَوْجٍ كَرِيمٍ
آيا آنها به زمين نگاه نكردند، چه اندازه در آن از انواع گياهان آفريديم.
رويت در اين جمله متضمن معناى نظر و تفكر است، و به همين جهت با حرف (الى ) متعدى شده، (چون اگر همان معناى لغوى خود، يعنى ديدن را مى داشت ديگر اين حرف را لازم نداشت، يكبار مى گوييم فلان چيز را ديدم، بار ديگر مى گوييم به فلان چيز نظر كردم، در اولى حرف با را به كار نمى بريم، و در دومى مى بريم ).
و مراد از (زوج كريم ) - بطورى كه گفته اند - به معناى زوج نيكو است، آن نباتاتى است كه خداى سبحان نر و ماده شان خلق كرده.بعضى از مفسرين گفته اند: مراد از آن، همه موجودات روييدنى است، چه نبات و چه حيوان، و چه انسان، به دليل اينكه در جاى ديگر در خصوص انسان فرموده : (و الله انبتكم من الارض نباتا).
سوره ۷۱: نوح - جزء ۲۹ - ترجمه مکارم شیرازی
وَاللَّهُ أَنْبَتَكُمْ مِنَ الْأَرْضِ نَبَاتًا ﴿۱۷﴾
و خداوند شما را همچون گياهي از زمين رويانيد! (۱۷)
﴿أَوَلَمْ يَرَوْا إِلَي الْأَرْضِ كَمْ أَنبَتْنَا فِيهَا مِن كُلِّ زَوْجٍ كَرِيمٍ﴾ مستحضريد اينجا بين «كم» و «كلّ» جمع شده تا كثرت را, تنوّع گياهان را گياهان تغذيهاي را گياهان دارويي را اشاره بكند وگرنه يكي از اينها كافي بود اگر ميفرمود «أولم يروا الي الأرض كم أنبتنا فيها من زوج كريم» كافي بود يا ميفرمود «أولم يروا الي الأرض أنبتنا فيها من كلّ زوجٍ كريم» كافي بود لازم بود بين «كم» و «كلّ» جمع بشود مگر براي افاده تكثير و تنوّع انواع گياهان تغذيهاي و دارويي و اينها هم كريماند يعني عميقِ علمياند با نظم خاص روئيده ميشوند البته كريم بودن گياه نظير كريم بودن جماد كه ميگويند طلا حَجر كريم است نقره حجر كريم است اينها احجار كريماند در حدّ خودشان است اما كرامتِ والا همان كرامت انساني است.
سوره ۱۷: الإسراء - جزء ۱۵ - ترجمه فولادوند
وَلَقَدْ كَرَّمْنَا بَنِي آدَمَ وَحَمَلْنَاهُمْ فِي الْبَرِّ وَالْبَحْرِ وَرَزَقْنَاهُمْ مِنَ الطَّيِّبَاتِ وَفَضَّلْنَاهُمْ عَلَى كَثِيرٍ مِمَّنْ خَلَقْنَا تَفْضِيلًا ﴿۷۰﴾
و به راستى ما فرزندان آدم را گرامى داشتيم و آنان را در خشكى و دريا [بر مركبها] برنشانديم و از چيزهاى پاكيزه به ايشان روزى داديم و آنها را بر بسيارى از آفريده هاى خود برترى آشكار داديم (۷۰)
در جريان آفرينش انسان و جهان هرگز در روايات اينچنين نيامده كه خداوند اشياء را از عدم خلق كرد بلكه تعبيرات روايي اين است كه «خَلق الأشياء لا مِن شيء»[1] نه «مِن لا شيء» بنابراين آفرينش انسان يا جهان از عدم نيست «مِن لا شيء» نيست تا محال باشد «لا مِن شيء» است يعني ابتكاري است.
هستی هیچگاه نیستی که نمیشود بنابرین من جاودانه هستم و همچنین من جاودانه از قدیم بودم چون بودن که از عدم به وجود نمی آید .
