﴿۷۱﴾ وَمَنْ تَابَ وَعَمِلَ صَالِحًا فَإِنَّهُ يَتُوبُ إِلَى اللَّهِ مَتَابًا

﴿۷۱﴾ وَمَنْ تَابَ وَعَمِلَ صَالِحًا فَإِنَّهُ يَتُوبُ إِلَى اللَّهِ مَتَابًا

و هر كس توبه كند و كار شايسته انجام دهد در حقيقت به سوى خدا بازمى‏ گردد

 اگر گرفتار شرك نبود توبه‌اش مشمول آيه 71 است كه فرمود: ﴿وَمَن تَابَ وَعَمِلَ صَالِحاً﴾ ديگر سخن از آمن نيست اينكه تكرار شده است توبه هم در آيه 70 هم در آيه 71 براي اينكه سيّئات فرق مي‌كند اگر سيّئه اعتقادي داشتند توبه‌شان با ايمان است و عمل صالح اگر سيّئه اعتقادي نداشتند فقط سيّئه عملي داشتند توبه‌شان به عمل صالح است

 

يك وقت كسي در اثر اينكه مي‌بيند فلان كار ضرر دارد نمي‌كند يا در اثر پيري و كهنسالي دست از گناه برداشته است اين يك توبه قهري است اين توبه‌اي نيست كه فضيلت را به همراه داشته باشد آن توبه‌اي فضيلت دارد كه جهت‌دار باشد يعني انصراف از گناه و اقبال و توجّه الي الله لذا اين دو قسم را در كنار هم ذكر فرمود

حتی در مسائلی چون انفاق, اگر برای خدا نباشد و برای احساس ترهم باشد فضیلت ندارد

 در آيه 71 فرمود: ﴿وَمَن تَابَ وَعَمِلَ صَالِحاً فَإِنَّهُ يَتُوبُ﴾ يعني «يَرجع» ﴿إلي الله﴾ پس صِرف دست برداشتن از گناه نيست اگر كسي از گناه دست بردارد ولي به طرف الله رجوع نكند اين ديگر توبه نيست فرمود توبه حقيقي آن است كه انسان از سيّئات دست بردارد و به طرف الله رجوع كند پس آن كه مي‌بيند فلان كار براي او ضرر دارد از اين جهت نمي‌كند يا در اثر كهنسالي ديگر توان آن كار را ندارد اين يك توبه طبيعي و قهري است اين توبه‌اي نيست كه فضيلت باشد آن توبه‌اي فضيلت است كه ﴿يَتُوبُ إِلَي اللَّهِ﴾ را به همراه داشته باشد.

 

خوشا آنان که در جوانی شکسته شدند که پیری خود شکستگی است

حسن زاده آملی، حسن، الهی نامه، ص 23، ناشر رجاء

﴿۷۰﴾ إِلَّا مَنْ تَابَ وَآمَنَ وَعَمِلَ عَمَلًا صَالِحًا فَأُولَئِكَ يُبَدِّلُ اللَّهُ سَيِّئَاتِهِم

﴿۷۰﴾ إِلَّا مَنْ تَابَ وَآمَنَ وَعَمِلَ عَمَلًا صَالِحًا فَأُولَئِكَ يُبَدِّلُ اللَّهُ سَيِّئَاتِهِمْ حَسَنَاتٍ وَكَانَ اللَّهُ غَفُورًا رَحِيمًا 

مگر كسى كه توبه كند و ايمان آورد و كار شايسته كند پس خداوند بديهايشان را به نيكيها تبديل مى ‏كند و خدا همواره آمرزنده مهربان است

در جريان توبه فرمود: ﴿إِلَّا مَن تَابَ وَآمَنَ وَعَمِلَ عَمَلاً صَالِحاً﴾ اگر گرفتار شرك بود توبه‌اش به اين است كه ايمان بياورد عمل صالح انجام بدهد

پيچيده‌ترين مطلبي كه در اين بخش است مسئله تبديل سيّئه به حسنه است خدا سيّئه را به حسنه تبديل مي‌كند يعني چه؟ بدي را به خوبي تبديل مي‌كند يعني چه؟ افرادي نظير جناب زمخشري در كشّاف و هم‌فكرانشان اينها اين آيه را به محو و اثبات برگرداندند[9] در بخشي از آيات است كه ﴿يَمْحُوا اللَّهُ مَا يَشَاءُ وَيُثْبِتُ﴾

 

سوره ۱۳: الرعد - جزء ۱۳ - ترجمه فولادوند

يَمْحُو اللَّهُ مَا يَشَاءُ وَيُثْبِتُ وَعِنْدَهُ أُمُّ الْكِتَابِ ﴿۳۹

خدا آنچه را بخواهد محو يا اثبات مى ‏كند و اصل كتاب نزد اوست (۳۹)

 

خدا بعضي چيزها را محو مي‌كند بعضي چيزها را ثابت نگه مي‌دارد اين تبديل سيّئه به حسنه به صورت محو و اثبات تفسير شده است يعني سيّئات اينها را محو مي‌كند حسنات اينها را اثبات مي‌كند اين معني تبديل سيّئه به حسنه است خب ولي اين تصرّف در ظاهر است اين بر خلاف ظاهر عمل كردن است آيا تنها راه اين است كه ما تبديل سيّئه به حسنه را به محو و اثبات برگردانيم يا راه ديگري دارد اينكه فرمود: ﴿فأولئكَ يُبَدِّلُ اللَّهُ سَيِّئَاتِهِمْ حَسَنَاتٍ﴾ سيّئه را حسنه مي‌كند اين يعني چه؟

 

يك وقت مي‌خواهيم معناي تبديل را حفظ بكنيم اگر خواستيم معناي تبديل را حفظ بكنيم اگر گفتيم الف تبديل مي‌شود به باء بايد يك وجه مشتركي باشد اگر الف كلاً از بين برود باء پديد بيايد مي‌گويند «زال الألف و حَدَث الباء» نمي‌گويند «تبدّل الألف بالباء» تبديل جايي است كه ماده مشترك محفوظ باشد اگر مادّه مشترك محفوظ نباشد اوّلي از بين برود دومي پديد بيايد مي‌گويند زوال اوّلي به حدوث دومي در تبديل الاّ ولابد مادّه مشترك معتبر است.

 

 تعبيري كه سيدناالاستاد(رضوان الله عليه) دارند اين است كه ما چيزي به عنوان سيّئه در خارج كه يك وجود خارجي داشته باشد نداريم در خارج هر چه هست افعالي است حركاتي است مشترك بين حلال و حرام اين خوردن غذا يا نشستن روي فرش يك فعل خارجي است اگر اين غذا حلال بود اين فرش طيّب و طاهر بود اين مي‌شود طاعت اما اگر غصب بود مي‌شود معصيت در خارج, معصيت و طاعت, سيّئه و حسنه يك وجود خارجي جدا داشته باشند نيست يك فعل مشتركي است كه اين فعل اگر موافق با قانون الهي باشد مي‌شود حسنه, مخالف قانون الهي باشد مي‌شود سيّئه كسي دارد يك نان حرامي را مي‌خورد همه كارهاي فيزيكي خوردن نان حرام با كسي كه دارد نان حلال مي‌خورد يكي است گرفتن است جويدن است بلع كردن است هضم كردن است اينها در هر دو يكي است اين‌چنين نيست كه يكي به نام سيئه ديگري به نام حسنه غير از اين حركات خارجي يك چيزي ما داشته باشيم يكي از اينها موافق با قانون است ديگري مخالف با قانون الهي آنكه موافق با قانون الهي است مي‌شود طاعت و حسنه آنكه مخالف قانون الهي است مي‌شود سيّئه. 
خب قدري جلوتر مي‌رويم مي‌بينيم كه اينها از يك نفس طيّب و طاهر برنمي‌خيزد اينها از دو نفر برمي‌خيزد يا از يك شخص در دو حالت طيّب و خبيث برمي‌خيزد يعني يك منشأ نفساني دارد اين شخص شقيّ سعي مي‌كند غصب بكند و حرام بخورد آن شخص سعيد سعي مي‌كند كار بكند و حلال بخورد پس سيّئه و حسنه كه وصف اين فعل‌اند وجود خارجي ندارند از انطباق و عدم انطباق اين فعل به قانون شرع انتزاع مي‌شوند منشأ پيدايش چنين كاري هم خصوصيتهاي گوناگون نفس است و اين نفس هم كاملاً قابل تغيير و تبديل است. در عالم طبيعت مادامي كه انسان در محدوده دنيا زندگي مي‌كند قابل تغيير و تبديل است بد خوب مي‌شود خوب بد مي‌شود يك كود بدبويي مي‌شود گل ياس همين گل ياس امروز كه معطّر است و دماغ‌پرور است بعد از اينكه پوسيده شد بدبو مي‌‌شود گاهي بدبو خوش‌بو مي‌شود گاهي خوش‌بو بدبو مي‌شود اين دنيا جاي تغيير و تبديل است اگر يك كود بدبو شده ميوه شيرين يا ياس معطّر يك انسان بدنيّتي بد اراده‌اي با توبه, طيّب و طاهر مي‌شود يا ـ معاذ الله ـ انسان بدعاقبت مثل اين ميوه‌اي است كه مي‌پوسد و متعفّن مي‌شود تبديل در نظام خلقت وقتي به روح و نفس و وجودات خارجي برگردد كار روزانه عالم هستي است اگر كسي خود را به باغبان خوب بسپارد و هو الله بر اساس ﴿وَاللَّهُ أَنبَتَكُم مِنَ الْأَرْضِ نَبَاتاً﴾[15] او يك خبيثي را طيّب مي‌كند و همين طور نگه مي‌دارد اما اگر خود را به خبيث بسپارد به نام شيطان ﴿وَالَّذِينَ كَفَرُوا أَوْلِيَاؤُهُمُ الطَّاغُوتُ﴾ اوليايشان شيطان است ﴿يُخْرِجُونَهُم مِنَ النُّورِ إِلَي الظُّلُمَاتِ﴾[16] اين يك ميوه معطّر و شيريني را يك گل ياس دماغ‌پروري را به صورتي بدبو در مي‌آورد نفس, قابل تغيير است اين نفس و اين اراده كه تغييرپذير شد منشأ تبدّل و گوناگوني افعال است وگرنه ما فعلي داشته باشيم در خارج به نام سيّئه نيست فعلي داشته باشيم به نام حسنه نيست اين كسي كه دارد غذاي حلال مي‌خورد آن كسي كه دارد غذاي حرام مي‌خورد كارهاي طبيعي و وجود خارجي هر دو يكي است منتها يك كار موافق با شريعت است كه از آن حسنه انتزاع مي‌شود يك كار مخالف شريعت است كه از آن سيّئه انتزاع مي‌شود منشأ اين وفاق و خلاف هم آن اراده خوب و بد است منشأ اراده خوب و بد آن خصوصيّت نفساني است كه يا طيّب است يا خبيث او اگر اصلاح بشود اراده‌ها اصلاح مي‌شود اراده‌ها كه اصلاح شد افعال اصلاح مي‌شود اين نظر سيدناالاستاد(رضوان الله تعالي عليه) است.[17]

