http://www.parsquran.com/data/show.php?sura=7&ayat=142&user=far&lang=far&tran=2

https://wiki.ahlolbait.com/%D9%85%D8%A7%D9%87_%D8%B0%DB%8C_%D8%A7%D9%84%D8%AD%D8%AC%D9%87

https://www.instagram.com/reel/DKZa-xbswtK/

براساس آیات قرآن حضرت موسی(ع) برای یک ماموریت چهل روزه به میعادگاه پروردگار رفت تا احکام تورات را از طریق وحى اخذ کند و با خداوند تکلم نموده …این سفر چهل روزه بوده ولی به بنی اسرائیل تنها سی روز آن گفته شده بود… این سی روز با ده روز دیگر تمدید شد. به حسب گفتار مفسّران، این ده روز در دهه اول ذی حجه واقع شده است.[9] بنابراین، سی روز قبل نیز از ابتدای ذی القعده شروع شده بود.

این آیه که اشاره به ده روز انتهایی میقات موسی در ماه ذی حجه دارد، در ماه ذی حجه توسط کسانی خوانده می‌شود که از میقات حج بازمانده‌اند.

اگر دقت کنیم میبینم تمام اتفاقات پر برکت در دل شب افتاده است :

وَوَاعَدْنَا مُوسَى ثَلَاثِينَ لَيْلَةً وَأَتْمَمْنَاهَا بِعَشْرٍ فَتَمَّ مِيقَاتُ رَبِّهِ أَرْبَعِينَ لَيْلَةً وَقَالَ مُوسَى لِأَخِيهِ هَارُونَ اخْلُفْنِي فِي قَوْمِي وَأَصْلِحْ وَلَا تَتَّبِعْ سَبِيلَ الْمُفْسِدِينَ ﴿۱۴۲﴾

و ما به موسي سي شب وعده گذارديم سپس آنرا با ده شب (ديگر) تكميل نموديم به اين ترتيب ميعاد پروردگارش (با او) چهل شب تمام شد و موسي به برادرش هارون گفت جانشين من در ميان قوم من باش و (آنها را) اصلاح كن و از روش مفسدان پيروي منما. (۱۴۲)

سُبْحَانَ الَّذِي أَسْرَى بِعَبْدِهِ لَيْلًا مِنَ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ إِلَى الْمَسْجِدِ الْأَقْصَى الَّذِي بَارَكْنَا حَوْلَهُ لِنُرِيَهُ مِنْ آيَاتِنَا إِنَّهُ هُوَ السَّمِيعُ الْبَصِيرُ ﴿۱﴾

پاك و منزه است خدائي كه بندهاش را در يك شب از مسجد الحرام به مسجد اقصي كه گرداگردش را پر بركت ساختيم برد، تا آيات خود را به او نشان دهيم او شنوا و بيناست. (۱)

إِنَّا أَنْزَلْنَاهُ فِي لَيْلَةِ الْقَدْرِ ﴿۱﴾

ما آن (قرآن) را در شب قدر نازل كرديم. (۱)

إِنَّا أَنْزَلْنَاهُ فِي لَيْلَةٍ مُبَارَكَةٍ إِنَّا كُنَّا مُنْذِرِينَ ﴿۳﴾

كه ما آنرا در شبي پربركت نازل كرديم، ما همواره انذار كننده بوده‏ ايم. (۳)

http://www.parsquran.com/data/show.php?sura=73&ayat=1&user=far&lang=far&tran=2

سوره ۸۹: الفجر

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ

به نام خداوند رحمتگر مهربان

وَالْفَجْرِ ﴿۱﴾

به سپيده دم سوگند. (۱)

وَلَيَالٍ عَشْرٍ ﴿۲﴾

و به شبهاي دهگانه. (۲)

http://www.parsquran.com/data/show.php?sura=20&ayat=92&user=far&lang=far&tran=2

—----

در اينجا اين سؤال پيش می‌آيد كه موسی ع و هارون ع بدون شك هر دو پيامبر بودند و معصوم، اين جر و بحث و عتاب و خطاب شديد، از ناحيه موسی و دفاعی كه هارون از خودش می‌كند چگونه قابل توجيه است؟

در پاسخ می‌توان گفت: كه موسی يقين داشت برادرش بی‌گناه است، اما با اين عمل دو مطلب را می‌خواست اثبات كند:

نخست به بنی اسرائيل بفهماند كه گناه بسيار عظيمی مرتكب شده‌اند، گناهی كه حتی پای برادر موسی را كه خود پيامبری عاليقدر بود به محكمه و دادگاه كشانده است، آن هم با آن شدت عمل، يعنی مساله به اين سادگی نيست كه بعضی از بنی اسرائيل پنداشته‌اند، انحراف از توحيد و بازگشت به شرك آنهم بعد از آن همه تعليمات و ديدن آن همه معجزات و آثار عظمت حق، اين كار باوركردنی نيست و بايد با قاطعيت هر چه بيشتر در برابر آن ايستاد. گاه می‌شود به هنگامی كه حادثه عظيمی رخ می‌دهد، انسان دست می‌برد و يقه خود را چاك می‌زند و بر سر می‌زند، تا چه رسد به اينكه برادرش را مورد عتاب و خطاب قرار دهد، و بدون شك برای حفظ هدف و گذاردن اثر روانی در افراد منحرف، و نشان دادن عظمت گناه به آنها اين برنامه‌ها، مؤثر است…

ديگر اينكه بی‌گناهی هارون با توضيحاتی كه می‌دهد بر همگان ثابت شود و بعدا او را متهم به مسامحه در اداء رسالتش نمی‌كنند.

برخی از مفسران می‌گویند انسان وقتی که عصبانی می‌شود و به فکر فرو می‌رود، معمولاً لبانش را گاز می‌گیرد، انگشتان خویش را می‌فشارد و ریش خود را می‌گیرد. در این حادثه نیز با توجه به این‌که حضرت موسی هنگام رفتن، برادر خویش را جانشین خود قرار داد، او را مانند خویش فرض کرد؛ و با او همان کاری را کرد که انسان در حال تفکر و عصبانیت با خودش می‌کند.[4]‌ بنابر این، برخورد این چنینی یک اتفاق عادی بوده است.

[4]. فخرالدین رازى، ابوعبدالله محمد بن عمر، مفاتیح الغیب، ج ‏22، ص 93، بیروت، دار احیاء التراث العربى، چاپ سوم، 1420ق.

تقاضای بخشش و آمرزش برای خود و برادرش نه به خاطر آن است كه گناهی از آنها سرزده بلكه يك نوع خضوع به درگاه پروردگار و بازگشت به سوی او و ابراز تنفر از اعمال زشت بت‌پرستان و همچنين سرمشقی است برای همگان, تا فكر كنند جايی كه موسی و برادرش كه انحرافی پيدا نكرده بودند چنين تقاضايی از پيشگاه خدا كنند، ديگران بايد حساب خود را برسند و سرمشق بگيرند و رو به درگاه پروردگار آورده، از گناهان خود تقاضای عفو و بخشش كنند …

" قالَ رَبِّ اغْفِرْ لِي وَ لِأَخِي وَ أَدْخِلْنا فِي رَحْمَتِكَ ..." اين آيه شريفه دعای موسی (ع) است، و ما در آخر جلد ششم‌ [ترجمه الميزان ج ۶ ص ۵۳۳] اين كتاب در بحثی كه پيرامون معنای مغفرت گذرانديم اين معنا را بحث كرديم كه طلب مغفرت موردش منحصر در صورت ارتكاب گناه نيست، بلكه در جايی هم كه گناهی ارتكاب نشده طلب مغفرت معنا دارد.

… مهم‌ترین اعتقاد دینی توحید است …وقتی که این صحنه را دید در نهایت غضب و عصبانیت الهی بود که خدای سبحان این غضب و عصبانیت او را در کمال لطف ستود (در سورهٔ مبارکهٔ «اعراف» که آیهٔ ۱۵۰)

وَلَمَّا رَجَعَ مُوسَى إِلَى قَوْمِهِ غَضْبَانَ أَسِفًا قَالَ بِئْسَمَا خَلَفْتُمُونِي مِنْ بَعْدِي أَعَجِلْتُمْ أَمْرَ رَبِّكُمْ وَأَلْقَى الْأَلْوَاحَ وَأَخَذَ بِرَأْسِ أَخِيهِ يَجُرُّهُ إِلَيْهِ قَالَ ابْنَ أُمَّ إِنَّ الْقَوْمَ اسْتَضْعَفُونِي وَكَادُوا يَقْتُلُونَنِي فَلَا تُشْمِتْ بِيَ الْأَعْدَاءَ وَلَا تَجْعَلْنِي مَعَ الْقَوْمِ الظَّالِمِينَ ﴿۱۵۰﴾

