فَآمَنُوا فَمَتَّعْنَاهُمْ إِلَى حِينٍ ﴿۱۴۸﴾

فَآمَنُوا فَمَتَّعْنَاهُمْ إِلَى حِينٍ ﴿۱۴۸﴾

آنها ايمان آوردند و تا مدت معلومي آنان را از مواهب زندگي بهره مند ساختيم. (۱۴۸)

هنگامی كه يونس با حالت خشم و غضب قوم را رها كرد، و مقدمات خشم الهی نيز بر آنها ظاهر شد، تكان سختی خوردند و به خود آمدند، اطراف عالم و دانشمندی را كه در ميان آنها بود گرفتند، و با رهبری او در مقام توبه بر آمدند.

در بعضی از روايات آمده است كه آنها دسته جمعی به سوی بيابان حركت كردند، و بين زنان و فرزندان، و حيوانات و بچه‌های آنها، جدايی افكندند، سپس گريه را سر دادند، و صدای ناله خود را بلند كردند و مخلصانه از گناهان خويش و تقصيراتی كه در باره پيامبر خدا يونس داشتند توبه كردند.

در اينجا پرده‌های عذاب كنار رفت و حادثه بر كوه‌ها ريخت، و جمعيت مؤمن توبه‌كار به لطف الهی نجات يافتند[در تفسير برهان جلد ۴ صفحه ۳۵ اين حديث از امام صادق عليه السلام نقل شده است.]۶.

يونس بعد از اين ماجرا به سراغ قومش آمد تا ببيند عذاب بر سر آنها چه آورده است؟

هنگامی كه آمد در تعجب فرو رفت كه چگونه آنها در روز هجرتش همه بت‌پرست بودند ولی اكنون همه موحد خداپرست شده‌اند؟ قرآن در اينجا می‌گويد:" ما او را به سوی جمعيت يكصد هزار نفری يا بيشتر فرستاديم" (وَ أَرْسَلْناهُ إِلی‌ مِائَةِ أَلْفٍ أَوْ يَزِيدُونَ‌).

" آنها ايمان آوردند و ما تا مدت معينی آنان را از مواهب حيات و زندگی دنيا بهره‌مند ساختيم (فَآمَنُوا فَمَتَّعْناهُمْ إِلی‌ حِينٍ‌).

البته ايمان اجمالی و توبه آنها قبلا بود، ولی ايمان آنها بطور تفصيل به خدا و پيامبرش يونس و تعليمات و دستورات او هنگامی صورت گرفت كه" يونس" به ميان آنها بازگشت.

قابل توجه اينكه از آيات قرآن استفاده می‌شود كه اين ماموريت مجدد به سوی همان قوم پيشين بوده است، و اينكه بعضی آن را ماموريت جديدی به سوی قوم تازه‌ای دانسته‌اند با ظاهر آيات سازگار نيست.

زيرا از يك سو در اينجا خوانديم: فَآمَنُوا فَمَتَّعْناهُمْ إِلی‌ حِينٍ‌: يعنی اين قومی كه يونس ماموريت هدايت آنها را پيدا كرد ايمان آوردند و ما آنها را تا زمان معينی بهره‌مند ساختيم.

و از سوی ديگر همين تعبير در سوره يونس در باره همان قوم سابق آمده است: فَلَوْ لا كانَتْ قَرْيَةٌ آمَنَتْ فَنَفَعَها إِيمانُها إِلَّا قَوْمَ يُونُسَ لَمَّا آمَنُوا كَشَفْنا عَنْهُمْ عَذابَ الْخِزْيِ فِي الْحَياةِ الدُّنْيا وَ مَتَّعْناهُمْ إِلی‌ حِينٍ‌:" چرا هيچيك از اقوام به موقع ايمان نياوردند تا مفيد به حالشان باشد، جز قوم يونس كه وقتی ايمان آوردند عذاب خواركننده را در زندگی دنيا از آنها برطرف ساختيم، و تا مدت معينی آنها را بهره‌مند نموديم" (يونس- ۹۸).

ضمنا از اينجا روشن می‌شود كه مراد از" الی حين" (تا مدت معينی) همان پايان زندگی و اجل طبيعی آنها است.

در اينكه چرا در آيات فوق می‌فرمايد:" صد هزار نفر، يا بيشتر" و مراد از بيشتر چه اندازه است مفسران تفسيرهای گوناگونی ذكر كرده‌اند.

ولی ظاهر اين است كه اين گونه تعبيرات برای تاكيد و عظمت چيزی است نه بخاطر ترديد و شك گوينده‌[بنا بر اين" او" در اينجا به معنی بل می‌باشد.]۷.

نكته‌ها:

۱- تاريخچه كوتاهی از زندگی يونس (ع)

" يونس" فرزند" متی" كه لقب او" ذو النون" (صاحب ماهی) است و اين لقب به خاطر آن است كه سرگذشت او با داستان ماهی چنان كه گفتيم گره خورده شده است، از پيامبران معروفی است كه ظاهرا بعد از موسی و هارون قدم به عرصه وجود گذاشت.

بعضی او را از اولاد" هود" و ماموريت او را هدايت باقيمانده قوم ثمود دانسته‌اند.

سرزمين ظهور او منطقه‌ای از عراق بنام" نينوا" بود[نينوا" نام چند نقطه است، نخست شهری نزديك موصل( يا قصبه موصل) و ديگر ناحيه‌ای در اطراف كوفه در سمت كربلا، و شهری در آسيای صغير، پايتخت مملكت" آشور" واقع در كنار دجله( دائرة المعارف دهخدا) بعضی ديگر نوشته‌اند" نينوا" بزرگترين شهرهای كشور آشور است كه در كرانه شرقی دجله روبروی موصل بنا شده بود( فرهنگ قصص قرآن).]۸.

بعضی ظهور او را در حدود ۸۲۵ سال قبل از ميلاد حضرت مسيح ع نوشته‌اند، و هم اكنون در نزديكی كوفه در كنار شط قبر معروفی است بنام" يونس".

https://www.google.com/maps/dir/Kufa,+Najaf+Governorate,+Iraq/Mosul,+Nineveh+Governorate,+Iraq/@34.2136378,39.6634854,5.6z/data=!4m14!4m13!1m5!1m1!1s0x155ed73bda297ac3:0x3a2e1b4552cb486d!2m2!1d44.3709408!2d32.047243!1m5!1m1!1s0x40079464db1a88b9:0x9745d74edd0f0930!2m2!1d43.157736!2d36.3489278!3e0?entry=ttu&g_ep=EgoyMDI2MDgwNS4xIKXMDSoASAFQAw%3D%3D

https://fa.wikifeqh.ir/%D9%85%D8%B2%D8%A7%D8%B1_%D8%AD%D8%B6%D8%B1%D8%AA_%DB%8C%D9%88%D9%86%D8%B3

https://fa.wikishia.net/view/%D9%85%D8%B3%D8%AC%D8%AF_%D8%A7%D9%84%D8%AD%D9%85%D8%B1%D8%A7%D8%A1

https://www.instagram.com/reel/DNNIUO3thac/%D9%85%D9%82%D8%A7%D9%85-%DB%8C%D9%88%D9%86%D8%B3-%D8%AF%D8%B1-%D9%86%D8%B2%D8%AF%DB%8C%DA%A9%DB%8C-%DA%A9%D9%88%D9%81%D9%87%D8%A7%D9%8A%D9%86-%D8%AC%D8%A7%D9%8A%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D9%83%D9%87-%D8%A7%D9%85%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%87-%D8%B4%D9%83%D9%84-%D9%88-%D9%87%D9%8A%D8%A6%D8%AA-%D9%85%D8%B3%D8%AC%D8%AF-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D8%AF-%D8%AF%D8%B1-%D9%85%D9%8A%D8%A7%D9%86-%D8%B9%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%85/

در بعضی از كتب آمده او پيغمبری از بنی اسرائيل بود كه بعد از سليمان به سوی اهل نينوا مبعوث شد. در كتاب" يوناه" از كتب عهد عتيق (تورات) بحثهای مشروحی درباره يونس تحت نام" يوناه ابن متی" آمده است.

طبق اين نقل او ماموريت داشت كه به شهر بزرگ نينوا رود، و در برابر شرارت مردم قيام كند، سپس حوادث ديگری ذكر می‌كند كه شباهت زيادی دارد با آنچه در قرآن آمده است، با اين تفاوت كه طبق روايات اسلامی يونس به دعوت قوم خود برخاست و وظيفه خود را در اين زمينه انجام داد، و بعد از آنكه قوم دعوت او را رد كردند به آنها نفرين كرد، و از ميان آنها خارج شد و ماجرای كشتی و ماهی برای او پيش آمد، ولی تورات عبارت زننده‌ای دارد و تصريح می‌كند كه او قبل از انجام ماموريت می‌خواست استعفا كند! لذا برخاست و فرار كرد و ماجرای كشتی و ماهی پيش آمد.

و عجبتر اينكه" تورات" می‌گويد هنگامی كه خداوند عذاب را از قوم او به خاطر توبه آنها برداشت يونس، بسيار ناراحت شد و خشمش افروخته شد![تورات كتاب يوناه پيغمبر فصل اول و دوم و سوم و چهارم.]۹.