 

چندين روايت در تفسير شريف كنزالدقائق هست كه مربوط به همين تبديل سيّئه به حسنه است[4] ولي هيچ كدام از آنها اين مشكل را حل نمي‌كند. مسئله محو سيّئات و اثبات حسنات يك چيز آساني است قابل درك است در روايات آن باب آمده است كه خداوند در قيامت تبهكاراني كه توبه كرده‌اند به جاي سيّئات پاداش حسنات به آنها مي‌دهد اين تعويض است نه تبديل يعني سيّئات را رها كردن و عوض سيّئات, پاداش حسنات دادن است اين يك چيز روشن و سهل‌التناولي است اما تبديل سيّئه به حسنه يك مادّه مشترك مي‌خواهد خود سيّئه با حسنه مادّه مشترك ندارند مگر در فضاي نفس, نفسي كه گاهي عصيان دارد گاهي اطاعت

اين ممكن است خود حسنه و سيّئه به لحاظ مبدأ فاعلي يك مبدأ مشتركي دارند اما شرك و توحيد اينها يك مبدأ مشتركي ندارند كه نمي‌شود شرك را به توحيد تبديل كرد حرام را به حلال تبديل كرد مگر به لحاظ آن مبدأ قابلي يعني نفس كه اين نفس مادامي كه در دنياست قابل تغيير و تحوّل و تكامل و صعود و نزول است تبديل‌پذير است تغييرپذير است و مانند آن اينكه فرمود: ﴿إِنَّ اللَّهَ لاَ يُغَيِّرُ مَا بِقَوْمٍ حَتَّي يُغَيِّرُوا مَا بِأَنفُسِهِمْ﴾[5] همين طور است انسان مي‌تواند عوض بشود تبديل بشود البته خود اين تبديل چون فضيلت و نعمت است بر اساس ﴿مَا بِكُم مِّن نِّعْمَةٍ فَمِنَ اللَّهِ﴾[6] به فيض الهي وابسته است.

 

آيه 55 سورهٴ مباركهٴ «نور» اين بود كه ﴿وَعَدَ اللَّهُ الَّذِينَ آمَنُوا مِنكُمْ وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ لَيَسْتَخْلِفَنَّهُمْ فِي الْأَرْضِ كَمَا اسْتَخْلَفَ الَّذِينَ مِن قَبْلِهِمْ وَلَيُمَكِّنَنَّ لَهُمْ دِينَهُمُ الَّذِي ارْتَضَي لَهُمْ وَلَيُبَدِّلَنَّهُم مِّن بَعْدِ خَوْفِهِمْ أَمْناً﴾ نفرمود ما خوفشان را امن مي‌كنيم اگر آنجا اين طور مي‌فرمود باز هم مي‌گفتيم نمي‌فهميم اين يعني چه؟! خوف قبل از هجرت را چگونه به امن بعد از هجرت تبديل كرديد آن خوف كه زمان قبل بود و گذشت الآن يك زمان امن است آن خوف كه به اين امن تبديل نشد نفرمود ما خوفشان را به امن تبديل مي‌كنيم فرمود ما خائفان را به صورت آمنان در مي‌آوريم فرمود: ﴿وَلَيُبَدِّلَنَّهُم مِّن بَعْدِ خَوْفِهِمْ أَمْناً﴾ يعني «نُزيل منهم الخوف و نعطيهم الأمن» اينها يك مادّه مشترك دارند و آن نفس اينهاست اما اگر ما چنين تعبيري مي‌داشتيم اينجا هم مثل آيه 55 سورهٴ مباركهٴ «نور» شفاف بود اما اينجا دارد كه سيّئه را به حسنه تبديل مي‌كنيم اين سيّئه به حسنه تبديل بشود توجيه مي‌خواهد وگرنه به نار مي‌فرمايد: ﴿كُونِي بَرْداً وَسَلاَماً﴾[25] آسان است به چوب بفرمايد اژدها بشو آسان است به سنگ بفرمايد حركت بكن اينجا چشمه بشو آسان است به آب بفرمايد نيا بايست آسان است, آسان است يعني دركش آسان است چون ماده مشترك دارند و مقدور هم هست اما چيزي كه مادّه مشترك ندارد شما هر كاري بكنيد مي‌بينيد اين سر جايش محفوظ است اين را چطوري تبديل مي‌كنند بنابراين اگر راهي براي او نبود آن وقت اين تبديل مي‌شود تعويض مي‌شود عفو مي‌شود محو مي‌شود مغفرت و مانند آن اگر خواستيم يك راه‌حلّي پيدا كنيم بله اين راه كه سيدناالاستاد طي كردند[26] نظير آنچه در آيه 55 سورهٴ مباركهٴ «نور» گذشت قابل حل است

ولي اگر گفتيم تبديل كلّ شيء بحسبه در تبديل, مادّه مشترك وقتي لازم است كه طرفين تبديل مادّي باشند شما در همين قرآن كريم در سورهٴ مباركهٴ «بقره» چطور توجيه مي‌كنيد آيه 181 سورهٴ مباركهٴ «بقره» درباره تبديل وصيّت است كسي وصيّت‌نامه نوشته وصيّت كرده كه اين خانه براي ايتام باشد اين وصيّت كرده كسي آمده غصب كرده ايتام را راه نداده يا بيرون كرده خودش رفته آنجا نشسته اگر اين كار را كرد ﴿فَمَن بَدَّلَهُ بَعْدَ مَا سَمِعَهُ فَإِنَّمَا إِثْمُهُ عَلَي الَّذِينَ يُبَدِّلُونَهُ﴾ اين وصيّت را تبديل كرد, اين وصيّت را تبديل كرده يعني چه؟ خانه كه همان خانه است آن كاغذ هم كه همان كاغذ است آن مركّب كه همان مركّب است اين عناوين اعتباري كه تبديل‌پذير نيست چه چيزي را به چه چيزي تبديل كرده مي‌گوييم وصيّت را تبديل كرده يعني به وصيّت عمل نكرده اگر شما تبديل را در قرآن در اين گونه از معاني هم داريد كه مي‌گويند وصيّت را تبديل كرده وقف را تبديل كرده در پايان اين وقف‌نامه‌ها هم مي‌نويسند ديگر همين كه درباره وصيّت است در وقف هم مي‌نويسند ﴿فَمَن بَدَّلَهُ بَعْدَمَا سَمِعَهُ فَإِنَّمَا إِثْمُهُ عَلَي الَّذِينَ يُبَدِّلُونَهُ﴾ پس تبديل كلّ شيء بحسبه حالا يا مجاز است قرآن هم استعمال كرده يا نه حقيقت است بر اساس اينكه تبديل كلّ شيء بحسبه اگر گفتيم تبديل كلّ شيء بحسبه اين ديگر مجاز نيست اگر گفتيم مجاز است دليل اين تجوّز را هم داريم چون خود قرآن استعمال كرده قرآني كه مي‌گويد اينها كه به وصيّت عمل نكردند وصيّت را تبديل كردند يعني چه؟ چه چيزي به چه چيزي تبديل شد؟ چه چيزي بدل چيز ديگر شد اينكه عناوين اعتباري است وصيّت كه امر اعتباري است وجود خارجي ندارد آنكه وجود خارجي دارد يك سوادٌ علي بياضٍ است يك كاغذ سفيد است و چند جمله خط

﴿۶۹﴾ يُضَاعَفْ لَهُ الْعَذَابُ يَوْمَ الْقِيَامَةِ وَيَخْلُدْ فِيهِ مُهَانًا

﴿۶۹﴾ يُضَاعَفْ لَهُ الْعَذَابُ يَوْمَ الْقِيَامَةِ وَيَخْلُدْ فِيهِ مُهَانًا

چنين كسي عذاب او در قيامت مضاعف مي‏گردد، و با خواري هميشه در آن خواهد ماند.

فرمود اين كارها را نكنيد اگر كسي هر سه كار را كرد مخلّد در نار است اين خلود به معناي ابديّت خواهد بود معناي خاصّ خودش را دارد كه فرمود: ﴿وَمَن يَفْعَلْ ذلِكَ يَلْقَ أَثَاماً ٭ يُضَاعَفْ لَهُ الْعَذَابُ﴾ چرا عذابش مضاعف است؟ براي اينكه كفر اعتقادي از يك سو, عمل سيّء و گناه بدني از سوي ديگر, گناهان مكرّر عذاب مضاعف دارد

چرا خلود دارند خب براي اينكه مشرك‌اند اما اگر اين ﴿وَمَن يَفْعَلْ ذلِكَ﴾ به اين اخيريها برگردد يعني به قتل و زنا برگردد نه به شرك آن‌گاه مضاعف بودنش براي اينكه قتل از يك سو, زنا از يك سو و خلود به معناي مكث طويل خواهد بود نه به معناي ابديّت به همين وزان هم توبه تقسيم شده است

فرمود مردان الهي اين كار را نمي‌كنند وگرنه ﴿يُضَاعَفْ لَهُ الْعَذَابُ﴾ دوتا عذاب دارند يك عذاب قبح فعلي يك

 عذاب قبح فاعلي

 عذاب هرگز مضاعف نيست مگر اينكه گناه مضاعف باشد ما در تمام قرآن يك جا داريم آن هم مربوط به همين كيفر تلخ تبهكاران است كه ﴿جَزَاءً وِفَاقاً﴾,[49] ﴿جَزَاءً وِفَاقاً﴾ يعني هرگز كيفر الهي بيش از عذاب نيست

چنين تعبيري درباره حسنات كه نداريم ﴿جَزَاءً وِفَاقاً﴾, فرمود: ﴿مَنْ جَاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ خَيْرٌ مِنْهَا﴾﴿مَن جَاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ عَشْرُ أَمْثَالِهَا﴾ گاهي دو برابر گاهي ده برابر گاهي صد برابر حسنات را پاداش مي‌دهد اين طور نيست كه حسنات وِفاق عمل باشد كه بلكه چند برابر است لكن كيفر سيّئات هرگز از سيّئه نمي‌گذرد اگر يك وقت كيفر مضاعف شد براي اينكه معصيت مضاعف است مثل اينكه به زنان پيغمبر(صلّي الله عليه و آله و سلّم) فرمود اگر شما يك گناه كرديد دو عقاب مي‌بينيد[53] براي اينكه هم خودتان گناه كرديد هم حيثيت بيت نبوي را رعايت نكرديد.

