ثُمَّ أَغْرَقْنَا الْآخَرِينَ ﴿۸۲﴾

ثُمَّ أَغْرَقْنَا الْآخَرِينَ ﴿۸۲﴾

سپس ديگران (دشمنان او) را غرق كرديم. (۸۲)

كلمه (ثم ) بعديت (سپسي : واپسي) در كلام را مى رساند، نه بعديت در زمان را، و مراد از كلمه (آخرين ديگران ) همان قوم مشرك اويند.

…. جـالب ايـنكه الطاف خود را با نوح ضمن چندين آيه بيان مى كند، اما عذاب آن قوم سركش را در يـك جـمـله كـوتـاه تـوأم بـا تـحـقـير و بى اعتنائى، چرا كه مقام بيان افتخارات و پـيـروزيـهـاى مـؤمـنـان و يـارى خـداونـد نـسـبـت بـه آنـهـا مـقـام تـوضـيح است و مقام بيان حال سركشان مقام بى اعتنائى .

﴿ثُمَّ أَغْرَقْنَا الْآخَرينَ﴾، اين ﴿ثُمَّ﴾ معنايش اين است كه ما اينها را نجات داديم که تراخي در رتبه است و نه در زمان؛ …

مشابه این مطلب در مورد ثم را ما در مورد ترتیب آفرینش آسمان و زمین هم داشتیم

https://qurannotes.blogfa.com/category/62

در بین آیاتی که بیانگر ترتیب آفرینش آسمان و زمین است دو دسته آیات وجود دارد:

دسته اول :

آیاتی که آفرینش آسمان را پس از آفرینش زمین می‌دانند و آن را با «ثم» به زمین عطف کرده‌اند:

سوره ۲: البقرة

هُوَ الَّذِي خَلَقَ لَكُمْ مَا فِي الْأَرْضِ جَمِيعًا ثُمَّ اسْتَوَى إِلَى السَّمَاءِ فَسَوَّاهُنَّ سَبْعَ سَمَاوَاتٍ وَهُوَ بِكُلِّ شَيْءٍ عَلِيمٌ ﴿۲۹﴾

او خدائي است كه همه آنچه (از نعمتها) در زمين وجود دارد، براي شما آفريده سپس به آسمان پرداخت، و آنها را به صورت هفت آسمان مرتب نمود و او به هر چيز آگاه است. (۲۹)

سوره ۴۱: فصلت

http://www.parsquran.com/data/show.php?sura=41&ayat=9&user=far&lang=far&tran=2

دسته دوم ـ آیاتی که آفرینش آسمان را مقدم می‌دانند. در آیات ۲۷ـ۳۲ سوره نازعات کلمه «بعد» ترتیب آفرینش زمین و آسمان را نشان می‌دهد:

http://www.parsquran.com/data/show.php?sura=79&ayat=%DB%B2%DB%B7&user=far&lang=far&tran=2

علامه طباطبایی … ایشان واژه «ثم» در آیات سوره فصلت را ظاهر در بعدیّتِ در ذکر و خبر می‌دانند، نه بعدیت در زمان.

برخی دیگر با بررسی آیات، به این نتیجه رسیده‌اند که این آیات هیچ‌گونه ترتیبی را در مورد خلقت آسمان و زمین بیان نمی‌کند و کاربرد واژه‌های «و»، «ثمّ» و «بعد»، هنگام بیان آفرینش آسمان و زمین فقط برای ارتباط کلام و جمله‌هاست نه برای بیان ترتیب در آفرینش آن‌ها(۸)

إِنَّهُ مِنْ عِبَادِنَا الْمُؤْمِنِينَ ﴿۸۱﴾

إِنَّهُ مِنْ عِبَادِنَا الْمُؤْمِنِينَ ﴿۸۱﴾

چرا كه او از بندگان با ايمان ما بود. (۸۱)

در حـقـيقت مقام عبوديت و بندگى، و همچنين ايمان توأم با احسان و نيكوكارى كه در دو آيه اخير آمده، دليل اصلى لطف خداوند نسبت به نوح و نجاتش از اندوه بزرگ و سلام و درود الهـى بـر او بـود كـه اگـر ايـن بـرنـامـه از نـاحـيـه ديـگـران نـيـز تـعـقـيـب شـود مـشـمـول هـمـان رحـمـت و لطـفـنـد كـه نـوح بـود چرا كه معيارهاى الطاف پروردگار تخلف ناپذير است و جنبه شخصى و خصوصى ندارد.

ايـن جـمـله نـيـكـوكـارى نـوح (عـليـه السلام) را كـه از جـمـله قـبـلى اسـتـفـاده مـى شـد تـعـليـل مـى كـند كه چگونه نوح از نيكوكاران بود، مى فرمايد: براى اينكه از بندگان مومن ما بود. آرى نوح (عليه السلام) خداى عزّو جلّ را به حقيقت بندگى، بندگى كرد. او غـيـر از آنـچه خدا مى خواست نمى خواست، و غير از آنچه خدا دستو ر داده بود نمى كرد…

… فرمود: ﴿إِنَّهُ مِنْ عِبادِنَا الْمُؤْمِنينَ﴾ منشأ احسانِ او, عبادت مؤمنانهٴ او بود، … ﴿إِنَّا كَذلِكَ نَجْزِي الْمُحْسِنينَ﴾ يك دليل, ﴿إِنَّهُ مِنْ عِبادِنَا الْمُؤْمِنينَ﴾ اين دليل ديگر که اين مي‌تواند هم صغراي آن كبرا باشد و هم براي خودش كبراي ديگر باشد؛ اگر ﴿إِنَّهُ مِنْ عِبادِنَا الْمُؤْمِنينَ﴾ بود و هر مؤمني هم جزء «محسِن» است، پس اين مي‌تواند صغراي آن كبرا باشد و اگر گذشته از اينكه صغراي آن كبرا بود خودش مستقيماً كبراي ديگر بود، نتيجه‌اش اين است كه ﴿إِنَّهُ مِنْ عِبادِنَا الْمُؤْمِنينَ﴾ و ما «عباد» مؤمنين را پاداش ويژه مي‌دهيم، پس به نوح(سلام الله عليه) پاداش ويژه داديم؛ اين دو تعليل گاهي مي‌تواند جمعاً يك قياس را تشكيل دهد و گاهي مي‌تواند دو قياس را تشكيل بدهد؛ اگر ﴿إِنَّا كَذلِكَ نَجْزِي الْمُحْسِنينَ﴾ صغراي آن مَطوی[28] باشد اين يك قياس جداست ﴿إِنَّهُ مِنْ عِبادِنَا الْمُؤْمِنينَ﴾ كبراي ديگر است و يك قياس جداست يا نه, ﴿إِنَّهُ مِنْ عِبادِنَا الْمُؤْمِنينَ﴾ هم مي‌تواند صغراي قياس اول باشد و هم مي‌تواند صغراي قياس دوم؛ منتها در قياس اول صغرا مَطوي است قبل از اين ﴿إِنَّهُ﴾ و در قياس دوم كبرا مَطوي است؛

در متن گفته می‌شود گاهی یکی از این دو مقدمه (کبرا یا صغرا) مَطوی است، یعنی در آیه به‌صورت آشکار نیامده ولی از معنا فهمیده می‌شود.

مثلاً ممکن است خدا فقط بگوید «او از مؤمنان بود»، و ما خودمان می‌فهمیم که چون «خدا مؤمنان را پاداش می‌دهد»، پس نتیجه همان درود و پاداش است.

إِنَّا كَذَلِكَ نَجْزِي الْمُحْسِنِينَ ﴿۸۰﴾

إِنَّا كَذَلِكَ نَجْزِي الْمُحْسِنِينَ ﴿۸۰﴾

ما اينگونه نيكوكاران را پاداش مي‏دهيم. (۸۰)

اين جمله منتى را كه خدا بر نوح (عليه السلام) نهاده و كـرامـتـى كه به وى كرده را تعليل مى كند. ( از آن جمله اينكه ندايش را اجابت نمود و او و اهلش را از كرب عـظـيم نجات داد و ذريه اش را در قرون بعد باقى نگهداشت و آثارش را در قرون بعد از خـودش حـفـظ كـرد و درودى كـه تـا روز قـيـامـت از نـاحـيـه فرد فرد بشر صالح به وى فرستاده)

و اگـر پـاداش او را بـه پـاداش مـحـسـنـيـن و نـيـكـوكاران تشبيه كرده اين تشبيه تنها در اصـل پـاداش اسـت نـه در خـصوصيات مى خواهد بفرمايد: همانطور كه به همه نيكوكاران پـاداش مـى دهـيم به نوح نيز پاداش داديم و نمى خواهد بفرمايد: به همه نيكوكاران همين پاداش را كه به نوح داديم مى دهيم ؛ و اين خود واضح است.

https://tanzil.net/#search/quran/%D9%83%D9%8E%D8%B0%D9%8E%D9%84%D9%90%D9%83%D9%8E%20%D9%86%D9%8E%D8%AC%D9%92%D8%B2%D9%90%D9%8A%20%D8%A7%D9%84%D9%92%D9%85%D9%8F%D8%AD%D9%92%D8%B3%D9%90%D9%86%D9%90%D9%8A%D9%86%D9%8E

آن‌گاه اين مطلب را برهاني مي‌كند، در همه جهان‌ها چرا درود خدا بر نوح باشد؟ براي اينكه ما «محسنين» را پاداش مي‌دهيم، اين كبراي مسئله است؛ يعني او جزء «محسنين» بود و ما هم «محسنين» را پاداش مي‌دهيم; لذا به او پاداش داديم که اين تعليل به كبراي قياس است.

در منطق قدیم (منطق ارسطویی)، «قیاس» نوعی استدلال است که از دو مقدمه تشکیل می‌شود و با ترکیب آن‌ها، نتیجه‌ای منطقی به دست می‌آید.
هر قیاس سه جزء اصلی دارد: کبری، صغری و حدّ وسط.

برای مثال:

کبری (مقدمهٔ کلی): هر انسانی فانی است.
صغری (مقدمهٔ جزئی): زید انسان است.
نتیجه: پس زید فانی است.

در این قیاس، «انسان» حدّ وسط است؛ یعنی مفهومی که در هر دو مقدمه تکرار می‌شود و نقش پیونددهندهٔ آن‌ها را دارد، اما در نتیجه ذکر نمی‌شود.

کبرای مسئله یعنی مقدمه‌ی کلی، قانونی عمومی که همیشه صادق است.
مثل: «ما نیکوکاران را پاداش می‌دهیم.»

صغرای مسئله یعنی مقدمه‌ی جزئی، مورد خاصی که مشمول آن قانون است.
مثل: «نوح از نیکوکاران است.»

و نتیجه می‌شود:
«پس ما نوح را پاداش دادیم.»

سَلَامٌ عَلَى نُوحٍ فِي الْعَالَمِينَ ﴿۷۹﴾

سَلَامٌ عَلَى نُوحٍ فِي الْعَالَمِينَ ﴿۷۹﴾

سلام باد بر نوح در ميان جهانيان. (۷۹)

چـه افـتـخـارى از اين برتر و بالاتر كه خداوند بر او سلام مى فرستد، سلامى كه در مـيان جهان و جهانيان باقى مى ماند، و تا دامنه قيامت گسترده مى شود…

جالب اينكه كمتر سلامى در قرآن به این گستردگى و وسعت درباره كسى ديده مى شود، بخصوص اينكه العالمين (به مقتضاى اينكه جمع است و توأم با الف و لام ) آنچنان معنى وسيعى دارد كه نه تنها همه انسانها، بلكه عوالم فرشتگان و ملكوتيان را نيز ممكن است در بر گيرد.

" سَلامٌ عَلی‌ نُوحٍ فِي الْعالَمِينَ" مراد از" عالمين" همه عالم است، برای اينكه كلمه" عالمين" در آيه با الف و لام آمده، و از نظر ادبيات, كلمه جمع اگر با الف و لام بيايد عموميت را افاده می‌كند و ظاهرا مراد از" عالمين" همه عوالم بشری و امت‌ها و جماعت‌های بشری تا روز قيامت باشد.

…آن جناب اولين كسی است كه در بين بشر به دعوت توحيد و مبارزه عليه شرك و آثار شرك كه همان اعمال زشت است قيام نمود، و در اين راه شديدترين رنج‌ها و محنت‌ها را تحمل كرد، آنهم نه يك سال و دو سال بلكه نزديك به هزار سال، آنهم نه با كمك كسی، بلكه خودش به تنهايی.

‏پس آن جناب به تنهايی در هر خير و صلاحی كه در بشريت تا روز قيامت رخ بدهد سهيم و شريك است. و در كلام خدای تعالی چنين سلامی به احدی داده نشده كه اين قدر وسيع باشد.

‏بعضی از مفسرين‌ گفته‌اند: مراد از" عالمين" عوالم ملائكه و جن و انس است.

—----

دانشمندان معتقدند بت پرستى از زمان حضرت نوح پيامبر(عليه السلام) آغاز شد. آيات «قرآن مجيد» نيز همين مطلب را تأييد مى كند. به اين آيات توجّه فرماييد:

سوره ۷۱: نوح

وَمَكَرُوا مَكْرًا كُبَّارًا ﴿۲۲﴾

و (اين رهبران گمراه) مكر عظيمي به كار بردند. (۲۲)

وَقَالُوا لَا تَذَرُنَّ آلِهَتَكُمْ وَلَا تَذَرُنَّ وَدًّا وَلَا سُوَاعًا وَلَا يَغُوثَ وَيَعُوقَ وَنَسْرًا ﴿۲۳﴾

و گفتند: دست از خدايان و بتهاي خود بر نداريد، مخصوصا بتهاي «ود» و «سواع» و «يغوث» و «يعوق» و «نسر» را رها نكنيد! (۲۳)

وَقَدْ أَضَلُّوا كَثِيرًا وَلَا تَزِدِ الظَّالِمِينَ إِلَّا ضَلَالًا ﴿۲۴﴾

و آنها گروه بسياري را گمراه كردند. خداوندا! ظالمان را جز ضلالت ميفزا! (۲۴)

مفسّران معتقدند(2) «مكر بزرگ رهبران مخالف حضرت نوح(عليه السلام) ابداع آيين بت پرستى بود. آنها به بهانه يادبود پيامبران گذشته و صالحان از فرزندان حضرت آدم، مجسّمه هايى ساختند، و به تدريج مسئله يادبود پيامبران پيشين از ياد رفت، و مردم به پرستش بتها پرداختند. در ميان بتها پنج بت، كه در آيات بالا نام آنها آمده، بسيار مهم بود. در جريان طوفانِ نوح(ع) همه اين بتها زير خاك دفن شدند. سپس شياطين يا شيطان صفت ها اين پنج بت را از زير آوارها درآورده و در ميان قبايلِ عرب تقسيم كردند، و آيين بت پرستى در ميان عربِ جاهلى رواج پيدا كرد. و پيامبران براى مبارزه با اين آئين خرافى مبعوث شدند.

مباني-قرآني-نهضت-حسيني-عليه-السلام-/-جلسه-سوم:

… طولي نكشيد كه اين دخيل‌ بستنهاي ضريحهاي امامزاده جاي او را گرفته شما به هر كسي بگويد اين دخيل بستن براي چيست، چه كسي گفته دخيل ببند، چه كسي گفته ثواب دارد، توسل به ائمه(عليهم السلام)، دعاي توسل، توسل به قرآن، شفاعت خواستن از اينها، اينها دستورات ديني است اما اين كُهنه را به اين ضريح بستن مدرك قرآني دارد، مدرك روايي دارد، كسي گوش نمي‌كند.

اين عَلَم و اين آهن سرد را كه مي‌بينيد عده زياي بلند مي‌كنند هر چه شما فرياد بزنيد كسي گوش نمي‌كند، چه كسي گفته اين كار را بكنيد، كدام آيه است، كدام روايت است، به چه دليل اين كار را مي‌كنيم، همان آثار جاهلي را رنگ مذهب دادند و به خورد عده‌اي, هر چه شما مي‌خواهيد مبارزه كنيد مي‌بينيد مقدورتان نيست.

… ديني كه در آن دخيل است، ديني كه در آن عَلَم است، … آن دين عامل پويايي نيست… وقتي دين بخوابد چگونه مي‌تواند عامل پويايي و بيداري مردم بشود ….

… ​​اين سرمايه است، خب اين سرمايه عظيم را آدم بيايد با آن كم‌رفتاري كند، بي‌مهري كند، در حسينيه‌ها شركت نكند، يا خداي ناكرده عزاداري را با چيزهاي سبك مخلوط كند، يا عزاداري را به آن معناي عظيمش متوجه نباشد كه حسين‌بن‌علي چه كسي بود، براي چه بود، اين آمده دين را بيدار كرده اينها دين را خواباندند اين دين وقتي بيدار بشود، خب يك عده را بيدار مي‌كند ديني كه در آن عَلم هست اين كسي را بيدار نمي‌كند، ديني كه در آن دخيل هست كه كسي را بيدار نمي‌كند…

—---

… وجود مبارك نوح در اثر اينكه نُه قرن و نيم تلاش كرده است و «شيخ الأنبياء» است و سيره و سنّت او صبر و استقامت و پايداري بود، از تمام جهانيان درود خدا بر او، براي اينكه همه اين بركات از نوح(سلام الله عليه) است…

در جريان تسليم برای حضرت ابراهيم، براي حضرت موسي, براي حضرت هارون چنين هست: ﴿سَلامٌ عَلي‌ مُوسي‌ وَ هَارُونَ﴾,[23] ﴿سَلامٌ عَلي‌ إِبْراهيمَ﴾ و مانند اينها هست، اما در هيچ جا اين پسوند را ندارد كه ﴿فِي الْعالَمينَ﴾،اين درود و تحيّت جهاني مخصوص وجود مبارك نوح است، براي اينكه او يك تلاش بی عديل (مثل . مانند) جهاني كرده است ﴿سَلامٌ عَلي‌ نُوحٍ فِي الْعالَمينَ﴾،ـ هر كس ـ بعدي‌ها كه مي‌آيند در كنار سفره حضرت نوح نشسته هستند. اگر از فرزندان او انبيا و اوليا برخاستند اين ﴿سَلامٌ عَلي‌ نُوحٍ فِي الْعالَمينَ﴾معناي شفاف خوبي خواهد داشت و اگر هم انبيا همه از فرزندان حضرت نوح نبودند باز تلاش و كوشش مستمر نُه قرن و نيم او مي‌تواند الگويي براي تمام انبيا باشد.

وَتَرَكْنَا عَلَيْهِ فِي الْآخِرِينَ ﴿۷۸﴾

وَتَرَكْنَا عَلَيْهِ فِي الْآخِرِينَ ﴿۷۸﴾

و در ميان آيندگان او را بر جاى گذاشتيم (۷۸)

… ذكر خير و ثناء جميل و نام نيك برای نوح در ميان امتهای بعد قرار داديم" (وَ تَرَكْنا عَلَيْهِ فِي الْآخِرِينَ‌).

‏از او به عنوان يك پيامبر مقاوم و شجاع و صبور و دلسوز و مهربان ياد می‌كنند…

‏تاريخ او, اسطوره مقاومت و ايستادگی است، و برنامه او الهام بخش برای همه رهروان راه حق در برابر كارشكنيهای سخت دشمنان و نابخرديهای آنها.

مراد از كلمه "ترك" باقی گذاشتن است … و اين جمله را بعد از ذكر ابراهيم (ع) (و سایر پیامبران دیگر) نيز در همين سوره آورده…

… در سوره شعراء به جای اين عبارت فرموده:" وَ اجْعَلْ لِي لِسانَ صِدْقٍ فِي الْآخِرِينَ و براي من در ميان امتهاي آينده زبان صدق (و ذكر خير) قرار ده." و ما در آن سوره از اين عبارت چنين استفاده كرديم كه مراد از" لسان صدق" اين است كه خداوند بعد از ابراهيم كسی را مبعوث كند كه دعوت ابراهيم (ع) را در بشر دنبال نموده و مردم را به سوی كيش او كه همان دين توحيد است بخواند. از اينجا اين معنا تاييد می‌شود كه: مراد از" باقی گذاشتن" نيز همين است كه خدای تعالی دعوت نوح را به سوی توحيد بعد از او هم در بشر زنده نگه داشته و در هر عصری بعد از عصر ديگر تا روز قيامت اثر مجاهدتهای آن جناب را در راه خدا باقی و محفوظ داشته است.

https://www.namasha.com/v/gtcm9IK2/%D9%85%D9%86%D8%B8%D9%88%D8%B1_%D8%A7%D8%B2_%D9%84%D8%B3%D8%A7%D9%86_%D8%B5%D8%AF%D9%82_%D8%AF%D8%B1_%D8%A2%DB%8C%D9%87_50_%D8%B3%D9%88%D8%B1%D9%87_%D9%85%D8%B1%DB%8C%D9%85_%DA%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA%D8%9F___%D8%B5%D8%B1%D8%A7%D8%B7_%D9%85%D8%B3%D8%AA%D9%82%DB%8C%D9%85_24

5’:06”- 9’:03”

… اينكه فرمود: ﴿وَ تَرَكْنا عَلَيْهِ فِي الْآخِرينَ﴾؛ یعنی ما وجود مبارك نوح را يك چهره ماندگار قرار داديم «تَرَكهُ»؛ يعني «أبقاهُ»، اينكه وجود مبارك پيغمبر(صلّي الله عليه و آله و سلّم) فرمود: «إِنِّي تَارِكٌ فِيكُمُ الثَّقَلَيْنِ»؛[19]يعني «اُبقي», بعد از خودم اينها رو باقي مي‌گذارم. اينكه مي‌گويند «ما ترك» ميّت اين است؛ يعني آنچه بعد از رحلت او مانده است. ﴿وَ تَرَكْنا عَلَيْهِ فِي الْآخِرينَ﴾؛ يعني در اقوام و ملل آينده ما حضرت نوح را نگه داشتيم، او «بقيةالله» است. اينكه در حديث شريف ثقلين آمده است که «إِنِّي تَارِكٌ فِيكُمُ الثَّقَلَيْنِ»، اين ثقلين «بَقيّةُ الرَّسول» است, قرآن «بَقيّةُ الرَّسول» است و خود عترت «بَقيّةُ الرَّسول» است...

…حضرت كه فرمود: «إِنِّي تَارِكٌ فِيكُمُ الثَّقَلَيْنِ» اين دو «ثقل»؛ يعني دو وزنه وزين ميراث من هستند، ذات اقدس الهي هم درباره نوح فرمود او ميراث من است؛ …و من اين ميراث را براي هميشه در جوامع بشر نگه داشتم ﴿وَ تَرَكْنا عَلَيْهِ فِي الْآخِرينَ﴾

https://www.aparat.com/v/t47554v

وَجَعَلْنَا ذُرِّيَّتَهُ هُمُ الْبَاقِينَ ﴿۷۷﴾

وَجَعَلْنَا ذُرِّيَّتَهُ هُمُ الْبَاقِينَ ﴿۷۷﴾

و فرزندانش را بازماندگان (روي زمين) قرار داديم. (۷۷)

سپس مى افزايد: ما فرزندان نوح را بازماندگان (روى زمين ) قرار داديم (و جعلنا ذريته هم الباقين).

آيـا بـه راسـتـى تـمام انسانهائى كه اكنون روى زمين زندگى مى كنند از فرزندان نوح هـسـتـنـد؟ و آيـه فوق همين را مى گويد؟ و يا گروه عظيمى از انبياء و اولياء و صلحاء از دودمـان او بـاقـى ماندند هر چند همه مردم از دودمان او نيستند؟ …

جـمـعـى از بـزرگـان مـفـسـريـن از جـمـله و جـعـلنـا ذريـته هم الباقين (ما فرزندان نوح را بـازمـانـدگـان در زمـيـن قـرار داديـم ) چـنـيـن اسـتـفـاده كـرده انـد كـه تـمـام نسل بشر بعد از نوح از دودمان او به وجود آمدند و هم اكنون همه از فرزندان نوحند.

