﴿۵۶﴾ إِنَّ اللَّهَ وَمَلَائِكَتَهُ يُصَلُّونَ عَلَى النَّبِيِّ يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا (1)

﴿۵۶﴾ إِنَّ اللَّهَ وَمَلَائِكَتَهُ يُصَلُّونَ عَلَى النَّبِيِّ يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا صَلُّوا عَلَيْهِ وَسَلِّمُوا تَسْلِيمًا

 ﴿۵۶﴾ خداوند و فرشتگانش بر پيامبر درود مي‏فرستند، اي كساني كه ايمان آورده‏ ايد بر او درود فرستيد و سلام گوئيد و تسليم فرمانش باشيد.

 

مقام پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) آن قدر والا است كه آفريدگار عالم هستى و تمام فرشتگانى كه تدبير اين جهان به فرمان حق بر عهده آنها گذارده شده است بر او درود مى فرستند، اكنون كه چنين است شما نيز با اين پيام جهان هستى هماهنگ شويد.

در اينجا به نكاتى بايد توجه كرد:

1 - (صلات ) و (صلوات ) كه جمع آن است هر گاه به خدا نسبت داده شود به معنى فرستادن رحمت است ، و هر گاه به فرشتگان و مؤ منان منسوب گردد به معنى طلب رحمت مى باشد.

 خدا توّاب است يعني کثیرالرجوع به بندگان است كه افاضه مي‌كند. مؤمنان توّاب‌اند يعني قابل توبه‌اند زياد به طرف خدا رجوع مي‌كنند. اين‌طور نيست كه توبه در هر دو جا به يك مصداق باشد. صلات هم اين‌چنين است بندگان, تصليه دارند مصلّين‌اند خدا هم مصلّي است خدا رحمت را نازل مي‌كند بندگان به سمت استغفار و استرحام حركت مي‌كنند.

2 - تعبير به (يصلون ) به صورت فعل مضارع دليل بر استمرار است يعنى پيوسته خداوند و فرشتگان رحمت و درود بر او مى فرستند، رحمت و درودى پيوسته و جاودانى .

3 - در اينكه ميان (صلوا) و (سلموا) چه فرقى است ؟ مفسران بحثهاى مختلفى دارند، آنچه مناسبتر با ريشه لغوى اين دو كلمه ، و ظاهر آيه قرآن به نظر مى رسد اين است كه : (صلوا) امر به طلب رحمت و درود فرستادن بر پيامبر است ، اما (سلموا) يا به معنى تسليم در برابر فرمانهاى پيامبر گرامى اسلام است چنانكه در آيه 65 سوره نساء آمده ، ثُمَّ لَا يَجِدُوا فِي أَنْفُسِهِمْ حَرَجًا مِمَّا قَضَيْتَ وَيُسَلِّمُوا تَسْلِيمًاا: (مؤ منان كسانى هستند كه به داورى تو تن دهند و حتى در دل از قضاوتت كمترين ناراحتى نداشته باشند و تسليم مطلق گردند).

چنانكه در روايتى از امام صادق (عليه السلام ) مى خوانيم : (ابو بصير) از محضرش سؤ ال كرد منظور از (صلات ) بر پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) را فهميده ايم ، اما معنى تسليم بر او چيست ؟ امام فرمود:

هو التسليم له فى الامور: (منظور تسليم بودن در برابر او در هر كار است ).

و يا به معنى سلام فرستادن بر پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) به عنوان السلام عليك يا رسول الله و مانند آن مى باشد، كه محتوايش تقاضاى سلامت پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) از پيشگاه خدا است.

گرچه اين دو معنى براى سلام كاملا متفاوت به نظر مى رسد، ولى با دقت مى توان آنها را به نقطه واحدى معطوف كرد، و آن تسليم قولى و عملى در برابر پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) است ، زيرا كسى كه به او سلام مى فرستد و تقاضاى سلامت او را از خدا مى كند نسبت به او عشق مى ورزد و او را به عنوان پيامبرى واجب الاطاعه مى شناسد.

 

(ابو حمزه ثمالى ) از يكى از ياران پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) به نام (كعب ) چنين نقل مى كند: (هنگامى كه آيه فوق نازل شد عرض كرديم سلام بر تو را مى دانيم ، ولى صلات بر تو چگونه است ؟ فرمود: بگوئيد:

«اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى محمّد وَعَلَى آلِ محمّد، كَمَا صَلَّيْتَ عَلَى إِبْرَاهِيْمَ وَعَلى آلِ إِبْرَاهِيْمَ، إِنَّكَ حَمِيْدٌ مَجِيْدٌ، اللَّهُمَّ بَارِكْ عَلَى محمّد وَعَلَى آلِ محمّد، كَمَا بَارَكْتَ عَلَى إِبْرَاهِيْمَ وَعَلَى آلِ إِبْرَاهِيْمَ، إِنَّكَ حَمِيْدٌ مَجِيْدٌ».

بار الها! بر محمّد ﷺ و آل محمّد درود بفرست همچنان که بر ابراهیم؛ و آل ابراهیم درود فرستادى، همانا تو ستوده و باعظمت هستى. بار الها! بر محمّد و آل محمّد برکت نازل فرما همچنان که بر ابراهیم؛ و آل ابراهیم برکت نازل کردى، همانا تو ستوده و باعظمت هستى

4 - قابل توجه اينكه در باره كيفيت صلوات بر پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) در روايات بي شمارى كه از طرق اهل سنت و اهل بيت رسيده صريحا آمده است كه آل محمد را به هنگام صلوات بر محمد بيفزاييد.

در (در المنثور) از صحيح (بخارى ) و (مسلم ) و (ابو داود) و (ترمذى ) و (نسائى ) و (ابن ماجه ) و (ابن مَرْدُوَيْه ) و روات ديگرى از (كعب بن عجره ) نقل شده كه مردى خدمت پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) عرض كرد: اما السلام عليك فقد علمنا فكيف الصلاة عليك : (سلام بر تو را ما مى دانيم چگونه است ، اما صلات بر شما بايد چگونه باشد)؟ پيامبر فرمود بگو: اللهم صل على محمد و على آل محمد كما صليت على ابراهيم انك حميد مجيد، اللهم بارك على محمد و على آل محمد كما باركت على ابراهيم و آل ابراهيم انك حميد مجيد.

نويسنده تفسير در المنثور علاوه بر حديث فوق ، هيجده حديث ديگر نقل كرده ، كه در همگى تصريح شده كه (آل محمد) را بايد به هنگام صلوات ذكر كرد.

اين احاديث را از كتب معروف و مشهور اهل سنت از گروهى از صحابه از جمله (ابن عباس ) و (طلحه ) و (ابو سعيد خدرى ) و (ابو هريره ) و (ابو مسعود انصارى ) و (بريده ) و (ابن مسعود) و (كعب بن عجره ) و امير مؤ منان على (عليه السلام ) نقل كرده است .

در صحيح (بخارى ) كه معروفترين منابع حديث برادران اهل سنت است روايات متعددى در اين زمينه نقل شده كه علاقمندان توضيح بيشتر ميتوانند به متن خود كتاب مراجعه كنند.

در صحيح مسلم نيز دو روايت در اين زمينه آمده است .

عجب اينكه در همين كتاب با اينكه در اين دو حديث چند بار (محمد و آل محمد) با هم ذكر شده ، باز عنوانى را كه براى باب انتخاب كرده باب الصلاة على النبى صلى الله عليه و سلم (بدون ذكر آل ) است !!

اين نكته نيز قابل توجه است كه در بعضى از روايات اهل سنت و بسيارى از روايات شيعه حتى كلمه (على ) ميان (محمد) و (آل محمد) جدائى نمى افكند بلكه كيفيت صلاة به اين صورت است اللهم صل على محمد و آل محمد.

(ابن حجر) در (صواعق ) چنين نقل مى كند كه پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) فرمود: لا تصلوا على الصلاة البتراء فقالوا و ما الصلاة البتراء؟ قال تقولون :

اللهم صل على محمد، و تمسكون ، بل قولوا اللهم صل على محمد و آل محمد:

(هرگز بر من صلوات ناقص نفرستيد! عرض كردند: صلوات ناقص چيست ؟ فرمود: اينكه فقط بگوييد (اللهم صل على محمد) و ادامه ندهيد، بلكه بگوئيد: اللهم صل على محمد و آل محمد).

و به خاطر همين روايات است كه جمعى از فقهاى بزرگ اهل سنت اضافه آل محمد را بر نام آن حضرت در تشهد نماز واجب مى شمرند.

تمام فقهاى اهل بيت صلوات بر پيامبر را در تشهد اول و دوم نماز واجب مى دانند، و در غير آن مستحب ، و علاوه بر احاديثى كه از طرق اهل بيت در اين زمينه رسيده در كتب اهل سنت نيز رواياتى كه دال بر وجوب است كم نيست .

از جمله در روايت معروفى ، عايشه مى گويد: سمعت رسول الله (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) يقول : لا يقبل صلاة الا بطهور، و بالصلاة على : (نماز بدون طهارت و درود بر من قبول نخواهد شد).

از فقهاى اهل سنت (شافعى ) آنرا در تشهد دوم واجب مى داند، و (احمد بن حنبل) در يكى از دو روايت كه از او نقل شده ، و جمعى ديگر از فقهاء واجب مى دانند، ولى بعضى مانند (ابو حنيفه ) آنرا واجب نشمرده اند.

جالب اينكه (شافعى ) همين فتوا را در شعر معروفش صريحا آورده است ، در آنجا كه مى گويد:

 

يا اهل بيت رسول الله حبكم

فرض من الله فى القرآن انزله

كفاكم من عظيم القدر انكم

من لم يصل عليكم لا صلاة له

(اى اهل بيت رسول الله محبت شما از سوى خداوند در قرآن واجب شده است )

(در عظمت مقام شما همين بس كه - هر كس بر شما صلوات نفرستد نمازش باطل است ).

 

 بعد از بيان وظيفه مؤمنين نسبت به وجود مبارك پيغمبر(صلّي الله عليه و آله و سلّم) از نظر حضور در بيت شريف ايشان, وظيفه عبادي مؤمنان نسبت به آن حضرت را بيان فرمود.

 طبق بيان نوراني امام سجاد(سلام الله عليه) كه فرمود در فضل علم و عالمان دين همين بس كه خدا علما را در كنار ملائكه ذكر كرده است در سورهٴ «آل‌عمران» ﴿شَهِدَ اللّهُ أَنَّهُ لاَ إِلهَ إِلَّا هُوَ وَالْمَلاَئِكَةُ وَأُولُوا الْعِلْمِ خداوند گواهي مي‏دهد كه معبودي جز او نيست، و فرشتگان و صاحبان دانش [24]

آنجا كه مسئله توحيد است علما را در رديف ملائكه ذكر مي‌كند اينجا كه مسئله عبادت و ايمان است مؤمنين را كه علما هم در جمع مؤمنين‌اند همراه ملائكه ذكر مي‌كند در آيه 56 كه به مؤمنين مي‌فرمايد شما بر پيامبر درود بفرستيد چون ملائكه مي‌فرستند يعني آنها را همراهي كنيد; ﴿إِنَّ اللَّهَ وَمَلاَئِكَتَهُ يُصَلُّونَ عَلَي النَّبِيِّ﴾ بعد فرمود: ﴿يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا﴾ كاري كه ملائكه مي‌كنند شما بكنيد خب اين شرفي است.

 عالِم مؤمن با ملائكه است. اما وقتي كه آن بيان امام علی (ع)عمل بشود فرمود: «لاَ تَجْعَلُوا عِلْمَكُمْ جَهْلاً وَ يَقِينَكُمْ شَكّاً إِذَا عَلِمْتُمْ فَاعْمَلُوا  علم خويشتن را جهل، و يقينتان را شك قرار ندهيد، آنگاه كه عالم و آگاه شديد عمل كنيد و زمانى كه يقين كرديد اقدام نماييد»، «رُبَّ عَالِمٍ قَدْ قَتَلَهُ جَهْلُهُ وَ عِلْمُهُ مَعَهُ لاَ يَنْفَعُهُ چه بسيار دانشمندى که جهلش او را کشته، در حالى که علمش با اوست؛ اما به حالش سودى نمى بخشد».

در صورتي كه كسي به علم عمل بكند, اما اگر به علم عمل نكرد, اين علمي كه حجّت است «له علي غيره»، «حجّة الله عليه» مي‌شود. در اين هر دو بيان نوراني, حضرت امير فرمود بعضي از علما كشته جهلشان‌اند خب وقتي عمل نكنند. اما اگر آ‌ن انديشه به اين انگيزه (اراده ) كمك بكند اينها در رديف ملائكه قرار مي‌گيرند.

 

 در جريان سلام بر انبيا قرآن كريم از ذات اقدس الهي نقل كرده كه خداوند بر انبيا درود فرستاد درودها هم يكسان نيست اگر انبيا متفاوت‌اند ﴿لَقَدْ فَضَّلْنَا بَعْضَ النَّبِيِّينَ عَلَي بَعْضٍ ما بعضي از پيامبران را بر بعضي ديگر برتري داديم [3] ﴿تِلْكَ الرُّسُلُ فَضَّلْنَا بَعْضَهُمْ عَلَي بَعْضٍ بعضي از آن رسولان را بر بعضي ديگر برتري داديم [4]  درجات سلام فرستادن خدا بر انبيا(عليهم السلام) هم يكسان نيست در جريان حضرت موسي و هارون فرمود: ﴿سَلاَمٌ عَلَي مُوسَي وَهَارُونَ﴾ [5] در جريان حضرت ابراهيم ﴿سَلاَمٌ عَلَي إِبْرَاهِيمَ﴾ [6] و مانند آن اما در جريان حضرت نوح(سلام الله عليه) يك سلام بي‌سابقه براي آن حضرت نازل كرد فرمود: ﴿سَلاَمٌ عَلَي نُوحٍ فِي الْعَالَمِينَ﴾ [7] تنها يك جا در قرآن سلام جهاني هست و آن هم مخصوص نوح(سلام الله عليه) است كه نزديك هزار سال صبر كرد ﴿سَلاَمٌ عَلَي نُوحٍ فِي الْعَالَمِينَ﴾ اين براي سلام.

 درباره صلوات هم نسبت به وجود مبارك پيامبر همين آيه محلّ بحث همين آيه 56 سورهٴ «احزاب» است كه فرمود خداي سبحان فرشته‌ها را در حضور خود حاضر مي‌كند با يك تصليه جمعي بر روان مطهّر حضرت صلوات مي‌فرستند ﴿إِنَّ اللَّهَ وَمَلاَئِكَتَهُ﴾ اين مجموعه، ﴿يُصَلُّونَ عَلَي النَّبِيِّ﴾.