 

 

مطلب بعدي آن است كه آ‌نچه در همين سور‌ه آيه 69 به بعد گذشت كه ﴿وَيَخْلُدْ فِيهِ مُهَاناً﴾ اين قيد يا به همه برمي‌گردد آنكه در اصول ملاحظه فرموديد استثناي عقيب چند جمله, قيد عقيب چند جمله, شرط عقيب چند جمله يا به همه برمي‌گردد يا به اخير قدر متيقّنش اخير است اگر اين ﴿مَن يَفْعَلْ ذلِكَ﴾[15] به همه برگردد يعني به مشرك و به قاتل و به زاني برگردد خب اين خلود معناي خاصّ خودش را دارد يعني همان ابديّت اما اگر به اخير برگشت نه به شرك اين خلود به معناي مكث طويل است چون موحّد, مسلمان برابر اسلامي كه دارد ايمان و توحيدي كه دارد نمي‌تواند مخلَّد باشد خلود براي غير موحّد است

 و اگر در سورهٴ مباركهٴ «نساء» تهديد به خلود شده است كه قاتل مؤمن مخلَّد در نار است آنجا گذشت كه دوتا توجيه براي آن آيه است آيه 93 سورهٴ مباركهٴ «نساء» كه دارد ﴿وَمَن يَقْتُلْ مُؤْمِناً مُتَعَمِّداً فَجَزَاؤُهُ جَهَنَّمُ خَالِداً فِيهَا﴾ آنجا دوتا توجيه شده يكي اينكه اگر كسي مؤمن را بما أنّه مؤمن بكشد يعني لإيمانه بكشد خب اين قاتل مي‌شود مرتد و مخلّد به معناي ابديت است ديگر اما اگر نه يك نزاع مالي بود غير مالي بود آنجا خلود يقيناً به معني ابديّت نيست به معني مكث طويل است زيرا معصيت كبيره غير از ارتداد است معصيت كبيره غير از شرك است و امثال ذلك اين دو وجه توجيهي در آيه 93 سورهٴ «نساء» گذشت. خب بنابراين ﴿مَن يَفْعَلْ ذلِكَ﴾[16] به هر كدام برگردد حكم خاصّ خودش را دارد

مسأله خلود در عذاب، براى كسى كه شرك ورزيده مسلم است و هيچ حرفى در آن نيست و اما خلود در عذاب، براى كسى كه قتل نفس محترمه كرده و يا مرتكب زنا شده باشد كه دو تا از گناهان كبيره است و همچنين براى كسى كه مرتكب رباخوارى شده باشد، كه قرآن كريم نسبت به آنها تصريح به خلود كرده و ممكن است به يكى از وجوه زير توجيه شود:

اول اينكه : بگوييم خصوص اين سه گناه طبعى دارند كه اقتضاى خلود در آتش را دارد، همچنان كه چه بسا اين احتمال از ظاهر آيه شريفه (ان الله لا يغفر ان يشرك به و يغفر مادون ذلك لمن يشاء) نيز استفاده شود، چون فرموده شرك به هيچ وجه آمرزيده نمى شود و اما پايين تر از شرك را خدا از هر كس بخواهد مى آمرزد، يعنى از بعضى اشخاص مانند مرتكب قتل و زناء و ربا نمى آمرزد.

دوم اينكه : بگوييم مراد از خلود در همه جا به معناى مكث طولانى است ولى چيزى كه هست اين است كه در شرك اين مكث طولانى، ابدى است و در غير آن بالاخره پايان پذير است.

خَالِدِينَ فِيهَا أَبَدًا

سوم اينكه : بگوييم كلمه : (ذلك ) در جمله (و من يفعل ذلك ) اشاره به همه اين سه گناه است، چون آيات مورد بحث كه همه در تعريف مؤمنين است، مؤمنين را چنين معرفى مى كند: اينان كسانى هستند كه مرتكب شرك و قتل نفس و زنا نمى شوند، پس اگر كسى هر سه اين گناهان را مرتكب شود مخلد در آتش است، مانند كفار كه به همه آنها مبتلا بودند. در نتيجه اگر كسى به بعضى از اين سه گناه آلوده باشد ديگر از آيه شريفه خلود وى در آتش بر نمى آيد.

Here, there arise a few questions: Why is the punishment of theirs doubled? Why are not they punished as much as they have committed sin? Is this consistent with the principles of justice?

About the question, commentators have discussed a lot and what seems more correct is that the purpose of doubling of chastisement is that for each of these three sins there are separate punishments that on the whole the punishment gets doubled.

Moreover, sometimes a sin will be the source of other sins, such as paganism that causes the obligations to be left and commitment of illegal things to be done, and this makes the Divine punishment double.

Therefore, some of commentators say that this verse is the reason of this famous principle which says:

“As pagans are responsible for fundamentals of religion, they are

responsible for positive laws, too

مطلب بعدي آن است كه در اين آيه كلمه ﴿وَيَخْلُدْ فِيهِ﴾[12] استثنائاً فيه خوانده مي‌شود مثلاً اين طور نيست كه حالا اگر كسي فيه بخواند غلط ادبي باشد اين طور نيست ولي خب اين طور قرائت شده. بحث قرائت آيات جزء علوم‌القرآن است يك بحث ساده مختصر يك روز و دو روز و يك هفته نيست

اما در جريان خلود چه از آيات چه از روايات برمي‌آيد كه موحّد مخلّد در نار نيست اگر كسي خدا را قبول داشت قيامت را قبول داشت وحي و نبوّت را قبول داشت همه اين اصول را قبول داشت منتها مبتلا شد به قتل نفس اين به اندازه اينكه اين سيّئه سنگين آثار تلخ دارد بايد عذاب الهي را تحمل كند بعد جزء «عتقاء الله من النار»[13] مي‌شود ديگر ممكن نيست يك گناه غير اعتقادي يعني گناه جارحه و دست و پا منتهي بشود به خلود به معناي ابديّت.

وگرنه يك گناه از كسي كه موّحد است معتقد است همه اصول دين را قبول دارد اصول مذهب را قبول دارد اين نمي‌شود كيفر ابدي داشته باشد اما آن ﴿جَزَاءً وِفَاقاً﴾[17] كه وارد شده است يعني كيفر مطابق با عمل است خداي سبحان از خيلي از سيّئات عفو مي‌كند تخفيف مي‌دهد ﴿وَيَعْفُوا عَن كَثِيرٍ﴾[18] اين با آيه سورهٴ «فصلت» منافاتي ندارد در آيه 27 سورهٴ «فصلت» اين‌چنين آمده

سوره 41: فصلت - جزء 24

فَلَنُذِيقَنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا عَذَابًا شَدِيدًا وَلَنَجْزِيَنَّهُمْ أَسْوَأَ الَّذِي كَانُوا يَعْمَلُونَ ﴿۲۷

انصاریان: به یقین کافران را عذابی سخت می چشانیم، و بی تردید آنان را بر پایه بدترین اعمالی که همواره مرتکب می شدند، کیفر می دهیم.
خرمشاهی: پس به كافران عذابى سخت بچشانيم، و بر وفق بدترين كارى كه كرده‏اند ايشان را جزا دهيم‏
فولادوند: و قطعا كسانى را كه كافر شده‏ اند عذابى سخت مى‏چشانيم و حتما آنها را به بدتر از آنچه میکرده‏ اند جزا مى‏ دهيم
قمشه‌ای: ما هم کافران را البته عذابی سخت بچشانیم و بدتر از آنچه می‌کردند کیفر کنیم.
مکارم شیرازی: به طور مسلم به كافران عذاب شديدي مي‏چشانيم، و آنها را به بدترين اعمالي كه انجام مي‏دادند جزا مي‏دهيم.

اين ﴿أَسْوَأَ الَّذِي كَانُوا يَعْمَلُونَ﴾ نه يعني كيفر ما أسوأ از عمل اينهاست بلكه اينها عمل سيّء دارند و اسوأ گناه صغير دارند گناه كبير دارند گناه اكبر, اين كلمه ﴿أسْوَأ﴾ يا منسلخ از تفضيل است كما قيل يا به اين معناست كه ما اينها را به كيفر بدترين گناهشان مي‌گيريم[19] نسبت به گناهان مياني كبير يا صغير بحث نكردند نسبت به گناه اكبرشان بحث كردند فرمود ما اينها را به گناه اكبرشان مي‌گيريم أسوأ آنچه را كه اينها انجام دادند كيفر مي‌بينند نه اسوأ از آنچه انجام دادند يعني آنها گناه كبير كردند ولي ما كيفر گناه اكبر را به اينها مي‌دهيم اين معناي آيه نيست يا آنها مبتلا به گناه صغير شدند ما كيفر گناه كبير را بر آنها تحميل مي‌كنيم اين‌چنين نيست «أسوأ من الذي كانوا يعملون» نيست ﴿أَسْوَأَ الَّذِي كَانُوا يَعْمَلُونَ

﴿۶۸﴾ وَالَّذِينَ لَا يَدْعُونَ مَعَ اللَّهِ إِلَهًا آخَرَ وَلَا يَقْتُلُونَ النَّفْسَ الَّتِي حَرَّم

﴿۶۸﴾ وَالَّذِينَ لَا يَدْعُونَ مَعَ اللَّهِ إِلَهًا آخَرَ وَلَا يَقْتُلُونَ النَّفْسَ الَّتِي حَرَّمَ اللَّهُ إِلَّا بِالْحَقِّ وَلَا يَزْنُونَ وَمَنْ يَفْعَلْ ذَلِكَ يَلْقَ أَثَامًا 

 

 

آنها كساني هستند كه معبود ديگري را با خداوند نمي‏خوانند، و انساني را كه خداوند خونش را حرام شمرده جز به حق به قتل نمي‏رسانند، و زنا نمي‏كنند، و هر كس چنين كند مجازاتش را خواهد ديد. 

