(20) وَجَاءَ مِنْ أَقْصَي الْمَدِينَةِ رَجُلٌ يَسْعَي قَالَ يَا قَوْمِ اتَّبِعُوا الْمُرْسَلِينَ

(۲۰) مردي (با ايمان) از نقطه دور دست شهر با شتاب فرا رسيد، گفت: اي قوم! از فرستادگان خدا پيروي كنيد.

اين مرد كه غالب مفسران نامش را (حبيب نجار) ذكر كرده اند از كسانى بود كه در برخوردهاى نخستين با رسولان پروردگار به حقانيت دعوت آنها و عمق تعليماتشان پى برد، و مومنى ثابت قدم و مصمم از كار در آمد، هنگامى كه به او خبر رسيد كه در قلب شهر مردم بر اين پيامبران الهى شوريده اند، و شايد قصد شهيد كردن آنها را دارند، سكوت را مجاز ندانست، و چنانكه از كلمه (يسعى) بر مى آيد با سرعت و شتاب خود را به مركز شهر رسانيد و آنچه در توان داشت در دفاع از حق فروگذار نكرد.

تعبير به (رجل) به صورت ناشناخته، شايد اشاره به اين نكته است كه او يك فرد عادى بود، قدرت و شوكتى نداشت، و در مسير خود تك و تنها بود، در عين حال نور و حرارت ايمان آنچنان او را روشن و گرم ساخته بود كه بى اعتنا به پيامدهاى اين دفاع سرسختانه از مبارزان راه توحيد، وارد معركه شد، تا مؤمنان عصر پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) در آغاز اسلام كه عده قليلى بيش نبودند سرمشق بگيرند و بدانند حتى يك نفر مؤمن تنها نيز داراى مسئوليت است و سكوت براى او جائز نيست.

تعبير به (اقصى المدينة) نشان ميدهد كه دعوت اين رسولان به نقاط دور دست شهر نيز كشيده شد، و دلهاى آماده را تحت تاثير خود قرار داده بود. گذشته از اين، نقاط دور دست شهر هميشه مركز مستضعفانى است كه آمادگى بيشتر براى پذيرش حق دارند، به عكس، در قلب شهرها مردم مرفهى زندگى ميكنند كه جذب آنها به سوى حق به سادگى ممكن نيست. (به نظر صحیح نمی باشد مشابه این آیه آیه در سوره قصص آیه ۲۰ هست که دوردست به معنای فقیر نشین و حاشیه شهر نیست بلکه برعکس مركز فرعونيان میباشد)

… در اول كلام قريه آورده بود، و در اين جا از آن به مدينه تعبير كرد، تا بفهماند قريه مذكور بزرگ بوده. و كلمه (سعى ) به معناى سريع راه رفتن است.

نظير اين تعبير در داستان موسى (عليه السلام) و آن مرد قبطى آمده (جالب است که هر دو آیه علاوه بر مشابهت آیه ۲۰ سوره خود میباشند) و فرموده:

سوره ۲۸: القصص

وَجَاءَ رَجُلٌ مِنْ أَقْصَى الْمَدِينَةِ يَسْعَى قَالَ يَا مُوسَى إِنَّ الْمَلَأَ يَأْتَمِرُونَ بِكَ لِيَقْتُلُوكَ فَاخْرُجْ إِنِّي لَكَ مِنَ النَّاصِحِينَ ﴿۲۰﴾

(در اين هنگام) مردي از نقطه دور دست شهر (از مركز فرعونيان) با سرعت آمد و به موسي گفت اي موسي اين جمعيت براي كشتنت به مشورت نشسته‏ اند، فورا (از شهر) خارج شو كه من از خيرخواهان توام. (۲۰)

و اما اينكه اين مرد نامش و نام پدرش چه بوده و چه شغل و حرفه اى داشته؟ مفسرين سخت در آن اختلاف كرده اند، و ما چون اهميتى در گفتگوى از آن نديديم، چون دخالتى در فهم مراد آيه نداشت، لذا از بحث پيرامون آن خوددارى نموديم، چون يقين داريم كه اگر اين جزئيات در فهم مراد آيه كمترين دخالتى مى داشت، خداى سبحان در كلامش بدان اشاره مى كرد، و آن را مهمل نمى گذاشت.