ايـن سـخن را بسيارى از مورخان نقل كرده اند كه از نوح سه فرزند باقى ماند به نام : سـام و حـام و يافِث و تـمام نژادهاى امروز كره زمين به آنها منتهى مى شوند، نژاد عرب و فـارس و روم را نـژاد سـامـى مـى دانند، و نژاد ترك و گروهى ديگر را از اولاد يافِث، و نژاد سودان و سِند و هند و نوبه و حبشه و قبط و بربر را از اولاد حام مى شمرند.

بـحـث در ايـن مساءله نيست كه اين نژاد از كدامين فرزند نوح است چرا كه در اين مساءله در ميان مورخان و مفسران تعبيرهاى مختلفى ديده مى شود، بحث در اين است كه آيا همه نژادهاى انسانى به اين سه بازمى گردد؟

در ايـنـجـا ايـن سـؤال پـيش مى آيد كه مگر مؤمنان ديگرى با نوح در كشتى سوار نشدند سـرنـوشـت آنـهـا چـه شـد؟ آيـا آنها همگى از دنيا رفتند بى آنكه فرزندى از آنها باقى بـمـانـد؟ و يـا اگر فرزندانى داشتند فرزند دختر بود كه با اولاد نوح ازدواج كردند؟ اين مساءله از نظر تاريخى چندان روشن نيست، بلكه از بعضى روايات پاره اى اشارات در آيات قرآن ممكن است استفاده كرد كه از آنها نيز فرزندانى در روى زمين مانده، و اقوامى از اولاد آنها هستند.

در حـديـثـى كـه در تـفـسير على بن ابراهيم از امام باقر (عليه السلام) در توضيح آيه فـوق نـقـل شـده چـنـيـن مـى خـوانـيـم : الحـق و النبوة و الكتاب و الايمان فى عقبه ، و ليس كـل مـن فـى الارض مـن بـنـى آدم مـن ولد نـوح (عـليـه السـلام ) قـال الله عـزوجـل فـى كـتـابـه احـمـل فـيـهـا مـن كـل زوجـيـن اثـنـيـن و اهـلك الا مـن سبق عليه القـول مـنـهـم و مـن آمـن و مـا آمـن مـعـه الا قـليـل ، و قـال الله عـز و جل ايضا: ذرية من حملنا مع نوح :

مـنـظـور خـداونـد از ايـن آيـه (و جـعـلنـا ذريته هم الباقين) اين است كه حق و نبوت و كتاب آسـمـانـى و ايمان در دودمان نوح باقي ماند، ولى تمام كسانى كه از فرزندان آدم در روى زمـيـن زنـدگـى مـى كـنـنـد از اولاد نـوح نـيـسـتـنـد، چـرا كـه خـداونـد متعال در كتابش مى گويد: ما به نوح دستور داديم كه از هر جفتى از حيوانات يك زوج بر كشتى سوار كن، و همچنين اهل خانواده ات را، مگر آنها كه قبلا وعده هلاكشان داده شده (اشاره به همسر نوح و يكى از فرزندانش ) و همچنين مؤ منان را، جز گروه اندكى به نوح ايمان نـيـاوردند - و نيز (خطاب به بنى اسرائيل كرده مى گويد:) اى فرزندان كسانى كه با نوح بر كشتى سوار كرديم .

سوره ۱۱: هود

حَتَّى إِذَا جَاءَ أَمْرُنَا وَفَارَ التَّنُّورُ قُلْنَا احْمِلْ فِيهَا مِنْ كُلٍّ زَوْجَيْنِ اثْنَيْنِ وَأَهْلَكَ إِلَّا مَنْ سَبَقَ عَلَيْهِ الْقَوْلُ وَمَنْ آمَنَ وَمَا آمَنَ مَعَهُ إِلَّا قَلِيلٌ ﴿۴۰﴾

(اين وضع همچنان ادامه يافت) تا فرمان ما فرا رسيد و تنور جوشيدن گرفت، (به نوح) گفتيم از هر جفتي از حيوانات (نر و ماده) يك زوج در آن (كشتي) حمل كن، همچنين خاندانت را مگر آنها كه قبلا وعده هلاك آنان داده شده (همسر نوح و يكي از فرزندانش) و همچنين مؤ منان را، اما جز عده كمي به او ايمان نياوردند (۴۰)

سوره ۱۷: الإسراء

وَآتَيْنَا مُوسَى الْكِتَابَ وَجَعَلْنَاهُ هُدًى لِبَنِي إِسْرَائِيلَ أَلَّا تَتَّخِذُوا مِنْ دُونِي وَكِيلًا ﴿۲﴾

ما به موسي كتاب آسماني داديم و آنرا وسيله هدايت بني اسرائيل نموديم (و گفتيم) غير ما را تكيه گاه خود قرار ندهيد. (۲)

ذُرِّيَّةَ مَنْ حَمَلْنَا مَعَ نُوحٍ إِنَّهُ كَانَ عَبْدًا شَكُورًا ﴿۳﴾

اي فرزندان كساني كه با نوح (بر كشتي) سوار كرديم، او بنده شكرگزاري بود. (۳)

و بـه ايـن تـرتـيـب آنـچـه دربـاره منتهى شدن تمام نژادهاى روى زمين به فرزندان نوح مشهور است ثابت نيست.

اينكه فرمود: ﴿وَ جَعَلْنا ذُرِّيَّتَهُ هُمُ الْباقينَ﴾ در بعضي از روايات كه در تفسير شريف كنزالدقائق[15] ملاحظه فرموديد که از وجود مبارك امام باقر(سلام الله عليه) رسيده است، اينكه فرمود: ﴿وَ جَعَلْنا ذُرِّيَّتَهُ هُمُ الْباقينَ﴾؛ يعني انبيا و اوليايي كه بعدها آمدند اينها از ذريّه حضرت نوح(سلام الله عليه) هستند … و اما در برخي از تعبيرهاي تفسيري كه ظاهرش هم همين است، اين است كه ما بعد از جريان طوفان, فقط ذريّه او را باقي گذاشتيم و بقيه مُردند که اين دو مطلب است: يكي اينكه فقط ذريّه او سوار كشتي شدند يا اينکه تنها ذريّه او سوار كشتي نشدند، ديگران هم سوار كشتي شدند؛ ولي ديگران بعد از جريان طوفان نسلشان منقرض شد، تنها كسي كه نسل او مانده است وجود مبارك نوح(سلام الله عليه) بود….

… در سوره مباركه «هود» و مانند آن كه جريان حضرت نوح مقداري مبسوطاً گذشت، آن‌جا اين بحث به ميان آمد و سيدناالاستاد(رضوان الله عليه) بحث مبسوطي درباره جهاني بودن طوفان نوح بيان كردند.[15] عده‌اي از كارشناسان و زمين‌شناسان مي‌گويند بالأخره شواهدي هست كه طوفانی عالمي در زمين بود، چون ما در همه جاي زمين آثار زير آب رفتن همه اين كوه‌ها يا دشت‌ها يا تپه ماهورها را مي‌بينيم،

اين نشان مي‌دهد كه اينها يك وقت زير آب بودند؛ اما حالا آن آب اصلي كه كلّ زمين را فرا گرفته بود، آن بود يا طوفان نوح بود؟ اين خيلي روشن نمي‌كند، مگر كارشناسي علمي خيلي دقيق باشد كه مثلاً تاريخ را روشن كند كه در عصر نوح(سلام الله عليه) اينها زير آب رفتند. به هر تقدير بايد ثابت شود كه آيا طوفان عالمي بود يا نه؟ بر فرض عالمي نبود و در خصوص همين منطقه خاورميانه بود, در غير خاورميانه؛ يعني خاوردور, باختردور كسي زندگي مي‌كرد يا نمي‌كرد؟ اگر در خاوردور و باختردور كسي زندگي مي‌كرد و طوفان در خاورميانه بود اين ﴿وَ جَعَلْنا ذُرِّيَّتَهُ هُمُ الْباقينَ﴾ بايد برگردد به مسئله نبوّت انبيا؛ يعني تنها گروهي كه به نبوّت و امامت رسيدند اينها فرزندان حضرت نوح‌ هستند و معناي آن اين نيست كه نسل بشر از فرزندان ذريّه‌ حضرت نوح است. بنابراين بايد ثابت شود طوفان عالمي بود, يك; بر فرض عالمي نبود در خاورميانه تمام قسمت ها را فرا گرفت, دو; و كسي در روي زمين نبود مگر اينكه گرفتار طوفان شده, سه.

----

… ﴿وَ جَعَلْنا ذُرِّيَّتَهُ هُمُ الْباقينَ﴾… اگر منظور اين است كه مسئله وحي و نبوّت در ذريّه حضرت نوح بود، اين منافات ندارد كه جهان بعد از طوفان به وسيله ذريّه نوح يا به وسيله ساير سرنشينان اداره شده باشد. در سوره مباركه «حديد» آيه 26 مي‌فرمايد ما از ذريّه نوح و ابراهيم(سلام الله عليهما) نبوّت را قرار داديم:

سوره ۵۷: الحديد

وَلَقَدْ أَرْسَلْنَا نُوحًا وَإِبْرَاهِيمَ وَجَعَلْنَا فِي ذُرِّيَّتِهِمَا النُّبُوَّةَ وَالْكِتَابَ فَمِنْهُمْ مُهْتَدٍ وَكَثِيرٌ مِنْهُمْ فَاسِقُونَ ﴿۲۶﴾

ما نوح و ابراهيم را فرستاديم و در دودمان آنها نبوت و كتاب قرار داديم بعضي از آنها هدايت يافته‏ اند، و بسياري از آنها گنهكارند. (۲۶)

اگر منظور ﴿وَ جَعَلْنا ذُرِّيَّتَهُ هُمُ الْباقينَ﴾؛ يعني در مسئله وحي و نبوّت معيار باشد كه با آيه سوره مباركه «حديد» و امثال «حديد» موافق است، پس منافات ندارد كه سرنشينان كشتي غير از اعضای خانواده حضرت نوح, كسي ديگر باشد.

…اگر ما بچه‌ها را هم به پدر, هم به مادر اِسناد بدهيم، نمي‌شود گفت تنها كسي كه ماند ذريّه حضرت نوح بود، براي اينكه اين افراد, ذريّه ديگران هم بودند؛ اما اگر ما افرادي را فقط به پدرانشان اسناد بدهيم و پدران اينها فرزندان حضرت نوح بودند، اين‌جا صحيح است كه ما بگوييم ذريّه نوح فقط روي زمين ماندند؛ اين مربوط به آن دو مشرب است كه ذريّه يعني چه؟ آيا به پدر و مادر هر دو منتسب‌ هستند يا فقط به پدر؟

به هر حال اين روايتي كه در بحث ديروز از وجود مبارك امام باقر(سلام الله عليه) خوانده شد، اين تا حدودي مي‌تواند تأييد كند كه منظور بقاي در مسئله وحي و نبوّت و امثال ذلك است.[17]

https://www.aparat.com/v/w90869w

در سوره مباركه «مريم» آيه 58 آن هم تأييد مي‌كند كه بخشي از اينها مربوط به ذريّه حضرت نوح است. آيه 58 اين است:
سوره ۱۹: مريم

أُولَئِكَ الَّذِينَ أَنْعَمَ اللَّهُ عَلَيْهِمْ مِنَ النَّبِيِّينَ مِنْ ذُرِّيَّةِ آدَمَ وَمِمَّنْ حَمَلْنَا مَعَ نُوحٍ وَمِنْ ذُرِّيَّةِ إِبْرَاهِيمَ وَإِسْرَائِيلَ وَمِمَّنْ هَدَيْنَا وَاجْتَبَيْنَا إِذَا تُتْلَى عَلَيْهِمْ آيَاتُ الرَّحْمَنِ خَرُّوا سُجَّدًا وَبُكِيًّا ﴿۵۸﴾

اینان کسانی از پیامبران بودند که خدا به آنان نعمت داد، از نسل آدم و از نسل کسانی که با نوح در کشتی سوار کردیم و از نسل ابراهیم و اسرائیل و از کسانی که آنان را هدایت کردیم و برگزیدیم؛ هنگامی که آیات [خدایِ] رحمان بر آنان خوانده می شد، به خاك مي‏افتادند و سجده مي‏كردند، در حالي كه گريان بودند.

اگر اين انبيايي كه هستند همه اينها ذريّه نوح باشند، اين تعبير با آن هماهنگ نيست، براي اينكه فرمود: ﴿أُولئِكَ الَّذينَ أَنْعَمَ اللَّهُ عَلَيْهِمْ مِنَ النَّبِيِّينَ﴾ اين «نبيين» از ذريّه آدم‌ هستند؟ درست است، ﴿وَ مِمَّنْ حَمَلْنا مَعَ نُوحٍ﴾هم هستند؛ يعني از ذريّه آنها هم هستند ﴿وَ مِنْ ذُرِّيَّةِ إِبْراهيمَ وَ إِسْرائيلَ﴾؛ يعني بعد از جريان حضرت نوح وقتي حضرت ابراهيم(سلام الله عليه) مبعوث شد، از آن به بعد هر پيامبري كه مبعوث مي‌شد از ذريّه حضرت ابراهيم بود؛ همه اين انبيا و بعد از حضرت ابراهيم جزء انبياي ابراهيمي هستند، اما درباره حضرت نوح نفرمود «و من ذريّة آدم و نوح»، بلكه فرمود: ﴿مِنْ ذُرِّيَّةِ آدَمَ وَ مِمَّنْ حَمَلْنا مَعَ نُوحٍ ﴾. بنابراين اثبات اينكه هيچ پيامبري بعد از حضرت نوح نيست الاّ ذريّه حضرت نوح بود، اين با روايت بايد اثبات شود.

وَنَجَّيْنَاهُ وَأَهْلَهُ مِنَ الْكَرْبِ الْعَظِيمِ ﴿۷۶﴾

وَنَجَّيْنَاهُ وَأَهْلَهُ مِنَ الْكَرْبِ الْعَظِيمِ ﴿۷۶﴾

و او و خاندانش را از اندوه بزرگ رهائي بخشيديم. (۷۶)

كلمه (كرب) - به طورى كه راغب گفته - به معناى اندوه شديد است. و مراد از آن در ايـنـجـا هـمـان طـوفـان و يـا آزار قـوم نـوح اسـت. و مـراد از (اهل) نوح، اهل بيت او و گروندگان به او از قوم خودش است، همچنان كه درباره آنان در سـوره هـود فـرمـوده:

سوره ۱۱: هود

حَتَّى إِذَا جَاءَ أَمْرُنَا وَفَارَ التَّنُّورُ قُلْنَا احْمِلْ فِيهَا مِنْ كُلٍّ زَوْجَيْنِ اثْنَيْنِ وَأَهْلَكَ إِلَّا مَنْ سَبَقَ عَلَيْهِ الْقَوْلُ وَمَنْ آمَنَ وَمَا آمَنَ مَعَهُ إِلَّا قَلِيلٌ ﴿۴۰﴾

(اين وضع همچنان ادامه يافت) تا فرمان ما فرا رسيد و تنور جوشيدن گرفت، (به نوح) گفتيم از هر جفتي از حيوانات (نر و ماده) يك زوج در آن (كشتي) حمل كن، همچنين خاندانت را مگر آنها كه قبلا وعده هلاك آنان داده شده (همسر نوح و يكي از فرزندانش) و همچنين مؤ منان را، اما جز عده كمي به او ايمان نياوردند (۴۰)

و كـلمـه (اهـل) هـمـان طور كه بر همسر مرد و فرزندانش اطلاق مى شود، بر همه خواص آدمى نيز اطلاق مى شود.

به نظر حرف ایشان درست نیست چون در همین آیه سوره هود میبینیم که بین اهل و افراد با ایمان تفاوت قائل شده است.

البته در قرآن تعبیر اهل با اصطلاح عامه متفاوت است.

سوره ۱۱: هود

قَالَ يَا نُوحُ إِنَّهُ لَيْسَ مِنْ أَهْلِكَ إِنَّهُ عَمَلٌ غَيْرُ صَالِحٍ فَلَا تَسْأَلْنِ مَا لَيْسَ لَكَ بِهِ عِلْمٌ إِنِّي أَعِظُكَ أَنْ تَكُونَ مِنَ الْجَاهِلِينَ ﴿۴۶﴾

فرمود اى نوح او در حقيقت از كسان تو نيست او [داراى] كردارى ناشايسته است پس چيزى را كه بدان علم ندارى از من مخواه من به تو اندرز مى‏ دهم كه مبادا از نادانان باشى (۴۶)

------

اين اندوه بزرگ كدام اندوه بوده است كه نوح را سخت رنج مى داده؟

مـمـكـن اسـت اشـاره بـه سـخريه هاى قوم كافر و مغرور، و آزارهاى زبانى آنها و هتاكى و توهين نسبت به او و پيروانش باشد، و يا اشاره به تكذيبهاى پى درپى اين قوم لجوج .

گاه مى گفتند:وَمَا نَرَاكَ اتَّبَعَكَ إِلَّا الَّذِينَ هُمْ أَرَاذِلُنَا

سوره ۱۱: هود

فَقَالَ الْمَلَأُ الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْ قَوْمِهِ مَا نَرَاكَ إِلَّا بَشَرًا مِثْلَنَا وَمَا نَرَاكَ اتَّبَعَكَ إِلَّا الَّذِينَ هُمْ أَرَاذِلُنَا بَادِيَ الرَّأْيِ وَمَا نَرَى لَكُمْ عَلَيْنَا مِنْ فَضْلٍ بَلْ نَظُنُّكُمْ كَاذِبِينَ ﴿۲۷﴾

اشراف كافر قومش (در پاسخ) گفتند ما تو را جز بشري همچون خودمان نمي‏بينيم، و كساني را كه از تو پيروي كرده‏ اند جز گروهي اراذل ساده لوح نمي‏يابيم، و فضيلتي براي شما نسبت به خود مشاهده نمي‏كنيم بلكه شما را دروغگو تصور مي‏كنيم. (۲۷)

و گـاه مـى گـفـتـنـد:

سوره ۱۱: هود

قَالُوا يَا نُوحُ قَدْ جَادَلْتَنَا فَأَكْثَرْتَ جِدَالَنَا فَأْتِنَا بِمَا تَعِدُنَا إِنْ كُنْتَ مِنَ الصَّادِقِينَ ﴿۳۲﴾

گفتند اي نوح: با ما جر و بحث كردي، و زياد سخن گفتي (بس است) اكنون اگر راست مي‏گويي آنچه را بما وعده می ‏دهي (از عذاب الهي) بياور! (۳۲)

و گاه چنانكه قرآن مى گويد:

سوره ۱۱: هود

وَيَصْنَعُ الْفُلْكَ وَكُلَّمَا مَرَّ عَلَيْهِ مَلَأٌ مِنْ قَوْمِهِ سَخِرُوا مِنْهُ قَالَ إِنْ تَسْخَرُوا مِنَّا فَإِنَّا نَسْخَرُ مِنْكُمْ كَمَا تَسْخَرُونَ ﴿۳۸﴾

او مشغول ساختن كشتي بود و هر زمان گروهي از اشراف قومش بر او مي‏گذشتند او را مسخره مي‏كردند، (ولي نوح) گفت اگر ما را مسخره مي‏كنيد ما نيز شما را همینگونه مسخره خواهيم كرد (۳۸)

آن قدر نوح اين پيامبر پر حوصله را ناراحت كردند و اسائه ادب نمودند و نسبت جنون به او دادند كه عرض كرد: رَبِّ انْصُرْنِي بِمَا كَذَّبُونِ : پروردگارا! در مقابل تكذيب آنها مرا يارى كن (مؤمنون - 26).

بـه هـر حـال مجموعه اى از اين حوادث ناگوار و زخم زبانهاى شديد قلب پاك او را سخت مـى فـشـرد، تـا ايـنـكـه طـوفـان فـرا رسـيـد، و خـداونـد او را از چنگال اين قوم ستمگر، و آن كرب عظيم و اندوه بزرگ رهائى بخشيد.

بـعـضـى از مـفـسران احتمال داده اند كه منظور از كرب عظيم همان طوفان بوده است كه جز نوح و يارانش از آن نجات نيافتند، ولى اين معنى بعيد به نظر مى رسد.

هم او و هم اهل او را از دشواري سخت نجات داديم؛ هم از قوم تبهكار نجاتشان داديم و هم از طوفان مُهلك نجاتشان داديم که اختصاصي به «احدهما» ندارد و هر دو را شامل مي‌شود؛ ما آنها را از دست قومشان نجات داديم و آنها را از هلاكت هم نجات داديم.

-------

از بعضي از آيات برمي‌آيد كه سرنشينان كشتي, حضرت نوح بود و اهل نوح بود به استثناي فرزندش و افرادي كه به آنها ايمان آوردند، البته اين قيد چهارم هم هست كه افرادي كه به حضرت نوح ايمان آوردند گروه اندكي بودند، چون گروه اندك بودند در همين سوره مباركه «صافات» كه محلّ بحث است از آنها نامي نبرده است. در آيه 76 سوره «صافات» فرمود: ﴿وَ نَجَّيْناهُ وَ أَهْلَهُ مِنَ الْكَرْبِ الْعَظيمِ﴾ديگر «و من آمن» در آن نيست، با اينكه در جريان حضرت نوح(سلام الله عليه) چند گروه بودند كه نجات پيدا كردند…

آيه چهل سوره مباركه «هود» اين است كه ﴿حَتَّي إِذا جاءَ أَمْرُنا وَ فارَ التَّنُّورُ تا فرمان ما فرا رسيد و تنور جوشيدن گرفت﴾.

سوره ۱۱: هود

حَتَّى إِذَا جَاءَ أَمْرُنَا وَفَارَ التَّنُّورُ قُلْنَا احْمِلْ فِيهَا مِنْ كُلٍّ زَوْجَيْنِ اثْنَيْنِ وَأَهْلَكَ إِلَّا مَنْ سَبَقَ عَلَيْهِ الْقَوْلُ وَمَنْ آمَنَ وَمَا آمَنَ مَعَهُ إِلَّا قَلِيلٌ ﴿۴۰﴾

(اين وضع همچنان ادامه يافت) تا فرمان ما فرا رسيد و تنور جوشيدن گرفت، (به نوح) گفتيم از هر جفتي از حيوانات (نر و ماده) يك زوج در آن (كشتي) حمل كن، همچنين خاندانت را مگر آنها كه قبلا وعده هلاك آنان داده شده (همسر نوح و يكي از فرزندانش) و همچنين مؤ منان را، اما جز عده كمي به او ايمان نياوردند (۴۰)

اين عذاب الهي در سوره مباركه «هود» مشخص شد، فرمود ما وقتي بخواهيم عذاب را نازل كنيم همه جا مي‌شود …آب … در تنوري كه جاي آتش است توقع آب نيست؛ … وقتي اراده الهي تعلّق گرفته …، ما از همين تنور آب در مي‌آوريم ﴿وَ فارَ التَّنُّورُ﴾ تا معلوم شود تمام جهان تحت تدبير ديگري اداره مي‌شود. و این نشان دهنده شدت عذاب هم بوده است.

برعکس آن را هم داریم که دریاها برافروخته شود:

سوره 81: التكوير

وَإِذَا الْبِحَارُ سُجِّرَتْ ﴿۶﴾

و هنگامی که دریاها مشتعل و برافروخته گردند.

که باز این هم نشان دهنده شدت حادثه است.