 

خب اين کارهای بالا حُسن فعلي است ولي اين ملاك نيست اينها هدف خلقت نيست هدف خلقت آن توحيد است و معرفت است ، حُسن فعلي از يك طرف, حُسن فاعلي از طرف ديگر؛ حسن فاعلي‌شان اين است كه ﴿وَالَّذِينَ لاَ يَدْعُونَ مَعَ اللَّهِ إِلهاً آخَرَ﴾ موحّد ناب‌اند در همه امور موحّدند در سورهٴ مباركهٴ

 

«احزاب» دارد كه اينها از غير خدا نمي‌ترسند

سوره ۳۳: الأحزاب - جزء ۲۲ - ترجمه مکارم شیرازی

الَّذِينَ يُبَلِّغُونَ رِسَالَاتِ اللَّهِ وَيَخْشَوْنَهُ وَلَا يَخْشَوْنَ أَحَدًا إِلَّا اللَّهَ وَكَفَى بِاللَّهِ حَسِيبًا ﴿۳۹

(پيامبران پيشين) كساني بودند كه تبليغ رسالتهاي الهي مي‏كردند و (تنها) از او مي‏ترسيدند و از هيچكس جز خدا واهمه نداشتند، و همين بس ‍ كه خداوند حسابگر (و پاداش دهنده اعمال آنها) است. (۳۹)

 

 

اميد هم همين طور است

 «لا َيرجُونَّ احد منكم إلاّ ربه

نهج‌البلاغه, حكمت 82

 

سوره ۳۹: الزمر - جزء ۲۳ - ترجمه فولادوند

أَمَّنْ هُوَ قَانِتٌ آنَاءَ اللَّيْلِ سَاجِدًا وَقَائِمًا يَحْذَرُ الْآخِرَةَ وَيَرْجُو رَحْمَةَ رَبِّهِ قُلْ هَلْ يَسْتَوِي الَّذِينَ يَعْلَمُونَ وَالَّذِينَ لَا يَعْلَمُونَ إِنَّمَا يَتَذَكَّرُ أُولُو الْأَلْبَابِ﴿۹

[آيا چنين كسى بهتر است] يا آن كسى كه او در طول شب در سجده و قيام اطاعت [خدا] مى ‏كند [و] از آخرت مى‏ ترسد و رحمت پروردگارش را اميد دارد بگو آيا كسانى كه مى‏ دانند و كسانى كه نمى‏ دانند يكسانند تنها خردمندانند كه پندپذيرند (۹)

 

در رجا موحّدند در خوف موحّدند اگر در رجا و خوف موحّدند در ساير مسائل هم اهل توحيدند اين مي‌شود حُسن فاعلي اين حُسن فاعلي با آن حُسن فعلي اينها كه جمع بشوند شخص را عبدالرحمان مي‌كند اينها جزء عبادالرحمان مي‌شوند.

در سورهٴ مباركهٴ «مؤمنون» هم وقتي بخشي از اوصاف مؤمنون را ذكر فرمود, فرمود: ﴿إِنَّ الَّذِينَ هُم مِنْ خَشْيَةِ رَبِّهم مُشْفِقُونَ ٭ وَالَّذِينَ هُم بِآيَاتِ رَبِّهِمْ يُؤْمِنُونَ ٭ وَالَّذِينَ هُم بِرَبِّهِمْ لاَ يُشْرِكُونَ ٭ وَالَّذِينَ يُؤْتُونَ مَا آتَوْا وَقُلُوبُهُمْ وَجِلَةٌ أَنَّهُمْ إِلَي رَبِّهِمْ رَاجِعُونَ ٭ أُولئِكَ يُسَارِعُونَ فِي الْخَيْرَاتِ﴾[44] كه گوشه‌اي از اسرار عبادالرحمان را آنجا ذكر فرمود آنجا حسن فاعلي را با حسن فعلي كنار هم ذكر كرد

 


در فضاي جاهلي ، طرح اين مسائل ضروري بود نمي‌شود گفت كه حالا چرا به عبادالرحمان مي‌گويند شما قتل نفس نكنيد آلودگي دامن نداشته باشید مگر عبادالرحمان اين‌كاره‌اند؟! خب سور‌ه در مكه نازل شد گناه رايج آنها آدم‌كشي و آلودگي دامن بود اين بايد برطرف بشود بنابراين اگر مسئله نهي از قتل نفس و آلودگي دامن در كنار مسئله توحيد چه در بخش پاياني سورهٴ «فرقان» و چه در سورهٴ مباركهٴ «اسراء» ذكر شد بر اساس همين نكته است فرمود مردان الهي اين عبادالرحمان هرگز اين كارها را نمي‌كنند

همچنین در سوره مبارکه مومنون


هنگام بررسی آیات مهم است که فضای جامه اون زمان را نیز درنظر دشت

فرمود اينها خوني را كه خداي سبحان ريختنش را حرام کرد آن نفس محترم است آن خون را نمي‌ريزند ﴿وَلاَ يَقْتُلُونَ النَّفْسَ الَّتِي حَرَّمَ اللَّهُ إِلَّا بِالْحَقِّ﴾ يا در قصاص است يا در حدود است و مانند آن به استثناي قصاص و حدود و امثال ذلك هرگز دست به خونريزي نمي‌زنند .

 

چون سورهٴ مباركهٴ «فرقان» در مكه نازل شد و مشكل اساسي مردم مكه شرك بود از نظر اعتقاد و قتل نفس و ناپاكي بود از نظر عمل اين سه عنوان را ذكر فرمود.

مطلب بعدي آن است كه فرمود در فضاي جاهلي, شرك محلّ ابتلا بود قتل نفس محلّ ابتلا بود آلودگي دامن محلّ ابتلا بود اين سه گناه بزرگ را كه برخي اعتقادي و برخي عملي است مطرح فرمود, فرمود كساني كه با خدا اله ديگر را نمي‌خوانند در سورهٴ مباركهٴ «مؤمنون» آمده است كه اصلاً شرك برهان‌پذير نيست يعني عبارت آيه اين بود كه ﴿وَمَن يَدْعُ مَعَ اللَّهِ إِلهاً آخَرَ لاَ بُرْهَانَ لَهُ بِهِ فَإِنَّمَا حِسَابُهُ عِندَ رَبِّهِ﴾[3

 ﴿وَمَن يَدْعُ مَعَ اللَّهِ إِلهاً آخَرَ لاَ بُرْهَانَ لَهُ بِهِ﴾, ﴿فَإِنَّمَا﴾ اين ﴿فَإِنَّمَا﴾ جزاست يا جواب است اصلاً اله ديگر برهان‌پذير نيست براي اينكه يك حقيقت نامتناهي است اگر خدا ـ معاذ الله ـ محدود بود خب اين يك خدا, خداي ديگري هم در كنارش هست ولي اگر حقيقت نامتناهي است نامتناهي جا براي خداي ديگر نمي‌گذارد

هر موجودی که تصور کنیم یا نیاز به علت دارد و یا نیاز به علت ندارد. آن را که نیاز به علت ندارد را علت العلل بنامیم، وجود حداقل یک خدا اثبات می شود. اما این که بتوانیم بگوییم فقط و فقط یک خدا وجود دارد. چند راه داریم. یکی از این راه ها این است که بگوییم علت العلل باید بی نیاز و نامحدود باشد.

اگر بخواهيم كمال مطلق بودن واجب الوجود را به شكل برهاني بيان كنيم بايد بگوييم كه : عدم محدودیت از ذات واجب الوجود برمی خیزد. اگر واجب الوجود نامحدود نباشد، مستلزم ممکن الوجود بودن واجب الوجود می شود و این خلف است و محال.

برای اثبات این وحدت واجب الوجود گوئیم:

 

هر گونه ترکیبی ناشی از محدودیت وجود است یعنی اگر چیزی مرکب از اجزا باشد در وجودش نیازمند به آن اجزا است و کسی که نیازمند باشد محدود است و این با نامتناهی و نا محدود بودن خداوند متعال سازگار نیست . وچون ترکیب در حق واجب الوجود بالذات محال است، وجود دو واجب الوجود نیز محال است

 

اول الدین معرفته و كمال معرفته التصدیق به و كمال التصدیق به توحیده و كمال توحیده الاخلاص له و كمال الاخلاص له نفی الصفات عنه

 

 

اولا: قانون علیت نمی گوید که «هر موجودی علت دارد»، بلکه می گوید: «هر ممکن الوجودی علت دارد»؛ یعنی موجودی که وجود و عدم وجود آن هر دو امکان پذیر است، موجودی که زمانی نبوده و «پدیده» یا «حادث» نامیده می شود، آفریدگار دارد.

ثانیا: اگر قرار باشد که طبیعت بدون علت بوجود آمده باشد، پس پذیرفته ایم که «موجودی بدون علت موجود باشد».