 

 بردن نام غير خدا در كنار نام خدا مخالف ادب است مگر جايي كه خود ذات اقدس الهي جهت اكرام و اجلال ذكر بكند گاهي به صورت فاعل, گاهي به صورت مفعول نام غير خدا را در كنار نام خدا ذكر مي‌كند در ابتداي سورهٴ مباركهٴ «نساء» گذشت كه ﴿وَاتَّقُوا اللَّهَ الَّذِي تَسَاءَلُونَ بِهِ وَالْأَرْحَامَ از خدايي بپرهيزيد كه هنگامي كه چيزي از يكديگر مي‏خواهيد نام او را ميبريد، (و نيز) از خويشاوندان خود [8] فرمود مردم! از خدا و از ارحام، تقوا را رعايت كنيد يعني رعايت ارحام, صِله رَحِم رسيدگي به اوضاع ارحام به قدري مهم است كه در كنار رعايت حكم خدا قرار گرفته ﴿وَاتَّقُوا اللَّهَ الَّذِي تَسَاءَلُونَ بِهِ وَالْأَرْحَامَ البته با فاصله شدن جمله ﴿تَسَاءَلُونَ بِهِ﴾ در اطاعت پيامبر فرمود: ﴿أَطِيعُوا اللّهَ وَأَطِيعُوا الرَّسُولَ﴾ [9] در زيارت نوراني «جامعه» مي‌خوانيم «وَ قَرَنَ طاعتكُم بطاعته» [10] يعني خداي سبحان اطاعت از شما را در كنار اطاعت خودش قرار داد فرمود: ﴿أَطِيعُوا اللّهَ وَأَطِيعُوا الرَّسُولَ﴾.

 احترام به وجود مبارك پيغمبر(صلّي الله عليه و آله و سلّم) و همچنين فرشته‌ها باعث شد كه ضمير جمع بين ذات اقدس الهي و فرشته‌ها آمده است. در موارد ديگر گفتند اين كار را نكنيد. اما فرشته‌ها كه خود ذات اقدس الهي آنها را با خودش قرين كرد معلوم مي‌شود خصيصه‌اي دارند هم فرشته‌ها خصيصه‌اي دارند هم آن صلواتي كه بر آن شخص مي‌فرستد خصيصه‌اي دارد وگرنه بر مؤمنين كه بخواهد صلوات بفرستد با اينكه فرشته‌ها خصيصه‌اي دارند اما مع‌ذلك ذات اقدس الهي نام آنها را در كنار نام خود جمع نكرد فرمود: ﴿هُوَ الَّذِي يُصَلِّي عَلَيْكُمْ﴾ اين جمله تمام مي‌شود, ﴿وَمَلاَئِكَتُهُ﴾ [15] ديگر نفرمود «هو و ملائكته يصلّي عليكم» معلوم مي‌شود شرف نبوّت و شرف رسالت ايجاب كرده كه باري‌تعالي فرشته‌ها را در كنار خودش حاضر كند و با هم صلوات بفرستند.

 

 اينها عظمت اين خاندان را مي‌رساند مستحضريد كه هر ما بالعرضي بايد به ما ‌بالذّات برگردد آنجايي كه خداي سبحان احترام پيامبر و اهل بيت(عليهم السلام) را احترام خود مي‌داند اطاعت آنها را اطاعت خود مي‌داند اين بيگانه نيست بر اساس آن حديث قرب نوافل كه هم شيعه‌ها نقل كردند هم سني‌ها نقل كردند هم مرحوم كليني در جلد دوم كافي نقل كرد هم خدا غريق رحمت كند مرحوم مجلسي(رضوان الله عليه) در مرآةالعقول نقل كرده كه «كُنْتُ سَمْعَهُ, بَصَرَهُ, لسانه وَ يَدَهُ» [11] و مانند آن خب اگر اين ذوات قدسي به قرب نوافل بار يافتند از محبّ بودن به محبوب بودن هجرت كردند و محبوب خدا شدند پس در مقام فعل كه فصل سوم است نه فصل اول و دوم كه منطقه ممنوعه است در فصل سوم، اينها مجاري ادراكي و تحريكي خداي سبحان‌اند اگر اين شد احترام به اينها احترام به ذات اقدس الهي است در فصل سوم, اهانت به اينها ـ معاذ الله ـ اهانت به ذات اقدس الهي است در فصل سوم لذا در اين بخش از آيات سورهٴ مباركهٴ «احزاب» هم اجلال و تكريم اينها را در كنار اجلال و تكريم الهي ذكر مي‌كند هم اهانت اين ذوات قدسي را ـ معاذ الله ـ در كنار اهانت ذات اقدس الهي ذكر مي‌كند.

 فصل اول كه منطقه ي ممنوعه است يعني هويّت ذات, در فصل دوم كه صفات ذات است كه عين ذات است كه آن فصل دوم هم مثل فصل اول جزء منطقه ي ممنوعه است احدي به آنجا راه ندارد نه نبيّ, نه وصيّ, مقام سومِ فصل سوم كه فيض خداست, ظهور خداست و وجه خداست, كار خداست, خلقت خداست اينها مقام فعل خداست خارج از ذات است و مقام امكان است در اين مقام هم قرب فرايض راه دارد هم قرب نوافل.

روايات

مطلب ديگر اينكه سرّ مستور بودن روايات اهل بيت همان نهي‌اي است كه برخي از خلفا كردند. در بين قدماي ما خب مرحوم شيخ طوسي جزء قدماي اهل تفسير است و قبل از او طبري است كه امام‌المفسّرين است هم دست طبري كوتاه است هم دست شيخ طوسي, اينها معمولاً يا از ابن‌عباس نقل مي‌كنند كه زعيم حوزه علميه مكه بود يا از أُبَيّ بن كعب نقل مي‌كنند يا از عبدالله‌بن‌مسعود كه زعيم حوزه علميه عراق بود. خب اين نه تنها براي آن است كه اهل بيت(عليهم السلام) منزوي بودند بلكه نقل حديث تا قرن اول ممنوع بود براي اينكه دومي جلوي نقل حديث را گرفته بود.

https://fa.wikishia.net/view/%D9%85%D9%86%D8%B9_%D8%AD%D8%AF%DB%8C%D8%AB

وجود مبارك پيغمبر(صلّي الله عليه و آله و سلّم) 23 سال مدرّس رسمي و زعيم حوزه علميه مكه و مدينه بود. آن روز هم مهم‌ترين حوزه علمي, حوزه علمي تفسير بود بخشي هم احكام فقهي را سؤال مي‌كردند آيه نازل مي‌شد حضرت معنا مي‌كرد تفسير مي‌كرد تأويل مي‌كرد مهم‌ترين علم رايج آن 23 سال تفسير بود و ذات اقدس الهي وجود مبارك پيغمبر(صلّي الله عليه و آله و سلّم) را مفسّر و مبيّن معرفي كرد فرمود: ﴿أَنزَلْنَا إِلَيْكَ الذِّكْرَ لِتُبَيِّنَ لِلنَّاسِ مَا نُزِّلَ إِلَيْهِمْ و اين قرآن را به سوى تو فرود آورديم تا براى مردم آنچه را به سوى ايشان نازل شده است توضيح دهى [11] اما ببينيد هيچ روايتي از وجود مبارك حضرت رسول(صلّي الله عليه و آله و سلّم) در تفسير اين 23 ساله نيست مگر تعداد اندكي سرّش آن است كه نقل حديث را منع كرده بودند.

وقتي آيه نازل مي‌شد حضرت رسول(صلّي الله عليه و آله و سلّم) براي مردم معنا مي‌كرد اين‌طور نبود كه فقط تلاوت كند فرمود: ﴿يَتْلُوا عَلَيْهِمْ آيَاتِهِ﴾ [12] اين اوّلين وظيفه ﴿وَيُعَلِّمُهُمُ الْكِتَابَ وَالْحِكْمَةَ﴾ [13] وظيفه دوم ﴿وَيُزَكِّيهِمْ﴾ [14] وظيفه سوم, اين ﴿يُعَلِّمُهُمُ﴾ كجاست شما هر چقدر جلوتر مي‌رويد مي‌بينيد يا ابن‌عباس در مي‌آيد يا ابي‌بن‌كعب و مانند اينها.

23 سال حضرت اين ﴿يَتْلُوا﴾ را داشت و ﴿يُعَلِّمُهُمُ﴾ داشت و ﴿يُزَكِّيهِمْ﴾ را داشت وقتي هر چه جلوتر برويد دستتان خالي است اگر ما رواياتي داريم بعدها به بركت اهل بيت از وجود مبارك پيغمبر(عليهم الصلاة و عليهم السلام) به دست ما رسيده وگرنه در آن صد سال اول يك كار فرهنگي نكرده بودند. ولي ما هر چه مي‌كشيم از سقيفه مي‌كشيم.

خب از شيخ طوسي بالاتر شما چه كسي مي‌خواهيد داشته باشيد اين در حديث فحل (برجسته) است دو كتاب از كتب اربعه را همين بزرگوار نوشته تهذيب و استبصار را او نوشته خب اگر دستش در روايات تفسيري باز بود او نقل مي‌كرد در حساس‌ترين جايي كه ما مشكل داريم همان شيخ طوسي فرمود ابي‌بن‌كعب اين‌طور گفته, ابن‌عباس اين‌طور گفته خب اگر دست او رسيده بود از تفسير, روايت داشت خب نقل مي‌كرد.

(55) لَا جُنَاحَ عَلَيْهِنَّ فِي آبَائِهِنَّ وَلاَ أَبْنَائِهِنَّ وَلاَ إِخْوَانِهِنَّ وَ

(55) لَا جُنَاحَ عَلَيْهِنَّ فِي آبَائِهِنَّ وَلاَ أَبْنَائِهِنَّ وَلاَ إِخْوَانِهِنَّ وَلاَ أَبْنَاءِ إِخْوَانِهِنَّ وَلاَ أَبْنَاءِ إِخْوَانِهِنَّ وَلاَ أَبْنَاءِ أَخَوَاتِهِنَّ وَلاَ نِسَائِهِنَّ وَلاَ مَا مَلَكَتْ أَيْمَانُهُنَّ وَاتَّقِينَ اللَّهَ إِنَّ اللَّهَ كَانَ عَلَي كُلِّ شَيْ‌ءٍ شَهِيداً

(۵۵) بر آنها (همسران پيامبر) گناهي نيست كه با پدران، و فرزندان، و برادران، و فرزندان برادران، و فرزندان خواهران خود، و زنان مسلمان و بردگان خويش (بدون حجاب و پرده تماس بگيرند) و تقواي الهي را پيشه كنيد كه خداوند بر هر چيزي آگاه است.

 

از آنجا كه در آيه گذشته حكم مطلقى در باره حجاب در مورد همسران پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) آمده بود و اطلاق اين حكم اين توهم را به وجود مى آورد كه محارم آنها نيز موظف به اجراى آن هستند و تنها از پشت پرده بايد با آنها تماس بگيرند، آيه فوق نازل شد و حكم اين مساله را شرح داد.

مى فرمايد: (بر همسران پيامبر گناهى نيست كه با پدران ، فرزندان ، برادران ، فرزندان برادران ، فرزندان خواهران خود، و زنان مسلمان ، و بردگان خود بدون حجاب تماس داشته باشند)

و به تعبير ديگر محارم آنها كه منحصر در اين شش گروهند مستثنى مى باشد، و اگر گفته شود افراد ديگرى نيز جزء محارم هستند كه در اين شش گروه نامى از آنها به ميان نيامده مانند عموها و دائيها. در پاسخ بايد گفت :

هنگامى كه عمه و خاله نسبت به پسر برادر و پسر خواهر محرم باشد عمو و دائى نيز نسبت به دختر برادر و دختر خواهر محرم خواهد بود (چرا كه ميان (عمو) و (عمه )، و نيز (دائى ) و (خاله ) هيچ تفاوتى نيست ).

(پدر شوهر) و (پسر شوهر) نيز جزء محارم زن محسوب مى شود، چرا ذكرى از اينها در اينجا به ميان نيامده ؟ درحالى كه در آيه 31 سوره (نور) آنها نيز به عنوان محارم مطرح شده اند.

 

آيه 31 سورهٴ مباركهٴ «نور» اين بود :

http://www.parsquran.com/data/show.php?sura=24&ayat=%DB%B3%DB%B1&user=far&lang=far&tran=2

پاسخ اين سؤ ال نيز روشن است ، زيرا در اين آيه منحصرا سخن از حكم همسران پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) در ميان است ، و مى دانيم پيغمبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) در زمان نزول اين آيات نه پدرش در حيات بود، و نه اجدادش و نه فرزند پسرى داشت.

 

زن‌ها فقط مي‌توانند نزد زن‌هاي مسلمان بي‌حجاب باشند (همانند آنچه كه در سوره نور آمده است) نزد زن‌هاي غير مسلمان نمي‌توانند بي‌حجاب باشند چرا؟ براي اينكه زن‌هاي غير مسلمان اگر اينها را بي‌حجاب ديدند ممكن است براي همسرانشان و ديگران تعريف كنند يك طمع غايبانه پيدا بشود. لذا گفتند زن اگر بخواهد بي‌حجاب باشد نزد زن‌هاي با ايمان بي‌حجاب باشد كه اين زن‌هاي باايمان هم خودشان محرم‌اند هم اسرار را حفظ مي‌كنند نمي‌روند نزد نامحرمان بگويند. پس زن حق ندارد پيش هر زني خود را بيارايد. زن‌ها هم بايد بدانند كه در مجالس جشن يا غير جشن اگر يك زن ديگري را ديدند كه از اينها با جمال‌تر است حق ندارند جمال و زيبايي آن زن را براي همسرشان نقل بكنند

و اما جمله مَا مَلَكَتْ أَيْمَانُهُنَّ همانگونه كه در تفسير سوره (نور) نيز گفتيم مفهوم وسيعى دارد هم كنيزان را شامل مى شود و هم غلامان را، اما طبق بعضى از روايات اسلامى اختصاص به كنيزان دارد، و بنابر اين ذكر آنها بعد از ذكر زنان به طور كلى ممكن است از اين نظر باشد كه كنيزان غير مسلمان را نيز شامل مى شود .

 اگر ما از روز اول اين عفاف را حفظ مي‌كرديم گرفتار مصیبت بزرگ نمي‌شديم. طلاق، بخش وسيعي منشأش همين است اين يكي ديگري را مي‌بيند و به او دل مي‌دهد و از همسرش دل مي‌كند اين فاصله حاصل مي‌شود.