از فصول تورات استفاده می‌شود كه يونس دو بار ماموريت پيدا كرد، در ماموريت اول خودداری نمود و به آن سرنوشت دردناك مبتلا شد، بار دوم به او ماموريت داده شد كه به همان شهر" نينوا" برود مردم نينوا بيدار شدند، به خدا ايمان آوردند، و به توبه از گناهان خود پرداختند، و مشمول عفو الهی شدند و اين همان عفوی بود كه يونس را خوش آمد نبود! از مقايسه آنچه در قرآن و روايات اسلامی آمده با آنچه در تورات كنونی آمده است روشن می‌شود كه تا چه حد" تورات تحريف يافته" مقام اين پيامبر بزرگ را پائين آورده است، گاه نسبت عدم قبول ماموريت رسالت را به او می‌دهد و گاه خشمناك شدن از شمول عفو و رحمت پروردگار نسبت به يك قوم توبه‌كار، و اينها است كه نشان می‌دهد تورات كنونی به هيچ وجه كتاب قابل اعتمادی نيست. به هر حال او از پيامبران بزرگی است كه قرآن از او به عظمت ياد كرده است.

۲- چگونه يونس در شكم ماهی زنده ماند؟

گفتيم دليل روشنی در دست نيست كه يونس چه مدتی در شكم ماهی ماند؟

چند ساعت، يا چند روز، و يا چند هفته، در بعضی از روايات نه ساعت، و بعضی سه روز، و بعضی بيشتر، و حتی تا چهل روز گفته‌اند، ولی مدرك مسلمی بر هيچيك از اين اقوال وجود ندارد، تنها در تفسير علی بن ابراهيم در حديثی از امير مؤمنان علی ع توقف يونس در شكم ماهی ۹ ساعت ذكر شده است‌[تفسير علی بن ابراهيم طبق نقل نور الثقلين جلد ۴ صفحه ۴۳۶.]۱۰.

بعضی از مفسران اهل سنت مدت آن را يك ساعت هم ذكر كرده‌اند[تفسير قُرطُبی جلد ۸ صفحه ۵۵۶۷.]۱۱.

ولی هر چه باشد بدون شك اين توقف يك امر عادی نيست، انسان نمی‌تواند بيش از چند دقيقه در محيطی كه هوا وجود ندارد زنده بماند، و اگر می‌بينيم جنين در شكم مادر ماهها زنده می‌ماند به خاطر اين است كه هنوز دستگاه تنفس او به كار نيفتاده و اكسيژن لازم را تنها از طريق خون مادر دريافت می‌كند.

بنابراين ماجرای يونس بدون شك يك اعجاز است، و اين نخستين اعجازی نيست كه در قرآن با آن روبرو می‌شويم، همان خدايی كه ابراهيم ع را در دل آتش سالم نگهداشت، و موسی و بنی اسرائيل را با ايجاد جاده‌های خشك در وسط دريا از غرقاب نجات داد، و نوح ع را به وسيله كشتی ساده‌ای از آن طوفان عظيم و گسترده رهايی بخشيد، و سالم به زمين فرود آورد، همان خداوند قدرت دارد كه بنده‌ای از بندگان خاصش را مدتی در شكم ماهی عظيمی سالم نگهدارد.

البته وجود چنين ماهيهای بزرگ در گذشته و امروز مطلب عجيبی نيست، هم اكنون، ماهيهای عظيمی به نام" بالن" (نهنگ آبی) موجود است كه بيش از ۳۰ متر طول‌ دارد و بزرگترين حيوان روی زمين است و جگر او بالغ بر يك تن می‌شود! در همين سوره داستانهای انبيای پيشين را خوانديم كه به طرز اعجازآميزی از چنگال بلاها رهايی يافتند و يونس آخرين آنها در اين سلسله است.

۳- درسهايی بزرگ در داستانی كوچك!

می‌دانيم طرح اين سرگذشتها در قرآن مجيد همه برای هدفهای تربيتی است چرا كه قرآن كتاب داستان نيست كتاب انسانسازی و تربيت است.

از اين سرگذشت عجيب پندهای بزرگی می‌توان گرفت:

الف: تخلف حتی به صورت يك" ترك اولی" از يك پيامبر بزرگ در پيشگاه خداوند مهم است و كيفر دارد.

البته چون مقام پيامبران بسيار والا است يك غفلت كوچك در مورد آنها گاه معادل يك گناه كبيره‌ای كه از ديگران سر بزند می‌باشد، به همين دليل ديديم كه در اين داستان خداوند او را بنده فراری ناميد، و در روايات آمده بود كه سرنشينان كشتی گفتند: يك فرد عاصی در ميان ما است! و سرانجام خداوند او را در زندان وحشتناكی گرفتار كرد، و بعد از توبه و بازگشت به سوی خدا از آن زندان با تنی آزرده و بيمار آزاد شد.

تا همگان بدانند تخلف از هيچكس پذيرفته نيست، عظمت مقام پيامبران و اوليای خدا نيز به آن است كه بنده مطيع فرمان او هستند و گرنه كسی با خدا رابطه خويشاوندی ندارد، البته اين نشانه عظمت مقام اين پيامبر بزرگ است كه خداوند در باره او چنين سختگيری می‌كند.

ب: در همين داستان (در آن قسمتی كه در سوره انبياء آيه ۸۷ آمده است) راه نجات مؤمنان را از غم و اندوه و گرفتاری و مشكلات همان راهی معرفی می‌كند كه" يونس" ع پيمود، و آن اعتراف به خطا در پيشگاه حق، و تسبيح و تنزيه‌ و توبه و بازگشت به سوی او است.

ج: اين ماجرا نشان می‌دهد كه چگونه يك قوم گنهكار و مستحق عذاب می‌توانند در آخرين لحظات مسير تاريخ خود را عوض كنند، و به آغوش پر مهر و رحمت الهی بازگردند و نجات يابند، مشروط بر اينكه پيش از آنكه فرصت از دست رود متوجه شوند …

ه: قدرت خداوند آن قدر وسيع و گسترده است كه چيزی در برابر آن مشكل نيست، تا آن حد كه می‌تواند انسانی را در دهان و شكم جانور عظيم و وحشتناكی سالم نگهدارد، و سالم بيرون فرستد. اينها نشان می‌دهد كه همه اسباب اين عالم ابزار اراده او هستند و همه سر بر فرمان او دارند.

۴- پاسخ به يك سؤال‌

در اينجا سؤالی مطرح می‌شود و آن اينكه: در بيان سرگذشتهای اقوام ديگر در آيات قرآن آمده است كه به هنگام نزول عذاب (عذاب استيصال(ریشه کن کردن) كه برای نابودی اقوام سركش نازل می‌شده) توبه و انابه بی‌اثر بوده است، چگونه اين مساله در مورد قوم يونس استثنا پذيرفت؟

در برابر اين سؤال دو پاسخ می‌توان گفت:

" نخست" اينكه عذاب هنوز نازل نشده بود تنها علائم مختصری كه از قبيل هشدارها است به چشم می‌خورد كه آنها به موقع از اين هشدارها استفاده كردند و پيش از نزول عذاب توبه نمودند و ايمان آوردند.

" ديگر" اينكه اين عذاب" عذاب استيصال " نبوده، و از قبيل گوشمالی‌هايی بوده كه قبل از نزول عذاب بنيان‌كن به اقوام مختلف می‌داده تا قبل از فوت فرصت بيدار شوند و راه تقوا پيش گيرند، مانند مجازاتهای مختلف قوم فرعون قبل از غرقاب.

http://www.parsquran.com/data/show.php?sura=7&ayat=133&user=far&lang=far&tran=2

در مورد پسر حضرت نوح(ع) می‌بینیم که با وجود اینکه نشانه‌های عذاب آشکار شده بود، باز هم از راه خود برنگشت و ایمان نیاورد:

http://www.parsquran.com/data/show.php?sura=11&ayat=40&user=far&lang=far&tran=2

… در سوره مباركه «يونس» آيه 98 به بعد اين بود كه:
فَلَوْلَا كَانَتْ قَرْيَةٌ آمَنَتْ فَنَفَعَهَا إِيمَانُهَا إِلَّا قَوْمَ يُونُسَ لَمَّا آمَنُوا كَشَفْنَا عَنْهُمْ عَذَابَ الْخِزْيِ فِي الْحَيَاةِ الدُّنْيَا وَمَتَّعْنَاهُمْ إِلَى حِينٍ ﴿۹۸﴾

چرا هيچيك از شهرها و آباديها ايمان نياوردند كه (ايمانشان به موقع باشد و) مفيد به حالشان افتد، مگر قوم يونس، به هنگامي كه ايمان آوردند عذاب رسوا كننده را در زندگي دنيا از آنان بر طرف ساختيم و تا مدت معيني (پايان زندگي و اجلشان) آنها را بهره مند ساختيم. (۹۸)
در حال عذاب هيچ امّتي ايمان نياورده كه آن ايمان كافي باشد؛ فرعون در حال غرق گفت: ﴿آمَنْتُ﴾ [28]به «اللّه»ي كه بني‌اسرائيل به آن ايمان آوردند اثر نكرد.

http://www.parsquran.com/data/show.php?sura=10&ayat=90&user=far&lang=far&tran=2

در حين عذاب, ايمان اثر ندارد؛ ولي درباره قوم يونس اين استثنا شده است، فرمود: ﴿فَنَفَعَها إيمانُها إِلاَّ قَوْمَ يُونُسَ﴾ كه ﴿لَمَّا آمَنُوا كَشَفْنا عَنْهُمْ عَذابَ الْخِزْيِ فِي الْحَياةِ الدُّنْيا وَ مَتَّعْناهُمْ إِلي‌ حينٍ﴾،[29]

اين ﴿مَتَّعْناهُمْ إِلي‌ حينٍ﴾همان است كه در آيه 148 سوره مباركه «صافات» فرمود: ﴿فَآمَنُوا فَمَتَّعْناهُمْ إِلي‌ حينٍ﴾ که اينها با مشاهده عذاب ايمان آوردند و ما اينها را تا مدتي از زندگي دنيا بهره‌مند كرديم.