ثالثا: طبیعت نمی تواند بدون علت باشد؛ چون پدیده و حادث است و ازلی و قدیم نیست. پس وجودش ذاتی نیست و از دیگری گرفته است، پس معلول است، پس وجودش محتمل و ممکن است، پس نمی تواند «واجب الوجود» یا «موجود بی علت» باشد

 

فرض کنید ما ۲ تا بچه داشته باشیم تمام صفات آنها یکی باشد  مثلا دنا, اثر انگشت, آیا اینها ۲ تا هستند یا یکی

 

 

قتل نفس در چهار بخش دامنگير اينها بود

آن غارتگريها و قتال جنگجويانه و اينها كه بود آن راهزنيها و قطّاع طريق بودن كه بود اين قتل بود

 اين هيچ در داخله زندگي گرفتار سه قتل حرام بودند

 يكي قتل دخترها بود كه اينها را زنده به گور مي‌كردند البته بعضي از قبايل نه همه قبايل

 يكي قتل فرزند بود اعم از دختر و پسر در سال گراني و قحطي و خشكسالي كه فرمود

سوره ۱۷: الإسراء - جزء ۱۵ - ترجمه فولادوند

وَلَا تَقْتُلُوا أَوْلَادَكُمْ خَشْيَةَ إِمْلَاقٍ نَحْنُ نَرْزُقُهُمْ وَإِيَّاكُمْ إِنَّ قَتْلَهُمْ كَانَ خِطْئًا كَبِيرًا ﴿۳۱

و از بيم تنگدستى فرزندان خود را مكشيد ماييم كه به آنها و شما روزى مى ‏بخشيم آرى كشتن آنان همواره خطايى بزرگ است (۳۱)

 

يعني براي هراس از فقر, فرزندانتان را نكُشيد املاق هم كه قبلاً گذشت به معناي فقر نيست چون انسان تهيدست به تملّق مي‌افتد گرفتار املاق مي‌شود از اين جهت حالت فقر را به حالت املاق تعبير فرمودند وگرنه أملق به معناي فَقر نيست

سوم براي تضحيه و قرباني بود كه در اثر جاهليّت جهلا گاهي فرزندشان را قرباني بتها مي‌كردند كه بتها به اينها خدمتي بكنند و مشكل اينها را حل بكنند و باران بياورند

 در چنين فضايي فرمود قتل نفس نكنيد آلودگي دامن هم كه براي عدّه‌اي رسميّت داشت و پرچم داشتند اين دو, سه كار رسمي بود لذا قرآن كريم در سورهٴ «فرقان» كه در مكه نازل شد اينها را صريحاً مطرح فرمود

اين آيه شريفه، شرك در عبادت را از بندگان رحمان نفى مى كند و شرك در عبادت اين است كه كسى هم خداى را عبادت كند و هم غير خداى را و اين، با اصول وثنيت و بت پرستى سازگار نيست، براى اينكه اصول وثنيت اجازه نمى دهد شخص بت پرست خداى را عبادت كند، نه به تنهايى و نه با عبادت غير خدا، بلكه انسان را لايق پرستش خدا ندانسته، مى گويد بايد آلهه پايين تر از خدا را بپرستيم تا آنها ما را با شفاعت خود به خدا نزديك كنند.

بنابراين تعبير، در آيه مورد بحث (خواندن غير خدا با خدا)، يا به منظور اشاره به اين است كه هر چند مشركين تنها غير خدا را مى پرستند و ليكن پرستش شده واقعى آنان نيز به هر حال خداست، چون پرستش خدا مساله اى است فطرى، چيزى كه هست مشركين راه را گم كرده اند، پس، توجه به سوى غير خدا توجه به خدا و غير خدا است، هر چند كه نامى از خدا به ميان نياورند.

 

و يا معناى تعبير مذكور اين است كه : بندگان رحمان كسانى هستند كه با وجود خدا، غير خدا را نمى پرستند، يعنى مشركين با وجود خدا غير خدا را مى پرستند.

 

و يا تعبير مزبور، اشاره به اين اعتقاد خرافى است كه عوام مشرك عرب داشتند كه : توجه و توسل به خدايان تنها در خشكى فايده دارد و اما در دريا سودى نمى بخشد، چون امور درياها تنها به دست خداست و آلهه اى در آن با وى شريك نيستند.

در نتيجه مراد از خواندن خدا، توسل به خدا است در موردى، يعنى در شدايد دريا، و توسل به غير او در موردى ديگر، يعنى در شدايد خشكى. ولى از همه وجوه بهتر وجه وسطى است

﴿۶۷﴾ وَالَّذِينَ إِذَا أَنْفَقُوا لَمْ يُسْرِفُوا وَلَمْ يَقْتُرُوا وَكَانَ بَيْنَ ذَلِكَ قَوَامًا

﴿۶۷﴾ وَالَّذِينَ إِذَا أَنْفَقُوا لَمْ يُسْرِفُوا وَلَمْ يَقْتُرُوا وَكَانَ بَيْنَ ذَلِكَ قَوَامًا 

 

و كسانى‏ اند كه چون انفاق كنند نه ولخرجى مى كنند و نه تنگ مى‏ گيرند و ميان اين دو [روش] حد وسط را برمى‏ گزينند 

(اسراف ) به معناى بيرون شدن از حد است، اما بيرون شدن از حد اعتدال به طرف زياده روى و در خصوص مسأله انفاق، زياده روى و تجاوز از حدى است كه رعايت آن حد سزاوار و پسنديده است،

 در مقابل قتر - به فتح قاف و سكون تاء - كه به معناى كمتر انفاق كردن است.

كلمه (قوام ) - به فتح قاف - به معناى حد وسط و معتدل، معنايش اين است كه : بندگان رحمان انفاق مى كنند و انفاقشان همواره در حد وسط و ميان اسراف و اقتار است.

فرمود: ﴿وَالَّذِينَ إِذَا أَنفَقُوا﴾ نه يعني اگر بخواهند انفاق كنند [بلكه] آنها مرتباً انفاق مي‌كنند هم مسائل مالي را انفاق مي‌كنند هم نعمتهاي ديگري را كه خدا به آ‌نها داد انفاق مي‌كنند چون ﴿مِمَّا رَزَقْناهُمْ يُنْفِقُونَ﴾[1]اند اين ﴿إِذَا أَنفَقُوا﴾ ناظر به اين نيست كه اينها انفاق نمي‌كنند ولي اگر خواستند انفاق بكنند هسته مركزي عدل را رعايت مي‌كنند ﴾.

انسان طبعاً قتور و مُمسك است اين قتور بودن و ممسك بودن به تفريط مي‌رساند فرمود اهل تفريط ن باشيد كه طبعاً ﴿وَكَانَ الْإِنسَانُ قَتُوراً﴾[17]

سوره ۱۷: الإسراء - جزء ۱۵ - ترجمه فولادوند

قُلْ لَوْ أَنْتُمْ تَمْلِكُونَ خَزَائِنَ رَحْمَةِ رَبِّي إِذًا لَأَمْسَكْتُمْ خَشْيَةَ الْإِنْفَاقِ وَكَانَ الْإِنْسَانُ قَتُورًا ﴿۱۰۰

بگو اگر شما مالك گنجينه ‏هاى رحمت پروردگارم بوديد باز هم از بيم خرج كردن قطعا امساك مى ‏ورزيديد و انسان همواره بخيل است (۱۰۰)

اگر خزائن الهي را هم به او بدهند اين ذخيره مي‌كند خيال مي‌كند كه تمام مي‌شود

 نه اهل اسراف باشد چه اينكه در سورهٴ مباركهٴ «اسراء» فرمود شما اين هسته مركزي را حفظ بكنيد آيه 29 سورهٴ مباركهٴ «اسراء» اين بود

سوره ۱۷: الإسراء - جزء ۱۵ - ترجمه مکارم شیرازی

وَلَا تَجْعَلْ يَدَكَ مَغْلُولَةً إِلَى عُنُقِكَ وَلَا تَبْسُطْهَا كُلَّ الْبَسْطِ فَتَقْعُدَ مَلُومًا مَحْسُورًا ﴿۲۹

هرگز دستت را بر گردنت زنجير مكن (و ترك انفاق و بخشش ‍ منما) و بيش از حد آنرا مگشا تا مورد سرزنش قرار گيري و از كار فرو ماني. (۲۹)

 

 بين افراط و تفريط باشد.


 اسراف, تعدّي از حد است كه خود اين اسراف, تبذير است تبذير يعني بذرافشاني بيجا اگر كشاورزي بود خواست اين بذر را بيفشاند بايد زمين را شناسايي بكند شيار بكند آماده بكند بعد بذر را بيفشاند روي سنگلاخها روي شوره‌زارها آنجاها اگر بخواهد بذرافشاني كند اين مي‌شود تبذير, تبذير يعني بذل بذر در جاي غير مستعد اگر بذر را انسان بيجا بپاشد تبذير كرده است بذر را به‌جا بپاشد تبذير نكرده است اگر كسي هزينه را بيجا كرده است اين بذرافشاني بيجاست.

وجود مبارك امام حسن(سلام الله عليه) گاهي تمام اموال را گاهي نيم اموال را در راه خدا داد[18]

مورخان و دانشمندان در شرح حال زندگانی پر افتخار ایشان، بخشش های بی سابقه و انفاق های بسیار بزرگ و بی نظیری ثبت کرده اند. آن حضرت در طول عمر خود دو بار تمام اموال و دارایی خود را در راه خدا خرج کردند و سه بار نیز ثروت خود را به دو نیم تقسیم کردند و نصف آن را در راه خدا به فقرا بخشیدند

 

اين دو اصل قبلاً گذشت كه

 اصلي است به عنوان «خير الامور اوسطها»[19]

يك اصل است به عنوان «خير الامور أكثرها و أوفرها و أشدّها و أعلاها بهترین چیزها بیشترین و فراوانترین و بالاترین

 

» شما مي‌بينيد وقتي در دعاي  كميل انسان با خداي خود گفتگو مي‌كند ديگر أوسطها را نمي‌خواهد مرتّب آن قلّه را طلب مي‌كند

«و أقربهم منزلة منك و أخصّهم زلفةً لديك»[20]

 و مرا از بهره مندترين بندگانت نزد خود، و نزديك ترين شان در منزلت به تو و مخصوص ترين شان در رتبه به پيشگاهت بگردان

ببر بالا, ببر بالا سرّش اين است كه انسان تا تشخيص بدهد كجا صراط مستقيم است

 «اليمين و الشمال مضلّة و الطريق الوسطيٰ هي الجادة»[21] كه بيان نوراني حضرت امير(سلام الله عليه) در نهج‌‌البلاغه است آن كار مشكلي است اما وقتي وارد صراط مستقيم شد كه خود معصوم صراط مستقيم است, كلّ مال را هم كه ببخشد اين صراط مستقيم است اينجا جايي است كه حضرت بايد كلّ مال را ببخشد مثل جايي است كه سيّدالشهداء(سلام الله عليه) كلّ دارايي را عطا كرده اين كار آساني نيست كه كسي تشخيص بدهد كه صراط مستقيم چيست براي ماها تشخيص دادنش مشكل است به همان اندازه كه تشخيص مي‌دهيم يمين و شمال مضلّه است «و الطريق الوسطي هي الجادّه» ما با «خير الامور أوسطها» داريم زندگي مي‌كنيم

ما موظفيم كه خيلي سريع نباشيم خيلي به اين سبك نباشيم كه سبقت بگيريم مگر در محدوده خاص اما اگر كسي خودش صراط مستقيم شد ديگر يمين و يسار ندارد تا مضلّه باشد  اينجا جاي «خير الامور أكثرها و أوفرها و أشدّها و أعلاها» اينجا جاي توقف نيست.

