(38) وَ الشَّمْسُ تَجْرِي لِمُسْتَقَرٍّ لَّهَا ذلِكَ تَقْدِيرُ الْعَزِيزِ الْعَلِيمِ

(38) وَ الشَّمْسُ تَجْرِي لِمُسْتَقَرٍّ لَّهَا ذلِكَ تَقْدِيرُ الْعَزِيزِ الْعَلِيمِ

(۳۸) و خورشيد (نيز براي آنها آيتي است) كه پيوسته به سوي قرارگاهش در حركت است، اين تقدير خداوند قادر و دانا است.

اين آيه به وضوح حركت خورشيد را به طور مستمر بيان مى كند، اما در اينكه منظور از اين حركت چيست مفسران بحثهاى فراوان دارند:

گروهى آن را اشاره به حركت ظاهرى خورشيد بر گرد زمين ميدانند كه اين حركت تا پايان جهان كه در حقيقت قرارگاه خورشيد و پايان عمر اوست ادامه دارد.

بعضى ديگر آن را اشاره به ميل شمس در تابستان و زمستان به سوى شمال و جنوب زمين دانسته اند،...

البته تمام اين حركات در واقع ناشى از حركت زمين و تمايل محور آن نسبت به سطح مدارش مى باشد، هر چند در ظاهر و به حسب حس مربوط به حركت آفتاب است.

بعضى ديگر آن را اشاره به حركت وضعى كره آفتاب دانسته اند، زيرا مطالعات دانشمندان بطور قطع ثابت كرده كه خورشيد به دور خود گردش مى كند.

آخرين و جديدترين تفسير براى آيه فوق همانست كه اخيرا دانشمندان كشف كرده اند و آن حركت خورشيد با مجموعه منظومه شمسى در وسط كهكشان ما به سوى يك سمت معين و ستاره دور دستى كه آنرا ستاره (وگا) ناميده اند مى باشد.

https://fa.wikipedia.org/wiki/%DA%A9%D8%B1%DA%A9%D8%B3_%D9%86%D8%B4%D8%B3%D8%AA%D9%87

اين معانى منافاتى با هم ندارند و ممكن است جمله (تجرى) اشاره به تمام اين حركتها و حركتهاى ديگرى كه تاكنون علم و دانش ما به آن نرسيده و شايد در آينده كشف شود بوده باشد.

به هر حال حركت دادن خورشيد اين كره بسيار عظيمى كه يك ميليون و دويست هزار مرتبه از كره زمين بزرگتر است آن هم با حركت حساب شده در اين فضاى بيكران از هيچكس ميسر نيست جز از خداوندى كه قدرتش فوق همه قدرتها و علم و دانشش ‍بى انتهاست، و به همين جهت در پايان آيه مى فرمايد: (اين تقدير خداوند قادر و داناست) (ذلك تقدير العزيز العليم).

(جريان شمس) همان حركت آن است، و لام در جمله (لِمُسْتَقَرٍّ لَهَا) به معناى (الى به سوى) و يا براى (غايت تا) مى باشد. و كلمه مُسْتَقَر مصدر ميمى و يا اسم زمان و يا اسم مكان است.

و معناى آيه اين است كه: خورشيد به طرف قرار گرفتن خود حركت مى كند و يا تا آنجا كه قرار گيرد حركت مى كند، يعنى تا سرآمدن اجلش، و يا تا زمان استقرار، و يا محل استقرارش حركت مى كند.

حال ببينيم معناى جريان و حركت خورشيد چيست ؟ از نظر حس اگر حساب كنيم، حس آدمى براى آفتاب اثبات حركت مى كند، حركتى دورانى پيرامون زمين، و اما از نظر بحثهاى علمى قضيه درست به عكس است. يعنى خورشيد دور زمين نمى چرخد، بلكه زمين به دور خورشيد مى گردد. و نيز اثبات مى كند كه: خورشيد با سياراتى كه پيرامون آنند به سوى ستاره (نسر ثابت) حركتى انتقالى دارند.

و به هر حال حاصل معناى آيه شريفه اين است كه: آفتاب پيوسته در جريان است، مادامى كه نظام دنيوى بر حال خود باقى است، تا روزى كه قرار گيرد و از حركت بيفتد، و در نتيجه دنيا خراب گشته، اين نظام باطل گردد.

البته آيه شريفه - به طورى كه گفته شده - طورى ديگر نيز قرائت شده و آن قراءتى است منسوب به اهل بيت (عليهم السلام) و بعضى ديگر غير از اهل بيت و در اين قرائت به جاى لام در (لمستقر) لاى نافيه آمده و خوانده اند: (الشمس تجرى لا مستقر لها خورشيد حركت مى كند، و هيچگاه ساكن نمى شود)، ولى معناى اولى هم سرانجام به اين معنا برگشت مى كند.

https://wiki.ahlolbait.com/%D9%82%D8%B1%D8%A7%D8%A1_%D8%B3%D8%A8%D8%B9%D9%87

و اما اينكه: بعضى (جريان خورشيد را بر حركت وضعى خورشيد به دور مركز خود حمل كرده اند) درست نيست، چون خلاف ظاهر (جريان) است، زيرا جريان دلالت بر انتقال از مكانى به مكانى ديگر دارد.

(ذلك تقدير العزيز العليم) - يعنى جريان مزبور خورشيد, تقدير و تدبيرى است از خدايى كه عزيز است، يعنى هيچ غلبه گرى بر اراده او غلبه نمى كند، و عليم است، يعنى به هيچ يك از جهات صلاح در كارهايش جاهل نيست.

… آنچه منشأ پيدايش ليل و نهار است شمس و قمر است… درباره شمس و قمر ﴿وَ الشَّمْسُ تَجْرِي لِمُسْتَقَرٍّ لَّهَا﴾ كه «لام» را گفتند به معناي «إلي» است؛ آفتاب يك سير خاصّي دارد كه به جايگاه اصلي خود مي‌رود، به كجا مي‌رود روشن نيست تا آن‌جا كه ذات اقدس الهي بفرمايد: ﴿دُكَّتِ الْأَرْضُ دَكّاً دَكّاً در آن هنگام كه زمين سخت درهم كوبيده شود﴾[20] يا اينکه تناثر (ازهم پاشیده شدن) نجوم شود (وَإِذَا الْكَوَاكِبُ انْتَثَرَتْ و هنگامی که ستارگان آسمان فرو ریزند (الإنفطار)) , قَبْضَتُهُ يَوْمَ الْقِيَامَةِ وَالسَّمَاوَاتُ مَطْوِيَّاتٌ بِيَمِينِهِ(در حالي كه تمام زمين در روز قيامت در قبضه قدرت او است و آسمانها پيچيده در دست او) شود, ﴿وَإِذَا النُّجُومُ انكَدَرَتْ و در آن هنگام كه ستارگان بيفروغ شوند﴾[21] شود, ﴿إِذَا الشَّمْسُ كُوِّرَتْ آنگاه كه خورشيد به هم درپيچد﴾[22] شود تا آن روز اين نظم هست، اما چه وقت اين نظم به هم مي‌خورد ذات اقدس الهي مي‌داند تا آن وقت نرسيده اين نظم خاصّ خودش را دارد ﴿وَ الشَّمْسُ تَجْرِي لِمُسْتَقَرٍّ لَّهَا﴾ و اين تقدير خدايي است كه نفوذناپذير است (الْعَزِيزِ); به همه مصالح و حقايق آگاه است (الْعَلِيمِ).

در اين‌جا فرمود شمس در يك مسير خاصّي حركت مي‌كند اين منافات ندارد كه ما براساس شمس‌محوري قائل باشيم زمين حركت مي‌كند، چه اينكه اقدمين مي‌گفتند زمين حركت مي‌كند تا رسيد به زمان قدما؛ يعني بطلميوس به بعد كه فكر كردند زمين ساكن است، بعد حالا اخيراً مي‌گويند زمين حركت مي‌كند.... اما اينكه ذات اقدس الهي مي‌فرمايد شمس، جريان دارد يا در سوره مباركه «انعام» مشخص شد كه وجود مبارك ابراهيم(سلام الله عليه) فرمود: ﴿فَلَمَّا رَأَى الشَّمْسَ بَازِغَةً وقتی خورشید را در حال طلوع دید﴾[30] شمس طالع شد، گذشت كه قرآن با زبان محاوره و هدايت سخن مي‌گويد[31] که غير از زبان علمي و اصطلاح علمي است. الآن همه رياضيدان‌ها و منجّم‌ها و ستاره‌شناس ها كه يقين دارند زمين حركت مي‌كند نه آفتاب, اينها وقتي بخواهند حرف بزنند قرارداد بنويسند و قرارداد كنند نمي‌گويند وقتي زمين طلوع كرد يا ما طلوع كرديم، مي‌گويند وقتي آفتاب طلوع كرد؛ همه رياضيدان‌ها مي‌دانند که آفتاب طلوع و غروب ندارد، اين زمين است كه دارد مي‌گردد، اما طوري حرف مي‌زنند كه مردم هم بفهمند، هيچ وقت اينها نمي‌گويند وقتي زمين طلوع كرد يا ما طلوع كرديم، در حالي كه ما طلوع مي‌كنيم, زمين طلوع مي‌كند، نه اينكه شمس طلوع كند, اگر شمس‌محور است و زمين دور آن حركت مي‌كند «كما هو الحق»، اين زمين است كه طلوع و غروب دارد نه شمس، اما محاوره, فرهنگ حرف زدن, گفتگو كردن يك چيز ديگر است و هيچ نمي‌شود به اينها اشكال گرفت كه شما كه مي‌گوييد «شمس» محور است و زمين حركت مي‌كند چرا نمي‌گوييد که زمين طلوع كرده؟ چرا نمي‌گوييد ما طلوع كرديم؟ طوري آدم حرف مي‌زند كه مردم هم بفهمند، زبان محاوره چيزي است و زبان اصطلاح علمي چيز ديگر است؛ در آن‌جا كه ﴿فَلَمَّا رَأي الشَّمْسَ بَازِغَةً﴾ اين مطلب گذشت; لذا اگر هم تعبير به جريان ‌شود زبان, زبان محاوره است… (این دیدگاه آقای جوادی آملی با آیه بعد همخوانی دارد)

