(34) وَ جَعَلْنَا فِيهَا جَنَّاتٍ مِن نَّخِيلٍ وَ أَعْنَابٍ وَ فَجَّرْنَا فِيهَا مِنَ الْعُيُونِ

(34) وَ جَعَلْنَا فِيهَا جَنَّاتٍ مِن نَّخِيلٍ وَ أَعْنَابٍ وَ فَجَّرْنَا فِيهَا مِنَ الْعُيُونِ

(۳۴) و در آن باغهائي از نخلها و انگورها قرار داديم و چشمه‏ هائي از آن بيرون فرستاديم.

در آيه گذشته سخن از دانه هاى غذائى در ميان بود (گندم, جو, برنج و ساير موارد, البته از دید آقای جوادی آملی هم خوراکی است و هم پوشاکی است مثل پنبه, کتان,...)، اما در اينجا از ميوه هاى نيرو بخش و مغذى سخن مى گويد كه دو نمونه بارز و كامل آنها (خرما) و (انگور) است كه هر يك غذائى كامل محسوب مى شود.

(اعناب ) جمع (عنب ) و (نخيل ) نيز - چنانكه راغب در مفردات مى گويد - جمع (نخل) است ، اما با اين تفاوت كه (عنب) معمولا به خود (انگور) گفته مى شود، و به طور نادر به (درخت انگور)، ولى (نخل ) اسم براى درخت است و ميوه آن (رطب ) و (تمر [ ت َ ] (ع اِ)) (خرماى تازه و خشك ) نام دارد.

بعضى معتقدند اين تفاوت تعبير كه در يك جا سخن از درخت مى گويد، و در جاى ديگر از ميوه ، به خاطر آن است كه درخت نخل چنانكه معروف است همه چيزش قابل استفاده است ، تنه آن ، شاخه ها و برگهايش ، همه مورد استفاده هاى مختلف مى باشد، و ميوه اش سرآمد همه اينها است ، در حالى كه درخت انگور را معمولا براى ميوه اش مى خواهند و ساقه و شاخه و كنده آن مصرف زيادى ندارد.

و اينكه هر دو به صيغه جمع آمده ممكن است اشاره به انواع مختلف اين دو ميوه بوده باشد چرا كه هر يك از آنها دهها نوع دارد، با ويژگيهاى مختلف و باب طبع همه و براى همه ذائقه ها!

اين نكته نيز قابل توجه است كه در آيه قبل تنها تعبير به احياى زمينهاى مرده شده بود كه در قرآن مجيد معمولا با نزول باران همراه است ، ولى در اين آيه سخن از چشمه هاى آب جارى به ميان آمده، زيرا براى بسيارى از زراعتها, آب باران تنها كافى است، در حالى كه درختان ميوه معمولا نياز به آب جارى نيز دارند.

(فجرنا) از ماده (تفجير) به معنى (ايجاد شكاف وسيع) است، و از آنجا كه چشمه ها با شكافته شدن زمين بيرون مى ريزند اين تعبير در مورد بيرون آمدن چشمه از زمين به كار رفته است .

راغب در معناى (عيون ) گفته: كلمه (عين ) به معناى عضو و جارحه است... ولى اين كلمه به عنوان استعاره به عنايات مختلفى در معانى ديگر استعمال مى شود، البته همه آن معانى به وجهى از وجوه در عضو و جارحه هست، - تا آنجا كه مى گويد - و منبع آب را هم به خاطر شباهت به چشم، به خاطر آبى كه در آن هست، عين مى گويند.

﴿وَ فَجَّرْنَا فِيهَا مِنَ الْعُيُونِ﴾ ما براي رفع نياز اينها و رفع نياز شما چشمه‌ها را جاري مي‌كنيم. اين آب‌ها به وسيله اين برف‌ها و تگرگ‌ها و باران‌ها مي‌رود زير زمين وقتي زير زمين رفتند يك راهنماي دقيقي در «تحت‌الأرض» هست که كجا سه‌راه باشد, كجا چهار‌راه باشد, كجا يك‌راه باشد, كجا اتوبان باشد, كجا عميق باشد, كجا غير عميق باشد, كجا در دسترس باشد, كجا در دسترس نباشد، فرمود: ﴿فَسَلَكَهُ يَنَابِيعَ﴾[44] مَسلك دادن, مسير دادن, اتوبان كردن, كوچه و پس‌كوچه دادن, كوي و برزن دادن زيرزمين را ما انجام مي‌دهيم.

سوره ۳۹: الزمر

أَلَمْ تَرَ أَنَّ اللَّهَ أَنْزَلَ مِنَ السَّمَاءِ مَاءً فَسَلَكَهُ يَنَابِيعَ فِي الْأَرْضِ ثُمَّ يُخْرِجُ بِهِ زَرْعًا مُخْتَلِفًا أَلْوَانُهُ ثُمَّ يَهِيجُ فَتَرَاهُ مُصْفَرًّا ثُمَّ يَجْعَلُهُ حُطَامًا إِنَّ فِي ذَلِكَ لَذِكْرَى لِأُولِي الْأَلْبَابِ ﴿۲۱﴾

آيا نديدي كه خداوند از آسمان آبي فرستاد، و آن را به صورت چشمه‏ هائي در زمين وارد نمود سپس با آن زراعتي را خارج مي‏سازد كه الوان مختلف دارد بعد اين گياه خشك مي‏شود، به گونه‏ اي كه آن را زرد و بي روح مي‏بيني، سپس آن را در هم مي‏شكند و خرد مي‏كند، در اين ماجرا تذكري براي صاحبان مغز است. (۲۱)

اگر ـ خداي ناكرده ـ شما مورد قهر ما قرار بگيريد اين آب را ما قدري پايين‌تر مي‌بريم، اگر پايين‌تر برديم در دسترس شما نبود چه كار مي‌كنيد؟!

سوره ۶۷: الملك

قُلْ أَرَأَيْتُمْ إِنْ أَصْبَحَ مَاؤُكُمْ غَوْرًا فَمَنْ يَأْتِيكُمْ بِمَاءٍ مَعِينٍ ﴿۳۰﴾

بگو: به من خبر دهيد اگر آبهاي (سرزمين) شما در زمين فرو رود چه كسي مي‏تواند آب جاري در دسترس شما قرار دهد؟ (۳۰)

«ماء مَعين» آبي است كه «تراهُ العيون و تناله الدلاء»[46] آن آبي كه در دسترس است، دلوپذير است و چشم آن را نگاه مي‌كند به آن مي‌گويند «ماء معين»، فرمود: اگر ما اين آب را بخواهيم میتوانیم دو سه هزار كيلومتر پايين‌تر برود … ما اينها را در دسترس شما قرار داديم، ما به اينها مي‌گوييم نزديك باشيد… ما از لابه‌لاي اين لجن, آب زلال و كوثري به شما مي‌دهيم آن‌جا كه لوله‌كشي نيست از داخل لجن‌ها در مي‌آيد، مگر ما بين «فرث» و «دم» لبن خالص در نياورديم؟ … اين در گاوها اين‌طور است، در گوسفندها اين‌طور است، در انسان‌ها اين‌طور است، اين‌جا كه لوله‌كشي نيست. اين خدايي كه بين «فرث» و «دم» لبن خالص در مي‌آورد … از لابه‌لاي لجن‌ها اين ماء شفاف در مي‌آورد.

سوره ۱۶: النحل

وَإِنَّ لَكُمْ فِي الْأَنْعَامِ لَعِبْرَةً نُسْقِيكُمْ مِمَّا فِي بُطُونِهِ مِنْ بَيْنِ فَرْثٍ وَدَمٍ لَبَنًا خَالِصًا سَائِغًا لِلشَّارِبِينَ ﴿۶۶﴾

و در وجود چهار پايان براي شما (درسهاي) عبرتي است، از درون شكم آنها از ميان غذاهاي هضم شده، و خون، شير خالص و گوارا به شما مي‏نوشانيم! (۶۶)

هنگامى که غذا در معده، هضم و آماده جذب مى گردد، در سطحى بسیار وسیع و گسترده در داخل معده و روده ها در برابر میلیونها رگهاى موئین قرار مى گیرد، و عناصر مفید و لازم آن را جذب کرده و به درخت ریشه دارى که نوک انتهائیش در نوک پستان خلاصه مى شود، مى رساند…

پستانها براى ساختن مواد پروتوئینى شیر، تنها از اسیدهاى امینه ذخیره شده بدن استفاده مى کنند.

بعضى از مواد شیر در خون وجود ندارند، و در غده هاى پستانى ساخته مى شوند (مانند کازوئین).

بعضى قسمتهاى دیگر موجود در شیر، بدون تغییر از پلاسماى خون، از طریق ترشح وارد شیر مى شوند (مانند انواع ویتامین ها، نمک طعام و فسفات ها).

بعضى دیگر از مواد مانند قند موجود در شیر (لاکتوز) از قند موجود در خون گرفته مى شود که، پستانها روى آن فعالیت داشته و در این تغییر و تبدیل سهم مؤثرى دارند.

به طورى که ملاحظه مى کنید، تولید شیر، نتیجه جذب مواد غذائى به وسیله خون و ارتباط مستقیم خون با غده هاى پستانها مى باشد، ولى، نه بوى خاص فرث و نه رنگ مخصوص خون، هیچکدام به شیر منتقل نمى شود بلکه با رنگ و عطر و بوى تازه اى از نوک پستان تراوش مى کند.

…فرمود: اگر دير بجنبيد ما قدري اينها را پايين مي‌بريم، اين مي‌شود تحريم الهي، اما اگر با او رابطه داشتيم حسابمان درست است مي‌گويد در دسترس شما قرار داديم، فرمود: ﴿قُلْ أَرَأَيْتُمْ إِنْ أَصْبَحَ مَاؤُكُمْ غَوْراً﴾.

فرمود: ﴿مِن نَّخِيلٍ وَ أَعْنَابٍ وَ فَجَّرْنَا فِيهَا مِنَ الْعُيُونِ﴾ ما اين چشمه‌ها را جوشان كرديم، البته در بهشت آياتي هست كه دارد ﴿يُفَجِّرُونَهَا تَفْجِيراً﴾[12] خود بهشتي چشمه را مي‌جوشاند آن‌طور نيست كه مثلاً يك جاي معيّني چشمه باشد و بهشتي مجبور باشد كنار آن چشمه چادر بزند يا اتاق درست كند، مثل دنيا نيست كه اگر كسي خواست خانه بسازد به دنبال چشمه و نهر و بحر است، در آن‌جا چشمه، تابع اراده بهشتي‌هاست که هر جا بهشتي خواست چشمه بجوشد و بجوشاند طبق آيه ﴿يُفَجِّرُونَهَا تَفْجِيراً﴾ همان‌جا چشمه جوشيده مي‌شود.

سوره ۷۶: الإنسان

إِنَّ الْأَبْرَارَ يَشْرَبُونَ مِنْ كَأْسٍ كَانَ مِزَاجُهَا كَافُورًا ﴿۵﴾

به يقين ابرار و نيكان از جامى مى ‏نوشند كه با عطر خوشى آميخته است (۵)

عَيْنًا يَشْرَبُ بِهَا عِبَادُ اللَّهِ يُفَجِّرُونَهَا تَفْجِيرًا ﴿۶﴾

چشمه‏ اى كه بندگان خدا از آن مى ‏نوشند و [به دلخواه خويش] جاريش مى كنند (۶)

مرحوم امين‌الاسلام (طبرسی, دانشمند و فقیه شیعه ایرانی, مجمع البیان) ذيل اين آيه ﴿يُفَجِّرُونَهَا﴾ نقل كرده است كه بهشتي هر جايي را كه با دست شريف خود اشاره كند يا خط بكِشد و اراده كند آن‌جا كوثر بجوشد, آب بجوشد, چشمه جوشان خواهد بود[13] که اين براي بهشت است. مستحضريد آن ﴿مِنْ عَسَلٍ مُصَفّي﴾, ﴿لَمْ يَتَغَيَّرْ طَعْمُهُ﴾,[14] ﴿لَّبَناً خَالِصاً﴾[15] نهر عسل, نهر شير, نهر آب اين انهار چهارگانه محصول كار انسان است كه خداي سبحان به آن صورت در مي‌آورد، اما چشمه‌ها را انسان مي‌تواند بجوشاند.

سوره ۴۷: محمد

مَثَلُ الْجَنَّةِ الَّتِي وُعِدَ الْمُتَّقُونَ فِيهَا أَنْهَارٌ مِنْ مَاءٍ غَيْرِ آسِنٍ وَأَنْهَارٌ مِنْ لَبَنٍ لَمْ يَتَغَيَّرْ طَعْمُهُ وَأَنْهَارٌ مِنْ خَمْرٍ لَذَّةٍ لِلشَّارِبِينَ وَأَنْهَارٌ مِنْ عَسَلٍ مُصَفًّى وَلَهُمْ فِيهَا مِنْ كُلِّ الثَّمَرَاتِ وَمَغْفِرَةٌ مِنْ رَبِّهِمْ كَمَنْ هُوَ خَالِدٌ فِي النَّارِ وَسُقُوا مَاءً حَمِيمًا فَقَطَّعَ أَمْعَاءَهُمْ ﴿۱۵﴾

توصيف بهشتي كه به پرهيزگاران وعده داده شده چنين است كه در آن نهرهائي از آب صاف و خالص است كه بدبو نشده. و نهرهائي از شير كه طعم آن دگرگون نگشته، و نهرهائي از شراب (طهور) كه مايه لذت نوشندگان است، و نهرهائي از عسل مصفي، و براي آنها در آن از تمام انواع ميوه‏ ها وجود دارد (و از همه بالاتر) آمرزشي است از سوي پروردگارشان، آيا چنين كساني همانند كساني هستند كه هميشه در آتش دوزخند و از آب جوشان نوشانده مي‏شوند كه امعاء (دل و روده‏) آنها را از هم متلاشي مي‏كند؟! (۱۵)

(33) وَ آيَةٌ لَّهُمُ الْأَرْضُ الْمَيْتَةُ أَحْيَيْنَاهَا وَ أَخْرَجْنَا مِنْهَا حَبّاً فَمِنْهُ

(33) وَ آيَةٌ لَّهُمُ الْأَرْضُ الْمَيْتَةُ أَحْيَيْنَاهَا وَ أَخْرَجْنَا مِنْهَا حَبّاً فَمِنْهُ يَأْكُلُونَ

(۳۳) زمين مرده براي آنها آيتي است، ما آن را زنده كرديم، و دانه‏ هائي از آن خارج ساختيم، و آنها از آن مي‏خورند.

از آنجا كه بحث در آيات گذشته پيرامون مبارزه فرستادگان پروردگار با شرك و بت پرستى بود، همچنين در آخرين آيه اشاره اى به مساله معاد شده بود آيات مورد بحث نشانه هائى از توحيد و معاد را تواما بيان مى كند تا وسيله باشد براى بيدارى منكران و ايمان به مبدا و معاد.

نخست از احياى زمينهاى مرده و بركاتى كه از آن عائد انسانها مى شود بحث كرده مى فرمايد: (زمينهاى مرده براى آنها نشانه آشكارى است (از مبداء و معاد) ما آن را زنده كرديم، و دانه هائى از آن خارج ساختيم و آنها از آن تغذيه مى كنند).

مساله حيات و زندگى از مهمترين دلائل توحيد است، مساله اى است فوق العاده مرموز و پيچيده و شگفت انگيز كه عقل همه دانشمندان را به حيرت افكنده…

مساله حيات در جهان گياهان و حيوانات و زنده شدن زمينهاى مرده از يكسو دليل روشنى است بر اينكه علم و دانش عظيمى در آفرينش اين جهان به كار رفته، و از سوى ديگر نشانه اى آشكار از رستاخيز است.