عدم موجود گردد این محال است
وجود از روی هستی لایزال است
حالا می خواهی در علم الهی بوده باشیم یا اعیان ثابته یا هر چیز دیگر
خرمالو که از عدم که به وجود نمی آید تو خاک هم که نبود این بلاخره از جایی آمده
ما اصلا نمی توانیم بمیریم
معنای این فراز از دعای جوشن کبیر که می گوید “خلق الاشیا من العدم” چیست؟ ایا می توان از نیستی ، هستی پدید اورد ؟
آیا این با قاعده فلسفی در تعاند نیست؟
پاسخ:
عدم بر دو گونه است؛ عدم ذاتی و عدم زمانی.
عدم ذاتی، در مقابل وجود است، لذا با موجودیت جمع نمی شود؛ امّا عدم زمانی، در مقابل وجود نیست بلکه در مقابل وجود زمانی است؛ لذا با موجودیت، قابل جمع می باشد؛ یعنی می شود موجودی در عین موجود بودن، عدم زمانی داشته باشد. برای مثال، نوع انسان، قبل از آدم(ع) در ظرف زمان ، معدوم بود، لکن معدوم ذاتی نبود بلکه در عالم ملکوت و بالاتر از آن در عالم جبروت و بالاتر از آن در علم خدا، وجود داشت. لذا خلق موجودات مادّی در واقع عبارت است از تنزّل دادن آنها از ظرف ملکوت به ظرف زمان. فرمود: « وَ إِنْ مِنْ شَیءٍ إِلاَّ عِنْدَنا خَزائِنُهُ وَ ما نُنَزِّلُهُ إِلاَّ بِقَدَرٍ مَعْلُومٍ ــــ و هیچ چیزی نیست مگر آن که خزائن آن نزد ماست ؛ و ما آن را نازل نمی کنیم مگر به اندازه معلوم و معین.» (الحجر: ۲۱)
پس موجودات مادّی، سابقه ی عدم زمانی دارند. یعنی در ظرف زمان نبودند و در ظرف زمان ظاهر شدند. این است معنی درست خلق از عدم.
دقّت شود! تعبیر «خلق الاشیاء من العدم» مثل «خلق الانسان من النطفه» نیست؛ چون عدم چیزی نیست که منشاء پیدایش باشد یا تبدیل به چیزی شود؛ بلکه مراد این است که اشیاء نبودند و بود شدند؛ یعنی در ظرف زمان نبودند و در ظرف زمان، پدیدار شدند. لذا این عبارت می خواهد سابقه ی عدم زمانی را برای اشیاء ثابت کند نه تبدیل شدن عدم به وجود را.
------------------------------
مطلب دوم آن است كه انسانها با سرمايه خلق شدند هيچ انساني بدون سرمايه آفريده نشده هم سرمايه معرفتي و شناخت دارد هم سرمايه گرايشي و روشمند بودن.
آن علوم حوزوي و دانشگاهي است كسبي است اما اين دانش توحيدي و گرايش اخلاقي اين در درون همه هست هم سورهٴ «روم» انسان را از نظر انديشه سرمايهدار معرفي كرد فرمود: ﴿فَأَقِمْ وَجْهَكَ لِلدِّينِ حَنِيفاً فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتِي فَطَرَ النَّاسَ عَلَيْهَا﴾[4] هم سورهٴ مباركهٴ «شمس» انسان را با گرايش معرفي كرد فرمود:
وَنَفْسٍ وَمَا سَوَّاهَا ﴿۷﴾
و سوگند به نفس آدمي و آن كس كه آن را منظم ساخته، (۷)
فَأَلْهَمَهَا فُجُورَهَا وَتَقْوَاهَا ﴿۸﴾
سپس فجور و تقوا (شر و خير) را به او الهام كرده است (۸)
﴿ بنابراين انسان جاهلاً به دنيا نيامده (يك) بيتفاوت هم خلق نشده (دو) هم با سرمايه دانشي خلق شده هم با گرايش ارزشي انبيا هم آمدند اين بخش دانش او را اثاره كردند ثوره كردند شكوفا كردند «ويثيروا لهم دفائن العقول»[6] هم آن بخش گرايشش را بنابراين نظام نميتواند جبر باشد چه اينكه نميتواند تفويض باشد و تحميلي هم بر انسان نيست.