 اين‌چنين نيست كه اگر جلوي بي‌حجابي را گرفتند جلوي آزادي را گرفتند. آزادي، حريّت از بهترين نعمت‌هاي الهي است بارها به عرضتان رسيد كه كلمه ولنگار كلمه بسيط (بدون تركيب) نيست مركّب از وِل و انگاره است يعني اگر كسي انگاره و انگيزه او اين باشد كه ول است اين را مي‌گويند ولنگار خب مگر مي‌شود انسان وِل باشد مي‌شود انگيزه كسي ول بودن باشد اين دين جلويش را گرفته (در حقیقت شخص ولنگار آزاد نیست اسیر هوا و هوس خودش هست و دین آمده این شخص را از این اسارت آزاد کند )

 خب اگر به ما فرمود: ﴿لَقَدْ كَانَ لَكُمْ فِي رَسُولِ اللَّهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ﴾ [22] و ما بايد تأسّي كنيم اختصاصي به بيت او ندارد ملاحظه فرموديد همان طور كه در سورهٴ مباركهٴ «نور» درباره زن و مرد باايمان اين بيانات را دارد همان‌ها را با يك تفاوت مختصري درباره همسران وجود مبارك پيغمبر بيان مي‌كند.

و در پايان آيه (و اتقين الله ان الله كان على كل شى ء شهيدا) - در اين جمله حكم مذكور تاكيد شده، و بخصوص از جهت التفاتى كه از غيبت به خطاب شده، و با اينكه سياق قبل از اين جمله زنان را غايب گرفته بود، در اين جمله خطاب به خود ايشان كرده، كه (و اتقين الله - از خدا بترسيد) اين تاكيد روشن تر به چشم مى خورد.

 (54) إِن تُبْدُوا شَيْئاً أَوْ تُخْفُوهُ فَإِنَّ اللَّهَ كَانَ بِكُلِّ شَيْ‌ءٍ عَلِيماً

 (54) إِن تُبْدُوا شَيْئاً أَوْ تُخْفُوهُ فَإِنَّ اللَّهَ كَانَ بِكُلِّ شَيْ‌ءٍ عَلِيماً

(۵۴) اگر چيزي را آشكار كنيد يا پنهان داريد خداوند از همه چيز آگاه است.

گمان نكنيد خدا از برنامه هاى ايذائى شما نسبت به پيامبرش با خبر نيست ، چه آنها كه بر زبان جارى كردند و چه آنها كه در دل تصميم داشتند همه را به خوبى مى داند، و با هر كس متناسب كار و نيتش رفتار مى كند.

برخي‌ها درصدد ايذای وجود مبارك پيغمبر(صلّي الله عليه و آله و سلّم) از نظر ازدواج با همسران او بعد از رحلت آن حضرت بودند. فرمود چه درونتان باشد چه در بيرونتان باشد چه اظهار بكنيد چه اظهار نكنيد خدا مي‌داند در بخش‌هايي از قرآن كريم خدا را به عنوان رقيب معرفي كرد در آيات ديگر خداي سبحان فرمود هر كاري كه شما مي‌كنيد در مَشهد ما هستيد همين كه مي‌خواهيد وارد كار بشويد در مشهد ما هستيد ما شاهديم, حاضريم:

سوره ۱۰: يونس

وَمَا تَكُونُ فِي شَأْنٍ وَمَا تَتْلُو مِنْهُ مِنْ قُرْآنٍ وَلَا تَعْمَلُونَ مِنْ عَمَلٍ إِلَّا كُنَّا عَلَيْكُمْ شُهُودًا إِذْ تُفِيضُونَ فِيهِ وَمَا يَعْزُبُ عَنْ رَبِّكَ مِنْ مِثْقَالِ ذَرَّةٍ فِي الْأَرْضِ وَلَا فِي السَّمَاءِ وَلَا أَصْغَرَ مِنْ ذَلِكَ وَلَا أَكْبَرَ إِلَّا فِي كِتَابٍ مُبِينٍ ﴿۶۱﴾

در هيچ حال (و انديشه‏ اي) نيستي و هيچ قسمتي از قرآن را تلاوت نمي‏كني، و هيچ عملي را انجام نمي ‏دهيد مگر اينكه ما ناظر بر شما هستيم در آن هنگام كه وارد آن مي‏شويد، و هيچ چيز در زمين و آسمان از پروردگار تو مخفي نمي‏ماند، به اندازه سنگيني ذره‏ اي و نه كوچكتر از آن و نه بزرگتر از آن، مگر اينكه (همه آنها) در كتاب آشكار (و لوح محفوظ علم خداوند) ثبت است.

 همين كه مي‌خواهيد وارد بشويد ما مي‌بينيم اين خداست لذا مي‌فرمايد نه تنها خود ما هستيم و همه جا حضور داريم خود ما هم مي‌نويسيم ﴿سَنَكْتُبُ مَا يَقُولُ﴾ [14] نه تنها ما حاضريم و مي‌نويسيم ﴿إِنَّ عَلَيْكُمْ لَحَافِظِينَ ٭ كِرَاماً كَاتِبِينَ ٭ يَعْلَمُونَ مَا تَفْعَلُونَ  بدون شك نگاهباناني بر شما گمارده شده, والامقام و نويسنده,آنها مي‏دانند شما چه مي‏كنيد [15] نه تنها ﴿كِرَاماً كَاتِبِينَ﴾ است ﴿مَا يَلْفِظُ مِن قَوْلٍ إِلَّا لَدَيْهِ رَقِيبٌ عَتِيدٌ سخنى به زبان نمى ‏آورد، مگر آنكه نگهبان حاضر و ناظرى نزد اوست﴾, [16] ﴿رَقِيبٌ عَتِيدٌ﴾هم فرشته چپ, هم فرشته راست رقيبِ عتيد است نه «رقيبٌ» و «عَتيد», هم فرشته راست كه مسئول نوشتن حسنات است رقيبي است عَتيد هم فرشته چپ كه مسئول نوشتن سيّئات است رقيبي است عتيد.  پس ﴿رَقِيبٌ عَتِيدٌ﴾ هست, ﴿كِرَاماً كَاتِبِينَ﴾ هست, ﴿سَنَكْتُبُ مَا يَقُولُ﴾ هست ﴿وَاللّهُ بِكُلِّ شَيْ‌ءٍ عَلِيمٌ﴾ [17] است ﴿وَلاَ تَعْمَلُونَ مِنْ عَمَلٍ إِلَّا كُنَّا عَلَيْكُمْ شَهُوداً إِذْ تُفِيضُونَ فِيهِ﴾ هست.

 اينجا هم فرمود, چه اظهار چه اخفا, براي ما خلوت و جلوت شما يكي است. اينكه گفته شد ﴿عَالِمُ الْغَيْبِ وَالشَّهَادَةِ﴾ [18] نه يعني غيبي هست و شهادتي هست و خدا به غيب عالِم است. علم, به غيب تعلّق نمي‌گيرد. بله, آنچه براي ما غيب است و ما از آن خبر نداريم مشهود خداست. وگرنه غيب بما انّه غيب تحت علم قرار نمي‌گيرد علم يعني كشف, علمِ يعني شهود, علم يعني حضور, علم يعني ظهور, غايب بما انّه غايب معلوم نخواهد بود اينكه فرمود: ﴿عَالِمُ الْغَيْبِ وَالشَّهَادَةِ﴾ يعني «لا غيب عنده» نه اينكه غيب هست و او به غيب علم دارد.

 در بيان نوراني حضرت امير هم اين بود فرمود: «خَلَوَاتُكُمْ عِيَانُهُ» [19] فرمود آنچه در درون داريد درون شما براي او مثل بيرون است خب اگر اين است اگر خلوتِ ما, جلوت اوست پس ما نسبت به خدا دروني نداريم درون و بيرون ما نسبت به خدا يكسان است ﴿هُوَ مَعَكُمْ أَيْنَ مَا كُنتُمْ﴾ [20]

فرمود: ﴿إِن تُبْدُوا شَيْئاً أَوْ تُخْفُوهُ فَإِنَّ اللَّهَ كَانَ بِكُلِّ شَيْ‌ءٍ عَلِيماً﴾ اين كبراي مسئله و آن هم صغراي مسئله, اگر اين كار را انجام بدهيد اينها شيء است. خدا ﴿بِكُلِّ شَيْ‌ءٍ عَلِيماً﴾ است. پس به اينها عليم است.

(53) يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لاَ تَدْخُلُوا بُيُوتَ النَّبِيِّ إِلَّا أَن يُؤْذَنَ لَكُمْ

(53) يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لاَ تَدْخُلُوا بُيُوتَ النَّبِيِّ إِلَّا أَن يُؤْذَنَ لَكُمْ إِلَي طَعَامٍ غَيْرَ نَاظِرِينَ إِنَاهُ وَلكِنْ إِذَا دُعِيتُمْ فَادْخُلُوا فَإِذَا طَعِمْتُمْ فَانتَشِرُوا وَلاَ مُسْتَأْنِسِينَ لِحَدِيثٍ إِنَّ ذلِكُمْ كَانَ يُؤْذِي النَّبِيَّ فَيَسْتَحْيِ مِنكُمْ وَاللَّهُ لاَ يَسْتَحْيِ مِنَ الْحَقِّ وَإِذَا سَأَلْتُمُوهنَّ مَتَاعاً فَسْأَلُوهُنَّ مِن وَرَاءِ حِجَابٍ ذلِكُمْ أَطْهَر لِقُلُوبِكُمْ وَقُلُوبِهِنَّ وَمَا كَانَ لَكُمْ أَن تُؤْذُوا رَسُولَ اللَّهِ وَلاَ أَن تَنكِحُوا أَزْوَاجَهُ مِن بَعْدِهِ أَبَداً إِنَّ ذلِكُمْ كَانَ عِندَ اللَّهِ عَظِيماً

(۵۳) اي كساني كه ايمان آورده‏ ايد! در بيوت پيامبر داخل نشويد مگر به شما اجازه براي صرف غذا داده شود و در انتظار وقت غذا ننشينيد، اما هنگامي كه دعوت شديد داخل شويد و وقتي غذا خورديد پراكنده شويد، و (بعد از صرف غذا) به بحث و صحبت ننشينيد، اين عمل پيامبر را ناراحت می کند ولي او از شما شرم مي‏كند، اما خداوند از (بيان) حق شرم ندارد و هنگامي كه چيزي از وسائل زندگي (به عنوان عاريت) از آنها (همسران پيامبر) مي‏خواهيد از پشت پرده بخواهيد، اين كار دلهاي شما و آنها را پاكتر مي‏دارد، و شما حق نداريد رسول خدا را آزار دهيد و نه هرگز همسران او را بعد از او به همسري خود در آوريد كه اين كار نزد خدا عظيم است!

باز روى سخن در اين آيه به مؤ منان است و بخشى ديگر از احكام اسلام مربوط به آداب معاشرت با پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) و خانواده نبوت را بیان میکند.

نخست مى گويد: (اى كسانى كه ايمان آورده ايد! هرگز در خانه هاى پيامبر سرزده داخل نشويد، مگر اينكه براى صرف غذا به شما اجازه داده شود، آنهم مشروط به اينكه به موقع وارد شويد، نه اينكه از مدتى قبل بياييد و در انتظار وقت غذا بنشينيد) (يا ايها الذين آمنوا لا تدخلوا بيوت النبى الا ان يؤ ذن لكم الى طعام غير ناظرين اناه )

و به اين ترتيب يكى از آداب مهم معاشرت را در آن محيطى كه اين آداب كمتر رعايت مى شد بيان مى كند، گر چه سخن در باره خانه پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) است ، ولى مسلما اين حكم اختصاص به او ندارد، در هيچ مورد بدون اجازه نبايد وارد خانه كسى شد (چنانكه در سوره نور آيه 27 نيز آمده است ).

يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لَا تَدْخُلُوا بُيُوتًا غَيْرَ بُيُوتِكُمْ حَتَّى تَسْتَأْنِسُوا وَتُسَلِّمُوا عَلَى أَهْلِهَا ذَلِكُمْ خَيْرٌ لَكُمْ لَعَلَّكُمْ تَذَكَّرُونَ ﴿۲۷﴾

اي كساني كه ايمان آورده‏ ايد در خانه‏ هايي غير از خانه خود وارد نشويد تا اجازه بگيريد و بر اهل آن خانه سلام كنيد، اين براي شما بهتر است، شايد متذكر شويد. (۲۷)

بعلاوه به هنگامى كه دعوت به طعام مى شوند بايد وقت شناس باشند و مزاحمت بى موقع براى صاحبخانه فراهم نكنند.

سپس به دومين حكم پرداخته مى گويد: (ولى هنگامى كه دعوت شديد وارد شويد، و هنگامى كه غذا خورديد پراكنده شويد) (و لكن اذا دعيتم فادخلوا فاذا طعمتم فانتشروا).

اين حكم در حقيقت تاكيد و تكميلى بر حكم گذشته است ، نه بى موقع به خانه اى كه دعوت شده ايد وارد شويد، و نه اجابت دعوت را ناديده بگيريد، و نه پس از صرف غذا براى مدتى طولانى درنگ كنيد.

بديهى است تخلف از اين امور موجب زحمت و دردسر براى ميزبان است و با اصول اخلاقى سازگار نيست .

در سومين حكم مى فرمايد: (پس از صرف غذا مجلس انس و گفتگو در خانه پيامبر تشكيل ندهيد) (و لا مستانسين لحديث ).

البته ممكن است ميزبان خواهان چنين مجلس انسى باشد در اين صورت مستثناست ، سخن از جايي است كه تنها دعوت به صرف غذا شده ، نه تشكيل مجلس انس ، در چنين جايى بايد پس از صرف غذا مجلس را ترك گفت ، به خصوص اينكه خانه خانه اى همچون بيت پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) باشد كه كانون انجام بزرگترين رسالتهاى الهى است و بايد امور مزاحم ، وقت او را اشغال نكند.

سپس علت اين حكم را چنين بيان مى كند: (اين كار پيامبر را آزار مى دهد، اما او از شما شرم مي‏كند، ولى خداوند از بيان حق شرم نمى كند و ابا ندارد) (ان ذلكم كان يؤ ذى النبى فيستحيى منكم و الله لا يستحيى من الحق ).

البته پيامبر خدا نيز از بيان حق در مواردى كه جنبه شخصى و خصوصى نداشت هيچ ابا نمى كرد.

 

سپس چهارمين حكم را در زمينه (حجاب ) چنين بيان مى دارد: (هنگامى كه چيزى از متاع و وسائل زندگى از همسران پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) بخواهيد از پشت حجاب (پرده ) بخواهيد) (و اذا سالتموهن متاعا فاسئلوهن من وراء حجاب ).

گفتيم اين امر در ميان اعراب و بسيارى مردم ديگر معمول بوده و هست كه به هنگام نياز به بعضى از وسایل زندگى موقتا از همسايه به عاريت مى گيرند، خانه پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) نيز از اين قانون مستثنا نبوده ، و گاه و بيگاه مى آمدند و چيزى از همسران پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) به عاريت مى خواستند، روشن است قرار گرفتن همسران پيامبر در معرض ديد مردم (هر چند با حجاب اسلامى باشد) كار خوبى نبود لذا دستور داده شده كه از پشت پرده يا پشت در بگيرند.

