فَلَوْلَا أَنَّهُ كَانَ مِنَ الْمُسَبِّحِينَ ﴿۱۴۳﴾لَلَبِثَ فِي بَطْنِهِ إِلَى يَوْمِ ... ﴿۱۴۴﴾
فَلَوْلَا أَنَّهُ كَانَ مِنَ الْمُسَبِّحِينَ ﴿۱۴۳﴾
و اگر او از تسبيح كنندگان نبود… (۱۴۳)
لَلَبِثَ فِي بَطْنِهِ إِلَى يَوْمِ يُبْعَثُونَ ﴿۱۴۴﴾
تا روز قيامت در شكم ماهي ميماند. (۱۴۴)
يونس خيلی زود متوجه ماجرا شد، و با تمام وجودش رو به درگاه خدا آورد، و از ترك اولی خويش استغفار كرد، و از پيشگاه مقدسش تقاضای عفو نمود.
در اينجا ذكر معروف و پر محتوایی از قول يونس نقل شده كه در آيه ۸۷ سوره انبياء آمده، و در ميان اهل عرفان به ذكر" يونسيه" معروف است: فَنادی فِي الظُّلُماتِ أَنْ لا إِلهَ إِلَّا أَنْتَ سُبْحانَكَ إِنِّي كُنْتُ مِنَ الظَّالِمِينَ:
" او در ميان ظلمتهای متراكم فرياد زد كه معبودی جز تو نيست، منزهی تو، من از ظالمان و ستمكاران بودم"! بر خويشتن ستم كردم و از درگاهت دور افتادم، و به عتاب و سرزنش تو كه جهنم آتش سوزانی برای من است گرفتار شدم.
اين اعتراف خالصانه و اين تسبيح توأم با ندامت كار خود را كرد و همانگونه كه در آيه ۸۸ سوره انبياء آمده فَاسْتَجَبْنا لَهُ وَ نَجَّيْناهُ مِنَ الْغَمِّ وَ كَذلِكَ نُنْجِي الْمُؤْمِنِينَ:
" ما دعای او را اجابت كرديم و از غم و اندوه نجاتش داديم و اينگونه مؤمنان را نجات میدهيم".
اكنون ببينيم آيات مورد بحث در اين زمينه چه میگويد؟ در يك جمله كوتاه میگويد:" اگر او از تسبيح كنندگان نبود ..." (فَلَوْ لا أَنَّهُ كانَ مِنَ الْمُسَبِّحِينَ).
مسلما تا روز قيامت در شكم ماهی باقی میماند"! (لَلَبِثَ فِي بَطْنِهِ إِلی يَوْمِ يُبْعَثُونَ).
و اين زندان موقت تبديل به يك زندان دائم میشد، و آن زندان دائم مبدل به گورستان او میگشت! در اينكه آيا ماندن يونس در شكم ماهی تا روز رستاخيز (به فرض ترك تسبيح و توبه به درگاه الهی) به صورت زنده يا مرده بوده است بعضی از مفسران احتمالاتی ذكر كردهاند:
" نخست" اينكه هر دو زنده میماندند و يونس به صورت يك زندانی تا روز قيامت در شكم ماهی محبوس بود.
" دوم" اينكه يونس از دنيا میرفت و ماهی به صورت قبرستان سيار او زنده میماند!" سوم" اينكه يونس و ماهی هر دو میمردند و شكم ماهی قبر يونس میشد، و زمين قبر ماهی، او در دل ماهی و ماهی در دل زمين تا روز رستاخيز دفن میشدند. آيه مورد بحث دليل بر هيچيك از اين اقوال نمیتواند باشد، ولی آيات متعددی كه میگويد در پايان دنيا همه میميرند نشان میدهد كه زنده ماندن" يونس" يا زنده ماندن ماهی تا روز قيامت ممكن نيست، لذا از ميان اين تفسيرهای سهگانه تفسير سوم نزديكتر به نظر میرسد[قابل توجه اينكه مفسر بزرگ مرحوم" طبرسی" كه معمولا اقوال مختلف را ذيل آيات جمع میكند در اينجا تنها به همين يك احتمال قناعت میكند و میگويد: لصار بطن الحوت قبرا له الی يوم القيامة:" شكم ماهی تا روز قيامت قبر او میشد".]۳.
اين احتمال نيز وجود دارد كه اين تعبير كنايه از مدت طولانی باشد يعنی تا مدتی طولانی در اين زندان باقی میماند، چنان كه اين تعبير را در موارد مشابه آن نيز میگويند كه تا قيامت بايد در انتظار فلان مطلب بمانی.