روشن است كه ضمير در (لهم ) به (عباد) بر مى گردد كه در آيات قبل آمده است، و منظور از (عباد) در اينجا تمام بندگانى است كه در مسائل مربوط به مبداء و معاد گرفتار انحراف يا اشتباهند، و قرآن وضع آنها را مايه حسرت و تاسف مى شمرد.

فرمود اينها آيات الهي را چه درباره مبدأ, چه درباره معاد ناديده مي‌گيرند، حالا ما درباره هم مبدأ و هم معاد برهان اقامه مي‌كنيم. ﴿وَ آيَةٌ لَّهُمُ الْأَرْضُ الْمَيْتَةُ﴾ اينها اين زمين را كه مي‌بينند، اين زمين مخلوق است و زمين، مُرده است و اين خاك هم مُرده است، وقتي بهار فرا رسيد درخت‌ها كه خواب هستند ما اين خوابيده‌ها را بيدار مي‌كنيم، وقتي بيدار شدند احساس گرسنگي و تشنگي مي‌كنند محتاج به غذا هستند، تغذيه آنها با آب و خاك و لوازم ديگر است اين درختي كه خواب بود اكنون بيدار شد شروع كرد به تغذيه که اين خاكِ مجاور خود را به عنوان غذا مي‌گيرد، اين خاك، مُرده است، همين خاكِ مُرده مي‌شود خوشه زنده, شاخه زنده, ميوه زنده. ما در بهار دو كار مي‌كنيم: يكي اينكه خوابيده‌ها را بيدار مي‌كنيم و يكي اينكه مرده‌ها را زنده مي‌كنيم، اگر زنده كردن مرده را ديدي پس مي‌شود يك مرده را زنده كرد ﴿وَ آيَةٌ لَّهُمُ الْأَرْضُ الْمَيْتَةُ أَحْيَيْنَاهَا﴾ما اين را زنده مي‌كنيم … ما آن مُرده را زنده كرديم ﴿فَالِقُ الْحَبِّ وَ النَّوَي شكافنده دانه و هسته[29] ما هستيم، اگر حبّه گندم باشد ما «فالق» هستيم, اگر هسته خرما باشد ما «فالق» هستيم, بعد از مدتي اين را مي‌شكافيم يك طرف آن به دل خاك مي‌رود به نام ريشه, يك طرف آن سر از خاك برمي‌دارد به نام خوشه و شاخه, ما هم آ‌ن ريشه را در درون خاك تقويت مي‌كنيم، هم اين خوشه و شاخه را در بيرون خاك تربيت مي‌كنيم، ما مُرده را زنده مي‌كنيم, خوابيده را بيدار مي‌كنيم, ميوه‌هاي فراوان مي‌دهيم.

کدام دانه فرورفت در زمین که نَرُست؟!

چرا به دانهٔ انسانت این گمان باشد؟!

https://ganjoor.net/moulavi/shams/ghazalsh/sh911

اگر خوب نگاه کنيد اين نظم دقيق كشاورزيِ عالمانه است. شما كه مي‌گوييد فلان كس مهندس كشاورزي است، دانشمند است و فرهيخته است، براي اينكه به گوشه‌اي از اسرار كار ما پي برد. خب كار ما متنِ علم است و كتاب علمي است آن كسي كه فرهيخته است يك مقدار مطالعه مي‌كند گوشه‌اي از صفحات اين كتاب علمي را مي‌فهمد. اگر آن شخص عالِم است، براي اينكه گوشه‌اي از اسرار اين نظم را دارد مي‌فهمد, ما كه نظم‌آفرين هستيم.

سوره ۶۷: الملك

أَلَا يَعْلَمُ مَنْ خَلَقَ وَهُوَ اللَّطِيفُ الْخَبِيرُ ﴿۱۴﴾

آيا آن كسي كه موجودات را آفريده از حال آنها آگاه نيست؟ در حالي كه او از اسرار دقيق با خبر، و نسبت به همه چيز عالم است. (۱۴)

شما مي‌گوييد اينها دانشمندند، چرا دانشمند هستند؟ براي اينكه گوشه‌اي از كارهاي يك درخت را تازه بعد از چند سال درس خواندن فهميدند. اگر اينها علمشان به اين است كه از نظم اين درخت باخبر باشند، درخت‌آفرين كه عالِم‌تر است ﴿أَلَا يَعْلَمُ مَنْ خَلَقَ وَهُوَ اللَّطِيفُ الْخَبِيرُ آيا آن كسي كه موجودات را آفريده از حال آنها آگاه نيست؟

….اين عالَم هوس نيست, هوا نيست كه هر كسي هر كاري خواست بكند, بكند. هم به صورت قضيه موجبه فرمود, هم به صورت قضيه سالبه فرمود, هم در صورت قضيه سالبه فرمود اين عالَم باطل نيست و بطلان‌پذير نيست ﴿مَا خَلَقْنَا السَّماءَ وَ الْأَرْضَ وَ مَا بَيْنَهُمَا بَاطِلاً و آسمان و زمين و آنچه را كه ميان اين دو است به باطل نيافريديم[31] اين قضيه سالبه است، هم به صورت موجبه فرمود كه ﴿السَّماوَاتِ وَ الْأَرْضَ وَ مَا بَيْنَهُمَا إِلَّا بِالْحَقِّ آسمانها و زمين و آنچه را كه ميان آن دو است جز به حق نيافريديم﴾,[32] ﴿بِالْحَقِّ﴾؛ يعني هدفدار است و اين‌چنين نيست كه هر كسي هر كاري كرده, كرده; هيچ‌كسي كاري نمي‌كند مگر اينكه ﴿فِي كِتَابٍ مُّبِينٍ﴾[33] است، نظمي است, حسابي است, كتابي است، حالا يا پاسخ را نقداً مي‌گيرد يا نسيه، يا زود يا دير… عالَم ﴿بِالْحَقِّ﴾ است حالا اين «باء» يا «باء» مصاحبه است يا «باء» ملابسه است؛ يعني هستيِ ما پيچيدهٴ در حقيقت است يا پوشيده در حقيقت است يا همراه با حقيقت است، پس هيچ‌كس نمي‌تواند كاري انجام بدهد و فرار كند، اين‌طور نيست، اگر حساب و كتابي نبود، حق نبود؛ يعني باطل بود؛ يعني هر كسي هر چه كرد, كرد; ولي چون حساب و كتابي هست و هر كسي هر كاري انجام دهد در گِرو آن است ﴿كُلُّ امْرِئٍ بِمَا كَسَبَ رَهِينٌ هر کس در گرو اعمال خويش است﴾؛[35] بدهكار است و بدهكار بايد گِرو بدهد، ما مال و منال را گرو نمي‌گيريم، خود شخص را گرو مي‌گيريم، اين در گرو ماست تا تنبيه‌اش كنيم.

شما مي‌گوييد مرده را چگونه زنده مي‌كند؟ هر سال شما داريد مي‌بينيد كه مُرده‌ها را خدا دارد زنده مي‌كند اينكه گفتند: «إذا رأيتم الربيع فأكثروا ذكر النشور هرگاه بهار را دیدید بسیار از قیامت یاد کنید»[36]

…درباره معاد اين چنين است که بدن‌ها زنده مي‌شود و ارواح به آنها تعلق مي‌گيرد و مانند آن.

https://www.aparat.com/v/CeYab

﴿فَمِنْهُ يَأْكُلُونَ﴾ در جريان «اَكل» منظور تنها خوردن نيست پوشيدن و مسكن و امثال ذلك هم هست، وقتي مي‌گويند نانِ مملكت روبه‌راه است؛ يعني اقتصاد, نان مملكت ضعيف است؛ يعني اقتصاد, در تعبيرات فقهي هم همين‌طور است وقتي مي‌گويند: ﴿لاَ تَأْكُلُوا أَمْوَالَكُمْ بَيْنَكُمْ بِالْبَاطِلِ اي كساني كه ايمان آورده‏ ايد! اموال يكديگر را به باطل (و از طرق نامشروع) نخوريد﴾[16] تنها خوردن نيست اگر كسي زمين ديگري را غصب كند مي‌گويند مال مردم را خورد, فرش ديگري و لباس ديگري را غصب كند مي‌گويند مال مردم را خورد. در تعبيرات ادبي فارسي ما هم همين‌طور است که ما به اينها مي‌گوييم مال مردم را خورد، چون خوردن اصل است و مايه حيات است هر گونه تصرّفي را مي‌گوييم مال مردم را خورد. اگر فرمود … ﴿فَمِنْهُ يَأْكُلُونَ﴾؛ يعني نيازهايشان با اين محصولات تأمين مي‌شود، هم نيازهاي غذايي, هم نيازهاي پوشاكي, هم نيازهاي مسكن و هم نيازهاي ديگر.

(32) وَ إِن كُلٌّ لَمَّا جَمِيعٌ لَدَيْنَا مُحْضَرُونَ

(32) وَ إِن كُلٌّ لَمَّا جَمِيعٌ لَدَيْنَا مُحْضَرُونَ

(۳۲) و همه آنها روز قيامت نزد ما حاضر مي‏شوند.

يعنى اينطور نيست كه اگر هلاك شدند و نتوانستند به اين جهان باز گردند مساله تمام است، نه مرگ در حقيقت آغاز كار است نه پايان، به زودى همگى در عرصه محشر براى حساب گردآورى مى شوند، و بعد از آن مجازات دردناك الهى، مجازاتى مستمر و پيگير در انتظار آنهاست.

آيا با اين حال جاى اين نيست كه از وضع آنها عبرت گيرند و خود را به سرنوشت آنان مبتلا نسازند و تا فرصتى باقى مانده از اين گرداب هولناك كنار آيند؟

آرى اگر مرگ پايان همه چيز بود امكان داشت كه بگويند آغاز راحتى ماست، ولى افسوس كه چنين نيست.

﴿أَنَّهُمْ إِلَيْهِمْ لاَ يَرْجِعُونَ﴾ ديگر نزد اينها برنمي‌گردند… نزد ما برمي‌گردند، چون ﴿إِنَّا لِلّهِ و إِنّا إِلَيهِ رَاجِعُونَ﴾،[21] اين‌چنين نيست كه اينها نابود شده باشند، همه اينها نزد ما حاضرند…

همه اينها برابر سوره مباركه «واقعه» ﴿إِنَّ الْأَوَّلِينَ وَ الآخِرِينَ ٭ لَمَجْمُوعُونَ إِلَي مِيقَاتِ يَوْمٍ مَعْلُومٍ در حقيقت اولين و آخرين, همگي در موعد روز معيني جمع مي‏شوند[22] در سوره مباركه «هود» هم گذشت كه يوم مشهودی در پيش است كه همه آن‌جا حضور دارند؛ آيه 103 سوره مباركه «هود» اين بود كه ﴿إِنَّ فِي ذلِكَ لَآيَةً لِمَنْ خَافَ عَذَابَ الآخِرَةِ ذلِكَ يَوْمٌ مَجْمُوعٌ لَهُ النَّاسُ وَ ذلِكَ يَوْمٌ مَشْهُودٌ در اين نشانه‏ اي است براي كسي كه از عذاب آخرت مي‏ترسد، همان روزي است كه مردم در آن جمع مي‏شوند، و روزي كه همه آنرا مشاهده مي‏كنند.(۱۰۳)﴾ نه اجتماع در كار است، بلكه جمع هستند؛ زندگي معاد, زندگي فردي است که همه هستند؛ ولي هر كسي مهمان سفره خودش است ﴿إِنَّ الْأَوَّلِينَ وَ الآخِرِينَ ٭ لَمَجْمُوعُونَ إِلَي مِيقَاتِ يَوْمٍ مَعْلُومٍ﴾، اما ﴿كُلُّهُمْ آتِيهِ يَوْمَ الْقِيَامَةِ فَرْداً و روز قیامت همه آنان تنها به پیشگاه او می آیند﴾؛[23] زندگي آن‌جا زندگي فردي است ﴿يَوْمَ يَفِرُّ الْمَرْءُ مِنْ أَخِيهِ﴾[24] من كذا و من كذا که هيچ‌كس مشكل ديگري را حل نمي‌كند، نه ضابطه است و نه رابطه است، نه با خريد و فروش مي‌شود مشكلات را حل كرد و نه با رحامت و دوستي و امثال ذلك مي‌شود نيازها را برطرف كرد، روزي است كه ﴿لاَ بَيْعٌ فِيهِ وَ لاَ خُلَّةٌ در آن نه داد و ستدى است و نه دوستى[25]

سوره ۲: البقرة

يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا أَنْفِقُوا مِمَّا رَزَقْنَاكُمْ مِنْ قَبْلِ أَنْ يَأْتِيَ يَوْمٌ لَا بَيْعٌ فِيهِ وَلَا خُلَّةٌ وَلَا شَفَاعَةٌ وَالْكَافِرُونَ هُمُ الظَّالِمُونَ ﴿۲۵۴﴾

اى كسانى كه ايمان آورده‏ ايد از آنچه به شما روزى داده‏ ايم انفاق كنيد پيش از آنكه روزى فرا رسد كه در آن نه داد و ستدى است و نه دوستى و نه شفاعتى و كافران خود ستمكارانند (۲۵۴)

(لاَ بَيْعٌ فِيهِ وَ لاَ خُلَّةٌ) اين «لا», «لا»ي نفي جنس است؛ نه رابطه در كار است كه كسي خليل باشد, دوست باشد, رفيق باشد, رَحِم باشد و مشكل را حل كند، چون همه از خاك برخاستند, نه ضابطه‌اي در كار است كه كسي چيزي بخرد, چيزي بفروشد, چيزي اجاره كند.

نياز هست…; انسان مسكن مي‌خواهد, مأوا مي‌خواهد, لباس مي‌خواهد, غذا مي‌خواهد اينها هست، چون بدن دارد؛ به نحو سالبه كليه (جمله ای که در آن نفی کل باشد) هيچ ضابطه‌اي نيست كه انسان با آن ضوابط تجاري اين نيازهاي خودش را برطرف كند، هيچ رابطه‌اي هم نيست كه كسي از راه پدري, پسري, مادري, دختري مشكل را حل كند مي‌ماند شفاعت كه شفاعت براي اهل بيت و انبيا و اوليا هست، «مشفوع‌له» هم بايد يك انسان «مرضي‌المذهب» باشد, ﴿لاَ يَشْفَعُونَ إِلَّا لِمَنِ ارْتَضَي و هرگز از احدی جز آن کسی که خدا از او راضی است شفاعت نکنند شاید بتوان گفت که چون آنها به مقام خلیفه اللهی رسیدند چیزی را می پسندند که خدا می پسندد[26] باشد؛ «مرتضي‌المذهب» و «مرضيّ‌المذهب» همان كسي است كه دين خداپسند را دارد كه ﴿وَ رَضِيتُ لَكُمُ الْإِسْلاَمَ دِيناً و دين اسلام را بر شما پسنديدم﴾،[27] اگر كسي اسلامي كه دين خداپسند است ﴿وَ رَضِيتُ لَكُمُ الْإِسْلاَمَ دِيناً﴾ داراي اين مَلكه بود مي‌شود «مرتضي‌المذهب» و «مرضيّ‌المذهب» مشمول اين آيه كه ﴿لاَ يَشْفَعُونَ إِلَّا لِمَنِ ارْتَضَي﴾ می‌شود که آنها از شفاعت استفاده مي‌كنند.

….﴿وَ إِن كُلٌّ لَمَّا﴾ اين ﴿لَمَّا﴾به معني «الاّ» است ﴿جَمِيعٌ لَدَيْنَا مُحْضَرُونَ﴾ نه اينكه خودشان حاضر باشند، ما كشان‌كشان اينها را مي‌آوريم. احضار؛ يعني جلب كردن، البته يك عدّه مستثنا هستند فرمود بندگان مخلَص را كسي احضار نمي‌كند آنها تشريف مي‌آورند ...﴿لَدَيْنَا مُحْضَرُونَ﴾، اين ﴿لَدَيْنَا﴾ مقدّم شد حالا براي اهميّت مطلب يا براي رعايت فواصل آيات.