در آيه چهل سوره «هود» فرمود: ﴿حَتَّي إِذا جاءَ أَمْرُنا وَ فارَ التَّنُّورُ قُلْنَا احْمِلْ فيها مِنْ كُلٍّ﴾؛ يعني در «سفينه» ﴿زَوْجَيْنِ اثْنَيْنِ﴾، براي اينكه نسل اين حيوانات منقرض نشود,... ﴿وَ أَهْلَكَ﴾ خانواده ات, …در بين خانواده آن پسرت مستثناست ﴿إِلاَّ مَنْ سَبَقَ عَلَيْهِ الْقَوْلُ﴾ اين مستثناست … ﴿وَ مَنْ آمَنَ﴾ .. مؤمنين را هم با خود ببر؛ معلوم مي‌شود كه سرنشينان كشتي، غير از خانواده حضرت نوح(سلام الله عليه) يك عده ديگري هم بودند كه به آن حضرت ايمان آورده بودند، پس ﴿وَ مَنْ آمَنَ﴾ در برابر اهل است. در آيه محلّ بحث سوره «صافات» فرمود: ﴿فَنَجَّيْناهُ وَ أَهْلَهُ﴾ که ديگر ﴿مَنْ آمَنَ﴾ را ذكر نكرده است که شايد به يكي از اين دو نكته باشد: نكته اول آن است كه آن ﴿مَنْ آمَنَ﴾ جزء اهل نوح حساب مي‌شوند، به دليل اينكه منظور از اهل, اهل ايماني و معنوي است؛ اگر فرزند او اهل او نيست ﴿إِنَّهُ لَيْسَ مِنْ أَهْلِكَ﴾[16]مؤمنان به او اهل او حساب مي‌شوند، براي اينكه معيار, معنويت و دين است؛ اگر معيار معنويت و دين است، براساس اين معيار فرزندش كه مسلمان نبود از اهل او نيست، پس ساير مؤمنين به حضرت نوح اهل او حساب مي‌شوند؛

شاید مثل سَلْمَانُ مِنَّا أَهْلَ الْبَيْتِ باشد

آیات قرآن در بعضی جاها به صورت بسیط مطلبی را بیان میکند بعضی جاها هم به صورت مختصر مثل :

سوره 57, آیه 20

اعْلَمُوا أَنَّمَا الْحَيَاةُ الدُّنْيَا لَعِبٌ وَلَهْوٌ وَزِينَةٌ وَتَفَاخُرٌ بَيْنَكُمْ وَتَكَاثُرٌ فِي الْأَمْوَالِ وَالْأَوْلَادِ كَمَثَلِ غَيْثٍ أَعْجَبَ الْكُفَّارَ نَبَاتُهُ ثُمَّ يَهِيجُ فَتَرَاهُ مُصْفَرًّا ثُمَّ يَكُونُ حُطَامًا وَفِي الْآخِرَةِ عَذَابٌ شَدِيدٌ وَمَغْفِرَةٌ مِنَ اللَّهِ وَرِضْوَانٌ وَمَا الْحَيَاةُ الدُّنْيَا إِلَّا مَتَاعُ الْغُرُورِ

سوره 6, آیه 32

وَمَا الْحَيَاةُ الدُّنْيَا إِلَّا لَعِبٌ وَلَهْوٌ وَلَلدَّارُ الْآخِرَةُ خَيْرٌ لِلَّذِينَ يَتَّقُونَ أَفَلَا تَعْقِلُونَ

یا در آیه امانت (۷۲ سوره احزاب) با اینکه کوه ها جزو زمین حساب میشوند ولی باز به صورت مجزا آن را بیان میکند .

اين يك نكته كه در سوره «صافات» نفرمود «نجيناه و اهله و من آمن».

نكته دوم اينكه در همان آيه چهل سوره مباركه «هود» دارد ﴿وَ مَنْ آمَنَ﴾،بعد فرمود: ﴿وَ ما آمَنَ مَعَهُ إِلاَّ قَليلٌ﴾؛چند نفري به حضرت نوح ايمان آوردند، چون اينها اندك بودند نام اينها را ذكر نكرده و به همان ذكر اهل اكتفا كرده. طبق اين دو نكته، در آيه محلّ بحث سوره «صافات» نفرمود «نجيناه و اهله و من آمن معه».

شاید هم بتوانیم بگوییم اینجا نجات نجات از طوفان نیست و نجات از آزار و اذیت قومش میباشد و قید کرب عظیم فقط مختص خاندان نوح بود. یعنی مؤمنان دیگر به اندازه خاندان نوح تحت فشار نبودند.

 إِنَّا عَرَضْنَا الْأَمَانَةَ عَلَي السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ وَالْجِبَالِ فَأَبَيْنَ ... (۷۲)

إِنَّا عَرَضْنَا الْأَمَانَةَ عَلَي السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ وَالْجِبَالِ فَأَبَيْنَ أَن يَحْمِلْنَهَا وَأَشْفَقْنَ مِنْهَا وَحَمَلَهَا الْإِنسَانُ إِنَّهُ كَانَ ظَلُوماً جَهُولاً

ما امانت را بر آسمانها و زمين و كوهها عرضه داشتيم آنها از حمل آن ابا كردند و از آن هراس داشتند، اما انسان آنرا بر دوش كشيد!، او بسيار ظالم و جاهل بود (قدر اين مقام عظيم را نشناخت و به خود ستم كرد). (۷۲)

- این امانت قبل از حبوط انسان به زمین بوده یا بعد از آن؟

- اساسا موجودات خاصه آسمان و زمین و کوه ها می توانند در برابر خواست و امر خدا استنکاف کنند و بعد از این که خداوند امانت را به آنها عرضه کرد، بگویند ما امانت را قبول نمی کنیم.

- آیا خداوند بیش از توان آسمان و زمین و کوه ها به آنها تکلیف داده بود؟ و این با حکمت خداوند سازگاری دارد؟

- چرا از بین همه موجودات تنها انسان، آسمان ، زمین و کوه ها انتخاب شده اند؟

- الف و لامی که در ابتدای سماوات و ارض و جبال آمده الف و لام جنس است؟ اگر این چنین است مگر جبال و انسان جزو زمین نیستند؟

- این که چرا خداوند این بار را به ملائک عرضه نکرد؟

- با وجود این که جن اختیار دارد چرا اسمی از جن به میان نیامده؟

- آیا آسمان و زمینی که خداوند نام برده اند همین آسمان و زمین است و یا آسمان و زمین دیگری مد نظر است؟

- چرا جبال و سماوات جمع آمده ولی ارض مفرد ‌مگر ما ارضین نداریم؟ سبحان رب السموات السبع و رب الارضین السبع و ما فیهن و مابین هن و رب العرش العظیم .

https://qurannotes.blogfa.com/post/572
https://qurannotes.blogfa.com/post/573
https://qurannotes.blogfa.com/post/574
https://qurannotes.blogfa.com/post/575

معرفت - ملاصدرا 10

https://www.youtube.com/watch?v=N2O4In6KUOA&t=209s&ab_channel=mehdis128

2’:40” - 30’:12”

حرکت جوهری


https://qurannotes.blogfa.com/category/65

https://www.namasha.com/v/8N9brbnp/%D8%A7%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%AA%DB%8C_%DA%A9%D9%87_%D8%A2%D8%B3%D9%85%D8%A7%D9%86_%D9%87%D8%A7_%D9%88_%D8%B2%D9%85%DB%8C%D9%86_%D8%AA%D8%AD%D9%85%D9%84_%D9%86%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%86%D8%AF_%D8%A7%D9%85%D8%A7_%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%86_%D9%BE%D8%B0%DB%8C%D8%B1%D9%81%D8%AA_%DA%86%D9%87_%D8%A8%D9%88%D8%AF%D8%9F_%D8%B3%D9%88%D8%B1%D9%87_%D8%A7%D8%AD%D8%B2%D8%A7%D8%A8_%D8%A2%DB%8C%D9%87_72

https://www.aparat.com/v/mepA5

https://www.youtube.com/watch?v=-0llmmgiMOA

تفاوت معنایی واژگان یکسان در قرآن

سوره ۲: البقرة

وَإِذَا سَأَلَكَ عِبَادِي عَنِّي فَإِنِّي قَرِيبٌ أُجِيبُ دَعْوَةَ الدَّاعِ إِذَا دَعَانِ فَلْيَسْتَجِيبُوا لِي وَلْيُؤْمِنُوا بِي لَعَلَّهُمْ يَرْشُدُونَ ﴿۱۸۶﴾

و هنگامي كه بندگان من از تو درباره من سوال كنند بگو) من نزديكم! دعاي دعا كننده را به هنگامي كه مرا مي‏خواند پاسخ مي‏گويم، پس آنها بايد دعوت مرا بپذيرند و به من ايمان بياورند تا راه يابند (و به مقصد برسند). (۱۸۶)

«عِباد» در قرآن دو کاربرد دارد:

۱) بندگان خاص و مؤمن

سوره ۳: آل عمران

http://www.parsquran.com/data/show.php?sura=3&ayat=14&user=far&lang=far&tran=2

قُلْ أَؤُنَبِّئُكُمْ بِخَيْرٍ مِنْ ذَلِكُمْ لِلَّذِينَ اتَّقَوْا عِنْدَ رَبِّهِمْ جَنَّاتٌ تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهَارُ خَالِدِينَ فِيهَا وَأَزْوَاجٌ مُطَهَّرَةٌ وَرِضْوَانٌ مِنَ اللَّهِ وَاللَّهُ بَصِيرٌ بِالْعِبَادِ ﴿۱۵﴾

بگو: آيا شما را از چيزي آگاه كنم كه از اين (سرمايه‏ هاي مادي)، بهتر است ؟ براي كساني كه پرهيزكاري پيشه كرده‏ اند، در نزد پروردگارشان (در جهان ديگر)، باغهايي است كه نهرها از پاي درختانش مي‏گذرد، هميشه در آن خواهند بود، و همسراني پاكيزه، و خشنودي خداوند (نصيب آنهاست). و خدا به (امور) بندگان، بيناست. (۱۵)

الَّذِينَ يَقُولُونَ رَبَّنَا إِنَّنَا آمَنَّا فَاغْفِرْ لَنَا ذُنُوبَنَا وَقِنَا عَذَابَ النَّارِ ﴿۱۶﴾

همان كساني كه مي‏گويند: پروردگارا! ما ايمان آورده‏ ايم، پس گناهان ما را بيامرز، و ما را از عذاب آتش، نگاهدار! (۱۶)

الصَّابِرِينَ وَالصَّادِقِينَ وَالْقَانِتِينَ وَالْمُنْفِقِينَ وَالْمُسْتَغْفِرِينَ بِالْأَسْحَارِ ﴿۱۷﴾

آنها كه (در برابر مشكلات، و در مسير اطاعت و ترك گناه،) استقامت مي‏ورزند، راستگو هستند، (در برابر خدا) خضوع، و (در راه او) انفاق مي‏كنند، و در سحرگاهان، استغفار مي‏نمايند. (۱۷)

۲) همهٔ بندگان (عموم مردم)

سوره ۳۶: يس

يَا حَسْرَةً عَلَى الْعِبَادِ مَا يَأْتِيهِمْ مِنْ رَسُولٍ إِلَّا كَانُوا بِهِ يَسْتَهْزِئُونَ ﴿۳۰﴾

افسوس بر اين بندگان كه هيچ پيامبري براي هدايت آنها نيامد مگر اينكه او را استهزاء مي‏كردند. (۳۰)

سوره ۵: المائدة

إِنْ تُعَذِّبْهُمْ فَإِنَّهُمْ عِبَادُكَ وَإِنْ تَغْفِرْ لَهُمْ فَإِنَّكَ أَنْتَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ ﴿۱۱۸﴾

اگر عذابشان كنى آنان بندگان تواند و اگر بر ايشان ببخشايى تو خود توانا و حكيمى (۱۱۸)

سوره ۱۷: الإسراء

وَكَمْ أَهْلَكْنَا مِنَ الْقُرُونِ مِنْ بَعْدِ نُوحٍ وَكَفَى بِرَبِّكَ بِذُنُوبِ عِبَادِهِ خَبِيرًا بَصِيرًا ﴿۱۷﴾

چه بسيار مردمي كه در قرون بعد از نوح زندگي مي‏كردند (و طبق همين سنت) آنها را هلاك كرديم، و كافي است كه پروردگارت از گناهان بندگانش آگاه و نسبت بر آن بيناست. (۱۷)

سوره ۲۹: العنكبوت

اللَّهُ يَبْسُطُ الرِّزْقَ لِمَنْ يَشَاءُ مِنْ عِبَادِهِ وَيَقْدِرُ لَهُ إِنَّ اللَّهَ بِكُلِّ شَيْءٍ عَلِيمٌ ﴿۶۲﴾

خداوند روزي را براي هر كس از بندگانش بخواهد گسترده مي‏كند، و براي هر كس مي‏خواهد محدود مي‏سازد، خداوند به همه چيز داناست. (۶۲)

سوره ۳۴: سبأ

يَعْمَلُونَ لَهُ مَا يَشَاءُ مِنْ مَحَارِيبَ وَتَمَاثِيلَ وَجِفَانٍ كَالْجَوَابِ وَقُدُورٍ رَاسِيَاتٍ اعْمَلُوا آلَ دَاوُودَ شُكْرًا وَقَلِيلٌ مِنْ عِبَادِيَ الشَّكُورُ ﴿۱۳﴾

آنها هر چه سليمان ميخواست برايش درست ميكردند، معبدها، تمثالها، ظروف بزرگ غذا همانند حوضها! و ديگهاي ثابت (كه از بزرگي قابل حمل و نقل نبود، و به آنها گفتيم:) اي آل داود شكر (اينهمه نعمت را) بجا آوريد، اما عده كمي از بندگان من شكرگذارند! (۱۳)

امام خمینی (ظلوم و جهول )::

https://qurannotes.blogfa.com/post/574

تفاوت عرش عظيم آیات ۲۳ و ۲۶

http://www.parsquran.com/data/show.php?sura=27&ayat=23&user=far&lang=far&tran=2

تفاوت ضالین آیات ۲۰ و ۸۶ سوره شعرا

http://www.parsquran.com/data/show.php?lang=far&sura=26&ayat=0&user=far&tran=2

وَلَقَدْ نَادَانَا نُوحٌ فَلَنِعْمَ الْمُجِيبُونَ ﴿۷۵﴾

وَلَقَدْ نَادَانَا نُوحٌ فَلَنِعْمَ الْمُجِيبُونَ ﴿۷۵﴾

نوح ما را ندا كرد (و ما دعاي او را اجابت كرديم)، و چه خوب اجابت كننده‏ اي هستيم. (۷۵)

و - به طورى كه از سياق استفاده مى شود - منظور از نداى نوح همان نفرينى است كه بـه قـوم خـود كرد و به درگاه پروردگار خويش ‍ براى هلاكت آنان استغاثه نمود، همان نـفـريـنى كه در آيه (وَقَالَ نُوحٌ رَبِّ لَا تَذَرْ عَلَى الْأَرْضِ مِنَ الْكَافِرِينَ دَيَّارًا «نوح» گفت: پروردگارا! روي زمين احدي از كافران را زنده مگذار.) و نيز آيه (فَدَعَا رَبَّهُ أَنِّي مَغْلُوبٌ فَانْتَصِرْ او به درگاه پروردگار عرضه داشت: من مغلوب (اين قوم طغيانگر) شده‏ ام، انتقام مرا از آنها بگير) حكايت شده است.

…دعاها و نداهاي نوح(سلام الله عليه) يك مقدار طلب مغفرت بود,

http://www.parsquran.com/data/show.php?sura=71&ayat=26&user=far&lang=far&tran=2

-----

سوره ۷۱: نوح

رَبِّ اغْفِرْ لِي وَلِوَالِدَيَّ وَلِمَنْ دَخَلَ بَيْتِيَ مُؤْمِنًا وَلِلْمُؤْمِنِينَ وَالْمُؤْمِنَاتِ وَلَا تَزِدِ الظَّالِمِينَ إِلَّا تَبَارًا ﴿۲۸﴾

پروردگارا! مرا بيامرز، و همچنين پدر و مادرم، و تمام كساني را كه با ايمان وارد خانه من شدند، و جميع مردان و زنان باايمان را، و ظالمان را جز هلاكت ميفزا! (۲۸)

اينكه وجود مبارك حضرت نوح عرض كرد خدايا ﴿رَبِّ اغْفِرْ لي‌ وَ لِوالِدَيَّ وَ لِمَنْ دَخَلَ بَيْتِيَ مُؤْمِناً﴾[20] منظور بيت ولايت است تا ظهور حضرت هر كس وارد حوزه ايمان شود مشمول دعاي حضرت نوح است، براي اينكه داخل در بيت ولايت او شد چه اينكه مشمول ادعيه ائمه ديگر هم است.

در جمله رب اغفرلى و لوالدى و لمن دخل بيتى مؤ منا (پروردگارا مرا ببخش و پدر و مادرم را و هر كس در خانه من مؤ من وارد شود در معنى بيت گفتگو است ، و روى هم رفته چهار معنى براى آن ذكر شده بعضى آن را بـه مـعـنـى خـانـه شـخـصـى ، و بـعضى مسجد، و بعضى كشتى نوح ، و بعضى آئين و شـريـعـت او دانـسـتـه انـد، در حـديـثى از امام صادق (عليه السلام ) مى خوانيم كه فرمود: (مـنـظور از بيت در اينجا ولايت است ، هر كس وارد ولايت گردد در خانه انبيا وارد شده است ) مَنْ دَخَلَ فِي الْوِلَايَةِ دَخَلَ فِي بَيْتِ الْأَنْبِيَاءِ عَلَيْهِمُ السَّلَامُ.

-----

يك مقدار طلب نصرت بود, يك مقدار درخواست هلاكت بود، براي قومي كه 950 سال حضرت دعوتشان كرد و اينها اجابت نكردند؛ لذا گاهي به اين صورت درمي‌آيد كه من ﴿دَعَوْتُ قَوْمي‌ لَيْلاً وَ نَهاراً﴾؛[14]ولي در اينها اثر نكرده؛

http://www.parsquran.com/data/show.php?sura=71&ayat=5&user=far&lang=far&tran=2

ذکر استغفار

اغلب ما ذکر استغفار را ذکری برای آمرزش گناهان و توبه کردن می دانیم و هنگامی که با کوله باری از گناهان در مقابل خداوند ستارالعیوب قرار می گیریم، برای آمرزش گناهان خویش این ذکر را به کار می بریم.

اما ذکر استغفار تنها برای آمرزش گناهان نیست بلکه این ذکر آثار و فواید مادی و معنوی زیادی دارد و با توسل به ذکر اَستَغفِرُاللهَ می توانیم به تمام حاجات دنیوی و اخروی خود دست یابیم.

آثار و فوائد ذکر استغفار

افزایش رزق و روزی

گرفتاری های اقتصادی و فقر و تنگ دستی یکی از عقوبت های گناه برای مؤمن در دنیا است. پس گفتن ذکر استغفار و عذرخواهی از خداوند به خاطر گناهان موجب از بین رفتن فقر و بیچارگی، افزایش رزق و روزی، برکت در مال و ثروت، بهره مندی از نعمت های پروردگار و گشوده شدن گره های کور اقتصادی می گردد.

همیشه می‌پنداشتم، گرفتاری‌ها مرا از خدا دور کرده‌اند؛ اکنون دریافته‌ام، دوری‌ام از خدا، ریشه‌ی همه‌ی گرفتاری‌هاست.

فَقُلْتُ اسْتَغْفِرُوا رَبَّكُمْ إِنَّهُ كَانَ غَفَّارًا ﴿۱۰﴾ يُرْسِلِ السَّمَاءَ عَلَيْكُمْ مِدْرَارًا ﴿۱۱﴾ وَيُمْدِدْكُمْ بِأَمْوَالٍ وَبَنِينَ وَيَجْعَلْ لَكُمْ جَنَّاتٍ وَيَجْعَلْ لَكُمْ أَنْهَارًا ﴿۱۲﴾ از پروردگار خود آمرزش بخواهید که او بسیار آمرزنده است؛ تا باران های مفید و پر برکت را از آسمان بر شما پیوسته دارد و شما را با مال بسیار و فرزندان متعدّد یاری رساند و باغ های خرّم و نهرهای جاری به شما عطا فرماید. (نوح، 10- 12)

در بیان امام صادق (علیه السلام) با استناد به آیات 10- 12 نوح می فرمایند:

الإمامُ الصّادقُ عليه السلام : إذا استَبطَأتَ الرِّزقَ فَأكثِرْ مِن الاستِغفارِ فإنّ اللّه َ عزّ و جلّ قالَ في كتابِهِ: « استَغفِرُوا رَبَّكُم إِنّهُ كانَ غَفّارا * يُرْسِلِ السَّماءَ علَيكُم مِدْرارا * و يُمْدِدْكُم بأَمْوالٍ و بَنِينَ » [4] يعني فِي الدنيا «و يَجْعَلْ لَكُم جَنّاتٍ» [5] يعني في الآخِرَةِ .

«هنگامی که رسیدنِ روزی ات را همراهِ سختی و کندی دیدی، زیاد استغفار کن، چرا که خداوند عزّوجلّ در کتابش می فرماید:از پروردگارتان، طلبِ مغفرت نمایید که او بسیار آمرزنده است تا از آسمان پیوسته بر شما بباراند و با اموال و فرزندان فراوان یاری تان رساند (یعنی در دنیا) و باغ های خرّم و نهرهای جاری عطایتان فرماید (یعنی در آخرت)» (بحار الانوار، ج78، ص201، روایت 29)

نگاهی به خواص ذکر استغفار از نظر پیامبر و امامان

رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم) می فرمایند: مَنْ أَکْثَرَ الإِسْتِغْفارَ جَعَلَ اللهُ لَهُ مِنْ کُلِّ هَمّ فَرَجاً وَ مِنْ کُلِّ ضیق مَخْرَجاً وَ یَرْزُقْهُ مِنْ حَیْثُ لایَحْتَسِبُ. (بحارالأنوار (جلد 74) / ترجمه رضایی ; ج 1 ص 189)

کسی که زیاد استغفار گوید و از خدا عذرخواهی کند:خداوند از هر غصّه ای برایش گشایشی قرار دهد و از هر تنگنایی راه فراری پیش پایش گذارد و او را از جایی که گمان ندارد روزی می دهد.

امام رضا (علیه السلام) از رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم) روایت می کنند: مَنِ اسْتَبْطَأَ الرِّزْقَ فَلْیَسْتَغْفِرِ اللهَ. (بحارالأنوار، ج 90، ص 277)

کسی که روزیش به کندی به دست می آید، باید استغفار کند و از خدا آمرزش طلبد.

امیرالمؤمنین (علیه السلام) می فرمایند:

اَلإسْتِغْفارُ یَزیدُ فِی الرِّزْقَ. (بحارالأنوار ، ج 90، ص 277)

استغفار و طلب آمرزش از خداوند روزی انسان را زیاد می کند.

و در سخن دیگری می فرمایند:

أَکْثِرُوا الإِسْتِغْفارَ تَجْلِبُوا الرِّزْقَ. (بحارالأنوار ، ج 90، ص 277)

زیاد استغفار گویید و از خدا پوزش بطلبید تا روزی را ( به سوی خود ) جذب نمایید.

افزایش اولاد و بچه دار شدن

فرزند دار شدن یکی از نعمت هایی است که زمام امرش به دست خداوند است و تا او اراده نکند کسی صاحب فرزند نمی شود اما گفتن ذکر استغفار برای برخورداری از فرزندان بی تاثیر نیست و خداوند خود می فرماید برای اینکه صاحب فرزند شوید ذکر استغفار را بسیار بگویید.

