﴿۸۳﴾ رَبِّ هَبْ لِي حُكْمًا وَأَلْحِقْنِي بِالصَّالِحِينَ

﴿۸۳﴾ رَبِّ هَبْ لِي حُكْمًا وَأَلْحِقْنِي بِالصَّالِحِينَ 

پروردگارا! به من علم و دانش مرحمت فرما، و مرا به صالحان ملحق كن. 

معرفت, مقدمه عمل است لذا عرض كرد: ﴿رَبِّ هَبْ لِي حُكْماً وَأَلْحِقْنِي بِالصَّالِحِينَ﴾ در چند جاي قرآن سورهٴ مباركهٴ «عنكبوت», «بقره» و مانند آن دارد ﴿وَإِنَّهُ فِي الْآخِرَةِ لَمِنَ الصَّالِحِينَ﴾[2] با اينكه در سورهٴ مباركهٴ «انعام» بسياري از انبيا(عليهم السلام) را نام مي‌برد مي‌فرمايد: ﴿كُلٌّ مِنَ الصَّالِحِينَ﴾[3] اينها با اينكه جزء بندگان صالح‌اند ولي در آخرت جزء صالحين‌اند براي اينكه صالحين هم مثل خود انبيا مثل مرسلين درجاتي دارند اگر فرمود: ﴿تِلْكَ الرُّسُلُ فَضَّلْنَا بَعْضَهُمْ عَلَي بَعْضٍ﴾[4] يك آيه, ﴿لَقَدْ فَضَّلْنَا بَعْضَ النَّبِيِّينَ عَلَي بَعْضٍ﴾[5] دو آيه, هم انبيا با هم تفاوت دارند هم مرسلين, صالحين هم بشرح ايضاً اگر كسي در دنيا جزء صالحين بود و در آخرت به اهل بيت(عليهم السلام) ملحق شد يعني درجه صلاح او برتر شد به گروهي كه صالح‌ترند و برجسته‌ترند مي‌رسد لذا اگر كسي در دنيا صالح بود بعد بفرمايد: ﴿وَأَلْحِقْنِي بِالصَّالِحِينَ﴾ و در آيات ديگر بيايد ﴿وَإِنَّهُ فِي الْآخِرَةِ لَمِنَ الصَّالِحِينَ﴾ اين بر ترفيع درجه حمل مي‌شود.

تمام نعمتهاي الهي, هبه است اين طور نيست كه كسي استحقاق چيزي داشته باشد بگويد ما خودمان زحمت كشيديم تلاش كرديم مستحقّ اين شديم براي اينكه آن توفيق هم باز به نعمت الهي است. آن بيان نوراني امام سجاد(سلام الله عليه) در صحيفه كه فرمود: «مِنتك ابتداء»[5]) نعمتت بى استحقاق به بندگان رسد( همين است هر چه را ذات اقدس الهي عطا كند نعمت ابتدايي اوست كسي نمي‌تواند بگويد ما خودمان زحمت كشيديم به اينجا رسيديم آن زحمت كشيدن آن قدرت بر زحمت آن توفيق آن ادراك همه اينها نعمتهايي است كه خدا عطا كرده.

 

آن‌گاه وجود مبارك حضرت ابراهيم به خدا عرض مي‌كند به من حكم بده حكمت عطا بكن هم حكمت عملي عطا بكن هم حكمت نظري, هم ادراك صحيح هم تصميم سالم همان كه وجود مبارك حضرت موسي گفت؛ آيه 21 همين سورهٴ مباركهٴ «شعراء» گذشت كه موسي(سلام الله عليه) گفت: ﴿فَوَهَبَ لِي رَبِّي حُكْماً وَجَعَلَنِي مِنَ الْمُرْسَلِينَ﴾ اينها از خداي سبحان هبه مي‌خواستند بخششِ حكمت را مي‌خواستند و خدا هم به اينها حكمت مي داد علمِ صائب و ارادهٴ صالح هر دو حكمت است.

