سُبْحَانَ اللَّهِ عَمَّا يَصِفُونَ ﴿۱۵۹﴾

منزه است خداوند از توصيفي كه آنها مي‏كنند. (۱۵۹)

إِلَّا عِبَادَ اللَّهِ الْمُخْلَصِينَ ﴿۱۶۰﴾

مگر بندگان مخلص خدا. (۱۶۰)

بـعـد مـى افـزايـد: مـنـزه اسـت خـداونـد از تـوصـيـفـى كـه ايـن گـروه (جاهل گمراه) مى كنند (سبحان الله عما يصفون ).

جـز تـوصـيـفـى كـه بـنـدگـان مـخلص خدا (از روى آگاهى و معرفت در مورد او دارند) هيچ توصيفى شايسته ذات مقدسش نيست (الا عباد الله المخلصين ).

بـه ايـن تـرتيب هر گونه توصيفى كه مردم درباره خدا مى كنند نادرست است، و خداوند از آن پاك و منزه است، جز توصيفى كه بندگان مخلص از او دارند، بندگانى كه از هر گـونـه شـرك و هـواى نفس و جهل و گمراهى مبرا هستند، و خدا را جز به آنچه خودش اجازه داده توصيف نمى كنند.

… بـراى شـناخت خدا نبايد دنبال خرافاتى افتاد كه از اقوام جاهلى باقى مانده و انسان از بيان آنها شرم دارد، بايد به سراغ بندگان مخلصى رفت كه گفتار آنها … هر گونه شائبه شرك را از دل مى شويد، و هر گونه تجسم و تشبيه را از فكر مى زدايد.

بـايد به سراغ سخنان پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) و خطبه هاى نهج البلاغه على (عليه السلام ) و دعاهاى پر مغز امام سجاد (عليه السلام ) در صحيفه سجاديه رفت، و در پرتو توصيفهاى اين بندگان خدا، خدا را شناخت .

امـيـرمـؤمـنـان عـلى (عـليـه السـلام ) در يـكـجـا مـى فـرمـايـد:

لم يـطـلع العـقـول عـلى تـحـديـد صـفـتـه ، و لم يـحجبها عن واجب معرفته ، فهو الذى تشهد له اعلام الوجـود، عـلى اقـرار قلب ذى الجحود، تعالى الله عما يقوله المشبهون به و الجاحدون له علوا كبيرا:

نـه عـقـول را بـر كـنـه صـفات خويش آگاه ساخته، و نه آنها را از معرفت و شناختش باز داشته، او است كه نشانه هاى عالم هستى, دلهاى منكران را بر اقرار بـه وجـودش واداشـتـه، و برتر و بالاتر است از گفتار كسانى كه او را به مخلوقاتش تشبيه مى كنند، يا راه انكارش را مى پويند.

در جاى ديگر در توصيف پروردگار چنين مى گويد:

لا تناله الاوهام فتقدره ، و لا تتوهمه الفطن فتصوره ، و لا تدركه الحواس فتحسه ، و لا تـلمـسـه الايـدى فـتـمـسـه و لا يـتـغـيـر بـحـال ، و لا يـتـبـدل فـى الاحـوال ، و لا تبليه الليالى و الايام ، و لا يغيره الضياء و الظلام ، و لا يوصف بشى ء من الاجزاء و لا بالجوارح و الاعضاء، و لا بعرض ‍ من الاعراض ، و لا بالغيرية و الابعاض ، و لا يقال له حد و لا نهاية ، و لا انقطاع و لا غاية :

دسـت انـديـشـه هـاى بـلنـد بـه دامـن كـبريائيش نرسد، تا در حد و نهايتى محدودش كند، و هـوشـمـنـدان نـتـوانـند نقش او را در خيال تصوير نمايند، حواس از دركش عاجز، و دستها از لمـسـش قـاصـرنـد، تـغـيـيـر و گـونـاگـونـى در او راه نـدارد، و گـذشـت زمـان هـيچگونه تـبديل و دگرگونى براى او به وجود نياورد، آمد و شد شبها و روزها او را كهنه نسازد، و روشـنـائى و تـاريـكـى تـغييرش ندهد، او به اجزاء و جوارح و اعضاء، و به عوارض و ابـعـاض (بخش‌ها، قسمت‌ها) ، بـه هـيـچكدام توصيف نگردد، حد و نهايتى براى او نيست ، و انقطاع و انتهائى ندارد.