( اسْتَغْفِرُوا رَبَّکُمْ إِنَّهُ کانَ غَفّاراً * یُرْسِلِ السَّماءَ عَلَیْکُمْ مِدْراراً * وَ یُمْدِدْکُمْ بِأَمْوال وَ بَنینَ ). (سوره نوح ، آیه 10 ـ 11)

از پروردگار خویش آمرزش بطلبید که او بسیار آمرزنده است ( اگر چنین کنید ) او ( باران ) آسمان را پی درپی بر شما فرو می فرستد و شما را با اموال و فرزندان بسیار کمک می کند.

روایت شده که شخصی خدمتِ امام رضا(علیه السلام) آمد و از «خشکسالی» شکایت کرد. حضرت در بیان راهِ چاره فرمودند:«استغفار کن». شخص دیگری به پیشگاه حضرت آمد و از «فقر و ناداری» شکایت کرد. حضرتش فرمودند:«استغفار کن» فرد سومی به محضرش شرفیاب شد و از حضرت خواست تا دعایی فرماید که خداوند پسری به او عطا فرماید. حضرت، به او فرمودند:«استغفار کن». حاضران باتعجّب پرسیدند:سه نفر با سه خواسته متفاوت، خدمتِ شما آمدند و شما همه را به «استغفار» توصیه فرمودید؟! فرمود:من این توصیه را از خود نگفتم. همانا در این توصیه از کلامِ خداوند الهام گرفتم و آن گاه آیات 10- 12 سوره نوح را تلاوت فرمودند. (مجمع البیان، ذیل تفسیر آیه 12 10 سوره نوح)

محمد بن یوسف از پدرش نقل می کند:خدمت امام باقر (علیه السلام) بودم که مردی خدمت آن حضرت آمد و عرض کرد:جانم به فدایت، من ثروت زیادی دارم اما فرزندی برایم متولد نمی شود:آیا راه چاره ای هست ؟

امام (علیه السلام) فرمودند:

نَعَم إِسْتَغْفِرْ رَبَّکَ سَنَةً فی آخِرِ اللَّیْلِ مِأَةَ مَرَّةً فَاِنْ ضَیَّعْتَ ذلِکَ فَاقْضِهِ بِالنَّهار فَاِنَّ اللهَ یَقُولُ اسْتَغْفِرُوا رَبَّکُمْ إِنَّهُ کانَ غَفّاراً * یُرْسِلِ السَّماءَ عَلَیْکُمْ مِدْراراً * وَ یُمْدِدْکُمْ بِأَمْوال وَ بَنینَ ).(بحارالأنوار ، ج 84، ص 22)

آری، یک سال در ساعت آخر شب، شبی صد بار از پروردگار خویش آمرزش طلبیده، استغفار کن. و چنانچه ساعت آخر شب را از دست دادی قضای آن را در روز به جا آور، البتّه که خداوند می فرماید:« از پروردگار خویش آمرزش طلبید که او بسیار آمرزنده است. ( اگر چنین کنید ) او ( باران ) آسمان را پی درپی بر شما فرو فرستاده و شما را با اموال و فرزندان بسیار کمک می کند».

عبارت «ساعت آخر شب» در متون دینی معمولاً به پایان شب و نزدیکِ اذان صبح اشاره دارد — یعنی سحرگاه یا وقت سحر.

در این زمان، طبق آموزه‌های اسلامی، لحظه‌ای بسیار مبارک و مخصوصِ استغفار و دعا دانسته می‌شود. قرآن هم به این اشاره دارد، مثلاً در توصیف نیکان می‌فرماید:

«وَ بِالْأَسْحارِ هُمْ يَسْتَغْفِرُونَ» (ذاریات ۱۸)
یعنی: «و در سحرگاهان آمرزش می‌طلبیدند.»

افزایش ثروت، قدرت و برخورداری از برکت الهی

هود (علیه السلام)به قومش چنین بیان می فرماید:

سوره ۱۱: هود

وَيَا قَوْمِ اسْتَغْفِرُوا رَبَّكُمْ ثُمَّ تُوبُوا إِلَيْهِ يُرْسِلِ السَّمَاءَ عَلَيْكُمْ مِدْرَارًا وَيَزِدْكُمْ قُوَّةً إِلَى قُوَّتِكُمْ وَلَا تَتَوَلَّوْا مُجْرِمِينَ ﴿۵۲﴾

و اي قوم من! از پروردگارتان طلب آمرزش كنيد سپس به سوي او باز گرديد تا (باران) آسمان را پي در پي بر شما بفرستد و نيروئي بر نيروي شما بيفزايد، و روي (از حق) بر نتابيد و گناه نكنيد. (۵۲)

بهره مندی از نعمت های خدا در دنیا

دست یافتن به زندگی خوب و بی دغدغه و افزایش کمالات و رشد فضایل نفسانی در وجود انسان از برکات مادّی استغفار است. خدای مهربان در این زمینه از زبان پیامبرش (صلی الله علیه وآله وسلم) می فرماید:

سوره ۱۱: هود

وَأَنِ اسْتَغْفِرُوا رَبَّكُمْ ثُمَّ تُوبُوا إِلَيْهِ يُمَتِّعْكُمْ مَتَاعًا حَسَنًا إِلَى أَجَلٍ مُسَمًّى وَيُؤْتِ كُلَّ ذِي فَضْلٍ فَضْلَهُ وَإِنْ تَوَلَّوْا فَإِنِّي أَخَافُ عَلَيْكُمْ عَذَابَ يَوْمٍ كَبِيرٍ ﴿۳﴾

و اينكه از پروردگار خويش آمرزش بطلبيد، سپس به سوي او باز گرديد تا بطرز نيكوئي شما را تا مدت معين (از مواهب زندگي اين جهان) بهره مند سازد، و به هر صاحب فضيلتي بمقدار فضيلتش ببخشد، و اگر (از اين فرمان) روي گردان شويد من بر شما از عذاب روز بزرگي بيمناكم. (۳)

نجات یافتن از بلاهای خانمان سوز دنیا

سوره ۸: الأنفال

وَمَا كَانَ اللَّهُ لِيُعَذِّبَهُمْ وَأَنْتَ فِيهِمْ وَمَا كَانَ اللَّهُ مُعَذِّبَهُمْ وَهُمْ يَسْتَغْفِرُونَ ﴿۳۳﴾

ولي خداوند، تا تو در ميان آنها هستي آنها را مجازات نخواهد كرد، و (نيز) تا استغفار مي‏كنند خدا عذابشان نمي‏كند. (۳۳)

امام علی(علیه السلام) پس از رحلت پیامبر(صلی الله و علیه وآله) فرمودند:«یکی از دو امان از میان ما رفت، امن دیگر که استغفار است را حفظ کنید.» (نهج البلاغه، حکمت 88)

رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم) نیز فرموده اند:

إِدْفَعُوا أَبْوابَ البَلایا بِالإِسْتِغْفارِ.(مستدرک الوسائل، ج 5، ص 318)

درهای بلاها و گرفتاری ها را به کمک استغفار ببندید

https://www.aparat.com/v/u263p2j

در سوره مباركه «قمر» آيه ده فرمود: ﴿فَدَعا رَبَّهُ أَنِّي مَغْلُوبٌ فَانْتَصِرْ او به درگاه پروردگار عرضه داشت: من مغلوب (اين قوم طغيانگر) شده‏ ام، انتقام مرا از آنها بگير﴾،در موارد ديگر دعاهاي حضرت نوح را به صورت مبسوط ذكر فرمود؛ اين دعاي حضرت نوح است و ندايش هم با خلوص بود.

قرآن كريم در اجابت دعاي حضرت نوح مي‌فرمايد او ما را براي نصرت خواست; حالا يا نجات از قوم يا نجات از غرق يا از هر دو، با ما حاجت خود را در ميان گذاشت و از ما كمك خواست ﴿وَ لَقَدْ نادانا نُوحٌ فَلَنِعْمَ الْمُجيبُونَ﴾؛ ما براي او جواب‌دهنده خوبي بوديم، … ﴿فَلَنِعْمَ الْمُجيبُونَ﴾. اينكه جمع مذكر سالم آورد، براي اجلال و تكريم و تعظيم مقام مُجيب است.

دموکراسی و مردم‌سالاری دینی

دموکراسی و مردم‌سالاری دینی

دموکراسی در تعریف رایج غربی به معنای حکومت مردم بر مردم است؛ یعنی رأی اکثریت مبنای قانون، مشروعیت و تصمیم‌گیری در جامعه است. اما در نگاه قرآن کریم، معیار حق و باطل، اکثریت یا اقلیت بودن نیست، بلکه حق‌مداری و تبعیت از فرمان الهی است.
از این‌رو، قرآن با تأکید بر «شور و مشورت» از سویی و هشدار نسبت به «گمراهی اکثریت» از سوی دیگر، نوعی نظام الهی-مردمی را معرفی می‌کند که بعدها در اندیشه اسلامی از آن به عنوان مردم‌سالاری دینی یاد شده است.

نگاه قرآن به اکثریت و حقیقت

در قرآن کریم بارها آمده است که اکثریت مردم در مسیر حق قرار نمی‌گیرند یا شناخت درستی از حقیقت ندارند:

«وَإِن تُطِعْ أَكْثَرَ مَن فِي الْأَرْضِ يُضِلُّوكَ عَن سَبِيلِ اللَّهِ»
(انعام، ۱۱۶)
«اگر از بیشتر کسانی که در زمین‌اند پیروی کنی، تو را از راه خدا گمراه می‌کنند.»

«وَلَكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لَا يَعْلَمُونَ»
(اعراف، ۱۸۷؛ یوسف، ۲۱؛ روم، ۶ و ۳۰ و...)
«اما بیشتر مردم نمی‌دانند.»

https://tanzil.net/#search/quran/%20%D8%A3%D9%8E%D9%83%D9%92%D8%AB%D9%8E%D8%B1%D9%8E%20%D8%A7%D9%84%D9%86%D9%91%D9%8E%D8%A7%D8%B3%D9%90

«وَقَلِيلٌ مِنْ عِبَادِيَ الشَّكُورُ»
(سبأ، ۱۳)
«و اندکی از بندگان من سپاسگزارند.»

از نگاه قرآن، اکثریت، معیار حقانیت نیست؛ ممکن است اکثریت در ناآگاهی، هواپرستی یا پیروی از منافع زودگذر گرفتار باشند.
بنابراین، قرآن ما را از «تقدیس اکثریت» بر حذر می‌دارد و تأکید می‌کند که حق باید ملاک تصمیم‌گیری باشد، نه خواست عمومی.

حاکمیت در جهان‌بینی قرآنی

در قرآن، حاکمیت مطلق از آنِ خداوند دانسته شده است:

«إِنِ الْحُکْمُ إِلَّا لِلَّهِ»
(یوسف، ۴۰)
«حکم و فرمان تنها از آنِ خداست.»

یعنی هیچ انسانی، حتی اگر مورد پذیرش اکثریت باشد، حق ندارد حکومتی خارج از مسیر الهی برپا کند.
اما این بدین معنا نیست که مردم نقشی در اداره جامعه ندارند؛ بلکه قرآن در کنار حاکمیت الهی، بر مشورت، مشارکت و عقل جمعی تأکید دارد:

«وَ شَاوِرْهُمْ فِي الْأَمْرِ» (آل عمران، ۱۵۹)
«و در کارها با آنان مشورت کن.»

«وَ أَمْرُهُمْ شُورَىٰ بَیْنَهُمْ» (شوری، ۳۸)
«و کارهایشان را با مشورت یکدیگر انجام می‌دهند.»

بنابراین، قرآن برای عقل جمعی، مشارکت مردم در تصمیم‌گیری و روش‌های مشورتی حکمرانی ارزش قائل است، اما در چارچوب حاکمیت الهی.

تفاوت‌های بنیادین مردم‌سالاری دینی و دموکراسی غربی

۱. منشأ مشروعیت

  • دموکراسی: مشروعیت حکومت از رأی و خواست مردم سرچشمه می‌گیرد؛ اگر اکثریت مردم چیزی را بخواهند، همان حق و درست تلقی می‌شود.
  • مردم‌سالاری دینی: مشروعیت نهایی از جانب خداوند است؛ رأی مردم شرط تحقق و مقبولیت حکومت است، نه منشأ اصلی آن.

۲. منبع قانون

  • دموکراسی: قانون‌گذاری بر اساس خواست اکثریت انجام می‌شود و مرجعی فراانسانی وجود ندارد.
  • مردم‌سالاری دینی: قانون باید با شریعت الهی سازگار باشد. مردم می‌توانند در چارچوب اصول دین، مسئولان و کارگزاران را انتخاب کنند.

۳. آزادی و ارزش‌ها

  • دموکراسی: آزادی به معنای رهایی از هر قید و مرجع دینی است، تا زمانی که به حقوق دیگران لطمه نزند.
  • مردم‌سالاری دینی: آزادی در چارچوب تعالیم اخلاقی و شریعت معنا دارد. آزادی مقدس است، اما نباید موجب فساد، انحراف یا ظلم شود.

۴. نقش دین در حکومت

  • دموکراسی غربی: حکومت سکولار است و دین از سیاست جداست.
  • مردم‌سالاری دینی: دین اساس، جهت‌دهنده و راهنمای سیاست است. هدف حکومت، تحقق عدالت، کرامت انسانی و ارزش‌های الهی است.

۵. هدف نهایی حکومت

  • دموکراسی: تأمین رفاه، آسایش و منافع مادی مردم.
  • مردم‌سالاری دینی: هدایت انسان به سوی کمال، سعادت دنیوی و اخروی، و برپایی جامعه‌ای عادلانه و معنوی.

در مردم‌سالاری دینی:

  • مردم‌سالاری دینی تلفیق دین و دموکراسی نیست، بلکه مردم‌سالاری در چارچوب دین است.
  • مردم در انتخاب کارگزاران نقش دارند، اما قانون و مشروعیت از خداست.
  • مشروعیت از ناحیه‌ی خداست و مقبولیت از سوی مردم. یعنی بدون پذیرش مردم، حکومت شکل نمی‌گیرد، اما مردم نمی‌توانند بر خلاف حکم خدا رأی دهند.
  • رأی مردم تنها در چارچوب دین معنا دارد. آنان نمی‌توانند قانونی برخلاف قرآن و شریعت تصویب کنند.

جمع‌بندی

  • حق با اکثریت تعریف نمی‌شود.
  • مشروعیت از خدا، مقبولیت از مردم است.
  • آزادی در چارچوب دین معنا دارد.
  • هدف حکومت، هدایت و سعادت انسان است، نه صرفاً رفاه مادی.

وَلَقَدْ نَادَانَا نُوحٌ فَلَنِعْمَ الْمُجِيبُونَ ﴿۷۵﴾

وَلَقَدْ نَادَانَا نُوحٌ فَلَنِعْمَ الْمُجِيبُونَ ﴿۷۵﴾

نوح ما را ندا كرد (و ما دعاي او را اجابت كرديم)، و چه خوب اجابت كننده‏ اي هستيم. (۷۵)

از ايـنـجـا شـرح داسـتـان نـه نفر از پيامبران بزرگ خدا آغاز مى شود كه در آيات پيشين بطور سربسته به آن اشاره شده بود، نخست از نوح شيخ الانبياء (عمر طولانی) و نخستين پيامبر اولواالعـزم شـروع مـى كـنـد، و قـبـل از هـر چـيـز به دعاى پرسوز او هنگامى كه از هدايت قومش مـايـوس ‍ شـد اشـاره كـرده مى فرمايد: نوح ما را ندا كرد، ما هم اجابت كرديم، و چه خوب اجابت كننده اى هستيم (و لقد نادانا نوح فلنعم المجيبون ).

ايـن دعـا مـمـكـن اسـت اشـاره بـه هـمـان بـاشـد كـه در سـوره نـوح آمـده :

سوره ۷۱: نوح

وَقَالَ نُوحٌ رَبِّ لَا تَذَرْ عَلَى الْأَرْضِ مِنَ الْكَافِرِينَ دَيَّارًا ﴿۲۶﴾

و نوح گفت پروردگارا هيچ كس از كافران را بر روى زمين مگذار (۲۶)

إِنَّكَ إِنْ تَذَرْهُمْ يُضِلُّوا عِبَادَكَ وَلَا يَلِدُوا إِلَّا فَاجِرًا كَفَّارًا ﴿۲۷﴾

چرا كه اگر تو آنان را باقى گذارى بندگانت را گمراه مى كنند و جز پليدكار ناسپاس نزايند (۲۷)

در اينكه نوح از كجا فهميد كه اينها ديگر ايمان نمى آورند، و علاوه بر آن ، بندگان خدا را كـه در آن مـحـيـط بـودنـد گـمـراه مـى سـازنـد، و از ايـن گـذشـتـه نسل آينده آنان نيز فاسد و مفسد است ؟!

بـعـضـى گـفـتـه انـد … كه نوح اين مطلب را از وحى الهى استفاده كرد آنجا كه مى فرمايد:

سوره ۱۱: هود

وَأُوحِيَ إِلَى نُوحٍ أَنَّهُ لَنْ يُؤْمِنَ مِنْ قَوْمِكَ إِلَّا مَنْ قَدْ آمَنَ فَلَا تَبْتَئِسْ بِمَا كَانُوا يَفْعَلُونَ ﴿۳۶﴾

به نوح وحی شد كه جز آنها كه (تاكنون) ايمان آورده‏ اند ديگر هيچكس از قوم تو ايمان نخواهد آورد بنابراين از كارهائي كه مي‏كنند غمگين مباش. (۳۶)

و يـا دعـائى كه به هنگام سوار شدن بر كشتى به پيشگاه خدا عرض كرد:

سوره ۲۳: المؤمنون

وَقُلْ رَبِّ أَنْزِلْنِي مُنْزَلًا مُبَارَكًا وَأَنْتَ خَيْرُ الْمُنْزِلِينَ ﴿۲۹﴾

و بگو پروردگارا ما را در منزلگاهي پر بركت فرود آر، و تو بهترين فرود آورندگاني. (۲۹)

و يا دعايي كه در سوره قمر آيه 10 آمده :

فَدَعَا رَبَّهُ أَنِّي مَغْلُوبٌ فَانْتَصِرْ ﴿۱۰﴾

او به درگاه پروردگار عرضه داشت: من مغلوب (اين قوم طغيانگر) شده‏ ام، انتقام مرا از آنها بگير. (۱۰)

البـتـه هـيچ مانعى ندارد كه آيه مورد بحث اشاره به همه اين دعاها بوده باشد، و خداوند به بهترين وجهى همه را اجابت فرمود.

… خداى سبحان خود را در اجـابـت كـردن نـداى نـوح مـدح كـرده. و اگـر خـود را بـا اينكه يكى است (مجيبون اجابت كنندگان) خوانده، به منظور تعظيم است.

سوره ۴۰: غافر

وَقَالَ رَبُّكُمُ ادْعُونِي أَسْتَجِبْ لَكُمْ إِنَّ الَّذِينَ يَسْتَكْبِرُونَ عَنْ عِبَادَتِي سَيَدْخُلُونَ جَهَنَّمَ دَاخِرِينَ ﴿۶۰﴾

پروردگار شما گفته است مرا بخوانيد تا (دعاي) شما را اجابت كنم، كساني كه از عبادت من تكبر مي‏ورزند به زودي با ذلت وارد دوزخ مي‏شوند. (۶۰)

سوره ۲: البقرة

وَإِذَا سَأَلَكَ عِبَادِي عَنِّي فَإِنِّي قَرِيبٌ أُجِيبُ دَعْوَةَ الدَّاعِ إِذَا دَعَانِ فَلْيَسْتَجِيبُوا لِي وَلْيُؤْمِنُوا بِي لَعَلَّهُمْ يَرْشُدُونَ ﴿۱۸۶﴾

و هنگامي كه بندگان من از تو درباره من سؤ ال كنند بگو) من نزديكم! دعاي دعا كننده را به هنگامي كه مرا مي‏خواند پاسخ مي‏گويم، پس آنها بايد دعوت مرا بپذيرند و به من ايمان بياورند تا راه يابند (و به مقصد برسند). (۱۸۶)

إِلَّا عِبَادَ اللَّهِ الْمُخْلَصِينَ ﴿۷۴﴾

إِلَّا عِبَادَ اللَّهِ الْمُخْلَصِينَ ﴿۷۴﴾

مگر بندگان مخلص ما! (۷۴)

بـه عـنـوان يـك استثنا مى فرمايد: مگر بندگان مخلص خدا (الا عباد الله المخلصين).

در واقـع ايـن جـمـله اشـاره بـه آن اسـت كه عاقبت اين اقوام را بنگر كه چگونه آنها را به عذاب دردناكى گرفتار كرديم، و هلاك نموديم، و جز بندگان با ايمان و مخلص كه از اين مهلكه جان سالم بدر بردند.

قـابـل تـوجـه اينكه در اين سوره پنج بار روى بندگان مخلص خدا در آيات مختلف تكيه شـده، و ايـن نـشـانـه اى اسـت از عـظـمـت مـقـام آنها، و همانگونه كه قبلا اشاره كرديم آنها كـسـانـى هـستند كه در معرفت و ايمان و جهاد نفس آنچنان پيروز شده اند كه خداوند آنها را برگزيده و خالص كرده، و به همين دليل در برابر انحرافات و لغزشها مصونيت پيدا كرده اند.

شـيـطـان از نفوذ در آنها عاجز و مايوس است و از روز نخست در برابر آنها سپر انداخته و اظهار عجز كرده است .

غـوغـاى محيط، وسوسه هاى اغواگران، تقليد نياكان و فرهنگهاى غلط و طاغوتى هرگز نمى تواند آنها را از مسيرشان منحرف سازد.

و ايـن در حقيقت پيامى است الهام بخش براى مؤمنان مقاوم آن روز در مكه و براى ما مسلمانان در دنـيـاى پـرغـوغـاى امـروز كـه از انـبـوه دشـمـنـان نهراسيم و بكوشيم در صف عباد الله مخلصين جاى گيريم.

فَانْظُرْ كَيْفَ كَانَ عَاقِبَةُ الْمُنْذَرِينَ ﴿۷۳﴾

فَانْظُرْ كَيْفَ كَانَ عَاقِبَةُ الْمُنْذَرِينَ ﴿۷۳﴾

بنگر عاقبت انذارشوندگان چگونه بود؟ (۷۳)

اكنون بنگر عاقبت انذار شوندگان و اين اقوام لجوج گمراه به كجا رسيد؟ (فانظر كيف كان عاقبة المنذرين ).

مخاطب در جمله فانظر (اكنون بنگر) ممكن است شخص پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) باشد و يا هر فرد عاقل و بيدار.

در حـقـيـقـت ايـن جـمـله اشـاره بـه پـايـان كـار اقـوامـى اسـت كـه در آيـات بـعـد شـرح حال آنها خواهد آمد.

انبيا را براي انذار فرستاديم، حالا نگاه كن كه پايان كار «منذَرين» چيست، ما قصه را براي شما نقل مي‌كنيم. وجود مبارك پيغمبر(صلّي الله عليه و آله و سلّم) در بين انبيا و اُمم گذشته نبود، خداي سبحان مي‌فرمايد تو در بين انبيا و امم گذشته نبودي؛ ولي من قصص آنها را مبسوطاً براي شما بيان مي‌كنم ﴿فَانْظُرْ كَيْفَ كانَ عاقِبَةُ الْمُنْذَرينَ﴾انبيا «مُنذِر» بودند, اقوام و اُمم آنها «منذَر» بودند,آنها كه پذيرفتند به فيض و فوز رسيدند, آنها كه نپذيرفتند گرفتار كيفر تلخ شدند, نگاه كن ببين قصه چه بود، من دارم براي شما نقل مي‌كنم.