وقتي كه خود صراط مستقيم شد مي‌بينيد اينها چه در مسائل مالي چه در مسائل جهادي ديگر چيزي فروگذار نكردند خب انسان سهميه خودش سهميه واجب‌النفقه‌اش را به يك كافر مي‌دهد اين ﴿وَيُطْعِمُونَ الطَّعَامَ عَلَي حُبِّهِ مِسْكِيناً وَيَتِيماً وَأَسِيراً﴾[24] اين اسير، كافر بود ديگر چون مسلمان كه در مدينه اسير نمي‌شد در جنگهايي كه با مشركان مكه داشتند اينها اسير مي‌دادند آنها هم اسير مي‌دادند خب اين مشركي كه به اسارت در آمده در مدينه اسير بود اين اسير را وجود مبارك حضرت امير و اهل بيت(عليهم السلام) با سهميه افطار خودشان تأمين كردند. اينها دومي ندارند در عالم براي اينكه اينها صراط مستقيم‌اند

بنابراين اگر كسي خودش صراط مستقيم بود به صراط مستقيم كه نمي‌گويند مستقيم باش كه در صراط مستقيم مي‌گويند

﴿۶۶﴾ إِنَّهَا سَاءَتْ مُسْتَقَرًّا وَمُقَامًا

﴿۶۶﴾ إِنَّهَا سَاءَتْ مُسْتَقَرًّا وَمُقَامًا

و در حقيقت آن بد قرارگاه و جايگاهى است

ضمير در صدر آيه به كلمه (جهنم ) بر مى گردد و دو كلمه (مستقر) و (مقام ) دو اسم مكان از استقرار و اقامت هستند. و بقيه الفاظ آيه روشن است.

﴿۶۵﴾ وَالَّذِينَ يَقُولُونَ رَبَّنَا اصْرِفْ عَنَّا عَذَابَ جَهَنَّمَ إِنَّ عَذَابَهَا كَانَ غَرَامً

﴿۶۵﴾ وَالَّذِينَ يَقُولُونَ رَبَّنَا اصْرِفْ عَنَّا عَذَابَ جَهَنَّمَ إِنَّ عَذَابَهَا كَانَ غَرَامًا

آنها كساني هستند كه مي‏گويند پروردگارا عذاب جهنم را از ما بر طرف گردان كه عذابش سخت و پر دوام است! 

اينها در سجده و در قيام از خدا چه مي‌خواهند؟ 

 

عذاب جهنم غرام و خالص است چون

 «دارٌ ليس فيها رحمة»[16]

نهج‌البلاغه, نامه 27

 

هم دعا از تو اجابت هم ز تو

ایمنی از تو مهابت هم ز تو

گر خطا گفتیم اصلاحش تو کن

مصلحی تو ای تو سلطان سخن

مولوی

به نظر می رسد یکی از دلایل دعا از طرف خداوند, احتمال اشتباه از جانب ماست

مومنین واقعی بیشتر از خداوند میترسند.

در سوره مومنون

وقتي بخشي از اوصاف مؤمنون را ذكر فرمود, فرمود: ﴿إِنَّ الَّذِينَ هُم مِنْ خَشْيَةِ رَبِّهم مُشْفِقُونَ ٭ وَالَّذِينَ هُم بِآيَاتِ رَبِّهِمْ يُؤْمِنُونَ ٭ وَالَّذِينَ هُم بِرَبِّهِمْ لاَ يُشْرِكُونَ ٭ وَالَّذِينَ يُؤْتُونَ مَا آتَوْا وَقُلُوبُهُمْ وَجِلَةٌ أَنَّهُمْ إِلَي رَبِّهِمْ رَاجِعُونَ ٭ أُولئِكَ يُسَارِعُونَ فِي الْخَيْرَاتِ

ما در رابطه با انسانهای دیگر وقتی نزدیک تر میشوم ترسمان میریزد ولی در رابطه با خدا هر چی شناختمتون زیادتر میشه ترسمان زیادتر میشود, مشکل این که خدا رو نشناختیم.

كلمه (غرام ) به معناى شدت و مصيبتى است كه دست از سر آدمى بر ندارد و همواره ملازم او باشد.

وقتي بدهكار بود طلبكار او را رها نمي‌كند طلبكار را مي‌گويند غَريم يعني آدم را رها نمي‌كند ملازم آدم است. جهنم ، طلبكار انسان تبهكار است مي‌شود غَريم آدم غارم آدم يعني ملازم آدم ، عذاب آن هم غرام است لِزام است لازم است دست‌بردار نيست عرض مي‌كنند خدايا عذاب آن دست‌بردار نيست عذاب جهنم را از ما به دور دار! اينها در عين حال كه خطّ‌مشي‌شان تواضع و فروتني است رفتارشان با جامعه بر اساس زندگي مسالمت‌آميز است رفتارشان نسبت به ذات اقدس الهي خاضعانه و ساجدانه و قائمانه است مرتب از ذات اقدس الهي درخواست نجات از عذاب مي‌كنند كه مبادا بلغزند و گرفتار آن عذاب

﴿۶۴﴾ وَالَّذِينَ يَبِيتُونَ لِرَبِّهِمْ سُجَّدًا وَقِيَامًا

﴿۶۴﴾ وَالَّذِينَ يَبِيتُونَ لِرَبِّهِمْ سُجَّدًا وَقِيَامًا

آنها كساني هستند كه شبانگاه براي پروردگارشان سجده و قيام مي‏كنند.

خيلي نمي‌خوابند مقداري مي‌خوابند

سوره ۵۱: الذاريات - جزء ۲۶, ۲۷ - ترجمه فولادوند

إِنَّ الْمُتَّقِينَ فِي جَنَّاتٍ وَعُيُونٍ ﴿۱۵﴾

پرهيزگاران در باغها و چشمه سارانند (۱۵)

آخِذِينَ مَا آتَاهُمْ رَبُّهُمْ إِنَّهُمْ كَانُوا قَبْلَ ذَلِكَ مُحْسِنِينَ ﴿۱۶﴾

آنچه را پروردگارشان عطا فرموده مى‏ گيرند زيرا كه آنها پيش از اين نيكوكار بودند (۱۶)

كَانُوا قَلِيلًا مِنَ اللَّيْلِ مَا يَهْجَعُونَ ﴿۱۷﴾

و از شب اندكى را مى‏غنودند (۱۷)

وَبِالْأَسْحَارِ هُمْ يَسْتَغْفِرُونَ ﴿۱۸﴾

و در سحرگاهان [از خدا] طلب آمرزش میکردند (۱۸)

وَفِي أَمْوَالِهِمْ حَقٌّ لِلسَّائِلِ وَالْمَحْرُومِ ﴿۱۹﴾

و در اموالشان براى سائل و محروم حقى [معين] بود (۱۹)

 

گر مقام خوش دلي مي خواهي از دور سپهر

شام در مستي، سحر در نعره مستانه باش

فروغي بسطامي

 

  البته وجود مبارك پيغمبر(صلّي الله عليه و آله و سلّم) كه خب شبها را كمتر استراحت مي‌كردند لكن اين طور نبود كه نماز شب كه مثلاً يازده ركعت است اين يازده ركعت را پشت سر هم بخوانند يك خواب طولاني نداشتند اين مثل انساني كه در سنگر است همان طوري كه حضرت امير(سلام الله عليه) فرمود نوم را در چشمتان غَراره كنيد مضمضه كنيد هرگز نگذاريد خواب در چشمتان فرو برود[15] انسان سنگربان همين طور است وجود مبارك پيغمبر(صلّي الله عليه و آله و سلّم) همين طور بود اين يازده ركعت نماز را پشت سر هم در يك وقت بخواند اين طور نبود.

Praying at night is an important supererogatory practice in Islam. The Prophet would rise to pray most nights before dawn (to the point where some authorities considered it a prescribed act of worship specific to him), and many pious Muslims continue to do so to this day; see 17:79c ; 73:1–2c.

 

حالا رابطه عبادي‌شان با خدا را مشخص مي‌كند ﴿وَالَّذِينَ يَبِيتُونَ لِرَبِّهِمْ سُجَّداً وَقِيَاماً﴾ بيتوته به معني خواب نيست يعني شب را گذراندن تَبييت به معناي خوابيدن در شب نيست بات يعني شب را گذراند اينكه در اين اتاق بيتوته مي‌كند يعني شب را در اينجا به سر مي‌برد خواه بخوابد خواه بيدار باشد خواه تلفيقي از نوم و يقظه باشد اينها شب در پيشگاه پروردگار يا ساجدند يا قائم يا در حال قيام مشغول عبادت‌اند يا در حال سجده مشغول ذكر ﴿يَبِيتُونَ لِرَبِّهِمْ سُجَّداً وَقِيَاماً﴾

 در بخشهايي كه گفته شد بدن كافر سجده مي‌كند سايه كافر سجده مي‌كند اين سجده تكويني است مثل زمين و همه اجزاي زمين ؛ خود كافر ملحد است منكر است در ساحت تشريع هيچ ذكري ندارد اما بدن او مثل بدن ساير موجودات مثل ساير اجرام و اجسام در تسبيح حق است وقتي هم كه مُرد در قبر رفت اين بدن او چه خاك بشود چه نشود مثل ساير موجودات تسبيح مي‌كند آن لسان تكوين آن تسبيح تكويني سودي به لسان تشريع ندارد بنابراين اينکه هرموجودي اهل تسبيح اهل سجده اهل حمد اهل اسلام و انقياد در پيشگاه خداي سبحان است ،اين شامل بدن كافر هم مي‌شود چه زنده چه مرده اما هيچ ثوابي عائد خود كافر نخواهد شد مگر از راه كارهاي تشريعي او

﴿۶۳﴾ وَعِبَادُ الرَّحْمَنِ الَّذِينَ يَمْشُونَ عَلَى الْأَرْضِ هَوْنًا وَإِذَا خَاطَبَهُمُ الْجَاهِل

﴿۶۳﴾ وَعِبَادُ الرَّحْمَنِ الَّذِينَ يَمْشُونَ عَلَى الْأَرْضِ هَوْنًا وَإِذَا خَاطَبَهُمُ الْجَاهِلُونَ قَالُوا سَلَامًا

 

بندگان خاص خداوند رحمن آنها هستند كه با آرامش و بيتكبر بر زمين راه مي‏روند و هنگامي كه جاهلان آنها را مخاطب سازند به آنها سلام مي‏گويند (و با بياعتنائي و بزرگواري مي‏گذرند). 