و هنگامي كه موسي خشمگين و اندوهناك به سوي قوم خود بازگشت گفت پس از من بد جانشيناني برايم بوديد (و آئين مرا ضايع كرديد) آيا در فرمان پروردگارتان (و تمديد مدت ميعاد او در قضاوت) عجله نموديد؟! سپس الواح را افكند و سر برادر خود را گرفت (و با عصبانيت) به سوي خود كشيد، او گفت: فرزند مادرم! اين گروه مرا در فشار گذاردند و نزديك بود مرا به قتل برسانند بنابراين كاري نكن كه دشمنان مرا شماتت كنند و مرا با گروه ستمكاران قرار مده. (۱۵۰)

قَالَ بِئْسَمَا خَلَفْتُمُونِي مِنْ بَعْدِي أَعَجِلْتُمْ أَمْرَ رَبِّكُمْ این اعتراضی بود که با قوم کرد بعد در این حال دوتا کار کرد یکی با تورات یکی با هارون، تورات را انداخت. خب این انداختن تورات یعنی چه؟ یعنی ـ معاذ الله ـ به تورات بی‌اعتنایی کرد یا از شدّت استغراق در توحید است که انسان عصبانی می‌شود. خدا غریق رحمت کند مرحوم سیّد مرتضی ایشان در تنزیه‌الأنبياء می‌گوید که آدم که عصبانی شد از شدّت تأسف سر و صورت خودش را می‌زند، موی خودش را می‌کند، موی صورتش را می‌کند، موی سرش را می‌کند مبادا کسی جاهلانه خیال بکند وقتی وجود مبارک موسای کلیم سر و صورت برادرش را گرفت دارد او را می‌زند یا اهانت می‌کند اینها یک حقیقت‌اند موسی و هارون یک حقیقت است…

… بعد دارد رَبِّ اغْفِرْ لِي وَلِأَخِي خدايا ما هر دو بنده تو هستيم ما هيچ کدام بد نکرديم تو ارحم‌الراحمينى اين از لطايف تعبير مرحوم سيّد مرتضی است در تنزیه‌, منظور این است که اگر کسی بنده محض خدا بود محصول خودش را بر باد رفته می‌بیند گاهی به سرش می‌زند، گاهی به سینه‌اش می‌زند، گاهی موی صورتش را می‌کند، گاهی موی سرش را می‌کند خب هیچ کس سؤال نکرد که چرا تورات را انداخت فقط همه‌اش اعتراض این است که چرا موی سر و صورت برادرش را گرفت…

این تکریم موسای کلیم است که او را مثل خود می‌داند و آسف خود را با اسف او یکی تلقی می‌کند.

هیچ سؤال نکردید که چرا الواح را انداخت … خب گناه تورات چه بود انسانی که مستغرق در توحید است وقتی به توحید احترام نشود به هیچ چیز احترام نمی‌شود «القی اللّٰواحِ وَأَخْذَ بِرأسِ أَخِيهِ» این دوتا را باید کنار هم ذکر کرد.

این دوتا را کنار هم سؤال بکنید هر توجیهی که برای القای تورات دارید برای این هم داشته باشید خب تورات چه گناهی کرده این را انداختی …

… این قرآن و عترت که با هم‌اند تنها مخصوص دین ما نیست خلیفه پیغمبر با کتاب او معادل است. تورات با حضرت هارون (سلام الله علیه) معادل است وجود مبارک حضرت امیر با قرآن معادل است. و گر کسی خواست حضرت امیر را بشناسد به دنبال این نباشد که « لِسَانَ صِدْقٍ عَلِيًّا» (عَلِيًّا) همین حضرت امیر, که به دنبال یک روایت ضعیف بگردد.

اگر وجود مبارک حضرت امیر و ائمه(علیهم السلام) معادل قرآن‌اند که هستند، اگر هفت میلیارد بشر معادل این هفت میلیارد جن اینها هم جمع شوند علی نخواهند بود این عقیدهٔ ماست مگر این حضرت مطابق قرآن نیست. معادل قرآن نیست همه این هفت میلیارد بشر جمع شوند و همه جن جمع شوند بخواهند یک سوره کوچک بیاورند نمی‌توانند, بخواهند حرف علی را بزنند که «فَلَأَنَا بِطُرُقِ السَّمَاءِ أَعْلَمُ مِنِّي بِطُرُقِ الْأَرْضِ من به راه‌های آسمان آشناتر و داناترم تا به راه‌های زمین» برای دهنشان زیاد است.

