هذا يَوْمُ الْفَصْلِ الَّذي كُنْتُمْ بِهِ تُكَذِّبُونَ (21)

هذا يَوْمُ الْفَصْلِ الَّذي كُنْتُمْ بِهِ تُكَذِّبُونَ (21)

(آري) اين همان روز جدائي است كه شما آن را تكذيب مي‏كرديد (جدائي حق از باطل). (۲۱)

بـعـضـى از مـفـسـريـن گـفـتـه انـد: (جـمـله (هـذا يـوم الفـصـل الّذى كنتم به تكذبون) كلامى است كه كفار به يكديگر مى گويند. بعضى ديـگـر گـفته اند: كلام ملائكه و يا خود خداى تعالى است كه به ايشان خطاب مى كند). آيـه بـعـدى مؤيد احتمال دوم است، چون آن آيه به طور مسلم كلام خداست كه مى فرمايد: (مـحـشـور كـنـيـد سـتـمـكـاران و قـريـن هـاى آنـان را و آنـچه را كه به جاى خدا عبادت مى كردند).

و كـلمـه (فـصـل ) بـه مـعـنـاى تـمـيـز بـيـن دو چـيـز اسـت، و اگـر روز قـيـامـت را روز فـصـل خـوانـده، بـديـن مـلاحـظـه اسـت كـه آن روز روز جـدا شـدن حـق از بـاطـل اسـت، روزى كـه بـه حـكـم خـدا و قـضـاى او, بـيـن حـق و بـاطـل و يـا بين مجرم و متقى، جدايى مى افتد. و هر يك از ديگرى متمايز مى شود، همچنان كه در جاى ديگر فرمود: (وَامْتَازُوا الْيَوْمَ أَيُّهَا الْمُجْرِمُونَ جدا شويد امروز اي گنهكاران!)سوره يس ﴿۵۹﴾

اينجا است كه از ناحيه خداوند يا فرشتگان او به آنها خطاب مى شود آرى امروز همان روز جـدائى اسـت كـه شـمـا آن را تـكـذيـب مـى كـرديـد جـدائى حـق از بـاطـل، جدائى صفوف بدكاران از نيكوكاران ، و روز داورى پروردگار بزرگ (هذا يوم الفصل الذى كنتم به تكذبون).

نـظـيـر هـمـيـن تـعـبـيـر در آيـات ديـگـر قـرآن بـه چـشم مى خورد كه از روز قيامت به يوم الفصل يا روز جدائى تعبير شده …

قابل توجه اينكه كافران كه در قيامت درباره آن روز سخن مى گويند تعبير به روز جزا مى كنند (يا ويلنا هذا يوم الدين).

ولى خـداونـد بـه عـنـوان يـوم الفـصـل از آن يـاد مـى نـمـايـد (هـذا يـوم الفصل).

ايـن تـفـاوت تعبير ممكن است از اين نظر باشد كه مجرمان تنها به كيفر و مجازات خود مى انـديـشـنـد، ولى خـداونـد به معنى گسترده ترى اشاره مى كند كه مساله مجازات يكى از ابعاد آن است و آن اينكه روز قيامت روز جدائيها است، آرى روز جدائى صفوف زشتكاران از نيكوكاران چنانكه در سوره يس آيه 59 آمده است و امتازوا اليوم ايها المجرمون : اى مجرمان از ديـگـران جـدا شـويد كه اينجا دار دنيا نيست كه بدكاران خود را در صف بندگان خدا جا زنند و چه دردناك است كه آنها مشاهده مى كنند بستگان و فرزندان با ايمانشان از آنها جدا مى شوند و راه بهشت پيش مى گيرند.

بعلاوه آنروز روز جدائى حق از باطل است، مكتبها و خطوط متضاد و برنامه هاى راسـتـيـن و دروغـين همچون عالم دنيا بهم آميخته نيست، بايد هر كدام در جايگاه خويش قرار گيرد.

و از هـمـه گـذشـتـه آن روز، روز فـصـل بـه مـعـنـى روز داورى اسـت، و خـداونـد عـالم و عـادل در مـقـام قضاوت دقيق ترين حكم را درباره بندگانش صادر مى كند…

كـوتـاه سـخـن ايـنـكـه طـبـيـعـت ايـن دنـيـا آمـيـزش و اخـتـلاط حـق و بـاطـل اسـت، در حـالى كه طبيعت رستاخيز طبيعت جدائى اين دو از يكديگر مى باشد، و به هـمـيـن دليـل يـكـى از نـامـهـاى قـيـامـت در قـرآن مـجـيـد كـه بـارهـا تـكـرار شـده يـوم الفصل است اصولا در روزى كه همه نهانها آشكار مى شود جدائى صفوف اجتناب ناپذير است.

در سوره مرسلات سه مرتبه این وصف برای روز قیامت ذکر شده است.

http://www.parsquran.com/data/show.php?lang=far&sura=77&ayat=0&user=far&tran=2#

https://fa.wikishia.net/view/%D9%81%D9%87%D8%B1%D8%B3%D8%AA_%D8%A7%D8%B3%D8%A7%D9%85%DB%8C_%D9%82%DB%8C%D8%A7%D9%85%D8%AA_%D8%AF%D8%B1_%D9%82%D8%B1%D8%A2%D9%86

به آنها گفته مي‌شود ﴿هذا يَوْمُ الْفَصْلِ﴾؛ يعني فصل بين حق و باطل, صدق و كذب, خير و شرّ, حَسن و قبيح, محمود و مذموم و سرانجام هدايت و ضلالت است، اين روز «بالقول المطلق» «يوم الفصل» است؛ لذا ﴿لِيَمِيزَ اللَّهُ الْخَبِيثَ مِنَ الطَّيِّبِ تا خدا ناپاکان را از پاکان جدا کند[7]مطرح است,

http://www.parsquran.com/data/show.php?sura=8&ayat=36&user=far&lang=far&tran=2#

﴿وَ امْتازُوا الْيَوْمَ أَيُّهَا الْمُجْرِمُونَ و اى گناهكاران امروز [از بى‏ گناهان] جدا شويد[8]مطرح است، «بالقول المطلق» «يوم الفصل» است، ﴿هذا يَوْمُ الْفَصْلِ﴾ی است كه شما تكذيب مي‌كرديد در دنيا مشوب (آمیخته) بوديد الآن خالص می شويد.

در … سوره مباركه «قمر» آيه 48 به بعد اين است ﴿يَوْمَ يُسْحَبُونَ فِي النَّارِ عَلي‌ وُجُوهِهِمْ ذُوقُوا مَسَّ سَقَرَ ٭ إِنَّا كُلَّ شَيْ‌ءٍ خَلَقْناهُ بِقَدَرٍ در آن روز كه در آتش دوزخ به صورتشان كشيده مي‏شوند (و به آنها گفته مي‏شود) بچشيد آتش دوزخ را. ما هر چيزي را به اندازه آفريديم﴾؛[39]ما با مهندسي كار كرديم، با اصول رياضي كار كرديم؛ هيچ چيزي را نمي‌شود از جايش تكان داد، ما هر چيزي را به اندازه خلق كرديم. قبلاً هم اين مطلب گذشت كه عالَم نظير مهندسي يك بِناي زيبا نيست؛ نظير حلقات سلسله عدد است، الآن اگر كسي يكي از آجرهاي ديوار شرقي اين مسجد را بگيرد و در كنار ديوار غربي بگذارد و آجر ديوار غربي را بردارد و بگذارد در همان جاي آجر ديوار شرقي، مشكلي پيش نمي‌آيد و بالأخره اين بنا سر جايش محفوظ است، اما اگر كسي خواست عدد هشت را كه بين هفت و نُه هست بگيرد، اين در دستش مي‌ماند و نمي‌تواند اين را در جاي ديگر بگذارد، عالم اين قدر منظم است؛ فرمود هر چيزي سر جاي خودش است. بالأخره انسان ناچار است اين هشت را بين همان هفت و نُه بگذارد، اين‌طور نيست كه آدم بتواند مهندسي ذات اقدس الهي را به هم بزند و چيزي را كم يا زياد كند … چرا اگر كسي خلاف كرد بالأخره رسوا مي‌شود؟… مسئله حلال و حرام نيست … اگر كسي پولي را گرفت و خلاف كرد، چرا رسوا مي‌شود؟ براي اينكه اين را مي‌خواهد كجا بگذارد؟ … ما هر گونه خلافي كرديم الاّ ولابد ناچاريم توبه كنيم؛ توبه می كنيم يعني سر جايش می گذاريم، هيچ ممكن نيست كسي چيزي را بگيرد، حرفي بزند, كاري كند و چيزي بنويسد بر خلاف حق عمل كند، مگر اينكه الاّ ولابد ناچار مي‌شود اين را سر جايش بگذارد. مي‌گويند عالَم نظير حلقات سلسله رياضي در عدد است، هيچ چيزي را آدم نمي‌تواند سر جايش نگذارد، ﴿إِنَّا كُلَّ شَيْ‌ءٍ خَلَقْناهُ بِقَدَرٍ﴾؛ [40]ما مهندسي كرديم و هر چيزي را سر جاي خودش قرار داديم. مگر مي‌شود انسان چيزي را بگيرد قايم كند و پنهان شود؟ بالأخره آ‌ن خلأ معلوم مي‌شود.

يكي از بهترين دليل معاد براي ما اين است؛ بالأخره ما تشنه حقيقت هستيم. حالا آن مسئله عدل و ظلم و ثواب و عِقاب همه آن براهين سر جايش محفوظ است، اما يك برهان دلپذيري كه همه ما را قانع مي‌كند اين است كه بالأخره اين همه اختلافات نظر, اختلاف مكتب, اختلاف آرا يك روز بايد حل شود يا نه؟ اگر معاد نباشد ـ معاذ الله ـ هميشه همين جنگ 72 ملت هست, هميشه اين اختلاف نظر هست, آن وقت عالَم باطل مي‌شود. صحنه‌اي بايد باشد كه بالأخره معلوم شود حق با چه كسي است؛ سخن از دعواهاي مالي و امثال مالي نيست. شما مي‌بينيد انبيا(عليهم السلام) مِللي (دین‌هایی که پیامبران آورده‌اند) كه آوردند اينها همه‌شان حق است، منتها يكي حق است و يكي بالا است و يكي بالاتر است تا برسد به كسي كه كتابش بر كتب ديگر «مُهَيْمِن» [41]است؛ همه‌شان حق است، منتها درجاتشان فرق مي‌كند.

http://www.parsquran.com/data/show.php?sura=5&ayat=48&user=far&lang=far&tran=1

در قبال مِلل انبيا (دین‌هایی که پیامبران آورده‌اند), نِحل متنبيان (فرقه‌ها و مکاتبی که مدعیان دروغین نبوت ساخته‌اند) است. اين ملل و نحل ابن‌هزم دو جلد است, ملل و نحل شهرستاني دو جلد است؛ اين جلد اول كه ملل است اين را انبيا آوردند، جلد دوم كه نِحل است اين را مردم آوردند؛ براي ما بهائيت آوردند, براي آنها وهابيّت آوردند (عليهما من الرحمن ما يستحقه).

سلسله بهايي‌ها و وهابي‌ها و امثال ذلك در هر عصر و مصري بود. اين مسيلمه كذّاب را گفتند شما که داعي نبوّت داريد، آخر مِلاك شما چيست؟ گفت طايفه من به من رأي مي‌دهد؛ به كسي گفتند آخر تو با بودنِ پيغمبر که اين همه معجزات آورد به او ايمان نياوردي به اين كذّاب ايمان آوردي؟ گفت اين طايفه من است، اين هميشه بود.

بالأخره روزي بايد باشد كه حق روشن شود يا نه؟! براي ماها يكي از متقن‌ترين, شفاف‌ترين, دلپذيرترين دلایل معاد, داشتن «يوم الحق» است كه فرمود: ﴿يَوْمَئِذٍ يُوَفِّيهِمُ اللَّهُ دينَهُمُ الْحَقَّ﴾ [42]آن مسئله بهشت و جهنم و آنها كه «مما لا ريب فيه» است آنها به عدل و ظلم برمي‌گردد، آنها به اينكه اگر كسي تبهكار بود بايد بچشد و اگر پرهيزكار بود بايد بنوشد برمی گردد که اينها سر جايش محفوظ است و اما از نظر مسئله علمي بالأخره اين عالَم, عالم پوچ و هرز است يا واقعيتي دارد؟ اين همه اختلافاتي كه در عالَم هست و مكتب‌هايي كه هست يك روز بايد معلوم شود كدام مكتب حق است يا نه؟ …

… عالم كه ياوه و بيهوده نيست و حقّي بايد ظاهر شود كه از آن به ﴿يَوْمُ الْفَصْلِ﴾ ياد مي‌شود هم از معاد به عنوان «يوم الحق» که ﴿يَوْمَئِذٍ يُوَفِّيهِمُ اللَّهُ دينَهُمُ الْحَقَّ﴾ ياد شده است و هم به عنوان ﴿يَوْمُ الْفَصْلِ﴾ ياد شده است ...

مشابه بحث زیر را در سوره سبا داشتیم

سوره ۳۴: سبأ

قُلْ يَجْمَعُ بَيْنَنَا رَبُّنَا ثُمَّ يَفْتَحُ بَيْنَنَا بِالْحَقِّ وَهُوَ الْفَتَّاحُ الْعَلِيمُ ﴿۲۶﴾

بگو که خدا بین همه ما جمع کند آن گاه میان ما به حق، فتح و داوری خواهد فرمود و اوست که عقده گشا و دانا (۲۶)

إِنَّما أَمْرُهُ إِذا أَرادَ شَيْئاً أَنْ يَقُولَ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ (82) (قسمت دوم )

4 - قرآن و مساله معاد

بعد از مساله توحيد كه اساسی ترین مساله در تعليمات انبياء است مساله معاد با ويژگيها و آثار تربيتى و فرهنگيش در درجه اول قرار دارد، لذا در بحثهاى قرآنى بيشترين آيات را بعد از توحيد و خداشناسى به خود اختصاص داده است. مباحث قرآنى معاد گاه به صورت استدلالهاى منطقى است و گاه به صورت بحثهاى خطابى و تلقينات مؤثر و كوبنده كه گاه از شنيدن آن مو بر بدن انسان راست ميشود…

در بخش اول، يعنى استدلالات منطقى، قرآن بيشتر روى موضوع امكان معاد تكيه ميكند، چرا كه منكران غالبا آن را محال می پنداشتند، و معتقد بودند معاد آنهم به صورت معاد جسمانى كه مستلزم بازگشت اجسام پوسيده و خاك شده به حيات و زندگى نوين است، امكان پذير نيست .

در اين بخش ، قرآن از طرق كاملا گوناگون و متنوع وارد ميشود، و طرقى كه همه به يك جا ختم ميگردد و آن مساله (امكان عقلى معاد) است .

گاه زندگى نخستين را در نظر انسان مجسم مي كند، و در يك عبارت كوتاه و گويا و روشن مى گويد: كَمَا بَدَأَكُمْ تَعُودُونَ : (همانگونه كه شما را از آغاز آفريد باز ميگرديد) (اعراف - 29).

گاه زندگى و مرگ گياهان، و رستاخيز آنها را كه همه سال با چشم ميبينيم مجسم كرده و در پايان آن مى گويد: رستاخيز شما نيز همين گونه است :

سوره ۵۰: ق

وَنَزَّلْنَا مِنَ السَّمَاءِ مَاءً مُبَارَكًا فَأَنْبَتْنَا بِهِ جَنَّاتٍ وَحَبَّ الْحَصِيدِ ﴿۹﴾

و از آسمان آبي پر بركت فرستاديم و به وسيله آن باغها و دانه‏ هائي را كه درو مي‏كنند رويانديم. (۹)

وَالنَّخْلَ بَاسِقَاتٍ لَهَا طَلْعٌ نَضِيدٌ ﴿۱۰﴾

و نخلهاي بلند قامت كه ميوه هاي متراكم دارند. (۱۰)

رِزْقًا لِلْعِبَادِ وَأَحْيَيْنَا بِهِ بَلْدَةً مَيْتًا كَذَلِكَ الْخُرُوجُ ﴿۱۱﴾

برای آنکه رزق و روزی بندگان باشد، و به وسيله باران زمين مرده را زنده كرديم، آري زنده شدن مردگان نيز همين گونه است. (۱۱)

در جاى ديگر مى گويد:

سوره ۳۵: فاطر

وَاللَّهُ الَّذِي أَرْسَلَ الرِّيَاحَ فَتُثِيرُ سَحَابًا فَسُقْنَاهُ إِلَى بَلَدٍ مَيِّتٍ فَأَحْيَيْنَا بِهِ الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِهَا كَذَلِكَ النُّشُورُ ﴿۹﴾

خداوند آن كس است كه بادها را فرستاد تا ابرهائي را به حركت در آورند، ما اين ابرها را به سوي سرزمين مرده اي ميرانيم و به وسيله آن زمين را بعد از مردنش زنده ميكنيم، رستاخيز نيز همين گونه است! (۹)

گاه مساله قدرت خداوند را در آفرينش آسمانها و زمين مطرح كرده مى گويد:

سوره ۴۶: الأحقاف

أَوَلَمْ يَرَوْا أَنَّ اللَّهَ الَّذِي خَلَقَ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضَ وَلَمْ يَعْيَ بِخَلْقِهِنَّ بِقَادِرٍ عَلَى أَنْ يُحْيِيَ الْمَوْتَى بَلَى إِنَّهُ عَلَى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ ﴿۳۳﴾

آيا آنها نمي‏دانند خداوندي كه آسمانها و زمين را آفريده، و از آفرينش آنها ناتوان نشده قادر است مردگان را زنده كند؟ آري او بر هر چيز تواناست. (۳۳)

و گاه رستاخيز انرژيها و بيرون پريدن آتش از درون درخت سبز را به عنوان نمونه اى از قدرت او، و قرار گرفتن آتش در دل آب ، مطرح كرده ، مى گويد:

سوره ۳۶: يس

الَّذِي جَعَلَ لَكُمْ مِنَ الشَّجَرِ الْأَخْضَرِ نَارًا فَإِذَا أَنْتُمْ مِنْهُ تُوقِدُونَ ﴿۸۰﴾

همان كسي كه براي شما از درخت سبز آتش آفريد، و شما به وسيله آن آتش مي ‏افروزيد. (۸۰)

گاه زندگى جنينى را در نظر انسان مجسم ميسازد، و مى گويد:

سوره ۲۲: الحج

يَا أَيُّهَا النَّاسُ إِنْ كُنْتُمْ فِي رَيْبٍ مِنَ الْبَعْثِ فَإِنَّا خَلَقْنَاكُمْ مِنْ تُرَابٍ ثُمَّ مِنْ نُطْفَةٍ ثُمَّ مِنْ عَلَقَةٍ ثُمَّ مِنْ مُضْغَةٍ مُخَلَّقَةٍ وَغَيْرِ مُخَلَّقَةٍ لِنُبَيِّنَ لَكُمْ وَنُقِرُّ فِي الْأَرْحَامِ مَا نَشَاءُ إِلَى أَجَلٍ مُسَمًّى ثُمَّ نُخْرِجُكُمْ طِفْلًا ثُمَّ لِتَبْلُغُوا أَشُدَّكُمْ وَمِنْكُمْ مَنْ يُتَوَفَّى وَمِنْكُمْ مَنْ يُرَدُّ إِلَى أَرْذَلِ الْعُمُرِ لِكَيْلَا يَعْلَمَ مِنْ بَعْدِ عِلْمٍ شَيْئًا وَتَرَى الْأَرْضَ هَامِدَةً فَإِذَا أَنْزَلْنَا عَلَيْهَا الْمَاءَ اهْتَزَّتْ وَرَبَتْ وَأَنْبَتَتْ مِنْ كُلِّ زَوْجٍ بَهِيجٍ ﴿۵﴾

اي مردم اگر در رستاخيز شك داريد (به اين نكته توجه كنيد كه) ما شما را از خاك آفريديم، سپس از نطفه، و بعد از خون بسته شده، سپس از مضغه (چيزي شبيه گوشت جويده) كه بعضي داراي شكل و خلقت است و بعضي بدون شكل، هدف اين است كه ما براي شما روشن سازيم (كه بر هر چيز قادريم) و جنين هايي را كه بخواهيم تا مدت معيني در رحم مادران قرار مي‏دهيم (و آنچه را بخواهيم ساقط مي‏كنيم) بعد شما را به صورت طفل بيرون مي‏فرستيم، سپس هدف اين است كه به حد رشد و بلوغ برسيد، در اين ميان بعضي از شما مي ‏ميرند و بعضي آن قدر عمر مي‏كنند كه به بدترين مرحله زندگي و پيري مي‏رسند آنچنان كه چيزي از علوم خود را به خاطر نخواهند داشت (از سوي ديگر) زمين را (در فصل زمستان) خشك و مرده مي‏بيني، اما هنگامي كه باران را بر آن فرو مي‏فرستيم به حركت در مي ‏آيد و نمو مي‏كند، و انواع گياهان زيبا را مي‏روياند. (۵)

و بالاخره گاه شبح رستاخيز را در خواب هاى طولانى - خوابهايي كه برادر مرگ است بلكه از جهاتى خود مرگ باشد - مانند خواب سيصد و نه ساله اصحاب كهف نشان ميدهد، و بعد از شرح … آنها مي فرمايد: اين چنين مردم را متوجه حال آنها كرديم تا بدانند وعده رستاخيز خداوند حق است و در قيام قيامت ترديدى نيست:

سوره ۱۸: الكهف

وَكَذَلِكَ أَعْثَرْنَا عَلَيْهِمْ لِيَعْلَمُوا أَنَّ وَعْدَ اللَّهِ حَقٌّ وَأَنَّ السَّاعَةَ لَا رَيْبَ فِيهَا إِذْ يَتَنَازَعُونَ بَيْنَهُمْ أَمْرَهُمْ فَقَالُوا ابْنُوا عَلَيْهِمْ بُنْيَانًا رَبُّهُمْ أَعْلَمُ بِهِمْ قَالَ الَّذِينَ غَلَبُوا عَلَى أَمْرِهِمْ لَنَتَّخِذَنَّ عَلَيْهِمْ مَسْجِدًا ﴿۲۱﴾

و اين چنين مردم را متوجه حال آنها كرديم تا بدانند وعده (رستاخيز) خداوند حق است و در پايان جهان و قيام قيامت شكي نيست، در آن هنگام كه ميان خود در اين باره نزاع مي‏كردند: گروهي مي‏گفتند بنائي بر آن بسازيد (تا براي هميشه از نظر پنهان شوند و از آنها سخن نگوييد كه) پروردگارشان از وضع آنها آگاه تر است (ولي آنها كه از رازشان آگاهي يافتند و آن را دليلي بر رستاخيز ديدند) گفتند ما مسجدي در كنار (مدفن) آنها مي‏سازيم (تا خاطره آنها فراموش نشود). (۲۱)

اين شش راه مختلف است كه در لابلاى آيات قرآن براى بيان امكان معاد مطرح شده است.

علاوه بر اين داستان مرغان چهارگانه ابراهیم (بقره - 260) و سرگذشت عزير (بقره - 259) و داستان كشته اى از بنى اسرائيل (بقره - 73) كه هر كدام يك نمونه تاريخى براى اين مسئله است شواهد و دلائل ديگرى است كه قرآن در اين زمينه ذكر ميكند…. (این قسمت برای کسانی هست که دوست دارند در این دنیا ببینند. بعضی افراد قانع نیستند, بیشتر میخواند. (برای دیگران فقط برای مطالعه است))

سوره ۱۰۲: التكاثر

كَلَّا لَوْ تَعْلَمُونَ عِلْمَ الْيَقِينِ ﴿۵﴾

هرگز چنين نيست اگر علم‏ اليقين داشتيد (۵)

لَتَرَوُنَّ الْجَحِيمَ ﴿۶﴾

به يقين دوزخ را مى ‏بينيد (۶)

سوره ۲: البقرة

أَوْ كَالَّذِي مَرَّ عَلَى قَرْيَةٍ وَهِيَ خَاوِيَةٌ عَلَى عُرُوشِهَا قَالَ أَنَّى يُحْيِي هَذِهِ اللَّهُ بَعْدَ مَوْتِهَا فَأَمَاتَهُ اللَّهُ مِائَةَ عَامٍ ثُمَّ بَعَثَهُ قَالَ كَمْ لَبِثْتَ قَالَ لَبِثْتُ يَوْمًا أَوْ بَعْضَ يَوْمٍ قَالَ بَلْ لَبِثْتَ مِائَةَ عَامٍ فَانْظُرْ إِلَى طَعَامِكَ وَشَرَابِكَ لَمْ يَتَسَنَّهْ وَانْظُرْ إِلَى حِمَارِكَ وَلِنَجْعَلَكَ آيَةً لِلنَّاسِ وَانْظُرْ إِلَى الْعِظَامِ كَيْفَ نُنْشِزُهَا ثُمَّ نَكْسُوهَا لَحْمًا فَلَمَّا تَبَيَّنَ لَهُ قَالَ أَعْلَمُ أَنَّ اللَّهَ عَلَى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ ﴿۲۵۹﴾

يا همانند كسي كه از كنار يك آبادي (ويران شده) عبور كرد، در حالي كه ديوارهاي آن، به روي سقفها فرو ريخته بود، (و اجساد و استخوانهاي اهل آن، در هر سو پراكنده بود، او با خود) گفت: «چگونه خدا اينها را پس از مرگ، زنده مي‏كند؟!» (در اين هنگام،) خدا او را يكصد سال مي‏راند، سپس زنده كرد، و به او گفت: «چه قدر درنگ كردي ؟» گفت: «يك روز، يا بخشي از يك روز». فرمود: «نه، بلكه يكصد سال درنگ كردي! نگاه كن به غذا و نوشيدني خود (كه همراه داشتي، با گذشت سالها) هيچگونه تغيير نيافته است! (خدايي كه يك چنين مواد فاسد شدني را در طول اين مدت، حفظ كرده، بر همه چيز قادر است!) ولي به الاغ خود نگاه كن (كه چگونه از هم متلاشي شده! اين زنده شدن تو پس از مرگ، هم براي اطمينان خاطر توست، و هم) براي اينكه تو را نشانه اي براي مردم (در مورد معاد) قرار دهيم. (اكنون) به استخوانها (ي مركب سواري خود) نگاه كن كه چگونه آنها را برداشته، به هم پيوند مي‏دهيم، و گوشت بر آن مي‏پوشانيم!» هنگامي كه (اين حقايق) بر او آشكار شد، گفت: «مي دانم خدا بر هر كاري توانا است». (۲۵۹)

این ماجرای چه قدر درنگ كردي در جاهای دیگر قرآن هم وجود دارد

https://tanzil.net/#search/quran/%D9%83%D9%8E%D9%85%D9%92%20%D9%84%D9%8E%D8%A8%D9%90%D8%AB%D9%92

شباهت با خلقت ابتدایی دارد که استخوان ها اول شکل میگیرد بعد با گوشت پوشیده میشوند:

سوره ۲۳: المؤمنون

وَلَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسَانَ مِنْ سُلَالَةٍ مِنْ طِينٍ ﴿۱۲﴾

ما انسان را از عصاره‏ اي از گل آفريديم. (۱۲)

ثُمَّ جَعَلْنَاهُ نُطْفَةً فِي قَرَارٍ مَكِينٍ ﴿۱۳﴾

سپس آن را نطفه‏ اي در قرارگاه مطمئن (رحم) قرار داديم. (۱۳)

ثُمَّ خَلَقْنَا النُّطْفَةَ عَلَقَةً فَخَلَقْنَا الْعَلَقَةَ مُضْغَةً فَخَلَقْنَا الْمُضْغَةَ عِظَامًا فَكَسَوْنَا الْعِظَامَ لَحْمًا ثُمَّ أَنْشَأْنَاهُ خَلْقًا آخَرَ فَتَبَارَكَ اللَّهُ أَحْسَنُ الْخَالِقِينَ ﴿۱۴﴾

سپس نطفه را به صورت علقه (خون بسته) و علقه را به صورت مضغه (چيزي شبيه گوشت جويده) و مضغه را به صورت استخوانهائي در آورديم، از آن پس آن را آفرينش تازه‏ اي ايجاد كرديم، بزرگ است خدائي كه بهترين خلق كنندگان است! (۱۴)

سوره ۲: البقرة

وَإِذْ قَالَ إِبْرَاهِيمُ رَبِّ أَرِنِي كَيْفَ تُحْيِي الْمَوْتَى قَالَ أَوَلَمْ تُؤْمِنْ قَالَ بَلَى وَلَكِنْ لِيَطْمَئِنَّ قَلْبِي قَالَ فَخُذْ أَرْبَعَةً مِنَ الطَّيْرِ فَصُرْهُنَّ إِلَيْكَ ثُمَّ اجْعَلْ عَلَى كُلِّ جَبَلٍ مِنْهُنَّ جُزْءًا ثُمَّ ادْعُهُنَّ يَأْتِينَكَ سَعْيًا وَاعْلَمْ أَنَّ اللَّهَ عَزِيزٌ حَكِيمٌ ﴿۲۶۰﴾

و (به خاطر بياور) هنگامي را كه ابراهيم گفت: «خدايا! به من نشان بده چگونه مردگان را زنده ميكني؟» فرمود: «مگر ايمان نياورده اي؟!» عرض كرد: «آري، ولي مي‏خواهم قلبم آرامش ‍ يابد». فرمود: «در اين صورت، چهار نوع از مرغان را انتخاب كن! و آنها را (پس از ذبح كردن،) قطعه قطعه كن (و در هم بياميز)! سپس بر هر كوهي، قسمتي از آن را قرار بده، بعد آنها را بخوان، به سرعت به سوي تو مي ‏آيند! و بدان خداوند قادر و حكيم است، (هم از ذرات بدن مردگان آگاه است، و هم توانايي بر جمع آنها دارد»). (۲۶۰)

ابراهيم خليل (عليه السلام) از خداى تعالى در خواست ديدن زنده نمودن را كرد، نه بيان استدلالى ، زيرا انبياء (عليه السلام ) و مخصوصا پيغمبرى چون ابراهيم (عليه السلام) مقامشان بالاتر از آن است كه معتقد به قيامت باشند، در حالى كه دليلى بر آن نداشته و از خدا درخواست دليل كنند، چون اعتقاد به يك امر نظرى و استدلالى احتياج به دليل دارد، و بدون دليل ، اعتقاد تقليدى و يا ناشى از اختلال روانى و فكرى خواهد بود در حالى كه نه تقليد لايق به ساحت پيغمبرى چون آن جناب است ، و نه اختلال فكرى ، علاوه بر اينكه ابراهيم (عليه السلام ) سؤال خود را با كلمه (كيف) ادا كرد، كه مخصوص ‍ سؤال از خصوصيات وجود چيزى است ، نه از اصل وجود آن ، وقتى شما از مخاطب خود مى پرسيد كه (آيا زيد را همراه ما ديدى؟) سؤ ال از اصل ديدن زيد است و چون مى پرسى (زيد را چگونه ديدى ؟) سوال از اصل ديدن نيست ، بلكه از خصوصيات ديدن و يا به عبارت ديگر ديدن خصوصيات است ، پس معلوم شد كه ابراهيم (عليه السلام ) در خواست روشن شدن حقيقت كرده ، اما از راه بيان عملى ، يعنى نشان دادن ، نه بيان علمى به احتجاج و استدلال .

گوشم شنید قصه ایمان و مست شد

کو قسم چشم؟ صورتِ ایمانم آرزوست

با شنیدن قصه ایمان مست شده ایم. اما من آرزومند دیدار ایمان یعنی معرفت شهودی هستم.

… در … سوره مباركه «بقره» … يك مقطع ناظر به بيان … استدلال وجود مبارك حضرت ابراهيم نسبت به نمرود بود كه از آيه 258 شروع مي‌شود: ﴿أَ لَمْ تَرَ إِلَي الَّذي حَاجَّ إِبْراهيمَ في‌ رَبِّهِ أَنْ آتاهُ اللَّهُ الْمُلْكَ﴾ که وجود مبارك ابراهيم احتجاج او اين بود:

http://www.parsquran.com/data/show.php?sura=2&ayat=258&user=far&lang=far&tran=2

﴿إِذْ قالَ إِبْراهيمُ رَبِّيَ الَّذي يُحْيي‌ وَ يُميتُ قالَ أَنَا أُحْيي‌ وَ أُميتُ﴾ كه آن جريان آزاد كردن يك زنداني و اعدام زنداني ديگر گذشت؛ … آيه 259 اين است ﴿أَوْ كَالَّذي مَرَّ عَلي‌ قَرْيَةٍ وَ هِيَ خاوِيَةٌ عَلي‌ عُرُوشِها﴾ حالا يا اِرميا بود يا عزير[8] يا هر پيامبر ديگري بود ﴿قَالَ أَنَّىٰ يُحْيِي هَٰذِهِ اللَّهُ بَعْدَ مَوْتِهَا﴾؛ چطور خدا اين همه مرده‌ها را زنده مي‌كند؟ ذات اقدس الهي اين كار را نكرد كه به او بفرمايد ما قدرت مطلقه داريم و مي‌توانيم, يك و اين كار را هم نكرد كه در حضور او يك مرده را زنده كند, دو; بلكه خود او را «اماته» كرد و خود او را احيا كرد که در درون خود او اين شخص يافت كه چگونه انسان مي‌ميرد و چگونه زنده مي‌شود، اين ويژگي آن پيامبر بود ﴿قالَ أَنَّي يُحْيي‌ هذِهِ اللَّهُ بَعْدَ مَوْتِها فَأَماتَهُ اللَّهُ مِائَةَ عامٍ﴾؛ خود اين شخص صد سال مرده بود ﴿ثُمَّ بَعَثَهُ﴾ خدا او را زنده كرد و فرمود ما اين‌طوري مي‌ميرانيم و اين‌طوري احيا مي‌كنيم که در خود شخص اين مسئله را پياده كرد حالا ﴿قالَ كَمْ لَبِثْتَ قالَ لَبِثْتُ يَوْماً أَوْ بَعْضَ يَوْمٍ﴾،…گفت ﴿بَعْضَ يَوْمٍ﴾ يا … ﴿يَوْمٍ﴾ يك روز يا بخشي از روز؛ بعد به او گفتند نه, ﴿بَلْ لَبِثْتَ مِائَةَ عامٍ﴾ شواهد را نگاه كن! ﴿فَانْظُرْ إِلي‌ طَعامِكَ وَ شَرابِكَ لَمْ يَتَسَنَّهْ وَ انْظُرْ إِلي‌ حِمارِكَ وَ لِنَجْعَلَكَ آيَةً لِلنَّاسِ﴾؛ ما استخوان‌هايش را جمع مي‌كنيم و دوباره زنده مي‌كنيم. اين بزرگوار هم درباره موجود ديگر ديد كه خدا چگونه او را «اماته» كرد و دوباره احيا كرد مثل ﴿وَ انْظُرْ إِلي‌ حِمارِكَ﴾ هم درباره خودش ديد كه چگونه او را «اماته» كردند و چگونه او را احيا كردند.... (به نظر این تفسیر صحیح نیست چون اگر زنده شدن رو در وجود خودش حس کرده بود دیگر در پاسخ سوال چقدر درنگ کردی نمی گفت یک روز یا بخشی از یک روز.)

… از همه اينها مهم‌تر … كار وجود مبارك ابراهيم بود که عرض كرد: خدايا! احياي «موتا» را من مي‌دانم، قدرت داري و همه اين كارها از سوی شما مقدور است و ايمان هم دارم؛ ولي به من نشان بده تا من هم اين كار را كنم؛ يعنی من هم بعضي از موجودات را «اماته» كنم و بعضي از موجودات را احيا كنم، به من احياي «موتا» را ياد بده که اين بر خلاف آن اِرمياست كه گفت: ﴿أَنَّی يُحْيِي هٰذِهِ اللَّهُ بَعْدَ مَوْتِهَا چگونه خدا اينها را پس از مرگ، زنده مي‏كند؟﴾؛ خداي سبحان اين دو صحنه را درباره هويّت خود او پياده كرد. حضرت ابراهيم خواسته‌ او اين نبود كه شما چگونه مرده را زنده مي‌كنيد، چون خودش در احتجاج با نمرود گفت ﴿رَبِّيَ الَّذي يُحْيي‌ وَ يُميتُ﴾[9] او شكّي نداشت و اصلاً نمي‌خواست در اين زمينه سخن بگويد؛ از جواب هم معلوم مي‌شود كه سؤال حضرت ابراهيم چه بود, سؤال حضرت ابراهيم نه استفهام بود كه چگونه شما مرده را زنده مي‌كنيد و نه اينکه به اصل قدرت شك داشت, سؤال او به قرينه جواب اين بود كه ﴿أَرِني‌ كَيْفَ تُحْيِ الْمَوْتي﴾[10] به من نشان بده كه چگونه مرده را زنده مي‌كني كه من هم همين كار را كنم، فرمود راهش اين است که چندتا مرغ را مي‌گيري و آنها را ذبح مي‌كني اجزايشان را درهم مي‌كوبي روي كوه‌ها پراكنده مي‌كني كه همه شبهه‌ها برطرف شود، چون ذرّات آن درهم هستند. تو اگر اين سر پرندگان را بگيري و بگويي «يا طاووس» حرف مرا مي‌زني، من هم جمعيّت و امّت را به نام سرانشان دعوت مي‌كنم ﴿يَوْمَ نَدْعُوا كُلَّ أُناسٍ بِإِمامِهِمْ به ياد آوريد روزي را كه هر گروهي را با پيشوايشان مي‏خوانيم﴾[11]ما مي‌گوييم علوي بيايد, فاطمي بيايد, حسني بيايد, حسيني بيايد, شيعه‌ها صف مي‌كشند ﴿يَوْمَ نَدْعُوا كُلَّ أُناسٍ بِإِمامِهِمْ﴾ تو هم اين سرها را بگير به اسم اين سرها صدا بزن و بگو «يا طاووس»، تمام اين ذرّات پراكنده روي اين كوه‌ها جمع مي‌شوند و مي‌شوند طاووس، آنها حرف تو را مي‌شنوند، چون تو حرف ما را داري مي‌گويي؛ ما اين‌طور مرده را زنده مي‌كنيم.