(37) وَ آيَةٌ لَّهُمُ اللَّيْلُ نَسْلَخُ مِنْهُ النَّهَارَ فَإِذَا هُم مُّظْلِمُونَ

(37) وَ آيَةٌ لَّهُمُ اللَّيْلُ نَسْلَخُ مِنْهُ النَّهَارَ فَإِذَا هُم مُّظْلِمُونَ

(۳۷) شب براي آنها (نيز) نشانه‏ اي است (از عظمت خدا) ما روز را از آن بر مي‏گيريم، ناگهان تاريكي آنها را فرا مي‏گيرد.

آيات مورد بحث بخش ديگرى از نشانه هاى عظمت خدا را در جهان هستى بيان مى كند…

نخست مى فرمايد: (شب براى آنها آيه و نشانه اى است از عظمت خدا) (و آية لهم الليل)...

تعبير (نَسْلَخُ) از ماده سلخ (بر وزن بلخ) كه در اصل به معنى كندن پوست حيوان است (سلاخ: کسی که در کشتارگاه پوست حیوانات کشته‌شده را می‌کند؛ پوست‌کن) تعبير لطيفى است، گوئى روشنائى روز همچون لباس سفيدى است كه بر تن شب پوشانيده شده، به هنگام غروب آفتاب اين لباس را از تن او همچون پوستى مى كنند، تا باطن و درون او آشكار گردد.

دقت در اين تعبير اين نكته را بازگو مى كند كه طبيعت اصلى كره زمين تاريكى است، نور و روشنائى صفتى است عارضى كه از منبع ديگرى به او داده مى شود، همچون لباس كه بر تن كسى بپوشانند كه هر گاه آن لباس را بيرون آورد رنگ طبيعى تن آشكار مى شود!

و در اين معنا هيچ شكى نيست كه: آيه شريفه مى خواهد به پديد آمدن ناگهانى شب به دنبال روز اشاره كند، و كلمه (نَسْلَخُ) از مصدر (سلخ) است كه به معناى بيرون كشيدن است، به همين جهت با كلمه (من) متعدى شده، چون، اگر به معناى كندن بود، همچنان كه در عبارت (سلخت الاهاب عن الشاة پوست را از گوسفند كندم) به اين معنا است (و به همين جهت كسى را كه شغلش اين كار است سلاخ مى گويند)، مى بايستى در آيه مورد بحث هم با كلمه (عن) متعدى شده باشد، پس از اينكه با كلمه (من) متعدى شده مى فهميم كه سلخ در اين آيه به معناى بيرون كشيدن است، نه كندن.

مؤيد اين معنا اين است كه: خداى تعالى در چند جا از كلام عزيزش از وارد شدن هر يك از روز و شب در دنبال ديگرى، تعبير به (ايلاج داخل كردن) كرده، از آن جمله فرموده:

سوره ۵۷: الحديد

يُولِجُ اللَّيْلَ فِي النَّهَارِ وَيُولِجُ النَّهَارَ فِي اللَّيْلِ وَهُوَ عَلِيمٌ بِذَاتِ الصُّدُورِ ﴿۶﴾

شب را در روز درمى ‏آورد و روز را [نيز] در شب درمى ‏آورد و او به راز دلها داناست (۶)

چون سوره مباركه «يس» در مكه نازل شد و عناصر محوري سوَر مكّي هم اصول دين و خطوط كلي اخلاق و فقه و حقوق است، بخشي از معارف اصول دين را به زبان‌هاي متنوّع بازگو فرمود و درباره زمين و روئيدني‌هاي زمين و ميوه‌هاي زمين و بهره‌هاي زميني سخن فرمود, آن‌گاه نوبت به مسائل آسماني مي‌رسد.

مي‌فرمايد: ﴿وَ آيَةٌ لَّهُمُ﴾ اينها اگر برهان مي‌خواهند نظم عالَم براي آنها دو مطلب را به همراه دارد: يكي وجود ناظم و ديگری وحدت ناظم؛ نظم حكيمانه نشان مي‌دهد كه يك مبدأ حكيمي اين را آفريد و استمرار نظم نشان مي‌دهد كه آن مبدأ حكيم شريك ندارد، زيرا اگر شريك مي‌داشت هركدام اراده‌اي داشتند و ديگر نمي‌شود گفت كه دوتايي يك كار مشترك را با هم انجام دهند، براي اينكه اگر دو ذات‌ هستند و صفات واجب هم عين ذات است (توحید ذاتی) دو علم دارند, دو قدرت دارند, دو اراده دارند، اين‌چنين نيست كه واقعيّت و «نفس‌الأمر»ي (حقیقتي)در عالَم باشد و خدا برابر با «ما هو الواقع» و «نفس الأمر» كار كند؛ واقع و نفس‌الأمر فعل خداست، پيغمبر و امام(عليهم االسلام) اينها برابر با «ما هو الواقع» كار مي‌كنند، اما خدا كارش متنِ واقع است و واقعيّت از كار خدا انتزاع مي‌شود; لذا برابر سوره مباركه «انبياء» كه فرمود:

سوره ۲۱: الأنبياء

لَوْ كَانَ فِيهِمَا آلِهَةٌ إِلَّا اللَّهُ لَفَسَدَتَا فَسُبْحَانَ اللَّهِ رَبِّ الْعَرْشِ عَمَّا يَصِفُونَ ﴿۲۲﴾

اگر در آنها [=زمين و آسمان] جز خدا خدايانى [ديگر] وجود داشت قطعا [زمين و آسمان] تباه مى ‏شد پس منزه است‏ خدا پروردگار عرش از آنچه وصف مى كنند (۲۲)

آن‌جا ملاحظه فرموديد اين شبهه كه برخي‌ها بگويند چه عيب دارد كه دو خدا باشند، چون هر دو عالِم «بما هو الواقع» هستند، برابر با «ما هو الواقع» كار كنند؛ ما واقعي غير از خدا نداريم، اگر دو خدا هستند و صفات اينها عين ذات اينهاست، پس دو علم است؛ حتماً در صورت تعدّد آلهه, تعدّد اراده هست, تعدّد تصميم هست, تعدّد علم هست و مانند آن, پس اگر يك‌جا نظمي بود اين نظم هم دليل بر وجود ناظم حكيم است و هم دليل بر وحدت اوست; لذا در اين قسمت از آيات، از نظم عالَم دو مطلب را نتيجه مي‌گيرند: يكي وجود باري‌تعالي, يكي هم وحدت باري‌تعالي است كه ﴿لَا شَرِيكَ لَهُ﴾.[3] (که خدا زوجی ندارد)

ذات اقدس الهي نه اينكه ـ معاذ الله ـ مثل پيغمبر باشد، درباره پيغمبر فرمود: ﴿إِنَّكَ عَلَي صِرَاطٍ مُسْتَقِيمٍ﴾؛ [23] صراط مستقيم را خدا تنظيم كرد و پيغمبر(صلّي الله عليه و آله و سلّم) در بستر اين حركت مي‌كند، اما خداي سبحان كارش بر صراط مستقيم است نه اينكه ـ معاذ الله ـ صراط مستقيمي در خارج هست و خدا مثل پيغمبر براساس صراط مستقيم كار مي‌كند، اگر دو خدا فرض شود…آن يكي مي‌گويد اصلح آن است كه مطابق با اراده من باشد و اين يكي مي‌گويد اصلح آن است كه مطابق با اراده من باشد. الميزان بودنِ الميزان به اين است همين شبهه‌اي كه در بسياري از كتاب‌هاي كلامي هست, فلسفي هست, تفسيري هست براي بسياري از خواص حل نشده را ايشان حل كرده است، در ذيل همان آيه سوره مباركه «انبياء» كه فرمود: ﴿لَوْ كَانَ فِيهِمَا آلِهَةٌ إِلَّا اللَّهُ لَفَسَدَتَا اگر در آنها [=زمين و آسمان] جز خدا خدايانى [ديگر] وجود داشت قطعا [زمين و آسمان] تباه مى ‏شد﴾[24]همين شبهه را نقل مي‌كنند كه حالا «فإن قلت»[25] اگر دو خدا باشد برابر با «ما هو الواقع» عمل می‌كنند، مي‌فرمايند واقعي نيست، شما بدانيد دو خدا غير از دو پيغمبر هستند؛ دو پيغمبر ممكن است برابر «ما هو الواقع», «نفس الأمر» و «أصلح الامور» كار كنند. اگر دو خداست…. دو «اصلح‌الامور» هست, دو واقعيت است؛ …

…طبق ظاهر آيه (لَوْ كَانَ فِيهِمَا آلِهَةٌ إِلَّا اللَّهُ لَفَسَدَتَا اگر در آنها [=زمين و آسمان] جز خدا خدايانى [ديگر] وجود داشت قطعا [زمين و آسمان] تباه مى ‏شد) برخي‌ها خواستند بگويند… عالَم هست، منتها نظم آن به هم مي‌خورد؛ ولي بيان نوراني حضرت سيّدالشهداء در دعاي «عرفه» اين است كه «فَسُبْحانَهُ سُبْحانَهُ لَوْ كانَ فيهِما الِهَةٌ اِلا الله لَفَسَدَتا وَتَفَطَّرَتا پس منزه باد منزه كه اگر بود در آسمان و زمين خدايانى جز او هر دو تباه مى شدند و از هم متلاشى مى گشتند»[26] آسماني نمي‌ماند, زميني نمي‌ماند.