… در حقانيّت معاد بعد از اثبات شدن اينكه مبدأ حق است اين چند مقدمه را قرآن كريم ذكر مي‌كند كه معاد, ضروري است قبلاً هم ملاحظه فرموديد اصطلاح «ضروري» همان‌طوري كه در كتاب‌هاي منطقي مي‌گويند در قرآن كريم كلمه «ضرورت» و «ضروري» و قضيه ضروري نيست تعبيرش به ﴿لاَ رَيْبَ فِيهِ﴾ است … در جريان معاد و حقانيّت معاد تعبير قرآن كريم اين است كه ﴿لِيَوْمٍ لاَ رَيْبَ فِيهِ﴾[6] … ﴿رَبَّنَا إِنَّكَ جَامِعُ النَّاسِ لِيَوْمٍ لاَ رَيْبَ فِيهِ پروردگارا! تو مردم را، براي روزي كه ترديدي در آن نيست، جمع خواهي كرد﴾, ﴿لاَ رَيْبَ فِيهِ﴾؛ يعني شك‌بردار نيست؛ يعني امر ضروري است و ضرورت معاد هم به اين است كه عالَم حق است و حساب و كتابي دارد و ما يقين هم داريم كه عده‌اي بي‌حساب و كتاب رفتند، به حساب و كتاب كسي رسيدگي نشد و به دنيا هم كه برنمي‌گردند كه به نحو تناسخ باشد فرمود: ﴿أَنَّهُمْ إِلَيْهِمْ لاَ يَرْجِعُونَ﴾، پس يك جاي ديگر هم بايد باشد آن جاي ديگر … ما اينها را احضار مي‌كنيم … ظلم اينها را اينها ديدند و ديدند اينها بي‌حساب و كتاب رفتند بي‌حساب و كتاب هم؛ يعني لغو و لعب و بطلان, عالَم هم كه اين‌طور نيست به دنيا هم برنمي‌گردند به نحو تناسخ كه كيفر يا پاداش خود را بگيرند، پس جاي ديگر حق است

(31) أَلَمْ يَرَوْا كَمْ أَهْلَكْنَا قَبْلَهُم مِنَ الْقُرُونِ أَنَّهُمْ إِلَيْهِمْ لاَ يَرْجِعُونَ

(31) أَلَمْ يَرَوْا كَمْ أَهْلَكْنَا قَبْلَهُم مِنَ الْقُرُونِ أَنَّهُمْ إِلَيْهِمْ لاَ يَرْجِعُونَ

(۳۱) آيا نديدند چقدر از اقوام پيش از آنها (به خاطر گناهانشان) هلاك كرديم، آنها هرگز به سوي ايشان باز نمي‏گردند.

اينها نخستين گروهى نيستند كه بر روى زمين گام نهاده اند پيش از آن، اقوام سركش ديگرى در اين جهان زندگى مى كردند، و سرنوشت دردناك آنها كه بر صفحات تاريخ ثبت است و آثار غم انگيزشان كه در ويرانه هاى شهرهاى آباد آنها بر جاى مانده در برابر چشم آنها قرار دارد، آيا اين مقدار كافى براى درس عبرت نيست؟!

در اينكه ضمير جمع در (الم يروا) (آيا نديدند) به چه كسى بر مى گردد؟ مفسران احتمالاتى داده اند:

نخست اينكه به (اصحاب القريه) كه در آيات گذشته سخن از آنها در ميان بود باز مى گردد، و ديگر اينكه منظور (اهل مكه ) است كه اين آيات براى هشدار آنها نازل شده است .

ولى توجه به آيه گذشته (يا حسرة على العباد...) نشان ميدهد كه منظور همه انسانهاست، چرا كه عباد در آيه مزبور تمام انسانها را در طول تاريخ فرا مى گيرد كه به هنگام آمدن فرستادگان الهى به تكذيب و استهزا برخاستند و در هر حال دعوتى است از همه مردم جهان كه تاريخ پيشينيان را دقيقا مطالعه كنند و آثار باقيمانده آنها را بنگرند، و دل عبرت بين را از ديده بيرون فرستند تا خوب نظر كند، و ايوان قصرهاى ويران شده گردنكشان را آئينه عبرت بداند.

هان! ای دلِ عبرت‌بین! از دیده عِبَر کن! هان!

ایوانِ مدائن را آیینهٔ عبرت دان!

یک‌ره ز لبِ دجله منزل به مدائن کن

وز دیده, دُوُم دجله بر خاکِ مدائن ران

(خاقانی)

در پايان آيه مى افزايد: (آنها هرگز به سوى ايشان باز گشت نمى كنند) (انهم اليهم لا يرجعون).

يعنى مصيبت بزرگ اينجاست كه امكان بازگشت به دنيا و جبران گناهان و بدبختيهاى گذشته را ندارند، چنان پلها در پشت سر آنان ويران گشته كه بازگشتشان هرگز ممكن نيست!

اين تفسير درست همانند سخنى است كه على (عليه السلام ) در باره عبرت گرفتن از مردگان در يكى از خطب نهج البلاغه فرموده است : لا عن قبيح يستطيعون انتقالا و لا فى حسن يستطيعون ازديادا: ( نه قدرت دارند از اعمال زشت خود دورى كنند، و نه مى توانند عمل نيكى بر نيكى هاى خود بيفزايند (چرا كه راه بازگشت بسته شده و جبران امكان پذير نيست (نهج البلاغه خطبه 188).

نهج البلاغه خطبه 188

اى مردم شما را به تقواى الهى و شکر بسيار خداوند در برابر نعمتهاى معنوى و مادى که به شما بخشيده و در برابر آزمايشهايش (که سبب ترفيع مقام شما مى شود) سفارش مى کنم. چه بسيار نعمتهايى که خداوند ويژه شما قرار داد و شما را مشمول رحمت خاص خود گردانيد، شما عيبهاى خويش را آشکار کرديد و او پوشاند، خود را در معرض مجازاتش قرار داديد; اما او به شما مهلت داد.

شما را به يادآورى مرگ و کاستن غفلت از آن توصيه مى کنم. چگونه غافل مى شويد از چيزى که او از شما غافل نمى شود؟ چگونه طمع مي ورزيد در کسى که به شما مهلت نمى دهد؟!

بهترين واعظ و اندرزدهنده براى شما مردگانى هستند که با چشم خود آنها را مى بينيد که آنها را به سوى قبرهايشان مى برند بى آنکه اختيارى از خود داشته باشند و در ميان قبر مى گذارند بى آنکه بخواهند! (چنان از دنيا بيگانه مى شوند که) گويى هرگز به عمران آن نپرداختند و چنان به آخرت مى پيوندند که گويى هميشه وطنشان بوده است!

آنچه را وطن خود مى دانستند از آن رميدند، و در آنجا كه از آن رميدند، آرام گرفتند، و از چيزهايى كه با آنها مشغول بودند جدا شدند، و آنجا را كه سرانجامشان بود ضايع كردند. اكنون نه قدرت دارند از اعمال زشت خود دورى كنند، و نه مى توانند عمل نيكى بر نيكى هاى خود بيفزايند. آنها به دنيا انس گرفتند و فريبشان داد و به آن اعتماد کردند و بر زمينشان زد!

خدا شما را بيامرزد، بر يكديگر پيشى گيريد به سوى منازلى كه به آباد كردنشان مامور شده ايد، به جايى كه خداوند شما را بدان ترغيب كرده و به آنجا فراخوانده است. نعمت خدا را بر خود تمام كنيد به صبر بر طاعتش و دورى از نافرمانيش كه فردا به امروز نزديك است. ساعتها در روزها چه به شتاب مى گذرند و روزها در ماهها و ماهها در سالها. و سالهاى عمر چه تند و پرتوان مى روند.

فرمود: ﴿أَلَمْ يَرَوْا كَمْ أَهْلَكْنَا قَبْلَهُم مِنَ الْقُرُونِ﴾ در هر عصر و مصري اينها شواهد فراواني ‌ديدند؛ يك مقدار را مشاهده كردند، يك مقدار به عنوان خبر متواتر براي آنها ثابت شده است، آن‌چنان از بين رفتند كه ديگر برنمي‌گردند.

(30) يَا حَسْرَةً عَلَي الْعِبَادِ مَا يَأْتِيهِم مِن رَّسُولٍ إِلَّا كَانُوا بِهِ يَسْتَهْزِؤُونَ

(30) يَا حَسْرَةً عَلَي الْعِبَادِ مَا يَأْتِيهِم مِن رَّسُولٍ إِلَّا كَانُوا بِهِ يَسْتَهْزِؤُونَ

(۳۰) افسوس بر اين بندگان كه هيچ پيامبري براي هدايت آنها نيامد مگر اينكه او را استهزاء مي‏كردند.

در آخرين آيه مورد بحث با لحنى بسيار گيرا و مؤ ثر برخورد تمام سركشان تاريخ را با دعوت پيامبران خدا يكجا مورد بحث قرار داده مى گويد: وا حسرتا بر اين بندگان كه هيچ پيامبرى براى هدايت آنها نيامد مگر اينكه او را به باد استهزا گرفتند (يا حسرة على العباد ما ياتيهم من رسول الا كانوا به يستهزؤن).

واى بر آنها كه دريچه هاى رحمت خدا را به روى خود بستند! اسفا بر آنها كه چراغهاى هدايت خويش را شكستند!

بيچاره و محروم از سعادت آن گروهى كه نه تنها گوش هوش به نداى رهبران ندهند، بلكه به استهزا و سخريه آنها برخيزند، سپس آنها را از دم شمشير بگذرانند، در حالى كه آنها سرنوشت شوم طغيانگران بى ايمان را قبل از خود ديده بودند و سرانجام دردناكشان را با گوش شنيده يا در صفحات تاريخ خوانده بودند اما كمترين عبرتى نگرفتند، و درست در همان وادى گام نهادند و به همان سرنوشت گرفتار شدند!

روشن است اين جمله گفتار خدا است چون تمام اين آيات از سوى او بيان مى شود، ولى البته جمله حسرت به معنى ناراحتى درونى در برابر حوادثى كه كارى از دست انسان در مورد آن ساخته نيست در باره خداوند معنى ندارد، همان گونه كه خشم و غضب و مانند آن نيز به مفهوم حقيقى در مورد او وجود ندارد، بلكه منظور اين است كه حال اين تيره روزان چنان بود كه هر انسانى از وضع آنها آگاه مى شد متاسف و متاثر ميگشت كه چرا با اين همه وسائل نجات در اين گرداب هولناك غرق شوند؟!.

تعبير به (عباد) (بندگان خدا) اشاره به اين است كه تعجب از اين است كه بندگان خدا كه غرق نعمتهاى او هستند دست به چنين جناياتى زدند.

نكته ها:

1- داستان رسولان (انطاكيه )

(انطاكيه) يكى از قديمترين شهرهاى شام است كه به گفته بعضى در سيصد سال قبل از مسيح (عليه السلام) بنا گرديد، اين شهر در روزگار قديم از حيث ثروت و علم و تجارت يكى از سه شهر بزرگ كشور روم محسوب مى شد.

شهر انطاكيه تا حلب كمتر از يكصد كيلومتر و تا اسكندريه حدود شصت كيلومتر فاصله دارد.

https://www.google.com/maps/place/Antakya,+K%C3%BC%C3%A7%C3%BCkdalyan,+Antakya%2FHatay,+T%C3%BCrkiye/@36.0456369,25.6303542,4.78z/data=!4m6!3m5!1s0x1525c24ab71e4761:0x9151857a8d1bab72!8m2!3d36.2042794!4d36.1618938!16s%2Fg%2F11xqsp6n0?entry=ttu

https://www.google.com/maps/dir/Antakya,+K%C3%BC%C3%A7%C3%BCkdalyan,+Antakya%2FHatay,+T%C3%BCrkiye/Halab,+Syria/@37.2738165,33.9536826,6.81z/data=!4m14!4m13!1m5!1m1!1s0x1525c24ab71e4761:0x9151857a8d1bab72!2m2!1d36.1618938!2d36.2042794!1m5!1m1!1s0x152ff813b98135af:0x967e5e5fc542c32a!2m2!1d37.1342603!2d36.2021047!3e0?entry=ttu

اين شهر در زمان خليفه دوم به دست ابوعبيده جراح فتح شد، و از دست روميان در آمد، مردم آن كه مسيحى بودند پرداخت جزيه را پذيرفتند، و بر آئين خود باقى ماندند.

بعد از جنگ جهانى اول اين شهر به تصرف فرانسويان در آمد، و چون فرانسويان خواستند شام را رها كنند و غالب اهل انطاكيه مسيحى و با فرانسويان همكيش بودند و نخواستند در آشوبهائى كه پس از خروج آنها از شام در اين كشور اتفاق مى افتد به مسيحيان آسيب رسد، آن را به تركيه دادند!

(انطاكيه) براى مسيحيان مانند مدينه براى مسلمانان دومين شهر مذهبى محسوب مى شود، و شهر اولشان بيت المقدس است كه حضرت مسيح (عليه السلام ) دعوت خود را از آنجا آغاز كرد، و بعدا گروهى از مؤمنان به مسيح (عليه السلام) به انطاكيه هجرت كردند و پولس و برنابا[ ب َ ] بدان شهر رفتند و مردم را به اين آئين خواندند و از آنجا دين مسيح (عليه السلام ) گسترش يافت، و به همين جهت در قرآن مجيد از اين شهر به خصوص (در آيات مورد بحث) سخن به ميان آمده.

2 - نكته هاى آموزنده اين داستان

الف - افراد با ايمان در راه خدا هرگز از تنهائى وحشت نمى كنند، همانگونه كه يك فرد مؤمن همچون حبيب نجار از انبوه مشركان شهر وحشت نكرد، على (عليه السلام ) مى فرمايد ايها الناس لا تستوحشوا فى طريق الهدى لقلة اهله : (اى مردم هرگز در طريق هدايت به خاطر كمى نفرات وحشت نكنيد). (وَجَاءَ مِنْ أَقْصَى الْمَدِينَةِ رَجُلٌ يَسْعَى)

ب - مؤمن عاشق هدايت مردم است، و از گمراهى آنها رنج مى برد، حتى بعد از شهادتش نيز آرزو ميكند اى كاش ديگران مقامات او را مى ديدند و ايمان مى آوردند! ( قَالَ يَا لَيْتَ قَوْمِي يَعْلَمُونَ)

ج - محتواى دعوت انبياء خود بهترين گواه بر هدايت و حقانيت آنهاست (و هم مهتدون).

د - دعوت به سوى الله بايد خالى از هر گونه چشمداشت پاداش باشد تا اثر كند. (اتَّبِعُوا مَنْ لَا يَسْأَلُكُمْ أَجْرًا) (شاید بهتر بود به جای اثر کند بیان میکردند صداقت دعوتشان مشخس میشد چون نه در این ماجرا و نه در ماجرای پیامبران دیگر لزوما دعوت شان اثر نکرد)

ه‍- گاهى گمراهيها عامل مخفى و پنهانى ندارد بلكه ضلال مبين و آشكار است و بت پرستى و شرك مصداق روشن ضلال مبين محسوب مى شود. (إِنِّي إِذًا لَفِي ضَلَالٍ مُبِينٍ)

و - مردان حق بر واقعيات تكيه مى كنند و گمراهان بر موهومات و پندارها.(وَمَا أَنْزَلَ الرَّحْمَنُ مِنْ شَيْءٍ)

ز - اگر شوم و نكبتى وجود داشته باشد سرچشمه آن خود انسان و اعمال او است. (قَالُوا طَائِرُكُمْ مَعَكُمْ)

ح - (اسراف) عامل بسيارى از بدبختيها و انحرافات است. (بَلْ أَنْتُمْ قَوْمٌ مُسْرِفُونَ)

ط - وظيفه پيامبران و رهروان راه آنها بلاغ مبين و دعوت آشكار در همه زمينه هاست، خواه مردم پذيرا شوند يا نشوند. (وَمَا عَلَيْنَا إِلَّا الْبَلَاغُ الْمُبِينُ)

ك - خداوند براى درهم كوبيدن ياغيان سركش لشكرهاى عظيم آسمان و زمين را بسيج نمى كند، بلكه با يك اشارت همه چيز آنها را در هم مى كوبد. (وَمَا أَنْزَلْنَا عَلَى قَوْمِهِ مِنْ بَعْدِهِ مِنْ جُنْدٍ مِنَ السَّمَاءِ)

ل - ميان شهادت و بهشت فاصله اى وجود ندارد … (قِيلَ ادْخُلِ الْجَنَّةَ)

م - خداوند نخست انسان را از گناه شستشو مى كند و بعد او را در جوار رحمتش جاى مى دهد (بما غفر لى ربى و جعلنى من المكرمين).