پرسش: اگر مثلاً يونس ... است فايده ذکرش چيست؟ آنجاهايي که اگر مثل قوم يونس باشد که بالأخره لحظه آخر ايمان آورد؟

پاسخ: ما هميشه بايد قبل از آن بلا ايمان بياوريم، اصل کلی اين است، چون در اين‌جا استثنا را به صورت منحصر ذكر فرمود، آيه 98 سوره «يونس» اين است كه ﴿فَلَوْ لا كانَتْ قَرْيَةٌ آمَنَتْ فَنَفَعَها إيمانُها إِلاَّ قَوْمَ يُونُسَ﴾، وعده هم نداد كه ما در بقيه اُمم چنين كاري می كنيم؛ لذا ما قبل از اضطرا؛ يعني قبل از آمدن خطر بايد ايمان بياوريم، وقتي كه ايمان نياورديم و خطر فرا رسيد ديگر سودي ندارد.

پرسش: روايتي علامه در الميزان[1] ذكر فرمودند که در اين روايت وقتي به جناب يونس ولايت حضرت علی(عليه السلام) بر ايشان عرضه شده ايشان انكار كرد و عاقبت ايشان چنين گشت، لکن مشخص نيست که انکار حضرت يونس برای چه بوده است؟

پرسش: روايتي علامه در الميزان[1] ذكر فرمودند که در اين روايت وقتي به جناب يونس ولايت حضرت علی(عليه السلام) بر ايشان عرضه شده ايشان انكار كرد و عاقبت ايشان چنين گشت، لکن مشخص نيست که انکار حضرت يونس برای چه بوده است؟

و در كـتـاب بـحار از كتاب بصائر نقل كرده كه او به سند خود از حبه عرنى روايت كرده كـه گـفـت: امـيـر المؤمنـيـن (عـليـه السلام) فـرمـود: خـداى تـعـالى ولايـت مـرا بـر همه اهـل آسمانها و اهل زمين عرضه كرد، جمعى بدان اقرار و جمعى ديگر انكار كردند. يونس از آنـان بـود كـه انـكـار كـرد و خـدا او را بـه همين سبب در شكم ماهى حبس نمود، تا سرانجام اقرار نمود.

پاسخ:، چون هر روايتي كه مطابق با معارف كلّي قرآن نباشد، مورد تأمل است. قرآن كريم انبيا را منزّه از حرف‌هاي باطل مي‌داند و انبيا را مصدِّق يكديگر معرفي مي‌كند، مي‌فرمايد: ﴿مُصَدِّقاً لِما بَيْنَ يَدَيْهِ﴾.[2] همه انبيا حرف يكديگر را تصديق مي‌كنند، چون حرف‌هاي همه يكي است؛ نشانه آن هم اين است كه وقتي يك پيغمبر وارد منطقه‌اي شد اگر كسي او را قبول نداشته باشد و حرف او را تكذيب كرده باشد، حرف همه انبيا را تكذيب كرده است. اينكه دارد ﴿وَ لَقَدْ كَذَّبَ أَصْحابُ الْحِجْرِ الْمُرْسَلينَ﴾[3] و مانند آن كه در همين روزهاي اخير هم بحث شد، به خاطر همين جهت است، چون براي منطقه «حِجر» كه ﴿الْمُرْسَلينَ﴾ … اينها كه نرفتند، بلکه يك رسول رفت(قوم صالح). در خيلي از موارد دارد كه مردم فلان منطقه با اينكه يك پيامبر بيشتر نداشتند، حرفِ ﴿الْمُرْسَلينَ﴾ را تكذيب كردند؛ سرّش اين است كه حرف همه اينها يكي است، پس ممكن نيست پيامبري بيايد و حرف وجود مبارك پيغمبر اسلام(صلّي الله عليه و آله و سلّم) را كه منادي ﴿إِنَّما وَلِيُّكُمُ اللَّهُ﴾[4] است را قبول نداشته باشد.

يا سند آن روايت تام نيست يا بايد آن روايت را توجيه كرد؛ وگرنه قرآني كه منادي ولايت اهل بيت، مخصوصاً وجود مبارك حضرت امير است و وجود مبارك پيغمبر(صلّي الله عليه و آله و سلّم) منادي ولايت است، ممكن نيست اين ولايت عرضه شود و او قبول نكند؛ عرضه هم از طرف خداست. آن‌جا چه كسي عرضه كرده است؟ مگر مي‌شود مطلبي را ذات اقدس الهي بر پيامبري عرضه كند و او قبول نكند؟ از اين جهت است كه يا بايد تأويل برد و علم آن را به اهلش ارجاع داد يا توجيه كرد.

وَأَرْسَلْنَاهُ إِلَى مِائَةِ أَلْفٍ أَوْ يَزِيدُونَ ﴿۱۴۷﴾

وَأَرْسَلْنَاهُ إِلَى مِائَةِ أَلْفٍ أَوْ يَزِيدُونَ ﴿۱۴۷﴾

و او را به سوي جمعيت يكصد هزار نفري، يا بيشتر، فرستاديم. (۱۴۷)

كـلمـه (او) در ايـنـجا به معناى ترديد نيست ؛ چون خداى تعالى در عدد آن جمعيت ترديد نـدارد، بـلكـه بـه معناى ترقى است، و معنا چنين است كه: ما او را به رسم پيامبرى به سـوى مـردمـى فـرسـتاديم كه عددشان صد هزار و بلكه بيشتر بود. و منظور از اين مردم اهل (نينوى) است.

… اين‌طور نيست كه اين ﴿أَوْ﴾ به معناي ترديد باشد تا به اين زحمت بيفتيم كه ـ معاذ الله ـ در وحي الهي كه شك نيست، چطور تعبير به ﴿أَوْ﴾شده است؟ اين ﴿أَوْ﴾.. به معناي «بل» باشد «كما هو الظاهر» …

.. اين ﴿وَ أَرْسَلْناهُ﴾؛ يعني ما ادامه رسالت او را حفظ كرديم و او را به همان قوم خودش برگردانديم ﴿وَ أَرْسَلْناهُ إِلي‌ مِائَةِ أَلْفٍ أَوْ يَزيدُونَ﴾

در جريان ﴿أَرْسَلْناهُ إِلي‌ مِائَةِ أَلْفٍ أَوْ يَزيدُونَ﴾، مرحوم طَبْرَسی (با لقب «امین الاسلام», تفسیرمَجمعُ البَیان لعلوم القُرآن) در مجمع‌البيان چهار احتمال براي اين «أو» ذكر كردند؛ به تعبير ايشان «أجود الأقوال بهترینِ دیدگاه‌ها»[15] اين است كه اين «أو» به معناي تخيير (اختیار دادن, یا این، یا آن) است، منتها متكلّم به لحاظ گوينده مي‌گويد شما كه آن جمعيّت را ديدي بگو صد هزار يا بيشتر و شما هم وقتي اين جمعيّت را ببيني مي‌گويي اينها صد هزار نفر هستند يا بيشتر, اين تخيير به لحاظ ناظر است و نه به لحاظ خداي سبحان. در قرآن كريم فرمود تمام ذرّات اشيا نزد ما روشن است ﴿أَحْصي‌ كُلَّ شَيْ‌ءٍ عَدَداً﴾[16] و هيچ چيزي نيست كه نزد ذات اقدس الهي كمّ و كيف و رقم رياضي آن مشخص نباشد. در بيانات نوراني حضرت امير(سلام الله عليه) در نهج‌البلاغه است كه «اعْلَمُوا عِبَادَ اللَّهِ» كه ذات اقدس الهي علم بر «عَدَدَ أَنْفَاسِكُمْ»[17] دارد، چندبار نفس در شبانه‌روز مي‌كشيد را خدا مي‌داند. هفت ميليارد بشر روي زمين هستند، هر ساعت چند نفر نفس مي‌كِشند را فرمود او مي‌داند «عَدَدَ أَنْفَاسِكُمْ». بعد فرمود: «وَ اخْتِلاَفَ النِّينَانِ فِي الْبِحَارِ الْغَامِرَاتِ رفت‌وآمدِ ماهیان در دریاهای ژرف»؛[18] ذات اقدس الهي رفت و آمد ماهي‌ها را كه ميليون‌ها ماهي در اقيانوس‌ها به سر مي‌برند، چندتا ماهي هستند, اين ماهي چند بار اين دريا را طي كرده, از كدام راه آمده و به كدام راه رفته را فرمود او مي‌داند؛ «نينان» جمع نون است و يعني ماهي, «اختلاف» يعني رفت و آمد.