… اگر دو خدا هست, دو ذات هست, دو علم هست ما «اصلح‌الامور»ي نداريم, ما صراط مستقيمي نداريم، آن يكي مي‌گويد صراط مستقيم بايد مطابق با علم من باشد, هر دو سبّوح و قدّوس هستند، منزّه از غرض و مرض هستند، اما دو واقعيّت‌ هستند، دو واقعيّت علمي است, دو واقعيّت حكمت است.

پرسش: خداوند براي خودش مگر ملاك و ميزان ندارد؟

پاسخ: ملاكش عين ذات اوست، وقتي دو ذات شد دو ملاك است، اگر صفات خدا عين ذات اوست «كما هو الحق» وقتي دو ذات شد دو ملاك است.

پرسش: اين شبيه همان حرفی است که اشاعره می‌گويند حق همان کاری است که خدا انجام می‌دهد.

پاسخ: خير, او مي‌گويد هر چه خدا كند عدل است ولو اينكه مؤمن را به جهنم ببرد، اماميه مي‌گويد نه خير, خداي سبحان مي‌فرمايد من به شما عقل دادم، آنچه عقل شما تشخيص مي‌دهد چراغ است و من برابر همان كه خلق كردم و چراغ را به دست شما دادم همان كار را مي‌كنم.

بعد از اينكه جريان زمين و آثار كشاورزي زمين و موجودات زميني را مطرح كردند رسيدند به مسائل آسمان که فرمود: ﴿وَ آيَةٌ لَّهُمُ اللَّيْلُ نَسْلَخُ مِنْهُ النَّهَارَ﴾ اين «سلخ» را سيدناالاستاد مي‌فرمايند به معناي كَندن نيست،[17] چون اگر «سَلخ» به معني كَندن بود مي‌فرمود «نَسْلَخُ عنه»؛…. ولي به هر حال اين «سلخ» به معني اخراج است، حالا شب به منزله پوست است, جلد و لباس است و روز به منزله پيكر و بدن است، ما اين بدن را از خيمه شب در مي‌آوريم ﴿فَإِذَا هُم مُّظْلِمُونَ﴾؟ که معلوم مي‌شود پوسته، تاريك است يا نه, روز به منزله لباس است، به منزله خيمه است ما اين لباس را از بدن شب در مي‌آوريم که اين مي‌شود ﴿فَإِذَا هُم مُّظْلِمُونَ﴾، سيدناالاستاد و بسياري از مفسّران به اين فكر هستند كه روز در درون شب است، ما از درون شب اين روز را بيرون مي‌كشيم و اينها تاريك مي‌شوند…

فخررازي و امثال فخررازي هم … مي‌گويند شب، مادر روز است و روز فرزند شب است، ما روز را از رَحِم شب در مي‌آوريم از باطن و درون شب در مي‌آوريم،[18]

آنها كه ديد ديگري دارند و اهل معرفت‌ هستند مي‌گويند اين قِشري است به نام روشني كه به منزله پوسته است كه روي شب است، اصل ظلمت است، اصل تاريكي است، اصل فقر است، اصل نبودي است؛ ما يك رگه نور روي اين گذاشتيم، اگر اين جامه را كه برداريم درونشان روشن مي‌شود ﴿فَإِذَا هُم مُّظْلِمُونَ﴾….

سلخ:

سلخ معانی مختلفی دارد:

  • «سَلخ» آخر ماه است، «غرّه [ غ ُرْ رَ] » اول ماه است. در تقويم‌هاي سابق مي‌نوشتند كه فلان ماه «سلخ» دارد, فلان ماه «سلخ» ندارد, «سلخ» ندارد؛ يعني سي‌ روز کامل نيست و 29 روز است؛ اين اصطلاحي نجومی بود که در تقويم‌ها مي‌نوشتند كه فلان ماه «سلخ» ندارد؛ يعني آخر ندارد.

  • وقتي كه گفته مي‌شد ﴿فَإِذَا انسَلَخَ الْأَشْهُرُ الْحُرُمُ هنگامي كه ماههاي حرام پايان گرفت[2] اين «انسلاخ»؛ يعني انقضا, وقتي اين چهار ماه پيمان مسلمان‌ها با دولت شرك منقضي شد، آن‌گاه شما برابر آن اصول كلي‌ خودتان عمل كنيد. اين ﴿الْأَشْهُرُ الْحُرُمُ﴾ كه در اوايل سوره مباركه «توبه» است غير از ﴿الْأَشْهُرُ الْحُرُمُ ماه ‏هاى حرام﴾ معروف است كه چهار ماه حرام است؛ يعني «رجب»، «ذيقعده»، «ذيحجّه» و «محرّم». اين «أشهر حُرُم»؛ يعني آن چهار ماهي كه شما با مشركان تعهّد بستيد، اگر آن چهار ماه منقرض شد ديگر تعهّدي نداريد. غرض آن است كه «انسَلَخَ»؛ يعني «انقضي»،

  • اما اين‌جا كه فرمود: ﴿نَسْلَخُ مِنْهُ النَّهَارَ﴾ معناي آن اين است كه روز در درون شب بود و از درون شب ما اين را بيرون آورديم.

پس گاهي «سلخ»؛ يعني آخر, گاهي «سلخ»؛ يعني انقضا, گاهي هم «سلخ»، چون با «مِن» استعمال شد معناي آن اين است كه از او درآورديم، اين با «ايلاج» هماهنگ است….

منتها نكته اساسي كه قرآن سلخِ نهار از «ليل» را مطرح مي‌كند, سلخِ ليل از «نهار» را مطرح نمي‌كند، براي آن است كه مي‌فرمايد اصل براي شما تاريكي و نداري و فقر و فلاكت است، شما اين‌طور هستيد كه ما اگر اين روشنايي ظاهر را از شما بگيريم همان فقر و فلاكت و تاريكيِ شما روشن مي‌شود … لذا از اين جهت فرمود: ﴿نَسْلَخُ مِنْهُ النَّهَارَ فَإِذَا هُم مُّظْلِمُونَ﴾ … عكس آن ديگر نيست كه «و آية لهم النهار نسلخ منه الليل فإذا هم مبصرون».

فرمود: ﴿وَ آيَةٌ لَّهُمُ اللَّيْلُ نَسْلَخُ مِنْهُ النَّهَارَ فَإِذَا هُم مُّظْلِمُونَ﴾ سخن از ظل است نه سخن از ظلمت، چون اگر ظلمت و تاريكي باشد ديگر جا براي آيت بودن نيست (چون عدم و نیستی که آیت نیست), اگر ظل باشد؛ يعني كم‌نور و سايه باشد جا براي آيت است،

يَا مَنْ يُقَلِّبُ اللَّيْلَ وَ النَّهَارَ يَا مَنْ جَعَلَ الظُّلُمَاتِ وَ الْأَنْوَارَ يَا مَنْ خَلَقَ الظِّلَّ وَ الْحَرُورَ يَا مَنْ سَخَّرَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ (دعای جوشن کبیر)

اى که جابجا کنى شب و روز را اى که مقرر ساختى تاریکیها و نور را اى که آفریدى سایه و گرما را

اينكه فرمود: ﴿وَ جَعَلْنَا اللَّيْلَ وَ النَّهَارَ آيَتَيْنِ فَمَحَوْنَا آيَةَ اللَّيْلِ وَ جَعَلْنَا آيَةَ النَّهَارِ مُبْصِرَةً و شب و روز را دو نشانه قرار داديم نشانه شب را تيره‏ گون و نشانه روز را روشنى‏ بخش گردانيديم﴾[19] معلوم مي‌شود سخن از ظل است و سخن از سايه بودن است، بسياري از مطالب عميق رياضي را براساس همان ظل حل مي‌كنند كه اگر ظلّ شاخص فلان مقدار شد وضع آفتاب به آن صورت است و مانند آن. مردم «مُظلِم» هستند؛ يعني «داخلون في الظّلام» …

(36) سُبْحَانَ الَّذِي خَلَقَ الْأَزْوَاجَ كُلَّهَا مِمَّا تُنْبِتُ الْأَرْضُ وَ مِنْ أَنفُسِهِمْ

(36) سُبْحَانَ الَّذِي خَلَقَ الْأَزْوَاجَ كُلَّهَا مِمَّا تُنْبِتُ الْأَرْضُ وَ مِنْ أَنفُسِهِمْ وَ مِمَّا لاَ يَعْلَمُونَ

(۳۶) منزه است كسي كه تمام زوجها را آفريد، از آنچه زمين مي‏روياند، و از خود و از آنچه نمي‏دانند!