حضرت ابراهيم هم چنين عمل کرد و گفت و آنها هم زنده شدند. حضرت ابراهيم(سلام الله عليه) نخواست بفهمد، چون خودش خيلي‌ها را فهماند و برهان هم اقامه كرد؛ نظير ارميا نبود كه در خودش احساس کند، بلكه مي‌خواست «خليفة الله» شود كه كار «مستخلف‌عنه» را كند، چون خليفه كار او را مي‌كند. اگر وجود مبارك عيسي(سلام الله عليه) احياي «موتا» مي‌كرد … وجود مبارك ابراهيم گفت كه من مي‌خواهم احياي «موتا» را ياد بگيرم، چون خليفه شما هستم، خليفه بايد كار «مستخلف‌عنه» را كند و اين مراحل نهايي كمال حضرت ابراهيم بود و اين كار را هم كرده است…(به نظر این تفسیر صحیح نیست)

یک زمان, یک دانشمند پدیده ای رو با استدلالت علمی و ریاضی ثابت میکند و مطمئین هست که همچین پدیده ای اتفاق میافتد و شکی هم ندارد چون آن را با استدلالات قوی علمی ثابت کرده است. یک زمان هم هست که آن را درون آزمایشگاه تست میکند و مشاهده میکند. این دو مرحله متفاوت از ایمان به وقوع یک پدیده است ایمان استدلالی و ایمان شهودی. در ایمان استدلالی ایمان به وقوع آن پدیده دارد ولی در ایمان شهودی قلبش آرامش پیدا میکند.

برخی این موضوع را تمثیل دانسته و معتقدند از رخداد بیرونی حکایت نمی‌کند. در مقابل، مفسران این نظریه را نقد و با دلیل‌های فراوان، اتفاق‌افتادن این ماجرا را ثابت کردند.

سر ببر این چهار مرغ زنده را

سرمدی کن خُلق ناپاینده را

بط (مرغابی) و طاووس است و زاغ است و خروس

این مثال چهار خُلق اندر نفوس

بط حرص است و خروس آن شهوت است

جاه چون طاووس و زاغ اُمنیت (آرزو) است

اردک و مرغابی را مظهر و سمبل حرص وآز می دانند. مرغابی هنگام غذا خوردن از خوردن هیچ چیز صرف نظر نکرده و حتی از خوردن لجن و مانند آن نیز چشم پوشی نمی کند.

https://www.aparat.com/v/d36l8vk

به گفته بعضى : حدود يكهزار و دويست آيه از قرآن پيرامون معاد بحث ميكند ...

5 - معاد جسمانى

منظور از معاد جسمانى اين نيست كه تنها جسم در جهان ديگر بازگشت مي كند، بلكه هدف اين است كه روح و جسم تواما مبعوث ميشود، و به تعبير ديگر بازگشت روح مسلم است، گفتگو از بازگشت جسم است.

جمعى از فلاسفه پيشين تنها به معاد روحانى معتقد بودند، و جسم را مركبي مي دانستند كه تنها در اين جهان با انسان است، و بعد از مرگ از آن بي نياز ميشود، آن را رها مي سازد و به عالم ارواح مي شتابد.

ولى عقيده علماى بزرگ اسلام اين است كه معاد در هر دو جنبه روحانى و جسمانى صورت مي گيرد، در اينجا بعضى مقيد به خصوص جسم سابق نيستند، و مى گويند: خداوند جسمي را در اختيار روح مي گذارد، و چون شخصيت انسان به روح او است اين جسم جسم او محسوب ميشود!

در حالى كه محققين معتقدند همان جسمى كه خاك و متلاشى گشته، به فرمان خدا جمع آورى ميشود، و لباس حيات نوينى بر آن ميپوشاند، و اين عقيده اى است كه از متون آيات قرآن مجيد گرفته شده است.

شواهد معاد جسماني در قرآن مجيد آن قدر زياد است كه به طور يقين ميتوان گفت : آنها كه معاد را منحصر در روحانى ميدانند كمترين مطالعه اى در آيات فراوان معاد نكرده اند وگرنه جسماني بودن معاد در آيات قرآن به قدرى روشن است كه جاى هيچگونه ترديد نيست.

https://www.aparat.com/v/o74e59w

همين آياتى كه در آخر سوره يس خوانديم به وضوح بيانگر اين حقيقت است. چرا كه مرد عرب بيابانى تعجبش از اين بود كه اين استخوان پوسيده را كه در دست دارد چه كسى ميتواند زنده كند؟

و قرآن با صراحت در پاسخ او مى گويد: قُلْ يُحْيِيهَا الَّذِي أَنْشَأَهَا أَوَّلَ مَرَّةٍ بگو همين استخوان پوسيده را خدائى كه روز نخست آن را ابداع و ايجاد كرد زنده مى كند).

تمام تعجب مشركان و مخالفت آنها در مساله معاد بر سر همين مطلب بود كه چگونه وقتى ما خاك شديم و خاكهاى ما در زمين گم شد، دوباره لباس حيات در تن ميكنيم ؟

سوره ۳۲: السجدة

وَقَالُوا أَإِذَا ضَلَلْنَا فِي الْأَرْضِ أَإِنَّا لَفِي خَلْقٍ جَدِيدٍ بَلْ هُمْ بِلِقَاءِ رَبِّهِمْ كَافِرُونَ ﴿۱۰﴾

آنها گفتند: آيا هنگامي كه ما مرديم و در زمين گم شديم آفرينش ‍تازه‏ اي خواهيم يافت؟! ولي آنها لقاي پروردگارشان را انكار مي‏كنند. (۱۰)

آنها مى گفتند:

سوره ۲۳: المؤمنون

أَيَعِدُكُمْ أَنَّكُمْ إِذَا مِتُّمْ وَكُنْتُمْ تُرَابًا وَعِظَامًا أَنَّكُمْ مُخْرَجُونَ ﴿۳۵﴾

آيا او به شما وعده مي‏دهد هنگامي كه مرديد و خاك و استخوان شديد بار ديگر (از قبرها) خارج مي‏شويد؟ (۳۵)

آنها به قدرى از اين مساله تعجب ميكردند كه اظهار آن را نشانه جنون و يا دروغ بر خدا ميپنداشتند:

سوره ۳۴: سبأ

وَقَالَ الَّذِينَ كَفَرُوا هَلْ نَدُلُّكُمْ عَلَى رَجُلٍ يُنَبِّئُكُمْ إِذَا مُزِّقْتُمْ كُلَّ مُمَزَّقٍ إِنَّكُمْ لَفِي خَلْقٍ جَدِيدٍ ﴿۷﴾

كافران گفتند: آيا مردي را به شما نشان دهيم كه خبر مي‏دهد هنگامي كه (مرديد و خاك شديد و) سخت از هم متلاشي شديد (بار ديگر) آفرينش تازه اي خواهيد يافت! (۷)

أَفْتَرَى عَلَى اللَّهِ كَذِبًا أَمْ بِهِ جِنَّةٌ بَلِ الَّذِينَ لَا يُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَةِ فِي الْعَذَابِ وَالضَّلَالِ الْبَعِيدِ ﴿۸﴾

آيا او بر خدا دروغ بسته ؟ يا به نوعي جنون گرفتار است؟! (چنين نيست) بلكه آنها كه به آخرت ايمان نمي ‏آورند در عذاب و گمراهي دوري هستند (و نشانه گمراهي آنها همين انكار شديد آنها است). (۸)

به همين دليل عموما استدلالات قرآن در باره امكان معاد بر محور همين معاد جسمانى دور ميزند، و بياناتى … كه در … قبل گذشت همه شاهد و گواه اين مدعا است .

بعلاوه قرآن كرارا خاطر نشان ميكند كه شما در قيامت از قبرها خارج ميشويد (يس 51 - قمر 7) قبرها مربوط به معاد جسمانى است.

سوره ۳۶: يس

وَنُفِخَ فِي الصُّورِ فَإِذَا هُمْ مِنَ الْأَجْدَاثِ إِلَى رَبِّهِمْ يَنْسِلُونَ ﴿۵۱﴾

(بار ديگر) در صور دميده ميشود ناگهان آنها از قبرها شتابان به سوي (دادگاه) پروردگارشان ميروند. (۵۱)

سوره ۵۴: القمر

خُشَّعًا أَبْصَارُهُمْ يَخْرُجُونَ مِنَ الْأَجْدَاثِ كَأَنَّهُمْ جَرَادٌ مُنْتَشِرٌ ﴿۷﴾

آنها از قبرها خارج مي‏شوند در حالي كه چشمهايشان از وحشت به زير افتاده و (بي هدف) همچون ملخ هاي پراكنده به هر سو مي ‏دوند! (۷)

داستان مرغهاى چهارگانه ابراهيم، و همچنين داستان عزير و زنده شدن او بعد از مرگ، و ماجراى مقتول بنى اسرائيل كه در بحثهاى گذشته به آن اشاره كرديم همه با صراحت از معاد جسمانى سخن مى گويد.

توصيفهاى زيادى كه قرآن مجيد از مواهب مادى و معنوى بهشت كرده است همه نشان ميدهد كه معاد هم در مرحله جسم و هم در مرحله روح تحقق ميپذيرد، و گرنه حور و قصور و انواع غذاهاى بهشتى و لذائذ مادى در كنار مواهب معنوى معنى ندارد.

به هر حال ممكن نيست كسى كمترين آگاهى از منطق و فرهنگ قرآن داشته باشد و معاد جسمانى را انكار كند، و به تعبير ديگر انكار معاد جسمانى از نظر قرآن مساوى است با انكار اصل معاد!

گفته شده آیات بسیاری بر امکان و وقوع معاد جسمانی دلالت دارند.[۱۵] ناصر مکارم شیرازی، مفسر شیعه، آیات دال بر معاد جسمانی را به جهت کثرت، در نه گروه طبقه‌بندی کرده است.[۱۶] این نه گروه از این قرارند:

  • آیاتی که در پاسخ منکران، به چگونگی زنده شدن استخوان‌های پوسیده می‌پردازند مانند آیات ۷۸ و ۷۹ سوره یس، آیات ۳و۴ سوره قیامت، آیات ۳۵ و ۳۶ سوره مؤمنون.[۱۷]

  • آیاتی که می‌گویند انسان‌ها در قیامت از قبرها برمی‌خیزند. آیه ۷ سوره حج، آیات ۵۱ و ۵۲ سوره یس از این دسته آیات‌اند.[۱۸]

  • آیاتی که دلالت دارند که انسان از خاک آفریده شده، به خاک بازمی‌گردد و سپس از خاک محشور می‌شود مثل آیه ۵۵ سوره طه، آیات ۱۷ و ۱۸ سوره نوح و آیه ۲۵ سوره اعراف.[۱۹]

  • آیاتی که بازگشت انسان به حیات مجدد را به حیات زمین بعد از مرگ تشبیه کرده‌اند مانند آیه ۹ سوره فاطر و آیه ۱۱ سوره ق.[۲۰]

  • آیاتی که نشان می‌دهند منکران معاد، ادعای زنده شدن پس از مرگ را به سخره می‌گرفتند مانند آیات ۷ و ۸ سوره سبأ و آیه ۳۸ سوره مؤمنون.[۲۱]

  • آیاتی که به نعمت‌های مادی بهشت اشاره دارند. آیات این دسته فراوانند؛ از جمله آیات ۴۶ تا ۷۶ سوره الرحمن و آیات ۸ تا ۱۶ سوره غاشیه.[۲۲]

  • آیاتی که از عذاب‌ها و مجازات‌های جسمانی صحبت می‌کنند مانند آیات ۴۱ تا ۴۴ سوره واقعه، آیه ۳۵ سوره توبه، آیات ۴تا ۷ سوره غاشیه، آیات ۴۳ تا ۴۶ سوره دخان.[۲۳]

  • آیاتی که از اعضای بدن انسان مانند دست و پا و چشم و گوش در قیامت سخن می‌گویند مانند آیه ۶۵ سوره یس، آیات ۲۰ و ۲۱ سوره فصلت و آیه ۳۸ تا ۴۱ سوره عبس.[۲۴]

  • آیاتی که به نمونه‌هایی از معاد در این جهان اشاره دارند همچون داستان ابراهیم(ع) و پرنده‌های چهارگانه،[۲۵] سرگذشت عزیر یا ارمیای نبی،[۲۶] داستان اصحاب کهف[۲۷] و زنده ‌شدن یک نفر از بنی‌اسرائیل.[۲۸][۲۹]

علاوه بر اين دلائل نقلى، شواهد عقلى نيز در اين زمينه وجود دارد ....

البته اعتقاد به معاد جسمانى پاره اى از سؤ الات و اشكالات برمي انگيزد مانند شبهه آكل و ماكول كه محققان اسلامى از آن پاسخ گفته اند .

در كتاب احتجاج در ضمن احتجاج امام صادق (عليه السلام) آمده كه: سائل پرسيد: آيا روح آدمى بعد از بيرون شدن از قالبش ‍متلاشى مى شود؟ و يا همچنان باقى مى ماند؟ امام (عليه السلام) فرمود: نه، بلكه تا روزى كه در صور دميده شود باقى مى ماند، و بعد از آنكه در صور دميده شد، همه چيز باطل و فانى مى شود، ديگر نه حسى مى ماند و نه محسوسى، آنگاه دوباره همه چيز به حال اول خود بر مى گردد، همان طورى كه مدبر آنها, بار اول ايجاد كرده بود، و اين بعد از گذشتن چهارصد سال سكون و آرامش خلق در فاصله بين دو نفخه است.

https://fa.wikishia.net/view/%D8%A7%D9%84%D8%A7%D8%AD%D8%AA%D8%AC%D8%A7%D8%AC_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%A7%D9%87%D9%84_%D8%A7%D9%84%D9%84%D8%AC%D8%A7%D8%AC_(%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8)

سائل پرسيد: چگونه مى تواند دوباره مبعوث شود با اينكه بدنش پوسيده و اعضاى آن متفرق شده، يك عضوش در يك شهرى طعمه درندگان شده، و عضو ديگرش در شهرى ديگر مورد حمله حشرات آنجا گشته، و عضو ديگرش خاك شده با خاك آن شهر به صورت ديوار در آمده ؟

امام صادق (عليه السلام) فرمود: آن خدايى كه بار نخست او را از هيچ آفريد و بدون هيچ الگويى صورتگرى كرد، مى تواند دوباره به همان وضع اول اعاده اش دهد.

سائل عرضه داشت: اين معنا را برايم بيشتر توضيح بده. فرمود: هر روحى در مكان مخصوص به خود مقيم است، روح نيكوكاران در مكانى روشن و فراخ و روح بدكاران در تنگنايى تاريك، و اما بدن ها خاك مى شود، همان طور كه اول هم از خاك خلق شده بود، و آنچه درندگان و حشرات از بدنها مى خورند و دوباره بيرون مى اندازند، در خاك هست و در پيشگاه خدا كه هيچ چيز حتى موجودى ريز به اندازه ذره در ظلمات زمين از او غايب نيست، و عدد تمامى موجودات و وزن آنها را مى داند، محفوظ است و خاك روحانيان به منزله طلا است در خاك.

پس چون هنگام بعث مى رسد باران نشوز به زمين مى بارد، و زمين ورم مى كند، پس خاك بشر نسبت به خاكهاى ديگر، چون خاك طلايى كه با آب شسته شود، مشخص مى گردد و چون كره اى كه از ماست بگيرند، جدا مى شود. پس خاك هر قالبى به قالب خود درمى آيد، و به اذن خداى قادر، بدانجا كه روح او هست منتقل مى شود، صورتها به اذن صورتگر به شكل اول خود برمى گردد و روح در آن دميده مى شود. و چون خلقت هركسى تمام شد هيچ كس از خودش چيزى را ناشناخته نمى يابد.

مهم بودن بحث از لحظه تبديل زمين در آستانه برپايی قيامت

مطلب مهم آن است كه در … لحظه تبديل زمين در آستانه برپايی قيامت, قرآن دارد آسمان و زمين دگرگون مي‌شود؛ اما به چه چيزي تبديل مي‌شوند را ندارد ﴿يَوْمَ تُبَدَّلُ الْأَرْضُ غَيْرَ الْأَرْضِ وَ السَّمَاوَاتُ﴾؛

سوره ۱۴: إبراهيم

يَوْمَ تُبَدَّلُ الْأَرْضُ غَيْرَ الْأَرْضِ وَالسَّمَاوَاتُ وَبَرَزُوا لِلَّهِ الْوَاحِدِ الْقَهَّارِ ﴿۴۸﴾

روزى كه زمين به غير اين زمين و آسمانها [به غير اين آسمانها] مبدل گردد و [مردم] در برابر خداى يگانه قهار ظاهر شوند (۴۸)

يعني «سماوات» به «سماوات» ديگر تبديل مي‌شوند, زمين به زمين ديگر تبديل مي‌شود. آن چيزی كه فعلاً محلّ ابتلاست راجع به زمين است كه ما با زمين كار داريم، از زمين هستيم و به زمين مي‌رويم. برابر سوره «طه» كه

سوره ۲۰: طه

مِنْهَا خَلَقْنَاكُمْ وَفِيهَا نُعِيدُكُمْ وَمِنْهَا نُخْرِجُكُمْ تَارَةً أُخْرَى ﴿۵۵﴾

ما شما را از آن (خاك) آفريديم و در آن باز ميگردانيم و از آن نيز بار ديگر شما را بيرون مي‏ آوريم. (۵۵)

سؤال …

در اين دالان انتقالي كه زمين تبديل مي‌شود به زمين ديگر انسان‌ها كجا هستند؟

دو طايفه روايات در اين زمينه آمده بود: يكي اينكه اينها «فِي الظِلّة» [22]هستند در «ظلّ» الهي هستند (يعني در سايه حق) كه بعضي از نسخه‌ها «فِي‌ الظُّلْمَةِ» [23]است كه ظاهراً آن‌جا «ظلّ» است نه «ظلمة», در «ظِلّه» هستند, در سايه هستند و يك طايفه هم دارد كه اينها «أَضْيَافُ‌ اللَّهِ» [24]هستند و به مهماني الهي مي‌روند که اينها همه توجيه مي‌خواهد.