در بحثهاي قبل هم داشتيم كه گاهي خداي سبحان يك مطلب علمي را وحي مي‌فرستد كه فلان مطلب اين است حكم اين است يا مربوط به اخبار غيب است و اينها يك وقت است اراده, نيّت, اخلاص, تصميم اينها را در قلب القا مي‌كند اينها وحيِ فعل است نه وحي علم

 

 آنكه وجود مبارك موساي كليم گفت: ﴿فَوَهَبَ لِي رَبِّي حُكْماً﴾[9] شامل هر دو قسم مي‌شود، آنچه وجود مبارك ابراهيم در آيه 83 از ذات اقدس الهي مسئلت مي‌كند ﴿رَبِّ هَبْ لِي حُكْماً﴾ شامل هر دو قسم مي‌شود، بعد عرض مي‌كند

 

در بخشهاي ديگر هم در جريان حضرت ابراهيم هست كه ﴿وَإِنَّهُ فِي الْآخِرَةِ لَمِنَ الصَّالِحِينَ﴾ بين صالحين با ﴿عَمِلُوا الصَّالِحَاتِ﴾ خيلي فرق است.

﴿وَأَلْحِقْنِي بِالصَّالِحِينَ﴾ ما تاكنون عمل صالح داشتيم اما توفيقي به ما بده كه ما خودمان صالح باشيم. يك وقت انسان جزء ﴿عَمِلُوا الصَّالِحَاتِ﴾ است كارِ خوب مي‌كند حالا يا اين عمل صالح انجام دادن براي او حال است گاهي براي او مَلكه و وصف لازم است گاهي هم نه, مقوّم هويّت اوست كه اين شخص، صالح است نه جزء ﴿عَمِلُوا الصَّالِحَاتِ﴾[10] مادامي كه در مرز ﴿عَمِلُوا الصَّالِحَاتِ﴾اند يعني كارهاي خوب مي‌كنند ممكن است اين كار خوب كردن در گوهر ذات ايشان نباشد اما وقتي خود ذات جزء صالحين شد ديگر از ذات صالح جز كار صالح نشأت نمي‌گيرد وجود مبارك ابراهيم از خداي سبحان خواست كه تاكنون توفيقي داديد كه ما عمل صالح انجام مي‌داديم اكنون توفيقي عطا كن كه گوهر ذات ما صالح بشود كه يقيناً عمل صالح هم از او صادر خواهد شد.

 در سه جاي قرآن خداي سبحان فرمود: ﴿إِنَّهُ فِي الْآخِرَةِ لَمِنَ الصَّالِحِينَ﴾[11]  )سورهٴ بقره, آيهٴ 130; سورهٴ نحل, آيهٴ 122; سورهٴ عنكبوت, آيهٴ 27.( اينكه عرض كرد ﴿وَأَلْحِقْنِي بِالصَّالِحِينَ﴾ معلوم مي‌شود گروهي پيشگام بودند جزء صالحين‌اند و وجود مبارك ابراهيم(سلام الله عليه) از خدا درخواست مي‌كند كه مرا به آنها ملحق بكن. اينكه فرمود: ﴿وَإِنَّ مِن شِيعَتِهِ لَإِبْرَاهِيمَ﴾[12] وجود مبارك ابراهيم پيرو حضرت نوح بود معلوم مي‌شود يك عدّه پيشگاماني هستند كه جزء صالحين‌اند و حضرت ابراهيم(سلام الله عليه) لحوق به آنها را درخواست مي‌كند؛ آيه 130 سورهٴ مباركهٴ «بقره» اين بود ﴿وَمَن يَرْغَبُ عَن مِلَّةِ إِبْرَاهِيمَ إِلَّا مَن سَفِهَ نَفْسَهُ وَلَقَدِ اصْطَفَيْنَاهُ فِي الدُّنْيَا وَإِنَّهُ فِي الْآخِرَةِ لَمِنَ الصَّالِحِينَ﴾ خب پس اينكه در اين چند جا فرمود: ﴿وَإِنَّهُ فِي الْآخِرَةِ لَمِنَ الصَّالِحِينَ﴾ نشان مي‌دهد كه مثلاً هنوز در دنيا آن مرتبه نهايي حاصل نشده.

 

اين طور نيست كه هر كسي در هر جايي باشد در دنيا هم به آن مقام مي رسد اين طور نيست برخيها بايد اين عقبه‌هاي كئود و اين سختيها و دشواريهاي برزخ و ساهره قيامت و مواقف قيامت و امثال اينها را تحمل بكنند تا شايسته آن فيض باشند اين طور نيست كه هر كسي در هر مرتبه‌اي كه باشد مي‌تواند با صالحين محشور بشود اين طور نيست.