در اينكه منظور از (ازواج) در اينجا چيست مفسران سخن بسيار دارند:

آنچه مسلم است اين است كه (ازواج) جمع (زوج) معمولا به دو جنس مذكر و مؤنث گفته مى شود، خواه در عالم حيوانات باشد، يا غير آنها، سپس توسعه داده شده و به هر دو موجودى كه قرين يكديگر و يا حتى ضد يكديگرند (زوج) اطلاق مى شود، حتى به دو اطاق مشابه در يك خانه، يا دو لنگه در، و يا دو همكار و قرين، اين كلمه گفته مى شود، و به اين ترتيب براى هر موجودى در جهان زوجى متصور است.

به هر حال بعيد نيست كه زوجيت در اينجا به همان معنى خاص يعنى جنس مذكر و مونث باشد، و قرآن مجيد در اين آيه خبر از وجود زوجيت در تمام جهان گياهان و انسانها و موجودات ديگرى كه مردم از آن اطلاعى ندارند مى دهد.

اين موجودات ممكن است گياهان باشد كه وسعت دايره زوجيت در آن روز هنوز در آنها كشف نشده بود.

يا اشاره به حيوانات اعماق درياها كه در آن روز كسى از آن آگاه نبود، و امروز گوشه اى از آن براى انسانها كشف شده است. يا اشاره به موجودات ديگرى كه در كرات ديگر آسمانى زندگى مى كنند. (وَ مِمَّا لاَ يَعْلَمُونَ)

و يا موجودات زنده ذره بينى، هر چند امروز دانشمندان، نر و ماده اى در آنها سراغ ندارند، ولى دنياى اين موجودات زنده آنقدر مرموز و پوشيده از معماهاست كه ممكن است علم و دانش انسانها هنوز به اين قسمت از آن راه نيافته باشد، حتى وجود زوجيت در جهان گياهان نيز چنانكه گفتيم در عصر نزول قرآن جز در موارد خاصى مانند درختان نخل و امثال آن ناشناخته بود، و قرآن از آن پرده برداشت، و در قرون اخير از طرق علمى اين معنا به ثبوت رسيد كه مساله زوجيت در عالم گياهان يك مساله عمومى و همگانى است .

سوره ۲۶: الشعراء

أَوَلَمْ يَرَوْا إِلَى الْأَرْضِ كَمْ أَنْبَتْنَا فِيهَا مِنْ كُلِّ زَوْجٍ كَرِيمٍ ﴿۷﴾

آيا آنها به زمين نگاه نكردند، چه اندازه در آن از انواع گياهان آفريديم. (۷)

سوره ۳۱: لقمان

خَلَقَ السَّمَاوَاتِ بِغَيْرِ عَمَدٍ تَرَوْنَهَا وَأَلْقَى فِي الْأَرْضِ رَوَاسِيَ أَنْ تَمِيدَ بِكُمْ وَبَثَّ فِيهَا مِنْ كُلِّ دَابَّةٍ وَأَنْزَلْنَا مِنَ السَّمَاءِ مَاءً فَأَنْبَتْنَا فِيهَا مِنْ كُلِّ زَوْجٍ كَرِيمٍ ﴿۱۰﴾

آسمانها را بدون ستوني كه قابل رؤيت باشد آفريد، و در زمين كوههائي افكند تا شما را به لرزه در نياورد، و از هر گونه جنبنده روي آن منتشر ساخت، و از آسمان آبي نازل كرديم، و به وسيله آن در روي زمين انواع گوناگوني از جفتهاي گياهان پر ارزش رويانديم. (۱۰)

اين احتمال نيز داده شده است كه زوجيت در اينجا اشاره به وجود ذرات مثبت و منفى در دل تمام اتمها است، زيرا مى دانيم همه اشياء اين جهان از (اتم) تشكيل يافته، و اتم در حقيقت همچون آجر براى ساختمان عظيم اين كاخ بزرگ عالم ماده است. تا آن روز كه اتم شكافته نشده بود خبرى از وجود اين زوجيت نبود، ولى بعد از آن وجود زوجهاى منفى و مثبت در هسته اتم و الكترونهائى كه به دور آن مى گردند به ثبوت رسيد.

شاید منظور تمام اقسام زوجیت در جهان باشد چه در مقیاس ماکروسکوپی و چه در مقیاس میکروسکوپی باشد

به هر حال اين آيه يكى ديگر از آياتى است كه محدود بودن علم انسان را بيان مى كند و نشان مى دهد كه در اين جهان حقايق بسيارى است كه از علم و دانش ما پوشيده است. (وَ مِمَّا لاَ يَعْلَمُونَ)

و" مِمَّا لا يَعْلَمُونَ" يعنى از آنچه مردم نمى ‏دانند و آن عبارت است از مخلوقاتى كه هنوز انسان از وجود آنها خبردار نشده، و يا از كيفيت پيدايش آنها، و يا از كيفيت زياد شدن آنها اطلاع پيدا نكرده.

… مي‌فرمايد اين ... كه مي‌گوييم شما شكر كنيد ـ معاذ الله ـ ذات اقدس الهي نيازي به سپاس شما ندارد شما محتاج به شكر هستيد كه با اين شكر, نزديك‌تر شويد و ﴿لَئِنْ شَكَرْتُمْ لَأَزِيدَنَّكُمْ اگر شكر گزاري كنيد (نعمت خود را) بر شما خواهم افزود﴾ نصيب شما شود و فيض جديدي بگيريد و الاّ ذات اقدس الهي منزّه از همه اين كارهاست…

… ﴿سُبْحَانَ﴾ آن خدايي كه ﴿خَلَقَ الْأَزْوَاجَ﴾ و خودش منزّه از داشتن زوج است ﴿خَلَقَ الْأَزْوَاجَ كُلَّهَا﴾ چه ﴿مِمَّا تُنْبِتُ الْأَرْضُ﴾ باشد مثل گياهان, چه ﴿مِنْ أَنفُسِهِمْ﴾باشد مثل انسان‌ها و چه جزء چيزهايي باشد كه ﴿لاَ يَعْلَمُونَ﴾, ﴿لاَ يَعْلَمُونَ﴾نه يعني ممكن نيست بداند، فعلاً نمي‌داند.

همين بارمثبت و منفي و بسياري از خصوصيت‌هاي برقي (بار مثبت و منفی) را كه آن روز كسي نمي‌دانست در بخش‌هايي از سوره مباركه «نحل» هم فرمود: ﴿وَ يَخْلُقُ مَا لاَ تَعْلَمُونَ﴾[23] خيلي از چيزهايي را خلق مي‌كند كه فعلاً نمي‌دانيد بعد براي شما كشف مي‌شود، اين ﴿يَخْلُقُ مَا لاَ تَعْلَمُونَ﴾ از همين قبيل است، اين‌جا هم ﴿مِمَّا لاَ يَعْلَمُونَ﴾ از همين قبيل است.

http://www.parsquran.com/data/show.php?sura=16&ayat=5&user=far&lang=far&tran=2

پس این منزه بودن به دو چیز بر میگردد:

- اگر در آیه قبل بیان از شکر میکند, خدا به شکر شما نیازی ندارد

- زوج ندارد و منزه از مساله زوجیت است

… انبيا گذشته از اينكه ﴿يُعَلِّمُهُمُ الْكِتَابَ وَ الْحِكْمَةَ وَ يُزَكِّيهِمْ﴾[28]گذشته از اين سه كار؛ يعني تعليم كتاب, تعليم حكمت, تزكيه نفوس يك كار چهارم هم دارند که آن كار چهارم در همه اين بخش از آيات نيست، بلکه در بخشي از آيات است. فرمود: ﴿وَ يُعَلِّمُكُمْ مَا لَمْ تَكُونُوا تَعْلَمُونَ ﴾ نه «ما لا تعلمون»؛…

به وجود مبارك پيغمبر(صلّي الله عليه و آله و سلّم) هم فرمود خدا چيزي به تو ياد مي‌دهد كه تو از آن جهت كه بشر هستي ولو نبوغ هم داشته باشي به هيچ وجه ممكن نيست ياد بگيري ﴿وَ عَلَّمَكَ مَا لَمْ تَكُن تَعْلَمُ﴾[29]نه «ما لم تعلم»، ما از آن طرف غيب چه خبر داريم؟ نه كسي آمده ما را از راه نقل باخبر كند، نه در دسترس حس و تجربه است، نه عقل ما آن‌قدر بالنده است كه به آن طرف عالَم غيب سركشي كند، چه خبر داريم برزخ چيست؟ بهشت چيست؟ قيامت چيست؟ تطاير كتب چيست؟ صحنه ميزان چيست؟ صحنه حسابرسي چيست؟ به پيغمبر(صلّي الله عليه و آله و سلّم) فرمود: ﴿وَ عَلَّمَكَ مَا لَمْ تَكُن تَعْلَمُ﴾ نه «ما لم تعلم» به جامعه بشري هم مي‌فرمايد: ﴿وَ يُعَلِّمُكُمْ مَا لَمْ تَكُونُوا تَعْلَمُونَ﴾ ما از اين طرف از گذشته هيچ خبري نداريم، اصلاً راه نداريم؛ آن طرف بعد از مرگ چه خبر است؟ برزخ چيست؟ بهشت چيست؟ قيامت چيست؟ فرمود اين چيزها را فقط از راه وحي مي‌شود ياد گرفت.