و در جـاى ديـگـر مـى فـرمـايـد

و مـن قـال فـيـم ؟ فـقـد ضـمـنـه ، و مـن قـال عـلام ؟ فـقـد اخـلى مـنـه كـائن لا عـن حـدث ، مـوجـود لا عـن عـدم ، مـع كـل شـى ء لا بـمـقارنة و غير كل شى ء لا بمزايله :

و آن كس كه بگويد خدا در كجا است؟ وى را در ضمن چيزى تصور كرده، و هر كس ‍ بپرسد بر روى چه قرار دارد؟ جائى را از او خـالى دانـسـتـه ، همواره بوده است ، و از چيزى به وجود نيامده ، وجودى است كه سابقه عدم بر او نيست و با همه چيز هست ، اما نه اينكه قرين آن باشد و مغير با همه چيز است اما نه اينكه از آن بيگانه و جدا باشد! ….

اما منزه بودن خدا از وصف همه واصفان، علتش اين است كه: واصفان خدا را با مفاهيمى كه نـزد خود آنان محدود است توصيف مى كنند، و خداوند غير محدود است ، (مثلا اگر مى گويند خـدا بـيـنـا اسـت، چـشـم هـم براى خدا اثبات مى كنند؛ چون بينايى در بين خود آنان مستلزم داشـتـن چـشـم اسـت، و مـعـلوم اسـت كـه وقـتـى چـشم اثبات شود، سر نيز اثبات مى شود و حـال آنـكـه بـيـنـايـى خـدا مـربـوط بـه چـشـم نـيـسـت ) و هـمـچـنـيـن هـيـچ يـك از اوصـاف او قـابـل تحديد (حدّگذاری، محدود کردن، تعیین حد و اندازه) نيست، و هيچ لفظى نمى تواند قالب تمام عيار اسماء و صفات او گردد، پس هر چيزى كه واصفان درباره خدا بگويند، خدا از آن بزرگتر است، و هر آنچه كه از خدا در توهم آدمى بگنجد، باز خدا غير از آن چيز است.

و امـا ايـنـكـه وصـف عباد مخلصين درباره خدا درست است، دليلش اين است كه: خداى عزّوجلّ بـنـدگانى دارد كه ايشان را براى خود خالص كرده، يعنى ديگر هيچ موجودى غير از خدا در اين افراد سهمى ندارد، و خود را به ايشان شناسانده، و غير خود را از ياد ايشان برده، در نـتـيـجـه تـنها خدا را مى شناسند و غير از خدا را فراموش مى كنند، و اگر غير از خدا، چـيـزى را هـم بشناسند به وسيله خدا مى شناسند، چنين مردمى اگر خدا را در نفسشان وصف كنند، به اوصافى وصف مى كنند كه لايق ساحت كبريايى اوست و اگر هم به زبان وصف كـنـنـد - هـر چـنـد الفـاظ قـاصـر و مـعـانـى آنـهـا مـحـدود بـاشـد - دنبال وصف خود اين اعتراف را مى كنند كه بيان بشر عاجز و قاصر است از اينكه قالب آن معانى باشد و زبان بشر الكن است از اينكه اسماء و صفات خدا را در قالب الفاظ حكايت كـند، همچنان كه رسول خدا (صلّى اللّه عليه و آله و سلّم) كه سيد مخلصين است فرموده: (لا احـصـى ثناء عليك انت كما اثنيت على نفسك من نمی‌توانم ثنا و ستایش تو را به طور کامل برشمارم؛ تو همان‌گونه‌ای هستی که خودت خویشتن را ستوده‌ای ) …