درباره اينكه حالا زمين تبديل مي‌شود، به چه چيزي تبديل مي‌شود؟ آن هم دو طايفه از روايات بود که ممكن است روايات فراوان ديگري هم باشد: يك طايفه مي‌گويد زمين تبديل مي‌شود «خُبْزَةً نَقِيَّةً»[25]به كُره نان تبديل مي‌شود تا اهل محشر از آن استفاده كنند و بخورند, يك طايفه هم مي‌گويد تبديل مي‌شود «تُبَدَّلُ الْأَرْضُ بِأَرْضٍ أُخْرَى لَمْ‌ يُكْتَسَبْ‌ عَلَيْهَا الذُّنُوبُ»[26]به زميني كه روي آن گناه نشده است.

آيا درهر مقطع اين بدن انسان همراه با زمين مي‌خواهد محشور شود؟ اين زمين دارد تبديل مي‌شود به زميني كه گناه نشده، پس اين بدن هم تبديل مي‌شود به بدني كه گناه نكرده، آيا چنين است؟ اين بدن تبديل مي‌شود به نان آيا، چنين است؟ يا در اين ... مقطع تبديل, انسان‌ها در «أَضْيَافُ‌ اللَّهِ» و مهمان الهي هستند، بالأخره جا مي‌خواهند يا نه؟ سخن از ارواح محض كه نيست تا ما بگوييم اينها «في لقاء الله» هستند و جزء «أَضْيَافُ‌ اللَّهِ» هستند. خود اين بدن كجاست؟

…ما … شما را از زمين بيرون مي‌آوريم، از كدام زمين؟ زميني كه تغيير كرده يا زميني كه تغيير نكرده يا در حال تغيير است …

… در رستاخیز، این زمین به زمین دیگر تبدیل مى شود و همچنین آسمان ها به آسمان هاى دیگر.

آیا منظور، تبدیل ذات است، یعنى به کلّى این زمین نابود مى شود و زمین دیگرى آفریده خواهد شد و قیامت در آن برپا مى گردد؟ یا منظور، تبدیل صفات است، به این معنى که این کره خاکى و نیز آسمان ها ویران مى گردند و بر ویرانه هاى آنها زمین و آسمانى نو و تازه آفریده مى شود که نسبت به این زمین و آسمان، در سطحى بالاتر از نظر تکامل قرار دارند؟

ظاهر بسیارى از آیات قرآن معنى دوم را تعقیب مى کند.

در سوره فجر آیه 21 مى خوانیم: کَلاَّ إِذَا دُکَّتِ الْأَرْضُ دَکًّا دَکًّا: «در آن هنگام که زمین سخت در هم کوبیده شود».

و در آیات 1 و 2 سوره زلزلة که سخن از پایان جهان و آغاز قیامت است، چنین مى خوانیم: إِذَا زُلْزِلَتِ الْأَرْضُ زِلْزَالَهَا * وَ أَخْرَجَتِ الْأرْضُ أَثْقَالَهَا: «هنگامى که زمین شدیداً به لرزه در آید ـ و زمین بارهاى سنگینش را خارج سازد».

و در سوره الْحَاقَّة آیه 14 و 15 مى خوانیم: وَ حُمِلَتِ الْأَرْضُ وَالْجِبَالُ فَدُکَّتَا دَکَّةً وَاحِدَةً * فَیَوْمَئِذ وَقَعَتِ الْوَاقِعَةُ: «و زمین و کوه ها از جا برداشته شوند و یکباره در هم کوبیده و متلاشى گردند، ـ در آن روز واقعه عظیم روى مى دهد».

و در سوره طه آیه 105 تا 108 مى خوانیم:

وَيَسْأَلُونَكَ عَنِ الْجِبَالِ فَقُلْ يَنْسِفُهَا رَبِّي نَسْفًا ﴿۱۰۵﴾

و از تو در باره كوهها سؤال مي‏كنند، بگو: پروردگارم آنها را از هم می پاشد.. (۱۰۵)

فَيَذَرُهَا قَاعًا صَفْصَفًا ﴿۱۰۶﴾

سپس زمين را صاف و هموار و بي آب و گياه رها مي‏سازد! (۱۰۶)

لَا تَرَى فِيهَا عِوَجًا وَلَا أَمْتًا ﴿۱۰۷﴾

به گونه‏ اي كه در آن هيچ پستي و بلندي نمي ‏بيني! (۱۰۷)

يَوْمَئِذٍ يَتَّبِعُونَ الدَّاعِيَ لَا عِوَجَ لَهُ وَخَشَعَتِ الْأَصْوَاتُ لِلرَّحْمَنِ فَلَا تَسْمَعُ إِلَّا هَمْسًا ﴿۱۰۸﴾

در آن روز همگي از دعوت كننده الهي پيروي كرده (و دعوت او را به حيات مجدد لبيك مي‏گويند) و همه صداها در برابر (عظمت) خداوند رحمان خاضع مي‏گردد، و جز صداي آهسته چيزي نمي‏شنوي! (۱۰۸)

در آغاز سوره تکویر نیز از خاموش شدن خورشید و تاریک شدن ستارگان و حرکت کردن کوه ها سخن به میان آمده است.

و در آغاز سوره انفطار، درباره شکافتن آسمان ها و پراکنده شدن کواکب و سپس برانگیخته شدن مردگان از قبرها گفتوگو شده است.

از مجموع این آیات و مانند آن و نیز آیات مختلفى که مى گوید انسان ها بار دیگر از قبرها برانگیخته مى شوند(1) به خوبى استفاده مى شود که نظام کنونى جهان به این صورت باقى نمى ماند; این جهان در هم مى ریزد و زمین صاف و مسطّح مى گردد و مردم در زمینى تازه (و طبعاً کامل تر و عالى تر، به حکم آنکه عالم دیگر همه چیزش از این جهان وسیع تر است) گام مى نهند.

طبیعى است که جهان امروز ما استعداد پذیرش صحنه هاى قیامت را ندارد و براى زندگى رستاخیز ما تنگ و محدود است. همان گونه که بارها گفته ایم شاید نسبت آن جهان همچون نسبت این جهان است به محدوده عالم جنین و رحم مادر.

آیاتى که مى گوید مدّت طول روزها در قیامت با مقایسه به روزهاى این جهان بسیار بیشتر است(2) نیز شاهد خوبى بر این واقعیّت است.

البتّه ما نمى توانیم ترسیم دقیقى از جهان دیگر و ویژگى هایش در این جهان داشته باشیم، همان گونه که کودک در عالم جنین ـ اگر فرضاً هم عقل کامل مى داشت ـ نمى توانست ویژگى هاى عالم بیرون از جنین را درک کند.

ولى همین قدر مى دانیم دگرگونى عظیمى در جهانى که هستیم پیدا مى شود. دنیا به کلّى ویران و به جهان کاملاً جدیدى مبدّل مى گردد.

جالب اینکه در روایات متعدّدى که در منابع اسلامى نقل شده است مى خوانیم که در آن هنگام زمین و عرصه محشر تبدیل به نان پاکیزه و سفیدرنگى مى شود که انسان ها مى توانند از آن تغذیه کنند، تا حسابشان روشن شود و هر کدام به سوى سرنوشتشان حرکت کنند.

این روایات در تفسیر نورالثقلین به طرق مختلف نقل شده است.(3)

برخى از مفسّران اهل تسنّن مانند قرطبى نیز در ذیل همین آیه به چنین روایاتى اشاره کرده است.(4)

بعید نیست منظور از این روایات آن باشد که در آن جهان، زمین به جاى آنکه خاک آن را پوشانده باشد، یک مادّه غذایى قابل جذب براى بدن انسان سراسر آن را فراگرفته. به بیان دیگر، خاک چیزى نیست که قابل جذب بدن انسان باشد … ولى در آن روز به جاى خاک، مادّه اى سطح زمین را فراگرفته که به آسانى براى بدن انسان قابل جذب است و اگر از آن تعبیر به نان شده به خاطر آنکه بیشترین غذاى انسان را نان تشکیل مى دهد.

إِنَّما أَمْرُهُ إِذا أَرادَ شَيْئاً أَنْ يَقُولَ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ (82) (قسمت اول)

إِنَّما أَمْرُهُ إِذا أَرادَ شَيْئاً أَنْ يَقُولَ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ (82)

فرمان او تنها اين است كه هر گاه چيزي را اراده كند به او مي‏گويد: موجود باش آن نيز بلافاصله موجود ميشود! (۸۲)

نكته ها

1 - اعتقاد به معاد يك امر فطرى است

… قيافه مرگ به معنى نيستى براى انسان در هيچ زمانى خوشايند نبوده … با تمام وجودش از آن مى گريزد!

كوشش براى باقى نگهداشتن جسم مردگان از طريق موميائى كردن و ساختن مقابر جاويدانى همچون اهرام مصر، و دويدن دنبال آب حيات ، و اكسير جوانى ، و آنچه مايه طول عمر است ، دليل روشنى از عشق سوزان انسان به مساله بقا است .

اگر ما براى فنا آفريده شديم اين علاقه به بقا چه مفهومى ميتواند داشته باشد؟ جز يك علاقه مزاحم و حداقل بيهوده و بى مصرف !

به تعبير ديگر اگر دستگاه آفرينش در وجود ما عطش را آفريد، دليل بر اين است كه آبى در خارج وجود دارد … و گرنه جاذبه و كشش بدون چيزى كه به آن مجذوب گردد با حكمت آفرينش سازگار نيست.

از سوى دیگر وجود محكمه درونى به نام (وجدان ) گواه ديگرى بر فطرى بودن معاد است .

هر انسانى در برابر انجام كار نيك در درون وجدانش احساس آرامش مى كند، آرامشى كه گاه با هيچ بيان و قلمى قابل توصيف نيست .

و به عكس، در برابر گناهان، مخصوصا جنايات بزرگ ، احساس ناراحتى ميكند، تا آنجا كه بسيار ديده شده دست به خودكشى ميزند و يا خود را تسليم مجازات و چوبه دار مى كند، و دليل آن را رهائى شكنجه وجدان ميداند.

با اين حال انسان از خود مى پرسد چگونه ممكن است عالم كوچكى همچون وجود من داراى چنين دادگاه و محكمه اى باشد، اما عالم بزرگ از چنين وجدان و دادگاهى تهى باشد؟

و به اين ترتيب فطرى بودن مساله معاد و زندگى پس از مرگ از طرق مختلف بر ما روشن مى شود.

از راه عشق عمومى انسانها به بقاء … و از راه وجود نمونه كوچك آن در درون جان انسان .

یکی از بشارت های مهم پیامبران برای ما این است که ما بعد از مرگ نیست و نابود نمیشویم

2 - بازتاب معاد در زندگى انسانها

اعتقاد به عالم پس از مرگ و بقای آثار اعمال آدمى، و جاودانگى كارهاى او اعم از خير و شر، اثر بسيار نيرومندى بر … انسانها مي گذارد و به عنوان يك عامل موثرى در تشويق به نيكيها و مبارزه با زشتي ها مي تواند موثر شود.

اثراتى كه ايمان به زندگى پس از مرگ ميتواند در اصلاح افراد فاسد و منحرف و تشويق افراد فداكار و مجاهد و ايثارگر بگذارد به مراتب بيش از اثرات دادگاهها و كيفرهاى معمولى است چرا كه مشخصات دادگاه رستاخيز با دادگاههاى معمولى بسيار متفاوت است، در آن دادگاه نه تجديد نظر وجود دارد، و نه زر و زور, روى فكر ناظرانش اثر ميگذارد، نه ارائه مدارك دروغين در آن فايده اى دارد، …

قرآن مجيد مى گويد:

سوره ۲: البقرة

وَاتَّقُوا يَوْمًا لَا تَجْزِي نَفْسٌ عَنْ نَفْسٍ شَيْئًا وَلَا يُقْبَلُ مِنْهَا شَفَاعَةٌ وَلَا يُؤْخَذُ مِنْهَا عَدْلٌ وَلَا هُمْ يُنْصَرُونَ ﴿۴۸﴾

از روزى بپرهيزيد كه هيچ كس بجاى ديگرى جزا داده نمي شود و نه شفاعتى از او پذيرفته خواهد شد و نه غرامت و بدل ، و نه كسى به يارى او مى آيد…

به همين دليل در قرآن مجيد سرچشمه بسيارى از گناهان فراموش كردن روز جزا ذكر شده، در آيه 14 سوره الم سجده مي فرمايد:

فَذُوقُوا بِمَا نَسِيتُمْ لِقَاءَ يَوْمِكُمْ هَذَا إِنَّا نَسِينَاكُمْ وَذُوقُوا عَذَابَ الْخُلْدِ بِمَا كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ ﴿۱۴﴾

(و به آنها مي‏گويم) بچشيد (عذاب جهنم را) بخاطر اينكه ملاقات امروز خود را فراموش كرديد، ما نيز شما را فراموش كرديم، و بچشید عذاب هميشگي را بخاطر اعمالي كه انجام مي‏داديد. (۱۴)

حتى از پاره اى از تعبيرات استفاده ميشود كه انسان اگر گمانى در قيامت داشته باشد نيز از انجام بسيارى از اعمال خلاف خود دارى ميكند، چنان كه درباره كم فروشان ميفرمايد: أَلَا يَظُنُّ أُولَئِكَ أَنَّهُمْ مَبْعُوثُونَ : آيا آنها گمان نمي كنند كه براى روز بزرگى مبعوث ميشوند (سوره مطففين آيه 4).

http://www.parsquran.com/data/show.php?sura=83&ayat=1&user=far&lang=far&tran=2

حماسه هاى جاويدانى كه مجاهدان اسلام در گذشته و امروز در ميدان هاي جهاد مى آفرينند، و گذشت و ايثار و فداكارى عظيمى كه بسيارى از مردم در زمينه دفاع از كشورهاى اسلامى و حمايت از محرومان و مستضعفان نشان ميدهند، همه بازتاب اعتقاد به زندگى جاويدان سراى ديگر است ...

سربازى كه منطقش اين است:
سوره ۹: التوبة

قُلْ هَلْ تَرَبَّصُونَ بِنَا إِلَّا إِحْدَى الْحُسْنَيَيْنِ وَنَحْنُ نَتَرَبَّصُ بِكُمْ أَنْ يُصِيبَكُمُ اللَّهُ بِعَذَابٍ مِنْ عِنْدِهِ أَوْ بِأَيْدِينَا فَتَرَبَّصُوا إِنَّا مَعَكُمْ مُتَرَبِّصُونَ ﴿۵۲﴾

بگو آيا درباره ما جز يكي از دو نيكي انتظار داريد (يا بر شما پيروز مي‏شويم و يا شربت شهادت مي‏نوشيم) ولي ما انتظار داريم يا عذابي از طرف خداوند (در آن جهان) يا به دست ما (در اين جهان) به شما برسد، اكنون كه چنين است شما انتظار بكشيد ما هم با شما انتظار مي‏كشيم. (۵۲)

چهره مرگ كه براى بسيارى از مردم جهان وحشت انگيز است، و حتى از نام آن و هر چيز كه آن را تداعى كند مى گريزند، براى عقيده مندان به زندگى پس از مرگ نه تنها نازيبا نيست ، بلكه دريچه اى است به جهانى بزرگ ، شكستن قفس و آزاد شدن روح انسان ، گشوده شدن درهاى زندان تن ، و رسيدن به آزادى مطلق است .

اصولا مساله معاد بعد از مبداء، خط فاصل فرهنگ خداپرستان و ماديين است ، چرا كه دو ديدگاه مختلف در اينجا وجود دارد:

ديدگاهى كه مرگ را فنا و نابودى مطلق ميبيند، و با تمام وجودش از آن ميگريزد، چرا كه همه چيز با آن پايان مى گيرد.

و ديدگاهى كه مرگ را يك تولد جديد و گام نهادن به عالمى وسيع و پهناور و روشن ، و پر گشودن در آسمان بيكران مى شمرد.

طبيعى است كه طرفداران اين مكتب نه تنها از مرگ و شهادت در راه هدف ترس و وحشتى به خود راه نمى دهند، بلكه با الهام گرفتن از مكتب اميرمؤمنان على (عليه السلام ) كه مى فرمايد: و الله لابن ابى طالب آنس بالموت من الطفل بثدى امه : (به خدا سوگند فرزند ابى طالب علاقه اش به مرگ بيشتر است از كودك شيرخوار به پستان مادر) از مرگ در راه هدف استقبال مى كنند.

و به همين دليل هنگامى كه ضربه شمشير جنايتكار روزگار عبد الرحمن ابن ملجم بر مغز مباركش فرو نشست فرمود: فُزْتُ وَرَبِّ الكَعْبَةِ : (به خداى كعبه ، پيروز و رستگار و راحت شدم ).

​​http://www.parsquran.com/data/show.php?lang=far&sura=26&ayat=41&user=far&tran=2

كوتاه سخن اينكه ايمان به معاد از انسان ترسو و بى هدف ، آدم شجاع و با شهامت و هدفدارى مى آفريند كه زندگيش مملو از حماسه ها و ايثارها و پاكى و تقوا است.

3 - دلائل عقلى معاد

گذشته از دلائل نقلى فراوانى كه براى معاد در قرآن مجيد آمده است و شامل صدها آيه در اين زمينه مى شود دلائل عقلى روشنى نيز بر اين امر وجود دارد كه به طور فشرده در اينجا قسمتى از آن يادآورى مى شود:

الف - برهان حكمت - اگر زندگى اين جهان را بدون جهان ديگر در نظر بگيريم پوچ و بى معنى خواهد بود….

زيرا چه لزومى دارد كه ما هفتاد سال يا كمتر و بيشتر در اين دنيا در ميان مشكلات دست و پا زنيم؟...

مدتى به دنبال تحصيل علم و دانش باشيم هنگامى كه از نظر معلومات به جائى رسيديم برف پيرى بر سر ما نشسته !

تازه براى چه زندگى مى كنيم؟ خوردن مقدارى غذا و پوشيدن چند دست لباس و خوابيدن و بيدار شدنهاى مكرر و ادامه دادن اين برنامه خسته كننده تكرارى را دهها سال ؟!