نكته اى كه در اينجا بايد مورد توجه قرار گيرد اين است كه منظور از حجاب در اين آيه پوشش زنان نيست ، بلكه حكمى اضافه بر آن است كه مخصوص همسران پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) بوده و آن اينكه مردم موظف بودند به خاطر شرائط خاص همسران پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) هر گاه مى خواهند چيزى از آنان بگيرند از پشت پرده باشد، و آنها حتى با پوشش اسلامى در برابر مردم در اینگونه موارد ظاهر نشوند، البته اين حكم در باره زنان ديگر وارد نشده ، و در آنها تنها رعايت پوشش كافى است .

شاهد اين سخن آنكه كلمه (حجاب ) هر چند در استعمالهاى روزمره به معنى پوشش زن به كار مى رود، ولى در لغت چنين مفهومى را ندارد، و نه در تعبيرات فقهاى ما.

(حجاب ) در لغت به معنى چيزى است كه در ميان دو شى ء حائل مى شود.

در قرآن مجيد نيز اين كلمه همه جا به معنى پرده يا حائل به كار رفته است ، مانند آيه 45 سوره اسراء جعلنا بينك و بين الذين لا يؤ منون بالاخرة حجابا مستورا: (ما در ميان تو و كسانى كه ايمان به آخرت نمى آورند پرده پوشيده اى قرار داديم ).

در كلمات فقها از قديمترين ايام تاكنون نيز در مورد پوشش زنان معمولا كلمه (ستر[ س َ ]) به كار رفته ، و در روايات اسلامى نيز همين تعبير يا شبيه آن وارد شده است ، و به كار رفتن كلمه (حجاب ) در پوشش زنان اصطلاحى است كه بيشتر در عصر ما پيدا شده و اگر در تواريخ و روايات پيدا شود بسيار كم است .

بنابر اين اسلام به زنان مسلمان دستور پرده نشينى نداده ، آنچه در باره زن مسلمان لازم است داشتن همان پوشش اسلامى است.

لذا قرآن بعد از اين دستور فلسفه آن را چنين بيان مى فرمايد: (اين براي پاكي دلهاي شما و آنان بهتر است ) (ذلك اطهر لقلوبكم و قلوبهن ).

پنجمين حكم را به اين صورت بيان مى فرمايد: (شما حق نداريد رسول خدا را آزار دهيد) (و ما كان لكم ان تؤذوا رسول الله ).

عمل ايذائى:

 در خود اين آيه منعكس است و آن بي موقع به خانه پيامبر رفتن و پس از صرف غذا نشستن و مزاحم شدن است.

در روايات شان نزول نيز آمده كه بعضى سوگند ياد كرده بودند كه بعد از پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) با همسران او ازدواج كنند، اين سخن نيز ايذاء ديگرى بود، ولى به هر حال مفهوم آيه عام است و هر گونه اذيت و آزار را شامل مى شود.

سرانجام ششمين و آخرين حكم را در زمينه حرمت ازدواج با همسران پيامبر بعد از او چنين بيان مى كند: (شما هرگز حق نداريد كه همسران او را بعد از او به همسرى خويش در آوريد كه اين كار در نزد خدا عظيم است ) (و لا ان تنكحوا ازواجه من بعده ابدا ان ذلكم كان عند الله عظيما).

در اينجا سؤ الى پيش مى آيد كه چگونه خداوند همسران پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) را كه بعضى به هنگام وفات او نسبتا جوان بودند از حق انتخاب همسر محروم ساخته است ؟

دليل آن ابن است كه جمعى به عنوان اينكه همسر پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) را بعد از او در اختيار خود گرفته اند ممكن بود اين كار را وسيله سوء استفاده قرار دهند، و به اين بهانه موقعيت اجتماعى براى خويش دست و پا كنند، و يا به عنوان اينكه آگاهى خاص از درون خانه پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) و تعليمات و مكتب او دارند به تحريف اسلام پردازند، و يا منافقين مطالبى را از اين طريق در ميان مردم نشر دهند كه مخالف مقام پيامبر باشد .

اين هنگامى ملموس تر مى شود كه بدانيم گروهى خود را براى اين كار آماده ساخته بودند بعضى آن را به زبان آورده و بعضى شايد تنها در دل داشتند.

خداوندى كه بر اسرار نهان و آشكار آگاه است براى بر هم زدن اين توطئه زشت يك حكم قاطع صادر فرمود و جلو اين امور را به كلى گرفت ، و براى تحكيم پايه هاى آن به همسران پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) لقب ام المؤمنين داد تا بدانند ازدواج با آنها همچون ازدواج با مادر خويش است !

گوشه اى از تعليمات اسلام را در ارتباط با اصل مساله (ميهماندارى و حق ميهمان و وظائف ميزبان ) بياوريم :

 ميهمان از نظر اسلام يك هديه آسمانى ، و فرستاده و رسول خداست ، و بايد او را همچون جان گرامى داشت و نهايت احترام را در باره او انجام داد، تا آنجا كه امير مؤ منان على (عليه السلام ) از پيغمبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) نقل مى كند كه فرمود: من حق الضيف ان تمشى معه فتخرجه من حريمك الى البر: (ازحقوق ميهمان آنست كه او را تا در خانه بدرقه كنى ).

(سلمان فارسى ) از پيغمبر گرامى اسلام (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) چنين نقل مى كند كه فرمود: ان لا نتكلف للضيف ما ليس ‍ عندنا، و ان نقدم اليه ما حضرنا: (براى ميهمان نسبت به آنچه نداريم تكلف نكنيم ، و آنچه موجود است مضايقه ننمائيم ).

گاه مى شود ميهمانها افرادى كمرو و خجالتى هستند و به همين دليل دستور داده شده است كه از آنها در باره غذا خوردن سؤ ال نكنند، بلكه سفره غذا را آماده سازند، اگر مايل بود بخورد، چنانكه امام صادق (عليه السلام ) مى فرمايد: لا تقل لاخيك اذا دخل عليك اكلت اليوم شيئا؟ و لكن قرب اليه ما عندك ، فان الجواد كل الجواد من بذل ما عنده : (هنگامى كه برادرت بر تو وارد شود از او سؤ ال نكن آيا امروز غذا خورده اى يا نه ؟ آنچه دارى براى او حاضر كن ، چرا كه سخاوتمند واقعى كسى است كه از بذل آنچه حاضر دارد مضايقه نكند).

اسلام مى گويد به هنگامى كه ميهمان وارد مى شود به او كمك كنيد اما براى رفتن از منزل به او كمك نكنيد مبادا تصور شود مايل به رفتن او هستيد!.

امام صادق مى فرمايد: اذا دخل احدكم على اخيه فى رحله فليقعد حيث يامر صاحب الرحل ، فان صاحب الرحل اعرف بعورة بيته من الداخل عليه : (هنگامى كه يكى از شما وارد منزلگاه برادر مسلمانش مى شود هر جا به او پيشنهاد مى كند بنشيند، چرا كه صاحب منزل به وضع منزل خود و آن قسمتهائى كه نبايد آشكار گردد آشناتر است ).

 

 در سورهٴ مباركهٴ «نور» اين مسئله گذشت يك وقت انسان وارد منزل كسي مي‌خواهد بشود اگر وقت قبلي نگرفته و رفت دمِ در گفتند فعلاً فرصت نيست اين نبايد ناراحت بشود براي اينكه نظم ديني اين است كه آدم خانه كسي مي‌خواهد برود بايد وقت قبلي بگيرد. ﴿وَإِن قِيلَ لَكُمُ ارْجِعُوا فَارْجِعُوا هُوَ أَزْكَي لَكُمْ اگر به شما گفته شد برگردید برگرديد كه آن براى شما سزاوارتر است)

 اگر خدا فرمود كه قرآن كريم براي تعليم است از يك سو و تزكيه جامعه است از سوي ديگر ﴿يُعَلِّمُهُمُ الْكِتَابَ وَالْحِكْمَةَ وَيُزَكِّيهِمْ﴾ [23] تزكيه تنها در مسائل اخلاق فردي نيست در رعايت آداب اجتماعي و نظم عمومي هم هست. فرمود اگر شما خانه كسي خواستيد برويد وقت قبلي هم نگرفتيد آن آقا يا با ديگري ملاقات داشت يا دارد مطالعه مي‌كند يا دارد كار ديگري انجام مي‌دهد به شما گفت الآن فرصت ندارم شما ديگر نرنج، ازكي بودن شما در اين است كه برگرديد ﴿وَإِن قِيلَ لَكُمُ ارْجِعُوا فَارْجِعُوا هُوَ أَزْكَي لَكُمْ﴾. تزكيه تنها در عبادت نيست در آداب اجتماعي است در رعايت اخلاق عمومي است در رعايت نظم است. اين مربوط به عموم مردم.

 در خواست متاع از ايشان، كنايه است از اينكه مردم با ايشان درباره حوائجى كه دارند سوال كنند، و معنايش اين است كه اگر به خاطر حاجتى كه برايتان پيش آمده، ناگزير شديد با يكى از همسران آن جناب صحبتى بكنيد، از پس پرده صحبت كنيد.

(52) لَا يَحِلُّ لَكَ النِّسَاءُ مِن بَعْدُ وَلا أَن تَبَدَّلَ بِهِنَّ مِنْ أَزْوَاجٍ وَلَوْ

(52) لَا يَحِلُّ لَكَ النِّسَاءُ مِن بَعْدُ وَلا أَن تَبَدَّلَ بِهِنَّ مِنْ أَزْوَاجٍ وَلَوْ أَعْجَبَكَ حُسْنُهُنَّ إِلَّا مَا مَلَكَتْ يَمِينُكَ وَكَانَ اللَّهُ عَلَي كُلِّ شَيْ‌ءٍ رَقِيباً

(۵۲) بعد از اين ديگر زني بر تو حلال نيست و نمي‏تواني همسرانت را به همسران ديگري تبديل كني (بعضي را طلاق دهي و همسر ديگري بجاي او برگزيني) هر چند جمال آنها مورد توجه تو واقع شود، مگر آنچه كه به صورت كنيز در ملك تو در آيد و خداوند ناظر و مراقب هر چيز است .

ظاهر تعبير (من بعد) اين است كه بعد از اين ، ازدواج مجدد براى تو حرام است ، بنابراين (بعد يا به معنى ) بعد زمانى است يعنى بعد از اين زمان ديگر همسرى انتخاب مكن ، يا بعد از آنكه همسرانت را طبق فرمان الهى در آيات گذشته مخير در ميان زندگى ساده در خانه تو و يا جدا شدن كردى و آنها با ميل و رغبت ترجيح دادند كه به همسرى با تو ادامه دهند، ديگر بعد از آنها نبايد با زن ديگرى ازدواج كنى . و نيز نمى توانى بعضى از آنها را طلاق داده ، و همسر ديگرى بجاى او برگزينى ، به تعبير ديگر نه بر تعداد آنها بيفزاى و نه افراد موجود را عوض كن .

 

طبق شواهدى كه از تواريخ استفاده مى شود پيامبر اسلام (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) از ناحيه افراد و قبائل مختلف تحت فشار بود كه از آنها همسر بگيرد، و هر يك از قبائل مسلمان افتخار مى كردند كه زنى از آنها به همسرى پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) در آيد، حتى چنانكه گذشت بعضى از زنان بدون هيچگونه مهريه ، حاضر بودند خود را به عنوان (هبه ) و بى هيچ قيد و شرط با او ازدواج كنند.

البته پيوند زناشوئى با اين قبائل و اقوام تا حدى براى پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) و اهداف اجتماعى و سياسى او مشكل گشا بود، ولى طبيعى است اگر از حد بگذرد، خود مشكل آفرين مى شود، و هر قوم و قبيله اى چنين انتظارى را دارد، و اگر پيامبر(صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) بخواهد به انتظارات آنها پاسخ گويد و زنانى را هر چند به صورت عقد، در اختيار خود گيرد، دردسرهاى فراوانى ايجاد مى شود.

لذا خداوند با يك قانون جلو اين كار را گرفت و او را از هر گونه ازدواج مجدد و يا تبديل زنان موجود نهى كرد.

در اين وسط, شايد افرادى بودند كه براى رسيدن به مقصود خود به اين بهانه متوسل مى شدند كه همسران تو غالبا بيوه هستند، و در ميان آنها زنان مسنى يافت مى شوند كه هيچ بهره اى از جمال ندارند، شايسته است كه با زنى صاحب جمال ازدواج كنى ، قرآن مخصوصا روى اين مساله نيز تكيه و تاكيد مى كند كه حتى اگر زنان صاحب جمالى نيز باشند حق ازدواج با آنها نخواهى داشت .

و اما در مورد كنيز كه مجاز شده به خاطر آنست كه مشكل و گرفتارى پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) از ناحيه زنان آزاد بود، لذا ضرورتى نداشت كه اين حكم در اين مورد محدود شود هر چند پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) از اين استثناء نيز طبق گواهى تاريخ استفاده نكرد.

 

 مستحضريد كه هم زن را مي‌گويند زوج هم مرد را مي‌گويند زوج، زوجه لغت فصيح نيست لذا در قرآن از زن به عنوان زوجه ياد نكرده است زوجات هم در قرآن كريم نيامده درباره حوريان بهشتي هم سخن از ازواج است ( خَالِدِينَ فِيهَا أَبَدًا لَهُمْ فِيهَا أَزْوَاجٌ مُطَهَّرَةٌ ) [15] [16] [17] اينجا هم سخن از ازواج است.

 يك وقت ما مي‌گوييم زوج يعني يك جفت، يك وقت مي‌گوييم زوج يعني كسي كه همتاي ديگري است لذا هم شوهر، زوج است هم همسرش زوج است اينها مي‌شوند زوجين. فرمود: ﴿وَلا أَن تَبَدَّلَ بِهِنَّ مِنْ أَزْوَاجٍ وَلَوْ أَعْجَبَكَ حُسْنُهُنَّ﴾ حالا بر فرض هم براي شما تعريف كردند كه از جمال و زيبايي برخوردار است ديگر حق نداري آنها را انتخاب بكني.

 

بعضي‌ها خيال كردند كه اين ﴿تَبدَّلَ﴾ ناظر به تبديل همسر به همسر است كه اخيراً در غرب شروع شده و در جاهليّت بود.اصلاً تبديل همسر به همسر در جاهليّت يك چيز رسمي بود اينها خيال مي‌كردند همان‌طوري كه ظرف‌ها را گاهي مبادله مي‌كنند كالاها را مبادله مي‌كنند زن هم يك كالاست مي‌شود مبادله كرد لذا برخي‌ها همين ﴿تَبدَّلَ﴾ را به آن معنا گفتند كه شما نمي‌تواني همسرت را به ديگري بدهي و همسر ديگري را بگيري كه اين در جاهليّت بود چه در جاهليّت كهنه چه در جاهليّت تازه (ما در همین سوره احزاب صحبت از جاهلیت اولی کردیم پس جاهلیت دیگری در انتظار است)،

https://www.independent.co.uk/news/world/europe/revealed-italy-is-the-home-of-wife-swapping-885185.html

 

اين معنا را گرچه برخي از مفسّران نقل كردند ولي در حرم امن وجود مبارك حضرت اين حرف‌ها راه ندارد.