﴿سُبْحانَ اللَّهِ عَمَّا يَصِفُونَ﴾؛ خدا از آنچه اينها وصف كردند منزّه است. گاهي گفتند: ﴿اتَّخَذَ اللَّهُ وَلَداً﴾,[12] گفتند: ﴿أَصْطَفَي الْبَناتِ عَلَي الْبَنينَ آيا دختران را بر پسران ترجيح داده؟﴾ … اين دو مرحله و در مرحله سوم آنها با دهن‌كجي گفتند: ﴿وَلَدَ اللَّهُ﴾، بعد گفتند كه «جِنّة» با خدا نسبتي دارد؛ اين مراحل چهارگانه را كه قرآن كريم نقل كرد، فرمود: ﴿سُبْحانَ اللَّهِ عَمَّا يَصِفُونَ﴾؛ خدا منزّه است از اين تعبيرات و بيانات چهارگانهٴ اتّخاذ «ولد», «اصطفاي بنات» بر «بنين», ﴿وَلَدَ اللَّهُ﴾ و ـ معاذ الله ـ نسبت بين خدا و «جِنّة»...

.. خدا منزّه از وصف هر كسي است كه او را وصف كند، مگر بندگان «مُخلَص».

براي بندگان «مُخلَص» كه بالاتر از «مُخلِص»‌ هستند اوصاف فراواني در قرآن ذكر شده است كه هيچ كدام از آن اوصاف, همتاي اين وصف نيست که در آیه ۱۵۹ و ۱۶۰ آمده است. چند جمله در همين سوره مباركه «صافات» درباره بندگان «مُخلَص» آمده است؛ يكي آيه چهل هست که فرمود: ﴿وَ ما تُجْزَوْنَ إِلاَّ ما كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ ٭ إِلاَّ عِبادَ اللَّهِ الْمُخلَصينَ﴾[22] که اين يك سطح مياني از اوصاف و مقامات بندگان «مُخلَص» است. باز در همان سوره مباركه «صافات» آيه 74 مي‌فرمايد: ﴿فَانْظُرْ كَيْفَ كانَ عاقِبَةُ الْمُنْذَرينَ ٭ إِلاَّ عِبادَ اللَّهِ الْمُخلَصينَ﴾[23] كه اينها عاقبت بدي ندارند و عاقبت خوبی دارند، اين هم جزء اوصاف مياني بندگان «مُخلَص» است… اما اين‌جا اوصاف قلّه‌اي و نهايي است كه هيچ كس حقّ وصف خدا را ندارد و نمي‌تواند خدا را وصف كند مگر بندگان «مُخلَص»؛