سه سوال اصلی هست که بدون وحی نمیتوانیم به آنها جواب بدهیم:

از کجا آمده ایم؟ به کجا میرویم؟ و اینجا چه میکنیم؟

جواب کسانی که به وحی اعتقاد ندارند به این سه سوال این است که از میمون آمده ایم, برای هیچی اینجا هستیم (کار کنیم تا خسته شویم سپس کمی تفریح کنیم تا دوباره بتوانیم کار کنیم) و به سمت هیچی میرویم.

تَطایرِ کُتُب، از جایگاه‌های قیامت است که در آن آدمی نامه اعمال خود را مشاهده می‌کند. این باور از اعتقادات اسلامی است و در احادیث به آن تصریح شده است.

بنابراين اين ﴿وَ مِمَّا لاَ يَعْلَمُونَ﴾معناي آن اين نيست كه اصلاً شما نمي‌توانيد ياد بگيريد…

(35) لِيَأْكُلُوا مِن ثَمَرِهِ وَ مَا عَمِلَتْهُ أَيْدِيهِمْ أَفَلاَ يَشْكُرُونَ

(35) لِيَأْكُلُوا مِن ثَمَرِهِ وَ مَا عَمِلَتْهُ أَيْدِيهِمْ أَفَلاَ يَشْكُرُونَ

(۳۵) تا از ميوه آن بخورند در حالي كه دست آنها هيچ دخالتي در ساختن آن نداشته است، آيا شكر خدا را بجا نمي‏آورند؟

آيه بعد هدف آفرينش اين درختان پر بار را چنين بيان ميكند: (غرض اين است كه از ميوه آن بخورند، در حالى كه دست آنها در ساختمان آن كمترين دخالتى نداشته، آيا شكر خدا را بجا نمى آورند)! (لياكلوا من ثمره و ما عملته ايديهم افلا يشكرون).

آرى ميوه هائى كه به صورت غذاى كامل بر شاخسار درختان ظاهر مى شود بى آنكه كمترين نيازى به پختن و يا تغييرات ديگر داشته باشد به مجرد چيدن از درخت قابل استفاده است ، و اين نهايت لطف و عظمت پروردگار را درباره انسانها نشان مى دهد.

تفسير ديگرى درباره معنى آيه نيز وجود دارد كه آنهم قابل ملاحظه است، و آن اينكه : قرآن مى خواهد هم اشاره به ميوه هائى كند كه بدون تغيير مورد استفاده قرار مى گيرد، و هم به انواع غذاهاى مختلفى كه با انجام عملى روى اين ميوه ها به دست مى آيد (در تفسير اول (ما) در جمله ما عملته ايديهم نافيه است و در صورت دوم موصوله).

در هر صورت، هدف آن است كه حس حق شناسى و شكرگزارى انسانها را تحريك كند تا از طريق شكرگزارى قدم در مرحله معرفت پروردگار بگذارند، كه شكر منعم نخستين گام معرفت كردگار است.

شکرگذاری خدا در آیات بسیاری بر آن تاکید شده است نظیر سوره ابراهیم, سوره لقمان, نمل

(و ما عملته ايديهم) - منظور از (عمل) همان فعل است، و فرق بين (عمل ) و (فعل) - به طورى كه راغب گفته - اين است كه: (عمل) بيشتر اوقات در فعلى استعمال مى شود كه با قصد و اراده انجام شود، و به همين جهت كارهاى حيوانات و جمادات را به ندرت عمل مى گويند، و باز به همين جهت عمل را به دو وصف (صلاح) و (فساد) توصيف مى كنند و مى گويند فلان عمل صالح است و آن ديگرى فاسد و صالح، ولى مطلق فعل را به اين دو صفت توصيف نمى كنند.

و كلمه (ما) در جمله (و ما عملتة) نافيه است و معنايش اين است كه: تا از ميوه آن بخورند، ميوه اى كه دست خود آنان درستش ‍ نكرده تا در تدبير ارزاق شريك ما باشند، بلكه ايجاد ميوه و تتميم تدبير ارزاق به وسيله آن از چيرهايى است كه مخصوص ماست، بدون اينكه از آنها كمكى گرفته باشم، پس با اين حال چه مى شود ايشان را كه شكرگزارى نمى كنند.

مؤيد اينكه: كلمه (ما) نافيه است، آيه اواخر سوره است كه در مقام منت گذارى بر مردم به خلقت چارپايان ، به منظور تدبير امر ارزاق آنان و حياتشان مى فرمايد:

أَوَلَمْ يَرَوْا أَنَّا خَلَقْنَا لَهُمْ مِمَّا عَمِلَتْ أَيْدِينَا أَنْعَامًا فَهُمْ لَهَا مَالِكُونَ ﴿۷۱﴾

آيا آنها نديدند كه از آنچه با قدرت خود به عمل آورده‏ ايم چهار پاياني براي آنها آفريديم كه آنان مالك آن هستند؟ (۷۱)

وَذَلَّلْنَاهَا لَهُمْ فَمِنْهَا رَكُوبُهُمْ وَمِنْهَا يَأْكُلُونَ ﴿۷۲﴾

آنها را رام ايشان ساختيم، هم مركب آنان از آن است و هم از آن تغذيه مي‏كنند. (۷۲)

وَلَهُمْ فِيهَا مَنَافِعُ وَمَشَارِبُ أَفَلَا يَشْكُرُونَ ﴿۷۳﴾

و براي آنان منافع ديگري در آن (حيوانات) است و نوشيدنيهاي گوارائي، آيا با اين حال شكرگزاري نمي‏كنند؟ (۷۳)

چون در اين آيه نيز مى فرمايد: خلقت چارپايان كه وسيله اكل و شرب شماست، عمل دست من است، يعنى عمل دست شما نيست، در نتيجه كلمه (ما) در آيه مورد بحث نافيه است.

ولى بعضى از مفسرين احتمال داده اند كه كلمه (ما) موصوله، و عطف بر ثمره باشد. و معنايش چنين باشد كه: ما باغهايى از نخيل و اعناب قرار داديم تا مردم از ميوه اش و از آنچه به دست خود از ميوه اش درست مى كنند مانند سركه و شيره، و چيرهاى ديگرى كه از خرما و انگور مى گيرند بخورند.

اين وجه هر چند به نظر بعضى ها از وجه سابق بهتر آمده، و ليكن به نظر ما وجه خوبى نيست، براى اينكه مقام، مقام بيان آياتى است كه بر ربوبيت خداى تعالى دلالت مى كند، و در اين مقام مناسب آن است كه امورى از تدابير خاص به خدا ذكر شود، ومناسبت ندارد كه سخن از سركه گرفتن و شيره درست كردن كه از تدابير انسانها است به ميان آيد، چون ذكر آن هيچ دخالتى در تتميم حجت ندارد.

ممكن است كسى در جواب ما بگويد: منظور از ذكر تدابير انسانها، از اين جهت است كه باز بالاخره منتهى به تدبير خدا مى شود، چون خداى تعالى بشر را هدايت كرد به اينكه از خرما و انگور شيره و سركه بگيرند، و اين خود از تدبير عام الهى است. در پاسخ مى گوييم اگر منظور اين بود جا داشت بفرمايد: (لياكلوا من ثمره و مما هديناهم الى عمله تا از ميوه آن نخيل و اعناب، و نيز از آنچه ما هدايتشان كرديم كه از آن دو ميوه درست كنند بخورند) تا شنونده توهم نكند كه انسانها هم در تدبير سهمى دارند.

بعضى ديگر احتمال داده اند كه كلمه (ما) نكره موصوفه باشد، و عطف باشد بر (ثمره ) و معنا چنين باشد: تا از ميوه آن و از چيزى كه دست خودشان درستش كرده بخورند. ليكن اين وجه هم به عين آن دليلى كه در وجه قبلش گفتيم، درست نيست.