در جريان سورهٴ مباركهٴ «يوسف» گذشت اينكه وجود مبارك يعقوب(سلام الله عليه) با جمله اسميه با تأكيد «إنّ» با ضرس قاطع مي‌فرمايد: ﴿إِنِّي لَأَجِدُ رِيحَ يُوسُفَ لَوْلاَ أَن تُفَنِّدُونِ﴾[16] خب همين يعقوب بود آن هم همين يوسف بود چند كيلومتري كنعان اين بچه را انداختند در چاه اين نديد اما الآن از هشتاد فرسخي به صورت جمليه اسميه مي‌گويد من بوي يوسف مي‌شنوم اين مجّاني و آساني به كسي نمي‌دهند ولو يعقوب باشد يك جان كَندن صبر و تحمل و آزمون الهي مي‌خواهد تا آن شامّه باز بشود بوي هشت پسر را از هشتاد فرسخي بشنود وگرنه اين يعقوب همان يعقوب بود اين يوسف همان يوسف بود چند متري‌اش در كنعان او را در چاه انداختند خبر نداشت اين طور نيست كه رايگان هر فيضي را به هر كسي بدهند اين تحمل مي‌خواهد آزمون مي‌خواهد صبر مي‌خواهد

﴿وَإِنَّهُ فِي الْآخِرَةِ لَمِنَ الصَّالِحِينَ﴾[17] پاسخش نشان مي‌دهد كه اين خواسته در دنيا مستجاب نشد در آخرت مستجاب مي شود

﴿۸۲﴾ وَالَّذِي أَطْمَعُ أَنْ يَغْفِرَ لِي خَطِيئَتِي يَوْمَ الدِّينِ

﴿۸۲﴾ وَالَّذِي أَطْمَعُ أَنْ يَغْفِرَ لِي خَطِيئَتِي يَوْمَ الدِّينِ 

و كسي كه اميد دارم گناهانم را در روز جزا به بخشد. 

(و الذى اطمع ان يغفرلى خطيئتى يوم الدين ) - (يوم الدين ) يعنى روز جزاء كه همان روز قيامت است، و مسأله آمرزش را مثل ساير نعمتهاى مذكور به طور قطعى ذكر نكرد و نگفت : (و كسى كه مرا مى آمرزد)بلكه گفت : و (كسى كه اميدوارم مرا بيامرزد)، دليلش اين است كه مسأله آمرزش به استحقاق نيست، تا اگر كسى خود را مستحق آن بداند قطع به آن پيدا كند، بلكه فضلى است از ناحيه خدا و بطور كلى هيچ كس از خدا هيچ چيز طلبكار نيست، بلكه چيزى كه هست اين خداى سبحان است كه بر خود واجب كرده كه خلق را هدايت كند و رزق دهد و بميراند و زنده كند، ولى بر خود واجب نكرده كه هر گنهكارى را بيامرزد.

درباره رزق فرموده : (فو رب السّماء و الارض انه لحق ) و درباره مرگ فرموده : (كل نفس ذائقة الموت ) و درباره احياء بعد از مرگ فرموده : (اليه مرجعكم جميعا وعد اللّه حقا) ولى درباره مغفرت نفرموده : (يغفركم جميعا - همه شما را مى آمرزد) بلكه فرموده : (ان اللّه لا يغفر ان يشرك به و يغفر ما دون ذلك لمن يشاء).

 

در جمله مورد بحث، ابراهيم (عليه السلام) به خود نسبت خطا و گناه داده با اينكه آن جناب از گناه معصوم بود و اين خود دليل بر آن است كه مرادش از خطيئه، مخالفت اوامر مولوى الهى نبوده، چون خطيئه و گناه مراتبى دارد و هر كس به حسب مرتبه اى كه از عبوديت خدا دارد، در همان مرتبه خطيئه اى دارد،همچنان كه فرموده اند: (حسنات الابرار سيات المقربين - خوبيهاى نيكان براى مقربين درگاه حق، بدى و گناه بشمار مى رود) و به همين جهت است كه خداى تعالى به رسول گرامى خود (صلى اللّه عليه و آله) دستور مى دهد: (و استغفر لذنبك ).