اينها چه كساني‌ هستند؟ خدا را مي‌خواهند وصف كنند، اينها چه كساني‌ هستند؟! اين جا هم ايشان (علامه طباطبایی) توضيح مي‌دهند و مي‌فرمايد مادامي كه اينها به لفظ آمدند، نمي‌توانند خدا را وصف كنند؛ لفظ عربي و عِبري و تازي و فارسي همين لغات است و اينها كوتاه هستند، وقتي به لفظ آمدند سرسلسلهٴ «مُخلَصين» كه وجود مبارك پيغمبر(صلّي الله عليه و آله و سلّم) است عرض كرد: «لَا أُحْصِي‌ ثَنَاءً عَلَيْكَ أَنْتَ كَمَا أَثْنَيْتَ عَلَی نَفْسِكَ من نمی‌توانم ثنا و ستایش تو را به طور کامل برشمارم؛ تو همان‌گونه‌ای هستی که خودت خویشتن را ستوده‌ای»[24] ما نمي‌توانيم مدح تو را بگوييم. اين عجز اينها هم عجز صحيح و معقول و مقبولی است كه فرمودند: «مَا عَبَدْنَاكَ حَقَّ عِبَادَتِكَ وَ مَا عَرَفْنَاكَ‌ حَقَ‌ مَعْرِفَتِكَ ما آن‌گونه که شایستهٔ عبادت توست، تو را عبادت نکردیم و آن‌گونه که شایستهٔ شناخت توست، تو را نشناختیم»؛[25] درباره هر چيزي اگر معرفت باشد درباره خداي سبحان معرفت همراه با اعتراف است، لکن مادامي كه در مقام لفظ است. اينكه دارد ﴿عِبادَ اللَّهِ الْمُخلَصينَ﴾ مي‌توانند تو را وصف كنند، اين «في ألفاظهم» و «كلماتهم» و «لغاتهم» نيست، اين «في نفوسهم و قلوبهم» است. چه وقت انسان مي‌تواند خدا را وصف كند؟ آن‌جا كه كلّ هويّت او رخت بربندد، قلب او به حبّ الهي «مُتيّم»(دلباخته و شیفته) شود, اگر قلب او به حبّ الهي متيّم شد برابر اين «قُرب نوافل» كه شيعه‌ها و سنّي‌ها فراوان نقل كردند.

https://www.aparat.com/v/t52tib0

https://qurannotes.blogfa.com/post/515

https://fa.wikishia.net/view/%D8%AD%D8%AF%DB%8C%D8%AB_%D9%82%D8%B1%D8%A8_%D9%86%D9%88%D8%A7%D9%81%D9%84

https://qurannotes.blogfa.com/post/644

https://www.aparat.com/v/s55i3g8

خدا مرحوم مجلسي را غريق رحمت كند! مي‌فرمايد به طريق «حَسَن» و «موثّق» نقل شده است،[26] در مرآة ‌العقول[27] (مِرآةُ العُقُول فی شرح اخبار آل الرسول کتابی به زبان عربی در شرح کتاب الکافی نوشته علامه مجلسی است.) دارد، همين حديث قرب نوافل را مرحوم كليني نقل كرد: «وَ مَا تَقَرَّبَ إِلَيَّ عَبْدٌ بِشَيْ‌ءٍ أَحَبَّ إِلَيَّ مِمَّا افْتَرَضْتُ عَلَيْهِ وَ إِنَّهُ لَيَتَقَرَّبُ إِلَيَّ -بِالنَّافِلَةِ حَتَّی أُحِبَّهُ فَإِذَا أَحْبَبْتُهُ كُنْتُ سَمْعَهُ الَّذِي يَسْمَعُ بِهِ وَ بَصَرَهُ الَّذِي يُبْصِرُ بِهِ وَ لِسَانَهُ الَّذِي يَنْطِقُ بِهِ وَ يَدَهُ الَّتِي يَبْطِشُ بِهَا»؛[28]انسان وقتي به آن مقام رسيد … و كلّ هويّت … او رخت بربست و قلب او را محبّت الهي پر كرد چنين می شود که اين در فصل سوم است.