در جريان قصص انبيا، به وجود مبارك پيغمبر(صلّي الله عليه و آله و سلّم) تمام كوي و برزن عالَم غيب را نشان مي‌دهد كه قبلاً هم گذشت که فرمود: ﴿ما كُنْتَ ثاوِياً في‌ أَهْلِ مَدْيَنَ تو هرگز در ميان مردم مدين اقامت نداشتي[8]تو در جريان مدين نبودي؛ ولي قصه از اين قبيل است، ﴿ما كُنْتَ بِجانِبِ الْغَرْبِيِّ تو در جانب غربى [طور] نبودى﴾؛[9]ولي قصه از اين قبيل است, ﴿ما كُنْتَ بِجانِبِ الطُّورِ تو در طرف طور نبودي﴾؛[10]ولي قصه از اين قبيل است, ﴿ما كُنْتَ لَدَيْهِمْ إِذْ يُلْقُونَ أَقْلامَهُمْ أَيُّهُمْ يَكْفُلُ مَرْيَمَ وقتى كه آنان قلمهاى خود را [براى قرعه‏ كشى به آب] مى‏ افكندند تا كدام يك سرپرستى مريم را به عهده گيرد نزد آنان نبودى﴾؛[11]ولي قصه از اين قبيل است. در مورد حضرت نوح میگوید تِلْكَ مِنْ أَنْبَاءِ الْغَيْبِ نُوحِيهَا إِلَيْكَ مَا كُنْتَ تَعْلَمُهَا أَنْتَ وَلَا قَوْمُكَ مِنْ قَبْلِ اينها از خبرهاي غيب است كه به تو (اي پيامبر) وحي مي‏كنيم، نه تو و نه قوم تو اينها را قبل از اين نمي‏دانستيد

آدرس كوچه و پس‌كوچه جهان غيب را ذات اقدس الهي براي حضرت تبيين مي‌كند. تو در قصه مريم نبودي؛ ولي جريان اين است, تو در كوه طور نبودي؛ ولي قصه اين است, تو در مدين نبودي؛ ولي قصه اين است. تمام اينها را يكي پس از ديگري بازگو مي‌كند و اين‌جا هم مي‌فرمايد که حالا در جريان طوفان نوح نبودي؛ ولي قصه طوفان نوح را دارم بازگو مي‌كنم ﴿فَانْظُرْ كَيْفَ كانَ عاقِبَةُ الْمُنْذَرينَ﴾،

وَلَقَدْ أَرْسَلْنَا فِيهِمْ مُنْذِرِينَ ﴿۷۲﴾

وَلَقَدْ أَرْسَلْنَا فِيهِمْ مُنْذِرِينَ ﴿۷۲﴾

ما در ميان آنها انذاركنندگاني فرستاديم. (۷۲)

سـپـس اضـافـه مـى كـند گمراهى آنها به خاطر نداشتن رهبر و راهنما نبود، ما در ميان آنها انذاركنندگانى فرستاديم (و لقد ارسلنا فيهم منذرين).

پـيـامبرانى كه آنها را از شرك و كفر و ظلم و بيدادگرى و تقليد كوركورانه از ديگران بيم مى دادند، و آنها را به مسئوليتهايشان آشنا مى ساختند.

درسـت اسـت كـه پـيـامبران در يك دست نامه انذار و در دست ديگر نامه بشارت داشتند ولى چـون ركـن اعظم تبليغ آنها مخصوصا نسبت به چنين اقوام گمراه و سركش همان انذار بود در اينجا تنها روى آن تكيه شده است.

…. ما حجّت را بالغ كرديم ﴿وَ لَقَدْ أَرْسَلْنا فيهِمْ مُنْذِرينَ﴾ ما انبيا را فرستاديم، البته با «تبشير» و «إنذار» فرستاديم, آنكه بيشتر اثر مي‌كند «إنذار» است؛ ولي «إنذار» هم متأسفانه در آنها اثر نكرد ﴿وَ لَقَدْ أَرْسَلْنا فيهِمْ مُنْذِرينَ * فَانْظُرْ كَيْفَ كَانَ عَاقِبَةُ الْمُنْذَرِينَ﴾؛ نگاه كن عاقبت كساني كه ما آنها را «إنذار» كرديم و «إنذار» در آنها اثر نكرد به كجا رسيدند که بايد «شجره زقّوم» را بچشند.

… بسياري از نياكانشان به ضلالت و گمراهي افتادند، در حالي كه ما حجت را تمام كرديم؛ ما هيچ قومي را بي‌حجت نگذاشتيم، حالا يا پيغمبر بود يا امام بود يا جانشينان امام بودند؛ اين علما كه وارثان انبيا هستند، حجّت بالغه الهي هستند و همان حرف را مي‌گويند. اين را بارها ملاحظه فرموديد، اينكه فرشته‌ها در هنگام ورود دوزخيان به دوزخ مي‌گويند: ﴿أَلَمْ يَأْتِكُمْ نَذيرٌ﴾[29]

http://www.parsquran.com/data/show.php?sura=67&ayat=6&user=far&lang=far&tran=2

منظور آن اين نيست كه پيغمبر يا امام به درب خانه شما نيامده است؛ آن وقتي كه امام و پيغمبر(عليهما السلام) بودند كه ديدار چهره به چهره فراوان نبود؛ فقط كساني كه در مسجد شركت مي‌كردند، از فرمايشات آنها استفاده مي‌كردند. آن همه جمعيت دوردست، اينها در تمام مدت عمر شايد پيامبر را يك بار ديدند يا اصلاً نديدند، اين نذير همان علما و وارثان و مبلّغان و فقها و اينها هستند كه حرف اهل بيت را به ديگران مي‌رسانند؛ «كَفَىٰ بِذٰلِكَ فَخْرًا همین برای افتخار بس است» انسان به جايي برسد كه احكام الهي را از قرآن و عترت ياد بگيرد، در نماز جماعت و جمعه‌ها و سخنراني‌هاي حسينيه و مراكز مذهب به مردم برساند و فرشته‌ها در قيامت به اينها بگويند مگر فلان عالِم در فلان حسينيه و مسجد اين حرف را نگفت؟! اين مي‌شود حجّت الهي و اينها مي‌شوند «حجّت الله» و واقعاً مي‌شود «حجت‌الاسلام». اين ﴿أَلَمْ يَأْتِكُمْ نَذيرٌ﴾ معنايش اين نيست كه مگر پيغمبر با تو سخن نگفت; معنايش اين است كه اين عالِم روحاني كه در محلّه شما بود که اين حرف‌ها را از قرآن و عترت ياد گرفته و به شما رساند مگر متوجه نشديد؟! ﴿أَلَمْ يَأْتِكُمْ نَذيرٌ * قَالُوا بَلَی﴾…

وَلَقَدْ ضَلَّ قَبْلَهُمْ أَكْثَرُ الْأَوَّلِينَ ﴿۷۱﴾

وَلَقَدْ ضَلَّ قَبْلَهُمْ أَكْثَرُ الْأَوَّلِينَ ﴿۷۱﴾

قبل از آنها اكثر پيشينيان (نيز) گمراه شدند. (۷۱)

از آنـجـا كـه مـسـائل گذشته در رابطه با مجرمان و ظالمان اختصاص به مقطع خاصى از زمـان و مـكـان نـدارد قـرآن در آيات مورد بحث به تعميم و گسترش آن مى پردازد، و ضمن چـنـد آيـه كـوتـاه و فـشـرده زمـيـنـه را بـراى شـرح احوال بسيارى از امتهاى پيشين كه اطلاع بر احوالشان سند گويائى براى مباحث گذشته است فراهم مى سازد، اقوامى همچون قوم نوح و ابراهيم و موسى و هارون و لوط و يونس ‍ و مانند آنها.

تـنـهـا مـشركان مكه نيستند كه به تقليد نياكانشان در گمراهى عميقى گرفتارند، بلكه پيش از آنها نيز اكثر اقوام گذشته به چنين سرنوشتى گرفتار شدند، و مؤمنان آنها در بـرابـر گـمـراهـان آنـها اندك بودند، و اين تسلى خاطرى است براى پيامبر (صلى اللّه عـليـه و آله و سـلّم ) و مـؤ مـنـان انـدك نـخستين در آن زمان كه در مكه بودند و از هر سو در محاصره دشمن.

فرمود: ﴿وَ لَقَدْ ضَلَّ قَبْلَهُمْ أَكْثَرُ الْأَوَّلينَ﴾ چه اينكه اكثر آخرين هم همين‌طور هستند

إِنَّهُمْ أَلْفَوْا آبَاءَهُمْ ضَالِّينَ ﴿۶۹﴾ فَهُمْ عَلَى آثَارِهِمْ يُهْرَعُونَ ﴿۷۰﴾

إِنَّهُمْ أَلْفَوْا آبَاءَهُمْ ضَالِّينَ ﴿۶۹﴾

چرا كه آنها پدران خود را گمراه يافتند. (۶۹)

فَهُمْ عَلَى آثَارِهِمْ يُهْرَعُونَ ﴿۷۰﴾

با اينحال با سرعت به دنبال آنان مي‏دوند. (۷۰)

كلمه (الفوا) از (الفـاء) است كه به معناى يافتن است و معناى اينكه مى گوييم (ألْفَيْتَ فُلَانًا) اين اسـت كـه: مـن فـلانـى را يـافـتـم و بـه او بـرخـوردم. و كـلمـه (يُهْرَعُونَ) فعل مضارع مجهول است از ماده (اهراع ) كه به معناى سرعت گرفتن است.

مـعناى آيه اين است كه: علت خوردنشان از درخت (زقوم) و نوشيدنشان از (حميم) و برگشتن به سوى (دوزخ) اين است كه: اينان پدران خود را گمراه يافتند، - و با ايـنـكـه مـى دانـسـتـنـد ايـشان گمراهند، با اين حال از ايشان … تـقـليـد كـردنـد - و بـه هـمين جهت دنبال پدران خود به سرعت به سوى دوزخ مى روند ….

در آخـريـن آيـات مـورد بـحـث قـرآن دليـل اصـلى گـرفـتـارى دوزخـيـان را در چـنـگال اين مجازاتهاى دردناك در دو جمله كوتاه و پرمعنى بيان مى كند، و مى گويد: آنها پدران خود را گمراه يافتند (انهم الفوا آبائهم ضالين )

اما با اين حال با سرعت و بى اختيار به دنبال آنها مى دوند (فهم على آثارهم يهرعون ).

جـالب ايـنـكـه در ايـنـجـا يـهـرعـون بـه صـورت صـيـغـه مـجـهـول از مـاده اهـراع كـه بـه مـعـنـى بـا سـرعـت دويـدن اسـت آمده ، اشاره به اينكه چنان دل و ديـن بـر تـقـليـد نـيـاكـان بـاخته اند كه گوئى آنها را به سرعت و بى اختيار به دنـبـالشـان مـى دوانـنـد گـوئى از خـود اراده اى نـدارنـد و ايـن اشـاره بـه نهايت تعصب و شيفتگى آنها به خرافات نياكان است .

چرا اينها به اين وضع مبتلا شدند؟ براي اينكه ﴿إِنَّهُمْ أَلْفَوْا آباءَهُمْ ضالِّينَ﴾. فخررازي مي‌گويد اگر هيچ‌ آيه‌اي در قرآن كريم براي مذمّت تقليد نبود، مگر همين يك آيه, كافي بود.[33] اينها نياكانشان را ديدند به يك طرف حركت مي‌كنند، اينها هم به دنبال آنها راه افتادند؛ هر چه آنها مي‌گفتند اينها هم قبول مي‌كردند, هر چه را آنها نفي مي‌كردند اينها هم نفي مي‌كردند ﴿إِنَّهُمْ أَلْفَوْا آباءَهُمْ﴾ در حالي كه پدران اينها گمراه بودند. همين فرزندان به دنبال پدران گمراه «مُهرَع» بودند؛ شتابزده, بي‌حساب, عنان‌ گسيخته به دنبال اينها راه افتادند ﴿فَهُمْ عَلي‏ آثارِهِمْ يُهْرَعُونَ﴾؛ «مُهرَع» به شخص شتابزده و عنان گسيخته مي‌گويند.

… اينها در معرفت‌شناسي در اصول دين مقلّد بودند، اينها قبول و نكولشان به قبول و نكول نياكانشان بسته بود و اگر مي‌خواستند چيزي را تصديق كنند مي‌گفتند: ﴿إِنَّا وَجَدْنا آباءَنا عَلي‌ أُمَّةٍ وَإِنَّا عَلَى آثَارِهِمْ مُهْتَدُونَ آنها مي‏گويند ما نياكان خود را بر مذهبي يافتيم و ما نيز به آثار آنها هدايت شده‏ ايم﴾،[23]مي‌خواستند چيزي را تكذيب كنند مي‌گفتند: ﴿ما سَمِعْنا بِهذا في‌ آبائِنَا الْأَوَّلينَ﴾،[24]چون نياكان ما نگفته بودند، معلوم مي‌شود که درست نيست يا فلان مطلب را چون نياكان ما انجام مي‌دادند، معلوم مي‌شود درست است؛ تصديق و تكذيب اينها به فعل و ترك نياكانشان وابسته بود؛ نياكانشان را هم كه قرآن فرمود: ﴿أَوَ لَوْ كَانَ آبَاؤُهُمْ لاَ يَعْلَمُونَ شَيْئاً وَ لاَ يَهْتَدُونَ آيا نه اين است كه پدران آنها چيزي نمي‏فهميدند و هدايت نيافتند؟!﴾؛[25]برهان قرآن در اين مسئله اين است كه ﴿إِنَّهُمْ أَلْفَوْا﴾؛ يعني «وجدوا» ﴿آباءَهُمْ ضالِّينَ﴾ … ﴿فَهُمْ عَلي‌ آثارِهِمْ يُهْرَعُونَ﴾ اينها دوان دوان به دنبال آثار نياكانشان هستند و ديگر به اين فكر نيستند كه ﴿أَوَ لَوْ كَانَ آبَاؤُهُمْ لاَ يَعْلَمُونَ شَيْئاً وَ لاَ يَهْتَدُونَ﴾؛ اگر آبايشان عاقل و مهتدي نيستند، چرا اينها به دنبال آنها حركت مي‌كنند؟ براهين را هم كه خدا اقامه كرده, فطرت و عقل را هم كه خدا داده, مسئوليت را هم مشخص كرده فرمود چرا به دنبال كسي راه مي‌افتيد كه ﴿لاَ يَعْلَمُونَ شَيْئاً وَ لاَ يَهْتَدُونَ﴾.

ثُمَّ إِنَّ مَرْجِعَهُمْ لَإِلَى الْجَحِيمِ ﴿۶۸﴾

ثُمَّ إِنَّ مَرْجِعَهُمْ لَإِلَى الْجَحِيمِ ﴿۶۸﴾

سپس بازگشت آنها به سوي جهنم است. (۶۸)

اما بعد از اين پذيرائى به كجا مى روند قرآن مى گويد: سپس بازگشت آنها به سوى جهنم است ! (ثم ان مرجعهم لالى الجحيم ).

بـعـضـى از مـفسران از اين تعبير چنين استفاده كرده اند كه اين آب داغ آلوده از چشمه اى در بـيرون دوزخ است، دوزخيان را قبلا براى نوشيدن آن همچون حيواناتى كه به آبگاه مى بـرنـد بـه آنـجـا مـى خـوانـند، و بعد از نوشيدن از آن بار ديگر بازگشتشان به سوى دوزخ است .

بـعـضـى ديـگر گفته اند اين اشاره به مواقف و جايگاههاى مختلف دوزخ است كه ظالمان و مجرمان را از منطقه اى به منطقه ديگر مى برند تا از آن آب سوزان بـنـوشـنـد و بـعـد آنـهـا را بـه جـايـگـاه اصـليـشـان بـاز مـى گـردانـنـد، امـا تـفـسـيـر اول مناسبتر به نظر مى رسد.

هـمـانـگـونـه كه قبلا نيز اشاره كرديم نه ترسيم نعمتهاى بهشتى آنچنان كه هست در اين دنـيـا بـراى ما ممكن است و نه عذابهاى دوزخيان . تنها شبحى از دور با عباراتى كوتاه از آن در ذهن ما ترسيم مى شود …

(ثم ان مرجعهم لالى الجحيم ) - يعنى تازه بعد از آنكه شكمها را از درخت زقوم و آب حميم پر كردند، به سوى دوزخ برمى گردند، و در آنجا مى مانند تا عذاب ببينند. در اين آيه اشاره است به اينكه: حميم مذكور در داخل جهنم نيست.

فرمود اين تازه «نُزُل»شان است؛ قبل از اينكه اينها را ببريم در اتاق پذيرايي و سفره پهن كنيم اين «نُزُل»شان است. اين صحنه را كه گذراندند ﴿ثُمَّ إِنَّ مَرْجِعَهُمْ لَإِلَي الْجَحيمِ﴾؛ اين‌جا جهنم نيست، اين بيرونيِ جهنم است که اين را مي‌گويند «نُزُل»؛ «نُزُل» وقتي مهمان تازه از راه رسيد از اتومبيل بيرون آمد يا از اسب پياده شده همين كه شربت و ميوه‌اي مي‌آورند اين را مي‌گويند «نُزُل»، بعد وقتي غذا آماده شد, در اتاق پذيرايي مي‌برند. فرمود «نُزُل» اينها شجره زقّوم است و ﴿لَشَوْباً مِنْ حَميمٍ﴾؛اين مراحل را كه گذراندند، بعد مي‌بريم به اتاق پذيرايي, اتاق پذيرايي‌شان چيست؟ ﴿ثُمَّ إِنَّ مَرْجِعَهُمْ لَإِلَي الْجَحيمِ﴾.

ثُمَّ إِنَّ لَهُمْ عَلَيْهَا لَشَوْبًا مِنْ حَمِيمٍ ﴿۶۷﴾

ثُمَّ إِنَّ لَهُمْ عَلَيْهَا لَشَوْبًا مِنْ حَمِيمٍ ﴿۶۷﴾

سپس روي آن آب داغ متعفني مي‏نوشند. (۶۷)

كلمه (شَوْب) به معناى مخلوط و آميخته است. و كـلمـه (حـمـيـم) بـه معناى آب داغ و بسيار سوزنده است. و معناى جمله اين است كه: سـتـمگران نامبرده علاوه بر عذابهايى كه گفته شد، مخلوطى از آب داغ و بسيار سوزنده مى نوشند، و آن آب با آنچه از درخت زقوم خورده اند مخلوط مى شود.

بديهى است خوردن از اين غذاي ناگوار و تلخ تشنگى آور است، اما به هنگامى كه تشنه مـى شـونـد چـه مى نوشند؟ قرآن مى گويد: اين دوزخيان بعد از اين زقوم, آب داغ و كثيفى خواهند داشت (ثم ان لهم عليها لشوبا من حميم ).

شـوب بـه مـعـنـى چـيـزى اسـت كـه با شى ء ديگر مخلوط شود، و حميم به معنى آب داغ و سوزان است، بنابراين حتى آب داغى كه آنها مى نوشند خالص نيست بلكه آلوده است .آن غذاى دوزخيان، و اينهم نوشابه آنان.

مشوبي از آب گداخته و داغ هم كنار اين غذاي تلخ هست، اين آبشان و آن هم غذايشان كه درباره آن آب داغ در آيات ديگر هست كه ﴿يَشْوِي الْوُجُوهَ بِئْسَ الشَّرابُ وَ ساءَتْ مُرْتَفَقاً﴾؛[22] از بس اين آب داغ است همين كه به نزديك لب مي‌آورند پوست لب مي‌ريزد.

سوره ۱۸: الكهف

وَقُلِ الْحَقُّ مِنْ رَبِّكُمْ فَمَنْ شَاءَ فَلْيُؤْمِنْ وَمَنْ شَاءَ فَلْيَكْفُرْ إِنَّا أَعْتَدْنَا لِلظَّالِمِينَ نَارًا أَحَاطَ بِهِمْ سُرَادِقُهَا وَإِنْ يَسْتَغِيثُوا يُغَاثُوا بِمَاءٍ كَالْمُهْلِ يَشْوِي الْوُجُوهَ بِئْسَ الشَّرَابُ وَسَاءَتْ مُرْتَفَقًا ﴿۲۹﴾

بگو اين حق است از سوي پروردگارتان، هر كس مي‏خواهد ايمان بياورد (و اين حقيقت را پذيرا شود) و هر كس مي‏خواهد كافر گردد، ما براي ستمگران آتشي آماده كرده‏ ايم كه سرا پرده‏ اش آنها را از هر سو احاطه كرده است، و اگر تقاضاي آب كنند آبي براي آنها مي آورند همچون فلز گداخته كه صورتها را بريان مي‏كند، چه بد نوشيدني است و چه بد محل اجتماعي؟! (۲۹)

… اين در قبال نوشابه‌ها و شراب‌هاي طهوري است كه به بهشتي‌ها مي‌دهند. در جريان بهشتي‌ها سوره مباركه «مطففين» آن‌جا بعد از اينكه از غذاي آنها سخن به ميان آمده كه آنها بعد از غذا يا حالا قبل از غذا علاقه‌اي به آب داشتند، آبشان اين است: آيه 22 به بعد سوره «مطففين»

http://www.parsquran.com/data/show.php?sura=83&ayat=22&user=far&lang=far&tran=2

﴿إِنَّ الْأَبْرارَ لَفي‏ نَعيمٍ ٭ عَلَي الْأَرائِكِ يَنْظُرُونَ ٭ تَعْرِفُ في‏ وُجُوهِهِمْ نَضْرَةَ النَّعيمِ ٭ يُسْقَوْنَ مِنْ رَحيقٍ مَخْتُومٍ﴾؛[23] «رحيق» همان كاسه پُرآبي است كه سرش مُهر است كه كسي نديده و نمي‌بيند، ختم شده است که ديگران از درون آن بي‌خبر هستند، با چه چيزي مُهر شده؟ ﴿خِتامُهُ مِسْكٌ﴾[24] با مُشك مُهر شده است و كسي از درون آن باخبر نيست، دست‌خورده نيست ﴿وَ في‏ ذلِكَ فَلْيَتَنافَسِ الْمُتَنافِسُونَ﴾[25] آيا اين «رحيق مختوم» براي همه است؟ فرمود: بله، اينها براي ابرار است. بالاتر از «رحيق مختوم», مسئله «تسنيم» است؛ «تسنيم» چشمه‌اي است كه براي «مقرّبان» است كه فوق «ابرار» است؛ ولي چند قطره از چشمه «تسنيم» در «رحيق مختوم» مي‌ريزند و به اين ابراري‌ها مي‌دهند كه فرمود: ﴿وَ مِزاجُهُ مِنْ تَسْنيمٍ﴾،[26] «تسنيم» چيست؟ ﴿عَيْناً يَشْرَبُ بِهَا الْمُقَرَّبُونَ﴾[27] که خالص آن براي «مقرّبون» است… اينها بعد از غذا اگر آبي مي‌خواهند يا از «رحيق مختوم» مي‌نوشند، اگر «مقرّب» باشند كه از تسنيم مي‌نوشند …

ان‌شاءالله ـ در سوره مباركه «مطففين» كه رسيديم روشن مي‌شود؛ درجات «ابرار» پايين‌تر از درجات مقرّبين است… در همان بخش‌هايي كه به خواست خدا مي‌آيد ﴿كَلَّا إِنَّ كِتابَ الْأَبْرارِ لَفي‏ عِلِّيِّينَ ٭ وَ ما أَدْراكَ ما عِلِّيُّونَ ٭ كِتابٌ مَرْقُومٌ ٭ يَشْهَدُهُ الْمُقَرَّبُونَ﴾؛[30]

http://www.parsquran.com/data/show.php?sura=83&ayat=18&user=far&lang=far&tran=2

نامه اعمال «ابرار» در «عليّين» است, خود «عليّين» كتاب و دفتر مهم است, پس كتاب در كتاب است؛ اين «عليّين» كه كتابي است مرقوم و نامه اعمال «ابرار» در «عليّين» است، اين مشهود «مقرّبان» است ﴿إِنَّ كِتابَ الْأَبْرارِ لَفي‏ عِلِّيِّينَ ٭ وَ ما أَدْراكَ ما عِلِّيُّونَ ٭ كِتابٌ مَرْقُومٌ ٭ يَشْهَدُهُ الْمُقَرَّبُونَ﴾ «مقرّبون» شاهد نامه اعمال «ابرار» هستند, «مقرّبون» در دنيا باخبرند كه ابرار چه كردند و چه مي‌كنند، چنين تفاوتي بين «مقرّبون» و «ابرار» هست.