ن - از مخالفت و سرسختى دشمنان حق نبايد وحشت كرد چرا كه اين برنامه هميشگى آنها در طول تاريخ بوده است (يا حسرة على العباد ما ياتيهم من رسول الا كانوا به يستهزؤ ن).

چه حسرتى از اين برتر و بالاتر كه انسان درهاى هدايت را به خاطر تعصب و لجاجت و غرور به روى خود ببندد و آفتاب عالمتاب حق را نبيند.(يا حسرة على العباد ما ياتيهم من رسول الا كانوا به يستهزؤ ن).

3 - پاداش و عذاب برزخ

در آيات بالا آمده بود كه (مؤمن) مزبور بعد از شهادت در بهشت الهى جاى گرفت و آرزو مى كرد اي كاش بازماندگان از سرنوشت او آگاه مى شدند، مسلما اين آيات همانند آيات مربوط به شهيدان، مربوط به بهشت جاويدان رستاخيز نيست كه بر طبق آيات ورود در آن بعد از رستاخيز مردگان و حساب محشر صورت خواهد گرفت .

از اينجا روشن مى شود كه ما بهشت و دوزخى نيز در برزخ داريم كه شهيدان در آن متنعم، و طاغيان همچون (آل فرعون) صبح و شام در برابر آتش آن قرار مى گيرند، و با توجه به اين مطلب بسيارى از مسائلى كه در مورد بهشت و دوزخ وارد شده ، همانند آنچه در روايات معراج و امثال آن آمده است، حل مى شود.

سوره ۴۰: غافر

النَّارُ يُعْرَضُونَ عَلَيْهَا غُدُوًّا وَعَشِيًّا وَيَوْمَ تَقُومُ السَّاعَةُ أَدْخِلُوا آلَ فِرْعَوْنَ أَشَدَّ الْعَذَابِ ﴿۴۶﴾

[عذابشان] آتش است که صبح و شام بر آن عرضه می شوند، و روزی که قیامت برپا شود [ندا رسد:] فرعونیان را در سخت ترین عذاب در آورید.﴿۴۶﴾

https://www.aparat.com/v/rbDlu

4 - پيشگامان امتها!

در تفسير (ثعلبى)(اهل سنت) از پيغمبر گرامى اسلام (صلى الله عليه و آله و سلم) چنين نقل شده : سياق الامم ثلاثة لم يكفروا بالله طرفة عين : على بن ابى طالب (عليه السلام) و صاحب يس و مؤمن آل فرعون ، فهم الصديقون و على افضلهم : (پيشگامان امتها سه نفر بودند كه هرگز حتى به اندازه يك چشم به هم زدن به خدا كافر نشدند: على بن ابى طالب ، و صاحب يس (حبيب نجار) و مؤمن آل فرعون، آنها پيامبر زمان خود را (قولا و عملا) تصديق كردند و على برترين آنهاست).

همين معنى در تفسير (در المنثور)(جلال‌الدین سیوطی, اهل سنت) به عبارت ديگرى از رسول الله (صلى الله عليه و آله و سلم ) نقل شده است كه فرمود: الصديقون ثلاثة : حبيب النجار مؤ من آل يس الذى قال يا قوم اتبعوا المرسلين ، و حزقيل مومن آل فرعون الذى قال ا تقتلون رجلا ان يقول ربى الله ، و على بن ابى طالب (عليهالسلام ) و هو افضلهم : (تصديق كنندگان انبيا سه كس بودند: (حبيب نجار) مؤمن آل يس كه صدا زد اى قوم من ! از فرستادگان خدا تبعيت كنيد، و (حزقيل) مؤ من آل فرعون كه (به هنگام دفاع از موسى در برابر توطئه قتل كه از سوى فرعونيان ترتيب داده شده بود) گفت : آيا مردى را مى خواهيد به قتل برسانيد كه مى گويد: پروردگار من الله است؟! و على بن ابى طالب كه برترين آنهاست).

مراد از (عباد)، عموم مردم است، و خواسته حسرت را بر آنان تأكيد كند؛ مى فرمايد: چه حسرتى بالاتر از اين كه اينان بنده بودند و دعوت مولاى خود را رد كرده, تمرد نمودند، و معلوم است كه رد دعوت مولا شنيع تر است از رد دعوت غير مولا و تمرد از نصيحت خيرخواهان ديگر.

بنده وظيفه‌ او اطاعت كردن مولاست که اين تعليق حكم بر وصف است، بنده كه حق ندارد در برابر مولا تمرّد كند ﴿يَا حَسْرَةً عَلَي الْعِبَادِ﴾ نه «علي الناس», «الناس» اگر مي‌فرمود برهان مي‌خواست، اما وقتي مي‌فرمايد: ﴿يَا حَسْرَةً عَلَي الْعِبَادِ﴾اين تعليق حكم بر وصف است و اين مشعر [ م ُ ع ِ , حاکی، دال] به عليّت است. بنده بايد حرف مولاي خود را گوش دهد، اگر همه هويّت و هستيِ اينها به عنايت ذات اقدس الهي است، پس نبايد تمرّد كنند.

در دانش اصول فقه، قانونى با عنوان «تعلیق الحکم على الوصف، مشعر بعلیة منشأ اشتقاقه»، مطرح است. معنای این قاعده آن است که «اگر حکمی را وابسته به وصفی ببینیم، این می‌تواند نشانگر آن باشد که آن وصف، علت برای آن حکم است».

براى مثال، در حکم «اکرم انسانا عالما»؛(به مرد دانشمندی احترام بگذار)، وجوب اکرام و احترام به انسانی تعلق گرفت که موصوف به وصف دانش است. و این نشان دهنده آن است ‌که منشأ اشتقاق «عالم»، یعنی «علم و دانش» در وجوب اکرام تأثیرگذار بوده و مدخلیت دارد.

﴿يَا حَسْرَةً عَلَي الْعِبَادِ مَا يَأْتِيهِم مِن رَّسُولٍ إِلَّا كَانُوا بِهِ يَسْتَهْزِؤُونَ﴾، اينها از نظر معرفت‌شناسي، گرفتار حس و تجربه‌ هستند، در درون، مزاحمي دارند به نام شهوت و غضب كه مزاحم عملي آنهاست, يك مزاحم معرفتي دارند كه وهم و خيال است آنها مزاحم استدلال و برهان اينهاست، چون مزاحمات انديشه را اصلاح نكردند؛ يعني وهم و خيال را تحت عقل نياوردند و شهوت و غضب را هم هدايت نكردند و به رهبري عقل عملي در نياوردند و از دشمن درون نجات پيدا نكردند، هر وقت پيامبري آمد اينها مسخره مي‌كنند و مي‌گويند مگر انسان كه مُرد دوباره زنده مي‌شود؟! …

حالا يا حرف آن شهيد است يا پيام ذات اقدس الهي است فرمود: ﴿يَا حَسْرَةً عَلَي الْعِبَادِ مَا يَأْتِيهِم مِن رَّسُولٍ إِلَّا كَانُوا بِهِ يَسْتَهْزِؤُونَ﴾ غالباً اين‌طور بود هر وقت پيامبراني آمدند عدّه‌اي آنها را مسخره كردند، قسمت مهمّ كار اين است كه اينها خودشان را نشناختند اين جريان «مَنْ عَرَفَ نَفْسَهُ فَقَدْ عَرَفَ رَبَّهُ»[24]‌ همين‌طور است, «من عرف نفسه فقد عرف رسوله» همين‌طور است, «فقد عرف وليّه و امامه» همين‌طور است در اين مسئله معرفت نفس اگر انسان واقعاً خودش را بشناسد سهم تعيين‌كننده دارد، اين روح مجرّد به حقيقتي گِره خورده است که در درجه اول با خالق خود رابطه دارد، در درجه دوم به وسايط فيض رابطه دارد با انبيا و اوليا و فرستاده‌ها رابطه دارد. يك بيان نوراني از امام صادق(سلام الله عليه) است كه جريان ارتباط انسان با خدا مثل ارتباط شعاع آفتاب است با آفتاب،[25] اين مَثل‌ها براي آن است كه آن معقول را محسوس كنند، ذهن ما را روشن كنند، ما اگر واقعاً به فكر خودمان باشيم و مي‌دانيم اين دنيا جز بازي چيزي نيست، مي‌بينيد با دروغ و با لهو و با لعب دارند جهان را مي‌گردانند. اگر كسي بداند مهاجر و مسافر است و حقيقت او ابدي است، اين موجود ابدي به دنبال كالاي ابدي است؛ كالاي ابدي در سخنان انبيا و اولياي عترت هست اگر نبود كه ما را دعوت نمي‌كردند.

انسان آن وقت راحت است اين‌طور نيست كه حالا غصّه بخورد، به حال ديگري ممكن است حسرت ببرد كه چرا اينها بيراهه مي‌روند، اما حالا غصّه بخورد كه چرا چيزي به دستم نيامده، چيزي كه به دست آنها آمده چيست؟ فرمود: ﴿يَا حَسْرَةً عَلَي الْعِبَادِ مَا يَأْتِيهِم مِن رَّسُولٍ إِلَّا كَانُوا بِهِ يَسْتَهْزِؤُونَ﴾ اينها انبيايشان را مسخره مي‌كردند فكر مي‌كردند كه مثلاً هتك حرمتي كردند از عظمت آنها بكاهند.

فرمود شما فطرت داريد؛ ولی اين را دفن كرديد، ما انبيا را فرستاديم كه «ثور [ ث َ ]» و شكاف و شيار را انجام دهند. اين بيان نوراني حضرت امير(سلام الله عليه) در همان خطبه اول نهج‌البلاغه كه فرمود: «وَ يُثِيرُوا لَهُمْ دَفَائِنَ‌ الْعُقُولِ»[28] انقلاب را مي‌گويند «ثوره»، چون شيار مي‌كند, جامعه را بالا و پايين مي‌كند، گاو را مي‌گويند «ثور» براي اينكه اين زمين را شيار مي‌كند، فرمود انبيا آمدند كه «اثاره» كنند «وَ يُثِيرُوا لَهُمْ دَفَائِنَ‌ الْعُقُولِ» اين عقولي كه دفن شده است آن اغراض را كنار ببرند، اين غرايز را كنار ببرند، اين را روشن كنند و بگويند ای انسان تو اين‌طور هستي. وقتي كسي گوش به حرف انبيا داد اينها را به عنوان كشاورز قبول كرد كه اينها «ثوره» كنند, انقلاب فرهنگي كنند، اين غرايز و اغراض را بگذارند كنار، اين درون را شكوفا كنند، اين فتيله را بالا بكشند، آن وقت انسان همه جا را مي‌بيند، اگر نشد هنگام مرگ مي‌بيند؛ لذا «النّاسُ نِيامُ إذا مَاتُوا اِنْتَبَهُوا»[29] خيلي‌ها هنگام مرگ بيدار مي‌شوند.

اين است كه مي‌گويند مواظب باشيد اكثر كارهايتان عالمانه باشد. اين بيان نوراني هم از وجود مبارك امام رضا هست و هم از وجود مبارك امام عسكري(سلام الله عليهما) كه اكثر عبادت بايد تفكّر در «أَمْرِ اللَّهِ»[30] باشد كه من چه كسي هستم؟ از كجا آمدم؟ به كجا مي‌روم؟ با چه كسي بايد رابطه داشته باشم؟ در درون من چه غوغايي است؟ چه كسي بايد اينها را جواب دهد؟ من بايد جواب اينها را چه بگويم؟ حرف آن كسي كه ﴿مِنْ اقْصَي الْمَدِينَةِ﴾ آمده از راه معرفت نفس شروع شد ﴿وَ مَا لِيَ لاَ أَعْبُدُ الَّذِي فَطَرَنِي﴾؛ اگر كسي اين را دفن كند، چراغ دفن‌شده كه جايي را روشن نمي‌كند. فرمود شما نه تنها دسيسه كرديد, تدسيس (در زیر خاک دفن کردن چیزی) كرديد، نه «قد خاب من دَسَّه» بلكه ﴿قَدْ خَابَ مَن دَسَّاهَا و آن كس كه نفس خويش را با معصيت و گناه آلوده ساخته، نوميد و محروم گشته است﴾؛ يعني «دسّسها» خيلي خاك روي آن ريختيد اصلاً صدايش به گوش كسي و گوش شما نمي‌رسد، اگر گفته شد كه صداي مادر را كودكان مهدكودك خوب گوش مي‌دهند در صورتي كه گوش‌هايشان را نبسته باشند، اگر كسي بسته باشد صدا را نمي‌شنود. اينكه گفتند هر صدايي را گوش ندهيد, هر حرفي را نزنيد و خاطرات خود را مواظب باشيد به همين خاطر است، شما چه خاطراتي در خيال داريد؟ اين خاطرات بالأخره مشكل‌ساز است، اگر با كسي مخالف هستيد، مرتب در نماز و غير نماز مي‌بينيد خطر او را, زوال او را, نابودي او را از ذهن مي‌گذرانيد، به ما چه ربطي دارد؟ مگر در دست ماست؟ بر فرض حق با ما باشد و ديگري باطل اولاً كه روشن نيست و بر فرض هم كه حق با ما باشد مگر ما اين خاطرات را راه بدهيم جز اينكه وقت خودمان را تلف كرديم ذهن خودمان را ويران كرديم اثر ديگر هم دارد؟! اين نمي‌گذارد ما با خدايمان حرف بزنيم، اگر كسي اهل كشاورزي باشد خاطراتش طور ديگر است, اهل سياست باشد خاطراتش طور ديگر است, اين خاطرات همه‌شان خار راه است و اصلاً نمي‌گذارند ما با دل‌آفرين حرف‌هاي دل داشته باشيم. همان بيان نوراني امام رضا و امام عسكري(سلام الله عليهما) اين است که فرمودند كثرت عبادت به كثرت نماز و روزه نيست، نماز و روزه يك حدّ مشخصي دارد که چقدر واجب است و چقدر مستحب، اما ﴿اذْكُرُوا اللَّهَ ذِكْراً كَثِيراً﴾ فقط درباره ياد خداست نه «صلّوا صلاة كثيرا, صوموا صوماً كثيرا», ﴿يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اذْكُرُوا اللَّهَ ذِكْراً كَثِيراً﴾[31]اين است كه حدّ و مرز ندا​​رد اين واقعاً آدم را راحت مي‌كند؛ يعني آدم جلوي خاطرات خود را بگيرد، اين مزاحم آدم است، كاري كه از آن ساخته ني​​ست فقط مزاحمت ايجاد مي‌كند، اگر كسي اين مزاحم‌ها را بردارد نمي‌گذارد كه اين چراغ خاموش شود اين چراغ ـ ان‌شاءالله ـ هميشه روشن است.