ولی فراموش نكنيم كه اينها همه در صورتی تحقق میيافت كه او تسبيح و توبه را ترك میگفت، ولی چنين نشد او در سايه تسبيح پروردگار مشمول عفو خاصش شد.
ايـن آيـه شـريفه يونس را جزو تسبيح كنندگان شمرده و معلوم است مسبح كسى را گويند كـه مـكـرر و بـه طـور دائم تـسـبـيـح مـى گـويـد بـه طـورى كـه ايـن عمل صفت وى شده باشد. از اين مى فهميم كه آن جناب مدتى طولانى كارش تسبيح بوده.
بـعـضـى گـفـتـه انـد: (قـبـل از رفتن در شكم ماهى تسبيح مى گفته ).
و بعضى ديگر گفته اند: (در شكم ماهى ، بسيار تسبيح مى گفته ).
عـده اى ديـگـر گـفـتـه انـد: (اصـولا او بـر ايـن كـار مـداومـت داشـتـه، هـم قبل از فرو رفتن در شكم ماهى و هم بعد از آن ).
و امـا آنـچـه قـرآن كـريـم از تـسبيح او حكايت كرده اين است كه مى فرمايد: (فنادى فى الظلمات ان لا اله الا انت سبحانك انى كنت من الظالمين ) … پـس احـتـمـال ايـنـكـه مـنـظـور تـسـبـيـح گـفـتـن قـبـل از مـاجـراى مـاهـى بـاشـد احتمال ضعيفى است كه نبايد آن را پذيرفت…
… و جـمـله (فـلولا انـه كـان مـن المـسبحين...) دلالت دارد بر اينكه صرفا تسبيح او باعث نجاتش شده …
بنابراين ظاهر قضيه اين است كه مراد از تسبيح يونس، همين نداى او در ظلمات باشد كه گـفـتـه: (لا اله الا انـت سـبـحـانـك انـى كـنـت مـن الظـالمـيـن ) و اگـر قـبـل از تـسـبيح، تهليل (لا اله الا اللّه ) را ذكر كرد، براى اين بود كه به منزله علتى بـاشـد براى تسبيحش، گويا فرموده: خدايا معبود به حقى كه بايد به سويش توجه كـرد غـيـر از تـو كـسـى نـيـسـت، پـس تـو مـنـزهـى از آن مـعـنـايـى كـه عمل من آن را مى رسانيد، چون من از تو فرار كردم و از عبوديت تو اعراض نمودم و به غير تـو مـتـوجـه شـدم پس اينك من متوجه تو مى شوم و تو را برى و پاك ميدانم از آنچه عملم حكايت از آن مى كرد، حال مى گويم: كه غير از تو كسى و چيزى كارساز نيست.
با اين بيان روشن مى شود كه مراد از جمله (للبث فى بطنه الى يوم يبعثون ) جاويد بودن مكث آن جناب است در شكم ماهى، تا روزى كه مبعوث شود و از شكم ماهى بيرون آيد مـانـنـد قـبـر كه مردم در آن دفن مى شوند و مكث مى كنند تا روزى كه مبعوث شوند و از آن خارج گردند، همچنان كه درباره بيرون شدن همه انسانها از زمين فرموده: (منها خلقناكم و فيها نعيدكم و منها نخرجكم تارة اخرى ) …
… در ذکر اين واقعه بين دو سوره مباركه «انبياء» و «صافات» خيلي فرق است؛ در سوره «انبياء» آيه 87 فرمود: ﴿فَظَنَّ أَنْ لَنْ نَقْدِرَ عَلَيْهِ فَنادي فِي الظُّلُماتِ أَنْ لا إِلهَ إِلاَّ أَنْتَ سُبْحانَكَ إِنِّي كُنْتُ مِنَ الظَّالِمينَ﴾؛ خدا را تسبيح كرد، خدا هم فرمود ما جواب خواسته او را داديم و او را نجات داديم. اما اينجا به دو مطلب اشاره ميكند: يكي سببيّت تسبيح و يكي هم انحصار اين سببيّت.
فرمود: ﴿فَالْتَقَمَهُ الْحُوتُ وَ هُوَ مُليمٌ ٭ فَلَوْلا أَنَّهُ كانَ مِنَ الْمُسَبِّحينَ﴾؛ او چون اهل تسبيح بود، ما نجاتش داديم. معلوم ميشود ﴿لاَ إِلٰهَ إِلاَّ أَنْتَ سُبْحَانَكَ إِنِّي كُنْتُ مِنَ الظَّالِمِينَ﴾، اين تسبيح زمينه نجات است، اين يك مطلب. مطلب دوم اين است كه اين سببِ منحصر است؛ تكبير و تهليل شايد در اين موقع سبب منحصر نباشند. فرمود: ﴿فَلَوْ لا أَنَّهُ كانَ مِنَ الْمُسَبِّحينَ ٭ لَلَبِثَ في بَطْنِهِ إِلي يَوْمِ يُبْعَثُونَ﴾، معلوم ميشود تنها عامل نجات او اين تسبيح بود.