.. فرمود با اين خدا شما رفتار خوب داشته باشيد! آن‌كه عدد نفس‌هاي شما را مي‌داند, آن‌كه «اختلاف» و رفت و آمد ماهي‌ها را مي‌داند كه اين ماهي نر بود يا ماهي ماده بود, از كدام طرف آمد و با چه سرعتي اين‌جا رد شد را او مي‌داند «وَ اخْتِلاَفَ النِّينَانِ» آن هم «فِي الْبِحَارِ الْغَامِرَاتِ»؛ چنين خدايي كارِ شما را رَصَد مي‌كند كه بدانيد او ـ ذات اقدس الهي ـ «جَوَارِحُكُمْ جُنُودُهُ وَ ضَمَائِرُكُمْ عُيُونُهُ وَ خَلَوَاتُكُمْ عِيَانُهُ اندام‌ها و اعضای شما، سربازان او هستند؛ و باطن و درون شما زیر نظر اوست؛ و خلوت‌های شما در برابر او آشکار و عیان‌اند»[19] و مانند آن, بنابراين ترديدي در كار نيست.

يكي از اين اقوال چهارگانه‌اي كه مرحوم امين‌الاسلام نقل كرد اينكه اين «أو» تخيير است; يعني به لحاظ شما كه مي‌خواهيد ببينيد مي‌گوييد صد هزار نفر هستند يا بيشتر. يا نه, اگر لازم بود ذات اقدس الهي رقم را ذكر كند، مي‌كرد! فرمود اينها يا صد هزار نفر هستند، بلكه بيش از صد هزار نفر می باشند.؛ حالا لازم نبود كه به يونس(سلام الله عليه) بفرمايد 110 هزار نفر يا 120 هزار نفر هستند، و گرنه «بالصراحه» فرمود: ﴿أَحْصي‌ كُلَّ شَيْ‌ءٍ عَدَداً﴾.

وَأَنْبَتْنَا عَلَيْهِ شَجَرَةً مِنْ يَقْطِينٍ ﴿۱۴۶﴾

وَأَنْبَتْنَا عَلَيْهِ شَجَرَةً مِنْ يَقْطِينٍ ﴿۱۴۶﴾

و كدوبني بر او رويانديم (تا در سايه برگهاي پهن و مرطوبش ‍ آرامش يابد). (۱۴۶)

باز در اينجا لطف الهی به سراغ او آمد، چرا كه بدنش بيمار و آزرده، و اندامش خسته و ناتوان بود، آفتاب ساحل او را آزار می‌داد، پوششی لطيف لازم بود تا بدنش در زير آن بيارامد، قرآن در اينجا می‌گويد:" ما كدوبنی بر او رويانيديم" تا در سايه برگهای پهن و مرطوب بيارامد (وَ أَنْبَتْنا عَلَيْهِ شَجَرَةً مِنْ يَقْطِينٍ‌).

" يقطين" به طوری كه بسياری از ارباب لغت و مفسران گفته‌اند: هر گياهی است كه ساقه ندارد، و دارای برگهای پهن است، مانند بوته خربزه و كدو و خيار و هندوانه و امثال آن. ولی بسياری از مفسران و روات حديث در اينجا تصريح كرده‌اند كه منظور خصوص كدوبن است (بايد توجه داشت كه" شجره" در لغت عرب هم به نباتاتی گفته می‌شود كه دارای ساقه و شاخه است و هم بدون ساقه و شاخه، و به تعبير ديگر اعم از درخت و گياه است حتی در اينجا حديثی از پيامبر گرامی اسلام ص نقل كرده‌اند كه شخصی به آن حضرت عرض كرد:

" انك تحب القرع"؟" شما كدو را دوست داريد" فرمود

اجل هی شجرة اخی يونس‌

:" آری آن گياه برادرم يونس است"[روح البيان جلد ۷- صفحه ۴۸۹.]۴.

می‌گويند: كدوبن علاوه بر اينكه برگهای پهن و پرآبی دارد و می‌توان از آن سايبان خوبی تهيه كرد مگس نيز بر برگهای آن نمی‌نشيند، و يونس به خاطر توقف در شكم ماهی پوست تنش آن قدر نازك و حساس شده بود كه از نشستن حشرات بر آن رنج می‌برد، او اندام خود را با اين كدوبن پوشانيد تا هم از سوزش آفتاب در امان باشد و هم از حشرات…

باید در نظر گرفت که نمیگوید درخت یقطین بلکه میگوید درختی از یقطین.

براي اينكه آسيب نبيند ما درختي حالا برخي‌ها گفتند درخت موز بود كه هم از برگش به عنوان سايه و هم از ميوه‌اش استفاده كند؛ اين ﴿يَقْطينٍ﴾ حتماً به معناي كدو نيست، برخي‌ها ميوه‌هاي ديگری را بيان نمودند كه يكي از آنها همين كدو است كه برگ‌هاي طولاني دارد، مگس روي آن نمي‌نشيند؛ اين خاصيتی است كه آقايان اهل تفسير گفتند که اين برگ لطيف است و حشره‌اي روي اين نمي‌نشيند،[25] اما بالأخره اينها جزء «نجم‌« هستند نه جزء «شجر». ﴿وَ النَّجْمُ وَ الشَّجَرُ يَسْجُدانِ و گياه و درخت براي او سجده مي‏كنن﴾؛[26] «نجم» همين خوشه‌ها و نظير خوشه گُل, نظير خوشه‌هاي كدو و خيار و اينهاست، اما «شجر» آن است كه شاخه داشته باشد, ساقه داشته باشد و رشد كند. از اين‌ تعبير فرمود كه ﴿وَ أَنْبَتْنا عَلَيْهِ شَجَرَةً مِنْ يَقْطينٍ﴾، منظور از اين ﴿يَقْطينٍ﴾ چيزي بايد باشد كه درخت باشد نه «نجم», بايد ساقه داشته باشد، در بالا باشد، به منزله چادر و خيمه‌اي باشد كه او بتواند از سايه آن استفاده كند.

… تعبير قرآن كريم «شَجَر» است نه «نجم» و «شجر» در قرآن در مقابل «نجم» است؛ «نجم» همين‌هايي است كه بوته دارند، مثل بوته خيار, بوته كدو, كه اينها ديگر ساقه داشته باشند و مانند «شجر» به آن صورت رشد كنند نيست، اينها روي زمين مي‌تَنند؛ ولي «شجر» شاخه دارد، ساقه دارد و رشد مي‌كند.

اگر مراد از آن درخت در آیات مربوط به حضرت آدم، گندم باشد، معلوم می‌شود که واژهٔ «شجر» برای گیاه نیز به کار می‌رود.

سوره ۲: البقرة

وَقُلْنَا يَا آدَمُ اسْكُنْ أَنْتَ وَزَوْجُكَ الْجَنَّةَ وَكُلَا مِنْهَا رَغَدًا حَيْثُ شِئْتُمَا وَلَا تَقْرَبَا هَذِهِ الشَّجَرَةَ فَتَكُونَا مِنَ الظَّالِمِينَ ﴿۳۵﴾

و گفتيم اي آدم تو با همسرت در بهشت سكونت كن، و از (نعمتهاي) آن گوارا هر چه مي‏خواهيد بخوريد (اما) نزديك اين درخت نشويد كه از ستمگران خواهيد شد! (۳۵)

فَنَبَذْنَاهُ بِالْعَرَاءِ وَهُوَ سَقِيمٌ ﴿۱۴۵﴾

فَنَبَذْنَاهُ بِالْعَرَاءِ وَهُوَ سَقِيمٌ ﴿۱۴۵﴾

(به هر حال ما او را رهائي بخشيديم و) او را در يك سرزمين خشك خالي از گياه افكنديم در حالي كه بيمار بود. (۱۴۵)

سپس همانگونه كه قرآن می‌گويد:" ما او را در يك سرزمين خشك و خالی از درخت و گياه افكنديم، در حالی كه بيمار بود" (فَنَبَذْناهُ بِالْعَراءِ وَ هُوَ سَقِيمٌ‌).

ماهی عظيم در كنار ساحل خشك و بی‌گياهی آمد، و به فرمان خدا لقمه‌ای را كه از او زياد بود بيرون افكند، اما پيدا است اين زندان عجيب سلامت جسم يونس را بر هم زده بود، بيمار و ناتوان از اين زندان آزاد شد.

درست نمی‌دانيم يونس چه مدت در شكم ماهی بود، ولی مسلم است هر چه بود نمی‌توانست از عوارض آن بر كنار ماند، درست است كه فرمان الهی صادر شده بود كه يونس هضم و جذب بدن ماهی نشود، اما اين بدان معنی نبود كه آثاری از اين زندان را به همراه نياورد، لذا جمعی از مفسران نوشته‌اند كه او به صورت‌ جوجه نوزاد و ضعيف و بی‌بال و پر از شكم ماهی بيرون آمد، به طوری كه توان حركت نداشت.