فَإِنَّهُمْ لَآكِلُونَ مِنْهَا فَمَالِئُونَ مِنْهَا الْبُطُونَ ﴿۶۶﴾

فَإِنَّهُمْ لَآكِلُونَ مِنْهَا فَمَالِئُونَ مِنْهَا الْبُطُونَ ﴿۶۶﴾

آنها (مجرمان) از آن مي‏خورند و شكم خود را از آن پر مي‏كنند. (۶۶)

سرانجام قرآن مى گويد: اين ظالمان مغرور مسلما از اين گياه مى خورند و شكم را از آن پر مى كنند (فانهم لاكلون منها فمالئون منها البطون ).

ايـن همان فتنه و عذابى است كه در آيات قبل به آن اشاره شد، خوردن از اين گياه دوزخى بـا آن بوى بد و طعم تلخ با آن شيره اى كه تماسش با بدن مايه سوزندگى و تورم است، آنهم خوردن به مقدار زياد، عذابى است دردناك.

و در اينكه فرمود: (پس شكم ها را از آن پر خواهند كرد) اشاره است به گرسنگى شديد اهل دوزخ، به طورى كه آن قدر حريص بر خوردن مى شوند، كه ديگر در فكر آن نيستند چه مى خورند.

اين دوزخيان بالأخره محتاج به غذا و آب هستند و چاره ندارند، اينها گرسنه هستند و غذا مي‌خواهند، اما ﴿لا يُسْمِنُ وَ لا يُغْني‌ مِنْ جُوعٍ غذايي كه نه آنها را فربه مي‏كند و نه گرسنگي را فرو مي‏نشاند!﴾،[20] ﴿فَإِنَّهُمْ لَآكِلُونَ مِنْها﴾؛از اين شجره مي‌خورند، ﴿فَمالِؤُنَ مِنْهَا الْبُطُونَ﴾؛ شكمشان پر مي‌شود، اما سير نمي‌شوند؛ مثل رباخواري كه اين‌جا مي‌گويد «هَلْ مِنْ مَزِيد» از حرام, ارتزاق مي‌كند؛ ولي هرگز سير نمي‌شود که جهنم[21] و جهنمي ها خصوصيتشان اين است.

… اينها بايد غذا بخورند؛ از اين غذا مي‌خورند، پُر مي‌شوند؛ ولي سير نمي‌شوند.

ما يك دست داريم كه اين دست ظرف چيزي است، يك «لامسه» داريم كه اين «لامسه» مربوط به تن نيست؛ «لامسه» نيروي نفساني است كه در درون بدن مفروش است، وقتي كسي را خواستند دستش را عمل كنند آن نيروي «لامسه» و آن حس را تخدير مي‌كنند، وقتي حس تخدير شد اين گوشت و پوست مي‌ماند و اين گوشت و پوست را قطعهقطعه مي‌كنند در حالی که كسي دردي احساس نمي‌كند؛ آن چيزی كه احساس مي‌كند «لامسه» است كه مرتبه‌اي از مراتب نفس است كه در بدن حضور دارد. ما يك پُر شدن داريم و يك سير شدن، اين شكم که به صورت يك پلاستيك و مانند آن درآمده, اين پُر مي‌شود، اما احساس سير شدن براي ذائقه است كه ذائقه, مرتبه‌اي از مراتب نفس است كه در دستگاه گوارش حضور دارد، آن احساس سيري نمي‌كند؛ اينكه فرمود: ﴿لا يُسْمِنُ وَ لا يُغْني‏ مِنْ جُوعٍ غذايي كه نه آنها را فربه مي‏كند و نه گرسنگي را فرو مي‏نشاند!﴾،[20] اگر شما به كسي در هنگام گرسنگي يك سطل آب به او دهيد، اين دستگاه گوارشش پُر مي‌شود، اين پر شد؛ ولي سير كه نشد. سيري مربوط به پُر شدن شكم نيست، سيري براي شكم نيست براي ذائقه است و ذائقه بايد احساس كند كه سير شد و ذائقه بسته است. فرمود ذائقه اينها با محصول اين «شجره زقّوم» سير نمي‌شود مثل اينكه با ﴿ضَرِيع (خار خشك تلخ و بد بو)[21] سير نمي‌شود ﴿لا يُسْمِنُ وَ لا يُغْني‏ مِنْ جُوعٍ﴾ كه ﴿طَعَامُ الْأَثِيم﴾[22] است، اما پر شده ﴿فَمالِؤُنَ مِنْهَا الْبُطُونَ﴾ شكم پُر شد؛ ولي اينها سير نشدند.

طَلْعُهَا كَأَنَّهُ رُءُوسُ الشَّيَاطِينِ ﴿۶۵﴾

طَلْعُهَا كَأَنَّهُ رُءُوسُ الشَّيَاطِينِ ﴿۶۵﴾

شكوفه آن مانند كله‏ هاي شياطين است. (۶۵)

سپس مى افزايد: شكوفه آن مانند كله هاى شياطين است ! (طلعها كانه رؤ س الشياطين ).

طلع معمولا به شكوفه خرما گفته مى شود كه داراى پوسته سبز رنگى اسـت و در درون آن رشـتـه هـاى سـفـيـدى اسـت كـه بـعـدا تـبـديل به خوشه خرما مى شود، واژه طلع از ماده طلوع به اين مناسبت است كه نخستين ميوه اى است كه بر درخت ظاهر مى شود و طلوع مى كند.

https://www.instagram.com/p/CU4_BmnsMQM/

در ايـنـجـا ايـن سـؤ ال پـيـش مـى آيد كه مگر مردم كله هاى شياطين را ديده بودند كه قرآن شكوفه هاى زقوم را به آن تشبيه مى كند؟

مفسران در اينجا پاسخ ‌هاى متعددى ذكر كرده اند:

بـعـضى گفته اند: يكى از معانى شيطان يك نوع مار بد منظر است كه شكوفه زقوم به آن تشبيه شده است .

و بـعـضـى گـفـتـه اند: يك نوع گياه بد چهره است چنانكه در كتاب مُنتَهَی الاَرَب آمده است : رأس الشيطان يا روس الشياطين گياهى است.

ولى آنـچـه صحيحتر به نظر مى رسد اين است كه اين تشبيه براى بيان نهايت زشتى و چهره تنفرآميز آن است، زيرا انسان از چيزى كه متنفر باشد در ذهن خود براى آن قيافه اى زشـت و وحـشـتـنـاك ترسيم مى كند، و به هر چه علاقه مند است براى آن قيافه اى زيبا و دوست داشتنى .

لذا در عـكسهائى كه مردم براى فرشتگان مى كشند زيباترين چهره ها را ترسيم مى كنند و به عكس براى شياطين و ديوان بدترين چهره ها را، در حالى كه نه فرشته را ديده اند و نه ديو را.

در تـعـبـيـرات روزمره بسيار ديده مى شود كه مى گويند: فلان كس مانند عفريت است، يا قيافه ديو دارد!

ايـنـهـا همه تشبيهاتى است بر اساس انعكاسات ذهنى انسانها از مفاهيم مختلف، تشبيهاتى است لطيف و گويا.

(طلعها كانه روس الشياطين) - كلمه (طلع) به معناى شكوفه ميوه اى است كه در اوليـن بـار در درخـت خـرمـا يـا در هـر درخـت مـيـوه ديگر پيدا مى شود. در اين آيه ميوه درخت (زقـوم) را بـه سـر شـيـطـانـهـا تـشـبيه كرده و اين بدان عنايت است كه: عوام از مردم شيطان را در زشت ترين صورتها تصوير مى كنند، همچنان كه وقتى بخواهند عكسى از فرشته اى بكشند، او را در زيباترين صورت ترسيم مـى كـنـنـد، و هـر زيباى ديگر را به فرشته تشبيه مى نمايند، همچنان كه زنان دربارى مصر وقتى يوسف را ديدند گفتند: (مَا هَذَا بَشَرًا إِنْ هَذَا إِلَّا مَلَكٌ كَرِيمٌ)

سوره ۱۲: يوسف

فَلَمَّا سَمِعَتْ بِمَكْرِهِنَّ أَرْسَلَتْ إِلَيْهِنَّ وَأَعْتَدَتْ لَهُنَّ مُتَّكَأً وَآتَتْ كُلَّ وَاحِدَةٍ مِنْهُنَّ سِكِّينًا وَقَالَتِ اخْرُجْ عَلَيْهِنَّ فَلَمَّا رَأَيْنَهُ أَكْبَرْنَهُ وَقَطَّعْنَ أَيْدِيَهُنَّ وَقُلْنَ حَاشَ لِلَّهِ مَا هَذَا بَشَرًا إِنْ هَذَا إِلَّا مَلَكٌ كَرِيمٌ ﴿۳۱﴾

هنگامي كه (همسر عزيز) از فكر آنها باخبر شد به سراغ آنها فرستاد (و از آنها دعوت كرد) و براي آنها پشتي هاي گرانقيمتي فراهم ساخت، و بدست هر كدام چاقوئي (براي بريدن ميوه) داد و در اين موقع (به يوسف) گفت وارد مجلس آنان شو، هنگامي كه چشمشان به او افتاد در تعجب فرو رفتند و (بي اختيار) دستهاي خود را بريدند! و گفتند منزه است خدا اين بشر نيست، اين يك فرشته بزرگوار است! (۳۱)

با اين بيان ديگر جـايـى بـراى ايـن اشـكـال نـمـى ماند كه در تشبيه هر چيز اين معنا لازم است كه به چيزى تشبيه شود كه شنونده آن را بشناسد، و مردم سر شيطانها را نديده اند و نمى شناسند.

﴿طَلْعُها كَأَنَّهُ رُؤُسُ الشَّياطينِ﴾گرچه اينها شيطان را نديدند، اما شيطان به عنوان يك موجودِ منحوس بدچهره شناخته‌شده است …

… نه شيطان را كسي ديد, نه فرشته را; ولي معقول را گاهي به محسوس تشبيه مي‌كنند و گاهي به «متخيَّل»؛ گاهي به محسوس تشبيه مي‌كنند و مي‌گويند فلان شيء مثل آفتاب است, مثل ماه است, مثل ستاره است که اين تشبيه معقول به محسوس است و گاهي معقول را به «متخيَّل» تشبيه مي‌‌كنند؛ مثل اينكه درباره يوسف(سلام الله عليه) گفتند: ﴿إِنْ هذا إِلاَّ مَلَكٌ كَريمٌ﴾؛[19] اين شبيه فرشته است، فرشته را كه نديدند يا در اين‌جا مي‌فرمايد: ﴿كَأَنَّهُ رُؤُسُ الشَّياطينِ﴾ شيطان را كه نديدند، او «متخيّل» است؛ تصويري كه انسان از شيطان دارد چهره بد است و تصويري كه انسان از فرشته دارد چهره خوب است. آنچه ما از فرشته در ذهن داريم «متخيّل» ماست و آنچه ما از شيطان در ذهن داريم «متخيّل» ماست؛ تشبيه آن درخت به شيطان, تشبيه معقول به «متخيّل» است نه محسوس, يا تشبيه وجود مبارك يوسف به فرشته, تشبيه محسوس به متخيّل است نه به محسوس ديگر؛ براي اينكه آنچه در خاطره بشر از شيطان هست زشتي است و آنچه در خاطره بشر از فرشته هست زيبايي و نيكي است؛ ﴿طَلْعُها كَأَنَّهُ رُؤُسُ الشَّياطينِ﴾.

إِنَّهَا شَجَرَةٌ تَخْرُجُ فِي أَصْلِ الْجَحِيمِ ﴿۶۴﴾

إِنَّهَا شَجَرَةٌ تَخْرُجُ فِي أَصْلِ الْجَحِيمِ ﴿۶۴﴾

درختي است كه از قعر جهنم مي‏رويد! (۶۴)

سـپـس مـى افـزايـد: آن درخـتـى اسـت كـه از قـعـر جـهـنـم مـى رويـد! (إِنَّهَا شَجَرَةٌ تَخْرُجُ فِي أَصْلِ الْجَحِيمِ).

ولى ايـن ظـالمـان مـغـرور به سخريه ادامه دادند و گفتند مگر ممكن است گياه يا درختى از قـعر جهنم برويد؟ آتش كجا و درخت و گياه كجا؟ بنابراين شنيدن نام اين گياه و اوصاف آن مايه آزمايش آنها در اين دنيا، و خود آن در آخرت مايه درد و رنج آنها است.

گـويـا آنـها از اين نكته غافل بودند كه اصولى كه بر زندگى آن جهان (آخرت) حاكم است با اين جهان بسيار تفاوت دارد، گياه و درختى كه از قعر جهنم مى رويد به رنگ جهنم است، و در شرائط جهنم پرورش يافته، نه گياهى است همانند گياهى كه در باغهاى اين جهان مى رويد، و شايد از اين نكته بيخبر نبودند بلكه هدفشان تنها سخريه و استهزاء بود.

و جـمـله (انـهـا شـجـرة تـخـرج فـى اصـل الجـحـيـم ) وصـف (شـجره زقوم ) است. و (اصـل جـحـيـم ) بـه مـعـنـاى قـعـر جهنم است. و اين تعجب ندارد كه در آتش جهنم درختى برويد و همچنان باقى بماند و نسوزد، براى اينكه زنده ماندن دوزخيان در آتش عجيب تر است. و خدا هر كارى بخواهد مى تواند بكند.

فرمود اين درخت از جهنم مي‌رويد; يعني درختي است كه آبش آتش است و از آتش تغذيه مي‌كند ﴿شَجَرَةٌ تَخْرُجُ في‌ أَصْلِ الْجَحيمِ﴾؛ در اصل جهنم اين درخت روييده مي‌شود؛ اين جاي تعجب نيست. در سوره «نساء» فرمود: ﴿كُلَّما نَضِجَتْ جُلُودُهُمْ بَدَّلْناهُمْ جُلُوداً غَيْرَها﴾[19]

سوره ۴: النساء

إِنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا بِآيَاتِنَا سَوْفَ نُصْلِيهِمْ نَارًا كُلَّمَا نَضِجَتْ جُلُودُهُمْ بَدَّلْنَاهُمْ جُلُودًا غَيْرَهَا لِيَذُوقُوا الْعَذَابَ إِنَّ اللَّهَ كَانَ عَزِيزًا حَكِيمًا ﴿۵۶﴾

كساني كه به آيات ما كافر شدند بزودي آنها را در آتشي وارد ميكنيم كه هر گاه پوستهاي تن آنها (در آن) بريان گردد (و بسوزد) پوستهاي ديگري به جاي آن قرار ميدهيم تا كيفر را بچشند، خداوند توانا و حكيم است (و روي حساب كيفر ميدهد). (۵۶)

اين انساني است كه ساليان متمادي در آتش مي‌ماند و سوخت و سوز دارد؛ حساب قدرت الهي از يك طرف, جريان قيامت از طرف ديگر با حساب‌هاي عادي ما هماهنگ نيست, فرمود اين درخت در اصلِ جهنم رشد مي‌كند.

إِنَّا جَعَلْنَاهَا فِتْنَةً لِلظَّالِمِينَ ﴿۶۳﴾

إِنَّا جَعَلْنَاهَا فِتْنَةً لِلظَّالِمِينَ ﴿۶۳﴾

ما آن را مايه درد و رنج ظالمان قرار داديم. (۶۳)

سـپـس قـرآن به بعضى از ويژگيهاى اين گياه پرداخته مى گويد: ما آن را مايه عذاب و رنج ظالمان قرار داديم (انا جعلناها فتنة للظالمين ).

فـتنه ممكن است به معنى رنج و عذاب باشد، و ممكن است به معنى آزمايش همانگونه كه در غالب مـوارد در قـرآن بـه ايـن مـعنى آمده است. اشاره به اينكه آنها هنگامى كه نام زقوم را شنيدند به سخريه و استهزاء پرداختند و از اين رو وسيله اى براى آزمايش اين ستمگران شد.

و ضـمـيـر (هـا) در جـمله (انا جعلناها فتنه للظالمين) به (شجره زقوم) برمى گردد. و (فتنه) به معناى محنت و عذاب است.

اين «شجره زقّوم» را فرمود: ﴿إِنَّا جَعَلْناها فِتْنَةً لِلظَّالِمينَ﴾ که اين فتنه يا به معني امتحان است، وقتي در دنيا خداي سبحان مي‌فرمايد اينها در قيامت از «شجره زقّوم»ي كه ﴿في‏ أَصْلِ الْجَحيمِ﴾ مستقر است معذّب مي‌شوند، اينها فتنه است که مي‌گويند مگر مي‌شود درخت در جهنم باشد؟ درخت آب مي‌خواهد! ديگر نمي‌دانند كه تجربه فقط يك بُعدي است، قضاياي تجريدي است كه دو بُعدي است (قضاياي تجريدي مسائلی‌اند که از عالم حسّ و ماده فراترند) و دو طرفه حرف دارد، اما قضاياي تجربي يك بُعدي است؛ يعني اگر كسي در طول مدت عمر چه در كشاورزي, چه در دامداري, چه در پزشكي و چه در دامپزشكي آزمايش كرد كه فلان دارو براي درمان فلان بيماري خوب است، اين تجربه است؛ اما غير از اين چيز ديگري آن بيمار را درمان نمي‌كند، اين زبان تجربه نيست، اين را كه شما نيازموديد; لذا هيچ عالِم تجربي كه «رأس‌المالِ سرمایه» او معرفت حسّي و تجربه حسّي است، نمي‌تواند بگويد چطور مي‌شود كه قرائت هفت «حمد» يك بيمار را شفا بدهد، اين حقّ دخالت ندارد؛ بخواهد اثبات كند نمي‌تواند, بخواهد نفي كند نمي‌تواند, بخواهد شك كند نمي‌تواند، كارِ او نيست؛ اين يك علم تجريدي و معرفت تجريدي مي‌خواهد، اين در حوزه فنّ تجربي جا نمي‌گيرد. تجربه حرف خودش را مي‌زند؛ يعني وقتي در طيّ اين مدت آزمايش كرد كه اين دارو براي کاربرد سمّ يا براي درمان فلان گياه يا فلان حيوان يا فلان انسان خوب است، بله اين مي‌شود علم تجربي، اما غير اين اثر ندارد اين كارِ تجريد است؛ علم تجريدي چون با قضاياي تناقض و امثال تناقض روبه‌روست، دو طرفه حرف دارد؛ يك طرف را اثبات مي‌كند و طرف ديگر را نفي مي‌كند.

بنابراين گفتند ما نديديم كه درختي از آتش سبز شود؛ بله, اما چه دليل داريم كه ما درختِ نسوز نداريم؟ چه دليل داريم كه بدنِ نسوز نداريم؟ چه دليلي داريم؟ ما اين بدن را فقط تجربه كرديم كه اين بدن مي‌سوزد و از بين مي‌رود، اما انسان در جهنم بماند ﴿ثُمَّ لا يَمُوتُ فيها وَ لا يَحْيي سپس در آن آتش نه مي‏ميرد و نه زنده مي‏شود﴾؛ ساليان متمادي بماند و از بين نرود را كه ما نيازموديم. بنابراين هيچ راهي براي نفي نداريم و چون راهي براي نفي نداريم، بايد تابع باشيم ببينيم كه عقل كلّ چه مي‌گويد و بالاتر از عقل، وحي چه مي‌گويد.

ما كه گفتيم اين ﴿شَجَرَةٌ تَخْرُجُ في‏ أَصْلِ الْجَحيمِ﴾ اين فتنه‌اي است براي تبهكاران اين يك مطلب و مطلب دوم اينکه در قيامت هم وقتي به اينها مي‌گوييم بايد از غذاي و ميوه اين استفاده كنيد، براي اينها فتنه و درد و بلا و عذاب است؛ پس هم به لحاظ دنيا براي اينها فتنه است و هم به لحاظ آخرت براي اينها فتنه است.

أَذَلِكَ خَيْرٌ نُزُلًا أَمْ شَجَرَةُ الزَّقُّومِ ﴿۶۲﴾

أَذَلِكَ خَيْرٌ نُزُلًا أَمْ شَجَرَةُ الزَّقُّومِ ﴿۶۲﴾

آيا اين (نعمتهاي جاويدان بهشت) بهتر است يا درخت (نفرت انگيز) زقوم؟! (۶۲)

بـعد از بيان نعمتهاى روح بخش و پر ارزش بهشتی، در آيات مورد بحث به بيان عذابهاى دردنـاك و غـم انـگـيز دوزخى مى پردازد و آنچنان ترسيمى از آن مى كند كه در مقايسه با نـعـمـتـهـاى پـيـشـيـن در نـفـوس مـسـتعد عميقا اثر مى گذارد و آنها را از هر گونه زشتى و ناپاكى باز مى دارد.

نخست مى فرمايد: آيا اين نعمتهاى جاويدان و لذتبخش كه بهشتيان را با آن پذيرائى مى كنند بهتر است يا درخت نفرت انگيز زقوم ؟!(اذلك خير نزلا ام شجرة الزقوم).

تـعـبـيـر بـه نـزل بـا تـوجه به مفهوم آن به چيزى گفته مى شود كه براى پذيرائى مـيـهـمـان آماده مى كنند، و بعضى گفته اند نخستين چيزى است كه با آن از ميهمان تازه وارد پذيرائى مى كنند نشان مى دهد كه بهشتيان همچون ميهمانهاى عزيز و محترم پذيرائى مى شوند.

قرآن مى گويد: آيا اين بهتر است يا درخت زقوم ؟!

تعبير به بهتر دليل بر اين نيست كه درخت زقوم چيز خوبى است، و نعمت بهشتيان از آن بهتر است، چرا كه اين تعبيرات در لغت عرب گاه در مواردى به كار مى رود كه در يكسو هـيـچـگونه خوبى اصلا وجود ندارد، ولى اين احتمال وجود دارد كه اين يكنوع كنايه است …

و اما زقوم به گفته اهل لغت اسم گياهى است تلخ و بد بو و بد طعم .

و به گفته بعضى از مفسران, اسم گياهى است كه داراى برگهاى كوچك و تلخ و بد بو است و در سرزمين تهامه مى رويد و مشركان با آن آشنا بودند.

و در تفسير روح المعانى اضافه مى كند اين گياه شيره اى دارد كه وقتى به بدن انسان مى رسد ورم مى كند.

راغب در مفردات مى گويد: زقوم هر نوع غذاى تنفرآميز دوزخيان است .

… واژه شجرة هميشه به معنى درخت نيست گاه به معنى گياه نيز مى آيد، و قرائن نشان مى دهد كه منظور از آن در اينجا گياه است .

زقوم:

… بـعـضـى گـفـته اند: قريش اصلا چنين درختى را نمى شناخت كه در بحث روايتى روايتش خواهد آمد.