آنچه مورد اهميت است، دقت و تدبر در اين معنا است كه اين شخص چه حظ وافرى از ايمان داشته كه در چنين موقعى به تأييد رسولان الهى (عليهم السلام) برخاسته و ايشان را يارى كرده است، چون از تدبر در كلام خدا كه داستان او را حكايت كرده اين معنا به دست مى آيد كه وى مردى بوده كه خداى سبحان دلش را به نور ايمان روشن كرده، به خدا ايمان آورده و با ايمان خالص او را مى پرستيده، نه به طمع بهشت و نه از ترس آتش، بلكه از اين جهت كه او اهليت پرستش دارد، و به همين جهت از بندگان مُكْرَم خدا شده (بِمَا غَفَرَ لِي رَبِّي وَجَعَلَنِي مِنَ الْمُكْرَمِينَ).

و خداى سبحان در كلامش هيچ كس به جز ملائكه را به صفت مُكْرَم توصيف نكرده، تنها ملائكه مقرب درگاهش و بندگان خالصش ‍را به اين وصف ستوده، و از آن جمله اين مرد است كه با مردم مخاصمه و احتجاج كرده ...

صدا كه در كلّ شهر پيچيد و اينها به افراد گوناگون اين پيام الهي را رساندند در اين فضا از اقصا نقطه شهر كسي آمده که گفتند حبيب نجّار[14] بود خودش بت‌تراش و بت‌فروش بود و گفت بررسي كردم ديدم حرف اينها حق است ….

براي اهميت مطلب اين متعلّق (مِنْ أَقْصَى الْمَدِينَةِ) را قبل از فاعل (رَجُلٌ) ذكر كرده كه دستور تبليغي اينها تا آخرين نقطه شهر رسيده و يك انسان شهادت‌طلبِ مجاهد، پيام پيغمبران را قبول كرده ﴿وَجَاءَ رَجُلٌ مِنْ اقْصَي الْمَدِينَةِ يَسْعَي﴾ با سرعت آمده با سعي و كوشش آمده.

﴿قَالَ يَا قَوْمِ﴾حرف عاطفي زد كه آنها را جذب كند نفرمود «يا ايّها الرجال» يا فلان, فرمود: ﴿يَا قَوْمِ﴾اين خودش يك تعبير عاطفي است همان‌طوري كه انبيا هم تعبير مي‌كردند مي‌گفتند: ﴿يَا قَوْمِ﴾اين يك حرف عاطفي است كه طرف را از آن رقابت تند پايين مي‌آورد. بعد فرمود اينها مُرسَل‌اند. اين كارشناس بود اگر از راه معجزه بود فهميد, غير معجزه بود فهميد, فرمود اينها مرسل‌اند ﴿اتَّبِعُوا الْمُرْسَلِينَ﴾الف و لامش هم الف و لام عهد است.

اين ﴿جَاءَ مِنْ أَقْصَي الْمَدِينَةِ﴾نشان مي‌دهد كه فرستاده‌هاي الهي مقاومت كردند در برابر تكذيب, صحنه را خالي نكردند انطاكيه با اينكه آن وقت يك شهر بزرگي بود جزء بلاد كبيره بود و آنها وسايلي براي نشر معارف خود نداشتند ولي مع‌ذلك صداي آنها را تا دورترين نقطه آن شهر رساندند و خداي سبحان هم افرادي را در دورترين نقطه شهر به اين صدا آشنا كرد اين صدا را پذيرفتند ديدند اين صدا, صداي آشناست. انسان آنچه در كتاب‌ها مي‌خواند يا آنچه از ديگران مي‌شنود اگر اهل دقّت باشد مي‌بيند كه كدام حرف آشناست كدام حرف آشنا نيست.

https://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%A7%D9%86%D8%B7%D8%A7%DA%A9%DB%8C%D9%87_(%D8%B4%D9%87%D8%B1_%D8%A8%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%DB%8C)