… این علی است اگر او معادل قرآن است و هیچ جن و انسی معادل قرآن نمی‌تواند بیاورد هیچ جن و انسی هم معادل علی نمی‌تواند حرف بزند هیچ کسی نتوانست تا حال بگوید که «سَلُونِي قَبْلَ أَنْ تَفْقِدُونِي از من بپرسید، قبل از آنکه مرا نیابید» اصلاً به خودش اجازه نداده. بعضیها اجازه دادند که زود رسوا شدند. مگر هر کسى می‌تواند بگوید هر چه می‌خواهید بپرسید من می‌دانم, من راههای آسمان را بهتر از زمین می‌دانم از عرشیان بهتر از فرشیان باخبرم ما وقتی دستمان پر است دلیل عقلی داريم، دلیل قرآنی داريم، دلیل قطعی روایی داريم دیگر چرا به دنبال آن بگردیم …

به هر تقدیر وقتی الواح را انداخت اخذ برأس أخيه حالا کسی بگوید آقا شما اینجا کلام خدا را بی‌اعتنایی کردی, وقتی ببیند به متکلم بی‌اعتنایی می‌شود خب کلام مشکل کدام جامعه را حل می‌کند پس بنابراین وجود مبارک هارون با الواح موسی یعنی با تورات یعنی با کتاب رسمی‌شان معادلند. مثل اینکه حضرت امیر(سلام الله علیه) با کتاب رسمی ما یعنی قرآن معادل است این قرآن ناطق است این اغراق هم نیست … خب اگر این است وجود مبارک حضرت موسی کلیم هر دو را یک‌جا در اثر غضب و تأسّف مقبول و معقول انجام داد این عیبی ندارد که.

مطلب دیگر اینکه آنچه را که قرآن نقل می‌کند اینکه وجود مبارک موسای کلیم سر هارون را گرفت و کشید دیگر سخن از موی صورت نیست. آنجا دارد که ﴿أَخَذَ بِرَأْسِ أَخِيهِ يَجُرُّهُ إِلَيْهِ﴾؛ بعد وجود مبارک هارون گفت: ﴿قالَ يَبْنَؤُمَّ﴾ یعنی آیه ۱۵۰ سوره مبارکه «اعراف»، این بود ﴿أَخَذَ بِرَأْسِ أَخِيهِ يَجُرُّهُ إِلَيْهِ قالَ ابْنَ أُمَّ إِنَّ الْقَوْمَ اسْتَضْعَفُونِي﴾، در سوره مبارکه «طه» که محل بحث وجود مبارک هارون گفت که ﴿لا تَأْخُذْ بِلِحْيَتِي وَ لا بِرَأْسِي﴾. این درخواست نهیی معنایش این نیست که شما این کار را کردی پس آنچه را که موسی انجام داد اخذ رأس است آنچه را که هارون گفت پیشنهاد داد که مبادا موی سر و صورتم را بگیری این نهی‌ دلیل بر وقوع نیست مثل اینکه سایر نواهی که در قرآن هست دلیل نیست که واقع شده بنابراین آنچه می‌توان گفت رخ داد همان اخذ سر است نه اخذ موی رأس و لحیه. آنچه را که در سوره «طه» است نهی‌ است نهی‌ دلالت ندارد که واقع شده آنکه در سوره «اعراف» دارد از گذشته و جریان خبر می‌دهد که ﴿أَخَذَ بِرَأْسِ أَخِيهِ﴾.۱۳

سوره ۲۸: القصص

وَلَا تَدْعُ مَعَ اللَّهِ إِلَهًا آخَرَ لَا إِلَهَ إِلَّا هُوَ كُلُّ شَيْءٍ هَالِكٌ إِلَّا وَجْهَهُ لَهُ الْحُكْمُ وَإِلَيْهِ تُرْجَعُونَ ﴿۸۸﴾

و معبود ديگري را با خدا مخوان كه هيچ معبودي جز او نيست، همه چيز جز ذات پاك او فاني مي‏شود، حاكميت از آن اوست و همه به سوي او بازمي گرديد. (۸۸)

خب، پس بنابراین در قرآن کریم دلیلی نیست که وجود مبارک موسی محاسن حضرت هارون را گرفته باشد فقط در سوره «اعراف» دارد که ﴿وَأَخَذْ بِرَأسِ أَخِيهِ يَجْرُهُ إِلَيْهِ﴾ ۳ اما آنچه دارد ﴿لَا تَأْخُذْ بِليحْتِي وَلَا بِرَأسِي﴾ یعنی مرا در این زمینه و این شأن و این حد قرار نده.