كـلمـه (نـبـذ) بـه مـعناى دور انداختن چيزى است. كلمه (عراء) به معناى محلى روباز اسـت، كـه ديـوار و حـايـلى ديـگـر در آن نـباشد و چيزى كه انسان در زير سايه اش قرار گيرد نداشته باشد، نه سقفى و نه خيمه اى و نه درختى.

و مـعـنـاى جـمـله - آنـطـور كـه از سياق برمى آيد - اين است كه: يونس در شكم ماهى از تـسـبـيح گويان شد و در نتيجه ما او را از شكم ماهى بيرون انداختيم و در بيرون دريا در زمينى كه نه سايه داشت و نه سقف، پرت كرديم، در حالى كه بيمار بود، و سايه اى هم نبود كه به آنجا برود.

… ما او را به بيرون انداختيم. اين ساحل, «مشجّر» نبود, «معمور» نبود, آباد نبود, خانه و مسكن و مانند آن نداشت، يك بيابان صافي بود، «اعراء» بود، از گياه و بِنا و مانند آن عاري بود …

فَلَوْلَا أَنَّهُ كَانَ مِنَ الْمُسَبِّحِينَ ﴿۱۴۳﴾لَلَبِثَ فِي بَطْنِهِ إِلَى يَوْمِ ... ﴿۱۴۴﴾

فَلَوْلَا أَنَّهُ كَانَ مِنَ الْمُسَبِّحِينَ ﴿۱۴۳﴾

و اگر او از تسبيح كنندگان نبود… (۱۴۳)

لَلَبِثَ فِي بَطْنِهِ إِلَى يَوْمِ يُبْعَثُونَ ﴿۱۴۴﴾

تا روز قيامت در شكم ماهي مي‏ماند. (۱۴۴)

يونس خيلی زود متوجه ماجرا شد، و با تمام وجودش رو به درگاه خدا آورد، و از ترك اولی خويش استغفار كرد، و از پيشگاه مقدسش تقاضای عفو نمود.

در اينجا ذكر معروف و پر محتوایی از قول يونس نقل شده كه در آيه ۸۷ سوره انبياء آمده، و در ميان اهل عرفان به ذكر" يونسيه" معروف است: فَنادی‌ فِي الظُّلُماتِ أَنْ لا إِلهَ إِلَّا أَنْتَ سُبْحانَكَ إِنِّي كُنْتُ مِنَ الظَّالِمِينَ‌:

" او در ميان ظلمتهای متراكم فرياد زد كه معبودی جز تو نيست، منزهی تو، من از ظالمان و ستمكاران بودم"! بر خويشتن ستم كردم و از درگاهت دور افتادم، و به عتاب و سرزنش تو كه جهنم آتش سوزانی برای من است گرفتار شدم.

اين اعتراف خالصانه و اين تسبيح توأم با ندامت كار خود را كرد و همانگونه كه در آيه ۸۸ سوره انبياء آمده‌ فَاسْتَجَبْنا لَهُ وَ نَجَّيْناهُ مِنَ الْغَمِّ وَ كَذلِكَ نُنْجِي الْمُؤْمِنِينَ‌:

" ما دعای او را اجابت كرديم و از غم و اندوه نجاتش داديم و اينگونه مؤمنان را نجات می‌دهيم".

اكنون ببينيم آيات مورد بحث در اين زمينه چه می‌گويد؟ در يك جمله كوتاه می‌گويد:" اگر او از تسبيح كنندگان نبود ..." (فَلَوْ لا أَنَّهُ كانَ مِنَ الْمُسَبِّحِينَ‌).

مسلما تا روز قيامت در شكم ماهی باقی می‌ماند"! (لَلَبِثَ فِي بَطْنِهِ إِلی‌ يَوْمِ يُبْعَثُونَ‌).

و اين زندان موقت تبديل به يك زندان دائم می‌شد، و آن زندان دائم مبدل به گورستان او می‌گشت! در اينكه آيا ماندن يونس در شكم ماهی تا روز رستاخيز (به فرض ترك تسبيح و توبه به درگاه الهی) به صورت زنده يا مرده بوده است بعضی از مفسران احتمالاتی ذكر كرده‌اند:

" نخست" اينكه هر دو زنده می‌ماندند و يونس به صورت يك زندانی تا روز قيامت در شكم ماهی محبوس بود.

" دوم" اينكه يونس از دنيا می‌رفت و ماهی به صورت قبرستان سيار او زنده می‌ماند!" سوم" اينكه يونس و ماهی هر دو می‌مردند و شكم ماهی قبر يونس می‌شد، و زمين قبر ماهی، او در دل ماهی و ماهی در دل زمين تا روز رستاخيز دفن می‌شدند. آيه مورد بحث دليل بر هيچيك از اين اقوال نمی‌تواند باشد، ولی آيات متعددی كه می‌گويد در پايان دنيا همه می‌ميرند نشان می‌دهد كه زنده ماندن" يونس" يا زنده ماندن ماهی تا روز قيامت ممكن نيست، لذا از ميان اين تفسيرهای سه‌گانه تفسير سوم نزديكتر به نظر می‌رسد[قابل توجه اينكه مفسر بزرگ مرحوم" طبرسی" كه معمولا اقوال مختلف را ذيل آيات جمع می‌كند در اينجا تنها به همين يك احتمال قناعت می‌كند و می‌گويد: لصار بطن الحوت قبرا له الی يوم القيامة:" شكم ماهی تا روز قيامت قبر او می‌شد".]۳.

اين احتمال نيز وجود دارد كه اين تعبير كنايه از مدت طولانی باشد يعنی تا مدتی طولانی در اين زندان باقی می‌ماند، چنان كه اين تعبير را در موارد مشابه آن نيز می‌گويند كه تا قيامت بايد در انتظار فلان مطلب بمانی.

ولی فراموش نكنيم كه اينها همه در صورتی تحقق می‌يافت كه او تسبيح و توبه را ترك می‌گفت، ولی چنين نشد او در سايه تسبيح پروردگار مشمول عفو خاصش شد.

ايـن آيـه شـريفه يونس را جزو تسبيح كنندگان شمرده و معلوم است مسبح كسى را گويند كـه مـكـرر و بـه طـور دائم تـسـبـيـح مـى گـويـد بـه طـورى كـه ايـن عمل صفت وى شده باشد. از اين مى فهميم كه آن جناب مدتى طولانى كارش تسبيح بوده.

بـعـضـى گـفـتـه انـد: (قـبـل از رفتن در شكم ماهى تسبيح مى گفته ).

و بعضى ديگر گفته اند: (در شكم ماهى ، بسيار تسبيح مى گفته ).

عـده اى ديـگـر گـفـتـه انـد: (اصـولا او بـر ايـن كـار مـداومـت داشـتـه، هـم قبل از فرو رفتن در شكم ماهى و هم بعد از آن ).

و امـا آنـچـه قـرآن كـريـم از تـسبيح او حكايت كرده اين است كه مى فرمايد: (فنادى فى الظلمات ان لا اله الا انت سبحانك انى كنت من الظالمين ) … پـس احـتـمـال ايـنـكـه مـنـظـور تـسـبـيـح گـفـتـن قـبـل از مـاجـراى مـاهـى بـاشـد احتمال ضعيفى است كه نبايد آن را پذيرفت…

… و جـمـله (فـلولا انـه كـان مـن المـسبحين...) دلالت دارد بر اينكه صرفا تسبيح او باعث نجاتش شده …

بنابراين ظاهر قضيه اين است كه مراد از تسبيح يونس، همين نداى او در ظلمات باشد كه گـفـتـه: (لا اله الا انـت سـبـحـانـك انـى كـنـت مـن الظـالمـيـن ) و اگـر قـبـل از تـسـبيح، تهليل (لا اله الا اللّه ) را ذكر كرد، براى اين بود كه به منزله علتى بـاشـد براى تسبيحش، گويا فرموده: خدايا معبود به حقى كه بايد به سويش توجه كـرد غـيـر از تـو كـسـى نـيـسـت، پـس تـو مـنـزهـى از آن مـعـنـايـى كـه عمل من آن را مى رسانيد، چون من از تو فرار كردم و از عبوديت تو اعراض نمودم و به غير تـو مـتـوجـه شـدم پس اينك من متوجه تو مى شوم و تو را برى و پاك ميدانم از آنچه عملم حكايت از آن مى كرد، حال مى گويم: كه غير از تو كسى و چيزى كارساز نيست.

با اين بيان روشن مى شود كه مراد از جمله (للبث فى بطنه الى يوم يبعثون ) جاويد بودن مكث آن جناب است در شكم ماهى، تا روزى كه مبعوث شود و از شكم ماهى بيرون آيد مـانـنـد قـبـر كه مردم در آن دفن مى شوند و مكث مى كنند تا روزى كه مبعوث شوند و از آن خارج گردند، همچنان كه درباره بيرون شدن همه انسانها از زمين فرموده: (منها خلقناكم و فيها نعيدكم و منها نخرجكم تارة اخرى ) …

… در ذکر اين واقعه بين دو سوره مباركه «انبياء» و «صافات» خيلي فرق است؛ در سوره «انبياء» آيه 87 فرمود: ﴿فَظَنَّ أَنْ لَنْ نَقْدِرَ عَلَيْهِ فَنادي‌ فِي الظُّلُماتِ أَنْ لا إِلهَ إِلاَّ أَنْتَ سُبْحانَكَ إِنِّي كُنْتُ مِنَ الظَّالِمينَ﴾؛ خدا را تسبيح كرد، خدا هم فرمود ما جواب خواسته او را داديم و او را نجات داديم. اما اين‌جا به دو مطلب اشاره مي‌كند: يكي سببيّت تسبيح و يكي هم انحصار اين سببيّت.