 مستحضريد كه قرآن كريم درباره اصول دين و همچنين درباره بخش‌هاي مهمي از معارف ديني محكماتي دارد كه هر آيه‌اي در سايه آن محكمات حل مي‌شود در جريان توحيد مسئله ﴿لَيْسَ كَمِثْلِهِ شَيْ‌ءٌ چيزى مانند او نيست [1] جزء محکمات است در جريان وحي و نبوت هم همين‌طور است درباره اهل بيت هم كه آيه تطهير نازل فرمود همين‌طور است.

سوره ۳: آل عمران

هُوَ الَّذِي أَنْزَلَ عَلَيْكَ الْكِتَابَ مِنْهُ آيَاتٌ مُحْكَمَاتٌ هُنَّ أُمُّ الْكِتَابِ وَأُخَرُ مُتَشَابِهَاتٌ فَأَمَّا الَّذِينَ فِي قُلُوبِهِمْ زَيْغٌ فَيَتَّبِعُونَ مَا تَشَابَهَ مِنْهُ ابْتِغَاءَ الْفِتْنَةِ وَابْتِغَاءَ تَأْوِيلِهِ وَمَا يَعْلَمُ تَأْوِيلَهُ إِلَّا اللَّهُ وَالرَّاسِخُونَ فِي الْعِلْمِ يَقُولُونَ آمَنَّا بِهِ كُلٌّ مِنْ عِنْدِ رَبِّنَا وَمَا يَذَّكَّرُ إِلَّا أُولُو الْأَلْبَابِ ﴿۷﴾

او كسي است كه اين كتاب (آسماني) را بر تو نازل كرد، كه قسمتي از آن، آيات «محكم» (صريح و روشن) است، كه اساس اين كتاب مي‏باشد؛ (و هر گونه پيچيدگي در آيات ديگر، با مراجعه به اينها، بر طرف مي‏گردد). و قسمتي از آن، «متشابه» است (در نگاه اول، احتمالات مختلفي در آن مي‏رود؛ ولي با توجه به آيات محكم، تفسير آنها آشكار مي‏گردد). اما آنها كه در قلوبشان انحراف است، به دنبال متشابهات اند، تا فتنه‏ انگيزي كنند (و مردم را گمراه سازند)، و تفسير (نادرستي) براي آن مي‏طلبند؛ در حالي كه تفسير آنها را، جز خدا و راسخان در علم، نمي‏دانند. (آنها كه به دنبال فهم و درك اسرار همه آيات قرآن در پرتو علم و دانش الهي) مي‏گويند: «ما به همه آن ايمان آورديم، همه از طرف پروردگار ماست.» و جز صاحبان عقل، متذكر نمي‏شوند (و اين حقيقت را درك نمي‏كنند). (۷)

 درباره وجود مبارك پيامبر(صلّي الله عليه و آله و سلّم) در سورهٴ مباركهٴ «قلم» كه جزء سوَر مكّي است و جزء عتائق سور مكّي هم هست يعني در اوايل بعثت نازل شده است با جمله اسميه و با تأكيد فرمود: ﴿وَإِنَّكَ لَعَلَي خُلُقٍ عَظِيمٍ و یقیناً تو بر بلندای سجایای اخلاقی عظیمی قرار داری [2] اگر آيه‌اي, چيزي موهم اين معنا بود كه مثلاً ـ معاذ الله ـ پيغمبر به زني علاقه جنسي پيدا كرد و در اثر اين علاقه خواست ازدواج بكند آن را وقتي به اين آيه نوراني عرضه مي‌كنيم آن آيه تفسيرش را پيدا مي‌كند آن قلبي كه مطهّر از هر چيزي است اين حرف‌ها را برنمي‌دارد آنها كه به اين معارف آشنا نيستند البته زبانشان باز است.

 به هر تقدير ما با كسي روبه‌رو هستيم كه در اوايل بعثت از عرش الهي اين مدال براي او آمد كه ﴿إِنَّكَ لَعَلَي خُلُقٍ عَظِيمٍ﴾ خب برترين اخلاق همان مسائل عفّت است براي اينكه كسي كه طمع مي‌كند خدا فرمود اين مريض است ﴿فَيَطْمَعَ الَّذِي فِي قَلْبِهِ مَرَضٌ﴾ [8] خب اگر كسي ـ خداي ناكرده ـ به اين ويروس‌ها مبتلا باشد كه داراي خلق عظيم نيست مطهّر نيست ما بايد آيات را طرزي معنا كنيم كه با اين محكمات ما هماهنگ باشد چه در آيات توحيدي و چه غير آن اگر ﴿جَاءَ رَبُّكَ﴾ [9] بود بايد با ﴿لَيْسَ كَمِثْلِهِ شَيْ‌ءٌ﴾ هماهنگ باشد اگر ﴿وَلَوْ أَعْجَبَكَ حُسْنُهُنَّ﴾ [10] باشد بايد با ﴿إِنَّكَ لَعَلَي خُلُقٍ عَظِيمٍ﴾ هماهنگ باشد وگرنه بين ما و آنچه زمخشري نقل كرده فرقي نيست.

 

خداي سبحان رقيب است مراقب است يعني محافظ است چيزي از او فوت نمي‌شود هم محيط بكلّ شيء است [21] هم بعد از علم ﴿وَمَا كَانَ رَبُّكَ نَسِيّاً﴾ [22].

 

محکمات و متشابهات بالعرض یا بالذات

https://www.youtube.com/watch?v=DdDLJ84HDC8&ab_channel=%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%A7%D9%84%D9%84%D9%87%D9%88%D8%B9%D8%AA%D8%B1%D8%AA%DB%8C

 برخي‌ها نقل كردند كه اين آيه ﴿لَا يَحِلُّ لَكَ النِّسَاءُ مِن بَعْدُ﴾ نسخ شده است [5]. اين دليل ميخواهد روايت كه نميتواند ناسخ آيه باشد. نسخ آيه به وسيله آيه ديگر ممكن است. در روايات ما هم هست [6]. خيلي از رواياتي است كه انسان نمي‌فهمد و علمش را به اهلش واگذار مي‌كند

 

نسخ از نظر ذات اقدس الهي بازگشتش به تخصيص ازماني است نسخ مصطلح درباره خدا فرض ندارد نسخ مصطلح اين است كه قانوني را انسان وضع بكند از آينده‌اش باخبر نیست بعد در موقع اجرا معلوم مي‌شود با مشكلاتي روبه‌روست اين قانون را نسخ مي‌كند يك قانون ديگر تصويب مي‌كند اين معنا براي خداي سبحان فرض ندارد. نسخ در شریعت, بازگشتش به تخصيص ازماني است مثل پزشك ماهري كه مي‌داند اين بيمار را در ظرف اين شش ماه بايد معالجه كند ماه اول بايد اين كپسول‌ها را بدهد ماه دوم آن قرص‌ها را بدهد ماه سوم آن شربت‌ها را بدهد ماه چهارم آن آمپول‌ها را بدهد اول كه نسخه مي‌نويسد اين بيمار خيال مي‌كند كه داروي شفابخش همين است وقتي كه ماه دوم  پزشك عوض كرد او خيال مي‌كند نظر دكتر عوض شد در حالي كه نظر دكتر حاذق از همان اول مراحل شش ماهه بود نسخ درباره كسي كه عالِم به عواقب امور است بازگشتش به تخصيص ازماني است.

(51) تُرْجِي مَن تَشَاءُ مِنْهُنَّ وَتُؤْوي مَن تَشَاءُ وَمَنِ ابْتَغَيْتَ مِمَّنْ عَزَلْتَ

(51) تُرْجِي مَن تَشَاءُ مِنْهُنَّ وَتُؤْوي مَن تَشَاءُ وَمَنِ ابْتَغَيْتَ مِمَّنْ عَزَلْتَ فَلاَ جُنَاحَ عَلَيْكَ ذلِكَ أَدْنَي أَن تَقَرَّ أَعْيُنُهُنَّ وَلاَ يَحْزَنَّ وَيَرْضَيْنَ بِمَا آتيْتَهُنَّ كُلُّهُنَّ وَاللَّهُ يَعْلَمُ مَا فِي قُلُوبِكُمْ وَكَانَ اللَّهُ عَلِيماً حَلِيماً

(۵۱) (موعد) هر يك از همسرانت را بخواهي مي‏تواني به تاخير اندازي و هر كدام را بخواهي نزد خود جاي دهي، و هر گاه بعضي از آنها را كه بر كنار ساخته‏ اي بخواهي نزد خود جاي دهي گناهي بر تو نيست اين حكم الهي براي روشني چشم آنها و اينكه غمگين نباشند و به آنچه در اختيار همه آنان مي‏گذاري راضي شوند نزديكتر است و خدا آنچه را در قلوب شما است مي ‏داند و خداوند از همه اعمال و مصالح بندگان با خبر است و در عين حال حليم است و در كيفر آنها عجله نمي‏كند.

 

جمعى از همسران پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) در چگونگى تقسيم اوقات زندگى پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) با هم رقابت هايي داشتند كه پيغمبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) را با آن همه گرفتارى و اشتغالات مهم در مضيقه قرار مى داد، هر چند پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) كوشش لازم را در زمينه عدالت در ميان آنها رعايت مى كرد ولى باز گفتگوهاى آنها ادامه داشت ، آيه فوق نازل شد و پيامبر را در تقسيم اوقاتش در ميان آنها كاملا آزاد گذاشت ، و ضمنا به آنها اعلام كرد كه اين حكم الهى است تا هيچگونه نگرانى و سوء برداشتى براى آنها حاصل نشود.

 

يك رهبر بزرگ الهى همچون پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) آن هم در زمانى كه در كوره حوادث سخت گرفتار است ، و توطئه هاى خطرناكى از داخل و خارج براى او مى چينند، نمى تواند فكر خود را زياد مشغول زندگى شخصى و خصوصيش كند، بايد در زندگى داخلى خود داراى آرامش نسبى باشد تا بتواند به حل انبوه مشكلاتى كه از هر سو او را احاطه كرده است با فراغت خاطر بپردازد.

آشفتگى زندگى شخصى و دل مشغول بودن او به وضع خانوادگى در اين لحظات بحرانى و طوفانى سخت خطرناك است .

با اينكه طبق بحثهاى گذشته و مداركى كه در شرح آيه پيش آورديم ازدواجهاى متعدد پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) غالبا جنبه هاى سياسى و اجتماعى و عاطفى داشته ، و در حقيقت جزئى از برنامه انجام رسالت الهى او بوده ، ولى در عين حال گاه اختلاف ميان همسران و رقابتهاى زنانه متداول آنها، طوفانى در درون خانه پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) برمى انگيخته ، و فكر او را به خود مشغول مى داشته است .

اينجا است كه خداوند يكى ديگر از ويژگيها را براى پيامبرش قائل شده ، و براى هميشه به اين ماجراها و كشمكشها پايان داد، و پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) را از اين نظر آسوده خاطر و فارغ البال كرد.

و چنانكه در آيه مورد بحث مى خوانيم فرمود: (مى توانى (موعد) هر يك از اين زنان را بخواهى به تاخير بيندازى و به وقت ديگرى موكول كنى ، و هر كدام را بخواهى نزد خود جاى دهى ) (ترجى من تشاء منهن و تؤ وى اليك من تشاء).

(ترجى ) از ماده (ارجاء) به معنى تاخير، و (تؤ وى ) از ماده (ايواء) به معنى كسى را نزد خود جاى دادن است .

ارجاء به معناي تأخير است. اينكه درباریان فرعون وقتي موسي(سلام الله عليه) آن معجزه را نشان داد به فرعون گفتند: ﴿أَرْجِهْ وَأَخَاهُ﴾ [11] [12] يعني موسي و برادرش را فعلاً تاخیر بینداز درباره آنها تصميم نگير ساحران را از هر شهر و دياري دعوت بكن تا مبارزه اينها ادامه پيدا كند از همين باب است

 

مى دانيم يكى از احكام اسلام در مورد همسران متعدد آن است كه شوهر اوقات خود را در ميان آنها به طور عادلانه تقسيم كند، اگر يك شب نزد يكى از آنها است ، شب ديگر نزد ديگرى باشد تفاوتى در ميان زنان از اين نظر وجود ندارد، و اين موضوع را در كتب فقه اسلامى به عنوان (حق قَسم( حق قسمت) ) تعبير مى كنند.

يكى از خصايص پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) اين بود كه به خاطر شرائط خاص زندگى طوفانى و بحرانيش مخصوصا در زمانى كه در مدينه بود و در هر ماه تقريبا يك جنگ بر او تحميل مى شد و در همين زمان همسران متعدد داشت ، رعايت حق قسم به حكم آيه فوق از او ساقط بود، و مى توانست هر گونه اوقات خود را تقسيم كند هر چند او با اين حال حتى الامكان مساوات و عدالت را - چنان كه در تواريخ اسلامى صريحا آمده است - رعايت مى كرد.

ولى وجود همين حكم الهى آرامشى به همسران پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) و محيط زندگى داخلى او مى داد.

سپس مى افزايد: (هر گاه بعضى از آنها را كنار بگذارى بعدا بخواهى او را نزد خود جاى دهى گناهى بر تو نيست ) (و من ابتغيت ممن عزلت فلا جناح عليك ).

و به اين ترتيب نه تنها در آغاز، اختيار با تو است ، در ادامه كار نيز اين اختيار بر قرار است ، و به اصطلاح اين استمرارى است نه (ابتدائى ) و با اين حكم گسترده و وسيع هر گونه بهانه اى از برنامه زندگى تو نسبت به همسرانت قطع خواهد شد، و مى توانى فكر خود را متوجه مسئوليتهاى بزرگ و سنگين رسالت كنى .

و براى اينكه همسران پيامبر نيز بدانند گذشته از افتخارى كه از ناحيه همسرى با او كسب مى كنند با تسليم در برابر اين برنامه خاص در مورد تقسيم اوقات پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) يك نوع ايثار و فداكارى از خود نشان داده ، و به هيچوجه عيب و ايرادى متوجه آنها نيست ، چرا كه در برابر حكم خدا تسليم شده اند اضافه مى كند:

(اين حكم الهى براى روشنى چشم آنها و اينكه غمگين نشوند و همه آنها راضى به آنچه در اختيارشان مى گذارى گردند نزديكتر است ) (ذلك ادنى ان تقر اعينهن و لا يحزن و يرضين بما آتيتهن كلهن ).

زيرا اولا اين يك حكم عمومى در باره همه آنها است و تفاوتى در كار نيست ، و ثانيا حكمى است از ناحيه خدا كه براى مصالح مهمى تشريع شده ، بنابراين آنها بايد با رضا و رغبت به آن تن دهند.