مغرورانه بر زمين راه مرو

سوره ۱۷: الإسراء - جزء ۱۵ - ترجمه مکارم شیرازی

وَلَا تَقْفُ مَا لَيْسَ لَكَ بِهِ عِلْمٌ إِنَّ السَّمْعَ وَالْبَصَرَ وَالْفُؤَادَ كُلُّ أُولَئِكَ كَانَ عَنْهُ مَسْئُولًا ﴿۳۶﴾

از آنچه نمي‏داني پيروي مكن، چرا كه گوش و چشم و دلها همه مسئولند! (۳۶)

وَلَا تَمْشِ فِي الْأَرْضِ مَرَحًا إِنَّكَ لَنْ تَخْرِقَ الْأَرْضَ وَلَنْ تَبْلُغَ الْجِبَالَ طُولًا﴿۳۷﴾

روي زمين با تكبر راه مرو، تو نمي‏تواني زمين را بشكافي و طول قامتت هرگز به كوهها نمي‏رسد؟ (۳۷)

سوره ۳۱: لقمان - جزء ۲۱ - ترجمه مکارم شیرازی

يَا بُنَيَّ أَقِمِ الصَّلَاةَ وَأْمُرْ بِالْمَعْرُوفِ وَانْهَ عَنِ الْمُنْكَرِ وَاصْبِرْ عَلَى مَا أَصَابَكَ إِنَّ ذَلِكَ مِنْ عَزْمِ الْأُمُورِ ﴿۱۷﴾

پسرم! نماز را بر پا دار، و امر به معروف و نهي از منكر كن، و در برابر مصائبي كه به تو مي‏رسد با استقامت و شكيبا باش كه اين از كارهاي مهم است! (۱۷)

وَلَا تُصَعِّرْ خَدَّكَ لِلنَّاسِ وَلَا تَمْشِ فِي الْأَرْضِ مَرَحًا إِنَّ اللَّهَ لَا يُحِبُّ كُلَّ مُخْتَالٍ فَخُورٍ ﴿۱۸﴾

(پسرم!) با بياعتنائي از مردم روي مگردان، و مغرورانه بر زمين راه مرو كه خداوند هيچ متكبر مغروري را دوست ندارد. (۱۸

--------------------------------------------------------------------------------

On saying, Peace, see also

 

سوره ۴۳: الزخرف - جزء ۲۵ - ترجمه مکارم شیرازی

وَقِيلِهِ يَا رَبِّ إِنَّ هَؤُلَاءِ قَوْمٌ لَا يُؤْمِنُونَ ﴿۸۸﴾

آنها چگونه از شكايت پيامبر كه مي‏گويد: پروردگارا! اينها قومي هستند كه ايمان نمي‏آورند (غافل مي‏شوند؟). (۸۸)

فَاصْفَحْ عَنْهُمْ وَقُلْ سَلَامٌ فَسَوْفَ يَعْلَمُونَ ﴿۸۹﴾

اكنون كه چنين است از آنها روي برگردان و بگو سلام بر شما، اما به زودي خواهند دانست! (۸۹)

 

سوره ۲۸: القصص - جزء ۲۰ - ترجمه مکارم شیرازی

وَإِذَا سَمِعُوا اللَّغْوَ أَعْرَضُوا عَنْهُ وَقَالُوا لَنَا أَعْمَالُنَا وَلَكُمْ أَعْمَالُكُمْ سَلَامٌ عَلَيْكُمْ لَا نَبْتَغِي الْجَاهِلِينَ ﴿۵۵﴾

و هر گاه سخن لغو و بيهوده بشنوند، از آن روي مي‏گردانند و مي‏گويند: اعمال ما از آنِ ماست، و اعمال شما از آنِ خودتان، سلام بر شما (سلام و داع)؛ ما خواهان جاهلان نيستيم! (۵۵)

 

سوره ۱۹: مريم - جزء ۱۶ - ترجمه فولادوند

قَالَ أَرَاغِبٌ أَنْتَ عَنْ آلِهَتِي يَا إِبْرَاهِيمُ لَئِنْ لَمْ تَنْتَهِ لَأَرْجُمَنَّكَ وَاهْجُرْنِي مَلِيًّا ﴿۴۶﴾

گفت اى ابراهيم آيا تو از خدايان من متنفرى اگر باز نايستى تو را سنگسار خواهم كرد و [برو] براى مدتى طولانى از من دور شو (۴۶)

قَالَ سَلَامٌ عَلَيْكَ سَأَسْتَغْفِرُ لَكَ رَبِّي إِنَّهُ كَانَ بِي حَفِيًّا ﴿۴۷﴾

[ابراهيم] گفت درود بر تو باد به زودى از پروردگارم براى تو آمرزش مى‏ خواهم زيرا او همواره نسبت به من پر مهر بوده است (۴۷)

 

-------------------------

سوره ۶: الأنعام - جزء ۸ - ترجمه فولادوند

لَهُمْ دَارُ السَّلَامِ عِنْدَ رَبِّهِمْ وَهُوَ وَلِيُّهُمْ بِمَا كَانُوا يَعْمَلُونَ ﴿۱۲۷﴾

براى آنان نزد پروردگارشان سراى عافيت است و به [پاداش] آنچه انجام مى‏ دادند او يارشان خواهد بود (۱۲۷)

 

سوره ۱۰: يونس - جزء ۱۱ - ترجمه فولادوند

وَاللَّهُ يَدْعُو إِلَى دَارِ السَّلَامِ وَيَهْدِي مَنْ يَشَاءُ إِلَى صِرَاطٍ مُسْتَقِيمٍ ﴿۲۵﴾

و خدا [شما را] به سراى سلامت فرا مى‏ خواند و هر كه را بخواهد به راه راست هدايت مى ‏كند (۲۵)

 

----------------------------------------

To walk humbly is interpreted to mean with dignity, tranquility, and forbearance (IK, Ṭ ) and refers not only to walking, but also to the general conduct of one’s life (Q); see 17:37c , which discusses the manner in which the Prophet walked. Ibn Kath ī r mentions an incident in which ʿ Umar ibn al-Kha ṭṭā b encountered a younger man walking meekly and leisurely and asked him if he was ill, to which the man replied no. ʿ Umar then commanded him to walk with strength, indicating that humbly does not mean weakly. Ibn Kath ī r also mentions a ḥ ad ī th in which the Prophet said, “When you come to the prayer, do not do so in a state of haste. Come to it with tranquility and pray whatever you can of it, and whatever you miss, make it up.”

 

-----

Some commentators point out that this “peace” ( sal ā m ) is not a greeting or declaration of peace, but must mean something like “to be free of” ( tasallama min ), so that the believers are being commanded to say, “I am free of or disassociated from you,” meaning, “There is neither good nor bad between us” (Q). This interpretation is associated with the opinion that this verse (and other verses similar in their peaceful message) are abrogated (i.e., have had their binding effect overturned) by later verses that command the believers to fight the disbelievers. This interpretation would, if applied to identical uses of sal ā m throughout the Quran, entail unacceptable meanings; for example, it would mean that God, instead of saying Peace! to believers in the Garden, would be saying, “I am free of you” ( 36:58 ), or that the believers would say this to God ( 33:44 ), or Abraham would be declaring himself “free of” the angelic visitors ( 51:25 ). Al-Qurṭubī , after mentioning the opinion regarding abrogation, states, however, that no question of abrogation need arise in this case, since the verse is commanding one to have a certain attitude of restraint and forbearance, which is not a legal command or prohibition and hence not subject to abrogation according to any mainstream understanding of that concept; regarding the issue of abrogation see 2:106c

 

در اين آيه دو صفت از صفات ستوده مؤمنين را ذكر كرده، اول اينكه : (الّذين يمشون على الارض هونا - مؤمنين كسانى هستند كه روى زمين با وقار و فروتنى راه مى روند) و (هون ) به طورى كه راغب گفته به معناى تذلل و تواضع است بنابراين، به نظر مى رسد كه مقصود از راه رفتن در زمين نيز كنايه از زندگى كردنشان در بين مردم و معاشرتشان با آنان باشد.

 

پس مؤمنين، هم نسبت به خداى تعالى تواضع و تذلل دارند و هم نسبت به مردم چنينند، چون تواضع آنان مصنوعى نيست، واقعا در اعماق دل، افتادگى و تواضع دارند و چون چنينند ناگزير، نه نسبت به خدا استكبار مى ورزند و نه در زندگى مى خواهند كه بر ديگران استعلاء كنند و بدون حق، ديگران را پائين تر از خود بدانند و هرگز براى به دست آوردن عزت موهومى كه در دشمنان خدا مى بينند در برابر آنان خضوع و اظهار ذلت نمى كنند. پس خضوع و تذللشان در برابر مؤمنين است نه كفار و دشمنان خدا، البته اين در صورتى است كه به گفته راغب كلمه (هون ) به معناى تذلل باشد. و اما اگر آن را به معناى رفق و مدارا بدانيم معناى آيه اين مى شود كه : مؤمنين در راه رفتنشان تكبر و تبختر ندارند.

صفت دومى كه براى مؤمنين آورده اين است كه، چون از جاهلان حركات زشتى مشاهده مى كنند و يا سخنانى زشت و ناشى از جهل مى شنوند، پاسخى سالم مى دهند، و به سخنى سالم و خالى از لغو و گناه جواب مى گويند، شاهد اينكه كلمه سلام به اين معنا است آيه (لا يسمعون فيها لغوا و لا تاثيما الا قيلا سلاما سلاما) مى باشد، پس حاصل و برگشت معناى اين كلمه به اين است كه : بندگان رحمان، جهل جاهلان را با جهل مقابله نمى كنند.