پس در سوره «انبياء» از اينكه اين ذكر را گفته, اين دعا را كرده و خدا اجابت كرد، معلوم ميشود اين دعا «فيالجمله» اثر دارد؛ اما اينکه تنها اثر در حال خطر, همين جمله و همين دعا باشد، چنين چيزی از سوره «انبياء» برنميآيد؛ بلکه از اين سوره برميآيد، فرمود: ﴿فَلَوْ لا أَنَّهُ كانَ مِنَ الْمُسَبِّحينَ ٭ لَلَبِثَ في بَطْنِهِ إِلي يَوْمِ يُبْعَثُونَ﴾؛ يعني تنها راه همين است، منتها تهليل («لا اله الا اللّه» گفتن)، اثر خاصّ خود را در موارد اثبات توحيد دارد، اما تنها چيزي كه مشكل را در اين مقطع حل ميكند تسبيح است.
تسبيح يعني چه؟ اينكه دارد ﴿إِنْ مِنْ شَيْءٍ إِلاَّ يُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ هر موجودي تسبيح و حمد او ميگويد﴾،[28]
../ انسان وقتي اظهار عجز ميكند و عجز خودش را احساس ميكند، نيازمند به كمك است؛ حالا يا «ناصر» يا «وليّ», بالاخره بايد كسي به او كمك كند. تنها موجودي كه كاري از او ساخته است موجودي است كه هيچ نياز نداشته باشد, اگر موجودي نياز داشته باشد به وسيلهاي, به ياري و به مساعدتي، او ميگويد من ميخواستم به شما كمك كنم؛ ولي فلان شرط حاصل نبود و من موفق نشدم؛ اين فرض ممكن است، چه نبيّ و چه وصيّ اينها به اذن خدا انجام می دهند، اما اگر آن شرايط حاصل نباشد، ميگويند ببخشيد! تنها موجودي كه هيچگاه محتاج به شرط و «شَطر» و چيزي نيست «الله» است و اين را با تسبيح ميشود فهماند; يعني او «سبّوح» است و منزّه از هر حاجت است، چون سراسر عالَم ستاد و سپاه او هستند ﴿لِلَّهِ جُنُودُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ﴾؛[29] اگر سراسر عالَم, سپاه او هستند، ديگر چيزي در عالم نيست كه مانع و راهزن شود؛ مثلاً بگويد ببخشيد الآن من نميتوانم، اينها فرض ندارد. تنها چيزي كه انسان را در حال خطر نجات ميدهد اعتقاد و اعتراف و تلفّظ به «سبّوح» بودن اوست; يعني ما محتاج هستيم، يك؛ كسي بايد حاجت ما را رفع كند، دو؛ آن شخص هم «بالقول المطلق» قادر باشد، سه؛ آن هم كار خداست. خيليها ميگويند كه فعلاً مصلحت نيست، اما کلِّ مصلحت در اختيار اوست؛ خيليها ميگويند كه ما ميخواستيم شفاعت كنيم، فلان فرشته حاضر نشد, فلان فرشته صلاح نديد, فلان مقطع صلاح نبود؛ اما تنها موجودي كه تمام ممكنات, سپاه آماده او هستند كه ﴿لِلَّهِ جُنُودُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ﴾ «الله» است; لذا مشكل را «سبّوح» بودن خدا حل ميكند نه «لا اله الاّ الله», «لا اله الاّ الله» مشكل بخشهاي توحيد را حل ميكند.