مطلب سوم اين است كه اين اصول درباره همه انسانها در هر عصر و مصري هست يعني هم كلي است هم دائم هيچ انساني نيست كه اين دو سرمايه را نداشته باشد چه در گذشته چه در حال چه در آينده كليّت و دوام دو اصل قرآني است يعني «كلّ انسانٍ في كلّ زمانٍ» هم از نظر دانش سرمايهدار است هم از نظر گرايش لذا همه به اندازه سرمايه مكلّفاند.
اصل چهارم اين است كه اين سرمايهها يكسان نيست اين بيان نوراني كه مرحوم كليني در جلد هشت كافي يعني روضه كافي نقل كرد همين است كه «الناس معادن كمعادن الذّهب والفضّه»[7] استعدادها مختلف است دانشها مختلف است گرايشها مختلف است بعضي تيزهوشاند بعضي متوسطاند بعضي ضعيفاند ولي آن نصاب لازم تكليف را همه دارند اگر يك وقت در اثر علل و عواملي برخي از اين نصابها آسيب ببيند تكليف هم رخت برميبندد بر اساس «رُفعَ عن امّتي تسعٌ»[8] اگر سهو بود نسيان بود جهل قصوري بود اضطرار بود الجاء بود اجبار بود «رُفع عن امّتي» وگرنه تكليف است.
اصل پنجم اين است كه اين اختلاف از بهترين بركات حُسن نظام عالم است يعني اگر گرايش مردم همه در يك حد بود و يك چيز بود همه استعداد مهندسي ميداشتند و اين گرايش را ميداشتند خب همه ميشدند مهندس و اوّلين نقص جامعه اين است كه همه يك رشته دارند همه ميشدند روحاني, همه ميشدند طبيب, همه ميشدند كشاورز, همه ميشدند دامدار همه در يك حد باشند نقص يك نظام است جامعه همه مشاغل را ميخواهد و مشاغل را نميشود بر مردم تحميل كرد كه شما حتماً بايد اين كار را داشته باشيد كارها را جامعه و افراد مطابق ذوق و گرايش خود آزادانه انتخاب ميكنند «كلٌّ مُيَسَّرٌ لِما خُلقَ له»[9] و اين از بهترين بركات الهي است و هيچ كدام از اينها هم باعث فخر نيست ذات اقدس الهي اين نظام را با اين وضع متنوّع آفريد تا نظام, نظام احسن باشد حالا چه كسي سواره به مقصد ميرسد چه كسي پياده در دنيا روشن نيست يكي از بيانات نوراني حضرت امير(سلام الله عليه) كه در نهجالبلاغه است اين است كه «الغنيٰ و الفقرُ بعدَ العرض علي الله»[10] چه كسي سواره است چه كسي پياده است چه كسي موفق است چه كسي كمتوفيق است اين در ﴿يَوْمَ الْحِساب﴾[11] معلوم ميشود ممكن است كسي در حوزه شهرتي داشته باشد ولي در آخرت پياده بيايد يك روحاني زحمتكش در روستايي به بيان احكام شرعي و اداره امور مردم آن منطقه ميپردازد اين در قيامت سواره بيايد اينها در دنيا روشن نيست «الغنيٰ و الفقرُ بعدَ العرض علي الله» بنابراين اختلاف, ضروري است اگر همه ذوق فقهي داشته باشند ذوق اصولي داشته باشند همه ذوق طبّي داشته باشند اولين نقص جامعه است بالأخره جامعه همه اين رشتهها را ميخواهد و هر كسي برابر آن اندازهاي كه خدا به او داد مسئول است هرگز كسي كه داراي درجه ده استعداد است از او خدا توقّع ندارد كه چرا كار درجه يازده يا دوازده را نكردي.