﴿۴۵﴾ فَأَلْقَى مُوسَى عَصَاهُ فَإِذَا هِيَ تَلْقَفُ مَا يَأْفِكُونَ 

سپس موسي عصايش را افكند، ناگهان تمام وسايل دروغين آنها را بلعيد! 

 (تلقف ) از مصدر (لقف ) است كه به معناى بلعيدن به سرعت است و يافكون از افك است كه به معناى برگرداندن هر چيزى است از وجهه اصلى اش، و نشاندادن آن بر خلاف آنچه كه هست و اگر سحر را افك خواند، به همين جهت است كه سحر هر چيزى را از صورت واقعى اش ‍ برمى گرداند و صورتى خيالى به آن مى دهد

وجود مبارك موساي كليم اين عصا را انداخت شده مار واقعي كار معجزه ابطال سِحر است و همه آن طنابها و چوبهايي كه به صورت مار در آمده بودند سِحر آنها را معجزه بلعيد مردم ديدند قبلاً پر از مار بود و جهندگي مي‌كردند ولي وقتي موساي كليم عصا را انداخت سِحر همه باطل شد يك مُشت چوب افتاد و يك مُشت طناب افتاد و همه ديدند كه يك مار است در اين ميدان دارد مي‌جهد بقيه چوبها هستند يك گوشه افتادند و طنابها هستند يك گوشه افتادند سِحر را بلعيد نه چوب را, سِحر را بلعيد نه طناب را فرمود: ﴿أَلْقِ مَا فِي يَمِينِكَ تَلْقَفْ مَا صَنَعُوا إِنَّمَا صَنَعُوا كَيْدُ سَاحِرٍ﴾ كه متأسفانه الآن اين متّصل نوشته شده ﴿إِنَّمَا﴾ نوشته شده ﴿إِنَّمَا صَنَعُوا كَيْدُ سَاحِرٍ وَلاَ يُفْلِحُ السَّاحِرُ حَيْثُ أَتَي﴾[11] كيد را بلعيد نه چوب را كيد را بلعيد نه طناب را بنابراين خوف حضرت موسي در هر مرحله‌اي اتفاق افتاد خوف معقول و مقبول و به‌جايي بود آنجايي كه نبايد بترسد نمي‌ترسيد آنجايي كه بايد بترسد يا ترس براي خود نبود از ضعفِ مردم نگران بود يا ترس براي اين بود كه مبادا پيام الهي در وسط بماند.

 وجود مبارك ابراهيم(سلام الله عليه) هم در آن مناظره توحيدي با نمرود وقتي فرمود: ﴿رَبِّيَ الَّذِي يُحْيِيْ وَيُمِيتُ﴾ بعد نمرود گفت ﴿أَنَا أُحْيِي وَأُمِيتُ﴾ دستور داد دو زنداني را از زندان در آوردند يكي را اعدام كردند يكي را آزاد كرد گفت من هم احيا و اماته دارم حضرت دست از برهان قبل برنداشت كه بگويد آن برهان قبل ـ معاذ الله ـ باطل بود يك برهان شفاف‌تر و روشن‌تر نظير همان برهان آورد گفت: ﴿فَإِنَّ اللّهَ يَأْتِي بِالشَّمْسِ مِنَ الْمَشْرِقِ فَأْتِ بِهَا مِنَ الْمَغْرِبِ﴾ اين معنايش اين نيست كه آن برهان قبلي درست نبود برهاني آورد كه ديگر نمرود نتواند عوام‌فريبي بكند ديگر ﴿فَبُهِتَ الَّذِي كَفَرَ﴾[23] وجود مبارك موساي كليم هم در آن صحنه همين كار را كرد ابراهيم(سلام الله عليه) هم همان كار را كرد

 اگر يك مار بزرگي مار كوچك را بخورد اين هر دو سِحر است; سحر را خورده نه چوب را اِفك را خورده نه طناب را »

اگر يد بيضا بود مي‌گفتند كه آن يك سحر ديگر است ما يك سحر ديگر داريم اما از سنخ همينها بايد معجزه بياورد كه مناظره صدق بكند وگرنه ـ معاذ الله ـ مي‌گفتند آن يك سحر ديگر است ما يك سحر ديگر داريم اما وقتي از سنخ آنها باشد و سحر را ابطال بكند نه اينكه چوب را بخورد يا طناب را بخورد, اين معلوم مي‌شود كه معجزه است همان كه در سورهٴ مباركهٴ <انبياء> گذشت كه ما حق را بر باطل پيروز مي‌كنيم ﴿فَيَدْمَغُهُ فَإِذَا هُوَ زَاهِقٌ﴾[37] «يَدمغُ» يعني دِماغ و مغز او را از پا در مي‌آورد مثل اين حبابهای روي آب كه اگر دستي به سر اين حباب برسد مغزكوب مي‌شوند فرمود: ﴿فَيَدْمَغُهُ فَإِذَا هُوَ زَاهِقٌ﴾ ما حق را مغزكوبِ باطل مي‌كنيم باطل از بين مي‌رود آن وقت اينها سجده كردند و اول گروهي كه پذيرفتند همين سحره بودند.