آيا به راستى اين آسمان گسترده، اين زمين پهناور و اين همه مقدمات و مؤ خرات…و اين ريزه - كاريهائى كه در آفرينش ما و ساير موجودات به كار رفته، همه براى همان خوردن و نوشيدن و پوشيدن و زندگى مادى است ؟ اينجا است كه آنها كه معاد را قبول ندارند، اعتراف به پوچى اين زندگى ميكنند، و گروهى از آنها اقدام به خودكشى و نجات از اين زندگى پوچ و بي معني را مجاز و يا مايه افتخار مى شمرند!

چگونه ممكن است كسى به خداوند و حكمت بى پايان او ايمان داشته باشد و زندگى اين جهان را بى آنكه مقدمه اى براى زندگى جاويدان جهان ديگر باشد قابل توجه بشمرد؟.

قرآن مجيد مى گويد:

أَفَحَسِبْتُمْ أَنَّمَا خَلَقْنَاكُمْ عَبَثًا وَأَنَّكُمْ إِلَيْنَا لَا تُرْجَعُونَ

آيا گمان كرديد بيهوده آفريده شده ايد و به سوى ما باز نمى گرديد؟ (المؤمنون - 115)

يعنى اگر بازگشت به سوى خدا نبود زندگى اين جهان عبث و بيهوده بود.

آرى در صورتى زندگى اين دنيا مفهوم و معنى پيدا ميكند و با حكمت خداوندى سازگار ميشود كه اين جهان را مزرعه اى براى جهان ديگر (الدنيا مزرعة الاخرة ) و گذرگاهى براى آن عالم وسيع (الدنيا قنطرة ) و كلاس تهيه و دانشگاهى براى جهان ديگر و تجارتخانه اى براى آن سرا بدانيم ، همانگونه كه اميرمؤمنان على (عليه السلام ) در كلمات پرمحتوايش فرمود:

ان الدنيا دار صدق لمن صدقها، و دار عافية لمن فهم عنها، و دار غنى لمن تزو منها، و دار موعظة لمن اتعظ بها، مسجد احباء الله ، و مصلى ملائكة الله ، و مهبط وحى الله ، و متجر اولياء الله :

اين دنيا جايگاه صدق و راستى است براى آنكس كه با آن به راستى رفتار كند و خانه تندرستى است براى آنكس كه از آن چيزى بفهمد، و سراى بى نيازى است براى آنكس كه از آن توشه بر گيرد، و محل اندرز است ، براى آنكه از آن اندرز گيرد، مسجد دوستان خدا است ، نماز گاه فرشتگان پروردگار و محل نزول وحى الهى و تجارتخانه اولياء حق است. .

https://ahlolbait.com/content/17320/%D8%AA%D8%B1%D8%AC%D9%85%D9%87-%D9%88-%D8%B4%D8%B1%D8%AD-%D8%AD%DA%A9%D9%85%D8%AA-131-%D9%86%D9%87%D8%AC-%D8%A7%D9%84%D8%A8%D9%84%D8%A7%D8%BA%D9%87-%D8%AE%D9%88%D8%A8%DB%8C%E2%80%8C%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D9%86%DB

%8C%D8%A7

ب -برهان عدالت:

... درست است كه گروهى از بدكاران در اين دنيا مجازات ميشوند و به كيفر اعمال خود - يا لااقل قسمتى از آن - ميرسند، اما مسلما چنان نيست كه همه مجرمان ، همه كيفر خود را ببينند، و همه پاكان و نيكان به پاداش اعمال خود در اين جهان برسند، آيا ممكن است اين دو گروه در كفه عدالت پروردگار يكسان باشند؟ به گفته قرآن مجيد:

سوره ۶۸: القلم

أَفَنَجْعَلُ الْمُسْلِمِينَ كَالْمُجْرِمِينَ ﴿۳۵﴾

آيا مؤمنان را همچون مجرمان قرار مي‏دهيم ؟ (۳۵)

مَا لَكُمْ كَيْفَ تَحْكُمُونَ ﴿۳۶﴾

شما را چه مي‏شود؟ چگونه داوري مي‏كنيد؟ (۳۶)

و در جاى ديگر ميفرمايد:

سوره ۳۸: ص

أَمْ نَجْعَلُ الَّذِينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ كَالْمُفْسِدِينَ فِي الْأَرْضِ أَمْ نَجْعَلُ الْمُتَّقِينَ كَالْفُجَّارِ ﴿۲۸﴾

آيا كساني را كه ايمان آورده‏ اند و عمل صالح انجام داده‏ اند همچون مفسدان در زمين قرار دهيم، يا پرهيزگاران را همچون فاجران! (۲۸)

به هر حال تفاوت انسانها در اطاعت فرمان حق جاى ترديد نيست همانگونه كه عدم كفايت دادگاه مكافات اين جهان و محكمه وجدان و عكس العمل هاى گناهان براى برقرارى عدالت نيز به تنهائى كافى به نظر نميرسد، بنابراين بايد قبول كرد كه براى اجراى عدالت الهى لازم است محكمه و دادگاه عدل عامى باشد كه سر سوزن كار نيك و بد در آنجا حساب شود و گرنه اصل عدالت تامين نخواهد شد.

بنابراين بايد پذيرفت كه قبول عدل خدا مساوى است با قبول وجود معاد و رستاخيز، قرآن مجيد مى گويد:

سوره ۲۱: الأنبياء

وَنَضَعُ الْمَوَازِينَ الْقِسْطَ لِيَوْمِ الْقِيَامَةِ فَلَا تُظْلَمُ نَفْسٌ شَيْئًا وَإِنْ كَانَ مِثْقَالَ حَبَّةٍ مِنْ خَرْدَلٍ أَتَيْنَا بِهَا وَكَفَى بِنَا حَاسِبِينَ ﴿۴۷﴾

ما ترازوهای عدل را در روز قيامت نصب مي‏كنيم، لذا به هيچكس ‍كمترين ستمي نمي‏شود، و اگر به مقدار سنگيني يك دانه خردل (كار نيك و بدي باشد) ما آن را حاضر مي‏كنيم، و كافي است كه ما حساب كننده باشيم. (۴۷)

و نيز ميفرمايد:

وَقُضِيَ بَيْنَهُمْ بِالْقِسْطِ وَهُمْ لَا يُظْلَمُونَ: در روز قيامت در ميان آنها به عدالت حكم مي شود و ظلم و ستمى بر آنها نخواهد شد (يونس - 54).

ج - برهان هدف

بر خلاف پندار ماديين، در جهان بينى الهى، براى آفرينش انسان هدفى بوده است كه در تعبيرات فلسفى از آن به تكامل و در لسان قرآن و حديث گاهى از آن به قرب به خدا و يا عبادت و بندگى تعبير شده است وَمَا خَلَقْتُ الْجِنَّ وَالْإِنْسَ إِلَّا لِيَعْبُدُونِ : من جن و انس را نیافریدم مگر به اين منظور كه مرا پرستش كنند (و در سايه عبادت و بندگي كامل شوند و به حريم قرب من راه يابند). (ذاريات - 56).

https://qurannotes.blogfa.com/category/7

اینکه فرمود:‌ *«وَمَا خَلَقْتُ الْجِنَّ وَالْإِنْسَ إِلَّا لِيَعْبُدُونِ»*﴿۳﴾ عبادت هدف مخلوق است نه هدف خالق. نه یعنی من یک هدفی دارم. می‌خواهم به آن هدف برسم. که اگر کسی مرا عبادت نکرد،‌ من به هدف نرسیده‌ام چون خدای سبحان که غنی محض است فرض ندارد کاری را برای چیزی انجام بدهد که بوسیلهٴ‌ کار به آن مقصد و هدف برسد. پس عبادت هدف مخلوق است و نه خالق.

شاهدش هم آیهٴ ۸ سورهٴ مبارکهٴ ابراهیم است که فرمود:


وَقَالَ مُوسَى إِنْ تَكْفُرُوا أَنْتُمْ وَمَنْ فِي الْأَرْضِ جَمِيعًا فَإِنَّ اللَّهَ لَغَنِيٌّ حَمِيدٌ ﴿۸﴾

موسي (به بني اسرائيل) گفت اگر شما و همه مردم روي زمين كافر شويد (به خدا زياني نميرسد) چرا كه خداوند بينياز و شايسته ستايش است. (۸)

اگر شما و همهٴ مردم روی زمین کافر بشود برای خدا یکسان است. اینطور نیست که اگر همهٴ مردم زمین کافر بشوند و احدی عبادت نکند خدا به مقصد نرسیده است،‌ اینچنین نیست.

کار او هدف دارد، چون حکیم است خود او هدف ندارد، چون غنی است.

می‌گوییم کار او هدف دارد چون از حکیم کار بی‌هدف صادر نمی‌شود. ذات اقدسش چون غنی محض است،‌ منزه از آن است که هدف داشته باشد.

آيا اگر مرگ پايان همه چيز باشد اين هدف بزرگ تامين مي گردد؟ بدون شك پاسخ اين سوال منفى است.

بايد جهانى بعد از اين جهان باشد و خط تكامل انسان در آن ادامه يابد، و محصول اين مزرعه را در آنجا درو كند، و حتى چنانكه در جاى ديگر گفته ايم در جهان ديگر نيز اين سير ادامه يابد تا هدف نهائى تامين شده باشد.

خلاصه اينكه تامين هدف آفرينش بدون پذيرش معاد ممكن نيست، و اگر ارتباط اين زندگى را از جهان پس از مرگ قطع كنيم همه چيز شكل معما به خود ميگيرد و پاسخى براى چراها نخواهيم داشت .

قيامت از شؤون ربوبيت است ، چگونه ممكن است خداوند مالك و مربى انسانها باشد و آنها را در مسير تكامل پيش ببرد اما نيمه كاره رها كند و با مرگ همه چيز پايان گيرد، و زندگى او بى هدف و آفرينش وى هيچ و پوچ شود؟!

سوره ۳۴: سبأ

وَقَالَ الَّذِينَ كَفَرُوا لَا تَأْتِينَا السَّاعَةُ قُلْ بَلَى وَرَبِّي لَتَأْتِيَنَّكُمْ عَالِمِ الْغَيْبِ لَا يَعْزُبُ عَنْهُ مِثْقَالُ ذَرَّةٍ فِي السَّمَاوَاتِ وَلَا فِي الْأَرْضِ وَلَا أَصْغَرُ مِنْ ذَلِكَ وَلَا أَكْبَرُ إِلَّا فِي كِتَابٍ مُبِينٍ ﴿۳﴾

و كسانى كه كافر شدند گفتند رستاخيز براى ما نخواهد آمد بگو چرا سوگند به پروردگارم كه حتما براى شما خواهد آمد [همان] داناى نهان[ها] كه هموزن ذره‏ اى نه در آسمانها و نه در زمين از وى پوشيده نيست و نه كوچكتر از آن و نه بزرگتر از آن است مگر اينكه در كتابى روشن [درج شده] است (۳)

اگر او ربّ است, حساب دارد, بايد بپروراند, پرورش در اين است كه انسان بايد به مقصد برسد ﴿قُلْ بَلَي وَرَبِّي﴾ قسم به ربوبيّت خدا قيامت حق است يعني اگر او رب است خب يقيناً قيامت دارد پس چه چيزي را مي‌پروراند چه كسي را مي‌خواهد بپروراند تا كجا مي‌خواهد بپروراند هر كه هر چه كرد، كرد؟! اين‌طور نيست پس اين قسم، قسم به برهان است.

د - برهان نفى اختلاف

بى شك همه ما از اختلافاتى كه در ميان مكتبها و مذهبها در اين جهان وجود دارد رنج مي بريم، و همه آرزو ميكنيم روزى اين اختلافات برچیده شود در حالى كه همه قرائن نشان ميدهد كه اين اختلافات در طبيعت زندگى اين دنيا حلول كرده، و حتى از دلائلى استفاده ميشود كه بعد از قيام حضرت مهدى (عليه السلام) آن برپا كننده حكومت واحد جهانی هر چند بسيارى از اختلافات حل خواهد شد ولى باز اختلاف مكتبها به كلى بر چيده نميشود، و به گفته قرآن مجيد يهود و نصارا تا دامنه قيامت به اختلافاتشان باقى خواهند ماند:

سوره ۵: المائدة

وَمِنَ الَّذِينَ قَالُوا إِنَّا نَصَارَى أَخَذْنَا مِيثَاقَهُمْ فَنَسُوا حَظًّا مِمَّا ذُكِّرُوا بِهِ فَأَغْرَيْنَا بَيْنَهُمُ الْعَدَاوَةَ وَالْبَغْضَاءَ إِلَى يَوْمِ الْقِيَامَةِ وَسَوْفَ يُنَبِّئُهُمُ اللَّهُ بِمَا كَانُوا يَصْنَعُونَ ﴿۱۴﴾

و از كساني كه ادعاي نصرانيت (و ياري مسيح) داشتند (نيز) پيمان گرفتيم ولي آنها قسمت قابل ملاحظه‏ اي از آنچه به آنان تذكر داده شده بود بدست فراموشي سپردند، لذا در ميان آنها تا دامنه قيامت عداوت و دشمني افكنديم و خداوند در آينده, آنها را از آنچه انجام داده‏ اند (و از نتايج آن) آگاه خواهد ساخت. (۱۴)

ولى خداوندى كه همه چيز را به سوى وحدت ميبرد سرانجام به اختلافات پايان خواهد داد، و چون با وجود پرده هاى ضخيم عالم ماده اين امر بطور كامل در اين دنيا امكان پذير نيست، ميدانيم در جهان ديگرى كه عالم بروز و ظهور است سرانجام اين مساله عملى خواهد شد، و حقائق آنچنان آفتابى ميگردد كه اختلاف مكتب و عقيده به كلى برچيده ميشود.

جالب اينكه در آيات متعددى از قرآن مجيد روى اين مساله تكيه شده است، در يك جا مي فرمايد:

سوره ۲: البقرة

وَقَالَتِ الْيَهُودُ لَيْسَتِ النَّصَارَى عَلَى شَيْءٍ وَقَالَتِ النَّصَارَى لَيْسَتِ الْيَهُودُ عَلَى شَيْءٍ وَهُمْ يَتْلُونَ الْكِتَابَ كَذَلِكَ قَالَ الَّذِينَ لَا يَعْلَمُونَ مِثْلَ قَوْلِهِمْ فَاللَّهُ يَحْكُمُ بَيْنَهُمْ يَوْمَ الْقِيَامَةِ فِيمَا كَانُوا فِيهِ يَخْتَلِفُونَ ﴿۱۱۳﴾

یهودیان گفتند: مسيحيان هيچ موقعيتي (نزد خدا ندارند، و مسيحيان نيز گفتند: يهوديان هيچ موقعيتي ندارند (و بر باطلند) در حالي كه هر دو دسته، كتاب آسماني را مي‏خواندند (و بايد از اين گونه تعصبها بر كنار باشند) افراد نادان (ديگر همچون مشركان) نيز سخنی همانند سخن آنها داشتند، خداوند در روز قيامت در اختلاف آنها داوري خواهد كرد. (۱۱۳)

و در جاى ديگر مي فرمايد:

سوره ۱۶: النحل

وَأَقْسَمُوا بِاللَّهِ جَهْدَ أَيْمَانِهِمْ لَا يَبْعَثُ اللَّهُ مَنْ يَمُوتُ بَلَى وَعْدًا عَلَيْهِ حَقًّا وَلَكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لَا يَعْلَمُونَ ﴿۳۸﴾

آنها مؤ كدا سوگند ياد كردند كه خدا آنها را كه مي‏ميرند هرگز مبعوث نمي‏كند، آري اين وعده قطعي خدا است (كه همه مردگان را به زندگي باز مي‏گرداند) ولي اكثر مردم نمي‏دانند. (۳۸)

لِيُبَيِّنَ لَهُمُ الَّذِي يَخْتَلِفُونَ فِيهِ وَلِيَعْلَمَ الَّذِينَ كَفَرُوا أَنَّهُمْ كَانُوا كَاذِبِينَ ﴿۳۹﴾

هدف اين است كه آنچه را در آن اختلاف داشتند براي آنها روشن سازد تا كساني كه منكر شدند بدانند دروغ مي‏گفتند. (۳۹)

—-

سوره ۳۴: سبأ

قُلْ يَجْمَعُ بَيْنَنَا رَبُّنَا ثُمَّ يَفْتَحُ بَيْنَنَا بِالْحَقِّ وَهُوَ الْفَتَّاحُ الْعَلِيمُ ﴿۲۶﴾

بگو که خدا بین همه ما جمع کند آن گاه میان ما به حق، فتح و داوری خواهد فرمود و اوست که عقده گشا (ی مشکلات) و دانا (ی اسرار عالم) است.(۲۶)

براي مسئله معاد هم قبلاً گذشت كه چندين برهان اقامه مي‌كنند ولي آنها متوقّف بر ابطال تناسخ است مي‌گويند در عالَم ظلمي هست، هرج و مرجي هست، بي‌عدالتي هست جايي بايد باشد كه به ظلم و بي‌عدالتي پاسخ داده بشود. پس روزي بايد باشد كه به كيفر تبهكاران رسيدگي بشود اما اين به تنهايي تا مسئله تناسخ ابطال نشود معاد را ثابت نمي‌كند آنها كه تناسخي هستند اين را قبول دارند مي‌گويند خدا هست، حكيم است، عدل است، در عالَم ظلم و جفا و تعدّي هست بايد يك وقت تبهكار به كيفر تبهكاري‌اش برسد، مظلوم، به پاداش مظلوميّتش برسد حق است اما بعد الموت اين ارواح تعلّق مي‌گيرند به ابدان ديگر يا مرفّه يا معذّب، يا كيفر است يا پاداش اين حل مي‌شود.

برهاني كه در اين بخش از آيات قرآن كريم است اين است كه عالَم كه هرج و مرج نيست اين همه عقايد و مكاتبي كه هست بعضي از مكاتب يقيناً حق است بعضي از مكاتب يقيناً باطل براي اينكه نقيض هم هستند توحيد و شرك هر دو حق باشد كه ممكن نيست، هر دو باطل باشد كه ممكن نيست. جهان، جايي مي‌خواهد كه حق و باطل را مشخص كند. خب دوباره اگر ارواح بعد از مرگ برگردند به دنيا، دنيا كه وضعش همين است. دنيا هميشه حق و باطلش مخلوط است. پس صحنه‌اي بايد باشد كه يوم، يوم حق است كه هيچ ترديدي، هيچ شكّي، هيچ خلطي، هيچ التقاطي در آنجا نيست.