در پايان آيه مطلب را با اين جمله ختم مى كند: (خدا آنچه را در قلوب شما است مى داند، و خداوند از همه اعمال و مصالح بندگان با خبر است ، و در عين حال حليم است و در كيفر آنها عجله نمى كند) (و الله يعلم ما فى قلوبكم و كان الله عليما حليما).

آرى خدا مى داند شما در برابر كدامين حكم قلبا رضا و تسليم داريد، و در برابر كدامين ناخشنود هستيد.

همچنين او مى داند چه كسانى در گوشه و كنار مى نشينند و به اينگونه احكام الهى در مورد شخص پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) خرده گيرى مى كنند و در دل نسبت به آن معترضند و چه كسانى با آغوش باز همه را پذيرا مى شوند.

بنابراين تعبير قلوبكم تعبير گسترده اى است كه هم پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) و همسران او را شامل مى شود و هم همه مؤ منان را كه در ارتباط با اين احكام از در رضا و تسليم وارد مى شوند، يا اعتراض و انكار مى كنند هر چند آنرا آشكار نسازند.

 

سياق آيات دلالت دارد بر اينكه مراد از اين كلام اين است كه رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) مخير است در قبول و يا رد آن زنى كه خود را به وى بخشيده. و معناى جمله اين است كه اگر يكى از آنهايى كه بعد از آنكه خود را به تو بخشيد رد كردى، دوباره خواستى بپذيرى منعى بر تو نيست، مى توانى بپذيرى، نه گناهى دارد، و نه سرزنش مى شوى.

و ممكن هم هست جمله مورد بحث اشاره باشد به مساله تقسيم بين همسران.

سن عایشه و حضرت خدیجه هنگام ازدواج با پیامبر

حضرت خدیجه

​​https://www.aparat.com/v/sHA2l

Time: 0-5’

 

 

عایشه در هنگام ازدواج با پیامبر(صلی الله علیه وآله) چند ساله بود؟

این مساله قبلاً توسط عالم بزرگوار، جعفر مرتضی العاملی در رسالۀ مجزا به نام «کتاب حدیث الافک» و همچنین در کتاب «الصحیح من سیره النبی الاعظم» بررسی شده و ایشان به این نتیجه رسیده است که عایشه در وقت ازدواج حدود هجده سال سن داشته است و جناب آقای نیکنام عربشاهی هم در «تاریخ صحیح اسلام»(1)، به این موضوع پرداخته انده؛ جدیداً نیز تاریخ دان مشهور عربستان سعودی، «استاد سهیله زین العابدین حماد» اعلان کرد که: «بنابر محاسبات تاریخی سن عایشه بنت ابی بکر، 10 سال کوچکتر از خواهرش اسماء بوده لذا بنابر قول ترجیحی، او در سن 19 سالگی با حضرت محمد(صلی الله علیه وآله) ازدواج کرده است».(2)

 

در منابع تاریخی اهل سنت از ازدواج  حضرت خدیجه(س) پیش از ازدواج با پیامبر(ص) و داشتن فرزندانی سخن به میان آمده است؛ در این منابع از دو شخص به نام‌های «ابوهاله هند بن نباش»[۲۲] و «عتیق بن عابد»[۲۳] با عنوان همسر خدیجه پیش از ازدواج با پیامبر(ص) یاد کرده‌اند. در مقابل برخی عالمان شیعه بر این باورند که حضرت خدیجه(س) پیش از ازدواج با پیامبر، ازدواج نکرده است. ابن شهرآشوب از قول سید مرتضی در شافی و شیخ طوسی در تلخیص الشافی، به دوشیزه بودن حضرت خدیجه(س) هنگام ازدواج با پیامبر(ص) اشاره کرده است.[۲۴] جعفر مرتضی محقق معاصر شیعه بر این باور است که با توجه به تعصبات قبیله‌ای در حجاز، ازدواج خدیجه که از بزرگان قریش بود، با دو اعرابی از قبایل تمیم و مخزوم، پذیرفتنی نیست.[۲۵]

 

 

https://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%B3%DB%8C%D8%AF_%D8%AC%D8%B9%D9%81%D8%B1_%D9%85%D8%B1%D8%AA%D8%B6%DB%8C_%D8%B9%D8%A7%D9%85%D9%84%DB%8C

(50) يَا أَيُّهَا النَّبِيُّ إِنَّا أَحْلَلْنَا لَكَ أَزْوَاجَكَ اللَّاتِي آتَيْتَ أُجُورَهُنَ

(50) يَا أَيُّهَا النَّبِيُّ إِنَّا أَحْلَلْنَا لَكَ أَزْوَاجَكَ اللَّاتِي آتَيْتَ أُجُورَهُنَ وَمَا مَلَكَتْ يَمِينُكَ مِمَّا أَفَاءَ اللَّهُ عَلَيْكَ وَبَنَاتِ عَمِّكَ وَبَنَاتِ عَمَّاتِكَ وَبَنَاتِ خَالِكَ وَبَنَاتِ خَالاَتِكَ اللَّاتِي هَاجَرْنَ مَعَكَ وَامْرَأَةً مُّؤْمِنَةً إِن وَهَبَتْ نَفْسَهَا لِلنَّبِيِّ إِنْ أَرَادَ النَّبِيُّ أَن يَسْتَنكِحَهَا خَالِصَةً لَّكَ مِن دُونِ الْمُؤْمِنِينَ قَدْ عَلِمْنَا مَا فَرَضْنَا عَلَيْهِمْ فِي أَزْوَاجِهِمْ وَمَا مَلَكَتْ أَيْمَانُهُمْ لِكَيْلاَ يَكُونَ عَلَيْكَ حَرَجٌ وَكَانَ اللَّهُ غَفُوراً رَّحِيماً

(۵۰) اي پيامبر! ما همسران تو را كه مهرشان را پرداخته‏ اي براي تو حلال كرديم، و همچنين كنيزاني كه از طريق غنائمي كه خدا به تو بخشيده است مالك شده‏ اي و دختران عموي تو، و دختران عمه‏ ها، و دختران دائي تو و دختران خاله‏ ها كه با تو مهاجرت كردند، هر گاه زن با ايماني خود را به پيامبر ببخشد (و مهري براي خود قائل نشود) چنانچه پيامبر بخواهد مي‏تواند با او ازدواج كند اما چنين ازدواجي تنها براي تو مجاز است نه ساير مؤ منان، ما مي‏دانيم براي آنها در مورد همسرانشان و كنيزانشان چه حكمي مقرر داشته‏ ايم (و مصالح آنها چه ايجاب مي‏كند) اين به خاطر آن است كه مشكلي (در اداي رسالت) بر تو نبوده باشد، و خداوند آمرزنده و مهربان است.

 

بيان هفت طائفه از زنان كه خدا بر  پيامبر (ص) حلال كرده است

در اين آيه موارد هفتگانه اى را كه ازدواج با آنها برای پیامبر مجاز بوده شرح مى دهد:

1 - نخست مى گويد: (اى پيامبر! ما همسران تو را كه مهر آنها را پرداخته اى براى تو حلال كرديم ) (يا ايها النبى انا احللنا لك ازواجك اللاتى آتيت اجورهن ).

منظور از اين زنان به قرينه جمله هاى بعد زنانى هستند كه با پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) رابطه خويشاوندى نداشتند و با او ازدواج كردند و شايد مساله پرداختن مهريه نيز به خاطر همين باشد، زيرا مرسوم بوده است كه به هنگام ازدواج با غير خويشاوندان مهريه را نقدا پرداخت مى كردند، بعلاوه تعجيل در پرداختن مهر، مخصوصا در موردى كه همسر نياز به آن داشته باشد، بهتر است ، ولى به هر حال اين كار جزء واجبات نيست ، و با توافق طرفين ممكن است مهر به صورت ذمه در عهده زوج كلا يا بعضا بماند.

2 - (كنيزانى را كه از طريق غنائم و انفال خدا به تو بخشيده است ) (و ما ملكلت يمنيك مما افاء الله عليك ).

(افاء الله ) از ماده (فى ء) (بر وزن شى ء) به اموالى گفته مى شود كه بدون مشقت به دست مى آيد، لذا به غنائم جنگى و همچنين انفال اطلاق مى شود.

در اينكه آيا اين حكم در مورد كداميك از همسران پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) مصداق داشته ؟ بعضى از مفسران گفته اند: يكى از زنان پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) به نام (ماريه قبطيه ) از غنائم و دو همسر ديگر بنام (صفيه ) و (جويريه ) از انفال بود كه پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) آنها را از قيد بردگى آزاد كرد و به همسرى خود پذيرفت.

3 - (دختران عموى تو و دختران عمه ها و دختران دائى تو و دختران خاله هائى كه با تو مهاجرت كرده اند اينها نيز بر تو حلالند) (و بنات عمك و بنات عماتك و بنات خالك و بنات خالاتك اللاتى هاجرن معك ).

به اين ترتيب از ميان تمام بستگان تنها ازدواج با دختر عموها و عمه ها و دختر دائيها و دختر خاله ها با قيد اينكه با پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) مهاجرت كرده باشند مجاز و مشروع بوده است .

قيد مهاجرت بخاطر آنست كه در آن روز هجرت دليل بر ايمان بوده ، و عدم مهاجرت دليل بر كفر. و يا به خاطر اين است كه هجرت امتياز بيشترى به آنها مى دهد و هدف در آيه بيان زنان با فضيلت است كه مناسب همسرى پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) مى باشند.

در اينكه آيا اين مورد چهارگانه كه به صورت حكم كلى در آيه ذكر شده مصداق خارجى در ميان همسران پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) داشته يا نه ؟ تنها موردى را كه براى آن مى توان ذكر كرد ازدواج پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) با (زينب بنت جحش ) است كه داستان پر ماجراى او در همين سوره گذشت زيرا زينب دختر عمه پيغمبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) بود.

4 - (هر گاه زن با ايمانى خود را به پيامبر ببخشد (و هيچگونه مهرى براى خود قائل نشود) اگر پيامبر بخواهد مى تواند با او ازدواج كند) (و امراءة مؤ منة ان وهبت نفسها للنبى ان اراد النبى ان يستنكحها).

(اما چنين ازدواجى تنها براى تو مجاز است نه بر ساير مؤ منان ) (خالصة لك من دون المؤ منين ).

(ما مى دانيم براى آنها در مورد همسران و كنيزانشان چه حكمى مقرر داريم و مصالح آنها چه ايجاب مى كرده است )؟ (قد علمنا ما فرضنا عليهم فى ازواجهم و ما ملكت ايمانهم ).

بنابراين اگر در مسائل مربوط به ازدواج براى آنها در بعضى موارد محدوديتى قائل شده ايم روى مصالحى بوده است كه در زندگى آنها و تو حاكم بوده ، و هيچيك از اين احكام و مقررات بى حساب نيست .

سپس مى افزايد: اين به خاطر آنست كه مشكل و حرجى (در اداى رسالت ) بر تو نبوده باشد و بتوانى در انجام اين وظيفه مسؤ ليتهاى خود را ادا كنى

(لكيلا يكون عليك حرج ).

(و خداوند آمرزنده و رحيم است ) (و كان الله غفورا رحيما).

در مورد گروه اخير (زنان بدون مهر) به نكات زير بايد توجه داشت :

 بدون شك, اجازه ي گرفتن همسر بدون مهر از مختصات پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) بود و آيه نيز صراحت در اين مساله دارد، و به همين جهت از مسلمات فقه اسلام است ، بنابراين هيچكس حق ندارد با همسرى بدون مهر (كم باشد يا زياد) ازدواج كند، حتى اگر نام مهر به هنگام اجراى صيغه عقد برده نشود، و قرينه تعيين كننده اى نيز در كار نباشد، بايد مَهْرُ الْمِثْل  را پرداخت ، منظور از (مهر المثل ) مهريه اى است كه زنانى با شرائط و خصوصيات او معمولا براى خود قرار مى دهند.

 در اينكه آيا اين حكم كلى در مورد پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) مصداقى پيدا كرده يا نه ؟ در ميان مفسران گفتگو است .

بعضى همچون ابن عباس و برخى ديگر از مفسران معتقدند كه پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) با هيچ زنى به اين كيفيت ازدواج نكرد، بنابر اين حكم بالا فقط يك اجازه كلى براى پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) بود كه هرگز عملا مورد استفاده قرار نگرفت .

در حالى كه بعضى ديگر نام سه يا چهار زن از همسران پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) را برده اند كه بدون مهر به ازدواج آن حضرت در آمدند، (ميمونه ) دختر حارث و (زينب ) دختر خزيمه كه از طايفه انصار بود، و زنى از بنى اسد به نام (ام شريك ) دختر جابر و (خوله ) دختر حكيم بوده است .

 

بدون شك اينگونه زنان تنها خواهان كسب افتخار معنوى بودند كه از طريق ازدواج با پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) براى آنها حاصل مى شد، لذا بدون هيچگونه مهرى آماده همسرى با او شدند، ولى همانگونه كه گفتيم وجود چنين مصداقى براى حكم بالا از نظر تاريخى مسلم نيست ، آنچه مسلم است اين است كه خداوند چنين اجازه اى را به پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) داده بود.

 از اين آيه به خوبى استفاده مى شود كه اجراى صيغه ازدواج با لفظ (هبه [ هِ بَ / بِ ] ) تنها مخصوص پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) بوده ، و هيچ فرد ديگرى نمى تواند با چنين لفظى عقد ازدواج را اجرا كند، ولى اگر اجراى عقد با لفظ ازدواج و نكاح انجام گيرد جائز است هر چند نامى از مهر برده نشود، زيرا همانگونه كه گفتيم در صورت عدم ذكر مهر بايد مَهْرُ الْمِثْل پرداخت.

گوشه اى از فلسفه تعدد زوجات پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم )

پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) شرايطى دارد كه ديگران ندارند و همين تفاوت سبب تفاوت در احكام شده است . به تعبير روشنتر هدف اين بوده كه قسمتى از محدوديتها از دوش پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) از طريق اين احكام برداشته شود.

و اين تعبير نشان مى دهد ازدواج پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) با زنان متعدد و مختلف براى حل يك سلسله مشكلات اجتماعى و سياسى در زندگى او بوده است .

زيرا مى دانيم هنگامى كه پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) نداى اسلام را بلند كرد تك و تنها بود، و تا مدتها جز عده محدود و كمى به او ايمان نياوردند، او بر ضد تمام معتقدات خرافى عصر و محيط خود قيام كرد، و طبيعى است كه همه اقوام و قبائل آن محيط بر ضد او بسيج شوند.