(29) إِن كَانَتْ إِلَّا صَيْحَةً وَاحِدَةً فَإِذَا هُمْ خَامِدُونَ

(29) إِن كَانَتْ إِلَّا صَيْحَةً وَاحِدَةً فَإِذَا هُمْ خَامِدُونَ

(۲۹) فقط يك صيحه آسماني بود! ناگهان همگي خاموش شدند!!

يعنى آن امرى كه به مشيت ما سبب هلاكت آنان گرديد، غير از يك صيحه چيز ديگرى نبود.

اگر (صيحه ) را نكره - بدون الف و لام - آورد، و آن را به وصف وحدت متصف كرد، براى اين بود كه: بفهماند هلاك كردن اهل قريه كارى ناچيز و حقير بود. و كلمه (خامدون ) از خمود [ خ ُ] است، كه به معناى سكون و خاموشى از سر و صدا و جنب و جوش است، مى فرمايد: (وسيله هلاكت آنها چيزى به جز يك صيحه نبود، كه ناگهان همه را خاموش و بى حركت كرد).

و معناى آيه اين است كه: سبب هلاكت اهل قريه امرى بود كه آسان تر از آن ديگر تصور نداشت، و آن يك صيحه بود كه به ناگهانى برخاست، و مردم را در جاى خود بخشكانيد، مردمى بى سر و صدا و بى حس و حركت شدند، به طورى كه صداى آهسته هم از ايشان شنيده نمى شد، تا آخرين نفر مردند و بى حركت شدند.

آيا اين صيحه صداى صاعقه اى بود كه از ابرى برخاست و بر زمين نشست ، لرزه اى بر همه چيز افكند، و تمام عمارتها را ويران ساخت ، و آنها از شدت وحشت تسليم مرگ شدند؟

يا صيحه اى بود كه بر اثر يك زمين لرزه شديد از دل زمين برخاست و در فضا طنين افكند و موج انفجارش همه را به كام مرگ كشيد؟!

هر چه بود يك صيحه، آن هم در يك لحظه زودگذر، بيش نبود، فريادى بود كه همه فريادها را خاموش كرد، و تكانى بود كه همه را بي حركت ساخت ، و چنين است قدرت خداوند، و چنان است سرنوشت يك قوم گمراه …!

بعد فرمود اين گروه كه در برابر رهبران الهي ايستادند, با اقتدار و خشم سخن مي‌گفتند, مي‌گفتند: ﴿إِنَّا تَطَيَّرْنَا بِكُمْ﴾, يك; ﴿لَنَرْجُمَنَّكُمْ﴾, دو; ﴿وَ لَيَمَسَّنَّكُم مِنَّا عَذَابٌ أَلِيمٌ﴾,[2]سه; اين حرارت و خروش و تمام سر و صدای اينها را ما با يك تشر خاموش كرديم… ﴿فَإِذَا هُمْ خَامِدُونَ﴾ گرچه اينها به هلاكت رسيدند, گرچه اينها مُردند، اما تعبير به خُمود كرده است؛ فرمود اينها كه مرتب مي‌گفتند: ﴿إِنَّا تَطَيَّرْنَا بِكُمْ﴾اينها كه مي‌گفتند: ﴿لَنَرْجُمَنَّكُمْ﴾, مي‌گفتند: ﴿وَ لَيَمَسَّنَّكُم﴾همه اين حرف‌ها با يك تشر خاموش شد ﴿فَإِذَا هُمْ خَامِدُونَ﴾.

(28) وَمَا أَنزَلْنَا عَلَي قَوْمِهِ مِنْ بَعْدِهِ مِن جُندٍ مِنَ السَّماءِ وَمَا كُنَّا مُنزِلِينَ

(28) وَمَا أَنزَلْنَا عَلَي قَوْمِهِ مِنْ بَعْدِهِ مِن جُندٍ مِنَ السَّماءِ وَمَا كُنَّا مُنزِلِينَ

(۲۸) ما بعد از او بر قوم او هيچ لشكري از آسمان نفرستاديم و هرگز سنت ما بر اين نبود.

گرچه در قرآن سخنى از پايان كار آن سه نفر پيامبر كه به سوى اين قوم مبعوث شدند نيامده، ولى جمعى از مفسران نوشته اند كه آن قوم علاوه بر كشتن آن مرد مؤمن پيامبران خويش را نيز به قتل رساندند، در حالى كه بعضى ديگر تصريح كرده اند كه آن مرد با ايمان جمعيت را به خود مشغول ساخت تا پيامبران بتوانند از توطئه اى كه براى آنها چيده شده بود رهائى يابند و به نقطه امنترى منتقل شوند، ولى نزول عذاب دردناك الهى بر آنها كه در آيات بعد به آن اشاره مى شود قرينه اى بر ترجيح قول اول است، هر چند تعبير من بعده (بعد از شهادت آن مرد با ايمان ) در مورد نزول عذاب نشان مى دهد كه قول دوم صحيحتر است.

سرانجام كارمردم شهر انطاكيه

قرآن در اين زمينه مى گويد: (ما بر قوم او بعد از وى هيچ لشكرى از آسمان نفرستاديم، و اصولا سنت ما چنين نيست كه براى نابود ساختن اين اقوام سركش متوسل به اين امور شويم (و ما انزلنا على قومه من بعده من جند من السماء و ما كنا منزلين ).

ما نيازى به اين امور نداريم، تنها يك اشاره كافى است كه همه آنها را خاموش سازيم و به ديار عدم بفرستيم و تمام زندگى آنها را در هم بكوبيم .

تنها يك اشاره كافيست كه عوامل حيات آنها تبديل به عامل مرگشان شود، و در لحظه اى كوتاه و زودگذر طومار زندگانيشان را درهم پيچد!

اين آيه زمينه چينى براى آيه بعدى است و براى بيان اين معنا است كه كار و هلاكت آن قوم در نظر خداى تعالى بسيار ناچيز و غير قابل اعتنا بود، و خدا انتقام آن مرد را از آن قوم گرفت و هلاكشان كرد، و هلاك كردن آنها براى خدا آسان بود و احتياج به عده و عده اى نداشت، تا ناگزير باشد از آسمان لشكرى از ملائكه بفر ستد تا با آنها بجنگند و هلاكشان كنند، و به همين جهت در هلاكت آنان و هلاكت هيچ يك از امت هاى گذشته اين كار را نكرد، بلكه با يك صيحه آسمانى هلاكشان ساخت.

﴿وَ مَا أَنزَلْنَا عَلَي قَوْمِهِ مِنْ بَعْدِهِ مِن جُندٍ مِنَ السَّماءِ﴾ اين‌طور نيست كه حالا فوراً اگر حادثه‌اي پيش آمد ما فوراً اوضاع را به هم بزنيم عذاب استئصالي نازل كنيم اينها را منقرض كنيم، چند روزي به اينها مهلت مي‌دهيم؛ يك وقت كسي عجله مي‌كند كه «يخاف الموت»؛ ولي همه اينها در قبضه قدرت الهي هستند ما كاملاً اينها را آزمايش مي‌كنيم امتحانمان به آن نصاب مي‌رسد بعد محكمه الهي هم هست ﴿وَ مَا نَحْنُ بِمَسْبُوقِينَ﴾[33] اينها كه جلو نمي‌افتند, دور نمي‌زنند كه ما حالا مسبوق شويم و آنها بشوند سابق و قضا و قدر ما را دور بزنند، اين‌طور نيست. بنابراين ما عجله‌اي نداريم فعلاً عذابي نازل نكرديم و نمي‌كنيم ﴿وَ مَا أَنزَلْنَا عَلَي قَوْمِهِ مِنْ بَعْدِهِ مِن جُندٍ مِنَ السَّماءِ وَمَا كُنَّا مُنزِلِينَ﴾.

… همان‌طوري كه ما براي آنها رعد و برق نفرستاديم, صاعقه نفرستاديم: ﴿سَخَّرَهَا عَلَيْهِمْ سَبْعَ لَيَالٍ وَ ثَمَانِيَةَ أَيَّامٍ (قوم عاد) (خداوند) اين تندباد را هفت شب و هشت روز پي در پي و بنيانكن بر آنها مسلط ساخت[21] نفرستاديم كه بساط آنها را برچينيم … توقع نداشته باشيد كه جريان مكه هم همين‌طور باشد….

ذات اقدس الهي فرمود: ﴿وَ مَا أَنزَلْنَا عَلَي قَوْمِهِ مِنْ بَعدّه مِن جُندٍ مِنَ السَّماءِ﴾ ما ديگر حالا يك عدّه ملائكه را براي عذاب اينها اعزام كنيم لازم نيست در موقع لزوم يك تَشر مي‌زنيم بساط آنها جمع مي‌شود, يك تشر الهي مي‌شود سونامي، يك كاسه را شما وقتي تكان داديد بالأخره اين كاسه آب آن مي‌ريزد اين اقيانوس كبير كه به تنهايي از تمام خشكي‌هاي روي زمين بزرگ‌تر است در پيشگاه ذات اقدس الهي مثل يك فنجان چاي و استکان است يك تكان به آن بدهد مي‌شود سونامي. فرمود ما اگر خواستيم يك تشر مي‌زنيم يك صيحه مي‌زنيم بساط خيلي‌ها را جمع مي‌كنيم …حالا ملائكه‌اي از آسمان بيايد به حيات اينها خاتمه بدهد اين‌طور نيست و لازم نيست ﴿وَ مَا كُنَّا مُنزِلِينَ﴾ ما بنايمان بر اين نبود كه براي هر امري ما بياييم فرشتگاني نازل كنيم و عذاب الهي بيايد ﴿إِن كَانَتْ إِلَّا صَيْحَةً وَاحِدَةً﴾گاهي يك تشر مي‌زنيم مي‌شود سونامي, گاهي يك تشر مي‌زنيم مي‌شود زلزله, مي‌شود ﴿خَسَفْنَا بِهِ وَ بِدَارِهِ الْأَرْضَ﴾,[23] ﴿فَإِذَا هُمْ خَامِدُونَ﴾ اينها خامدند و با يك تشر خاموش مي‌شوند, … اين‌طور نيست كه حالا خداي سبحان ملائكه‌اي نازل كند، بساطي پهن كند، اينها چيزي نيستند.

ما براي خاموش كردن اينها فرشتگان را نازل نمي‌كنيم، البته ضرورت جنگ اگر باشد مثل بدر و امثال بدر فرمود: ﴿وَ أَنْزَلَ جُنُوداً لَمْ تَرَوْهَا﴾[3]آن‌جا مسئله جبهه رسمي است وجود مبارك پيغمبر(صلّي الله عليه و آله و سلّم) در كار است ….

… ما افراد را با انحاي گوناگون اينها را به هلاكت مي‌رسانيم, براي همه فرشته نازل نمي‌كنيم.

يك اصل كلي اين است كه كلّ آسمان و زمين در اختيار ذات اقدس الهي است ﴿فَقَالَ لَهَا وَ لِلْأَرْضِ ائْتِيَا طَوْعاً أَوْ كَرْهاً قَالَتَا أَتَيْنَا طَائِعِينَ به آن (آسمان) و به زمين دستور داد به وجود آئيد و شكل گيريد، خواه از روي اطاعت و خواه اكراه! آنها گفتند: ما از روي طاعت مي ‏آئيم! (سورة فصلت)[4]نه «طائِعَين» فرمود ما با تثنيه به اين دو موجود؛ يعني به آسمان و زمين گفتيم ﴿ائْتِيَا طَوْعاً أَوْ كَرْهاً﴾اينها هم ﴿قَالَتَا﴾تثنيه است ﴿قَالَتَا أَتَيْنَا طَائِعِينَ﴾نه «طائِعَين» اين دو موجود؛ يعني آسمان و زمين عرض كردند ما با همه آنچه در آسمان و زمين است و مي‌دانيم و نمي‌دانيم همه در پيشگاه تو طائع و خاضع هستيم. اگر ﴿قَالَتَا أَتَيْنَا طَائِعِينَ﴾نه «طائعَين» همه در «طوع» و رغبت هستند ديگر لازم نيست خداي سبحان براي هلاكت قارون فرشته نازل كند، همين زميني كه در اطاعت خداي سبحان است فرمود: ﴿فَخَسَفْنَا بِهِ وَ بِدَارِهِ الْأَرْضَ آنگاه [قارون] را با خانه‏ اش در زمين فرو برديم[5] گفت: ﴿فَنَبَذْنَاهُمْ فِي الْيَمِّ و آنان را در دريا افكنديم[6] همه اينها را ريختيم در دريا، ديگر لازم نيست فرشتگاني كه مدبّرات امر هستند نازل شوند؛ لذا اصل كلي اين است كه تمام موجودات آسمان و زمين مطيع فرمان ذات اقدس الهي هستند, يك; نحوه تعذيب فرق مي‌كند گاهي از باب «شقّ‌القمر» است, گاهي «شقّ‌الأرض» است ﴿فَخَسَفْنَا بِهِ وَ بِدَارِهِ الْأَرْضَ آنگاه [قارون] را با خانه‏ اش در زمين فرو برديم﴾, گاهي «شقّ‌البحر» است, گاهي «شقّ‌الحجر» است﴿بِعَصَاكَ الْحَجَرَ فَانْفَجَرَتْ مِنْهُ اثْنَتَا عَشْرَةَ عَيْناً عصاي خود را بر سنگ مخصوص بزن ناگاه دوازده چشمه آب از آن جوشيد[7], گاهي «شقّ‌الشجر» است (گاهي «شقّ‌الجبل» است) همه اينها را فرمود ما انجام داديم. اين‌چنين نيست كه حالا در هر موردي لازم باشد مدبّرات نازل شود، اما وقتي جريان جنگ بدر است و وجود مبارك پيغمبر(صلّي الله عليه و آله و سلّم) است و از آن طرف كفار هزار نفرند و از اين طرف مسلمين سيصد نفرند و از آن طرف آنها با عُدّه و عِدّه مسلّح هستند و از اين طرف اينها دست‌خالي هستند در چنين شرايطي ﴿جُنُوداً لَّمْ تَرَوْهَا﴾.[8]

شقّ‌الشجر:
واقعه شق الشجر در خطبه قاصعه نهج البلاغه آمده است. خطبه قاصِعَه بلندترین و طولانی‌ترین خطبه‌ای است که در کتاب نهج‌البلاغه وارد شده. علی بن ابی‌طالب در این خطبه عُمدتا به مذمّت رذائل اخلاقی نظیر تعصب، تکبر و غرور پرداخته و در این زمینه انسان را به عبرت گرفتن از سرنوشت شیطان و عدم پیروی از او دعوت می‌کند. این خطبه در اواخر حکومت امیرالمؤمنین(ع) در کوفه ایراد شده:
….. من با پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم بودم آنگاه كه سران قريش نزد او آمدند و گفتند: «اى محمد (صلّى اللّه عليه و آله و سلّم) تو ادّعاى بزرگى كردى، كه هيچيك از پدران و خاندانت نكردند، ما از تو معجزه اى مى خواهيم، اگر پاسخ مثبت داده، انجام دهى، مى دانيم كه تو پيامبر و فرستاده خدايى، و اگر از انجام آن سرباز زنى، خواهيم دانست كه ساحر و دروغگويى».

پیامبر ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ فرمود : خواسته شما چیست؟ گفتند: این درخت را (اشاره به درختی کردند که در آنجا بود) برای ما صدا زن، تا با تمام ریشه هایش کنده شود و پیش روی تو بایستد.

پیامبر ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ فرمود: خداوند بر هر چیزی تواناست. آیا اگر این کار را برای شما انجام دهم، ایمان می آورید و شهادت به حق خواهید داد، عرض کردند : آری، فرمود: من به زودی آنچه را می خواهید به شما نشان می دهم؛ ولی می دانم که شما به خیر و نیکی (و ایمان و تسلیم در برابر حق) باز نمی گردید، و نیز می دانم در میان شما کسی است که درون چاه (در سرزمین بدر) افکنده می شود (اشاره به جنازه های ابوجهل و عتبه و شیبه و امیة بن خلف است که در میدان بدر به چاه افکنده شدند) و نیز کسی است که احزاب را (برای جنگ با مسلمین) بسیج می کند (اشاره به ابوسفیان است).