ما بالأخره روزي مي‌خواهيم كه معلوم بشود اين جنگ 72 ملت حق با كيست، اين همه ملل و نِحلي كه پيدا شد حق با كيست. براي اين, تناسخ حرفي براي گفتن ندارد. براي اينكه بر فرض ارواح كه مُردند دوباره برگردند به دنيا، دنيا وضعش همين است هر وقت نبيّ‌اي پيدا شد قولش در جامعه مسموع شد چهارتا متنبّي ( آن که ادعای نبوت کند) هم در كنارش پيدا شدند، هر وقتي عالِمي پيدا شد محقَّق (درست, راست) بود و محقِّق بود چهارتا عالِم‌نما هم در كنارش هستند هر جا مؤمن پيدا شد چهارتا مؤمن‌نماي منافق هم در كنارش هستند. هيچ جا نيست كه بدلي نباشد از ربوبيّت گرفته تا مؤمن بودن، از مؤمن بودن گرفته تا ربوبيّت مراحل پنج‌گانه كه اين مراحل پنج‌گانه قبلاً مبسوطاً گذشت كه همه جا بدلي دارد اگر خدا مي‌گويد من ربّ‌العالمين هستم فرعون هم مي‌گويد: ﴿أَنَا رَبُّكُمُ الْأَعْلَي من پروردگار برتر شما هستم‏ [25] بالأخره جايي بايد باشد كه ربّ حقيقي از ربّ باطل و بدلي جدا بشود درباره ربوبيت اين‌طور است درباره نبوّت اين‌طور است. درباره امامت اين‌طور است تا غدير به پا شده سقيفه هم در كنارش به پا شده . روحانيت همين‌طور است ايمان هم همين‌طور است هر جا حقّي پيدا شد چهارتا بدلي هم در كنارش هست. عالَم يا ـ معاذ الله ـ بايد بگوييم هرج و مرج است هر كه هر چه گفت، گفت يا حساب و كتابي دارد.

ما بايد كنار هم جمع بشويم معلوم بشود بالأخره كه چه كسي حق دارد. خدا جامع است ﴿رَبَّنَا إِنَّكَ جَامِعُ النَّاسِ لِيَوْمٍ لاَ رَيْبَ فِيهِ پروردگارا تو گردآورنده مردمان در روزى هستى كه شكى در [آمدن‏] آن نيست﴾، [26] ﴿يَجْمَعُ بَيْنَنَا رَبُّنَا پروردگارمان ما و شما را جمع خواهد كرد﴾ بعد اين گِره را باز مي‌كند فتح يعني گشودن، تنها كليد نيست كه مفتاح در است، بالأخره هر بسته‌اي بخواهد گشوده بشود به آن مي‌گويند فتح و خداي سبحان فتّاح مطلق است. بين اين مكتب‌ها كه گره خورده است, خدا فتّاح است. بين اين آرا و عقايد كه معلوم نيست كدام حق است, خدا فتاح است. بين اخلاق و آداب و رسوم و سنن كه معلوم نيست كدام حق است, خدا فتّاح است. ﴿قُلْ يَجْمَعُ بَيْنَنَا رَبُّنَا ثُمَّ يَفْتَحُ بَيْنَنَا بِالْحَقِّ﴾ با كليد حق اين مسائل را حل مي‌كند ما به جايي مي‌رسيم كه جا براي سؤال نيست، ديگر آنجا علم حصولي نيست (علم حضوری است) خود واقع، روشن مي‌شود ﴿وَهُوَ الْفَتَّاحُ الْعَلِيمُ﴾ او گشاينده است.

او در دنيا بسته‌ها را باز مي‌كند در سوره مباركه «انبيا» گذشت كه ﴿أَوَلَمْ يَرَ الَّذِينَ كَفَرُوا أَنَّ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضَ كَانَتَا رَتْقاً فَفَتَقْنَاهُمَا آيا كافران نديدند كه آسمانها و زمين به هم پيوسته بودند و ما آنها را از يكديگر باز كرديم [27] اينها بسته بودند ما كم كم باز كرديم راه شيري، ستاره و ماه و سيّارات و سماوات را باز كرديم اينها در آغاز آفرينش رَتْق بودند، بسته بودند. خيلي از چيزهاست كه بسته‌اند ما باز مي‌كنيم لذا او فتّاح است، او ﴿خَيْرُ الْفَاصِلِينَ بهترین داوران و جداکنندگان [حق از باطل] است [28] است و يوم‌القيامه هم ﴿يَوْمُ الْفَصْلِ﴾ [29] است.

4 - قرآن و مساله معاد

بعد از مساله توحيد كه اساسی ترین مساله در تعليمات انبياء است مساله معاد با ويژگيها و آثار تربيتى و فرهنگيش در درجه اول قرار دارد، لذا در بحثهاى قرآنى بيشترين آيات را بعد از توحيد و خداشناسى به خود اختصاص داده است. مباحث قرآنى معاد گاه به صورت استدلالهاى منطقى است و گاه به صورت بحثهاى خطابى و تلقينات مؤثر و كوبنده كه گاه از شنيدن آن مو بر بدن انسان راست ميشود…

در بخش اول، يعنى استدلالات منطقى، قرآن بيشتر روى موضوع امكان معاد تكيه ميكند، چرا كه منكران غالبا آن را محال می پنداشتند، و معتقد بودند معاد آنهم به صورت معاد جسمانى كه مستلزم بازگشت اجسام پوسيده و خاك شده به حيات و زندگى نوين است ، امكان پذير نيست .

در اين بخش ، قرآن از طرق كاملا گوناگون و متنوع وارد ميشود، و طرقى كه همه به يك جا ختم ميگردد و آن مساله (امكان عقلى معاد) است .

 إِنَّما أَمْرُهُ إِذا أَرادَ شَيْئاً أَنْ يَقُولَ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ (82)

إِنَّما أَمْرُهُ إِذا أَرادَ شَيْئاً أَنْ يَقُولَ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ (82)

فرمان او تنها اين است كه هر گاه چيزي را اراده كند به او مي‏گويد: موجود باش آن نيز بلافاصله موجود ميشود! (۸۲)

اين آيه تاكيدى است بر آنچه در آيات قبل گذشت، تاكيدى است بر اين حقيقت كه هر گونه ايجادى در برابر اراده و قدرت او سهل و آسان است، ايجاد آسمانهاى عظيم ، و كره خاكى ، با ايجاد يك حشره كوچك براى او يكسان است مى فرمايد: فرمان او اين است كه هر گاه چيزى را اراده كند به آن مى گويد (موجود باش) آن هم موجود ميشود، همانگونه كه خدا خواسته (انما امره اذا اراد شيئا ان يقول له كن فيكون).

همه چيز به يك اشاره و فرمان او بسته است و كسى كه داراى چنين قدرتى است آيا جاى اين دارد كه در احياء مردگان به وسيله او ترديد شود؟

بديهى است امر و فرمان الهى در اينجا به معنى امر لفظى نيست، همچنين جمله (كن) (بوده باش) جمله اى نيست كه خداوند به صورت لفظ بيان كند، چرا كه نه او لفظى دارد و نه نيازمند به الفاظ است، بلكه منظور همان تعلق اراده او به ايجاد و ابداع چيزى است …

…چه زيبا مى فرمايد اميرمؤمنان على (عليه السلام) در يكى از خطبه هاى نهج البلاغه : (يقول لما اراد لما كونه كن فيكون لا بصوت يقرع ، و لا بنداء يسمع و انما كلامه سبحانه فعل منه انشاه ، و مثله لم يكن من قبل ذلك كائنا، و لو كان قديما لكان ثانيا: (او هر چه را اراده كند به آن مى گويد باش، آن بلا درنگ موجود ميشود، اما كلام او نه صوتى است كه در گوشها نشيند، نه فريادى است كه شنيده شود، بلكه سخن خدا همان فعل او است كه ايجاد ميكند و پيش از او چيزى وجود نداشته و اگر بود خداى دومى محسوب ميشد.

از اين گذشته اگر پاى لفظى در ميان آيد دو اشكال در برابر ما خودنمائى خواهد كرد:

نخست اينكه اين لفظ خود مخلوقى از مخلوقات است و براى ايجاد آن كلمه كن ديگر لازم است ، اين سخن در باره كن دوم نيز تكرار مى شود و به صورت تسلسل پيش مى رود.

ديگر اينكه هر خطابى مخاطبى مى خواهد و هنگامى كه چيزى موجود نشده چگونه خداوند آنرا با جمله كن مخاطب مى سازد، مگر معدوم قابل خطاب است ؟

در آيات ديگرى از قرآن همين معنى با تعبيرهاى ديگر آمده است مانند آيه 117 سوره بقره :

سوره ۲: البقرة

بَدِيعُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ وَإِذَا قَضَى أَمْرًا فَإِنَّمَا يَقُولُ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ ﴿۱۱۷﴾

هستي بخش آسمانها و زمين او است و هنگامي كه فرمان وجود چيزي را صادر كند مي‏گويد: موجود باش! و آن فورا موجود مي‏شود. (۱۱۷)

سوره ۱۶: النحل

إِنَّمَا قَوْلُنَا لِشَيْءٍ إِذَا أَرَدْنَاهُ أَنْ نَقُولَ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ ﴿۴۰﴾

(معاد براي ما مشكل نيست چرا كه) هنگامي كه چيزي را اراده مي‏كنيم فقط به آن مي‏گوئيم موجود باش، بلافاصله موجود مي‏شود! (۴۰)

اين آيه شريفه از آيات برجسته قرآن كريم است كه كلمه ايجاد را توصيف مى كند و مى فرمايد: خداى تعالى در ايجاد هر چيزى كه ايجاد آن را اراده كند، بغير از ذات متعالى خود به هيچ سببى ديگر نيازمند نيست، نه در اينكه آن سبب مستقلا آن چيز را ايجاد كند، و نه در اينكه خدا را در ايجاد آن كمك نمايد، و يا مانعى را از سر راه خدا بردارد.

قرآن كريم تعبيراتش از اين حقيقت، مختلف است در آيه مورد بحث فرموده: (انما امره) و در سوره نحل، آيه 40 تعبير به قول كرده و فرموده:

إِنَّمَا قَوْلُنَا لِشَيْءٍ إِذَا أَرَدْنَاهُ أَنْ نَقُولَ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ ﴿۴۰﴾

هنگامي كه چيزي را اراده مي‏كنيم فقط به آن مي‏گوئيم موجود باش، بلافاصله موجود مي‏شود! (۴۰)

و در سوره بقره آيه 117 تعبير به قضا كرده و فرموده:

بَدِيعُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ وَإِذَا قَضَى أَمْرًا فَإِنَّمَا يَقُولُ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ ﴿۱۱۷﴾

هستي بخش آسمانها و زمين او است و هنگامي كه فرمان وجود چيزي را صادر كند مي‏گويد: موجود باش! و آن فورا موجود مي‏شود. (۱۱۷)

https://tanzil.net/#search/quran/قَضَىٰ%20أَمْرًا

و ظاهرا مراد از كلمه (امر) در آيه مورد بحث، شأن باشد، يعنى مى خواهد بفرمايد: شأن خداى تعالى در هنگام اراده خلقت موجودى از موجودات چنين است، نه اينكه مراد از آن، امر در مقابل نهى باشد، هر چند كه آيه سوره نحل تأييد مى كند كه به اين معنا باشد، و ليكن تدبر و دقت در آيات اين معنا را افاده مى كند كه غرض در سه آيه مزبور وصف شان الهى در هنگام اراده خلقت است، نه اينكه بخواهد بفهماند خداى تعالى وقتى مى خواهد چيزى را خلق كند اين كلام را مى گويد…

http://www.parsquran.com/data/showall.php?sura=36&ayat=%DB%B8%DB%B2&user=far&lang=far

و معناي اينكه فرمود: (إذا أراد شيئا) اين است كه: (اذا اراد ايجاد شى ء وقتى اراده كند ايجاد چيزى را). و اين معنا از سياق آيه استفاده مى شود. و در عده اى از آيات كه … به جاى اراده كلمه قضاء آمده، مانند آيه (اذا قضى امرا فانما يقول له كن فيكون ) هيچ منافاتى …ندارد، براى اينكه قضا به معناى حكم است، و حكم و قضا و اراده در خداى تعالى يك چيز است، …

معنايش اين است كه … وقتى چيزى در موقف تعلق اراده خدا قرار بگيرد، شان خدا اين است كه به آن چيز بگويد باش و آن هم موجود شود.

… و اين هم واضح است كه در اين ميان لفظى كه خدا به آن تلفظ كند در كار نيست، وگرنه تسلسل لازم مى آيد؛ براى اينكه خود لفظ هم چيزى است كه بعد از اراده كردن، تلفظ ديگرى مى خواهد باز آن تلفظ هم چيزى از چيزها است كه محتاج به اراده و تلفظ ديگرى است.

و نيز در اين ميان مخاطبی هم كه داراى گوش باشد و خطاب را با دو گوش خود بشنود و از در امتثال (بجای آوردن فرمان) موجود شود، در كار نيست، براى اينكه اگر مخاطب وجود داشته باشد، ديگر احتياج به ايجاد ندارد. پس كلام در آيه مورد بحث كلامى است تمثيلى، مى خواهد بفرمايد: افاضه وجود، از ناحيه خدا به هر چيزى كه موجود مى شود، به جز ذات متعالى خدا به هيچ چيز ديگر احتياج ندارد، و چون ذات خداوندى اراده كند هستى آن را، بدون تخلف و درنگ موجود مى شود.

و در آيات، اشارات لطيفى به اين حقايق شده، از آن جمله فرموده:

سوره ۳: آل عمران

إِنَّ مَثَلَ عِيسَى عِنْدَ اللَّهِ كَمَثَلِ آدَمَ خَلَقَهُ مِنْ تُرَابٍ ثُمَّ قَالَ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ ﴿۵۹﴾

مثل عيسي در نزد خدا، همچون آدم است، كه او را از خاك آفريد، و سپس به او فرمود: «موجود باش!» او هم فورا موجود شد. (۵۹)

سوره ۵۴: القمر

إِنَّا كُلَّ شَيْءٍ خَلَقْنَاهُ بِقَدَرٍ ﴿۴۹﴾

ما هر چيزي را به اندازه آفريديم. (۴۹)

وَمَا أَمْرُنَا إِلَّا وَاحِدَةٌ كَلَمْحٍ بِالْبَصَرِ ﴿۵۰﴾

و فرمان ما يك امر بيش نيست، همچون يك چشم بر هم زدن! (۵۰)

اهميت مسئله معاد

… اين سوره … به خاطر اهميت مسئله معاد، جريان معاد را مطرح فرمود. سرّ مهم بودن جريان معاد آن است كه همه كارهاي ما وابسته به معاد است و اگر مسئله معاد براي ما روشن شود هرگز نه بيراهه مي‌رويم نه راه كسي را مي‌بنديم، چون هر كاري كه انجام ‌دهيم اين كار، ما را در رهن خود قرار مي‌دهد (كُلُّ نَفْسٍ بِمَا كَسَبَتْ رَهِینَةٌ هر كس در گرو اعمال خويش است). اگر معاد وضع آن اين است که عمل از عامل جدا نيست، ما هم سعي مي‌كنيم هيچ لحظه را به بطالت نگذرانيم و در خدمت فرد و جامعه باشيم, و جز حق نينديشيم و اقدام نكنيم. مشكل‌ترين دشواري‌هاي ما اين است كه ما معاد را فراموش كرديم و نمي‌دانيم معاد يعني چه، فقط اجمالاً مي‌دانيم يك روز حسابي هست. در سوره مباركه «ص» فرمود: آنها چون روز معاد را فراموش كردند لذا دست به هر كاري مي‌زنند؛ آيه 26 سوره مباركه «ص» اين است كه:
سوره ۳۸: ص

يَا دَاوُودُ إِنَّا جَعَلْنَاكَ خَلِيفَةً فِي الْأَرْضِ فَاحْكُمْ بَيْنَ النَّاسِ بِالْحَقِّ وَلَا تَتَّبِعِ الْهَوَى فَيُضِلَّكَ عَنْ سَبِيلِ اللَّهِ إِنَّ الَّذِينَ يَضِلُّونَ عَنْ سَبِيلِ اللَّهِ لَهُمْ عَذَابٌ شَدِيدٌ بِمَا نَسُوا يَوْمَ الْحِسَابِ ﴿۲۶﴾

اي داود ما تو را خليفه (و نماينده خود) در زمين قرار داديم، در ميان مردم به حق داوري كن، و از هواي نفس پيروي منما كه تو را از راه خدا منحرف مي‏سازد، كساني كه از راه خدا گمراه شوند عذاب شدیدی به خاطر فراموش كردن روز حساب دارند. (۲۶)

برهان اين آيه 26 اين است كه اينها چون معاد را فراموش كردند؛ لذا بيراهه رفتند. معاد اهميّتش به اين است كه با سرنوشت ابدي ما كار دارد. ماييم و ابديّت ما، حساب يك ميليارد سال و هزار ميليارد سال و اينها كه نيست؛ ما بايد بفهميم چه مي‌كنيم, و چه بايد كنيم. سخن از يكصد سال و يك هزار سال و يك ميليارد سال نيست، براي اينكه در ابد راحت باشيم، بايد فكر ابدي داشته باشيم. اين است كه بعد از مسئله توحيد, مهم‌ترين مطلبي كه براي ما مطرح است همان مسئله معاد است. در اين سوره مباركه «يس» تا حدودي اين مسئله بيان شده است.

… كسي كه درباره قيامت شك دارد, مشكل جدّي دارد. قسمت مهمّ مشكلات ما مربوط به مسئله قيامت است … ممكن است كسي خيلي توحيدش تام باشد ادب مع الله داشته باشد (عالم را محضر خدا بداند) با ياد خدا به سر ببرد و خلاف نكند اما اكثري مردم كه خلاف نمي‌كنند, براي پرهيز از مسئوليت يوم القيامه است. اگر مسئله يوم القيامه مشكوك بشود يا منسي [َ فراموش شده ] بشود خطر، دامنگير است. در جاهليت مهم‌ترين مشكلشان همان انكار قيامت بود اگر كسي روز حساب و كتاب را فراموش كند, خود را رها مي‌بيند وقتي خود را رها ديد به هر كاري تن در مي‌دهد …

شكّ در آخرت مثل يقين به عدم آخرت ـ معاذ الله ـ منشأ فساد است درست است كه اعتقاد به توحيد بركات فراواني دارد اما سهم محوري اخلاق و حقوق را اعتقاد به قيامت تأمين مي‌كند. اثر علميِ اعتقاد به مبدأ فراوان است اما اثر عمليِ اعتقاد به معاد فراوان است.