 

آرى خطيئه از مثل ابراهيم (عليه السلام) عبارت است از اينكه به خاطر ضروريات زندگى از قبيل خواب و خوراك و آب و امثال آن نتواند در تمامى دقائق زندگى به ياد خدا باشد هر چند كه همين خواب و خوراك و ساير ضروريات زندگى اطاعتى است و چگونه ممكن است خطيئه غير اين معنا را داشته باشد؟ و حال آنكه خداى تعالى تصريح كرده به اينكه آن جناب مخلص خداست و غير خدا احدى از آن جناب سهم ندارد و شريك نيست و در اين باره فرموده : (انا اخلصناهم بخالصه ذكرى الدار). و ما در آخر جزء ششم اين كتاب و نيز در جلد هفتم آن در ذيل داستانهاى ابراهيم بحثى گذرانديم كه با اين مقام نيز ارتباط دارد.

 

سوره ۳۸: ص - جزء ۲۳ - ترجمه مکارم شیرازی

وَاذْكُرْ عِبَادَنَا إِبْرَاهِيمَ وَإِسْحَاقَ وَيَعْقُوبَ أُولِي الْأَيْدِي وَالْأَبْصَارِ ﴿۴۵﴾

و به خاطر بياور بندگان ما ابراهيم و اسحاق و يعقوب را صاحبان دستهاي (نيرومند) و چشمهاي (بينا). (۴۵)

إِنَّا أَخْلَصْنَاهُمْ بِخَالِصَةٍ ذِكْرَى الدَّارِ ﴿۴۶﴾

ما آنها را با خلوص ويژه‏ اي خالص كرديم، و آن يادآوري سراي آخرت بود. (۴۶)

وَإِنَّهُمْ عِنْدَنَا لَمِنَ الْمُصْطَفَيْنَ الْأَخْيَارِ ﴿۴۷﴾

و آنها نزد ما از برگزيدگان و نيكانند. (۴۷)

﴿۸۱﴾ وَالَّذِي يُمِيتُنِي ثُمَّ يُحْيِينِ

﴿۸۱﴾ وَالَّذِي يُمِيتُنِي ثُمَّ يُحْيِينِ 

و كسي كه مرا مي‏ميراند و سپس زنده مي‏كند. 

(و الذى يميتنى ثم يحيين ) - منظورش از (ميراندن ) مرگى است كه آن را براى هر كسى تقدير كرده و فرموده : (كل نفس ذائقة الموت ) و اين مرگ به انعدام و فنا نيست، بلكه به نقل دادن آدميان از خانه اى به خانه اى ديگر است، و اين خود يكى از تدابير عام است كه در عالم جارى است، و مراد از زنده كردن، افاضه حيات بعد از مرگ است.

 ﴿وَالَّذِي يُمِيتُنِي﴾, ﴿يُمِيتُنِي﴾ خب زوال نعمت حيات است اينجا به خودش اسناد نداد به خدا اسناد داد اما چون اماته اين طور نيست كه من مُردم چون موت در اختيار ديگري است اينجا به خودش اسناد نداد مرض را مي‌شود انسان به خودش اسناد بدهد اما موت ﴿خَلَقَ الْمَوْتَ وَالْحَيَاةَ﴾[25] موت به دست كسي است كه حيات به دست اوست.

﴿۸۰﴾ وَإِذَا مَرِضْتُ فَهُوَ يَشْفِينِ

﴿۸۰﴾ وَإِذَا مَرِضْتُ فَهُوَ يَشْفِينِ 

و هنگامي كه بيمار شوم مرا شفا مي‏دهد. 

 

مريض شدن را به خودش نسبت داد، چون اگر به خدا نسبت مى داد با منظورش كه ذكر نعمتها بوده نمى ساخت، چون مريض كردن سلب نعمت است نه نعمت، و اما اينكه بعضى گفته اند : (مرض را با اينكه آن هم از خداست به خودش نسبت داد تا رعايت ادب را كرده باشد) صحيح نيست.

 

و اما اينكه چرا كلمه (الذى ) را تكرار كرد، با اينكه ممكن بود بفرمايد: (و هو يطعمنى و يسقين...) براى اين بود كه دلالت كند كه يك يك اين صفات به تنهايى در اثبات ربوبيت خداى تعالى و تدبير امر آدمى و اينكه او قائم بر نفس آدمى و اجابت كننده دعاى او است كافى است.