فرمود: ﴿فَالْتَقَمَهُ الْحُوتُ وَ هُوَ مُليمٌ ٭ فَلَوْلا أَنَّهُ كانَ مِنَ الْمُسَبِّحينَ﴾؛ او چون اهل تسبيح بود، ما نجاتش داديم. معلوم مي‌شود ﴿لاَ إِلٰهَ إِلاَّ أَنْتَ سُبْحَانَكَ إِنِّي كُنْتُ مِنَ الظَّالِمِينَ﴾، اين تسبيح زمينه نجات است، اين يك مطلب. مطلب دوم اين است كه اين سببِ منحصر است؛ تكبير و تهليل شايد در اين موقع سبب منحصر نباشند. فرمود: ﴿فَلَوْ لا أَنَّهُ كانَ مِنَ الْمُسَبِّحينَ ٭ لَلَبِثَ في‌ بَطْنِهِ إِلي‌ يَوْمِ يُبْعَثُونَ﴾، معلوم مي‌شود تنها عامل نجات او اين تسبيح بود.

پس در سوره «انبياء» از اينكه اين ذكر را گفته, اين دعا را كرده و خدا اجابت كرد، معلوم مي‌شود اين دعا «في‌الجمله» اثر دارد؛ اما اينکه تنها اثر در حال خطر, همين جمله و همين دعا باشد، چنين چيزی از سوره «انبياء» برنمي‌آيد؛ بلکه از اين سوره برمي‌آيد، فرمود: ﴿فَلَوْ لا أَنَّهُ كانَ مِنَ الْمُسَبِّحينَ ٭ لَلَبِثَ في‌ بَطْنِهِ إِلي‌ يَوْمِ يُبْعَثُونَ﴾؛ يعني تنها راه همين است، منتها تهليل («لا اله ‌الا اللّه» گفتن)، اثر خاصّ خود را در موارد اثبات توحيد دارد، اما تنها چيزي كه مشكل را در اين مقطع حل مي‌كند تسبيح است.

تسبيح يعني چه؟ اينكه دارد ﴿إِنْ مِنْ شَيْ‌ءٍ إِلاَّ يُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ هر موجودي تسبيح و حمد او مي‏گويد﴾،[28]

../ انسان وقتي اظهار عجز مي‌كند و عجز خودش را احساس مي‌كند، نيازمند به كمك است؛ حالا يا «ناصر» يا «وليّ», بالاخره بايد كسي به او كمك كند. تنها موجودي كه كاري از او ساخته است موجودي است كه هيچ نياز نداشته باشد, اگر موجودي نياز داشته باشد به وسيله‌اي, به ياري و به مساعدتي، او مي‌گويد من مي‌خواستم به شما كمك كنم؛ ولي فلان شرط حاصل نبود و من موفق نشدم؛ اين فرض ممكن است، چه نبيّ و چه وصيّ اينها به اذن خدا انجام می دهند، اما اگر آن شرايط حاصل نباشد، مي‌گويند ببخشيد! تنها موجودي كه هيچ‌گاه محتاج به شرط و «شَطر» و چيزي نيست «الله» است و اين را با تسبيح مي‌شود فهماند; يعني او «سبّوح» است و منزّه از هر حاجت است، چون سراسر عالَم ستاد و سپاه او هستند ﴿لِلَّهِ جُنُودُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ﴾؛[29] اگر سراسر عالَم, سپاه او هستند، ديگر چيزي در عالم نيست كه مانع و راهزن شود؛ مثلاً بگويد ببخشيد الآن من نمي‌توانم، اينها فرض ندارد. تنها چيزي كه انسان را در حال خطر نجات مي‌دهد اعتقاد و اعتراف و تلفّظ به «سبّوح» بودن اوست; يعني ما محتاج هستيم، يك؛ كسي بايد حاجت ما را رفع كند، دو؛ آن شخص هم «بالقول المطلق» قادر باشد، سه؛ آن هم كار خداست. خيلي‌ها مي‌گويند كه فعلاً مصلحت نيست، اما کلِّ مصلحت در اختيار اوست؛ خيلي‌ها مي‌گويند كه ما مي‌خواستيم شفاعت كنيم، فلان فرشته حاضر نشد, فلان فرشته صلاح نديد, فلان مقطع صلاح نبود؛ اما تنها موجودي كه تمام ممكنات, سپاه آماده او هستند كه ﴿لِلَّهِ جُنُودُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ﴾ «الله» است; لذا مشكل را «سبّوح» بودن خدا حل مي‌كند نه «لا اله الاّ الله», «لا اله الاّ الله» مشكل بخش‌هاي توحيد را حل مي‌كند.

پس در اين‌گونه از موارد تسبيح, سبب است، يك؛ سبب منحصر است، دو؛ غير از تسبيح از هيچ ذكري كاري ساخته نيست مي‌شود ﴿لاَ إِلٰهَ إِلاَّ أَنْتَ سُبْحَانَكَ إِنِّي كُنْتُ مِنَ الظَّالِمِينَ﴾…

«مسبّح» بودن در اين گونه از موارد، ظاهراً صفت مشبهه (صفت مشبّهه صفتی است که بر ویژگی ثابت، پایدار و ریشه‌دار در شخص دلالت می‌کند، نه صرفاً انجام یک عمل) است و نه اسم فاعل كه دلالت بر حدوث داشته باشد، اين دلالت بر ثبات و استمرار دارد. يك بار شخص مسبّح نمي‌شود، مگر به نحو اسم فاعلي; ولي سه قول در مسئله هست: يكي اينكه سبب نجات او تسبيحِ قبل از «التقام» است، قبل از اينكه لقمه ماهي قرار بگيرد و به درون بطن ماهي وارد شود، اين جزء مسبّحين بود؛ قول دوم آن است كه تنها عامل آن تسبيح در بطن «حوت» بود؛ يعنی در شكم ماهي و از قبل سخني به ميان نياوردند؛ قول سوم آن است كه هم قبل از «التقام» جزء «مسبّحين» بود و هم در بطن «حوت» كه اين به تعبير سيدناالاستاد «خير الاقوال» است كه هم قبل از ابتلا جزء «مسبّحين» بود و هم حين ابتلا خطر مرگ …

مطلب ديگر اينكه در جريان حضرت يونس(سلام الله عليه) فرمود اگر او هم جزء «مسبّحين» نبود تا روز معاد در بطن «حوت» مي‌ماند. دو ﴿لَوْلا﴾ در قرآن كريم درباره حضرت يونس هست که يكي در اين جاست و يكي هم در سوره «قلم» هست؛

در اين‌جا فرمود: ﴿فَلَوْلا أَنَّهُ كانَ مِنَ الْمُسَبِّحينَ ٭ لَلَبِثَ في‌ بَطْنِهِ إِلي‌ يَوْمِ يُبْعَثُونَ﴾، در سوره مباركه «قلم» در بخش پاياني‌ آن فرمود: ﴿لَوْلا أَنْ تَدارَكَهُ نِعْمَةٌ مِنْ رَبِّهِ لَنُبِذَ بِالْعَراءِ وَ هُوَ مَذْمُومٌ و اگر رحمت خدا به ياريش نيامده بود (از شكم ماهي) بيرون افكنده مي‏شد در حالي كه قابل ملامت بود﴾؛[5]جمع اين دو ﴿لَوْلا﴾ اين است كه اينها براي دو مقطع است: مقطع اول اين است كه اگر او جزء «مسبّحين» و «مسبّحان» الهي نبود و آن نجوا و منادا را نداشت و اهل تسبيح و اعتراف به قصور نبود، اين در بطن ماهي مي‌ماند ﴿إِلي‌ يَوْمِ يُبْعَثُونَ﴾، چون جزء مسبّحين بود از بطن ماهي نجات پيدا كرد، آن براي مقطع اول; حالا كه جزء «مسبّحان» است و از بطن «حوت» مي‌خواهد به بيرون دريا نجات پيدا كند، كجا برود؟ يك جايِ آرامِ سبزِ سايه‌دار را ما براي او فراهم كرديم كه اگر نعمت ولايت الهي شامل حال او نمي‌شد، اين ﴿وَ أَنْبَتْنا عَلَيْهِ شَجَرَةً مِنْ يَقْطينٍ﴾و مانند آن نصيب او نمي‌گشت. ﴿لَوْ لا أَنْ تَدارَكَهُ نِعْمَةٌ مِنْ رَبِّهِ لَنُبِذَ بِالْعَراءِ وَ هُوَ مَذْمُومٌ﴾؛ اما چون داراي نعمت ولايت بود، اين «نُبذَ بالْعَراءِ فَهو محمودٌ ممدوحٌ أنبتنا عَليه شَجرةً مِن يَقطين» که محمود و ممدوح ماست، براي اينكه ما براي حفظ او «شجره»‌اي از «يقطين» را آن‌جا رويانديم و مانند آن.