سپس فرمود: ای درخت اگر به خدا و روز واپسین ایمان داری و می دانی که من رسول خدا هستم با ریشه ها از زمین کنده شو و نزد من آی و به فرمان خدا پیش روی من بایست!

سوگند به خدایی که او را به حق مبعوث کرد (با چشم خود دیدم) درخت با ریشه هایش از زمین کنده شد و حرکت کرد، در حالی که (بر اثر سرعت حرکت) طنین شدیدی داشت و صدایی همچون صدای بال پرندگان (در هنگام پرواز) از آن بر می خاست و در برابر رسول خدا ـ صلی الله علیه و آله ـ قرار گرفت، در حالی که مانند پرندگان بال می زد و بعضی از شاخه های بالای آن، بر سر رسول خدا ـ صلی الله علیه و آله ـ سایه افکنده بود و بعضی دیگر بر دوش من، در حالی که در طرف راست پیامبر ایستاده بودم.

وقتى سران قريش اين منظره را مشاهده كردند، با كبر و غرور گفتند: «به درخت فرمان ده، نصفش جلوتر آيد، و نصف ديگر در جاى خود بماند» پيامبر (صلّى اللّه عليه و آله و سلّم) فرمان داد.

نيمى از درخت با وضعى شگفت آور و صدايى سخت به پيامبر (صلّى اللّه عليه و آله و سلّم) نزديك شد گويا مى خواست دور آن حضرت بپيچد، امّا سران قريش از روى كفر و سركشى گفتند: «فرمان ده اين نصف باز گردد و به نيم ديگر ملحق شود، و به صورت اول در آيد» پيامبر (صلّى اللّه عليه و آله و سلّم) دستور داد و چنان شد.

در این هنگام من گفتم: لا اله الا الله؛ ای رسول خدا! من نخستین کسی هستم که به تو ایمان آورده ام و نخستین کسی هستم که اقرار می کنم که آن درخت آنچه را انجام داد به فرمان خدا و برای تصدیق نبوّت تو و بزرگداشت سخن و برنامه ات بود؛ ولی تمام آن گروه گفتند: او ساحری دروغگوست که سحر شگفت آور و ماهرانه ای دارد (سپس افزودند:) آیا تو را در این کار کسی جز امثال این ـ منظورشان من بودم ـ تصدیق می کند؟! …..

پس يك بحث در اطاعت كلي موجودات است و يك بحث در تقسيم كار است. در جريان تقسيم كار كه كيفيت‌هاي عذاب فرق مي‌كند، در سوره «عنكبوت» آيه 39 به بعد اين است: ﴿وَ قَارُونَ وَ فِرْعَوْنَ وَهَامَانَ وَ لَقَدْ جَاءَهُم مُّوسَي بِالْبَيِّنَاتِ فَاسْتَكْبَرُوا فِي الْأَرْضِ وَ مَا كَانُوا سَابِقِينَ﴾،

http://www.parsquran.com/data/show.php?sura=29&ayat=36&user=far&lang=far&tran=2

…. براي هيچ‌كدام از اينها ما فرشتگان و مدبّرات امر نازل نكرديم، اما در جريان جنگ احزاب و بدر و امثال ذلك يك عده فرشته نازل كرديم؛ آيه نه سوره «احزاب» اين بود ﴿يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اذْكُرُوا نِعْمَةَ اللَّهِ عَلَيْكُمْ إِذْ جَاءَتْكُمْ جُنُودٌ فَأَرْسَلْنَا عَلَيْهِمْ رِيحاً وَ جُنُوداً لَّمْ تَرَوْهَا ای اهل ایمان، به یاد آرید نعمتی را که خدا به شما عطا کرد وقتی که لشکر بسیاری (از کافران) بر شما حمله‌ور شدند، پس ما بادی تند و سپاهی بسیار (از فرشتگان) که به چشم نمی‌دیدید فرستادیم﴾؛ ما بساط آنها را با تندباد به هم زديم, يك; يك سلسله فرستاده‌هايي هم فرستاديم كه شما آنها را نمي‌بينيد, دو.

در سوره مباركه «آل‌عمران» قصه بدر را مبسوطاً ذكر فرمود، در بدر و مانند بدر كه فرشته‌هاي الهي آمدند آيه 124 به بعد سوره مباركه «آل‌عمران» اين است:

سوره ۳: آل عمران

إِذْ تَقُولُ لِلْمُؤْمِنِينَ أَلَنْ يَكْفِيَكُمْ أَنْ يُمِدَّكُمْ رَبُّكُمْ بِثَلَاثَةِ آلَافٍ مِنَ الْمَلَائِكَةِ مُنْزَلِينَ ﴿۱۲۴﴾

در آن هنگام كه تو، به مؤمنان ميگفتي آيا كافي نيست پروردگارتان شما را به - سه هزار نفر از فرشتگان كه (از آسمان) فرود آيند ياري كند؟! (۱۲۴)

بَلَى إِنْ تَصْبِرُوا وَتَتَّقُوا وَيَأْتُوكُمْ مِنْ فَوْرِهِمْ هَذَا يُمْدِدْكُمْ رَبُّكُمْ بِخَمْسَةِ آلَافٍ مِنَ الْمَلَائِكَةِ مُسَوِّمِينَ ﴿۱۲۵﴾

آری، اگر شکیبایی ورزید و پرهیزکاری کنید و دشمنان در همین لحظه، جوشان و خروشان بر شما بتازند، پروردگارتان شما را با پنج هزار فرشته نشاندار یاری می دهد. (۱۲۵)

… بنابراين اگر كار خيلي مهم باشد مثل جريان بدر و احزاب و امثال ذلك فرستاده‌هاي الهي از نزديك مي‌آيند و تصدّي امور را دارند، اما اگر براي يك گروه غير رسمي, جنگ و امثال جنگ نباشد فرشته‌هاي الهي همان‌جا يك تشر بزنند كافي است، اگر لازم باشد از نزديك دخالت مي‌كنند و اگر لازم نباشد كه از دور دخالت مي‌كنند, پس اصل اوّلي اين است ﴿أَتَيْنَا طَائِعِينَ﴾ و اصل دوم اين است كه كلّ موجود هر كدام ﴿فَكُلّاً أَخَذْنَا بِذَنْبِهِ﴾ همه‌ آنها اطاعت كردند, اصل سوم اين است كه در موارد مهم فرستاده‌هاي الهي و فرشته‌هاي الهي نازل مي‌شوند، اما معناي ﴿مَا كُنَّا مُنزِلِينَ﴾ اين نيست كه ما هرگز فرشته نازل نمي‌كنيم، بلکه معناي آن اين است كه براي اينها اين كار را نكرديم، چون آ‌ن‌قدر لازم نبود كه حالا فرشتگان الهي تنزّل پيدا كنند….

پرسش: اطاعت زمين و امثال زمين که بدون اختيار هستند مگر ... ؟

پاسخ: بله, اختيار است; منتها آن اختياري كه انسان دارد كه با شريعت و تكليف همراه باشد نيست. اين همه رواياتي كه آمده است زمين شهادت مي‌دهد, مسجد شهادت مي‌دهد, مسجد شكايت مي‌كند، اختيار تكليفي ندارند كه شريعتي, رسالتي و تكليفي داشته باشند.

پرسش: می شود زمين با حکم خدا مخالفت کند؟

پاسخ: نه, آن ديگر مي‌شود تشريع، به آن صورت تشريع نيست, اما كاملاً درك مي‌كند چه كسي آمده و چه كسي نيامده, كدام همسايه در مسجد شركت كرده و كدام همسايه شركت نكرده، شفاعت مي‌كنند, شكايت مي‌كنند, گزارش مي‌دهند. اطاعت تكويني هست… فرشته‌ها معصيت نمي‌كنند، چون اختيار دارند با عصمت, اما كلّ موجودات عالَم طبيعت تكويناً يك هوش مناسب خود دارند و يك اطاعت مناسب خود دارند و اصلاً معصيت نمي‌كنند، براي اينكه آن شهوت و غضب و وهم و خيال و امثال ذلك كه عامل تعدّي و پرخاشگري است در اينها نيست. اگر اينها ادراك نمي‌كردند و نمي‌فهميدند كلّ اين روايات را ما بايد توجيه مي‌كرديم، آن وقت آن آيه سوره مباركه «اسراء» كه دارد ﴿إِن مِن شَيْ‌ءٍ إِلَّا يُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ﴾[12] همه را بايد توجيه كنيم، در حالي كه اين‌طور نيست، واقعاً تسبيح دارند, واقعاً درك دارند، منتها ما نمي‌فهميم.

پرسش: اطاعت آنها به چه صورت است.

پاسخ: اطاعت آنها همين است که هر چه ذات اقدس الهي بخواهد در همان مسير حركت مي‌كنند، اين‌چنين نيست كه خداي سبحان دستور دهد كه زمين دهن باز كند قارون را بگيرد و او اطاعت نكند و بگويد من حالا سفت و سخت هستم، اين‌طور نيست.

شاید بتوانیم بگوییم که آنها نمیتوانند گناهی مرتکب شوند یا عملی را كه خدا دستور دهد را انجام ندهند اختیار آنها فقط در اندازه با اکراه و اشتیاق انجام دادن امور است آنچه که قرآن بیان میکند. (ائْتِيَا طَوْعاً أَوْ كَرْهاً)

پرسش: پس اين روايتی که راجع به داستان سوره «نمل» است در آنجا چرا سليمان دستور داد آن حيوان را مجازات کنند؟

پاسخ: آن حيوان, تربيت‌شده دستگاه وجود مبارك سليمان بود … و بخش وسيعي از ادراكات را به بركت حضرت دريافت كرد، مي‌بينيد استدلالي مي‌كند كه شبيه استدلال برخي از حكماي بزرگ و متكلّمين بزرگ است، مگر هر حيواني اين‌طور استدلال مي‌كند؟ هر هدهدي مگر اين‌طور استدلال مي‌كند؟ گفت: ﴿وَجَدتُّهَا وَ قَوْمَهَا يَسْجُدُونَ لِلشَّمْسِ مِن دُونِ اللَّهِ﴾[13] گزارش داد كه من رفتم جايي را ديدم که اينها آفتاب را مي‌پرستند، چرا آفتاب‌آفرين را نمي‌پرستند؟! وقتي مي‌گويد من ديدم عدّه‌اي دارند شمس را عبادت مي‌كنند چرا شمس‌آفرين را عبادت نمي‌كنند اين حرف يك فيلسوف و متكلّم است، هر حيواني که اين گونه حرف نمي‌زند، خيلي از افراد عادي اين‌طور استدلال نمي‌كنند ﴿وَجَدتُّهَا وَ قَوْمَهَا يَسْجُدُونَ لِلشَّمْسِ مِن دُونِ اللَّهِ﴾؛ چرا اينها خدا را عبادت نمي‌كنند؟! اين تربيت‌شده مكتب سليمان است آن وقت مسئوليت هم دارد، مگر هر حيواني اين‌طور استدلال مي‌كند؟

(27) بِمَا غَفَرَ لِي رَبِّي وَجَعَلَنِي مِنَ الْمُكْرَمِينَ

(27) بِمَا غَفَرَ لِي رَبِّي وَجَعَلَنِي مِنَ الْمُكْرَمِينَ

(۲۷) كه پروردگارم مرا آمرزيده و از گرامي داشتگان قرار داده است.

در حديث آمده است كه پيغمبر گرامى اسلام (صلى الله عليه و آله و سلم) فرمود: انه نصح لهم فى حياته و بعد موته (اين مرد با ايمان هم در حال حيات خود خير خواه قوم خويش بود و هم بعد از مرگ آرزوى هدايت آنها را داشت).

جالب توجه اينكه او نخست تكيه بر موهبت غفران الهى ميكند، سپس بر اكرام، چرا كه نخست بايد با آب مغفرت روح و جان انسان از آلودگى گناهان پاك گردد و چون پاك شد بر بساط قرب و اكرام الهى جاى گيرد.

اين نكته نيز قابل دقت است كه اكرام و احترام و بزرگداشت الهى گرچه نصيب بسيارى از بندگان مى شود، و اصولا تقوى و اكرام دوش به دوش هم پيش مى روند ان اكرمكم عند الله اتقياكم (حجرات - 13) ولى اكرام به طور كامل و بدون هيچگونه قيد و شرط در قرآن مجيد در باره دو گروه آمده است : نخست فرشتگان مقرب خدا كه قرآن در باره آنها مى گويد: بَلْ عِبَادٌ مُكْرَمُونَ لَا يَسْبِقُونَهُ بِالْقَوْلِ وَهُمْ بِأَمْرِهِ يَعْمَلُونَ : آنها بندگان گرامى خدايند كه در سخن بر او پيشى نمى گيرند و فرمانش را به كار مى بندند (انبيا - 27)

و ديگر بندگان كامل الايمان كه قرآن از آنها به عنوان مخلصين ياد كرده ، و در باره آنها مى گويد: اولئك فى جنات مكرمون : (آنها در باغهاى بهشت گرامى داشته مى شوند) (معارج - 35).

http://www.parsquran.com/data/show.php?lang=far&sura=70&ayat=0&user=far&tran=2

به هر حال اين پايان كار اين مرد مؤ من و مجاهد راستين بود كه در انجام رسالت خويش و حمايت از پيامبران الهى كوتاهى نكرد و سرانجام شربت شهادت نوشيد و به جوار قرب رحمت خداوند راه يافت .

موارد استعمال وصف (مُكْرَمُ - اكرام شده) در آيات قرآن

و موهبت اكرام هر چند دامنه اش وسيع است كه شامل حال بسيارى از مردم مى شود، مانند: اكرام به نعمت، كه در آيه (فَأَمَّا الْإِنْسَانُ إِذَا مَا ابْتَلَاهُ رَبُّهُ فَأَكْرَمَهُ وَنَعَّمَهُ فَيَقُولُ رَبِّي أَكْرَمَنِ اما انسان هنگامي كه خداوند او را براي آزمايش اكرام مي‏كند و نعمت مي‏بخشد (مغرور مي‏شود و) مي‏گويد: پروردگارم مرا گرامي داشته!) آمده و نيز اكرام به قرب خدا كه در آيه (ان اكرمكم عند اللّه اتقيكم ) آمده ؛ چون كرامت داشتن عبد نزد خدا، خود اكرامى است از خدا نسبت به او.

و ليكن با اين حال بنده اى كه برخوردار از نعمت هاى خدا است، و يا نزد خدا محترم است، جزو مكرمين شمرده نمى شود، يعنى كلمه (مكرمين ) به طور اطلاق درباره او به كار نمى رود؛ تنها اين كلمه على الاطلاق درباره دو طائفه از خلايق خدا به كار مى رود: يكى ملائكه كه در آيه (بل عباد مكرمون لا يسبقونه بالقول و هم بامره يعملون ) به كار رفته، و ديگرى در افرادى از مؤمنينى كه ايمانشان كامل بوده باشد، حال چه اينكه از مخلصين - به كسره لام - باشند، كه در آيه (اولئك فى جنات مكرمون ) نامشان آمده، و يا از مخلصين - به فتحه لام - باشند كه در آيه (الا عباد اللّه المخلصين...) و هم مكرمون ذكر خيرشان شده.

http://www.parsquran.com/data/show.php?sura=37&ayat=38&user=far&lang=far&tran=2

و اين آيه شريفه … از ادله وجود برزخ است.