قبلاً هم ملاحظه فرموديد كه ذات اقدس الهي انسان را بدون سرمايه خلق نكرده است يك لوح نانوشته‌اي به انسان نداد; بلكه يك كتاب و كتيبه به او داد به نام فطرت و با قلم الهامي خودش اين معارف حقّ و باطل و فجور و تقوا را در آن نوشت ﴿فَأَلْهَمَهَا فُجُورَهَا وَتَقْوَاهَا سپس فجور و تقوا (شر و خير) را به او الهام كرده است[1] پس انسان با يك سرمايه الهي به دنيا مي‌آيد اين سرمايه‌ها با انسان حرف مي‌زنند حرف‌هايي كه ديگران گفتند, نوشته‌هايي كه ديگران دارند انسان با اين نسخه اصل مطابقت مي‌دهد اگر آن حرف‌ها آشنا بود مي‌پذيرد… آنچه را انسان مي‌بيند يا مي‌خواند يا مي‌شنود با آن درون خودش تطبيق مي‌دهد اگر آشنا نبود نمي‌پذيرد و اگر اين صدا, صداي آشنا بود قبول مي‌كند. بارها اين مثال گفته شد شما الان در اين مهدکودک ها ممکن است بيست‌تا كودك مشغول و سرگرم بازي باشند و هياهو بكنند هر كس يكي از اين بچه‌ها را صدا بزند اينها مشغول بازي‌اند و گوش نمي‌دهند اما مادر يكي از اين بچه‌ها وقتي بيايد صدا بزند اين كودك فوراً برمي‌گردد نگاه مي‌كند مي‌بيند اين صدا, صداي آشناست. در درون ما سرمايه الهي هست اين‌طور نيست كه عاريه باشد اگر خداي سبحان با الهام فجور و تقوا در درون انسان اين معارف را نوشت حرفي كه انسان از ديگري شنيد يا كتابي كه از ديگري خواند اگر مطابق با آن ﴿فَأَلْهَمَهَا فُجُورَهَا وَتَقْوَاهَا﴾ باشد مي‌بيند اين حرف, حرف آشناست فوراً برمي‌گردد پاسخ مثبت مي‌دهد حالا چه قدرت داشته باشد چه نداشته باشد.

…ما طبيعتي داريم كه خالي نيست, فطرتي هم داريم كه خالي نيست اين دستگاه گوارش ما هميشه حرفي براي گفتن دارد اين روده‌ها اين معده‌ها نظير تُنگ خالي نيست كه هر چه به آن بدهي قبول بكند تنگ خالي را عسل بدهيد مي‌پذيرد, سم هم بدهيد نگه مي‌دارد اما اين دستگاه گوارش ما حرفي براي گفتن دارد. به حسب ظاهر, خالي است اما اين كودك يك مختصر اگر غذاي سمّي به او برسد فوراً بالا مي‌آورد همه ما همين‌طوريم اگر يك مختصر غذاي مسمومي وارد دستگاه گوارش ما بشود بالا مي‌آوريم يعني اين روده و معده و اينها حرفي براي گفتن دارد مي‌گويد من براي غذاي سالم آماده‌ام اين براي طبيعت ما, فطرت ما هم اين‌چنين است هرگز كودك، گريه بيجا نمي‌كند, هرگز كودك را اگر خلاف تربيت نكنيد دروغ نمي‌گويد او حق دارد نه باطل, صدق دارد نه كذب, خير دارد نه شرّ و حَسَن دارد نه قبيح و حمد و مدح دارد نه ذمّ با اين سرمايه خلق شد; لذا اگر گريه مي‌كند واقعاً درست گريه مي‌كند بالأخره يا جايش را خيس كرده يا جايي درد دارد بدون دليل گريه نمي‌كند تا دروغ يادش ندهند ياد نمي‌گيرد. بنابراين ما يك فطرت داريم كه با سرمايه الهي است…