مطلب بعدي كلمه «لَبث» است؛ «لبث» به معناي درنگ كردن است که نه بار منفي دارد و نه بار مثبت. گاهي درباره حضرت نوح در قرآن دارد ﴿فَلَبِثَ فيهِمْ أَلْفَ سَنَةٍ إِلاَّ خَمْسينَ عاماً﴾؛[11] يعني 950 سال به عنوان رهبر الهي در بين قومش ماند؛ در جريان حضرت ابراهيم كه مهمان‌ها را خواست پذيرايي كند، دارد ﴿فَما لَبِثَ أَنْ جاءَ بِعِجْلٍ حَنيذٍ طولي نكشيد كه گوساله برياني (براي آنها) آورد﴾؛[12] در جريان حضرت يوسف هم دارد که در زندان ﴿فَلَبِثَ فِي السِّجْنِ در زندان ماند﴾[13] و در جريان يونس هم دارد ﴿لَبِثَ﴾، غرض اين است كه كلمه و واژه «لبث» معنا و بار منفي ندارد، گاهي در مثبت و گاهي در منفي استعمال مي‌شود.

فَالْتَقَمَهُ الْحُوتُ وَهُوَ مُلِيمٌ ﴿۱۴۲﴾

فَالْتَقَمَهُ الْحُوتُ وَهُوَ مُلِيمٌ ﴿۱۴۲﴾

(او را به دريا افكندند) و ماهي عظيمي او را بلعيد، در حالي كه مستحق ملامت بود! (۱۴۲)

به هر حال قرآن می‌گويد:" ماهی عظيم او را بلعيد در حالی كه مستحق ملامت بود"! (فَالْتَقَمَهُ الْحُوتُ وَ هُوَ مُلِيمٌ‌). " التقمه" از ماده" التقام" به معنی" بلعيدن" است.

" مليم" در اصل از ماده" لوم" به معنی ملامت است (و هنگامی كه به باب افعال می‌رود معنی استحقاق ملامت را می‌دهد).

مسلم است اين ملامت و سرزنش به خاطر ارتكاب گناه كبيره يا صغيره‌ای نبود، بلكه علت آن تنها ترك اولايی بود كه از او سر زد، و آن عجله در ترك قوم خويش و هجرت از آنان بود.

اما خدايی كه آتش را در دل آب، و شيشه را در كنار سنگ سالم نگه می‌دارد، به اين حيوان عظيم فرمان تكوينی داد كه كمترين آزاری به بنده‌اش" يونس" نرساند، او بايد يك دوران زندان بی‌سابقه را طی كند و متوجه ترك اولای خود شود و در مقام جبران بر آيد.

در روايتی آمده است‌

اوحی اللَّه الی الحوت لا تكسر منه عظما و لا تقطع له وصلا

:" خداوند به آن ماهی وحی فرستاد كه هيچ استخوانی را از او مشكن، و هيچ پيوندی را از او قطع مكن"![تفسير" فخر رازی" جلد ۲۶ صفحه ۱۶۵- همين معنی با تفاوت مختصری در تفسير" برهان" جلد ۴ صفحه ۳۷ نيز آمده است.]۲.

ماهی او را لقمه‌ای كرد، در حالی كه او ملامت زده بود… و كلمه" مليم" اسم فاعل از" لام" است، كه به معنای داخل شدن در ملامت است، مانند احرام كه به معنای داخل شدن در حرم است، و ممكن است‌ معنای كلمه اين باشد كه يونس دارای ملامت شد.

از آن جايي که تحت ولايت الهي بود، اگر ماهي آن‌جا حاضر نبود، چه كسي اين را نجات مي‌داد؟ در دريا غرق مي‌شد. خيلي روشن نيست كه ماهي براي جلوگيري از حرکت کشتی آمده و دنبال طعمه بود. اين ماهي مأمور بود تا امانت الهي را در درون خود حفظ كند و غرق نشود، نه اينكه ماهي منتظر «التقام» و غذا و طعام بود. ﴿فَالْتَقَمَهُ الْحُوتُ﴾ و خود يونس(سلام الله عليه) ﴿وَ هُوَ مُليمٌ﴾ بود. «الام» يعني «دخل في اللوم»؛ مثل «أحرم», «دخل في الحرم»؛ او وارد حوزه ملامت شد كه من چه كاري بود كردم! چرا محلّ مأموريتم را ترك كردم! چرا قوم تبهكار را با صبر بيشتر هدايت نكردم! و مانند آن.

فَسَاهَمَ فَكَانَ مِنَ الْمُدْحَضِينَ ﴿۱۴۱﴾

فَسَاهَمَ فَكَانَ مِنَ الْمُدْحَضِينَ ﴿۱۴۱﴾

و با آنها قرعه افكند (و قرعه بنام او اصابت كرد و) مغلوب شد. (۱۴۱)

به هر حال يونس سوار بر كشتی شد، طبق روايات ماهی عظيمی سر راه را بر كشتی گرفت، دهان باز كرد گويی غذايی می‌طلبد، سرنشينان كشتی گفتند به نظر می‌رسد گناهكاری در ميان ما است! (كه بايد طعمه اين ماهی شود، و چاره‌ای جز استفاده از قرعه نيست) در اينجا قرعه افكندند قرعه به نام يونس درآمد! طبق روايتی قرعه را سه بار تكرار كردند، و هر بار به نام يونس در آمد، ناچار يونس را گرفتند در دهان ماهی عظيم پرتاب كردند! قرآن در آيات مورد بحث با يك جمله كوتاه به اين ماجرا اشاره كرده می‌گويد:" يونس با آنها قرعه افكند و مغلوب شد"! (فَساهَمَ فَكانَ مِنَ الْمُدْحَضِينَ‌).

" ساهم" از ماده" سهم" در اصل به معنی تير و" ساهمه" به معنی قرعه‌كشی آمده است، زيرا به هنگام قرعه‌كشی نامها را بر چوبه‌های تير می‌نوشتند، و با هم مخلوط می‌كردند، سپس يك چوبه تير از آن بيرون می‌آوردند و به نام هر كس اصابت می‌كرد مشمول قرعه می‌شد….

اين تفسير نيز گفته شده كه دريا طوفانی شد، و بار كشتی سنگين بود و هر لحظه خطر غرق شدن سرنشينان كشتی را تهديد می‌كرد و چاره‌ای جز اين نبود كه برای سبك شدن كشتی بعضی از افراد را به دريا بيفكنند، و قرعه به نام يونس درآمد، او را به دريا انداختند، و درست در همين هنگام نهنگی فرا رسيد و او را در كام خود فرو برد.

… قرعه زدند و چون قرعه با آن «سِهام» و با تيرها انجام مي‌گرفت، از قرعه به «مساهمة» ياد مي‌شود، ﴿فَساهَمَ﴾؛ اين در قرعه شركت كرد و قرعه زدند، ﴿فَكانَ مِنَ الْمُدْحَضينَ﴾، «دَحض» يعني لغزيدن؛ «داحض» يعني لغزنده, ﴿حُجَّتُهُمْ داحِضَةٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ حجت آنها نزد خدا لغو و باطل است﴾؛[27] لغزنده است و ساقط است؛ «أدحظه» يعني او را لغزاند؛ «مدحض» يعني كسي كه لغزانده؛ قرعه چون به نام او افتاد، او را هم به طرف دريا لغزاندند و به دريا انداختند;

" قرعه" و مشروعيت آن در اسلام‌

سوره ۳: آل عمران

ذَلِكَ مِنْ أَنْبَاءِ الْغَيْبِ نُوحِيهِ إِلَيْكَ وَمَا كُنْتَ لَدَيْهِمْ إِذْ يُلْقُونَ أَقْلَامَهُمْ أَيُّهُمْ يَكْفُلُ مَرْيَمَ وَمَا كُنْتَ لَدَيْهِمْ إِذْ يَخْتَصِمُونَ ﴿۴۴﴾