و بايد از تمام وسائل براى شكستن اتحاد نامقدس دشمنان استفاده كند كه يكى از آنها ايجاد رابطه خويشاوندى از طريق ازدواج با قبائل مختلف بود، زيرا محكم ترين رابطه در ميان عرب جاهلي رابطه خويشاوندى محسوب مى شد، و داماد قبيله را همواره از خود مى دانستند، و دفاع از او را لازم ، و تنها گذاشتن او را گناه مى شمردند.

قرائن زيادى در دست داريم كه نشان مى دهد ازدواجهاي پيامبر لااقل در بسيارى از موارد جنبه سياسى داشته است .

و بعضى ازدواجهاى او مانند ازدواج با (زينب )، براى شكستن سنت جاهلى بوده كه شرح آن را ذيل آيه 37 همين سوره بيان كرديم .

بعضى ديگر براى كاستن از عداوت ، يا طرح دوستى و جلب محبت اشخاص و يا اقوام متعصب و لجوج بوده است .

روشن است كسى كه در سن 25 سالگى كه عنفوان جوانى او بوده با زن بيوه چهل ساله اى (دو بار ازدواج کرده بود) ازدواج مى كند، و تا 53 سالگى تنها به همين يك زن بيوه قناعت مى نمايد و به اين ترتيب دوران جوانى خود را پشت سر گذاشته و به سن كهولت مى رسد و بعد به ازدواجهاى متعددى دست مى زند (البته این هم فقط در یک بازه زمانی است بعد از آن بر پیامبر حرام  شد) حتما دليل و فلسفه اى دارد ، و با هيچ حسابى آن را نمى توان به انگيزه هاى علاقه جنسى پيوند داد، زيرا با اينكه مساله ازدواج متعدد در ميان عرب در آن روز بسيار ساده و عادى بوده و حتى گاهى همسر اول به خواستگارى همسر دوم مى رفته و هيچگونه محدوديتى براى گرفتن همسرى قائل نبودند براى پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) ازدواجهاى متعدد در سنين جوانى نه مانع اجتماعى داشت ، و نه شرائط سنگين مالى ، و نه كمترين نقصى محسوب مى شد.

جالب اينكه در تواريخ آمده است پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) تنها با يك زن باكره ازدواج كرد و او عايشه بود، بقيه همسران او همه زنان بيوه بودند.

حتى در بعضى از تواريخ مى خوانيم كه پيامبر با زنان متعددى ازدواج كرد و جز مراسم عقد انجام نشد، و هرگز آميزش با آنها نكرد، حتى در مواردى تنها به خواستگارى بعضى از زنان قبائل قناعت كرد.

و آنها به همين قدر خوشحال بودند و مباهات مى كردند كه زنى از قبيله آنان به نام همسر پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) ناميده شده ، و اين افتخار براى آنها حاصل گشته است ، و به اين ترتيب رابطه و پيوند اجتماعى آنها با پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) محكمتر، و در دفاع از او مصممتر مى شدند.

از سوى ديگر با اينكه پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) مسلما مرد عقيمى نبود ولى فرزندان كمى از او به يادگار ماند، در حالى كه اگر اين ازدواجها به خاطر جاذبه جنسى اين زنان انجام مى شد بايد فرزندان بسيارى از او به يادگار مانده باشد.

گرچه دشمنان اسلام خواسته اند ازدواجهاي متعدد پيامبر اسلام (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) را دستاويز شديدترين حملات مغرضانه قرار دهند، و از آن افسانه هاى دروغين بسازند، ولى سن بالاى پيامبر به هنگام اين ازدواجهاى متعدد از يك سو، و شرائط خاص سنى و قبيله اى اين زنان از سوى ديگر، و قرائن مختلفى كه در بالا به قسمتى از آن اشاره كرديم از سوى سوم حقيقت را روشن مى كند.

 

 از خصايص‌النبي بودن صحّت صيغه ازدواج با هبه

 ﴿وَامْرَأَةً مُّؤْمِنَةً إِن وَهَبَتْ نَفْسَهَا لِلنَّبِيِّ﴾ يكي از چيزهايي كه جزء مختصّات وجود مبارك حضرت رسول(عليه و علي آله آلاف التحيّة و الثناء) است اين است كه اگر كسي خواست خود را به شما هبه كند يعني به جاي �أنكحتُ و زوّجتُ� بگويد �وهبتكَ نفسي� كه صيغه نكاح به صورت صيغه هبه خوانده بشود اين جزء مختصّات پيغمبر است فرمود: ﴿وَامْرَأَةً مُّؤْمِنَةً إِن وَهَبَتْ نَفْسَهَا لِلنَّبِيِّ إِنْ أَرَادَ النَّبِيُّ أَن يَسْتَنكِحَهَا﴾ يك وقت است كسي پيشنهاد مي‌دهد ولي حضرت مي‌بيند او شايسته بيت نبوّت نيست برخي از افراد بودند كه براي حفظ قبيله و تناسب قبايل و مسائل سياسي حضرت مي‌پذيرفت اما بعضي‌ها هستند كه نه، هيچ كدام از اين مزايا را ندارند خب حضرت ممكن است نپذيرد لذا حضرت را مخيّر كرده فرمود اگر پيامبر بخواهد پيشنهاد همسريِ كسي را بپذيرد اين جزء مختصّات نبي است كه به جاي اينكه او بگويد �زوجتك نفسي� يا �أنكحتك نفسي� بگويد �وهبتك نفسي� اين صيغه هبه كار نكاح را مي‌كند.

(49) يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِذَا نَكَحْتُمُ الْمُؤْمِنَاتِ ثُمَّ طَلَّقْتُمُوهُنَّ

(49) يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِذَا نَكَحْتُمُ الْمُؤْمِنَاتِ ثُمَّ طَلَّقْتُمُوهُنَّ مِن قَبْلِ أَن تَمَسُّوهُنَّ فَمَا لَكُمْ عَلَيْهِنَّ مِنْ عِدَّةٍ تَعْتَدُّونَهَا فَمَتِّعُوهُنَّ وَسَرِّحُوهُنَّ سَرَاحاً جَمِيلاً

(۴۹) اي كساني كه ايمان آورده‏ ايد هنگامي كه با زنان با ايمان ازدواج كرديد و قبل از همبستر شدن طلاق داديد عده اي براي شما بر آنها نيست كه بخواهيد حساب آنرا نگاه داريد، آنها را با هديه مناسبي بهره مند سازيد و به طرز شايسته‏ اي آنها را رها كنيد.

در اينجا خداوند استثنائى براى حكم عده زنان مطلقه بيان فرموده كه كه اگر طلاق قبل ازعمل زناشويى واقع شود نگاه داشتن عده لازم نيست ، و از اين تعبير به دست مى آيد كه قبل از اين آيه، حكم عده بيان شده بوده است .

ضمنا از تعبير (لكم ) و همچنين جمله (تعتدونها) (عده را محاسبه كنيد) استفاده مى شود كه عده نگهداشتن زن يكنوع حق براى مرد محسوب مى شود، و بايد چنين باشد، زيرا امكان دارد در واقع زن باردار باشد و ترك عده و ازدواج با مرد ديگر سبب مى شود كه وضع فرزند نامشخص گردد و حق مرد در اين زمينه پايمال شود.

سپس به حكم ديگرى از احكام زنانى كه قبل از آميزش جنسى, طلاق گرفته اند مى پردازد كه در سوره بقره نيز به آن اشاره شده است ، مى فرمايد: (آنها را (با هديه مناسبى ) بهره مند سازيد) (فمتعوهن ).

بدون شک پرداختن هديه مناسب به زن در جایی واجب است كه مهرى براى او تعيين نشده باشد، همانگونه كه در آيه 236 سوره بقره آمده است:

لَا جُنَاحَ عَلَيْكُمْ إِنْ طَلَّقْتُمُ النِّسَاءَ مَا لَمْ تَمَسُّوهُنَّ أَوْ تَفْرِضُوا لَهُنَّ فَرِيضَةً وَمَتِّعُوهُنَّ عَلَى الْمُوسِعِ قَدَرُهُ وَعَلَى الْمُقْتِرِ قَدَرُهُ مَتَاعًا بِالْمَعْرُوفِ حَقًّا عَلَى الْمُحْسِنِينَ ﴿۲۳۶﴾

اگر زنان را مادامى كه با آنان نزديكى نكرده و بر ايشان مهرى [نيز] معين نكرده‏ ايد طلاق گوييد بر شما گناهى نيست و آنان را به طور پسنديده به نوعى بهره‏ مند كنيد توانگر به اندازه [توان] خود و تنگدست به اندازه [وسع] خود [اين كارى است] شايسته نيكوكاران (۲۳۶)

وَإِنْ طَلَّقْتُمُوهُنَّ مِنْ قَبْلِ أَنْ تَمَسُّوهُنَّ وَقَدْ فَرَضْتُمْ لَهُنَّ فَرِيضَةً فَنِصْفُ مَا فَرَضْتُمْ إِلَّا أَنْ يَعْفُونَ أَوْ يَعْفُوَ الَّذِي بِيَدِهِ عُقْدَةُ النِّكَاحِ وَأَنْ تَعْفُوا أَقْرَبُ لِلتَّقْوَى وَلَا تَنْسَوُا الْفَضْلَ بَيْنَكُمْ إِنَّ اللَّهَ بِمَا تَعْمَلُونَ بَصِيرٌ ﴿۲۳۷﴾

 و اگر آنان را پیش از آمیزش جنسی طلاق دهید، در حالی که برای آنان مهری تعیین کرده اید، پس [بر شما واجب است] نصف آنچه تعیین کرده اید [به آنان بپردازید]، مگر آنکه خود آنان یا کسی که پیوند ازدواج به دست اوست [مانند ولی یا وکیل] آن را ببخشند. و گذشت و بخشش شما [که تمام مهریه را به زن بپردازید،] به پرهیزگاری نزدیکتر است. و فزون بخشی و نیکوکاری را در میان خودتان فراموش نکنید که خدا به آنچه انجام می دهید، بیناست.

 

بنابراين آيه مورد بحث گرچه مطلق است و مواردى را كه مهر تعيين شده يا نشده هر دو را شامل مى شود، ولى به قرينه آيه سوره بقره آيه مورد بحث را محدود به موردى مى كنيم كه مهرى تعيين نشده باشد، زيرا در صورت تعيين مهر و عدم دخول پرداختن نصف مهر واجب است (همانگونه كه در آيه 237 سوره بقره آمده ).

 

اين احتمال را نيز بعضى از مفسران و فقها داده اند كه حكم (پرداختن هديه اى مناسب ) در آيه مورد بحث، عام است ، حتى مواردى را كه مهر در آن تعيين شده شامل مى شود، منتهى در اين موارد جنبه استحبابى دارد، و در مواردى كه مهر تعيين نشده جنبه وجوبى .

در اينكه مقدار اين (هديه ) چه اندازه بايد باشد؟ قرآن مجيد در سوره بقره آن را اجمالا بيان كرده و فرموده است : متاعا بالمعروف : (هديه اى مناسب و متعارف ) (بقره - 236) و باز در همان آيه مى گويد: عَلَى الْمُوسِعِ قَدَرُهُ وَعَلَى الْمُقْتِرِ قَدَرُهُ : (آن كس كه توانائى دارد به اندازه توانائيش و آن كس كه تنگدست است به اندازه خودش ).

 

آخرين حكم آيه مورد بحث اين است كه زنان مطلقه را به طرز شايسته اى رها كنيد و به صورت صحيحى از آنها جدا شويد ( وَسَرِّحُوهُنَّ سَرَاحاً جَمِيلاً)

(سَرَاح جَمِيل ) به معنى رها ساختن توام با محبت و احترام ، و ترك هر گونه خشونت و ظلم و ستم و بى احترامى است ، خلاصه همانگونه كه در آيه 29 سوره بقره آمده است يا بايد همسر را به طور شايسته نگاهداشت ، و يا با نيكى و احترام رها كرد  فَإِمْسَاكٌ بِمَعْرُوفٍ أَوْ تَسْرِيحٌ بِإِحْسَانٍ . هم ادامه زوجيت بايد توام با معيارهاى انسانى باشد، و هم جدا شدن ، نه اينكه هر گاه شوهر تصميم بر جدايي گرفت هر گونه بى مهرى ، ظلم ، بدگوئى و خشونت را در مورد همسرش مجاز بشمرد كه اين رفتار قطعا غير اسلامى است .

 

 جوان‌ها بايد دين را حفظ كردند نكاح را حفظ كنند سنت را حفظ كنند كسي طلاق ندهد مگر هر توقّعي كه ما داريم همسر ما بايد انجام بدهد.  حالا عند الضروره در ميليون‌ها نفر ممكن است يك نفر در اثر ناهماهنگي طلاق بدهد.

دو عنصر است كه زندگي را حفظ مي‌كند يكي مسكن است يكي سكينت، مسكن را مرد بايد تهيه كند براي اينكه هزينه به عهده اوست سكينت و آرامش و طمأنينه و بزرگواري را زنِ خانه بايد تأمين كند ﴿خَلَقَ لَكُم مِنْ أَنفُسِكُمْ أَزْوَاجاً لِتَسْكُنُوا إِلَيْهَا  از [نوع] خودتان همسرانى براى شما آفريد تا بدانها آرام گيريد- سورهٴ روم, آيهٴ 21) [29] خب اگر خانه‌اي جاي سكينت نيست معلوم مي‌شود مشكل از همان اول است.

 اين را در خطبه 160 نهج‌البلاغه لابد ملاحظه فرموديد كه داشتن، شرف نيست و نداشتن، نقص نيست اين را ما بايد باور كنيم. كسي كه وضع مالي‌اش خوب است اگر توفيق در توليد دارد كه نعمت الهي است اگر قناعت در مصرف دارد كه نعمت الهي است اين دو چيز از بركات الهي است اما اگر گرفتار تكاثر است و فخرفروشي دارد اين بايد بفهمد كه خدا او را تحقير كرده اهانت كرده.

 فرمود اگر كسي وضع مالي‌اش خوب است سفره‌اش هميشه براي اسراف پهن است خدا او را تحقير كرده اين نزد خدا اهانت شده است. اگر باور كرديم كه داشتن، فخر نيست يك زندگي ساده، زندگي عاقلانه است آن وقت ديگر مسئله توقّع و تجمّل و امثال ذلك نيست اين كار فقط از جوانان حوزوي و دانشگاهي ساخته است اقشار ديگر هم البته بي‌ارتباط نيستند.

قرآن كريم مي‌فرمايد: ﴿يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِذَا نَكَحْتُمُ الْمُؤْمِنَاتِ﴾ يعني با همسرهاي باايمان ازدواج كنيد (نه لفظا مسلمان, نه مسلمان شناسنامه ای, اصلا پیش فرض با ایمان است). شما مي‌خواهيد زندگي تشكيل بدهيد مجراي فيض خالقيّت بشويد حواستان جمع باشد شما مي‌خواهيد پدر بشويد شما مي‌خواهيد مادر بشويد.