قريه و مدينه

طولي نكشيد كه اين قريه شده مدينه، البته اينكه حالا ما بگوييم قريه به معني روستاست مدينه به معني شهر است اين‌چنين نيست. قريه بر خود مدينه هم اطلاق مي‌شود. اما اين تقابل كه تفصيلي است قاطع شركت است. اول؛ يعني در آيه سيزده فرمود: ﴿وَاضْرِبْ لَهُم مَّثَلاً أَصْحَابَ الْقَرْيَةِ﴾ مادامي كه مسرفين و مترفين و امثال ذلك هستند اين قريه است، اما وقتي تبليغ اثر كرد از نقطه دوري مردان الهي برخاستند كه تا مرز شهادت حاضر هستند دين خود را ياري كنند همين قريه مي‌شود مدينه، از همين سرزمين به عنوان مدينه ياد شده است كه فرمود: ﴿وَجَاءَ رَجُلٌ مِنْ اقْصَي الْمَدِينَةِ﴾[12]اين ﴿الْمَدِينَةِ﴾الف و لام آن، الف و لام عهد است همان ﴿الْقَرْيَةِ﴾ است كه قبلاً در آيه سيزده ذكر شده، گرچه ممكن است خود مدينه را هم قريه بگويند، چون قريه به معني روستا نيست شهر را هم شامل مي‌شود، اما اين تقابل نشان مي‌دهد که آن‌جا قريه است و اين‌جا مدينه, جايي كه فرهنگ شهادت است و علم است و معنويّت است و معرفت است, جاي تمدّن است و مدنيّت ﴿وَجَاءَ رَجُلٌ مِنْ اقْصَي الْمَدِينَةِ﴾كه تنوين آن هم تنوين تفخيم و تعظيم است اين با سعي و كوشش آمده كه … انبيا و نبيّ عصر خودش را ياري كند با سعي و كوشش آمده كه حرف خودش را مبلّغانه بزند.

در کتب فقهی و اصولی عبارتی هست بدین صورت که : " تفصیل, قاطع شرکت است."

مراد از این تعبیر این است که اگر شارع در موضوعی یا مساله ای تفصیلی را بیان کرد معلوم میشود که این دو موضوع حکمشان یکی نیست زیرا در غیر این صورت تفصیل دادن, امری لغو و بیهوده است.

مثلا اگر فرمود : شراب دو قسم است, شراب سرخ و شراب شفاف، باید حکم این دو شراب با هم فرق کند. و الا اگر حکم هر دو یکی باشد چه ضرورتی دارد که شارع مقدس موضوعات را از هم جدا کند؟ اگر حکم هر دو حلیت است بگوید شراب حلال است و اگر حرمت است بگوید شراب حرام است و وجهی ندارد که بخواهد همه اقسام شراب را جداگانه نام برده و بعد هم در نهایت یک حکم برای همه صادر کند. به همین دلیل است که گفته اند تفصیل, قاطع شرکت است.

برخی از مفسران هیچ فرقی بین این دو واژه قائل نیستند و در مواردی که هر دو برای یک مکان استعمال شده است، آن‌را از باب تفنن در لغات دانسته‌اند و برخی دیگر می‌گویند: هر جا صحبت از هلاکت اقوام یا به نوعی از مظاهر فساد آن‌جا صحبت شده، قریه استعمال شده است.هر جا صحبت از ایمان و رسولان الهی بوده، مدینه استعمال شده است.

در آیات سوره کهف مشابه آیات سوره یس باز میبینیم که قریه تبدیل به مدینه شده است:

سوره ۱۸: الكهف

فَانْطَلَقَا حَتَّى إِذَا أَتَيَا أَهْلَ قَرْيَةٍ اسْتَطْعَمَا أَهْلَهَا فَأَبَوْا أَنْ يُضَيِّفُوهُمَا فَوَجَدَا فِيهَا جِدَارًا يُرِيدُ أَنْ يَنْقَضَّ فَأَقَامَهُ قَالَ لَوْ شِئْتَ لَاتَّخَذْتَ عَلَيْهِ أَجْرًا ﴿۷۷﴾

باز به راه خود ادامه دادند، تا به قريه‏ اي رسيدند، از آنها خواستند كه به آنها غذا دهند، ولي آنها از مهمان كردنشان خودداري نمودند (با اينحال) آنها در آنجا ديواري يافتند كه مي‏خواست فرود آيد، (آن مرد عالم) آنرا برپا داشت، (موسي) گفت (لااقل) مي‏خواستي در مقابل اين كار اجرتي بگيري؟! (۷۷)