پس در اينگونه از موارد تسبيح, سبب است، يك؛ سبب منحصر است، دو؛ غير از تسبيح از هيچ ذكري كاري ساخته نيست ميشود ﴿لاَ إِلٰهَ إِلاَّ أَنْتَ سُبْحَانَكَ إِنِّي كُنْتُ مِنَ الظَّالِمِينَ﴾…
«مسبّح» بودن در اين گونه از موارد، ظاهراً صفت مشبهه (صفت مشبّهه صفتی است که بر ویژگی ثابت، پایدار و ریشهدار در شخص دلالت میکند، نه صرفاً انجام یک عمل) است و نه اسم فاعل كه دلالت بر حدوث داشته باشد، اين دلالت بر ثبات و استمرار دارد. يك بار شخص مسبّح نميشود، مگر به نحو اسم فاعلي; ولي سه قول در مسئله هست: يكي اينكه سبب نجات او تسبيحِ قبل از «التقام» است، قبل از اينكه لقمه ماهي قرار بگيرد و به درون بطن ماهي وارد شود، اين جزء مسبّحين بود؛ قول دوم آن است كه تنها عامل آن تسبيح در بطن «حوت» بود؛ يعنی در شكم ماهي و از قبل سخني به ميان نياوردند؛ قول سوم آن است كه هم قبل از «التقام» جزء «مسبّحين» بود و هم در بطن «حوت» كه اين به تعبير سيدناالاستاد «خير الاقوال» است كه هم قبل از ابتلا جزء «مسبّحين» بود و هم حين ابتلا خطر مرگ …
مطلب ديگر اينكه در جريان حضرت يونس(سلام الله عليه) فرمود اگر او هم جزء «مسبّحين» نبود تا روز معاد در بطن «حوت» ميماند. دو ﴿لَوْلا﴾ در قرآن كريم درباره حضرت يونس هست که يكي در اين جاست و يكي هم در سوره «قلم» هست؛
در اينجا فرمود: ﴿فَلَوْلا أَنَّهُ كانَ مِنَ الْمُسَبِّحينَ ٭ لَلَبِثَ في بَطْنِهِ إِلي يَوْمِ يُبْعَثُونَ﴾، در سوره مباركه «قلم» در بخش پاياني آن فرمود: ﴿لَوْلا أَنْ تَدارَكَهُ نِعْمَةٌ مِنْ رَبِّهِ لَنُبِذَ بِالْعَراءِ وَ هُوَ مَذْمُومٌ و اگر رحمت خدا به ياريش نيامده بود (از شكم ماهي) بيرون افكنده ميشد در حالي كه قابل ملامت بود﴾؛[5]جمع اين دو ﴿لَوْلا﴾ اين است كه اينها براي دو مقطع است: مقطع اول اين است كه اگر او جزء «مسبّحين» و «مسبّحان» الهي نبود و آن نجوا و منادا را نداشت و اهل تسبيح و اعتراف به قصور نبود، اين در بطن ماهي ميماند ﴿إِلي يَوْمِ يُبْعَثُونَ﴾، چون جزء مسبّحين بود از بطن ماهي نجات پيدا كرد، آن براي مقطع اول; حالا كه جزء «مسبّحان» است و از بطن «حوت» ميخواهد به بيرون دريا نجات پيدا كند، كجا برود؟ يك جايِ آرامِ سبزِ سايهدار را ما براي او فراهم كرديم كه اگر نعمت ولايت الهي شامل حال او نميشد، اين ﴿وَ أَنْبَتْنا عَلَيْهِ شَجَرَةً مِنْ يَقْطينٍ﴾و مانند آن نصيب او نميگشت. ﴿لَوْ لا أَنْ تَدارَكَهُ نِعْمَةٌ مِنْ رَبِّهِ لَنُبِذَ بِالْعَراءِ وَ هُوَ مَذْمُومٌ﴾؛ اما چون داراي نعمت ولايت بود، اين «نُبذَ بالْعَراءِ فَهو محمودٌ ممدوحٌ أنبتنا عَليه شَجرةً مِن يَقطين» که محمود و ممدوح ماست، براي اينكه ما براي حفظ او «شجره»اي از «يقطين» را آنجا رويانديم و مانند آن.
مطلب بعدي كلمه «لَبث» است؛ «لبث» به معناي درنگ كردن است که نه بار منفي دارد و نه بار مثبت. گاهي درباره حضرت نوح در قرآن دارد ﴿فَلَبِثَ فيهِمْ أَلْفَ سَنَةٍ إِلاَّ خَمْسينَ عاماً﴾؛[11] يعني 950 سال به عنوان رهبر الهي در بين قومش ماند؛ در جريان حضرت ابراهيم كه مهمانها را خواست پذيرايي كند، دارد ﴿فَما لَبِثَ أَنْ جاءَ بِعِجْلٍ حَنيذٍ طولي نكشيد كه گوساله برياني (براي آنها) آورد﴾؛[12] در جريان حضرت يوسف هم دارد که در زندان ﴿فَلَبِثَ فِي السِّجْنِ در زندان ماند﴾[13] و در جريان يونس هم دارد ﴿لَبِثَ﴾، غرض اين است كه كلمه و واژه «لبث» معنا و بار منفي ندارد، گاهي در مثبت و گاهي در منفي استعمال ميشود.