 

اين نكاح يك حقّ تلفيقي است كه از يك سو حكم خداست از يك سو حقّ طرفين است در فقه مي‌بينيد زن وقتي طلاق گرفت بايد عِدّه نگه بدارد ما همه خيال مي‌كنيم اين عِدّه، حُكم محض است البته حكم خدا است اما صبغه حقوقي هم دارد حقّ شوهرهم است شوهر هم باید مواظب باشد كه اين زني كه طلاق گرفته فوراً دارد شوهر مي‌كند يا بعد از مدّت عِدّه‌. اين حقّ اوست حرمت او را بايد حفظ بكند حريم او را بايد حفظ بكند شايد باردار باشد لذا مسئله عِدّه نظير مسئله ايام عادت نيست كه فقط حُكم الله محض باشد.

 

 در سورهٴ مباركهٴ «نساء» ذكر فرمود كه شما وقتي كه با همسرانتان ازدواج كرديد اينها چند حكم دارند يكي اينكه ﴿قَدْ أَفْضَي بَعْضُكُمْ إِلَي بَعْضٍ﴾ هستند يعني اُنس و عُلقه و علاقه و امثال ذلك برقرار كرديد اگر چنين چيزي بود ديگر نمي‌توانيد مَهريه اينها را كم بگذاريد به اينها كمتر مهريه بدهيد آيه 21 سورهٴ مباركهٴ «نساء» اين است مبادا مهريه آنها مورد طمع شما قرار بگيرد ﴿وكَيْفَ تَأْخُذُونَهُ وَقَدْ أَفْضَي بَعْضُكُمْ إِلَي بَعْضٍ وَأَخَذْنَ مِنكُم مِيثَاقاً غَلِيظاً و چگونه آن را باز پس مي گيريد در حالي كه شما با يكديگر تماس و آميزش كامل داشته‏ ايد و (از اين گذشته) آنها پيمان محكمي (هنگام ازدواج) از شما گرفته‏ اند. ﴾ شما با يكديگر انس داشتيد رابطه داشتيد دوست هم بوديد مبادا در حقّ يكديگر تجاوز بكنيد مهريه آنها را كم بدهيد و مانند آ‌ن.

 

 چه آن همسراني كه قبل از مِساس طلاق مي‌گيرند چه آن همسراني كه بعد از مساس طلاق مي‌گيرند سخن از تسريح جميل است درباره آنها فرمود تسريح بكنيد اينها را رها بكنيد يعني بعد از اينكه هيچ راهي براي توافق نيست تسريح جميل داشته باشيد در آيه محلّ بحث دارد كه ﴿فَمَتِّعُوهُنَّ وَسَرِّحُوهُنَّ سَرَاحاً جَمِيلاً﴾ يعني اگر مهريه‌اي برايشان قرار نداديد مقداري اينها را متنعّم بكنيد با گشاده‌رويي از يكديگر جدا بشويد. يعني مي‌بينيد هيچ راهي نداريد دو طرز فكر است يا دو طرز برخورد است نمي‌توانيد با هم زندگي كنيد با عداوت از هم جدا نشويد, حتي در صورت طلاق. آن چه اسلام آورد يك زندگي اساسي است كه حتي در حال طلاق هم آن دوستي بايد محفوظ باشد.

(متعوهن ) معنايش اين است كه تا آن جا كه مى توانيد به ايشان نيكى كنيد، چون زن طلاق گرفته با وحشت، اندوه بزرگ، و شماتت دشمنان، به خانه خود برمی گردد، و چون خدا خودش كريم و با حياء است، اهل كرامت و حياء را دوست مى دارد، و گرامى ترين شما كسى است كه نسبت به همسر خود كرامت و بزرگواري بيشترى داشته باشد.

و در كافى به سند خود از حلبى، از امام صادق (عليه السلام) روايت كرده، كه در پاسخ اين مسئله كه مردى همسرش را قبل از آنكه عمل زناشويي با وى انجام دهد طلاق داده، فرمود: اگر مهرش را معين كرده، نصف آن را بايد بدهد، و اگر معين نشده، بايد به مقدار پولى كه معمولا به مثل چنين زنى مى دهند، او را بهره مند سازد.

(48) وَلاَ تُطِعِ الْكَافِرِينَ وَالْمُنَافِقِينَ وَدَعْ أَذَاهُمْ وَتَوَكَّلْ عَلَي اللَّهِ

(48) وَلاَ تُطِعِ الْكَافِرِينَ وَالْمُنَافِقِينَ وَدَعْ أَذَاهُمْ وَتَوَكَّلْ عَلَي اللَّهِ وَكَفَي بِاللَّهِ وَكِيلاً

(۴۸) و از كافران و منافقان اطاعت مكن، و به آزارهاي آنها اعتنا منما، بر خدا توكل كن، و همين بس كه خدا حامي و مدافع (تو) باشد.

 

بدون شك رسول خدا (ص) هرگز اطاعتى از كافران و منافقان نداشت ، اما اهميت موضوع به قدرى است كه به عنوان تاكيد براى شخص پيامبر (ص) و هشدار و سرمشقى براى ديگران ، روى اين موضوع مخصوصا تكيه كند، چه اينكه از خطرات مهمى كه بر سر راه رهبران راستين قرار دارد به سازش و تسليم كشيدن در اثناء مسير است كه گاه از طريق تهديد، و گاه از طريق دادن امتيازات ، زمينه هاى آن فراهم مى شود، تا آنجا كه گاهى انسان به اشتباه مى افتد و گمان مى كند راه وصول به هدف تن دادن به چنين سازش و تسليمى است ، همان سازش و تسليمى كه نتيجه اش عقيم ماندن همه تلاشها و كوششها و خنثى شدن همه مجاهدات است .

تاريخ اسلام نشان مى دهد كه بارها كافران و يا گروه هائى از منافقان كوشيدند پيامبر اسلام (ص) را به چنين موضعى بكشانند، گاه پيشنهاد كردند اجازه ده يكسال معبود تو را بپرستيم و يكسال هم تو معبودان ما را پرستش كن و گاه مى گفتند به ما مهلت ده تا يكسال ديگر به برنامه هاى خود ادامه دهيم و بعد ايمان بياوريم ، گاه پيشنهاد كردند تهيدستان و مؤ منان فقير را از گرد خود دور كن تا ما ثروتمندان متنفذ با تو همصدا شويم ، و گاه اعلام آمادگى براى دادن امتيازات مالى و پست و مقام حساس و زنان زيبا و مانند آن كردند!

مسلم است همه اينها دامهاى خطرناكى بود بر سر راه پيشرفت سريع اسلام و ريشه كن شدن كفر و نفاق، و اگر پيامبر (ص) در برابر يكى از اين پيشنهادها انعطاف و نرمشى به خرج مى داد پايه هاى انقلاب اسلامى فرو مى ريخت و تلاشها هرگز به نتيجه نمى رسيد.

سپس در چهارمين و پنجمين دستور چنين مى گويد: اعتنائى به آزارهاى آنها مكن ، بر خدا توكل نما و همين بس كه خدا حامى و مدافع تو است (و دع اذاهم و توكل على الله و كفى بالله وكيلا).

اين قسمت از آيه نشان مى دهد كه آنها براى تسليم ساختن پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) او را سخت در فشار قرار داده بودند، و انواع آزارها چه از طريق زخم زبان و بدگوئى و جسارت ، و چه از طريق آزار بدنى ، و چه محاصره اقتصادى نسبت به او و يارانش روا مى داشتند، البته در دوران مكه به صورتى ، و در دوران مدينه به صورت ديگر، زيرا اذى واژه اى است كه همه انواع آزار را شامل مى شود.

(راغب ) در (مفردات ) مى گويد: (اذى به معنى هر گونه ضررى است كه به يك موجود زنده برسد، چه در جان ، يا در جسم ، يا وابستگان به او، خواه دنيوى يا اخروى ).

البته اين كلمه گاه در آيات قرآن در خصوص ايذاء زبانى به كار رفته ، مانند آيه 61 سوره توبه وَمِنْهُمُ الَّذِينَ يُؤْذُونَ النَّبِيَّ وَيَقُولُونَ هُوَ أُذُنٌ : (بعضى از آنها پيامبر را ايذاء مى كنند و مى گويند او آدم خوش باورى است و به حرف هر كس گوش مى دهد).

ولى در آيات ديگر در مورد آزار بدنى نيز به كار رفته ، مانند آيه 16 سوره نساء وَاللَّذَانِ يَأْتِيَانِهَا مِنْكُمْ فَآذُوهُمَا: (مردان و زنانى كه اقدام به ارتكاب آن عمل زشت (زنا) مى كنند آنها را آزار دهيد (و حد شرعى را بر آنها جارى نمائيد) ).

تاريخ مى گويد پيامبر (ص) و مؤ منان نخستين همچون كوه در مقابل انواع آزارها ايستادگى به خرج دادند و هرگز ننگ تسليم و شكست را نپذيرفتند، و سرانجام در اهداف خود پيروز شدند.

دليل اين مقاومت و پيروزى همان توكل بر خدا و اعتماد بر ذات پاك او بود، خدائى كه همه مشكلات در برابر اراده اش سهل و آسان است ، آرى كافى است كه پشتيبان و پناهگاه انسان چنين خدائى باشد.

از آنچه گفتيم اين حقيقت روشن شد اين حكمى است براى همه اعصار و قرون كه پيشوايان الهى نيروهاى زنده خود را صرف اعتنا به اعمال ايذائى مخالفان نكنند كه اگر اعتنا كنند و نيروهاى فعال خود را صرف مقابله با اين امور نمايند دشمن به هدف خود رسيده ، چرا كه او مى خواهد فكر طرف را به خود مشغول دارد و نيروهاى او را از اين طريق به هدر دهد، اينجا است كه بى اعتنائى و فرمان (ودع اذاهم ) تنها راه حل است .

اين نيز قابل توجه است كه دستورات پنجگانه فوق كه در دو آيه اخير آمده مكمل يكديگر و مربوط به هم هستند، بشارت دادن به مؤ منان براى جذب نيروهاى با ايمان ، عدم سازش و تسليم در مقابل كفار و در برابر منافقان ، بى اعتنائى به آزارهاى آنها، و توكل بر خدا مجموعه اى را تشكيل مى دهد كه راه وصول به مقصد در آن نهفته است و دستور العمل جامعى براى همه رهروان راه حق است .

(ودع اذاهم ) يعنى آنچه به تو آزار مى رسانند رها كن، و در مقام پى گيرى آن برميا، و خود را مشغول بدان مساز

 اين ﴿وَلاَ تُطِعِ الْكَافِرِينَ وَالْمُنَافِقِينَ﴾ مطابق همان آيه‌اي است كه در صدر سورهٴ مباركهٴ «احزاب» گذشت فرمود: ﴿يَا أَيُّهَا النَّبِيُّ اتَّقِ اللَّهَ وَلاَ تُطِعِ الْكَافِرِينَ وَالْمُنَافِقِينَ﴾ پيشنهادهايي كه آنها مي‌دادند اين پيشنهادها همچنان روزانه طرح مي‌شد لذا اين جمله هم تكرار شد كه پيشنهادهاي اينها را اصلاً بها نده.

يعني يك انسان متوكل سلیمان وار ميگويد قَالَ هَذَا مِنْ فَضْلِ رَبِّي نه قارون وار هنگامی که به او  بگویند وَابْتَغِ فِيمَا آتَاكَ اللَّهُ الدَّارَالْآخِرَةَ بگوید  قَالَ إِنَّمَا أُوتِيتُهُ عَلَى عِلْمٍ عِنْدِي. خود را جنود الله ميداند.

 

 

 

 

 

  • https://www.aparat.com/v/Gkze9

 

مثال دیگر از این انحراف مساله ان شاءالله است که وقتی کاری می خواهیم نکنیم میگویم ان شاءالله.

 

 

 

 

 

 لزوم توكل انسان بر خدا و فرق آن با وكالت فقهي

  فرمود: ﴿وَتَوَكَّلْ عَلَي اللَّهِ وَكَفَي بِاللَّهِ وَكِيلاً﴾ بالأخره انساني كه آشنا نيست نمي‌تواند خودش را اداره كند از گذشته بي‌خبر است از آينده بي‌خبر است بايد وكيل بگيرد فرمود خدا وكيل خوبي است و به او توكّل كن اين با وكالت‌هاي فقهي ما يك فرق جوهري دارد در وكالت‌هاي فقهي، موكّل اصل است و وكيل، فرع اما اينجا اين توكّل به ولايت برمي‌گردد به تولّي برمي‌گردد روح اين وكالت، ولايت است كه انسان خدا را وكيل قرار مي‌دهد يعني در تحت ولايت او قرار مي‌گيرد كارها را به او تفويض مي‌كند اين‌چنين نيست كه نظير وكالت‌هاي فقهي باشد كه موكّل اصل باشد و وكيل فرع باشد.

(47) وَبَشِّرِ الْمُؤْمِنِينَ بِأَنَّ لَهُم مِّنَ اللَّهِ فَضْلاً كَبِيراً

(47) وَبَشِّرِ الْمُؤْمِنِينَ بِأَنَّ لَهُم مِّنَ اللَّهِ فَضْلاً كَبِيراً

(۴۷) و مؤ منان را بشارت ده كه براي آنها از سوي خدا فضل و پاداش بزرگي است.

به مؤمنین بشارت بده كه اگر شما به ياد حق بوديد خدا بر شما صلوات مي‌فرستد و از اين راه شما را تحت ولايت خود اداره مي‌كند. اگر ﴿اللّهُ وَلِيُّ الَّذِينَ آمَنُوا﴾ هست كه هست راهش هم همين صلوات الهي است ﴿وَبَشِّرِ الْمُؤْمِنِينَ بِأَنَّ لَهُم مِّنَ اللَّهِ فَضْلاً كَبِيراً﴾.

كلمه (فضل ) به معناى عطا كردن بدون استحقاق گيرنده است، و در جاى ديگر عطاى خود را توصيف كرده و فرموده : (مَنْ جَاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ عَشْرُ أَمْثَالِهَا هر كس كار نيكى بياورد ده برابر آن [پاداش] خواهد داشت)، و نيز فرموده : (لَهُمْ مَا يَشَاءُونَ فِيهَا وَلَدَيْنَا مَزِيدٌ هر چه بخواهند در آنجا (بهشت) دارند و پيش ما فزونتر [هم] هست )، كه در اين دو آيه بيان كرده كه او از ثواب آن قدر مى دهد، كه يك مقدارش در مقابل عمل قرار مى گيرد، و بيشترش در مقابل عملى قرار نمى گيرد، و اين همان فضل است، و در آيه شريفه هيچ دليلى نيست بر اينكه دلالت كند كه اين اجر زيادى مخصوص آخرت است.

 

خب اگر خدا(ی بزرگ) از چيزي به عنوان فضل با بزرگي ياد مي‌كند فرمود فضلِ كبير است ديگر انسان نگران هيچ چيزي نبايد باشد.