فَأْتُوا بِكِتَابِكُمْ إِنْ كُنْتُمْ صَادِقِينَ ﴿۱۵۷﴾
فَأْتُوا بِكِتَابِكُمْ إِنْ كُنْتُمْ صَادِقِينَ ﴿۱۵۷﴾
كتابتان را بياوريد اگر راست ميگوييد! ﴿۱۵۷﴾
به سومين دليل میپردازد كه دليل نقلی است …
در كدام كتاب؟ در كدام نوشته؟ و در كدام وحی آسمانی چنين چيزی آمده، و بر كدام پيامبر نازل شده است؟!
… اينها چكيده كتب آسمانی نيست، اينها خرافاتی است كه از نسلی به نسل ديگر و از جاهلانی به جاهلان ديگر منتقل شده، و هيچ مبنا و ماخذ خردپسندی ندارد. چنان كه در ذيل آيات سوره زخرف نيز به آن اشاره شده است.
http://www.parsquran.com/data/show.php?sura=43&ayat=15&user=far&lang=far&tran=2
﴿فَأْتُوا بِكِتابِكُمْ إِنْ كُنْتُمْ صادِقينَ﴾ دليل عقلي كه نداريد, دليل حسّي و تجربه حسّي كه نداريد، اگر دليل نقلي داريد بياوريد و اگر نه دليل عقلي داريد و نه دليل نقلي داريد، بدانيد كه گرفتار «افك» هستيد…
در جريان فرشتهها، در جاهليّت … فرشته را مؤنث ميدانستند و قرآن كريم اين را ابطال كرد … نه اينكه مؤنث نيستند و مذكّر می باشند.
… اينها وقتي مادي باشند و مادي فكر كنند، می گويند موجود بالأخره زنده است و موجود زنده يا مذكر است يا مؤنث, دين است كه فرمود موجود اگر مادي باشد يا مذكر است يا مؤنث، اما اگر مجرّد (غیرمادی، امری که روحانی محض باشد) باشد نه مذكر است و نه مؤنث؛ مثل اينكه روح ما نه مذكر است و نه مؤنث.
روح موجود است که ﴿نَفَخْتُ فيهِ مِنْ رُوحي﴾[23] هست، روح نه مرد است و نه زن، براي اينكه جسم نيست.
https://www.instagram.com/reel/DCbm1zjIZKu/
https://www.instagram.com/reel/DDzU6Imofkx/?hl=en
https://www.instagram.com/reel/DSIS3LtiIwY/
… وقتي که ذات اقدس الهي را جسم تلقّي كنند، فرشتهها را هم همچنين تلقّي می كنند. اگر فرشته در نظر اينها جسم شد و بدن داشت، سخن از ذكورت و انوثت آنها هم مطرح ميشود. به هر تقدير قرآن كريم در معرفتشناسي فرمود يا بايد حس و تجربه حسي باشد كه دستتان خالي است يا برهان عقلي ارائه كنيد كه فكرتان خالي است يا دليل نقلي ارائه كنيد كه دستگاه شما تهي است.
در مساله پرستش نیز مشابه این مطلب را بیان میکند. در سوره مباركه «احقاف» آيه سه به بعد فرمود:
قُلْ أَرَأَيْتُمْ مَا تَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ أَرُونِي مَاذَا خَلَقُوا مِنَ الْأَرْضِ أَمْ لَهُمْ شِرْكٌ فِي السَّمَاوَاتِ ائْتُونِي بِكِتَابٍ مِنْ قَبْلِ هَذَا أَوْ أَثَارَةٍ مِنْ عِلْمٍ إِنْ كُنْتُمْ صَادِقِينَ ﴿۴﴾
به آنها بگو به من خبر دهيد معبودهائي را كه غير از خدا پرستش ميكنيد نشان دهيد چه چيزي از زمين را آفريده اند؟ يا شركتي در آفرينش آسمانها دارند؟ كتابي آسماني پيش از اين، يا اثر علمي از گذشتگان براي من بياوريد (كه دليل صدق گفتار شما باشد) اگر راست ميگوئيد. (۴)
اين وثنيّت و صنميّت (بتپرستی) و امثال ذلك كه شما در آورديد … و اينها را كه شما بت و معبود ميدانيد، اينها چه كار كردند؟ ﴿ماذا خَلَقُوا مِنَ الْأَرْضِ﴾[26] آيا اينها خالق هستند؟ نه, «شريك الخالق» هستند؟ نه, شما نه دليل داريد بر اينكه اينها خالق هستند و نه دليل داريد بر اينكه اينها شريك خالق می باشند؛ نه دليل عقلي داريد، نه دليل نقلي داريد، نه كتاب آسماني تأييد كرده و نه برهان داريد، دستتان هم که خالي است؛ اگر اينها معبود هستند بايد كاري كرده باشند و چيزي را آفريده باشند يا شريك خالق باشند.