وَأَمَّا الْجِدَارُ فَكَانَ لِغُلَامَيْنِ يَتِيمَيْنِ فِي الْمَدِينَةِ وَكَانَ تَحْتَهُ كَنْزٌ لَهُمَا وَكَانَ أَبُوهُمَا صَالِحًا فَأَرَادَ رَبُّكَ أَنْ يَبْلُغَا أَشُدَّهُمَا وَيَسْتَخْرِجَا كَنْزَهُمَا رَحْمَةً مِنْ رَبِّكَ وَمَا فَعَلْتُهُ عَنْ أَمْرِي ذَلِكَ تَأْوِيلُ مَا لَمْ تَسْطِعْ عَلَيْهِ صَبْرًا ﴿۸۲﴾

و اما آن ديوار متعلق به دو نوجوان يتيم در آن شهر بود، و زير آن گنجي متعلق به آنها وجود داشت و پدرشان مرد صالحي بود، پروردگار تو مي‏خواست آنها به حد بلوغ برسند، و گنجشان را استخراج كنند، اين رحمتي از پروردگارت بود، من به دستور خود اين كار را نكردم، و اين بود سر كارهائي كه توانائي شكيبائي در برابر آنها نداشتي! (۸۲)

اما ﴿اقْصَي﴾ گفتند سرّش اين است كه مبادا كسي خيال كند كه اين مرد در همان محدوده رسالتِ اين سه نفر بود و توطئه‌اي در كار است، فرمود نه, توطئه‌اي در كار نبود از دورترين نقطه شهر كسي بلند شده و شهادت‌طلبانه آمده گفته حرف اينها حق است، اين‌طور نيست كه مثلاً از همان كوي و برزنِ اين سه نفر مردی آمده باشد تا كسي احتمال دهد كه توطئه‌اي در كار است، بلکه از دورترين نقطه شهر كسي آمده و اين حرف را زده و گفت: ﴿يَا قَوْمِ اتَّبِعُوا الْمُرْسَلِينَ﴾….

شاید هم بتوان گفت که کلمه اقصی در اینجا بدین معنی است که وقتی انسان برای خدا قیام میکند (مانند پیامبران در این داستان) خداوند از جایی که انسان فکرش را هم نمیکند او را حمایت میکند مثل این ماجرا و ماجرای حضرت موسی که در هر دو مورد این کلمه به کار رفته است.

در اين فضا مانده مؤمنان و وظيفه افراد باايمان، از اقصاي مدينه برخي از افراد مؤمن, ايمان‌آورنده تا مرز شهادت آمدند که هم از انبيا حمايت كردند و هم از گفتار اينها حمايت كردند، گفتار اينها را منتشر كردند و هم در برابر تهديد مستكبران و كافران ايستادند، آنهايي كه گفتند: ﴿لَنَرْجُمَنَّكُمْ وَ لَيَمَسَّنَّكُم مِنَّا عَذَابٌ أَلِيمٌ﴾, تهديدي بود، اينها كه از اقصاي مدينه حركت كردند براي اينكه جلوي اين تهديد را بگيرند, جلوي آن فشار را بگيرند از انبيا حمايت كنند، هم از منطق انبيا و هم از خون انبيا پاسداري كنند قيام كردند و آمدند حرف‌هايشان را زدند، اينها اگر فقط تبليغ محض بود كه ديگر به شهادت نمي‌رسيدند، اينها تنها نيامدند كه به انبيا بگويند ما ايمان آورديم، اينها آمدند جلوي آن ﴿لَنَرْجُمَنَّكُمْ﴾ را بگيرند, جلوي ﴿لَيَمَسَّنَّكُم مِنَّا عَذَابٌ أَلِيمٌ﴾ را بگيرند, جلوي آن تهديد بايستند و مقاومت كنند ولو تا مرز شهادت باشد. اگر اين حرف‌ها صِرف تبليغ بود كه آن‌طور شهادت و كشتار در پی نداشت، چون دارد او را آن‌قدر كوبيدند كه شربت شهادت نوشيد، صِرف تبليغ و صِرف احتجاج علمي و مناظره بود كه او را كاري نداشتند اين مقاومت كرد كه به درجه شهادت رسيد.