تنها چيزي كه جلوي انسان را مي‌گيرد مسئله مسئوليت است اگر خداي ناكرده اين مسئله مسئوليت و يوم المعاد به صورت مقطوع‌العدم يا مشكوك الوجود باشد انسان دست به هر كاري مي‌زند … لازم نيست كه اينها يقين داشته باشند كه قيامتي نيست اگر ـ معاذ الله ـ شكّ در قيامت داشته باشند دست به هر كاري مي‌زنند.

https://rasekhoon.net/media/show/1619640/%D8%A7%D8%AB%D8%B1-%D8%AA%D8%B1%D8%A8%DB%8C%D8%AA%DB%8C-%D8%A7%D8%B9%D8%AA%D9%82%D8%A7%D8%AF-%D8%A8%D9%87-%D9%85%D8%B9%D8%A7%D8%AF-%D8%A2%DB%8C%D8%AA-%D8%A7%D9%84%D9%84%D9%87-%D8%AC%D9%88%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%D8%A2%D9%85%D9%84%DB%8C

اهمیت مساله معاد در ادیان دیگر:

جزو اولین مطالبی هست که خداوند به حضرت موسی بیان میکند.

http://www.parsquran.com/data/show.php?sura=20&ayat=9&user=far&lang=far&tran=2

تعداد آیات معاد

https://fa.wikifeqh.ir/%D8%A2%DB%8C%D8%A7%D8%AA_%D9%85%D8%B9%D8%A7%D8%AF

معرفت شناسی تجربی پايه استبعاد منکران معاد و پاسخ قرآن به آن

مطلب بعدي آن است كه اينها هيچ‌كدامشان دليلي بر استحاله (محال و غیرممکن بودن) اقامه نكردند تمام آن استبعاد (بعید شمردن) است. قرآن كريم هم براهين فراواني براي حلّ اين استبعادشان اقامه مي‌كند؛ استبعاد اينها اين است كه مي‌گويند چطور مي‌شود كه دوباره مُرده زنده شود و چطور مي‌شود ما كه در زمين گُم شديم جمع شويم؟ ﴿أَإِذا ضَلَلْنا فِي الْأَرْضِ أَإِنَّا لَفي‌ خَلْقٍ جَديدٍ آيا هنگامي كه ما مرديم و در زمين گم شديم آفرينش تازه‏ اي خواهيم يافت؟![8] يا در سوره مباركه «سبأ» گذشت كه آنها مي‌گويند: ﴿إِذا مُزِّقْتُمْ كُلَّ مُمَزَّقٍ هنگامي كه (مرديد و خاك شديد و) سخت از هم متلاشي شديد[9] ما وقتي «تَمزيق» شديم, تكه‌تكه شديم, پاره‌پاره شديم مگر مي‌شود دوباره جمع شويم؟! مي‌فرمايد در علم ذات اقدس الهي هر ذرّه‌اي در عالَم سر جايش محفوظ است و هيچ چيز گم نمي‌شود؛ حقيقت شما كه جان شماست اصلاً زميني نيست، اين در دست فرشته‌هاست ﴿قُلْ يَتَوَفَّاكُمْ مَلَكُ الْمَوْتِ الَّذي وُكِّلَ بِكُمْ بگو: فرشته مرگ كه بر شما مامور شده (روح) شما را مي‏گيرد[10] نگوييد ﴿أَإِذا ضَلَلْنا فِي الْأَرْضِ أَإِنَّا لَفي‌ خَلْقٍ جَديدٍ﴾ ذرّات بدن شما هم در عالَم هست و ذات اقدس الهي ﴿بِكُلِّ شَيْ‌ءٍ عَليمٌ﴾[11] است.

برهاني هم كه در اين‌جا اقامه مي‌كنند مي‌فرمايند شما هنوز درخت‌هاي آتشين را نديديد درختي ما داريم كه آبِ آن آتش است, كود آن آتش است, خاك آن آتش است, هواي آن آتش است؛ اين درخت‌هايي كه شما در باغ مي‌رويانيد بالأخره آبي, خاكي, نوري، كودي دارد همه اينها مشخص است، اما درختي كه از جهنم رشد مي‌كند ﴿شَجَرَةٌ تَخْرُجُ في‌ أَصْلِ الْجَحيمِ﴾ همين است.

http://www.parsquran.com/data/show.php?sura=37&ayat=62&user=far&lang=far&tran=2

تعجّب نكنيد كه ما درختي داريم كه با آتش تغذيه مي‌شود، نمونه‌اش همين ﴿مِنَ الشَّجَرِ الْأَخْضَرِ ناراً﴾ هست كه گوشه‌اي از آن را مي‌بينيد وگرنه آن شجرِ زقّومي كه در بعضي از آيات هست ـ «زقّوم» يعني درخت جهنم ـ آن شجري كه ﴿تَخْرُجُ في‌ أَصْلِ الْجَحيمِ﴾[12] تمام موادّ آن آتش است؛ شما هنوز درخت آتشين نديديد، نمونه آن را ما در دنيا به شما نشان مي‌دهيم؛ غرض اين است كه شما استبعاد نكنيد.

(21) وَمَا كَانَ لَهُ عَلَيْهِم مِن سُلْطَانٍ إِلَّا لِنَعْلَمَ مَن يُؤْمِنُ بِالْآخِرَةِ مِمَّنْ

(21) وَمَا كَانَ لَهُ عَلَيْهِم مِن سُلْطَانٍ إِلَّا لِنَعْلَمَ مَن يُؤْمِنُ بِالْآخِرَةِ مِمَّنْ هُوَ مِنْهَا فِي شَكٍّ وَربُّكَ عَلَي كُلِّ شَيْ‌ءٍ حَفِيظٌ

(۲۱) او سلطه بر آنها نداشت (و آنها را بر پيروي خود مجبور نساخت) و هدف از آزادي شيطان در وسوسه‏ هايش اين بود كه مومنان به آخرت از آنها كه در شك هستند شناخته شوند و پروردگار تو حافظ و نگاهبان همه چيز است.

در آيه بعد در رابطه با وسوسه هاى ابليس و كسانى كه در حوزه نفوذ او قرار مى گيرند، و آنها كه بيرون از اين حوزه اند، به دو مطلب اشاره مى كند: نخست مى گويد: شيطان سلطه اى بر آنها نداشت و كسى را به پيروى خود مجبور نمى كند (و ما كان له عليهم من سلطان ).

اين ما هستيم كه اجازه ورود به او مى دهيم و پروانه عبورش را از مرزهاى كشور تن به درون قلبمان صادر مى كنيم !

اين همان است كه قرآن در جاى ديگر از گفتار خود شيطان نقل مى كند: وَمَا كَانَ لِيَ عَلَيْكُمْ مِنْ سُلْطَانٍ إِلَّا أَنْ دَعَوْتُكُمْ فَاسْتَجَبْتُمْ لِي : (من سلطه اى بر شما نداشتم جز اينكه شما را دعوت كردم و شما هم دعوت مرا اجابت نموديد) (ابراهيم - 22).

ولى پيدا است بعد از اجابت دعوت او از ناحيه افراد بى ايمان و هواپرست او آرام نمى نشيند و پايه هاى سلطه خود را بر وجود آنان مستحكم مى كند.

از ظاهر سياق بر مى آيد كه مراد از اين آيه اين است كه شيطان ايشان را مجبور به گمراهى نكرد، كه به اجبار او را پيروى كنند تا در نتيجه معذور باشند، بلكه خود آنان به سوء اختيارشان شيطان را پيروى كردند، و اين خودشان بودند كه پيروى او را اختيار نموده، او هم بر آنان مسلط گرديد، نه اينكه اول او بر ايشان مسلط شده، و آنان به حكم اجبار پيرويش كرده باشند. همچنان كه در جاى ديگر فرموده : (إِنَّ عِبَادِي لَيْسَ لَكَ عَلَيْهِمْ سُلْطَانٌ إِلَّا مَنِ اتَّبَعَكَ مِنَ الْغَاوِينَ قطعاً تو را بر بندگانم تسلّطی نیست، مگر بر گمراهانی که از تو پیروی می کنند) و نيز از ابليس حكايت كرده كه در قيامت مى گويد: (وَمَا كَانَ لِيَ عَلَيْكُمْ مِنْ سُلْطَانٍ إِلَّا أَنْ دَعَوْتُكُمْ فَاسْتَجَبْتُمْ لِي فَلَا تَلُومُونِي وَلُومُوا أَنْفُسَكُمْ ).

و منشا پيرويشان از شيطان شكى است كه درباره مساله آخرت دارند، و آثارش كه همان پيروى شيطان است ظاهر مى شود. پس ‍ اينكه خداى تعالى به ابليس اجازه داد تا به اين مقدار، يعنى به مقدارى كه پاى جبر در كار نيايد، بر ابناى بشر مسلط شود، براى همين بود كه اهل شك از اهل ايمان متمايز و جدا شوند، و معلومشان شود چه كسى به روز جزا ايمان دارد، و چه كسى ندارد، و اين باعث سلب مسووليتشان در پيروى شيطان نمى شود، چون اگر پيروى كردند به اختيار خود كردند، نه به اجبار كسى.

پس اينكه كلمه (مِنْ ) بر سر سلطان آورد، و فرمود: (و ما كان له عليهم من سلطان ) براى اين است كه تمامى سلطانها را سلب كند. (الا لنعلم ) منظور از اين علم، رفع جهل نيست، كه بگويى در خدا محال است، بلكه منظور متمايز كردن است و معنايش اين است كه : (اين كار را كرديم تا فلان و بهمان را از هم جدا كنيم ). (الا لنعلم من يومن بالاخره ممن هو منها فى شك ) - شاهد اين كه گفتيم جمله (نعلم ) به معناى (تمييز) است، كلمه (ممن - از كسى كه ) مى باشد، چون اگر (نعلم ) به معناى علم متعارف بود، احتياج به اين كلمه نبود، و چون آورده معنايش اين است كه : (مگر آنكه مشخص و جدا كنيم، كسى را كه ايمان به آخرت دارد، از كسى كه از آن در شك است ).

و اين جمله استثناء از سلطان (سلطنت) ابليس بر بندگان، و پيروى اختيارى آنان از وى است، مى فرمايد: (ابليس بر بندگان سلطنت نداشته، مگر سلطنت از طريق پيروى اختيارى)، چيزى كه هست، مستثنى يعنى (سلطنت از طريق پيروى اختيارى ) از جمله برداشته شده، و در جايش غرض حاصل از آن نهاده شده، و آن (تمييز فلان از بهمان است ).

و در پايان آيه به عنوان يك هشدار به همه بندگان مى گويد: و پروردگار تو حافظ همه چيز و نگاهبان آن است (و ربك على كل شى ء حفيظ). تا پيروان شيطان تصور نكنند چيزى از اعمال و گفتار آنها در اين جهان از بين مى رود يا خداوند آن را فراموش مى كند، نه ، هرگز، بلكه خداوند همه را براى روز جزا نگهدارى و حفظ مى نمايد.

حالا اين قضية في واقعة داستاني است مربوط به يمن يا نه، يك اصل كلي است. فرمود يك اصل كلي است اختصاصي به يمن و غير يمن ندارد آن اصل كلي اين است كه شيطان در اين جهان نقشي دارد و آن دعوت كردن و وسوسه كردن است. كار حرامي است که او دارد مي‌كند ولي اختيار را از هيچ كسي سلب نمي‌كند اينكه شيطان وسوسه مي‌كند معصيت است خلاف شرع است مثل اينكه كسي مركز فساد داير مي‌كند خب كسي كه مركز فساد داير مي‌كند هيچ جواني را مجبور نمي‌كند ولي زمينه گناه را فراهم مي‌كند. اين وسوسه كردن، تبليغ گناه كردن، ترويج گناه كردن اين معصيت است شيطان هم همين كار را مي‌كند اما كسي را مجبور نمي‌كند كارش در همين حد است فرمود آنچه دامنگير مردم سبأ شد همان است كه دامنگير مردم منطقه ديگر هم مي‌شود اصل كلي اين است كه شيطان عده‌اي را تبليغ مي‌كند به طرف گناه، برخي‌ها مي‌پذيرند برخي‌ها نمي‌پذيرند. شيطان گفت من اينها را اغوا مي‌كنم اينكه مي‌گويند دشمن قسم‌خورده منظورش شيطان است شيطان سوگند ياد كرد گفت: ﴿فَبِعِزَّتِكَ لَأُغْوِيَنَّهُمْ أَجْمَعِينَ﴾ [16] اين دشمني است كه سوگند ياد كرده است عرض كرد خدايا! به عزّت تو قسم من اينها را گمراه مي‌كنم گمراهي‌اش هم در حدّ وسوسه است. وسوسه كردن، او را به جهنم مي‌برد چون معصيت كرده تشويق كرد و وسيله گناه را فراهم كرد، اما بار تبهكاران را كم نمي‌كند لذا در سوره مباركه «ابراهيم»(سلام الله عليه) كه قبلاً گذشت فرمود وقتي در صحنه قيامت كه يوم الاحتجاج است طرفين، حجّت اقامه مي‌كنند شيطان مي‌گويد من دعوت‌نامه نوشتم خب مي‌خواستيد نياييد عقل و فطرت از درون، شما را به حق دعوت كرده است انبيا و اوليا(عليهم السلام) از بيرون شما را به حق دعوت كردند، آنها كه بزرگ و مقدس‌تر و محترم‌تر بودند آنها كه معصوم بودند آنها كه بيشتر بودند خب مي‌خواستي حرف آنها را گوش بدهي چرا حرف مرا گوش دادي مي‌خواستي نيايي همين حرفي كه در سوره مباركه «ابراهيم» آيه 22 مطرح است همان حرف در سوره مباركه «سبأ» هم طرح مي‌شود در آيه 22 سوره مباركه «ابراهيم» اين است كه ﴿وَقَالَ الشَّيْطَانُ لَمَّا قُضِيَ الْأَمْرُ﴾ به تبهكاران مي‌گويد ﴿إِنَّ اللَّهَ وَعَدَكُمْ وَعْدَ الْحَقِّ﴾ (يك) ﴿وَوَعَدتُّكُمْ﴾ (دو) من وعده دادم خدا هم وعده داد من خُلف وعده كردم من به شما وعده دادم كه اگر اينجا بياييد تمدّن هست، مدنيّت هست، آزادي هست، دروغ گفتم، ذات اقدس الهي به شما وعده داد و درست گفت، خدا وعده داد ﴿إِنَّ اللَّهَ وَعَدَكُمْ وَعْدَ الْحَقِّ وَوَعَدتُّكُمْ فَأَخْلَفْتُكُمْ﴾ من وعده‌ دروغي دادم خدا وعده راست داد خب مي‌خواستيد آنجا برويد ﴿وَمَا كَانَ لِيَ عَلَيْكُم مِن سُلْطَانٍ﴾ من كه مسلّط نبودم من يك مركز فساد باز كردم همين! خودم گناه كردم گناه هست بايد جهنم بروم خب درست است اما من شما را مجبور نكردم، همين! ﴿وَمَا كَانَ لِيَ عَلَيْكُم مِن سُلْطَانٍ﴾ من هيچ سلطنتي نداشتم. ﴿فَاسْتَجَبْتُمْ لِي﴾ شما دعوت مرا اجابت كرديد خب مي‌خواستيد نكنيد ﴿فَلاَ تَلُومُونِي﴾ مرا ملامت نكنيد ﴿وَلُومُوا أَنفُسَكُم﴾ خودتان را ملامت كنيد. ﴿مَّا أَنَا بِمُصْرِخِكُمْ﴾ من امروز مشكل شما را حل نمي‌كنم مُصرِخ يعني كسي كه نالهٴ ديگري را شنيد به صَريخ و ناله ديگري پاسخ مثبت بدهد مي‌گويم از من برنمي‌آيد كه مشكل شما را حل كنم ﴿وَمَا أَنتمُ بِمُصْرِخِيَّ﴾ من هم صريخ و ناله و فرياد دارم شما هم مشكل مرا حل نمي‌كنيد.

﴿وَمَا كَانَ لَهُ عَلَيْهِم مِن سُلْطَانٍ﴾ اين‌چنين نيست كه كسي بگويد شيطان مقصّر بود ما مجبور بوديم، جبري در كار نيست چون اگر يك وقت كسي در اثر اضطرار، الجاء، اجبار، خطا، سهو، نسيان دست به خلافي زد كه اينها مطابق حديث رفع [25] اصلاً معصيت نيست اگر كسي سهواً كاري كرد، نسياناً كاري كرد، غفلتاً كاري كرد، الجائاً كاري كرد، اجباراً كاري كرد، اضطراراً كاري كرد اينها كه معصيت نيست حالا حكم وضعي‌اش سر جايش محفوظ است اگر كسي عالماً عامداً خلاف كرد بله اين معصيت است خب اين عالماً عامداً معنايش اين است كه اختيار محفوظ است فرمود: ﴿وَمَا كَانَ لَهُ عَلَيْهِم مِن سُلْطَانٍ﴾ هيچ سلطنتي، سيطره‌اي شيطان نسبت به تبهكاران نداشت و ندارد.

همين حد بود كه فقط دعوت كرد ما هم مي‌خواستيم افراد را امتحان بكنيم، اگر امتحان نباشد كه درون افراد ظاهر و مشخص نمي‌شود استعدادها هم شكوفا نمي‌شود امتحان از بهترين بركات الهي است ﴿إِلَّا لِنَعْلَمَ مَن يُؤْمِنُ بِالْآخِرَةِ مِمَّنْ هُوَ مِنْهَا فِي شَكٍّ﴾.

﴿وَلَقَدْ صَدَّقَ عَلَيْهِمْ إِبْلِيسُ ظَنَّهُ﴾ ابليس گمانش اين بود ﴿لَأُغْوِيَنَّهُمْ أَجْمَعِينَ همه آنان را گمراه می کنم﴾ گمانش اين بود كه ﴿وَلاَ تَجِدُ أَكْثَرَهُمْ شَاكِرِينَ بيشترشان را شكرگزار نخواهى يافت ﴾. اين را با گمان خود حرف زد برهاني نداشت براي اينكه اين گمان خودش را صادق كند ثابت كند شروع به وسوسه كرد و فعاليت كرد و او و قوم او، مردم را به پيروي از خودشان دعوت كردند با وسوسه، با اضلال، با تَمنيه، با ﴿وَلَأُضِلَّنَّهُمْ وَلَأُمَنِّيَنَّهُمْ وَلَآمُرَنَّهُمْ و آنها را گمراه ميكنم و به آرزوها سرگرم مي‏سازم و به آنها دستور مي‏دهم كه (اعمال خرافي انجام دهند)﴾، [9] با ﴿لَأُزَيِّنَنَّ لَهُمْ فِي الْأَرْضِ من نعمتهاي مادي را در زمين در نظر آنها تزيين مي‏دهم [10] با اين مجاري ادراكي و تحريكي آن گمانِ خود را كه ظاهراً كاذب بود صادق قرار داد.

بنابراين نه جبري در كار است نه الجايي در كار است و انسان كاملاً مختارانه به طرف عصيان حركت مي‌كند و انتقال اين قصه از جزئي به كلي، از قوم سبأ به جامعه بشري به وسيله همين آيه بيست است كه فرمود اين جريان كه براي قوم سبأ اتفاق افتاده است جرياني است كلي كه همواره ابليس در كمين است تا با كمندش اينها را گرفتار كند و خيلي‌ها به كمند او مي‌افتند مگر بندگان مخلَص.