 

 

 اگر طبيبي درمان ما را به عهده دارد آن خدا از طبيب به ما نزديك‌تر است آن خدا از دارو به ما نزديك تر است اگر «أقرب إلينا مِن حبل الوريد»[16] است اگر ﴿يَحُولُ بَيْنَ الْمَرْءِ وَقَلْبِه﴾[17] است اوست كه در حقيقت شِفا مي‌دهد نه اينكه ما اگر بخواهيم بيماريم شفا پيدا كنيم اين نظام علّي را انكار كنيم علم را منكر بشويم مراجعه نكنيم بلكه بدانيم آنكه اينها را اداره مي‌كند و مدبّر است خداي سبحان است و اينها جنود الهي‌اند. حداقل فايده‌اي كه دعا براي بيمار دارد اين است كه در پنج بخش كمك مي‌كند اگر كسي بيمار شد حالا مي‌خواهد شِفا پيدا كند مبادا ـ معاذ الله ـ كسي بگويد دعا چه اثر دارد اين الآن به طبيب مراجعه مي‌كند و شِفا پيدا مي‌كند وقتي كه مي‌خواهد به طبيب مراجعه كند بايد متوجه باشد به كدام طبيب مراجعه كند اطبا زيادند بعضيها محقق‌اند بعضي حاذق‌اند بعضي سابقهٴ بيشتري دارند اين دعا فكر او را هدايت مي‌كند كه به كدام طبيب مراجعه كند وقتي به طبيب مشخص مراجعه كرد طبيب گاهي اشتباه مي‌كند گاهي تحقيق مي‌كند گاهي به مقصد مي‌رسد گاهي نمي‌رسد اين دعا اثر دومش آن است كه فكر طبيب را به تشخيص مرض هدايت مي‌كند. در بخش سوم فكر طبيب را به تشخيص دارو هدايت مي‌كند داروها زياد است كدام دارو براي شفاي اين بيماري اثر دارد وقتي كه نسخه نوشت دعا فكر آن شخص را هدايت مي‌كند كه به كدام داروخانه برود كه مبادا او تاريخ مصرف گذشته را به اين شخص بدهد اينها هدايتهاي الهي است وقتي كه فكرش هدايت شده رفته داروخانه‌اي كه داروي صحيح دارد مصرف گذشته نيست اين دارو را به او مي‌دهد در موقع عمل كردن، فكر آن پرستار را چه پرستار داخلي چه پرستار بيمارستاني هدايت مي‌كند كه اشتباه نكند به موقع اين داروها را بدهد اين پنج مرحله كه با دعا تأمين شد مي‌بينيم شخصي كه به بيماري صعب العلاج مبتلا بود در مدّت كوتاهي شفا پيدا كرد اين نبايد بگويد كه من دارو خوردم شفا پيدا كردم درست است دارو خوردم شفا پيدا كردم امّا اگر طبيب در تشخيص مرض اشتباه مي‌كرد اگر در تشخيص دارو اشتباه مي‌كرد اگر آن دارو فروش در دادن دارو اشتباه مي‌كرد اگر پرستار به موقع نمي‌رسيد و اشتباه مي‌كرد هرگز اين بيماري شفا پيدا نمي‌كرد. حالا اين بخشهاي پنج‌گانه را ما به‌عنوان مثال ذكر كرديم در كارهاي عادي ديگر هم همين‌طور است

﴿۷۹﴾ وَالَّذِي هُوَ يُطْعِمُنِي وَيَسْقِينِ

﴿۷۹﴾ وَالَّذِي هُوَ يُطْعِمُنِي وَيَسْقِينِ 

و كسي كه مرا غذا مي‏دهد و سيراب مي‏نمايد. 

 

وجود مبارك ابراهيم خليل مي‌گويد او مطعم است و او ساقي است اگر او مطعم است اين غذا را چه كسي آفريد اين دستگاه بلع را چه كسي آفريد گاهي آب گلوگير مي‌شود و انسان خفه مي‌شود

(و الذى هو يطعمنى و يسقين و اذا مرضت فهو يشفين ) - اين تعبير به منزله كنايه است از همگى نعمتهاى مادى كه خداى تعالى آنها را به منظور تتميم نواقص و رفع حوائج دنيايى به آن جناب داده و اگر از ميان همه نعمتها تنها مسأله طعام و شراب و بهبودى از مرض را ذكر كرد، براى اين بود كه اينها مهمتر از ساير نعمتها است.