فصل اول مقام ذات است كه منطقه ممنوعه است, فصل دوم «اكتناه» صفات ذات است كه منطقه ممنوعه است و احدي به اين دو مقام راه ندارد و هيچ بحثي هم در اين دو مقام نيست، همه در «وجه‌الله» و «فيض‌الله» و ﴿نُورُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ﴾[29] است؛ در اين منطقه كه «منطقة الفراغ» است بندگيِ بنده رخت بربست و براساس «قُرب نوافل» و «قُرب فرائض», زبان خدا آمد اين صحنه را پُر كرد؛ وقتي زبان خدا اين صحنه را پُر كرد، پس در حقيقت گوينده خود خداست, شنونده خود خداست, خدا با زبان خود دارد وصف مي‌كند، فرمود: «وَ لِسَانَهُ الَّذِي يَنْطِقُ بِهِ» در حقيقت «هو الواصف و هو الموصوف و هو الوصف». اگر خداي سبحان در «قرب نوافل» زبانِ انسان مي‌شود، پس با زبان الهي در حوزه دل, خدا وصف مي‌شود; لذا فرمود: ﴿سُبْحانَ اللَّهِ عَمَّا يَصِفُونَ﴾ که ديگر به جاهليّت برنمي‌گردد؛ فرمايش ايشان اين است كه ﴿سُبْحانَ اللَّهِ عَمَّا يَصِفُونَ﴾؛ يعني تودهٴ خلق «مِن الأوّلين إلي الآخرين»، بشر از اوّلين تا آخرين هر بشري بخواهد خدا را وصف كند، خدا منزّه از آن است، مگر اينكه خدا خودش را در حوزه قلب بندگان «مُخلَص» با زبان خودش, خودش را وصف كند؛[30] پس «هو الواصف و هو الموصوف و هو الوصف»، گاهي خدا وصف مي‌كند و بنده‌اي كه به آن مقام حبّ «متيّم» رسيد مي‌شنود, گاهي بنده در آن مقام وصف مي‌كند و خدا مي‌شنود, گاهي بنده «لسان الله» مي‌شود, گاهي خدا «لسان العبد» مي‌شود. جريان «قُرب نوافل» مكرّر در روايات آمده که «وَ لِسَانَهُ الَّذِي يَنْطِقُ بِهِ»، اما «قرب فرائض» با اين قدرت و با اين جامعيّت در روايتي نيست يا ما برنخورديم، لكن «مقاطع» آن هست؛ درباره حضرت امير دارد كه او «يَدُ اللَّهِ» است او «جَنْبُ اللَّهِ» است او «عَيْنُ اللَّهِ»[31] است، اينها قرب فرائض است و كاري به قرب نوافل ندارد؛ گاهي خدا با زبان بنده سخن مي‌گويد, گاهي بنده با زبان خدا سخن مي‌گويد و گاهي جمع بين دو لسان است آنها كه ﴿طُوبَی لَهُمْ وَ حُسْنُ مَآبٍ خوشا به حال آنان و چه نیکوست سرانجامشان﴾[32] هم به «قرب فرائض» و هم به «قرب نوافل» راه يافتند, هم گوينده شدند و خدا شنونده, هم شنونده شدند و خدا گوينده؛ اين فضا همان است كه «قَلْبِي بِحُبِّكَ مُتَيَّماً دلم سراسر شیفته و دلباخته محبت توست.»[33] اينها كساني هستند كه وصف اينها را خدا امضا مي‌كند.