كلام فخررازي در چگونگي تصديق گمان ابليس و ناتمامي آن

برخي‌ها مثل فخررازي و ديگران يك احتمال جديدي هم مطرح كردند گفتند اين ﴿وَلَقَدْ صَدَّقَ عَلَيْهِمْ إِبْلِيسُ ظَنَّهُ فَاتَّبَعُوهُ﴾ ناظر به آن مطلب ديگري است كه ابليس گفته، ابليس گفته: ﴿أَنَا خَيْرٌ مِنْهُ﴾ [11] گمانش اين بود كه او از انسان بهتر است اين گمان را با وسوسه تبليغ كرد و تصديق كرد و آنها را به پيروي خودش كشاند خب هر متبوعي بهتر از تابع است [12] اين سخن كه جناب فخررازي نقل كردند نمي‌تواند تام باشد براي اينكه آن ﴿أَنَا خَيْرٌ مِنْهُ﴾ با اين ﴿صَدَّقَ عَلَيْهِمْ إِبْلِيسُ ظَنَّهُ﴾ فرق دارد. در غالب مواردي كه سخن از پيروي ابليس است استثنايي دارد ﴿إِلَّا عِبَادَكَ مِنْهُمُ الْمُخْلَصِينَ﴾ و مانند آن. در جريان ﴿أَنَا خَيْرٌ مِنْهُ﴾ هيچ استثنايي نيست. او با اينكه با مخلَصين روبه‌رو بود و آن وجود مبارك آدم(سلام الله عليه) بود كه از علوم اسماي الهي برخوردار بود ﴿عَلَّمَ آدَمَ الْأَسْماءَ﴾ [13] بود اين درباره آدم گفت ﴿أَنَا خَيْرٌ مِنْهُ﴾ او كه كسي را استثنا نكرده برهان مسئله هم اين است كه ﴿خَلَقْتَنِي مِن نَارٍ وَخَلَقْتَهُ مِن طِينٍ﴾ [14] اين ديگر مخلَص و غير مخلَص را استثنا نمي‌كند، پس اينكه ابليس گفت: ﴿أَنَا خَيْرٌ مِنْهُ﴾ اين استثناپذير نيست و اين ﴿صَدَّقَ عَلَيْهِمْ إِبْلِيسُ ظَنَّهُ﴾ نمي‌تواند ناظر به اين مطلب باشد چون آن بدون استثناست.

اگر آن ﴿أَنَا خَيْرٌ مِنْهُ﴾ معيار بود ﴿أَنَا خَيْرٌ مِنْهُ﴾ هيچ استثنا نداشت. ديگر اين‌چنين نيست كه نسبت به بعضي‌ها بهترند نسبت به بعضي‌ها بهتر نيستم. اين ﴿لأُغْوِيَنَّهُمْ﴾ است كه استثنا دارد ﴿وَلأُغْوِيَنَّهُمْ أَجْمَعِينَ ٭ إِلَّا عِبَادَكَ مِنْهُمُ الْمُخْلَصِينَ﴾ [15] در اين‌گونه از موارد هم خداي سبحان مي‌فرمايد ابليس بر كسي مسلّط نيست مگر اينكه عده‌اي او را بر خودشان سلطان قرار بدهند. پس اين احتمال دوم جناب فخررازي نمي‌تواند تام باشد.

فرمود اين اختصاصي به يمن و قوم سبأ و امثال ذلك ندارد شيطان همه را وسوسه مي‌كند نسبت به عده‌اي اصلاً دسترسي ندارد سرّ اينكه نسبت به مخلَصين دسترسي ندارد ﴿إِلَّا عِبَادَكَ مِنْهُمُ الْمُخْلَصِينَ﴾ نه اين است كه نسبت به آنها احترام مي‌كند. براي اينكه آنها به چيزي دل بستند كه ابليس نه خود آن را دارد نه بدلي آن را. ابزار حيله ابليس چيزهايي است كه اينها رويش پا گذاشتند. خب اگر كلّ خاورميانه در زمان حكومت حضرت امير در اختيار حكومت مركزي حضرت امير(سلام الله عليه) بود وقتي حضرت اين حكومت وسيع را مي‌گويد عَفْطَةِ عَنْزٍ( عطسه ماده بزى) است [16] آن‌وقت شيطان با چه وسيله‌اي مي‌خواهد او را فريب بدهد.

ترجمه خطبه 3 نهج البلاغه (شقشقیه)

… بدانيد، سوگند به كسى كه دانه را شكافته و جانداران را آفريده، كه اگر انبوه آن جماعت نمى بود، يا گرد آمدن ياران، حجت را بر من تمام نمى كرد و خدا از عالمان پيمان نگرفته بود كه در برابر شكمبارگى ستمكاران و گرسنگى ستمكشان خاموشى نگزينند، افسارش (شتر خلافت ) را بر گردنش مى افكندم و رهايش مى كردم و در پايان با آن همان مى كردم كه در آغاز كرده بودم. و مى ديديد كه دنياى شما در نزد من از عطسه ماده بزى هم كم ارج تر است.

آنكه وجود مبارك حضرت امير و ساير بندگان مخلَص مي‌طلبند آن را شيطان اصلاً درك نمي‌كند تا بدليِ آن را بسازد. آنكه بدلي‌اش در اختيار شيطان است اينها به اصلش اعتنا ندارند چه رسد به بدلي. شيطان مقدورش نيست كه به حريم آنها راه پيدا بكند آنها را فريب بدهد. آنها هميشه در روشناني هستند كه اگر ببينند حرامي‌اي، احرام بسته بخواهد وارد حوزه قلبشان بشود فوراً از همان بيرون اينها رمي مي‌كنند اين ﴿إِنَّ الَّذِينَ اتَّقَوْا إِذَا مَسَّهُمْ طَائِفٌ مِنَ الشَّيْطَانِ تَذَكَّرُوا فَإِذَا هُم مُبْصِرُونَ چون اهل تقوا را از شیطان وسوسه و خیالی به دل فرا رسد همان دم خدا را به یاد آرند و همان لحظه بصیرت و بینایی پیدا کنند. [17] اينها هميشه از دور مواظب‌اند بنابراين ابليس نسبت به آنها راه ندارد.

اينكه مي‌گويند مراقبت بكنيد براي همين جهت است اينكه مي‌گويند هر كاري مي‌كنيد «بسم الله الرحمن الرحيم» بگوييد اين ادب بسيار خوبي است راهنمايي بسيار خوبي است اين «بسم الله» گفتن البته يك ثواب لفظي و عبادي هم دارد ذكر است و ثواب دارد. اما جنبه تربيتي‌اش اين است كه اين «بسم الله» يك قرنطينه است اينكه به ما مي‌گويند هر حرفي مي‌زنيد، هر كاري مي‌كنيد، هر نوشته‌اي داريد، هر سخني مي‌گوييد، هر جايي مي‌خواهيد برويد، هر جايي مي‌خواهيد بنشينيد اول بگوييد «بسم الله الرحمن الرحيم» خب يعني آدم بايد اين كار را رويش بشود بگويد خدايا به نام تو، اين كار بالأخره يا واجب است يا مستحب، كارهاي مشكوك، تهمت، خيانت، دروغ، اينها را كه نمي‌شود گفت خدايا به نام تو، جاي مشكوك، خوردن غذاي مشكوك آنجا كه نمي‌شود گفت خدايا به نام تو. اين «بسم الله» كه به ما گفتند اين يك قرنطينه است اين راه ورودي به بهشت است هر كاري كه ما مي‌كنيم بايد بتوانيم بگوييم خدايا به نام تو، اين يك مراقبت بسيار خوبي است. فرمود آنها كه مؤمن هستند اين كار را مي‌كنند. اين ﴿يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اذْكُرُوا اللَّهَ ذِكْرًا كَثِيرً اي كساني كه ايمان آورده‏ ايد خدا را بسيار ياد كنيد. [18] براي همين است آن عبادات و امثال ذلك مرز خاصّي دارد ولي نام خدا و ياد خدا كه مرز خاص ندارد. خب گاهي انسان غافل است اگر سهو و غفلت و نسيان گاهي تاري ایجاد کرد خداي سبحان مي‌بخشد ﴿إِن تَجْتَنِبُوا كَبَائِرَ مَا تُنْهَوْنَ عَنْهُ نُكَفِّرْ عَنكُمْ سَيِّئَاتِكُم اگر از گناهان بزرگي كه از آن نهي شده‏ ايد اجتناب كنيد گناهان كوچك شما را مي‏پوشانيم [19] آن لغزش‌هاي ريز را ذات اقدس الهي مي‌بخشد اما به ما گفتند شما مراقب باشيد هر حرفي مي‌زنيد هر كاري كه مي‌كنيد بگوييد خدايا به نام تو، اين زمينه اخلاص را فراهم مي‌كند.

مهم‌ترين راه نفوذ شيطان, مجاري ادراكي انسان است يعني شيطان در مجراي انديشه اثر مي‌گذارد وقتي در مجراي انديشه اثر گذاشت او باور مي‌كند وقتي باور كرد مطابق باورش كار مي‌كند اين براي يك گروه. گروه ديگر كساني‌اند كه شيطان در مجاري انگيزه آنها و نه انديشه, اثر مي‌كند وقتي اينها به چيزي انگيزه‌مند شدند همان راه را ادامه مي‌دهند اين دو گروه. گروه سوم كساني‌اند كه شيطان هم در بخش انديشه آنها اثر مي‌گذارد هم در بخش انگيزه آنها. براي كساني كه مشكل علمي دارند اين معارف را فرا نگرفتند با خرافات و امثال خرافات در بخش انديشه آنها اثر مي‌گذارد آنها را به امور باطلي باورمند مي‌كند. آنها كه مشكل علمي ندارند شيطان در انگيزه آنها وسوسه مي‌كند شهوت آنها را تحريك مي‌كند, غضب آنها را تحريك مي‌كند كه اينها مي‌شوند عالِم بي‌عمل. گروهي كه از هر دو فضيلت محروم‌اند شيطان هم در بخش انديشه آ‌نها, آنها را خرافات‌زده مي‌كند هم در بخش انگيزه آنها, آنها را با شهوت و غضب انگيزه‌مند مي‌كند.

اينكه خداي سبحان مي‌فرمايد: ﴿أَيَحْسَبُ الْإِنسَانُ أَلَّن نَجْمَعَ عِظَامَهُ ٭ بَلَي قَادِرِينَ عَلَي أَن نُّسَوِّيَ بَنَانَهُ آيا انسان مي‏پندارد كه استخوانهاي او را جمع نخواهيم كرد؟ آرى قادريم كه حتى خطوط سر انگشتان او را موزون و مرتب كنيم [1] خيال مي‌كند كه ما استخوان‌هاي او را نمي‌توانيم جمع بكنيم مي‌گويد: ﴿مَن يُحْيِي الْعِظَامَ وَهِيَ رَمِيمٌ چه كسي اين استخوانها را زنده ميكند در حالي كه پوسيده است؟ [2] غافل از اينكه ما نه تنها استخوان‌هاي او را كه اعضاي درشت بدن او هستند, خطوط ريز سرانگشتان او را به حالت اوّلي برمي‌گردانيم. بعد مي‌فرمايد آنها مشكل علمي ندارند شبهه علمي ندارند شهوت عملي دارند ﴿بَلْ يُرِيدُ الْإِنسَانُ لِيَفْجُرَ أَمَامَهُ بلکه انسان می خواهد [با دست و پا زدن در شک و تردید] فرارویش را [از اعتقاد به قیامت که بازدارنده ای قوی است] باز کند [تا برای ارتکاب هر گناهی آزاد باشد!]﴾ اين مشكل علمي ندارد اين مي‌خواهد جلويش باز باشد. اين گروه, شبهه علمي براي آنها مطرح نيست مشكل علمي ندارند اما شهوت عملي دارند مي‌خواهند جلويشان باز باشد. آنها كه مشكل علمي ندارند شهوت و غضبِ اينها را بر عقل عملي پيروز مي‌كند, چيره مي‌كند اينها يا به سمت شهوت حركت مي‌كنند يا به سمت غضب.

عده‌اي گرفتار جهل علمي‌اند شيطان از راه شبهات علميه كه ﴿إِنَّ الشَّيَاطِينَ لَيُوحُونَ إِلَي أَوْلِيَائِهِمْ لِيُجَادِلُوكُمْ قطعاً شیاطین [شبهات ناروایی را به ضد احکام خدا] به دوستانشان القاء می کنند تا با شما [درباره احکام خدا] مجادله و ستیزه کنند [3] اين مغالطات را در قلب اينها القا مي‌كند اينها به جاي اينكه برهاني فكر كنند مغالطي فكر مي‌كنند. اين مغالطاتي كه به وسيله ﴿إِنَّ الشَّيَاطِينَ لَيُوحُونَ إِلَي أَوْلِيَائِهِمْ﴾ در قلب اينها القا شد اينها باور مي‌كنند به خرافاتي دل مي‌سپارند.

گروهي كه گرفتار هر دو نقص‌اند شيطان گاهي در بخش انديشه و علم، گاهي در بخش انگيزه و عمل، اينها را به دام مي‌اندازد.

اگر انسان به وسيله شيطان وسوسه بشود چه به وسيله شيطان جن، چه به وسيله شيطان انس، هرگز مجبور به گناه نيست. صريح قرآن كريم اين است كه هيچ كسي بر انسان مسلّط نيست انسان تا آخر عمر آزاد است. اين جريان اينكه شيطان مسلّط نيست در چند آيه بود در سوره «حجر» بود [7] در سوره «ابراهيم» بود [8] كه هر دو را خوانديم.

سوره 15: الحجر

إِنَّ عِبَادِي لَيْسَ لَكَ عَلَيْهِمْ سُلْطَانٌ إِلَّا مَنِ اتَّبَعَكَ مِنَ الْغَاوِينَ ﴿۴۲﴾

كه بر بندگانم تسلط نخواهي يافت مگر گمراهاني كه از تو پيروي مي‏كنند.

اما آنچه مربوط به انسان‌هاي عادي است يعني مستكبراني كه مستضعفان را به دام كشيدند آن را در سوره مباركه «صافات» مي‌فرمايد اينها هم در قيامت مي‌گويند ما بر شما مسلّط نبوديم ما مركز فساد داير كرديم بله، ما ماهواره داشتيم بله، اما شما مي‌خواستيد نياييد اين همه صداي قرآن و عترت و دعاي كميل و دعاي توسل و امثال ذلك هست شما چرا اينجا آمديد؟! در سوره «صافات» آيه سي اين است وقتي مستكبران و مستضعفان اينها در قيامت با يكديگر گفتگو مي‌كنند حرف مستكبران اين است كه:

سوره 37: الصافات

وَمَا كَانَ لَنَا عَلَيْكُمْ مِنْ سُلْطَانٍ بَلْ كُنْتُمْ قَوْمًا طَاغِينَ ﴿۳۰﴾

ما هيچگونه سلطه‏ اي بر شما نداشتيم، بلكه شما خود قومي طغيانگر و سرکش بوديد!

﴿وَمَا كَانَ لَنَا عَلَيْكُم مِن سُلْطَانٍ﴾ ما مسلّط نبوديم ما مركز فساد داير كرديم بله، خودمان هم داريم مي‌سوزيم اما نمي‌شود گفت چون شما مركز فساد درست كرديد تبليغ سوء درست كرديد ما مجبور شديم، هيچ كسي بر انسان مسلط نيست نه شيطان بر انسان مسلط است نه انساني كه جزء شياطين الانس است.

پس اين بيان نوراني آيه 21 سوره «سبأ» كه فرمود هيچ سلطنتي ندارند ﴿وَمَا كَانَ لَهُ عَلَيْهِم مِن سُلْطَانٍ﴾ يك اصل كلي است. نه شيطان جنّي نه شيطان انسي نه هر دو با هماهنگي يكديگر هرگز بر انسان مسلط نيستند. البته راه فساد را درست كردند، مركز فساد درست كردند، خودشان هم به عذاب اليم گرفتار مي‌شوند، اينها هست، اما اين‌طور نيست كه حالا كسي ماهواره درست كرده مركز فساد درست كرده انسان به جهنم برود براي اينكه آنها آدم را در وسوسه انداختند.

اهمیت قیامت

آن‌گاه فرمود كسي كه درباره قيامت شك دارد, مشكل جدّي دارد. قسمت مهمّ مشكلات ما مربوط به مسئله قيامت است كه همان آيه سوره مباركه «ص» نشان داد كه ﴿إِنَّ الَّذِينَ يَضِلُّونَ عَنْ سَبِيلِ اللَّهِ لَهُمْ عَذَابٌ شَدِيدٌ بِمَا نَسُوا يَوْمَ الْحِسَابِ بی تردید کسانی که از راه خدا منحرف می شوند، چون روز حساب را فراموش کرده اند، عذابی سخت دارند. [24] ممكن است كسي خيلي توحيدش تام باشد ادب مع الله داشته باشد (عالم را محضر خدا بداند) با ياد خدا به سر ببرد و خلاف نكند اما اكثري مردم كه خلاف نمي‌كنند براي پرهيز از مسئوليت يوم القيامه است. اگر مسئله يوم القيامه مشكوك بشود يا منسي [ م َ سی ی / م َ فراموش شده ] بشود خطر، دامنگير است. در جاهليت مهم‌ترين مشكلشان همان انكار قيامت بود اگر كسي روز حساب و كتاب را فراموش كند, خود را رها مي‌بيند وقتي خود را رها ديد به هر كاري تن در مي‌دهد لذا فرمود: ﴿مِمَّنْ هُوَ مِنْهَا فِي شَكٍّ وَربُّكَ عَلَي كُلِّ شَيْ‌ءٍ حَفِيظٌ﴾.

شكّ در آخرت مثل يقين به عدم آخرت ـ معاذ الله ـ منشأ فساد است درست است كه اعتقاد به توحيد بركات فراواني دارد اما سهم محوري اخلاق و حقوق را اعتقاد به قيامت تأمين مي‌كند. اثر علميِ اعتقاد به مبدأ فراوان است اما اثر عمليِ اعتقاد به معاد فراوان است.

تنها چيزي كه جلوي انسان را مي‌گيرد مسئله مسئوليت است اگر خداي ناكرده اين مسئله مسئوليت و يوم المعاد به صورت مقطوع‌العدم يا مشكوك الوجود باشد انسان دست به هر كاري مي‌زند. فرمود لازم نيست كه اينها يقين داشته باشند كه قيامتي نيست اگر ـ معاذ الله ـ شكّ در قيامت داشته باشند دست به هر كاري مي‌زنند.