مطلب بعدی آن است که آنچه … از جناب سید مرتضی نقل شد, این هم مورد قبول بعضی از بزرگان اهل سنّت است فخررازی هم این را نقل کرده که این چون بالآخره شريك يك امرند اگر هارون شريك امر موساست و وزیر اوست و به درخواست او به این سمت رسیده است و خدای سبحان درخواست موسای کلیم (سلام الله علیهما) را انجام داد که گفت ﴿وَأَشْرِكْهُ فِي أَمْرِي﴾ انسانی که متأسف است همان طوری که گاهی به سر و صورت خودش می‌زند گاهی هم به سر و صورت کسی که شريك اوست هم دست می‌آویزد…

فخررازی مشکل دیگری که در اینجا دارد این است که گفته ما در اینکه انبیا معصیت می‌کنند یا نه اختلاف داریم ـ معاذ الله ـ یعنی خودشان، که بعضیها می‌گویند انبیا ـ معاذ الله ـ معصیت می‌کنند بعضیها می‌گویند نمی‌کنند، اما در اینکه انبیا ترک اولی دارند اختلاف نداریم و کار موسی کلیم بر ترک اولی حمل می‌شود. به نظر هارون اولی چیز دیگر بود به نظر موسی اولی چیز دیگر بود یکی از اینها ترک اولی کردند.

خب این برای اینکه نبوت را پایین آوردند تا دست سقفیها به آنها برسد اگر نبوت جایی باشد که جایگاه اصلی اوست که با عصمت همراه است کما هو الحق فقط دست غدیریها می‌رسد دست سقفیها که به او نمی‌رسد که، کسی جای پیغمبر می‌نشیند که معصوم باشد «و هو غدیر» اما آنها نبوت را آن قدر پایین آوردند که بالصراحه می‌گویند پیغمبر می‌تواند ـ معاذ الله ـ معصیت بکند خب این برای آن است که مشکل سقیفه را حل بکنند دیگر.

ابوبکر و عمر قبل از بعثت مشرک بودند در حالیکه هیچ پیامبری قبل از بعثت و پیامبریش هیچ لحظه ای مشرک نبود.

… طلب مغفرت اصولاً برای انبیا جنبهٔ دفع دارد نه رفع، استغفاری که وجود مبارک پیغمبر(صلى الله عليه و آله و سلم) روزانه می‌کرد که هفتاد بار استغفار می‌کرد اینها جنبهٔ دفع دارد یعنی استغفار می‌کنند که خطر و گناه به طرف آنها نیاید ماها استغفار می‌کنیم تا گناهان آمده بخشوده بشود رفعاً

یک وقت ما بادبزن می‌زنیم چون مگس روی شیرینی نشسته و می‌خواهیم آن را بلند کنیم؛ این کار «رفع» است، یعنی رفعِ موجودِ مزاحم.

یک وقت دیگر بادبزن می‌زنیم تا اصلاً مگس روی شیرینی ننشیند؛ این کار «دفع» است، یعنی جلوگیری از وقوعِ مزاحمت از ابتدا.

در هر دو حالت یک کار انجام می‌دهیم (باد زدن)، اما اولی رفع است دومی دفع

رفع : رفع کردن چیزی که قبلاً رخ داده و وجود دارد.

دفع : جلوگیری از رخ دادن چیزی از ابتدا.

خب، ﴿وَلَمْ تَرْقُبْ قَوْلِي﴾ تو گفتنی اصلاح بکن من اگر این کار را می‌کردم و خونریزی می‌شد شما می‌گفتنی قول مرا مراقبت نکردی به دستور من عمل نکردی لذا وجود مبارک موسای کلیم هم کاملاً خودش که روشن بود در حضور مردم معلوم شد که هارون به وظیفهٔ خود انجام داد.

… چون هارون مسئولیتی داشت برخورد با او در حقیقت اعتراض به مردم بود وگرنه وجود مبارک هارون همه وظایف خودش را انجام داد.

مرحوم شیخ طوسی در تبیان دارد که این جریان گرفتن سر یا گاهی سر و صورت در آن روز احتمالاً رسم بود … در عصر ما اگر بخواهند با کسی گفتگوی عتاب‌آمیزی داشته باشند دست‌ او را می‌گیرند شاید آن وقت گرفتن موی سر یا موی صورت یک عادت رسمی بود دلیل بر توبيخ و سرزنش و اینها نیست شاید عادت این بود وجه دومی هم که می‌فرماید نقل شده همان فرمایش مرحوم سید مرتضی است. که این به عنوان تأسّف همان طوری که گاهی انسان به سر و صورت خودش می‌زند گاهی هم به سر و صورت کسى که به منزلۀ اوست دست‌آویز می‌شود خب این دو وجه را مرحوم شیخ طوسی به عنوان قيل بیان کرده.