مي‌بينيد که وجود مبارك صديقه كبرا در خطبه ـ نه خطابه ـ (محتوای عمیق و جایگاه خاص سخنان حضرت تأکید کند، نه صرفاً مهارت سخنرانی ایشان.) خدا را با آن جلال و شكوه وصف كرده است، وجود مبارك حضرت امير در بسياري از خطبه‌ها خدا را وصف كرده است؛ بعد مي‌فرمايد كسي حقّ وصف ندارد، آنها بلد هستند که چطور خدا را وصف كنند. دو برهان در همان خطبه ابتدايي نهج‌البلاغه آمده است كه مبادا شما خدا را وصف كنيد، با اينكه اول و وسط و آخر خطبه وصف خداست؛ فرمود: «فَمَنْ وَصَفَ اللَّهَ سُبْحَانَهُ فَقَدْ قَرَنَهُ وَ مَنْ قَرَنَهُ فَقَدْ ثَنَّاهُ وَ مَنْ ثَنَّاهُ فَقَدْ جَزَّأَهُ وَ مَنْ جَزَّأَهُ فَقَدْ جَهِلَهُ وَ مَنْ أَشَارَ إِلَيْهِ فَقَدْ حَدَّهُ وَ مَنْ حَدَّهُ فَقَدْ عَدَّهُ پس هر کس خداوند سبحان را وصف کند، او را به چیزی قرین و همراه ساخته است؛ و هر کس او را قرین و همراه چیزی بداند، برای او دوگانگی قائل شده است؛ و هر کس برای او دوگانگی قائل شود، او را تجزیه و دارای اجزا دانسته است؛ و هر کس او را دارای اجزا بداند، حقیقتاً او را نشناخته است؛ و هر کس به او اشاره کند، برای او حد و مرزی قرار داده است؛ و هر کس برای او حد و مرزی قرار دهد، او را به شمار آورده است.» همه اينها درباره اين است كه مبادا شما خدا را وصف كنيد! اول و آخر و وسط خطبه خودش وصف خداست که خدا ازلي است, خدا ابدي است, خدا خالق است, خدا عليم است, خدا حكيم است اينها وصف خداست؛ ولي او مي‌فهمد خدا را چطور وصف كند، ما چون انسان هستيم، به ماهيّت عادت كرديم و ماهوي (چیستی و ماهیت) فكر مي‌كنيم، گرچه مفهومي حرف بزنيم. ماهيّت مرزي دارد که دو طرف آن مثل دو سيم خاردار بسته است، ماهيّت حد دارد كه حدّ شيء حدّ تام و حدّ ناقص دارد، هر ماهيّتي با دو سيم خاردار بسته است؛ يعني از طرف عموم به جنس بسته است و از طرف خصوص به فصل بسته است، اين در يك مدار بسته است که اين را مي‌گويند حدّ تام ماهيّت, اگر گفتند: «الانسان ما هو؟» مي‌گويند: «حيوانٌ ناطقٌ» نه از مرز حيوانيّت مي‌تواند بيرون برود و نه از مرز ناطقيّت پايين مي‌افتد, اين حد است كه ما با ماهيّت گرفتاريم و سر و كار داريم …

«ماهیت مرزی دارد که دو طرف آن مثل دو سیم خاردار بسته است.»

یعنی هر ماهیت یک محدوده و مرز دارد.

مثلاً وقتی می‌گوییم:

انسان = حیوان ناطق

دو چیز محدودهٔ انسان را مشخص می‌کنند:

حیوان ← جنس
ناطق
← فصل

به زبان ساده:

  • جنس می‌گوید این موجود در چه گروه کلی قرار دارد.
  • فصل می‌گوید چه ویژگی اساسی‌ای دارد که آن را از موجودات دیگر متمایز می‌کند.

بنابراین:

حیوان ← مرز کلی
ناطق
← مرز اختصاصی

و این دو با هم ماهیت انسان را مشخص می‌کنند.

به همین دلیل ماهیت مانند چیزی است که بین دو مرز محصور شده است.

ما وقتی دربارهٔ یک شیء فکر می‌کنیم، معمولاً می‌خواهیم بفهمیم:

«این چیست؟»

و برایش حد و تعریف پیدا می‌کنیم.

اما خداوند ماهیت محدود مانند مخلوقات ندارد که بتوانیم بگوییم:

خدا چیست؟

و بعد او را با جنس و فصل تعریف کنیم.

بنابراین اگر خدا را مانند یک موجود ماهوی تصور کنیم، در واقع او را محدود کرده‌ایم.

تعریف ماهوی خدا ممکن نیست، اما توصیف خداوند با صفات کمال ممکن است.

مثلاً می‌گوییم:

  • خدا عالم است.
  • خدا قادر است.
  • خدا حکیم است.
  • خدا حیّ است.
  • خدا خالق است.
  • خدا رحمان و رحیم است.
  • خدا ازلی و ابدی است.

اما وقتی می‌گوییم خدا «عالم» است، نباید علم خدا را مثل علم انسان تصور کنیم.

مثلاً:

انسان علم دارد ← علمی محدود و وابسته دارد.
خدا عالم است
← علم او محدود و وابسته نیست.