در سوره مباركه «سبأ» فرمود نه تنها خالق نيستند, شريك نيستند, مُظاهر و دستيار هم نيستند كه آن قسم سوم را در سوره «سبأ» دارد؛
قُلِ ادْعُوا الَّذِينَ زَعَمْتُمْ مِنْ دُونِ اللَّهِ لَا يَمْلِكُونَ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ فِي السَّمَاوَاتِ وَلَا فِي الْأَرْضِ وَمَا لَهُمْ فِيهِمَا مِنْ شِرْكٍ وَمَا لَهُ مِنْهُمْ مِنْ ظَهِيرٍ ﴿۲۲﴾
بگو كساني را كه غير از خدا (معبود خود) ميپنداريد، بخوانيد (آنها هرگز گرهي از كار شما نميگشايند، چرا كه) آنها به اندازه ذره اي در آسمانها و زمين مالك نيستند و نه در (خلقت و مالكيت) آنها شريكند، و نه ياور او (در آفرينش) بوده اند. (۲۲)
فرمود اگر اينها خالق باشند، استحقاق عبادت دارند؛ «شريكالخالق» باشند، استحقاق عبادت دارند، در حالی که نه آن هستند و نه اين؛ دليل اينكه نه آن هستند و نه اين, اين است كه نه دليل عقلي داريد و نه دليل نقلي ﴿ما ذا خَلَقُوا مِنَ الْأَرْضِ﴾يك, ﴿أَمْ لَهُمْ شِرْكٌ فِي السَّماواتِ﴾دو, هيچ چيزي نيست. چرا؟ ﴿ائْتُوني بِكِتابٍ مِنْ قَبْلِ هذا﴾بالأخره اين حرف را كه شما ميزنيد يا بايد در كتابي از كتابهاي انبيا باشد ﴿أَوْ أَثارَةٍ مِنْ عِلْمٍ﴾[27]يك برهان عقلي داشته باشيد. دستتان هم از عقل تهي است و هم از نقل تهي است، چرا دنبال اين بتها ميرويد؟!
…در آيه 26 به بعد سوره مباركه «انبياء» فرمود: ﴿وَ قالُوا اتَّخَذَ اللَّهُ وَلَداً﴾ اين بيان كمي نرم است؛ نظير فرزندخواندگي, گرچه سخني است «بَيِّنُ الْغَيِّ سخنی که آشکارا نادرست»؛ ولي قدري نرم است،
وَقَالُوا اتَّخَذَ الرَّحْمَنُ وَلَدًا سُبْحَانَهُ بَلْ عِبَادٌ مُكْرَمُونَ ﴿۲۶﴾
آنها گفتند خداوند رحمان فرزندي براي خود برگزيده! منزه است (از اين عيب و نقص) اينها (فرشتگان) بندگان شايسته او هستند. (۲۶)
لَا يَسْبِقُونَهُ بِالْقَوْلِ وَهُمْ بِأَمْرِهِ يَعْمَلُونَ ﴿۲۷﴾
كه هرگز در سخن بر او پيشي نميگيرند، و به فرمان او عمل ميكنند. (۲۷)
اما آنكه به هيچ وجه قابل «تَفَوُّه» (از ریشهٔ عربی فوه / فم به معنای دهان است و در اصل به معنای گفتن و بر زبان آوردن) هم نيست، همان ﴿وَلَدَ اللَّهُ﴾ است. ﴿وَ قالُوا اتَّخَذَ الرَّحْمنُ وَلَداً سُبْحانَهُ﴾؛[28] اين منزّه از آن است كه ولد بگيرد، همه در پيشگاه او خاضع هستند. فرشتگان ولد نيستند، پس چه کسی و چه چيزي هستند؟ ﴿بَلْ عِبادٌ مُكْرَمُونَ ٭ لا يَسْبِقُونَهُ بِالْقَوْلِ وَ هُمْ بِأَمْرِهِ يَعْمَلُونَ﴾[29].
…. وجود مبارك امام هادي(سلام الله عليه) در زيارت «جامعه» همين عبارت را درباره اهل بيت(عليهم السلام) به كار برد كه «وَ عِبَادِهِ الْمُكْرَمِينَ الَّذِينَ ﴿لٰا يَسْبِقُونَهُ بِالْقَوْلِ وَ هُمْ بِأَمْرِهِ يَعْمَلُونَ﴾»[30] همين است.