اگر بفرمايد ما زمين را زنده مي‌كنيم كه علف در بيايد اين براي اثبات نظم تدبير توحيدي كافي است، براي اثبات امكان معاد كه مرده را زنده مي‌كند كافي است، اما شكرگزاري ما وقتي است كه باغ و بوستان را مطرح كند, اقتصاد را مطرح كند, كشاورزي را مطرح كند بعد بفرمايد: ﴿أَفَلاَ يَشْكُرُونَ﴾، پس ما يك «أفلا يعتقدون» از قرآن سراغ داريم يك ﴿أَفَلاَ يَشْكُرُونَ﴾ هم از آن سراغ داريم، اگر مي‌فرمود «و آيةٌ لهم الأرض الميتة أحييناها» اين فقط «أفلا يعتقدون» و امثال ذلك را به همراه داشت، اما از اينكه فرمود: ﴿وَ أَخْرَجْنَا مِنْهَا حَبّاً فَمِنْهُ يَأْكُلُونَ و دانه‏ هائي از آن خارج ساختيم، و آنها از آن مي‏خورند. ٭ وَ جَعَلْنَا فِيهَا جَنَّاتٍ مِن نَّخِيلٍ وَ أَعْنَابٍ وَ فَجَّرْنَا فِيهَا مِنَ الْعُيُونِ و در آن باغهائي از نخلها و انگورها قرار داديم و چشمه‏ هائي از آن بيرون فرستاديم ٭ لِيَأْكُلُوا مِن ثَمَرِهِ وَ مَا عَمِلَتْهُ أَيْدِيهِمْ تا از ميوه آن بخورند در حالي كه دست آنها هيچ دخالتي در ساختن آن نداشته است﴾, ﴿أَفَلاَ يَشْكُرُونَ﴾ را هم به همراه دارد… هم به ما مي‌گويد ما اين كارها را انجام داديم تا اقتصادتان تأمين شود و هم اصلِ آن كارها را انجام داديم تا اعتقادتان تأمين شود;

لذا فرمود: ﴿أَحْيَيْنَاهَا وَ أَخْرَجْنَا مِنْهَا حَبّاً﴾ اين‌جا كه (در این زمین كه) گندم و برنج و امثال ذلك نبود، اين‌جا كه سيب و گلابي نبود، اين‌جا كه انگور و خرما نبود، ما اين خاك را خرما كرديم اين خاك را انگور كرديم؛ يعني از اين خاك كه شبيه هم هستند انگور در مي‌آيد, انار در مي‌آيد, خرما در مي‌آيد, فواكه گوناگون در مي‌آيد, برنج و گندم و جو و ذرّت هم در مي‌آيد تا اقتصاد را تأمين كند ﴿أَفَلاَ يَشْكُرُونَ﴾ ما همين خاك را به اين صورت‌ها درآورديم (به قول آقای الهی قمشه ای چرا دنبال یک پیامبر هستیم که به ما لوبیای سحر آمیز نشان بدهد که ایمان بیاوریم همه اینها اعجاب انگیز هست همه اینها لوبیای سحر آمیز هست)... چرا اينها شاكر نيستند؟! پس هم برهان است بر توحيد و اعتقاد و هم دليل است بر لزوم سپاس و شكرگزاري ﴿أَفَلاَ يَشْكُرُونَ﴾.

در تفسير اين «ما» چهار وجه گفته شد که دو وجه آن را سيدناالاستاد(رضوان الله عليه) اشاره كردند خود ايشان نظر شريفشان اين است كه اين «ما», «ما» نافيه است،[17] چه اينكه زمخشري در كشاف[18] هم اين «ما» را نافيه مي‌داند، اما ديگران هم احتمال نفي دادند و هم احتمال موصوله دادند، هم احتمال مصدريه دادند، هم موصوله به معناي جامع ارائه داده شده است؛ فرمايش جناب زمخشري و همچنين سيدناالاستاد(رضوان الله عليه) اين است كه اين كارها را ما انجام داديم ﴿وَ مَا عَمِلَتْهُ أَيْدِيهِمْ﴾اينها كه زمين را زنده نكردند، اينها كه درخت را از زمين نروياندند، اينها كه از درخت, حَبّ و ميوه نروياندند، اينها كارهاي ماست؛ چرا شاكر نيستند؟! اما آنهايي كه مي‌گويند «ما» موصوله است و ظاهراً حق با آنهاست، چون در بخش‌هاي ديگر مي‌فرمايد:

سوره ۳۷: الصافات

قَالَ أَتَعْبُدُونَ مَا تَنْحِتُونَ ﴿۹۵﴾

او (ابراهيم) گفت: آيا چيزي را مي‏پرستيد كه با دست خود مي‏تراشيد؟ (۹۵)

وَاللَّهُ خَلَقَكُمْ وَمَا تَعْمَلُونَ ﴿۹۶﴾

با اينكه خداوند هم شما را آفريده و هم بتهائي را كه مي‏سازيد! (۹۶)

﴿خَلَقَكُمْ وَ مَا تَعْمَلُونَ﴾ آنچه مي‌دانيد (انجام میدهید) كار ماست; لذا طبق ظاهر اين آيه همان «ما» موصوله است. فرمود: ما درخت‌هاي ثمربخش را كه انگور دارد و خرما دارد و اين‌گونه از ميوه‌ها را دارد ما آفريديم، شما اگر عصاره انگور و خرما مي‌گيريد, شيرهٴ خرما مي‌گيريد, حلوايي از خرما درست مي‌كنيد ﴿مِّمَّا عَمِلَتْ أَيْدِينَا﴾[19] اين هم كارِ ماست, پس ما اين باغ‌ها را آفريديم اين درخت‌ها را آفريديم, اين نهرها را آفريديم, اين چشمه‌ها را آفريديم تا موادّ اوليه اقتصاد شما تأمين شود و هر چه از اين درخت‌ها استفاده مي‌كنيد كه كار ماست و هر چه از محصولات درخت به عنوان رُبّ و عصاره و حلوا و امثال ذلك درست مي‌كنيد ﴿مِّمَّا عَمِلَتْ﴾ آن هم «مع‌الواسطه» كار ماست در بخش‌هاي ديگر به طور كلي فرمود: ﴿خَلَقَكُمْ وَ مَا تَعْمَلُونَ﴾[20] نه تنها درباره بت و بت‌پرستان فرمود شما را خدا خلق كرد، اين سنگ و چوب را هم كه مي‌پرستيد خدا خلق كرد، بلكه همه كارهاي ما مخلوق الهي است، منتها اگر از راه صحيح باشد و با اراده صحيح انجام دهيم فيض هم مي‌بريم و اگر معصيت باشد كه به ما اِسناد دارد، اگر از اين انگور خَمر درست كرديم ﴿بَرِي‌ءٌ مِمَّا تَعْمَلُونَ﴾[21]....

احتمال چهارم كه «ما» موصوله باشد به معناي وسيع, از كشاورزي تعدّي (افزونی جستن) مي‌كند طبق حرف امام رازي به اقتصاد و تجارت هم مي‌رسد. [22]

پس در تفسير اين «ما» چهار احتمال بود: يكي اينكه «ما» نافيه باشد كه زمخشري[4] گفته, سيدناالاستاد[5] پذيرفته, بعضي‌ها هم قبول كردند, دوم اينكه «ما» موصوله باشد به معناي آنچه دست‌ساز اينهاست, سوم اينكه «ما» مصدريه باشد كه با معمول آن تأويل به مصدر مي‌رود, چهارم اينكه موصوله باشد «بالمعني الأعم» كه شامل تجارت و امثال ذلك هم شود...

بعضي‌ها مثل مرحوم شيخ طوسي در تبيان فقط اين دو وجه (ما نافيه و موصوله) را ذكر مي‌كند خيلي برهان اقامه نمي‌كند بر تقويت احدالوجهين،[6] لكن در تقويت اينكه اين «ما», «ما» نافيه است هم در سخنان زمخشري، هم در سخنان شيخ طوسي و هم كلمات سيدناالاستاد(رضوان الله عليه) آمده كه اين با توحيد ربوبي سازگار است. بيان مرحوم شيخ طوسي(رضوان الله عليه) در تقويت اينكه «ما» نافيه باشد و با توحيد سازگار باشد اين است كه خداي سبحان مي‌فرمايد آنچه در نظام هستي است كار ماست و كار شما نيست در سوره مباركه «واقعه» آيه 63 به بعد اين است: ﴿أَفَرَأَيْتُم مَّا تَحْرُثُونَ ٭ ءَأَنتُمْ تَزرَعُونَهُ أَمْ نَحْنُ الزَّارِعُونَ آيا هيچ درباره آنچه كشت مي‏كنيد انديشيده‏ ايد؟ آيا شما آن را مي‏رويانيد، يا ما مي‏رويانيم ؟﴾ شما كه اين كاره نيستيد، ما زارع هستيم. بعد درباره شجره‌اي كه آن سوخت و سوزش شما را تأمين مي‌كند فرمود: ﴿أَفَرَأَيْتُمُ النَّارَ الَّتِي تُورُونَ ٭ أَأَنتُمْ أَنشَأْتُمْ شَجَرَتَهَا أَمْ نَحْنُ الْمُنشِئُونَ آيا درباره آتشي كه مي‏افروزيد فكر كرده‏ ايد؟ آيا شما درخت آن را آفريده‏ ايد؟ يا ما آفريده‏ ايم؟[7] ما اين كارها را كرديم. سيدناالاستاد براي تأييد فرمايش خودشان آيه 71 سوره مباركه «يس» را شاهد آوردند، در آيه 71 سوره «يس» كه بخش پاياني آن سوره است فرمود: ﴿أَوَلَمْ يَرَوْا أَنَّا خَلَقْنَا لَهُم مِّمَّا عَمِلَتْ أَيْدِينَا أَنْعَاماً فَهُمْ لَهَا مَالِكُونَ آيا آنها نديدند كه از آنچه با قدرت خود به عمل آورده‏ ايم چهار پاياني براي آنها آفريديم كه آنان مالك آن هستند؟﴾ اينها را ما خلق كرديم... يعني دست‌هاي اينها كاري انجام نداده، براي اينكه اينها دست‌ساز ماست.