پاداش شهيد اين است كه ﴿وَجَعَلَنِي مِنَ الْمُكْرَمِينَ﴾ اين ﴿وَجَعَلَنِي مِنَ الْمُكْرَمِينَ﴾ ملاحظه فرموديد قبلاً در سوره مباركه «انبياء»، «مكرمين» در قرآن كريم وصف فرشته‌هاست در سوره مباركه «انبياء» فرمود فرشته‌ها ﴿بَلْ عِبَادٌ مُّكْرَمُونَ ٭ لاَ يَسْبِقُونَهُ بِالْقَوْلِ وَهُم بِأَمْرِهِ يَعْمَلُونَ﴾[23] هم در سوره مباركه «صافات»[24] هم در سوره مباركه «معارج» درباره گروهي از اوحدي از اهل ايمان آمده است كه ﴿فِي جَنَّاتٍ مُكْرَمُونَ﴾،[25] پس اوحدي اهل ايمان و فرشتگان مُكرَم هستند, اين شهيد هم مكرم است.

اينكه شما در زيارت «جامعه» وجود مبارك امام هادي(سلام الله عليه)[26]‌ از ائمه(عليهم السلام) همين تعبير را كرده اين غير از تعبير سوره مباركه «يس» است، غير از تعبير سوره «صافات» است، غير از تعبير سوره «معارج» است، در سوره «معارج», در سوره «صافات» در سوره «يس» دارد ما جزء مكرمين هستيم، اما آن عظمتي كه وجود مبارك امام هادي(سلام الله عليه) براي ائمه(عليهم السلام) در زيارت «جامعه» قائل است همان عظمتي است كه خدا براي ملائكه در سوره «انبياء» قائل است ﴿بَلْ عِبَادٌ مُّكْرَمُونَ ٭ لاَ يَسْبِقُونَهُ بِالْقَوْلِ وَهُم بِأَمْرِهِ يَعْمَلُونَ بندگانى ارجمندند, كه در سخن بر او پيشى نمى‏ گيرند و خود به دستور او كار مى كنند﴾ اين تعبير امام هادي(سلام الله عليه) در زيارت «جامعه» براي ائمه است. بنابراين تاكنون ما سه جا ﴿مُكْرَمِينَ﴾ براي غير ملائكه داريم اما با اين جلال و شكوه نيست، اين جلال و شكوهي كه در زيارت «جامعه» هست همان جلال و شكوهي است كه خداي سبحان در سوره «انبياء» براي ملائكه ذكر كرده است.

… كرامت‌ها و شهادت‌ها اينها درجاتي دارد مثل اينكه نبوّت‌ها و رسالت‌ها مراتبي دارد. در جريان كرامت، چون محورش تقواست اگر كسي اتقا بود مي‌شود اكرم; لذا آن‌جايي كه در سوره مباركه «انبياء» از فرشته‌ها به عنوان ﴿بَلْ عِبَادٌ مُّكْرَمُونَ ٭ ... وَ هُم بِأَمْرِهِ يَعْمَلُونَ﴾[11]ياد مي‌كند و آنچه در سوره مباركه «صافات»[12] و سوره مباركه «معارج»[13] از اوحدي اهل ايمان به عنوان عباد مُكرم ياد مي‌كند، اينها ممكن است درجاتي داشته باشند اين بزرگوار هم كه شهيد سوره «يس» است اين هم در درجه خاصّي است. شهادت چون درجاتي دارد آن‌كه برتر است مي‌شود سيّد شهدا و مي‌شود سيّد مكرمين, سيّد اتقيا, آن‌كه به آن درجه والا نرسيد زيرمجموعه سيّد شهداست.

آن بيان نوراني حضرت امير(سلام الله عليه) (نامه 28 نهج البلاغه) كه در جواب نامه دربار اموي فرمود: «تَزْكِيَةِ الْمَرْءِ نَفْسَهُ خودستائى زشت و ناپسند است»[14] قبيح، پيغمبر(صلّي الله عليه و آله و سلّم) فرمود شما خودستاني كنيد نه خودستايي, خويشتنِ خويش را از خويش بگيريد راحت شويد خود را نگه نداريد كه بستاييد خود را رها كنيد تا عظمت الهي را ادراك كنيد, اگر «تَزْكِيَةِ الْمَرْءِ نَفْسَهُ» قبيح نبود من برخي از فضايل دودمانمان را مي‌شمردم، اما ضرورت اقتضا مي‌كند كه ما برخي از فضايل را بشمريم، آن‌جا چون ضرورت بود گوشه‌اي از فضايل دودمان بني‌هاشم(سلام الله عليه) را براي دربار معاويه نوشت, فرمود معاويه! خيلي‌ها مي‌روند جبهه كشته مي‌شوند اما عموي من كه رفت, شده سيّد شهداء، خيلي‌ها مي‌روند جبهه جانباز مي‌شوند دست‌هايشان را مي‌دهند، اما وقتي برادرم كه رفت مي‌شود جعفر طيّار، دو بال خدا به او مي‌دهد كه در برخي از روايات ـ اين جمله در نهج‌البلاغه نيست ـ دارد «يَطِيرُ بِهِمَا مَعَ‌ الْمَلَائِكَةِ فِي الْجَنَّةِ»[15] همه جانبازها يك درجه نيستند, همه شهدا يك درجه نيستند, همه مؤمنان يك درجه نيستند، فرمود ما اگر جانباز داديم مي‌شود جعفر طيّار, اگر شهيد داديم مي‌شود سيّدالشهداء «منّا كذا, منّا كذا» را در همان خطبه نوراني فرمود.

اين‌جا هم كه فرمود اين شربت شهادت نوشيد و پيامي را كه خدا رساند از طرف او اين بود ﴿وَ جَعَلَنِي مِنَ الْمُكْرَمِينَ﴾ اين به درجه شهادت او وابسته است ...

اگر اين شهيد جزء ضعاف يا اوساط از شهدا باشد, جز ضعاف يا اوساط از مُكرمين است و قهراً درجه او هم در بهشت جزء جنّات متوسط خواهد بود، اما اگر جزء اوحدي از اهل كرامت باشد، اوحدي اهل تقوا باشد, اوحدي اهل شهادت باشد هم قائلش و قولش فرق مي‌كند هم مدخلش فرق مي‌كند كه كجا وارد شود، به هر حال اين اصل كلّي هست و اين حصر نيست كه فقط براي او باشد، به درجه شهادت, به درجه كرامت و به درجه تقوا و ايمان برمي‌گردد آن وقت قائل‌ها فرق مي‌كنند, قول‌ها فرق مي‌كنند, بهشت‌ها هم فرق مي‌كنند، اگر متوسط بود همين ﴿جَنَّاتٍ تَجْرِيْ مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهَارُ﴾است اگر برتر بود, گذشته از ﴿جَنَّاتٍ تَجْرِيْ مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهَارُ﴾, ﴿فِي مَقْعَدِ صِدْقٍ عِندَ مَلِيكٍ مُقْتَدِرٍ﴾ است.

پرسش: اينکه می گويند شهدا ره هفتاد ساله را يک شبه رفتند، همه آنها اين طور هستند؟

پاسخ: نه، براي اينكه تقوايشان فرق مي‌كند، نيّتشان فرق می‌کند، همان بيان نوراني حضرت امير در آن نامه همين است که فرمود خيلي‌ها مي‌روند جبهه شهيد مي‌شوند، اما ما كه شهيد داديم مي‌شود سيّدالشهداء، حضرت حمزه اين‌طور بود، در جريان اُحُد خيلي‌ها شهيد شدند؛ ولي آنها كه سيّدالشهداء نبودند، حمزه شد سيّدالشهداء, در جريان موته عدّه‌اي هم جانباز شدند، اما به همه اينها خدا دو بال داده باشد كه «يَطِيرُ بِهِمَا مَعَ‌ الْمَلَائِكَةِ فِي الْجَنَّةِ» نيست، اين شهيد مي‌شود جعفر طيّار, فرمود خيلي‌ها جانباز مي‌شوند، اما از خاندان ما اگر كسي دستش را بدهد دو بال فرشته‌منش مي‌گيرد، البته به ايمان و تقوا و كرامت آن شخص وابسته است.

(26) قِيلَ ادْخُلِ الْجَنَّةَ قَالَ يَا لَيْتَ قَوْمِي يَعْلَمُونَ

(26) قِيلَ ادْخُلِ الْجَنَّةَ قَالَ يَا لَيْتَ قَوْمِي يَعْلَمُونَ

(۲۶) (سرانجام او را شهيد كردند و) به او گفته شد وارد بهشت شو گفت ايكاش قوم من مي‏دانستند.

اما ببينيم عكس العمل اين قوم لجوج در برابر اين مومن پاكباز چه بود؟ قرآن سخنى از آن به ميان نمى آورد، ولى از لحن آيات بعد استفاده مى شود كه آنها بر او شوريدند و شهيدش كردند.

آرى سخنان پر شور و هيجان انگيز او كه با استدلالاتى قوى و نيرومند و نكاتى جالب و دلنشين همراه بود در آن قلبهاى سياه و سرهاى پر از مكر و غرور نه تنها اثر مثبتى نگذاشت بلكه چنان آتش كينه و عداوت را در دلهاى آنان برافروخت كه از جا برخاستند و با نهايت قساوت و بى رحمى به جان اين مرد مؤمن شجاع افتادند، به روايتى او را سنگباران كردند و پيكرش را چنان آماج سنگها ساختند كه بر زمين افتاد و جان به جان آفرين تسليم كرد، در حالى كه پيوسته اين سخن را بر لب داشت كه خداوندا اين قوم مرا هدايت كن كه آنها نمى دانند.

و به روايت ديگرى او را زير پاها چنان لگدمال كردند كه روحش به آسمان پرواز كرد.

اما قرآن اين حقيقت را با جمله جالب و سربسته اى بيان كرده ، مى گويد: به او گفته شد وارد بهشت شو (قِيلَ ادْخُلِ الْجَنَّةَ).

اين تعبيرى است كه در باره شهيدان راه خدا در آيات ديگر قرآن آمده است (که آنها نمرده اند بلکه زنده اند) : وَلَا تَحْسَبَنَّ الَّذِينَ قُتِلُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ أَمْوَاتًا بَلْ أَحْيَاءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ : (گمان مكن كسانى كه در راه خدا كشته شدند مردگانند، بلكه آنها زنده جاويدند و نزد پروردگارشان روزى داده مى شوند (آل عمران - 169).

جالب اينكه اين تعبير نشان مى دهد كه شهادت اين مرد مؤمن همان، و داخل شدن او در بهشت همان، آنچنان فاصله ميان اين دو كم و كوتاه بوده است كه قرآن مجيد در تعبير لطيفش به جاى ذكر شهادت او دخول او را در بهشت بيان كرده، و چه نزديك است راه بر شهيدان، راه بهشت و سعادت جاويدان!

روشن است منظور از بهشت در اينجا بهشت برزخى است، چرا كه هم از آيات و هم از روايات استفاده مى شود كه بهشت جاويدان, در قيامت, نصيب مؤمنان خواهد شد همانگونه كه دوزخ نيز در مورد بدكاران چنين است.

بنابراين بهشت و دوزخ ديگرى در عالم برزخ است كه نمونه اى از بهشت و دوزخ رستاخيز مى باشد، چنانكه در روايت امير مؤ منان على (عليه السلام) در مورد قبر وارد شده است : القَبْرُ اما رَوْضَةٌ مِنْ رِيَاضِ الجَنَّةِ أَوْ حُفْرَةٌ مِنْ حُفَرِالنيران : قبر يا باغى از باغهاى بهشت است يا حفره اى از حفره هاى دوزخ!

و اينكه بعضى احتمال داده اند اين جمله اشاره به خطابى است كه در روز قيامت به اين مؤ من با شهامت و ايثارگر مى شود، و جنبه مستقبل دارد نه حال، بر خلاف ظاهر آيه است .

به هر حال روح پاك اين مرد به آسمانها، در جوار قرب رحمت الهى و در نعيم بهشتى، شتافت، و در آنجا تنها آرزويش اين بود كه گفت : اى كاش قوم من مى دانستند (قال يا ليت قومى يعلمون)

يَا لَيْتَ:
سوره ۲۸: القصص

فَخَرَجَ عَلَى قَوْمِهِ فِي زِينَتِهِ قَالَ الَّذِينَ يُرِيدُونَ الْحَيَاةَ الدُّنْيَا يَا لَيْتَ لَنَا مِثْلَ مَا أُوتِيَ قَارُونُ إِنَّهُ لَذُو حَظٍّ عَظِيمٍ ﴿۷۹﴾

(قارون) با تمام زينت خود در برابر قومش ظاهر شد، آنها كه طالب حيات دنيا بودند گفتند: اي كاش همانند آنچه به قارون داده شده است ما نيز داشتيم! به راستي كه او بهره عظيمي دارد! (۷۹)

سوره ۲۵: الفرقان

وَيَوْمَ يَعَضُّ الظَّالِمُ عَلَى يَدَيْهِ يَقُولُ يَا لَيْتَنِي اتَّخَذْتُ مَعَ الرَّسُولِ سَبِيلًا ﴿۲۷﴾

و به خاطر بياور روزي را كه ظالم دست خويش را از شدت حسرت به دندان مي‏گزد و مي‏گويد: اي كاش با رسول خدا راهي برگزيده بودم. (۲۷)

…. مراد از جنت بهشت برزخ است نه بهشت آخرت. و اينكه: بعضى از مفسرين گفته اند: منظور بهشت آخرت است، و معناى آيه اين است كه: به زودى در قيامت به او گفته مى شود داخل بهشت شو، و اگر عبارت را به ماضى آورد، و فرمود: (قيل به او گفته شده) براى اين است كه بفهماند اين دستور محققا صادر مى شود) صحيح نيست ، و خود را بى جهت و بدون دليل به زحمت انداختن است.

بعضى … گفته اند: (گوينده (ادْخُلِ الْجَنَّةَ) خود مردم بودند كه در هنگام كشتن او به عنوان استهزا به او گفته اند: ما تو را مى كشيم و لحظه اى بعد داخل بهشت شو) اشكال اين وجه اين است كه: با خبرى كه دنبالش خداى تعالى داده و فرموده: (قال يا ليت قومى يعلمون... گفت اى كاش مردم مى فهميدند كه چگونه خدا مرا بيامرزيد، و از محترمينم قرار داد) نمى سازد؛ چون ظاهر اين خبر اين است كه: وى بعد از شنيدن نداى (ادخل الجنة) آرزو كرد اى كاش قومم حال و وضع مرا مى دانستند. و اگر جمله (ادخل الجنة ) كلام مردم در هنگام كشتن او بوده باشد، ديگر موردى براى اين آرزو نمى ماند.

همين كسي كه از اقصاي مدينه آمد را شهيد كردند ذات اقدس الهي فرمود: به اين شهيد گفته شد مستقيماً وارد بهشت شو ﴿قِيلَ ادْخُلِ الْجَنَّةَ﴾ ديگر آن احتضار و سؤال و حوادث برزخ و امثال ذلك براي شما نيست اين مستقيماً وارد جنّت برزخي مي‌شود ﴿قِيلَ ادْخُلِ الْجَنَّةَ﴾ دفعتاً ديد اوضاع عوض شد و فهميد كه وارد جنّت برزخي شد كه «رَوْضَةٌ مِنْ رِيَاضِ الْجَنَّةِ».[20]

….. اين شهيد سوره «يس» يك پيام خاصّي دارد ما الآن در برابر شهدا چه در زيارت «وارث» يا غير وارث وقتي عرض ادب مي‌كنيم مي‌گوييم اي كاش ما با شما بوديم «يَا لَيْتَنِي كُنْتُ مَعَكُمْ»[3]

https://fa.wikishia.net/view/%D8%B2%DB%8C%D8%A7%D8%B1%D8%AA_%D9%88%D8%A7%D8%B1%D8%AB

شهدا هم همين حرف را دارند مي‌گويند اي كاش با ما بوديد مي‌فهميديد اين‌جا چه خبر است اين ﴿يَا لَيْتَ قَوْمِي يَعْلَمُونَ ٭ بِمَا غَفَرَ لِي رَبِّي﴾ در قبال اين «يَا لَيْتَنِي كُنْتُ مَعَكُمْ» ماست ما به شهدا عرض مي‌كنيم اي كاش ما با شما بوديم به فوز شهادت مي‌رسيديم آنها هم به ما مي‌گويند اي كاش با ما بوديد مي‌ديديد خدا با ما چه كرد به ما چه چيزي داد ﴿يَا لَيْتَ قَوْمِي يَعْلَمُونَ﴾ اين ﴿يَا لَيْتَ﴾, ﴿يَا لَيْتَ﴾ تعامل متقابل است ﴿يَا لَيْتَ قَوْمِي يَعْلَمُونَ ٭ بِمَا غَفَرَ لِي رَبِّي وَجَعَلَنِي مِنَ الْمُكْرَمِينَ﴾حرف شهدا اليوم هم همين است آنها هم چه شهداي گمنام چه شهداي مشهود و نامدار مي‌گويند اي كاش بوديد اين‌جا مي‌ديديد خدا با ما چه كرد اين حرف همه آنهاست.