(اي پيامبر!) اين، از خبرهاي غيبي است كه به تو وحي مي‏كنيم، و تو در آن هنگام كه قلمهاي خود را (براي قرعه كشي) به آب مي‏افكندند تا كداميك كفالت و سرپرستي مريم را عهده دار شود، و (نيز) به هنگامي كه (دانشمندان بني اسرائيل، براي كسب افتخار سرپرستي او،) با هم كشمكش داشتند، حضور نداشتي، (و همه اينها، از راه وحي به تو گفته شد). (۴۴)

https://qurannotes.blogfa.com/category/311

… روايات قرعه چند نكته را به همراه دارد: يكي اصل ترغيب به قرعه است, مشروعيّت قرعه در موارد مشكل است كه «أَنَّ الْقُرْعَةَ لِكُلِ‌ أَمْرٍ مُشْكِل»،[18] اما آن‌جا كه انسان هيچ مشكلي ندارد، دليل عقلي و نقلي دارد, اَماره (مثلاً شاهد معتبر، اقرار، خبر ثقه، ید، بیّنه و مانند آن) دارد, اصول دارد جا براي قرعه نيست، اما آن‌جا كه نه اماره‌اي و نه اصلي هست و هيچ راهي نيست، بله جای قرعه است؛ نظير درهم «وَدَعی» و مانند آن. در مسئله درهم «وَدَعی» در بعضي از روايات دارد كه از امام(سلام الله عليه) سؤال كردند دو نفر هركدام يك درهم را نزد يك آقا وديعه گذاشتند و او هم بدون افراط و تفريط در حفظ و نگهداري اين مال «ودعي» كوشيد، اتفاقاً يكي از آن دو درهم به سرقت رفت و معلوم نيست كه اين درهمِ مسروق براي زيد بود يا براي عمرو بود؛ اين‌جا نه اماره‌اي در كار است, نه اصلي در كار است, اين‌ مي‌شود امر مشكل كه «أَنَّ الْقُرْعَةَ لِكُلِ‌ أَمْرٍ مُشْكِل».[19] كدام اصل از اصول عمليه اين‌جا مي‌تواند مشكل را حل كند؟ چه خبري و چه اماره‌اي در كار است كه دلالت كند اين درهم مسروق براي چه كسي بود و اين درهم موجود براي چه كسي است؟ در اين گونه از موارد كه مشكلي از نظر موضوعات خارجی پيش مي‌آيد «أَنَّ الْقُرْعَةَ لِكُلِ‌ أَمْرٍ مُشْكِل». جريان مصالحه كردن و مانند آن گرچه راه‌حل است، اما راه‌حلي نيست كه هر كسي آن را تطرّق و طي كند؛ اين گونه از موارد «أَنَّ الْقُرْعَةَ لِكُلِ‌ أَمْرٍ مُشْكِل».

دو مطلب ديگر در همين روايات قرعه است يكي اينكه قرعه براي تعيين «ما هو الواقع» است و يكي اينكه براي رفع حيرت است.

در جريان درهم «ودعي» و مانند آن, اين قرعه براي تعيين واقع است؛ بالأخره آن درهمِ مسروق مشخص بود واقعاً كه براي چه كسي است و اين درهم موجود مشخص است واقعاً كه براي چه كسي است; منتها آن شخص امين و مستودع نمي‌داند. در اين گونه از موارد، قرعه براي تعيين «ما هو الواقع» است. قسم ديگر قرعه براي رفع حيرت است؛ مي‌خواهند در بين اين چند نفر يكي را رئيس هيئت اُمنا كنند, يكي را مسئول كنند, يك نفر را انتخاب كنند، در ميان اينها اين‌چنين نيست كه يكي سن او بيشتر باشد يا اعلم باشد يا افضل باشد، هركدام خصيصه‌اي دارند و هيچ ترجيح و رجحاني بر هيچ كدام نيست و واقعيّت هم روشن نيست، براي رفع حيرت كه واقعيّتي وجود ندارد و فقط براي رفع حيرت است اين‌جا هم مي‌شود قرعه زد; لذا قرعه همان‌طوري كه براي تعيين «ما هو الواقع» است، براي رفع حيرت هم هست.

إِذْ أَبَقَ إِلَى الْفُلْكِ الْمَشْحُونِ ﴿۱۴۰﴾

إِذْ أَبَقَ إِلَى الْفُلْكِ الْمَشْحُونِ ﴿۱۴۰﴾

به خاطر بياور زماني را كه به سوي كشتي مملو (از جمعيت و بار) فرار كرد. (۱۴۰)

يونس ع همانند ساير انبياء دعوت خود را از توحيد و مبارزه با بت‌پرستی شروع كرد، و سپس با مفاسدی كه در محيط رایج بود به مبارزه پرداخت.

اما آن قوم متعصب كه چشم و گوش بسته از نياكان خود تقليد می‌كردند در برابر دعوت او تسليم نشدند.

يونس ع همچنان از روی دلسوزی و خیرخواهی مانند پدری مهربان آن قوم گمراه را اندرز می‌داد، ولی در برابر اين منطق حكيمانه چيزی جز مغالطه و سفسطه از دشمنان نمی‌شنيد.

تنها گروه اندكی كه شايد از دو نفر تجاوز نكردند (" عابد" و" عالمی"!) به او ايمان آوردند.

يونس آن قدر تبليغ كرد كه تقريبا از آنها مايوس شد، در بعضی از روايات آمده است كه به پيشنهاد مرد عابد (و با ملاحظه اوضاع و احوال قوم گمراه) تصميم گرفت به آنها نفرين كند[تفسير" برهان" جلد ۴ صفحه ۳۵.]۱.

اين برنامه تحقق يافت و يونس به آنها نفرين كرد، به او وحی آمد كه در فلان زمان عذاب الهی نازل می‌شود، هنگامی كه موعد عذاب نزديك شد يونس همراه مرد عابد از ميان آنها بيرون رفت در حالی كه خشمگين بود، تا به ساحل دريا رسيد در آنجا يك كشتی پر از جمعيت و بار را مشاهده كرد، و از آنها خواهش نمود كه او را نيز همراه خود ببرند.

اين همان است كه قرآن … به آن اشاره كرده، می‌گويد:" به خاطر بياور هنگامی را كه به سوی كشتی مملو از بار و جمعيت فرار كرد" (إِذْ أَبَقَ إِلَی الْفُلْكِ الْمَشْحُونِ‌).

تعبير به" ابق" از ماده" اباق" به معنی فرار كردن بنده از مولای خود، در اينجا تعبير عجيبی است، و نشان می‌دهد كه ترك اولای بسيار كوچك تا چه حد در مورد پيامبران عالي مقام از سوی خداوند مورد سخت‌گيری و عتاب واقع می‌شود تا آنجا كه پيامبرش را بنده فراری می‌نامد! بدون شك يونس پيامبر معصوم بود و هرگز مرتكب گناهی نشد، ولی بهتر اين بود كه باز هم تحمل به خرج می‌داد و تا آخرين لحظات قبل از نزول عذاب در ميان قوم می‌ماند شايد بيدار می‌شدند.

درست است كه طبق بعضی از روايات چهل سال تبليغ كرد، ولی باز بهتر بود چند روز يا چند ساعتی هم بر آن می‌افزود، چون چنين نكرد تشبيه به بنده فراری شد.

… إِذْ أَبَقَ إِلَی الْفُلْكِ الْمَشْحُونِ"... كشتی ظرفيت سوار شدن او را نداشت و" اباق" به معنای فرار كردن عبد از مولايش می‌باشد ...

مراد از فرار كردن او به طرف كشتی اين است كه او از بين قوم خود بيرون آمد و از آنان اعراض كرد. و آن جناب هر چند در اين عمل خود، خدا را نافرمانی نكرد، و قبلا هم خدا او را از چنين كاری نهی نكرده بود، وليكن اين عمل شباهتی تام بفرار يك خدمتگزار از خدمت مولی داشت، و به همين جهت خدای تعالی او را به كيفر اين عمل بگرفت …

.. آنچه در سوره مباركه «صافات» كه محلّ بحث است بيان فرمود اين است كه در ظرف رسالت آ‌ن حضرت, اين حادثه پيش آمد ﴿وَ إِنَّ يُونُسَ لَمِنَ الْمُرْسَلينَ ٭ إِذْ أَبَقَ إِلَي الْفُلْكِ﴾؛ آن وقتي كه «اِباق» داشت؛ يعني فعلِ او فعل عبد «آبق» بود كه مسئوليت را به حسب ظاهر رها كرده, از فعلِ او چنين مطلبي انتزاع مي‌شد و اين‌چنين نبود كه ـ معاذ الله ـ او خلاف كرده باشد. اين همه اوصافي كه خداي سبحان براي يونس ذكر كرد «مجتبي» بود, «صالح» بود، «مهدي» بود و مانند آن، نشان مي‌دهد كه «إباق» او, «إباق» عصياني نبود.

http://www.parsquran.com/data/show.php?sura=68&ayat=48&user=far&lang=far&tran=2 (verse 48)

سوره قلم با حرف «ن» آغاز می‌شود و در پایان آن به ماجرای ذوالنون (حضرت یونس) اشاره شده است؛ از این‌رو میان آغاز و پایان سوره تناسبی لطیف برقرار است.
http://www.parsquran.com/data/show.php?sura=6&ayat=%DB%B8%DB%B4&user=far&lang=far&tran=2 (verse 87)

پس در ظرف رسالت اين «إباق» حاصل شد. كجا آمد؟ خواست سفر دريايي برود، كشتي هم «مشحون» بود, پُر بود; البته در بعضي از موارد «مشحون» بودن يك بار مثبتي هم دارد. يك وقت است که چيزي لبريز و مملوّ است، مي‌گويند اين پُر است؛ يك وقت می گويند «مشحون» است؛ يعني پُر از «شحنه» و حافظان است. «شحنه» به آن شب‌گردي مي‌گويند كه بالأخره براي حفظ و امنيت تلاش و كوشش مي‌كند، صِرف مملوّ بودن نيست؛ «مشحون» بودن, آن پُر بودني است كه «شحنه»‌گونه محفوظ خواهد بود؛

https://tanzil.net/#search/root/%D8%B4%D8%AD%D9%86