 

 

﴿۷۸﴾ الَّذِي خَلَقَنِي فَهُوَ يَهْدِينِ

﴿۷۸﴾ الَّذِي خَلَقَنِي فَهُوَ يَهْدِينِ 

آن كسي كه مرا آفريد و هدايت مي‏كند. 

سر آغاز هر نعمت، مسأله خلقت را ذكر كرد،

برهان اينكه تدبير عالم قائم به خود خداى تعالى است، همين است كه خلقت عالم و ايجاد آن قائم به او تنهايى است، زيرا پر واضح است كه خلقت از تدبير منفك نمى شود و معقول نيست كه در اين موجودات جسمانى و تدريجى الوجود كه هستيش به تدريج تكميل مى شود، خلقت قائم به كسى، و تدبير قائم به كسى ديگر باشد، و از آنجا كه مى دانيم خلقت عالم قائم به خداى سبحان است، پس ناگزير بايد بدانيم كه تدبيرش نيز قائم به اوست.

و به همين عنايت بود كه هدايت را با فاء تفريع، بر خلقت عطف كرد و فهمانيد كه خداى تعالى بدين جهت هادى است كه خالق است.

و ظاهر جمله (فهو يهدين ) - كه به هدايت قيدى نزده - اين است كه مراد از آن مطلق هدايت است، چه هدايت به سوى منافع دنيوى و چه اخروى و تعبير به لفظ مضارع (هدايت مى كند) به منظور افاده استمرار است، پس معنا چنين است كه : خداى تعالى كسى است كه مرا آفريد و مدام مرا هدايت مى كند و همواره و از روزى كه مرا خلق كرده و به سوى سعادت زندگى ام راهنمايى كرده و مى كند.

در نتيجه آيه شريفه از نظر معنا نظير كلامى است كه خداى سبحان از موسى (عليه السلام) حكايت فرموده، كه به فرعون گفت : (ربّنا الذى اعطى كل شى ء خلقه ثم هدى ) يعنى به سوى منافعش هدايت كرد، كه منظور از هدايت، هدايت عامه است.

پس بنابراين، جمله (و الذى هو يطعمنى ) و جملات بعديش كه به زودى مى آيد در حقيقت از باب ذكر خاص بعد از عام است، چون همه اين جملات مصداقهايى از هدايت عامه الهى را بيان مى كند، كه بعضى از آنها مربوط به هدايت به سوى منافع دنيوى است و بعضى ديگرش راجع به هدايت به سوى منافعى است كه به زندگى آخرت مربوط مى شود. و اگر مراد از هدايت، در جمله مورد بحث را تنها هدايت دينى بگيريم، در نتيجه صفاتى كه در جملات بعد از آن آمده ارتباطى به مسأله هدايت نداشته و هر يك تنها معناى خود را مى دهد و اگر بعد از نعمت خلقت، خصوص نعمت هدايت را آورد و آن را بر ساير نعمتها مقدم داشت، براى اين است كه نعمت هدايت بعد از نعمت هستى از هر نعمت ديگر بهتر و مهمتر است.

 

﴿۷۷﴾ فَإِنَّهُمْ عَدُوٌّ لِي إِلَّا رَبَّ الْعَالَمِينَ

﴿۷۷﴾ فَإِنَّهُمْ عَدُوٌّ لِي إِلَّا رَبَّ الْعَالَمِينَ 

همه آنها دشمن منند مگر پروردگار عالميان! 

 

 

﴿فَإِنَّهُمْ عَدُوٌّ لِي إِلَّا رَبَّ الْعَالَمِينَ﴾[3] همين بتها عليه بت‌پرستها در قيامت شهادت مي‌دهند ﴿يَكْفُرُونَ بِشِرْكِكُمْ﴾[4]

سوره ۳۵: فاطر - جزء ۲۲ - ترجمه فولادوند

إِنْ تَدْعُوهُمْ لَا يَسْمَعُوا دُعَاءَكُمْ وَلَوْ سَمِعُوا مَا اسْتَجَابُوا لَكُمْ وَيَوْمَ الْقِيَامَةِ يَكْفُرُونَ بِشِرْكِكُمْ وَلَا يُنَبِّئُكَ مِثْلُ خَبِيرٍ ﴿۱۴﴾