يَعْلَمُ مَا بَيْنَ أَيْدِيهِمْ وَمَا خَلْفَهُمْ وَلَا يَشْفَعُونَ إِلَّا لِمَنِ ارْتَضَى وَهُمْ مِنْ خَشْيَتِهِ مُشْفِقُونَ ﴿۲۸﴾
او همه اعمال امروز و آينده آنها را ميداند، و هم گذشته آنها را، و آنها جز براي كسي كه خدا از او خشنود است (و اجازه شفاعتش را داده) شفاعت نميكنند و از ترس او بيمناكند. (۲۸)
وَمَنْ يَقُلْ مِنْهُمْ إِنِّي إِلَهٌ مِنْ دُونِهِ فَذَلِكَ نَجْزِيهِ جَهَنَّمَ كَذَلِكَ نَجْزِي الظَّالِمِينَ ﴿۲۹﴾
و هر كس از آنها بگويد من معبود ديگري جز خدا هستم كيفر او را جهنم ميدهيم، و اينگونه ستمگران را كيفر خواهيم داد. (۲۹)
مگر فرشته حق دارد بگويد من معبودم؟ اگر فرشته چنين حرفي بزند جهنّمي خواهد بود.
دليل به حسب ظاهر به سه قسم تقسيم ميشود; ولي بازگشت اساسي آن به يك قسم است …دليل يا حسّي و تجربه حسّي است يا نقلي است و يا عقليِ تجريدي (غیرحسی و جداشده از امور محسوس) است, از نظر معرفتشناسي آن دليل حسّي و تجربه حسّي به عقل تكيه ميكند و حجيّت دليل نقلي هم به عقل تكيه ميكند.
چرا چيزي را كه انسان احساس كرد تجربه کرد حجّت است؟ براي اينكه قياسي (استدلالی؛ یعنی رسیدن به یک نتیجه از طریق مقدمات و قواعد منطقی) آن را پشتيباني ميكند كه اگر يك امر اتفاقي بود و رابطهاي بين محمول و موضوع نبود، هرگز دوام يا اكثري نبود، چون دائم و اكثري است بنابراين بين محمول و موضوع رابطه ضروري است که معلوم ميشود حق است.
موضوع = آنچه دربارهاش صحبت میکنیم
محمول = آنچه دربارهٔ موضوع میگوییم
مثلاً:
آتش گرم است.
یعنی:
آتش ← موضوع
گرم ← محمول
طبيبي كه يك بيماري را بررسي كرد، داروي آن بيماري را بررسي كرد، چند مورد آزمايش كرد و ديد جواب خوبي داد، اين دارو را به عنوان نسخه شفابخش براي همه بيماران چه در مشرق, چه در مغرب مينويسد … اين تجربه را يك پزشك به استناد آن دليل عقلي معتبر ميداند، اگر از او سؤال كني شما مگر اين دارو را نسبت به شرق و غرب تجربه كردي؟ ميگويد نه…درباره چند نفر در شهر خودش آزمود, چرا فتوا ميدهي اين دارو براي همه مردم شفابخش است؟ می گويد انسان ها يك نوع هستند و ديگر انواع متعدّد كه نيست, اگر رابطه بين شفابخشي و اين دارو اتفاقي بود يك مورد, دو مورد, ده مورد; ولي ما دهها مورد آزمايش كرديم ديديم جواب مثبت داد, پس معلوم ميشود اين رابطه ضروري است و اتفاقي نيست؛ وقتي رابطه بين موضوع و محمول ضروري بود; يعني اين دارو اين خاصيت را «بالضرورة» دارد كه آن بيماري را شفا دهد، همه اين حرفها حرفهاي عقل تجريدي است، اينها را كه تجربه نكرده، اينها را با عقل نظري و استدلال برهاني دارد بازگو ميكند؛ اين عقل تجريدي پشتوانه آن تجربه است كه اگر اين عقل تجريدي نباشد آن تجربه حجّت نيست و ثابت نميكند كه براي مردم مشرق و مغرب عالَم كافي باشد. پس تجربه حسّي پشتوانه آن همان عقل است.
دليل نقلي هم پشتوانه آن عقل است که عقل ميگويد ما افراد معصوم داريم, انبيا داريم، اوليا داريم, معصومين داريم؛ معصوم خلاف نميگويد، پس اين حرف حجّت است يا اين شخصي كه از معصوم نقل ميكند مورد وثوق است و به چيزي كه مورد وثوق و طمأنينه است ميتوان تكيه كرد، اينها حرفهاي عقل است؛
استدلال به دليل نقلي يا دليل حسّي و تجربه حسّي پايگاهشان همان عقل تجريدي است، پس از نظر معرفتشناسي گرچه اين دليل به سه قسم تقسيم ميشود يا حس و تجربه حسي است يا نقلي است و يا عقل تجريدي، لكن آن دو قسم به همين قسم عقل تجريدي برميگردد.
… بايد به يكي از اين سه دليل تكيه كنيد: يا حس و تجربه حسّي داشته باشيد … در حالي كه نيست, برهان عقلي داشته باشيد … اين هم كه نيست, دليل نقلي داشته باشيد و در كتابي از كتابهاي آسماني نوشته شده باشد … اين هم كه نيست؛ ميماند تقليد, تقليد هم كه در اصول دين, «بيّنالغي» است...