و كـلمـه (خـيـر) در آيـه شـريـفه به معناى وصف است، نه به معناى لغوى اش (كه در فارسى به معنى بهتر است)؛…. همچنان كه در آيه (ما عند اللّه خير من اللهو) نيز به همين معنا اسـت ؛ چـون (لهـو) اصلا خوب نيست، تا ثوابهاى خدايى از آن بهتر باشد

سوره ۶۲: الجمعة

وَإِذَا رَأَوْا تِجَارَةً أَوْ لَهْوًا انْفَضُّوا إِلَيْهَا وَتَرَكُوكَ قَائِمًا قُلْ مَا عِنْدَ اللَّهِ خَيْرٌ مِنَ اللَّهْوِ وَمِنَ التِّجَارَةِ وَاللَّهُ خَيْرُ الرَّازِقِينَ ﴿۱۱﴾

هنگامي كه تجارت يا سرگرمي و لهوي را ببينند پراكنده مي‏شوند و به سوي آن مي‏روند، و تو را ايستاده به حال خود رها مي‏كنند، بگو آنچه نزد خدا است بهتر از لهو و تجارت است و خداوند بهترين روزي دهندگان است. (۱۱)

و اين آيه شـريـفه - به طورى كه از سياق برمى آيد - كلام خداست، نه تتمه كلام آن گوينده كه آيات قبل آن را حكايت مى كرد.

و در مـجـمـع البيان در ذيل جمله (شجرة الزقوم ) گفته: و روايت شده كه قريش وقتى ايـن آيـه را شـنـيدند گفتند: ما تاكنون چنين اسمى را نشنيده بوديم، و چنين درختى را نمى شـنـاسـيـم. ابن زبعرى گفت: زقوم به زبان بربرها نام طعامى است كه از خرما و كره درسـت مـى شـود، و در روايـتـى بـه لغـت اهـل يـمـن آمـده كـه ابـو جـهـل بـه كـنـيـز خـود گـفـت: (زقـمـينا زقوم برايمان بياور) كنيز هم خرما و كره آورد، ابوجهل به رفقايش گفت: (تزقموا بهذا الّذى يخوفكم به محمّد, از همين زقوم كه محمّد شـمـا را از آن مـى تـرساند بخوريد) محمّد پنداشته كه در آتش، درخت سبز مى شود و حـال آنـكـه آتـش درخـت را مـى سـوزانـد. پـس در پاسخ وى اين آيه آمد: (انا جعلناها فتنة للظالمين) ما اين درخت را مايه آزمايش ستمكاران كرديم.

﴿أَذلِكَ خَيْرٌ نُزُلاً أَمْ شَجَرَةُ الزَّقُّومِ﴾ … فرمود كدام يك از اينها خِير و بهتر است؟ مستحضريد كه خِير گاهي كار «أفعل تعيين» را دارد گاهي كار «أفعل تفضيل» را دارد؛ اين ﴿أُولُوا الْأَرْحامِ بَعْضُهُمْ أَوْلي‌ بِبَعْضٍ خويشاوندان نسبت به يكديگر (از ديگران) سزوارترند[16] «أفعل تعييني» است و نه «أفعل تفضيلي» و ﴿النَّبِيُّ أَوْلي‌ بِالْمُؤْمِنينَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ پیامبر، نسبت به مؤمنان از خودشان اولی و سزاوارتر است[17] «أفعل تعييني» است «أفعل تفضيلي» نيست. اين‌جا كه فرمود كدام يك خِير است; يعني خِير تعييني نه خِير به معني بهتر.

فرمود ما دو پذيرايي داريم: يك پذيرايي ابتدايي كه وقتی مهمان مي‌آيد جلوي او غذا و ميوه مي‌آورند، بعد در پذيرايي رسمي‌ سفره پهن مي‌كنند و او را به اتاق ديگر دعوت مي‌كنند. وقتي مهمان آمد، شربتي و ميوه تازه‌اي به او مي‌دهند اين را مي‌گويند «نُزُل»؛[18]يعني اوّلين پذيرايي مهمان، اين «نُزُل» است؛ اين هم درباره دوزخيان است و هم درباره بهشتيان, هم دوزخيان «نُزُل» دارند و هم بهشتيان «نُزُل» دارند. فرمود آنچه تا الآن شما شنيديد و مي‌شنويد اين «نُزُل» بهشتي‌هاست، شما هم «نُزُل»ی داريد؛ بعد از اين «نُزُل» اتاق پذيرايي شما هم مشخص است كه كجاست، تا حال آنچه را ما به شما گفتيم درباره «مخلَصين» بود که «نُزُل» آنها و جاي آنها مشخص بود، اما «نُزُل» شما هم مشخص است و جاي شما هم مشخص, كدام يك از اينها خوب‌ هستند؟ ﴿أَذلِكَ خَيْرٌ نُزُلاً﴾اينكه بهشتي‌ها دارند بهتر است يا «نُزُل» شما؟ «نُزُل» شما چيست؟ ﴿أَمْ شَجَرَةُ الزَّقُّومِ﴾؛

﴿شَجَرَةُ الزَّقُّوم﴾ براي قريش قابل شناخت نبود. اينكه گفته مي‌شود قرآن به زبان همان مردم محلّي آمده، چيزي كه آنها مي‌فهمند گفته و چيزي كه آنها نمي‌فهمند نگفته، اين ناتمام است؛ براي اينكه درخت «زقّوم» در مكه و اينها نبود و قريش مي‌گفتند ما ﴿شَجَرَةُ الزَّقُّوم﴾ نشنيديم؛ البته در منطقه دوردست مكه بود، اما در خود مكه و اطراف مكه كه براي قريش شناخته‌شده باشد نبود؛ قريش مي‌گفتند ما ﴿شَجَرَةُ الزَّقُّوم﴾ را نمي‌دانيم چيست. اين درخت «زقّوم» برگ‌هايش بسيار بدبوست …و شيره‌اي هم دارد كه اين شيره اگر به بدن برسد بدن را متورّم مي‌كند … چنين درخت نحسي است.

http://www.parsquran.com/data/show.php?sura=44&ayat=43&user=far&lang=far&tran=2

http://www.parsquran.com/data/show.php?sura=56&ayat=51&user=far&lang=far&tran=2

https://www.aparat.com/v/i948d08

https://www.facebook.com/watch/?v=947122327139970

در جريان ترسيم دوزخ و عذاب‌هاي دوزخ فرمود: ﴿أَذلِكَ خَيْرٌ نُزُلاً أَمْ شَجَرَةُ الزَّقُّومِ﴾؛ از اول سخن از رزق معلوم نيست سخن از «شجر زقّوم» است. در تعبير خيلي فرق است، وقتي از بهشتي‌ها و نعمت‌هاي بهشت ياد مي‌شود، از پذيرايي بهشتي‌ها ياد مي‌شود از ميوه سخن به ميان مي‌آيد و وقتي از جهنمي‌ها سخن به ميان مي‌آيد، سخن از ميوه نيست سخن از «شجر» است. خدا بسياري از بزرگان مخصوصاً شيخ طوسي را غريق رحمت كند! فرمودند اينكه مي‌گويند بين اين دو طايفه و بين اين دو گروه مشاجره هست؛ يعني اينها مثل «شجر» شدند كه شاخه‌هايشان داخل هم رفته است.[15] شما وقتي وارد باغ مي‌شويد مي‌بينيد شاخه‌هاي اين درخت داخل هم رفته اصلاً مشاجره را مشاجره گفتند برای همين است كه افكار اين در آ‌ن مي‌رود و افكار او در اين مي‌رود؛ يعني زد و خوردي انجام مي‌دهند. «شجر» همين است که كارش «تشاجر» است و تنازع است و درگيري است. در جريان دوزخ سخن از ميوه نيست سخن از «شجر» و «تشاجر» و تنازع و اختلاف است كه ﴿كُلَّما دَخَلَتْ أُمَّةٌ لَعَنَتْ أُخْتَها﴾؛[16]

در آن‌جا در تبيين لذايذ بهشتي‌ها از ميوه شروع كردند، فرمود: ﴿فَواكِهُ وَ هُمْ مُكْرَمُونَ﴾،[17] اما اين‌جا فرمود «نُزُل»[18] آنها؛ يعنی اوّلين چيزي كه به دوزخيان مي‌دهند و از آنها پذيرايي مي‌كنند «شجر زقّوم» است، «تشاجر» است كه محصول تنازع و درگيري و اختلاف دنيايي آنهاست ﴿إِنَّها شَجَرَةٌ تَخْرُجُ في‏ أَصْلِ الْجَحيمِ﴾ كه قرارگاهش اصلِ جهنم است.

لِمِثْلِ هَذَا فَلْيَعْمَلِ الْعَامِلُونَ ﴿۶۱﴾

لِمِثْلِ هَذَا فَلْيَعْمَلِ الْعَامِلُونَ ﴿۶۱﴾

آري براي مثل اين پاداش تلاشگران بايد بكوشند. (۶۱)

(لمثل هذا فليعمل العاملون ) - از ظاهر سياق (جریان و پیوستگی معنایی آیات, یعنی بررسی آیات قبل و بعد برای درک بهتر معنای آیه مورد نظر) برمى آيد كه اين جمله نيز تتمه كلام همان گوينده باشد. و مـشـار اليـه بـه اشـاره (هـذا) هـمـان فـوز عظيم و يا ثواب است و معنايش اين است كه: بـراى مـثـل ايـن رسـتـگـارى و يـا مـثـل چـنـيـن ثـوابـى بـايـد عـامـلان عمل كنند و در دنيا كه دار تكليف است سعى نمايند.

بعضى از مفسرين گفته اند: (اين جمله كلام خداى سبحان است). و بعضى ديگر گفته اند: (كلام اهل بهشت است نه گوينده).

بـه طـور كـلى بايد دانست كه: مفسرين در بيشتر جملات سابق و اينكه هر يك حكايت كلام چـه كـسـى اسـت، مـثـلا فـلان جـمـله كـلام مـلائكـه اسـت، و يـا كـلام اهل بهشت و يا كلام همان گوينده ؟ اختلاف كرده اند و آنچه ما اختيار كرديم، وجهى بود كه سياق آيات با آن مساعدت داشت.

و سرانجام خداوند بزرگ با يك جمله كوتاه و بيدار كننده و پر معنى به اين بحث خاتمه داده، مـى فـرمـايـد: بـراى مـثل اين, مردم عمل كنند و به خاطر اين مواهب تلاشگران بكوشند (لمثل هذا فليعمل العاملون).

ايـنـكـه بـعـضـى از مـفـسـران احتمال داده اند كه آيه اخير نيز از گفته هاى بهشتيان باشد بـسـيار بعيد به نظر مى رسد، چرا كه در آن روز ديگر عملى در كار نيست، و به تعبير ديگر در آن روز برنامه عمل وجود ندارد كه با اين عبارت بخواهند افراد را به آن تشويق كـنـنـد، در حالى كه ظاهر آيه نشان مى دهد هدف اين است كه از تمام آيات گذشته با ذكر ايـن جـمـله نـتـيـجـه گـيـرى گـردد و مـردم بـه سـوى ايـمـان و عـمـل سـوق داده شـونـد، لذا مـنـاسـب ايـن اسـت كه اين سخن خداوند در پايان اين بحث بوده باشد.

… حالا در اين‌جا سخن فرشته‌هاست, سخن خداست, سخن همين شخص است بين اهل تفسير اختلاف نظر است؛ ولي همه آن حق است؛ اگر كلام خدا باشد كه حق است, اگر كلام ملائكه باشد حق است, اگر كلام اين شخص باشد، چون خدا به زبان تصديق دارد نقل مي‌كند حق است؛ اين‌طور نيست كه قرآن حرفي را نقل كند و آن حرف ـ معاذ الله ـ باطل باشد و قرآن آن را رد نكند؛ اين سخن, سخن هر كه هست حق است…

﴿لِمِثْلِ هذا فَلْيَعْمَلِ الْعامِلُونَ﴾ هر كه مي‌خواهد كاري انجام دهد به روش بندگان «مخلَص» كار انجام دهد، براي اينكه پاداش او چنين حياتي است كه مسكن خاص دارد, خوراك مخصوص دارد, برخورد خاص دارد, نوشاك (نوشیدنی) مخصوص دارد, گفتمان خاص دارد و سعادت ابد او را همراهي مي‌كند …

اينكه مي‌بينيد گاهي در تعبيرات ائمه(عليهم السلام) براي كساني كه با اين اسباب‌بازي‌ها دارند سرگرم مي‌شوند تعبير به جنون مي‌كنند[19] همين است. انسان آن عالَم ابد را ـ معاذ الله ـ از دست مي‌دهد براي چهار سرگرمی و بازي؟! اينكه مي‌فرمايد دنيا را طلاق دادم؛ يعني اين بيان سوره مباركه «حديد» هست كه ﴿اعْلَمُوا أَنَّمَا الْحَياةُ الدُّنْيا لَعِبٌ وَ لَهْوٌ وَ زينَةٌ وَ تَفاخُرٌ بَيْنَكُمْ وَ تَكاثُرٌ فِي الْأَمْوالِ وَ الْأَوْلادِ بدانيد زندگي دنيا تنها بازي و سرگرمي، و تجمل پرستي و تفاخر در ميان شما و افزون طلبي در اموال و فرزندان است[20]

https://www.aparat.com/v/LGVv4

https://www.instagram.com/reel/DCTdhyEovx8/

در اين مقاطع پنج‌گانه, اين بازي و بازيگری و بازيچه قرار دادن دنيا اين است که اين را وجود مبارك حضرت امير فرمود: «غُرِّي غَيْرِي برو و دیگری را بفریب»[21] (حکمت 77 نهج البلاغه)

نقل کرده‌اند که ضِرَارِ (صحابی امام علی (ع)) بر معاویه وارد شد، در حالی که معاویه به او گفت: «ای ضرار، علی را برای من توصیف کن.»

ضرار گفت: «آیا مرا از این کار معاف نمی‌داری؟» معاویه گفت: «نه، باید او را برای من وصف کنی.» جواب داد: باشد می گویم! پس به حرف هایم به خوبی گوش بده.

ای معاویه، به خداوند قسم علی بلند همت، نیرومند و بسیار ژرف اندیش بود، او سخن حق بر زبان جاری می کرد و عادلانه حکم می نمود. عِلم از تمامی وجودش می جوشید و حکمت و دانش از کل وجود او تراوش می کرد. علی از دنیا و زرق و برقش بیم داشت و با شب و تنهایی مانوس بود. اشکش روان بود و فکر و اندیشه او فراوان و طولانی بود.

ای معاویه! علی بن ابی طالب, جامه کوتاه و خوراک خشک و خشن را نکو می داشت و در بین ما همچون یکی از ما بود. هر زمان از او سوال می کردیم جواب می داد و چون فتوایی از او می خواستیم ما را آگاه می نمود. قسم به خداوند با همه قربتی که به ما داشت و محشور بودنش با ما، باز به خاطر هیبتی که داشت نمی توانستیم سخن بگوییم.

آری، علی اهل دین را بزرگ می داشت و فقیران و مساکین را به خویش نزدیک می کرد و هیچ گاه اهل قدرت, از سمت او نمی توانستند به خواسته های باطل خود دست پیدا کنند و در این میان هیچ ناتوانی از عدل او مایوس نمی گشت.

ای معاویه! شهادت می دهم در یکی از شب ها آن زمان که نیمی از شب گذشته بود و ستاره ها در حال پایین آمدن بودند علی را در محراب عبادتش مشاهده کردم که محاسن شریف خود را در دست گرفته و همانند فردی که مار او را گزیده است به خود می پیچد و مثل انسان هایی که به آن ها مصیبتی وارد شده گریه می کرد و می گفت: ای دنیا! از من دور شو، آیا خویش را به من عرضه می کنی یا به من دل بسته ای؟! هرگز؛ هرگز. برو و دیگران را فریب ده که من تو را سه طلاقه نمودم و در آن اجازه بازگشت نیست؛ فریبت را نمی خورم که عمر تو کوتاه است و و ارزش تو کم. آه از کمی توشه، دوری مسیر، طول سفر و راه ترسناک و مهیب.

https://ahlolbait.com/content/16923/%D8%AA%D8%B1%D8%AC%D9%85%D9%87-%D9%88-%D8%B4%D8%B1%D8%AD-%D8%AD%DA%A9%D9%85%D8%AA-77-%D9%86%D9%87%D8%AC-%D8%A7%D9%84%D8%A8%D9%84%D8%A7%D8%BA%D9%87-%D8%A8%DB%8C%E2%80%8C%D8%A7%D8%B9%D8%AA%D9%86%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%84%D9%85%D8%A4%D9%85%D9%86%DB%8C%D9%86-%D8%A8%D9%87-%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7

… ضرار که به این جای صحبت خود رسید دید که معاویه گریست. معاویه همانطور که در حال گریه بود گفت: خداوند ابو حسن را رحمت کند قسم به خداوند او چنین بود. سپس رو به ضرار کرد و گفت: ای ضرار! حزن و اندوه تو برای علی چطور است؟

ضرار آهی کشید و گفت: اندوهم برای علی همچون مادری است که تنها فرزند او را در دامنش سر بریده باشند.

اين به صورت حصر در سوره «حديد» آمده است ﴿اعْلَمُوا أَنَّمَا الْحَياةُ الدُّنْيا﴾اين است اين حصر در پنج ضلع, در بعضي از آيات در دو جزء منحصر شده ﴿إَنَّمَا الْحَياةُ الدُّنْيا لَعِبٌ وَ لَهْوٌ﴾؛[22]

سوره ۶: الأنعام

وَمَا الْحَيَاةُ الدُّنْيَا إِلَّا لَعِبٌ وَلَهْوٌ وَلَلدَّارُ الْآخِرَةُ خَيْرٌ لِلَّذِينَ يَتَّقُونَ أَفَلَا تَعْقِلُونَ ﴿۳۲﴾

و زندگي دنيا چيزي جز بازي و سرگرمي نيست، و سراي آخرت براي آنها كه پرهيزگارند بهتر است آيا نمي ‏انديشيد. (۳۲)

يعني آن تفاخر كُرسي و ميز که هست آن هم لهو و لعب است، آن تكاثر در ثروت كه هست آن هم لهو و لعب است. براي اينكه اين اجمال و تفصيل هم هستند نه اينكه معارض هم باشند؛ اين‌طور نيست كه آنكه در سوره «حديد» فرمود دنيا در پنج بخش است که لهو و لعب را اول و دوم قرار داد، زينت و تفاخر و تكاثر را سوم و چهارم و پنجم قرار داد با آن طايفه از آياتي كه كلّ دنيا را در دو بخش خلاصه كرد و فرمود: ﴿إِنَّمَا الْحَياةُ الدُّنْيا لَعِبٌ وَ لَهْوٌ﴾ مخالف باشد، چون يكي اجمال است يكي تفصيل؛ يعني آن زينت و تكاثر و تفاخر هم برمي‌گردد به همين لهو و لعب كه من اينقدر موجودي در بانك دارم, اينقدر صفر اضافه دارم و مانند آن، اين مي‌شود متاع غرور و حضرت هم اين متاع را فرمود که من را نمي‌تواني فريب بدهي.

نكته ها:

1 - ارتباط بهشتيان با دوزخيان

از آيات فوق برمى آيد كه گاه نوعى ارتباط ميان بهشتيان و دوزخيان برقرار مى شود، گـويـى بـهـشـتـيـان كـه در بـالا قـرار دارند به دوزخيان كه در پائين هستند مى نگرند و وضـع حـال آنـهـا را مـى بينند (اين معنى از تعبير فاطلع كه به معنى اشراف از بالا است استفاده مى شود).

البته اين دليل بر آن نيست كه فاصله بهشت و دوزخ كم است، بلكه در آن شرائط قدرت ديـد فـوق العـاده اى بـه آنـهـا داده مى شود كه مساءله فاصله و مكان در برابر آن مطرح نيست ….

از آيـات سـوره اعـراف نـيـز بـه خـوبـى ايـن ارتباط روشن مى شود، آنجا كه مى گويد: بـهـشـتـيان دوزخيان را بانگ مى زنند و مى گويند ما آنچه را پروردگارمان وعده داده بود حقا يافتيم، آيا شما هم آنچه را پروردگارتان وعده داده بود به حق يافتيد؟ مى گويند آرى ! و در ايـن هـنـگـام كـسى در ميان آنها بانگ برمى آورد كه لعنت خدا بر ستمگران باد!

سوره ۷: الأعراف

وَنَادَى أَصْحَابُ الْجَنَّةِ أَصْحَابَ النَّارِ أَنْ قَدْ وَجَدْنَا مَا وَعَدَنَا رَبُّنَا حَقًّا فَهَلْ وَجَدْتُمْ مَا وَعَدَ رَبُّكُمْ حَقًّا قَالُوا نَعَمْ فَأَذَّنَ مُؤَذِّنٌ بَيْنَهُمْ أَنْ لَعْنَةُ اللَّهِ عَلَى الظَّالِمِينَ ﴿۴۴﴾

و بهشتيان به دوزخيان صدا ميزنند كه ما آنچه را پروردگارمان به ما وعده داده بود همه را حق يافتيم، آيا شما هم آنچه را پروردگارتان به شما وعده داده بود حق يافتيد؟! در اين هنگام ندا دهنده‏ اي در ميان آنها ندا مي‏دهد كه لعنت خدا بر ستمگران باد! (۴۴)

از آيـه 46 هـمـان سـوره اعـراف نـيـز اسـتـفـاده مـى شـود كـه در مـيـان اهل بهشت و دوزخ حجابى برقرار است وَبَيْنَهُمَا حِجَابٌ.

تعبير به نادى كه معمولا در موارد سخن گفتن از دور به كار مى رود نشانه بعد مكانى يا مـقـامـى ايـن دو گـروه اسـت، امـا بـه هـر حـال هـمـانـگـونـه كـه بارها گفته ايم شرائط و احـوال روز قـيـامـت بـا وضع اين جهان بسيار متفاوت است و ما نمى توانيم با معيارهاى اين جهان آنها را ارزيابى كنيم.

2 - اين آيات درباره چه كسى نازل شده ؟

بـعـضـى از مـفـسـران شـان نـزول هايى بـراى آيـات فـوق نـقـل كـرده انـد كـه مـطابق آنها اين آيات اشاره به آن دو نفر مى كند كه در سوره كهف به عـنوان يك مثال مطرح شده است آنجا كه مى فرمايد: وَاضْرِبْ لَهُمْ مَثَلًا رَجُلَيْنِ جَعَلْنَا لِأَحَدِهِمَا جَنَّتَيْنِ مِنْ أَعْنَابٍ وَحَفَفْنَاهُمَا بِنَخْلٍ وَجَعَلْنَا بَيْنَهُمَا زَرْعًا... براى آنها مثالى بيان كن : داستان آن دو مـرد را كه براى يكى از آنها دو باغ از انواع انگورها قرار داديم، و در گرداگرد آن درختان نخل، و در ميان اين دو زراعتى پر بركت ... (آيات 32 تا 43 سوره كهف).

در اين آيات آمده است كه يكى از آن دو نفر فردى بود بسيار خودخواه و مغرور و كم ظرفيت و منكر معاد و ديگرى مومن و معتقد به قيامت و سرانجام آن مرد بى ايمان مغرور در همين جهان نيز به مجازات الهى گرفتار شد و تمام اموال و ثروتش بر باد رفت.

ولى لحـن آيـات مـورد بـحـث بـا آيـات سـوره كهف چندان هماهنگ نيست و حكايت از دو داستان جداگانه مى كند.

بعضى ديگر از مفسران آن را ناظر به دو نفر شريك يا رفيق مى دانند كه ثروت زيادى داشـتـنـد، يـكـى انـفـاق هـاى زيادى كرد، و ديگرى كه به اين امور اعتقادى نداشت خوددارى نـمـود، بـعـد از مـدتـى انفاق كننده نيازمند شد و مورد سرزنش رفيقش قرار گرفت، و با استهزاء به او گفت : أَإِنَّكَ لمن المصدقين : آيا تو در راه خدا انفاق مى كنى.