اگر آنها را بخوانيد دعاى شما را نمى ‏شنوند و اگر [فرضا] بشنوند اجابتتان نمى كنند و روز قيامت‏ شرك شما را انكار مى كنند و [هيچ كس] چون [خداى] آگاه تو را خبردار نمى ‏كند (۱۴)

 و مانند آن در قيامت مطرح است. اگر اينها به ضدّ شما شهادت مي‌دهند اگر اينها عليه شما سخن مي‌گويند پس پرستش اينها باطل است و استمرار عكوف و خضوع در برابر اينها زيانبارتر است

مولوی بیان میکند که این تن ما دشمن ماست چون علیه ما شهادت میدهد پس چرا ما باید به این دشمن زیاد برسیم و غذاهای چرب و شیرین بدهم. باید تا میتوانیم به خودمان که همان روحمان است و فکر و اندیشه مان است برسیم و اون را فربه کنیم

 

در زمین مردمان خانه مکن

کار خود کن کار بیگانه مکن

کیست بیگانه تن خاکی تو

کز برای اوست غمناکی تو

تا تو تن را چرب و شیرین می‌دهی

جوهر خود را نبینی فربهی

اينها همه دشمنان ما هستند اين اصنام و اوثان و اينها همه دشمن ما هستند براي اينكه رهزن‌ هستند يعني اين تفكر رهزن است خود حضرت ابراهيم (سلام الله عليه) آن‌طوري كه در سورهٴ مباركهٴ «ابراهيم» گذشت به خداي سبحان عرض كرد كه اين اصنام و اين بتها ﴿أَضْلَلْنَ كَثِيراً مِنَ النَّاسِ﴾ البته خود اين بتها ضار نيستند مضلّ نيستند امّا اين تفكر بت‌پرستي است كه باعت ضلالت و گمراهي است ﴿رَبِّ إِنَّهُنَّ أَضْلَلْنَ كَثِيراً مِن النّاسِ﴾[15] كه وجود مبارك ابراهيم دربارهٴ بتها فرمود از همين سنخ است يعني اين تفكر وثني و صنمي باعث ضلالت است فرمود: ﴿فَإِنَّهُمْ عَدُوٌّ لِي﴾ فقط ربّ العالمين است كه دوست ماست. آن گاه چندتا برهان اقامه مي‌كند كه خدا بايد معبود باشد

اوّل اينكه او ربّ عالمين است عالمين چه انسان چه جماد چه نبات چه فرشته چه دنيا و آخرت اينها مربوب خدا هستند خدا تربيب مي‌كند

 كاري به تربيت ندارد كار به تربيب دارد تربيب يعني تدبير. او ربّ است مدبّر است تربيب ما نه تربيت ما؛ تربيب ما به وسيلهٴ ربّ ماست

او ربّ عالمين است انسانها را جهان را رابطهٴ انسان و جهان را او دارد محققانه تدبير مي‌كند

چون رب است معبود است چون خالق است معبود است، چون هادي است معبود است، چون مطعم است معبود است، چون ساقي است معبود است، چون شافي است معبود است، چون مميت است معبود است، او چون محيي است معبود است

 

او اگر ربّ عالمين است اين‌چنين نيست كه حدوثاً ربوبيت به عهدهٴ او باشد بقائاً عالَم را به موجودات ديگر واگذار كرده باشد.

 

 فرمود ما يك تولّي داريم يك تبرّي داريم, تولّي من به ربّ‌العالمين است از او كه بگذريم من تبرّي دارم ﴿فَإِنَّهُمْ عَدُوٌّ لِي إِلَّا رَبَّ الْعَالَمِينَ﴾ من جاذبه‌ام به ربّ‌العالمين است دافعه‌ام به ماعداي اوست