مطلب ديگر اين است كه ما دو نوع دعوت داريم: يك نوع دعوت اين است كه كسي مي‌نشيند به مردم مي‌گويد برويد دين را ياري كنيد اين صدا با فطرت مردم آشنا نيست و گوش نمي‌دهند, يك صدا اين است كه كسي جلو مي‌افتد مي‌گويد مردم من رفتم بياييد، اين صدا با فطرت مردم آشناست مردم به دنبالش راه مي‌افتند. فرق امام و ديگران اين بود امام قائد بود ديگران سائق بودند, ديگران مي‌گفتند برويد, امام مي‌گفت بياييد, آن‌كه جلو مي‌رود مي‌گويد من رفتم بياييد دنبال او حركت مي‌كنند, اين‌كه مي‌نشيند دستور مي‌دهد مي‌گويد برويد, كسي حرف او را گوش نمي‌دهد سرّ موفقيت امام اين بود كه او قائد بود نه سائق, پيشرو بود گفت من رفتم بياييد مردم گفتند چشم! انبيا هم مي‌گويند ما رفتيم بياييد مردم مي‌گويند چشم! انبيا اين‌طورند.

آنها كه به مرسلين گفتند اگر دست‌ برنداشتيد ما شما را رجم مي‌كنيم ﴿لَئِن لَّمْ تَنتَهُوا لَنَرْجُمَنَّكُمْ وَ لَيَمَسَّنَّكُم مِنَّا عَذَابٌ أَلِيمٌ﴾[16] اين خوي ددمنشي در آنها بود كه به انبيا اين حرف را زدند اين شخصي كه يك فرد عادي بود و به عنوان يك مبلّغ با اينها سخن گفت همان تهديد را نسبت به او اعمال كردند که او شربت شهادت نوشيد.

حالا وقتي شربت شهادت نوشيد از اين به بعد چطور شد؟ ﴿قِيلَ ادْخُلِ الْجَنَّةَ﴾که اين قول الهي همان فعل اوست (إِذَا أَرَادَ شَيْئًا أَنْ يَقُولَ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ هر گاه چيزي را اراده كند به او مي‏گويد: موجود باش آن نيز بلافاصله موجود ميشود!)؛ اين بيان نوراني حضرت امير(سلام الله عليه) كه در نهج‌البلاغه هست «لَا بِصَوْتٍ يَقْرَعُ وَ لَا بِنِدَاءٍ يُسْمَعُ وَ إِنَّمَا كَلَامُهُ سُبْحَانَهُ فِعْلٌ او هر چه را اراده كند به آن مى‌گويد باش، آن بلا درنگ موجود مى‌شود، اما كلام او نه صوتى است كه در گوشها نشيند، نه فريادى است كه شنيده شود، بلكه سخن خدا همان فعل او است كه ايجاد مى‌كند»[17]همين است فرمود فرمان الهي كه به زمين مي‌گويد: ﴿قِيلَ يَا أَرْضُ ابْلَعِي مَاءَكِ﴾[18]يا به چيزهاي ديگر دستور مي‌دهد اين سخن عِبري و عربي نيست، البته آيات الهي, كلمات الهي با ايجاد الهي است كه كلمات را ايجاد مي‌كند مثل قرآن, اما وقتي به زمين مي‌گويد: ﴿يَا أَرْضُ ابْلَعِي مَاءَكِ﴾ يا به آسمان و زمين مي‌فرمايد: ﴿ائْتِيَا طَوْعاً أَوْ كَرْهاً قَالَتَا أَتَيْنَا طَائِعِينَ﴾,[19] «لَا بِصَوْتٍ يَقْرَعُ وَ لَا بِنِدَاءٍ يُسْمَعُ وَ إِنَّمَا كَلَامُهُ سُبْحَانَهُ فِعْلٌ» اين‌جا هم به او فرموده شد كه وارد بهشت شو.

مقصود امام(عليه السلام) از اين سخن اين است که جمله «کُنْ فَيَکُونُ» که در آيات قرآن مجيد آمده به معناى فرمانى لفظى; مانند فرمان رؤسا و پادشاهان به زيردستان خود نيست که الفاظى بر زبان مى رانند و در گوش مخاطبين مى نشيند و گاه که اصرار بر چيزى دارند فرياد مى کشند که تا فاصله زيادى فريادشان شنيده مى شود، بلکه اوامر خداوند همان فرمان تکوينى او و به تعبير ديگر فعل است، تا اراده چيزى کند بى درنگ موجود مى شود، اگر اراده کند کائنات در يک لحظه موجود شوند در همان يک لحظه آسمان و زمين و ستارگان و کهکشانها ايجاد مى شوند و اگر اراده کند به طور تدريجى در هزار سال يا ميليونها سال به وجود آيند بى کم و کاست همان خواهد شد.

آن‌گاه پيامي داد كه ذات اقدس الهي پيام او را به جامعه مي‌رساند. همين شخص مجاهد نستوه كه شربت شهادت نوشيد پيامي داد كه آن پيام را خدا مي‌رساند. گاهي خدا رسول بنده است و گاهي بنده رسول خداست; گاهي خدا حرف كسي را به جامعه مي‌رساند گاهي پيامبر خدا حرف خدا را به جامعه مي‌رساند، اين‌جا ذات اقدس الهي سخن اين شهيد را به جامعه رساند. ﴿قالَ﴾؛ يعني اين شهيد گفت: ﴿يَا لَيْتَ قَوْمِي يَعْلَمُونَ ٭ بِمَا غَفَرَ لِي رَبِّي وَجَعَلَنِي مِنَ الْمُكْرَمِينَ﴾.

در روایات آمده است هنگامی که حضرت ابراهیم(ع)، خانه کعبه را بنا کرد پروردگار به وسیله جبرائیل فرمان داد که ای إبراهیم : ندای حجً را اعلام دار تا که مردم به حج آیند.‎ حضرت گفت : چگونه ندا دهم در حالی که من وإسماعیل در این صحرا ، یکًه وتنها بوده و ندایم تا کجا می رود و چه قدر می توانم مردم را خبر کنم؟ خداوند فرمود: تو ندای حجً را از چهار سو، اعلام دار! ما صدا وندای تو را به مردم و جهانیان می رسانیم. حضرت إبراهیم (ع) بر بالای مقام یا سنگی که اکنون به مقام إبراهیم، شهرت دارد ایستاده واز چهار سو ندای (هلمًوا إلی الحجً) را سرداد و با این ندا، مردم را به حج دعوت کرد. با اینکه صدای حضرت ابراهیم(ع) محدود به زمان و مکان خودش بود، اما خداوند آن دعوت را دعوتی تاریخی کرد.

حرفي را كه جناب فخررازي ذكر مي‌كند البته از بعضي‌ها نقل مي‌كند كه اين حرف, حرف ذات اقدس الهي نيست، حرفي است كه آنها استهزائاً گفتند, اين نمي‌تواند تام (درست) باشد.[29] سيدناالاستاد هم ظاهراً اين را نقل كرد و رد كرده[30] اينكه گفتند: ﴿قِيلَ ادْخُلِ الْجَنَّةَ﴾؛يعني ـ معاذ الله ـ آن كفّار عصرش كه او را شهيد كردند به صورت استهزا گفتند. اين با جمله ﴿وَجَعَلَنِي مِنَ الْمُكْرَمِينَ﴾ هماهنگ نيست, با آيه 28 كه دارد ﴿وَ مَا أَنزَلْنَا عَلَي قَوْمِهِ مِنْ بَعْدِهِ مِن جُندٍ مِنَ السَّماءِ﴾ ـ كه همه اينها كلمات الهي است ـ با اين هم هماهنگ نيست…

قِيلَ ادْخُلِ الْجَنَّةَ:
اين هم يكي از ادلّه وجود برزخ است؛ يعني جنّت برزخي, هنوز قيامت كبرا قيام نكرده، اينكه ﴿قِيلَ ادْخُلِ الْجَنَّةَ﴾ معلوم مي‌شود جنّت برزخي هست و مردم كه مؤمن باشند وارد جنّت برزخي مي‌شوند كه قبر يا روضه‌اي از رياض جنّت است يا ـ خداي ناكرده ـ حفره‌اي از حُفر نيران; وقتي از ائمه(عليهم السلام) سؤال مي‌كنند برزخ از چه وقت شروع مي‌شود فرمود: «الْقَبْرُ مُنْذُ همان قبر»[16] ما ديگر چهارتا عالَم نداريم که عالَم دنيا, عالم قبر, عالم برزخ, عالم قيامت باشد ما سه عالَم داريم قبر همان برزخ است؛ سه عالم است دنياست, بعد از دنيا هم آدم وارد برزخ مي‌شود كه در تعبيرات روايي به صورت قبر بيان شده اين يا «رَوْضَةٌ مِنْ رِيَاضِ الْجَنَّةِ» يا ـ معاذ الله ـ «حُفْرَةٌ مِنْ حُفَرِ النَّارِ»[17]اين ﴿قِيلَ ادْخُلِ الْجَنَّةَ﴾ اين است، اگر درجه خيلي بالا باشد گوينده خداست جنّتش هم جنّت الهي است، اگر متوسط يا ضعيف باشد فرشتگاني هستند كه دستور مي‌دهند که درجه آن جنّت هم يا متوسط است يا ضعيف.

آنچه در بخش پاياني سوره مباركه «فجر» آمده است را ملاحظه بفرماييد با اين خيلي فرق مي‌كند؛ در پايان سوره مباركه «فجر» اين است كه ﴿يَا أَيَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ ٭ ارْجِعِي إِلَي رَبِّكِ رَاضِيَةً مَرْضِيَّةً ٭ فَادْخُلِي فِي عِبَادِي ٭ وَ ادْخُلِي جَنَّتِي﴾[18] اين‌جا ذات اقدس الهي مستقيماً به صاحبان نفوس مطمئنّه خطاب مي‌كند، كساني كه اين سه عنصر را دارا هستند و به مقام اين سه عنصر رسيدند تازه بين راه هستند هنوز به مقصد نرسيدند؛ يعني كسي كه داراي نفس مطمئنّه است, يك; نسبت به جميع قضا و قَدَر الهي راضي است هيچ شكايتي ندارد, دو; و جميع عقايد و اخلاق و اوصاف و رفتار و كردار او مرضيّ خداست, سه; اگر نفسي مطمئنّه بود, راضيه بود, مرضيه بود اين هنوز در راه است که خداي سبحان به او مي‌گويد حالا ديگر بيا، بقيه راه را به دستور الهي مي‌رود, اگر به مقصد رسيده باشد كه ديگر سخن از ﴿ارْجِعِي﴾نيست به كسي مي‌گويند برگرد, معلوم مي‌شود هنوز در راه است اگر به مقصد رسيده باشد و مقصود را زيارت كرده باشد كه ديگر نمي‌گويند برگرد, پس ﴿يَا أَيَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ﴾كه راضيه هستي, مرضيه هستي, در راه هستي, لازم نيست كسي تو را بياورد با دستور خودِ ما تو را مي‌آوريم ﴿ارْجِعِي إِلَي رَبِّكِ﴾كذا و كذا. اين براي آنهايي است كه داراي نفس مطمئنّه هستند كه خود ذات اقدس الهي دستور مي‌دهد، آن وقت اين جنّت هم ﴿جَنَّاتٍ تَجْرِيْ مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهَارُ﴾نيست (جَنَّتِي).

هر كسي كه به ﴿وَ ادْخُلِي جَنَّتِي﴾ رسيده است آن ﴿جَنَّاتٍ تَجْرِيْ مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهَارُ﴾[19]را داراست، اما هر كسي به ﴿جَنَّاتٍ تَجْرِيْ مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهَارُ﴾ رسيد به اين ﴿وَ ادْخُلِي جَنَّتِي﴾بار نمي‌يابد كه قبلاً هم ملاحظه فرموديد بخش پاياني سوره مباركه «قمر» اين است كه ﴿إِنَّ الْمُتَّقِينَ فِي جَنَّاتٍ وَ نَهَرٍ ٭ فِي مَقْعَدِ صِدْقٍ عِندَ مَلِيكٍ مُقْتَدِرٍ پرهيزگاران در باغها و نهرهاي بهشتي جاي دارند. در جايگاه صدق نزد خداوند مالك مقتدر[20] ديگر «واو» و «فاء» ندارد، فرمود آنهايي كه اهل تقوا هستند ﴿فِي جَنَّاتٍ وَ نَهَرٍ﴾هستند, يك; در پيشگاه پروردگار هستند, دو; اين پيشگاه پروردگار بودن كه لذّت روحي است نصيب هر كس نمي‌شود آن بهشت جسماني و بدني، اين براي همه متّقيان هست ﴿إِنَّ الْمُتَّقِينَ فِي جَنَّاتٍ وَ نَهَرٍ ٭ فِي مَقْعَدِ صِدْقٍ عِندَ مَلِيكٍ مُقْتَدِرٍ﴾، اين ﴿فِي مَقْعَدِ صِدْقٍ عِندَ مَلِيكٍ مُقْتَدِرٍ﴾ نصيب همه نيست، اين‌جا كه فرمود: ﴿وَ ادْخُلِي جَنَّتِي﴾ اين همان است كه ﴿عِندَ مَلِيكٍ مُقْتَدِرٍ﴾مي‌خواهد باشد؛ آن‌جا ديگر درخت و نهر و امثال ذلك نيست، در پيشگاه ذات اقدس الهي معارف غيبي است و لا غير.

سوره ۶۶: التحريم

وَضَرَبَ اللَّهُ مَثَلًا لِلَّذِينَ آمَنُوا امْرَأَتَ فِرْعَوْنَ إِذْ قَالَتْ رَبِّ ابْنِ لِي عِنْدَكَ بَيْتًا فِي الْجَنَّةِ وَنَجِّنِي مِنْ فِرْعَوْنَ وَعَمَلِهِ وَنَجِّنِي مِنَ الْقَوْمِ الظَّالِمِينَ ﴿۱۱﴾

و براى كسانى كه ايمان آورده‏ اند خدا همسر فرعون را مثل آورده آنگاه كه گفت پروردگارا پيش خود در بهشت‏ خانه‏ اى برايم بساز و مرا از فرعون و كردارش نجات ده و مرا از دست مردم ستمگر برهان (۱۱)

http://emam.com/posts/view/22486/%DB%8C%D9%8E%D8%A7-%D8%A7%DB%8C%D9%91%D9%8E%D8%AA%D9%8F%D9%87%D9%8E%D8%A7-%D8%A7%D9%84%D9%86%D9%91%D9%8E%D9%81%D9%92%D8%B3%D9%8F-%D8%A7%D9%84%D9%85%D9%8F%D8%B7%D9%92%D9%85%D9%8E%D8%A6%D9%90%D9%86%D9%91%D9%8E%D9%87%D9%8F