امـا ايـن شـان نـزول مـتـوقف بر اين است كه مصدقين را در آيات مورد بحث با تشديد صاد بخوانيم كه مربوط به انفاق و صدقه دادن بوده باشد.

در حـالى كـه در قـرائت مـشـهـور مـصـدقـيـن بـدون تـشـديـد صـاد اسـت بـنـابـرايـن شـان نزول مزبور با قرائت مشهور سازگار نيست.

3 - براى چنين مواهبى بايد تلاش كرد

آيـا سـزاوار اسـت انـسـان سـرمـايـه گـرانبهاى عمر و استعدادهاى خلاق خداداد را در امورى مـصـرف كـنـد كه همانند حباب بر روى آب ناپايدار است؟ متاعى است كم ارزش و بي دوام، متاعى است پرآفت و پر دردسر. و يا اين نيروهاى پر ارزش را در مسيرى به كار گيرد كه نتيجه آن حيات جاويدان و مواهب بى پايان و خشنودى پروردگار است؟

قـرآن در آيـات فـوق چـه تعبير زيبائى دارد مى گويد تلاشگران براى اين چنين هدفى بـايـد تـلاش كـنـنـد (لِمِثْلِ هَذَا فَلْيَعْمَلِ الْعَامِلُونَ)، بـراى بهشتى مملو از لذات روحانى، و پر از نعمتهاى جسمانى كه شراب طهورش انسان را در نشئه اى ملكوتى فرو مى برد، و همنشينى دوستان با صفايش غـمـى بـر دل نـمـى گـذارد، نـه مـحـدوديـتـى در آن اسـت و نـه مـمـنـوعـيـتـى، نـه انـدوه زوال در آن راه دارد و نه دردسر حفظ و نگهدارى . آرى براى مثل اين بايد سعى و عمل كرد.

إِنَّ هَذَا لَهُوَ الْفَوْزُ الْعَظِيمُ ﴿۶۰﴾

إِنَّ هَذَا لَهُوَ الْفَوْزُ الْعَظِيمُ ﴿۶۰﴾

راستي اين پيروزي بزرگي است. (۶۰)

(ان هـذا لهـو الفـوز العـظـيـم) - اين جمله تتمه گفتار همان گوينده است كه هم موهبت خلود در بهشت و رهايى از عذاب را عظيم شمرده و هم شكر آن نعمت را به جاى آورده است.

بـه هـر حـال ايـن گفتگو را با يك جمله پر معنى و بسيار احساس انگيز و مؤكد به انواع تاكيدات پايان داده، و مى گويد: راستى اين رستگارى و پيروزى بزرگى است (ان هذا لهو الفوز العظيم).

چه پيروزى و رستگارى از اين برتر كه انسان غرق نعمت جاودانى و حيات ابـدى و مـشـمـول انـواع الطاف الهى باشد؟ از اين برتر و بالاتر چه چيزى تصور مى شود؟

أَفَمَا نَحْنُ بِمَيِّتِينَ ﴿۵۸﴾ إِلَّا مَوْتَتَنَا الْأُولَى وَمَا نَحْنُ بِمُعَذَّبِينَ ﴿۵۹﴾

أَفَمَا نَحْنُ بِمَيِّتِينَ ﴿۵۸﴾ إِلَّا مَوْتَتَنَا الْأُولَى وَمَا نَحْنُ بِمُعَذَّبِينَ ﴿۵۹﴾

آيا ما هرگز نمي‏ميريم ؟ (۵۸) و جز همان مرگ اول مرگي به سراغ ما نخواهد آمد و ما هرگز مجازات نخواهيم شد؟ (۵۹)

در اينجا به دوست جهنميش رو مى كند و اين سخن را به عنوان سرزنش به ياد او مى آورد و مى گويد: آيا تو نبودى كه در دنيا مى گفتى ما هرگز نمى ميريم ؟ (افما نحن بميتين ).

جز همان يك مرگ اول در دنيا و بعد از آن نه حيات مجددى است و نه ما هرگز مجازات خواهيم شد! (الا موتتنا الاولى و ما نحن بمعذبين )

اكنون بنگر و ببين چه اشتباه بزرگى كردى؟ بعد از مرگ چنين حياتى بود و چنين ثواب و جـزاء و كـيـفـرى، اكـنون همه حقائق بر تو آشكار شده ولى چه سود كه راه بازگشتى وجود ندارد!

طبق اين تفسير دو آيه اخير از گفتار اين فرد بهشتى با رفيق دوزخيش مى باشد كه گفته هاى او را در زمينه انكار معاد به خاطرش ‍ مى آورد.

ولى جمعى از مفسران احتمال ديگرى در تفسير اين دو آيه داده اند و آن اينكه گفتگوى فرد بـهـشـتـى بـا رفـيـق دوزخـى پـايان يافته، و دوستان بهشتى بار ديگر با هم سخن مى گويند: يكى از آنها از فرط خوشحالى صدا مى زند: آيا به راستى ديگر ما نمى ميريم و در ايـنـجـا حـيات جاودان داريم ؟ آيا جز مرگ اول مرگ ديگرى در كار نخواهد بود؟ و اين لطف الهى بر ما جاودان مى ماند و هرگز عذاب نخواهيم شد؟

البـتـه ايـن سـخـنـان از روى شـك و تـرديـد نـيـسـت، از فـرط وجـد و سـرور اسـت ، درست مـثـل ايـنـكـه گـاهـى انـسـان بـعـد از مـدتـى آرزو و انـتـظـار بـه مـنـزل وسـيـع و مـرفـهـى دسـت مـى يـابـد، بـا تـعـجـب مـى گـويـد: آيـا ايـن مال من است ؟ اى خداى من ! چه نعمتى ! آيا از من گرفته نخواهد شد؟

… و مـعـنـاى آيه با در نظر گرفتن جزئياتى كه در كلام حذف شده اين است كه: سپس همان گـويـنـده بـه خودش و به رفقايش برگشته و با تعجب مى گويد: آيا راستى ما براى هـمـيـشـه در بـهشت متنعم هستيم؟ و ديگر مرگى نداريم، مرگ ما همان يك بارى بود كه در دنيا داشتيم و آيا راستى ديگر ما عذاب نخواهيم ديد؟

صـاحب مجمع البيان مى گويد: منظورشان از اين پرسش محقق كردن مطلب است، نه اينكه در مسأله دچار شك و ترديد شده باشند، و بدين جهت اين سخن را مى گويند كه در گفتن آن سـرور و فـرحـى مـجدد و دو چندان هست، هر چند كه علم به اين معنا دارند كه: در بهشت جاودانه خواهند بود، و ايـن در مـثل نظير آن است كه مال فراوانى به كسى بدهند و او با اينكه مى داند اين همه امـوال مـال اوسـت، مـع ذلك از در تـعـجـب مـى پـرسـد: راسـتـى ايـن هـمـه مـال از آن مـن است، همچنان كه آن شخصى كه آرزوى ديدن كعبه را داشته، بعد از رسيدن بـه مـكـه گـفـته است: (ابطحاء مكه هذا الّذى اراه عيانا و هذا انا آيا اين محلى كه دارم مى بينم، خود مكه است و آيا اين منم كه مكه را مى بينم )؟.

صـاحـب مـجـمـع البـيـان سـپـس اضـافـه مـى كـنـد: بـه هـمـيـن جـهـت دنبال آن جمله، اضافه كردند كه: (ان هذا لهو الفوز العظيم راستى اينكه مى بينم هر آينه رستگارى عظيمى است ).

… تو خيال مي‌كردي ما فقط يك مرگ داريم؛ يعني انسان مي‌ميرد و وارد گور مي‌شود و تمام مي‌شود، خير ما دو مرگ داريم ـ چون مرگ هجرت است ـ پس از دنيا وارد برزخ مي‌شويم اين مرگ اول, از برزخ وارد صحنه قيامت و بهشت مي‌شويم، اين مرگ دوم يعني هجرت دوم. منكرين معاد مرگ اول را قبول دارند، براي اينكه يك امر محسوسي است و مي‌ميرند، مرگ دوم را نمي‌پذيرند؛ يعني هجرت از برزخ، چون آن جا را اصلاً برزخ نمي‌دانند؛ هجرت از برزخ به صحنه قيامت و بهشت را قبول ندارند، اين شخص مي‌گويد: ﴿أَفَما نَحْنُ بِمَيِّتينَ﴾… ما بعد از مرگ كه وارد برزخ شديم آن آخر خط است؛ يعني بعد از اينكه وارد قبر شديم خبري نيست و فقط يك مرگ داريم؟! اين‌چنين نيست، ما وارد قبر مي‌شويم, يك; از قبر وارد صحنه قيامت و بهشت مي‌شويم, دو; شما خيال مي‌كرديد ما فقط يك مرگ داريم ﴿أَفَما نَحْنُ بِمَيِّتينَ﴾.

…در سوره مباركه «غافر»؛ يعني همان سوره مباركه «مؤمن», آيه يازده به اين صورت آمده است که مي‌گويند:

سوره ۴۰: غافر

قَالُوا رَبَّنَا أَمَتَّنَا اثْنَتَيْنِ وَأَحْيَيْتَنَا اثْنَتَيْنِ فَاعْتَرَفْنَا بِذُنُوبِنَا فَهَلْ إِلَى خُرُوجٍ مِنْ سَبِيلٍ ﴿۱۱﴾

آنها مي‏گويند: پروردگارا! ما را دو بار ميراندي و دو بار زنده كردي، اكنون به گناهان خود معترفيم، آيا راهي براي خارج شدن (از دوزخ) وجود دارد؟! (۱۱)

…حالا عرض مي‌كنند خدايا ما همه اين صحنه‌ها را ديديم، ما خيال مي‌كرديم يك مرگ است که حالا معلوم مي‌شود دو مرگ است, خيال مي‌كرديم يك حيات است که حالا معلوم مي‌شود دو حيات است؛ … آن وقت ديگر جاي توبه و مانند آن گذشته است ﴿قالُوا رَبَّنا أَمَتَّنَا اثْنَتَيْنِ﴾ ما را دو «إماته» كردي از دنيا به برزخ و از برزخ به قيامت، چون مرگ همان هجرت است ﴿وَ أَحْيَيْتَنَا اثْنَتَيْنِ﴾ ما را دو بار زنده كردي: يكي از برزخ و يكي هم وارد صحنه بهشت كردي يا يكي در دنيا و يكي در برزخ, … ما قبول كرديم تبهكاريم; اما اين اعتراف نظير اعتراف دنيا نيست كه توبه به حساب بيايد، آن‌جا كاري به عنوان يك عمل صالح از انسان ساخته نيست …

… مرگِ دنيا هجرت است «وَ لَكِنَّكُمْ تَنْتَقِلُونَ‌ مِنْ دَارٍ إِلَی دَارٍ»؛

ما خُلِقْتُمْ لِلْفَناءِ بَلْ خُلِقْتُمْ لِلْبَقاءِ، وَإِنَّما تُنْقَلُونَ مِنْ دارٍ إِلى دارٍ.

برای نابودی خلق نشده اید، بلکه برای بقاء خلق گشته اید و تنها شما را از جائی به جائی دیگر منتقل می کنند.

مرگ اگر مرد است آید پیش من

تا کشم خوش در کنارش تنگ تنگ

من ز او جانی ستانم جاودان (من از او جانی برم بی‌رنگ و بو)

او ز من دلقی ستاند رنگ رنگ

(مولانا)

https://www.aparat.com/v/l198ujb

https://www.aparat.com/v/r0289kk

​​

اينكه مي‌گويند مرگ، چون دنيا را رها كرديم مي‌شود مرگ وگرنه ميلاد است، براي اينكه ما وارد صحنه برزخ شديم، يك تولد جديد است؛ اين‌چنين نيست كه زوال و نيستي و نابودي باشد ما ميلادي پيدا كرديم و يك حيات برزخي داريم، آن وقت از قيامت صغرا وارد قيامت كبرا مي‌شويم؛ با نفخ صور اول مدهوش مي‌شويم, با نفخ صور دوم به هوش مي‌آييم؛ يعني مدهوشي ما رخت برمي‌بندد، اين‌چنين نيست كه ما فقط با مرگ اول از بين رفته باشيم و هيچ عذابي در كار نباشد.

همان طوري كه مرحوم شيخ طوسي در تبيان[5] و بعد آن هم امين‌الاسلام(رضوان الله عليهما)[6] بيان كردند و در تعبيرات ساير مفسّرين آمده است به دو وجه معنا شده که سيدناالاستاد[7] هم آن را انتخاب كرد: يكي اينكه اينها وقتي وارد آن صحنه شدند، با خوشحالي مي‌گويند اين همه نعمت براي ماست و ديگر مرگي نيست اين يك تعبير و تعبير ديگر اين است كه منظور ﴿أَ فَما نَحْنُ بِمَيِّتينَ ٭ إِلاَّ مَوْتَتَنَا الْأُولي﴾ تتمّه گفتگوي همين بهشتي‌ است با آن قرين خودش و به قرين گفته بود كه ﴿تَاللَّهِ إِنْ كِدْتَ لَتُرْدينِ ٭ وَ لَوْ لا نِعْمَةُ رَبِّي لَكُنْتُ مِنَ الْمُحْضَرينَ﴾؛ تو مي‌گفتي بعد از مرگ خبري نيست و ما بعد از مرگ, مرگ و حيات ديگر نداريم، آيا اين‌چنين است؟ در حالي كه ما بعد از مرگ زنده‌ايم.

ولي روايتي را كه در كتاب شريف كنزالدقائق[8] (تفسیری روایی شیعی است. از تفاسیر مشهور شیعه است که به‌وسیله میرزا محمد مشهدی قمی، از علمای قرن یازدهم هجری) از وجود مبارك ابي‌جعفر(عليه السلام) نقل شده است، اين بيان نوراني آن وجهي كه سيدناالاستاد و ديگران فرمودند را تقويت مي‌كند…آنچه از روايت امام باقر(سلام الله عليه) برمي‌آيد اين است كه وقتي كه مسئله بهشت برايشان مطرح شد … به صورت شگفتي و تعجّب مي‌گويند به به! ما ديگر نمي‌ميريم، فقط يك بار مُرديم و براي ابد زنده‌ايم …

این آیه نشان میدهد که: ... بهشتيان وقتي آماده شدند که در بهشت مستقر شوند، هنوز به مراحل نهايي بهشت نرسيدند با يكديگر سخن مي‌گويند …

وَلَوْلَا نِعْمَةُ رَبِّي لَكُنْتُ مِنَ الْمُحْضَرِينَ ﴿۵۷﴾

وَلَوْلَا نِعْمَةُ رَبِّي لَكُنْتُ مِنَ الْمُحْضَرِينَ ﴿۵۷﴾

و هر گاه نعمت پروردگارم نبود من نيز از احضار شدگان در دوزخ بودم! (۵۷)

﴿وَ لَوْ لا نِعْمَةُ رَبِّي لَكُنْتُ مِنَ الْمُحْضَرينَ﴾؛ اگر فيض الهي و هدايت الهي نبود امروز من را هم جَلب (احضار) مي‌كردند؛ ـ «مُحضر» يعني كسي كه براي تنبيه شدن جَلب مي‌شود ـ .

منظور از (نعمت) در اينجا توفيق و هـدايـت و دسـتـگـيرى خداست. و كلمه (محضرين) از (احضار) است كه به معناى جلب كـردن مـجـرم بـراى شكنجه و عذاب است. در مجمع البيان مى گويد: (كلمه (احضار) اگر مطلق استعمال شود، جز به معناى احضار براى شر و عذاب نمى آيد).

و مـعـناى جمله مورد بحث اين است كه: اگر توفيق پروردگارم دستگيرم نمى شد، و اگر خدا هدايتم نكرده بود، من نيز مثل تو از آنهايى بودم كه براى عذاب احضار شدند.

قَالَ تَاللَّهِ إِنْ كِدْتَ لَتُرْدِينِ ﴿۵۶﴾

قَالَ تَاللَّهِ إِنْ كِدْتَ لَتُرْدِينِ ﴿۵۶﴾

مي گويد: به خدا سوگند چيزي نمانده بود كه مرا نيز به هلاكت بكشاني! (۵۶)

كلمه (ان) در اينجا مخفف كلمه (ان به درستى) كـه مى باشد. و كلمه (تردين) از ماده (ارداء) است كه به معناى ساقط شدن از مـكـانـى بـلنـد، چون قله كوه مى باشد، و اين عبارت كنايه از هلاكت است. و معناى جمله اين اسـت كـه: بـه خـدا سـوگـنـد مـى خـورم كـه نـزديـك بـود تـو مـرا هـم مثل خودت هلاك كنى و بدين جا ساقط سازى كه خودت سقوط كردى.

… بعد به او گفت كه قسم به خدا نزديك بود تو مرا ساقط كني اين ﴿تَاللَّهِ﴾ طبق بيان مرحوم شيخ طوسي در تبيان [2] اين «تاء» بدل واو قسم است يعني «و الله» ( در عربی برای قسم خوردن معمولاً از حرف واو استفاده می‌شود گاهی به جای واو، حرف تاء می‌آید و همان معنا را می‌دهد, به عبارت دیگر این تاء همان کار واوِ قسم را می‌کند). منتها در همه موارد قسم, «تاء» كار «واو» را نمي‌كند؛ آن‌جا كه ﴿وَ الشَّمْسِ وَ ضُحاها ٭ وَ الْقَمَرِ إِذا تَلاها﴾[3] شايد در اين‌گونه از موارد نگويند «تالشمس» و كذا، اما درباره «الله» نظر ايشان اين است كه اين «تاء» بدل «واو» است. ﴿لَتُرْدين﴾ که «تَردّا» يعني «سَقَط»، در سوره مباركه «ليل» آيه يازده اين است كه ﴿فَسَنُيَسِّرُهُ لِلْعُسْري‌ ٭ وَ ما يُغْني‌ عَنْهُ مالُهُ إِذا تَرَدَّي﴾[4]وقتي انسان هبوط كرد, سقوط كرد, افتاد ديگر مالِ او مشكل او را حل نمي‌كند، «تَرَدَّى» يعني هبوط كردن و سقوط كردن, «تُردين» يعني نزديك بود كه مرا ساقط كني.

http://www.parsquran.com/data/show.php?lang=far&sura=92&ayat=0&user=far&tran=2

فَاطَّلَعَ فَرَآهُ فِي سَوَاءِ الْجَحِيمِ ﴿۵۵﴾

فَاطَّلَعَ فَرَآهُ فِي سَوَاءِ الْجَحِيمِ ﴿۵۵﴾

اينجاست كه به جستجو بر مي‏خيزد و نگاهي مي‏كند ناگهان او را در وسط جهنم مي‏بيند! (۵۵)

… كلمه (سواء) به معناى وسط است، و (سواء الطريق) هم به معناى وسط راه است و معنای جمله مورد بحث اين است كه: خود آن گوينده به جهنم مشرف مى شود، و رفيق خود را در وسط آتش مى بيند.

خودش سَرَک مي‌كشد و جهنم را مي‌بيند، بهشتي‌ها مي‌توانند جهنم را ببينند؛ ولي جهنمي‌ها نمي‌توانند بهشت را ببينند، چون جهنمي‌ها واقعاً نابينا هستند؛ نابينا بودنشان همان‌طور كه قبلاً در سوره مباركه «طه» ملاحظه فرموديد اينها نسبت به حق نابينا هستند، نه اينکه واقعاً كور باشند؛ اينكه فرمود: ﴿مَنْ كَانَ فِي هٰذِهِ أَعْمَی﴾،[31]﴿نَحْشُرُهُ يَوْمَ الْقِيامَةِ أَعْمي‌ ٭ قالَ رَبِّ لِمَ حَشَرْتَني‌ أَعْمي‌ وَ قَدْ كُنْتُ بَصيراً﴾[32]

سوره ۱۷: الإسراء

وَمَنْ كَانَ فِي هَذِهِ أَعْمَى فَهُوَ فِي الْآخِرَةِ أَعْمَى وَأَضَلُّ سَبِيلًا ﴿۷۲﴾

اما آنها كه در اين جهان (از ديدن چهره حق) نابينا بودند در آنجا نيز نابينا هستند و گمراه تر! (۷۲)

سوره ۲۰: طه

قَالَ رَبِّ لِمَ حَشَرْتَنِي أَعْمَى وَقَدْ كُنْتُ بَصِيرًا ﴿۱۲۵﴾

مي گويد: پروردگارا! چرامرا نابينا محشور كردي ؟ من كه بينا بودم! (۱۲۵)

قَالَ كَذَلِكَ أَتَتْكَ آيَاتُنَا فَنَسِيتَهَا وَكَذَلِكَ الْيَوْمَ تُنْسَى ﴿۱۲۶﴾

ميفرمايد: اين بخاطر آن است كه آيات من به تو رسيد و آنها را فراموش كردي. امروز نيز تو فراموش خواهي شد! (۱۲۶)

اين‌طور نيست كه واقعاً اين كفار نابينا محشور شوند؛ اينها كاملاً بينا هستند، چشم دارند، جهنم را مي‌بينند، شعله‌هاي جهنم را مي‌بينند و خداي سبحان به آنها نشان مي‌دهد ﴿أَفَسِحْرٌ هذا أَمْ أَنْتُمْ لا تُبْصِرُونَ آيا اين سحر است يا شما نمي بينيد؟! [33]

http://www.parsquran.com/data/show.php?sura=52&ayat=11&user=far&lang=far&tran=2

که جواب مي‌دهند ﴿رَبَّنا أَبْصَرْنا وَ سَمِعْنا﴾؛[34]

http://www.parsquran.com/data/show.php?sura=32&ayat=10&user=far&lang=far&tran=2

اينها از ديدن بهشت و بهشتيان كور هستند، همان‌طور كه در دنيا اين همه مراكز عبادي و ديني و حوزوي و قرآني و اينها هست، اينها اين مساجد و حسينيه و مراكز مذهب را نمي‌بينند و چهارجا كه مركز فساد است، مرتب آن‌جاها را مي‌بينند. اين شخص واقعاً نسبت به حق كور است و در آخرت هم همين‌طور است؛ در آخرت اين شخص بهشت و بهشتيان را نمي‌بيند، دوزخ و دوزخيان را مي‌بيند، پس اين‌طور نيست كه واقعاً كور باشد و آتش را هم نبيند، اين‌طور نيست. اينكه مي‌گويند: ﴿وَ نَحْشُرُهُ يَوْمَ الْقِيامَةِ أَعْمي﴾؛ يعني اعماي از ديدن بهشت؛ اينها نمي‌توانند بهشت و بهشتي را ببينند …

فرمود: من چنين رفيقي داشتم ﴿هَلْ أَنْتُمْ مُطَّلِعُونَ﴾ بعد خودش سَرَک مي‌كِشد…. بعد از اينكه بساط آسمان و زمين در دنيا برچيده شد و تبديل شد به آسمان و زمين ديگر، جهنم در زمين آخرت است و بهشت در آسمان آخرت است … اين زمين و آسمان ﴿يَوْمَ تُبَدَّلُ الْأَرْضُ غَيْرَ الْأَرْضِ وَ السَّماواتُ﴾؛[36] يعني «تبدّل السماوات غير السماوات»، زمين و آسمان تبديل مي‌شوند به زمين و آسمان ديگر، آن وقت جهنم در زمين قيامت است و بهشت در آسمان قيامت است؛ لذا بهشتي‌ها از بالا سَرَک مي‌كشند و مي‌توانند جهنمي‌ها را ببينند ﴿فَاطَّلَعَ فَرَآهُ في‌ سَواءِ الْجَحيمِ﴾ که در وسط جهنم اين شخص را ديد؛

https://www.aparat.com/v/b315h2t