ما كه انسانيم كه نمي‌توانيم به هر چيزي گرايش داشته باشيم يا از هر چيزي جدا باشيم ما يك جذب و دفع داريم اين جذب و دفع در هر موجودي هست اين جذب و دفع در خاكها هست اگر خاكي بخواهد «لعل گردد در بدخشان يا عقيق اندر يمن»[19] اين طور نيست كه هر خاكي كنار هر خاكي جمع بشود, بشود لعل يا عقيق، بالأخره خاكها مناسب‌اند اين خاكهاي مناسب دور هم جمع مي‌شوند, مي‌شود عقيق مي‌شود لعل و مانند آن اين جذب و دفع در خاك هم هست در گياهان هم هست. حالا اگر گياهي بخواهد رشد بكند خوش‌رنگ بشود خوش‌طعم بشود زيبا بشود اين ديگر هر خاكي را جذب نمي‌كند اين جذب و دفع در گياهان هم هست بالاتر از گياهان در سطح حيوانات هم هست منتها به صورت شهوت و غضب است اين شهوت و غضب قدري كه رقيق‌تر شد به صورت محبّت و عداوت در مي‌آيد قدري كه لطيف‌تر شد به صورت ارادت و كراهت در مي‌آيد وقتي خيلي ناب و تميز و خالص شد به صورت تولّي و تبرّي در مي‌آيد اين تولّي و تبرّيِ امروز همان جذب و دفع چند قرن قبل است منتها در جماد كه هست جذب و دفع است در حيوان كه هست شهوت و غضب است قدري بالاتر كه آمد محبّت و عداوت است قدري كه رقيق‌تر شد ارادت و كراهت است يك وقت ناب شد و انساني شد مي‌شود تولّي و تبرّي.

و اگر در جمله (فانهم عدو لى... - ايشان دشمن منند...)، ضمير عقلاء را به بتها برگردانيد، به خاطر اين بود كه طرف مقابل نسبت عبادت به آنها مى دادند و عبادت هر چيزى مستلزم آن است كه داراى شعور و عقل باشد و در قرآن كريم در بسيارى موارد اين گونه تعبير آمده كه ضمير عقلاء را به بتها برگردانده است.

 فرمود: ﴿إِلَّا رَبَّ الْعَالَمِينَ﴾ اين را متن قرار داد بعد در همين‌جا اين را شرح مي‌كند

این چندمین تعریف از کلمه رب العالمین است اول بار حضرت موسی این را تعریف کردند بعد ساحران خیلی مختصر سپس حضرت ابراهیم

﴿۷۶﴾ أَنْتُمْ وَآبَاؤُكُمُ الْأَقْدَمُونَ

﴿۷۶﴾ أَنْتُمْ وَآبَاؤُكُمُ الْأَقْدَمُونَ 

شما و پدران پيشين شما.

 آن‌گاه وجود مبارك حضرت ابراهيم(سلام الله عليه) فرمود ما كه با شخص بحث نداريم ما با فكر و مكتب بحث داريم لذا ما شما و نياكانتان همه را با يك مكتب داريم مي‌بينيم هيچ كدامتان حرفي براي گفتن نداريد

و اگر در عبارت خود نام پدران گذشته ايشان را برد براى اين بود كه بفهماند او هيچ ارزشى براى تقليد از پدران گذشته آنان قائل نيست و عهد گذشته و سبقت زمانى در ابطال حق يا احقاق باطل هيچ اثرى ندارد،

﴿۷۵﴾ قَالَ أَفَرَأَيْتُمْ مَا كُنْتُمْ تَعْبُدُونَ

﴿۷۵﴾ قَالَ أَفَرَأَيْتُمْ مَا كُنْتُمْ تَعْبُدُونَ 

گفت: آيا ديديد چيزي را كه شما عبادت مي‏كرديد؟ 

 

 بعد وجود مبارك ابراهيم فرمود: ﴿أَ فَرَأَيْتُمْ ما كُنْتُمْ تَعْبُدُونَ ٭ أَنْتُمْ وَآباؤُكُمُ الْأَقْدَمُونَ﴾ حالا ديديد كه شما و پدرانتان عبادتي داريد كه هيچ پشتوانهٴ علمي ندارد اين معبودتان نه سميع است نه ضار است نه نافع چه عبادت بكنيد چه عبادت نكنيد آن نه مي‌فهمد نه مي‌تواند كار شما را انجام بدهد بنابراين شما آن هوستان را داريد عبادت مي‌كنيد آن هوا را داريد مي‌پرستيد

آنها حرف تحقيقي ندارند آنها هم اگر بخواهند برهاني اقامه بكنند بايد بگويند كه اين معبودهاي ما يا سميع‌اند يا نافع‌اند يا ضارّند يك كاري از آنها ساخته است هيچ كاري از آنها ساخته نيست.