انواع توحيد:

علمای مسلمان، توحید را به توحید ذاتی (توحید ذاتی، یگانگی خدا و شریک‌نداشتن او. توحید ذاتی از دیدگاه متکلمان به این معنا است که خداوند مانندی ندارد... تفسیرهای دیگری هم از توحید ذاتی مطرح شده است؛ ازجمله اینکه ذات خداوند مرکب نیست؛ یعنی جزء ندارد.)، توحید صفاتی (به این معنا است که صفات خداوند وجودهایی جدا از هم ندارند و چیزی جز همان ذات خدا نیستند, صفات ما جدا از ما هستند مثلا عالم بودن یا قوی بودن, ابتدا عالم و قوی نبودیم سپس عالم یا قوی شدیم و در انتهای عمر باز امکان این هست که دوباره آن علم یا قدرت را از دست بدهیم توحید عبادی (توحید عبادی یا توحید در عبادت به معنای اینکه غیر از خدا معبودی نیست و فقط او، سزاوار پرستش است) و توحید اَفعالی تقسیم کرده‌اند.[۱]

https://shojaee.org/%D8%AE%D8%AF%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%AA%D8%B9%D8%A7%D9%84-%D9%88%D8%A7%D8%AD%D8%AF-%D8%B9%D8%AF%D8%AF%DB%8C%D8%8C-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA/

توحيد افعالى:
توحيد افعالى در يك تفسير ساده و روشن، مفهوم اش اين است كه سراسر جهان فعل خدا است؛ و تمام كارها، حركت ها، تأثير و تأثّرها به ذات پاك او منتهى مى شود؛ و در حقيقت: «لا مُؤَثِّرَ فى الْوُجُوْدِ اِلاّ اللهُ»؛ (هيچ موجودى تأثير مستقل ندارد جز خداوند) حتى اگر شمشير مى بُرد، و آتش مى سوزاند، و آب، گياهان را مى روياند، همه به اراده و فرمان او است؛ و خلاصه هر موجودى هر اثرى دارد از ناحيه خداوند است.

يا به تعبير ديگر همان گونه كه موجودات در اصل وجود وابسته به ذات او هستند؛ در تأثير و فعل خود نيز چنين اند.

ولى اين معنا هرگز نفى عالم اسباب و حاكميت قانون علّيّت را نمى كند؛ و طبق همان حديث معروف از امام صادق(عليه السلام): «اَبَى اللهُ اَنْ يَجْرِىَ الأَشْياءَ اِلاّ بِاَسْباب»؛ (خدا خواسته است كه همه كارها از طريق اسباب آن جارى گردد). (1)، (2)

به گفته مرتضی مطهری، توحید افعالی به معنای باور به این مسئله است که همه نظام‌های علّی و معلولیِ موجود در جهان و هرچیزی که در جهان اتفاق می‌افتد، فعل خدا است. همچنین هیچ موجودی به صورت مستقل نمی‌تواند فعلی انجام دهد و همه موجودات در انجام کارهای خود به فعل خدا و اراده او وابسته‌اند.[۲]

علمای مسلمان بر توحید افعالی دلایل عقلی و قرآنی مطرح کرده‌اند.

یکی از دلایل فیلسوفان مسلمان بر توحید اَفعالی این است که اولا همه موجودات جهان باواسطه یا بی‌واسطه مخلوق خداوندند. ثانیا علتِ علتِ چیزی علت آن چیز است. بنابراین خداوند علت همه مخلوقات در عالم هستی است.[۱۳]

به باور محمدتقی مصباح یزدی، برپایه اندیشه صدرالمتألهین و مبانی حکمت متعالیه، دلیل محکم‌تری برای این مسئله می‌توان مطرح کرد؛ به این نحو که همه علت‌ها و معلول‌ها هیچ استقلالی در وجود خود ندارند و در همه شئونشان به خداوند وابسته‌اند. بنابراین ممکن نیست موجودی بتواند کاری را به صورت مستقل و بی‌نیاز از خدا انجام دهد. در نتیجه هر آفرینشی کار خدا است.[۱۴]

اين فرمايشات (شيخ طوسي) ايشان تام است (آنچه در نظام هستي است كار ماست و كار شما نيست)؛ ولي قرآن كريم بين صنعت و خلقت فرق مي‌گذارد، هر چه به خلقت برمي‌گردد را به ذات اقدس الهي اِسناد مي‌دهند و هر چه به صنعت برمي‌گردد اِبايي ندارد از اينكه به بشر اِسناد دهد.

در همان سوره مباركه «واقعه» كه مورد استدلال مرحوم شيخ طوسي(رضوان الله عليه) است ملاحظه فرماييد، فرمود: ﴿أَفَرَأَيْتُم مَّا تَحْرُثُونَ ٭ ءَأَنتُمْ تَزرَعُونَهُ أَمْ نَحْنُ الزَّارِعُونَ آيا هيچ درباره آنچه كشت مي‏كنيد انديشيده‏ ايد؟ آيا شما آن را مي‏رويانيد، يا ما مي‏رويانيم؟﴾؛ صنعت كشاورزي گرچه كلّ آن به عنايت الهي است، اما اين صنعت كه بخواهد يك حبّه يا هسته به ثمر بنشيند، يك كار كشاورزي مي‌خواهد كه براي مهندسان است و صنعت است, يك كار آفرينشي مي‌خواهد كه خلقت است و براي خداست. در اين بخش از سوره مباركه «واقعه»؛ يعني آيه 63 به بعد هر دو را جمع كرد و فرمود: ﴿أَفَرَأَيْتُم مَّا تَحْرُثُونَ﴾ شما حرث مي‌كنيد، كشاورزي داريد؛ يعني شيار مي‌كنيد, آب مي‌دهيد, اين بذرها را از انبار به مزرعه منتقل مي‌كنيد, نشا مي‌كنيد, هر كدام را در سر جاي خودش قرار مي‌دهيد اين درست است، اما آن‌كه مُرده را زنده مي‌كند ما هستيم؛ شما اين بذرها را, اين حبّه‌ها را روي خاك مي‌پاشيد، همين!

شيار كرديد, آب داديد و حبّه‌ها را در دست گرفتيد و روي زمين ريختيد اينها كارهاي صنعت است، اما آن‌كه مرده را زنده مي‌كند ما هستيم، شما «حارث» هستيد نه «زارع»; «حرث (کاشتن)» براي شماست نه «زرع», «زرع» براي ماست، البته «حرث» هم به عنايت و هدايت ماست… شما «حرث» را معيار قرار ندهيد، شما يك كار جامدي انجام داديد و مُرده‌اي را تحويل يك مرده داديد، اما چه كسي اين مرده را زنده مي‌كند؟ ﴿أَفَرَأَيْتُم مَّا تَحْرُثُونَ ٭ ءَأَنتُمْ تَزرَعُونَهُ أَمْ نَحْنُ الزَّارِعُونَ﴾ ماييم كه مرده را زنده مي‌كنيم, ماييم كه حبّه را مي‌شكافيم و بخشي از آن را ريشه, بخشي را جوانه و خوشه يا شاخه قرار مي‌دهيم، اين ما هستيم؛ زمين كه مُرده است و شما هم كه رفتيد گرفتيد خوابيديد يا مُرديد كاري از دست شما ساخته نيست، خبري هم نداريد. پس از كشاورز تا مرز صنعت, كارها ديدني است، اما وقتي از مرز صنعت گذشت و به مرز خلقت رسيد ديگر كار خداست.

و اينها را كه صنعت است به انسان نسبت مي‌دهد، فرمود: ﴿أَفَرَأَيْتُمُ النَّارَ الَّتِي تُورُونَ﴾ شما اين آتش را افروخته مي‌كنيد، اما چه كسي اين درخت را آفريد؟ ﴿أَأَنتُمْ أَنشَأْتُمْ شَجَرَتَهَا أَمْ نَحْنُ الْمُنشِئُونَ﴾، پس بين صنعت و خلقت فرق است. آن‌جا كه سخن از آب‌ميوه است و ربّ است و انواع و اقسام شيريني و حلوا درست كردن از عصاره ميوه‌هاست اينها صنعت است و توحيد ربوبي منافي با اينها نيست اينها هم دليل بر نقض نيست، اما آن خلقت و اصلِ آفرينش، ديگر براي ذات اقدس الهي است.

در جريان پيدايش و پرورش مسائل مالي هم فرمود: ﴿فَابْتَغُوا عِنْدَ اللَّهِ الرِّزْقَ روزى را پيش خدا بجوييد[8] روزي را خدا مي‌رساند اما اين كارها و تلاش و كوشش كردن‌ها و روي كوه رفتن‌ها و روي دوش زمين سوار شدن‌ها اينها كار شماست، البته اينها را هم ما به شما توان داديم, اگر يك لحظه اين فيض الهي قطع شود شما هم مثل سنگ, آنجا جامد هستيد. بنابراين براي اثبات توحيد ربوبي لازم نيست كه ما صنعت را هم مستقيماً به «الله» اِسناد دهيم. …

سيدناالاستاد مي‌فرمايد اگر منظور از اين «ما», «ما» نافيه نبود «ما» موصوله بود و معناي آن اين بود كه آ‌نچه شما با دستتان انجام داديد آن هم كار ماست بايد مي‌فرمود «و ممّا هديناهم»؛[9] بله فرمود, اما همه را يك‌جا كه نمي‌گويد؛ در جاهاي ديگر همين مطلب را فرمود, فرمود: ﴿قَدَّرَ فَهَدَي﴾[10]

سوره ۸۷: الأعلى

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ

به نام خداوند رحمتگرمهربان

سَبِّحِ اسْمَ رَبِّكَ الْأَعْلَى ﴿۱﴾

نام پروردگار بلند مرتبه ات را منزه دار. (۱)

الَّذِي خَلَقَ فَسَوَّى ﴿۲﴾

همان خداوندي كه آفريد و منظم كرد. (۲)

وَالَّذِي قَدَّرَ فَهَدَى ﴿۳﴾

و همان كس كه تقدير كرد و هدايت فرمود. (۳)

…..در بخش‌هاي ديگر فرمود آنچه شما انجام داديد به عنايت و تعليم ماست كه ما اين كارها را به شما ياد داديم كه انجام مي‌دهيد. بنابراين اگر اين «ما» موصوله باشد منافي با توحيد ربوبي نيست.

… قرآن كريم از اِسناد صنعت به بشر, تحاشي(ابا) ندارد، فرمود شما «حرث» داريد, «زرع» براي خداست, شما «ايراء النار» داريد, گيراندن آتش و روشن كردن آتش براي شماست؛ ولي اين درخت را چه كسي آفريده؟! «إمناء» كارِ پدر و مادر است، اما خلقت براي كيست؟ كار پدر در هنگام نكاح بيش از «إمناء» نيست فرمود: ﴿أَفَرَأَيْتُم ما تُمْنُونَ آيا از نطفه‏ اي كه در رحم مي‏ريزيد آگاهيد؟ ٭ءَأَنتُمْ تَخْلُقُونَهُ أَمْ نَحْنُ الْخَالِقُونَ آيا شما آن را خلق مى ‏كنيد يا ما آفريننده‏ ايم﴾.[14]

در بحث‌هاي قبل هم اشاره شد كه ما علمِ غير ديني نخواهيم داشت اگر علم باشد، براي اينكه صنعت در حقيقت مونتاژ خلقت است, يك صنعتگر كار ديگري نمي‌كند، چه در فنّ پزشكي و چه در غير پزشكي; مثلاً در صنعت داروسازي يك داروساز مي‌فهمد كه فلان عضو اين شخص سالم نيست، جستجو مي‌كند راز و رمز دارو را پيدا مي‌كند و مي‌گويد عصارهٴ فلان گياه به تنهايي اين اثر را دارد، فلان امر شيميايي اين اثر را دارد…. اين مجموع را جمع مي‌كند به بيمار مي‌دهد و بيمار خوب مي‌شود. در اين‌جا …چند جزء را فراهم كرده که هر كدام اثر خاصّ خودشان را دارند، اين ديگر كار پزشك نبود.

پزشك تشخيص داد و اين تشخيص براي عقل اوست اين چراغ را خودش روشن نكرده، يك ذرّه بعضي از اين سلول‌ها اگر كم و زياد شود اين يا آلزايمر مي‌گيرد يا مشكلات ديگر دامن‌گير او مي‌شود، بنابراين اين چراغي كه ذات اقدس الهي روشن كرد به وسيله اين چراغ اين پزشك مي‌فهمد، پس دست خودش خالي است.

در صنعت به نحو سالبه كليه هيچ كاري از بشر نيست مگر مونتاژ خلقت, كسي اتومبيل مي‌سازد, يخچال مي‌سازد, تلويزيون مي‌سازد, چندين تكّه را جمع مي‌كند مي‌شود اين وسيله, آن چراغي كه خداي سبحان به او داد كه او بتواند تشخيص دهد آن هم كه عطيّه الهي است و فرمود اين را ما به شما داديم، فرمود: ﴿وَ اللَّهُ أَخْرَجَكُم مِّن بُطُونِ أُمَّهَاتِكُمْ لاَ تَعْلَمُونَ شَيْئاً وَ جَعَلَ لَكُمُ السَّمْعَ وَ الْأَبْصَارَ وَ الْأَفْئِدَةَ لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ و خداوند شما را از شكم مادران خارج نمود در حالي كه هيچ نميدانستيد، اما براي شما گوش و چشم و عقل قرار داد، تا شكر نعمت او را بجا آوريد.﴾[13] چراغ چشم, چراغ گوش, چراغ دل و قلب را ما به شما داديم قدري دير بجنبيد از شما مي‌گيريم. اين انسان چه كاره است؟ حتي راهنمايي اينكه اين چراغ را كدام طرف نگه بدارد و ببيند را هم فرمود ما كرديم ﴿عَلَّمَ الْإِنسَانَ مَا لَمْ يَعْلَمْ﴾. بنابراين ما علم غير ديني نخواهيم داشت؛ يعني بحث در فعل خداست حالا عالِم يا كافر يا مؤمن, قبول و نكول عالِم سهمي ندارد، در بحث‌هاي قبل هم ملاحظه فرموديد اين عبدالكريم ابن‌ابي‌العوجاء زنديق كافر كه به خدا و قيامت و وحي معتقد نيست تا امامت امام صادق(سلام الله عليه) را قبول داشته باشد وقتي آمد محضر حضرت سؤالاتي كرده جواب‌هايي را شنيده همين كه اين جواب‌ها را دارد نقل مي‌كند اين منقول، ديني است ولو ناقل كافر است، چون حرف امام صادق است.

حرف امام, ديني است، فعل امام, ديني است، حالا فعل امام ديني است فعل خدا ديني نيست؟! ما كه در اصول مي‌گوييم بحث در فعل امام ديني است, بحث در قول امام ديني است حالا اگر بحث كرديم در فعل خدا، ما كه در قم و در حوزه بحث مي‌كنيم و در بحث تفسيري مي‌گوييم خدا چنين گفت مي‌شود ديني، اما آن استاد دانشگاه كه مي‌گويد خدا چنين كرد آن ديني نيست؟!

به نظر میرسد منظورآقای جوادی آملی از اینکه علم دینی هست این است که ما با این علوم داریم ناظم شناسی میکنیم, خداشناسی میکنیم.

درباره ﴿وَمَا عَمِلَتْهُ أَيْدِيهِمْ﴾ چهار احتمال بود كه احتمال «ما» موصوله تقريباً تقويت شد؛ لكن بهره‌هايي كه از ميوه‌هاي درخت برده مي‌شود، اگر از درخت انگور و اگر از درخت خرما بهره حلال برده نشود آن «ممّا عملت ايديهم» نيست، آن را ذات اقدس الهي همان‌طوري كه در سوره مباركه «مائده» مقرّر فرمود عمل شيطان مي‌داند؛ در سوره «مائده» آيه نود اين‌چنين گذشت:

سوره ۵: المائدة

يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِنَّمَا الْخَمْرُ وَالْمَيْسِرُ وَالْأَنْصَابُ وَالْأَزْلَامُ رِجْسٌ مِنْ عَمَلِ الشَّيْطَانِ فَاجْتَنِبُوهُ لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ ﴿۹۰﴾

اي كساني كه ايمان آورده‏ ايد شراب و قمار و بتها و ازلام (كه يكنوع بخت آزمائي بوده) پليدند و از عمل شيطانند از آنها دوري كنيد تا رستگار شويد. (۹۰)

شاید نقطه مقابلش همان جنگیدن مومنان در راه خدا و سنگ انداختن پیامبر باشد که خدا آن را به خود نسبت میدهد:

سوره ۸: الأنفال

فَلَمْ تَقْتُلُوهُمْ وَلَكِنَّ اللَّهَ قَتَلَهُمْ وَمَا رَمَيْتَ إِذْ رَمَيْتَ وَلَكِنَّ اللَّهَ رَمَى وَلِيُبْلِيَ الْمُؤْمِنِينَ مِنْهُ بَلَاءً حَسَنًا إِنَّ اللَّهَ سَمِيعٌ عَلِيمٌ ﴿۱۷﴾

اين شما نبوديد كه آنها را كشتيد بلكه خداوند آنها را كشت و اين تو نبودي (اي پيامبر كه خاك و ريگ به صورت آنها) پاشيدي بلكه خدا پاشيد و خدا مي‏خواست مؤ منان را به اين وسيله به خوبي بيازمايد، خداوند شنوا و دانا است. (۱۷)

اگر از ميوه درخت ـ خواه از درخت انگور و خواه از درخت خرما ـ شراب درست شد، اين عمل شيطان است و عمل انسان نيست و اگر خداي سبحان فرمود از ميوه درخت ﴿وَ مَا عَمِلَتْهُ أَيْدِيهِمْ﴾ استفاده كنند و شاكر باشند، معلوم مي‌شود آن بهره‌هايي كه انسان از ميوه درخت، از شيره انگور، از ربّ انگور، از شربت انگور و مانند آن مي‌برد مراد است و اگر حرام بود ﴿مِنْ عَمَلِ الشَّيْطَانِ﴾ است نه ﴿مَا عَمِلَتْهُ أَيْدِيهِمْ﴾.