و اين صفت، صفت عباد رحمان در روز است كه در ميان مردمند و اما صفت آنان درشب همان است كه آيه بعدى بيان نموده

حالا در قبال آن كفاري كه با كج‌دهني بددهني از الرحمان جلّ جلاله با اهانت ياد مي‌كردند مي‌گفتند: ﴿وَمَا الرَّحْمنُ انَسْجُدُ لِمَا تَأْمُرُنَا﴾ در قبال آنها مردان موحد الهي‌اند كه بندگان رحمان‌اند ﴿وَعِبَادُ الرَّحْمنِ﴾ اين چند آيه‌ در وصف انسانهاي متكاملي است كه بندگان الرحمان‌اند

 پس يك وقت انسان در جاهليّت است مي‌گويد ﴿مَا الرَّحْمنُ﴾ يك وقت در عقلانيّت است مي‌شود ﴿وَعِبَادُ الرَّحْمنِ﴾

 اين ﴿عِبَادُ الرَّحْمنِ﴾ يك رابطه‌اي با خودشان دارند كه خودشان را مديريت مي‌كنند يك مديريت جمعي دارند كه با جامعه رفتار مي‌كنند يك پيوند ناگسستني عبادي با خالقشان دارند

در بخشهاي ديگر هم فرمود: ﴿إِنَّكَ لَن تَخْرِقَ الْأَرْضَ وَلَن تَبْلُغَ الْجِبَالَ طُولاً﴾[27] گردن‌كشي بكني كه چه؟! اگر از نظر جسم باشي كه اين زمين از تو سنگين‌تر است اين كوهها و تپه‌ماهورها از تو بلندترند ستبرترند اگر بخواهي معنويّت داشته باشي البته كاري از تو ساخته است كه آسمان آن بار را نمي‌تواند بكشد پس اگر آن معنويّت و خلافت الهي باشد كه راه ديگر است مشمول بخش آيه پاياني سورهٴ مباركهٴ «احزاب» خواهيد بود كه ﴿إِنَّا عَرَضْنَا الْأَمَانَةَ عَلَي السَّماوَاتِ﴾[28] اگر بخواهيد بر اساس بدني و جِرمي و جسمي فكر بكنيد زميني كه روي آن راه مي‌روي از تو سنگين‌تر است كوهي كه در كنارش قدم مي‌زني از تو سنگين‌تر است ﴿إِنَّكَ لَن تَخْرِقَ الْأَرْضَ وَلَن تَبْلُغَ الْجِبَالَ طُولاً﴾ 

 

خب پس عبادالرحمان كساني‌اند كه ﴿يَمْشُونَ عَلَي الْأَرضِ هَوْناً﴾ نه تنها مَشي فيزيكي يعني خطّ‌مشي‌شان اين است نه بيراهه مي‌روند نه راه كسي را مي‌بندند نه بددهن‌اند نه توهيني مي‌كنند نه كسي را مي‌رنجانند و اگر جاهلي با آنها برخورد كرد اينها بهشتي‌گونه رفتار مي‌كنند بهشتي چه كار مي‌كند در بهشت چه خبر است در بهشت كه جا براي لغو و حرف زشت و حرف تلخ نيست اين شخص بهشتي در جامعه بهشتي‌گونه رفتار مي‌كند در دنيا جهنّميها هم هستند اگر يك جهنّمي در دنيا نسبت به اينها دهن‌كجي كرد اينها بهشتي‌گونه جواب مي‌دهند ﴿وَإِذَا خَاطَبَهُمُ الْجَاهِلُونَ﴾ اين تعليق حكم بر وصف ، مشعر به آن نحوه كار است جاهل وقتي با اينها حرف بزند بر اساس جاهليّت حرف مي‌زند ديگر فحش مي‌گويد اهانت مي‌كند بددهني دارد دروغ مي‌گويد تهمت مي‌زند اين كارها را مي‌كند چون اسناد فعل به موصوف به يك وصف نشان آن است كه آن فعل از چه سنخ خواهد بود ﴿إِذَا خَاطَبَهُمُ الْجَاهِلُونَ﴾ يعني خطاباً جاهليّه خطاب بر اساس جهل علمي يا جهالت عملي اگر جاهلي خطاب جهل علمي داشت يا خطاب جاهليّت عملي داشت به اينها اهانت كرد اينها مانند مردان بهشت بهشتي‌گونه پاسخ مي‌دهند ﴿وَإِذَا خَاطَبَهُمُ الْجَاهِلُونَ قَالُوا سَلاَماً﴾ يعني « قَالُواقولاً سليماً سالما, قالوا قولاً سديدا, قالوا قولاً حقّا » سخني كه از هر گزند و اُفت و آفتي سالم است اينها جواب بد نمي‌دهند.

 

﴿. در سورهٴ مباركهٴ «واقعه آنجا دارد كه ﴿لَا يَسْمَعُونَ فِيهَا لَغْواً وَلاَ تَأْثِيماً ٭ إِلَّا قِيلاً سَلاَماً سَلاَماً﴾[29] قيل يعنی قول در بهشت جز حرف سلامت‌آميز حرف سِلم حرف نرم حرف حق چيز ديگري نيست مردان بهشتي هم جز حق چيزي نمي‌گويند و اگر كسي نسبت به اينها دهن‌كجي بكند اينها ﴿قَالُوا سَلاَماً﴾ اين خطّ‌مشي‌شان مشخص شد (يك) روابط اجتماعي‌شان مشخص شد 

 در اين آيه فرمود عبادالرحمان اين‌چنين‌اند در بخشي از آيات فرشته‌ها را هم عبادالرحمان مي‌داند كه آنها هم بندگان الهي‌اند از آنها تعبير به عبادالرحمان مي‌كند[2] اين تعبير عبادالرحمان در قرآن كريم مشترك بين مؤمنان خالص و فرشته‌هاست

سوره ۴۳: الزخرف - جزء ۲۵ - ترجمه فولادوند

وَجَعَلُوا الْمَلَائِكَةَ الَّذِينَ هُمْ عِبَادُ الرَّحْمَنِ إِنَاثًا أَشَهِدُوا خَلْقَهُمْ سَتُكْتَبُ شَهَادَتُهُمْ وَيُسْأَلُونَ ﴿۱۹﴾

و فرشتگانى را كه خود بندگان رحمانند مادينه [و دختران او] پنداشتند آيا در خلقت آنان حضور داشتند گواهى ايشان به زودى نوشته مى ‏شود و [از آن] پرسيده خواهند شد (۱۹)

 

 همان طوري كه شهادت توحيدي مشترك بين عالمان توحيدي و فرشته‌هاست آنجا فرمود: ﴿شَهِدَ اللّهُ أَنَّهُ لاَ إِلهَ إِلَّا هُوَ وَالْمَلاَئِكَةُ وَأُولُوا الْعِلْمِ﴾ طبق بيان نوراني امام سجاد(سلام الله عليه) اين عالمان توحيدي را با فرشته‌ها يكجا ذكر كرد اينجا در دو آيه در دو سور‌ه هم فرشته‌ها را عبادالرحمان مي‌داند هم مؤمنان خالص و مخلِص و مخلَص را.

اين اوصافي كه به صورت جمله خبريه ذكر شده است گرچه وصف بندگان است اما به داعي انشاء هم القا شد يعني صِبغه دستوري را هم دارد اينكه فرمود: ﴿عِبَادُ الرَّحْمنِ الَّذِينَ يَمْشُونَ عَلَي الْأَرضِ هَوْناً﴾ يعني «إمشوا علي الأرض هونا» كه اين جمله خبريه معناي انشاء را هم به همراه دارد. يعني در عين حال كه اوصاف آنها را ذكر مي‌كند دستور هم مي‌دهد كه اين‌چنين باشيد.

مطلب بعدي آن است كه اين مَشي اينها منظور مشي ظاهري در قبال قيام و قعود نيست يعني خطّ‌مشي اينها اين است اينها با هَون زندگي مي‌كنند نه با هُون گرچه اين مادّه هاء و واو و نون مشترك است ولي صورت اگر مفتوح باشد هَون است معناي فضيلت را دارد يعني فروتنانه اگر مضموم باشد معني ذلّت و خواري كه ﴿أَيُمْسِكُهُ عَلَي هُونٍ﴾[3] يا عذاب مي‌شوند ﴿عَذَابَ الْهُونِ﴾[4] آن هُون خواري و رسواري و خزي است اين هَون كه با فتح هاء است به معناي سبك‌بالي نه سبك‌ساري, سبك‌بالي است و سَكينت و وقار است در عين حال که اينها با سكينت و وقارند سبك‌بال‌اند آماده پروازند هُون به كار مي‌رود يعني خواري و ذلّت پس ﴿أَيُمْسِكُهُ عَلَي هُونٍ﴾ يا ﴿عَذَابَ الْهُونِ﴾ به ضمّ هاء است به معناي خواري و رسوايي اين به فتح هاء است به معناي سبك‌بالي نه سبك‌سري يا سبك‌مغزي.

 

 اگر حرف جاهلانه جاهل به آنها گفته بشود آنها حرفهاي سليمانه و سالمانه دارند اگر قابل گفتگو نباشد فوراً خداحافظي مي‌كنند اين‌چنين نيست كه آن حرف را ادامه بدهند.

 

 پس خردمندان يعني ﴿عِبَادُ الرَّحْمنِ﴾ چندتا كار مي‌كنند مشي‌شان روي زمين بر اساس سكينه و وقار و تواضع است علي هونٍ است سبك‌بالي است نه سبك‌سري برخوردشان با ديگران اين است اگر آنها عاقلانه برخورد كردند اينها هم عاقلانه برخورد مي‌كنند و اگر جاهلانه برخورد كردند اينها عاقلانه برخورد مي‌كنند اگر اثر نكرد فوراً خداحافظي مي‌كنند اين فوراً خداحافظي مي‌كنند را در سور‌ه‌هاي ديگر فرمود: ﴿سَلاَمٌ عَلَيْكُمْ﴾ اين ﴿سَلاَمٌ عَلَيْكُمْ﴾ يعني خداحافظ! نه سلام مي‌كنند به آنها تكريم مي‌كنند گرامي مي‌دارند اين طور نيست آنكه در سوره ديگر دارد كه اگر مشركين با اينها برخورد كردند اينها نسبت به اينها دهن‌كجي كردند اينها در جواب مي‌گويند ﴿لَنَا أَعْمَالُنَا وَلَكُمْ أَعْمَالُكُمْ﴾ شما كارتان را انجام بدهيد ما كارمان را انجام مي‌دهيم ﴿سَلاَمٌ عَلَيْكُمْ﴾[5]. در عربي بين اعراب اين هست كسي بخواهد خداحافظي كند مي‌گويد سلام عليكم نه سلام عليكم كه در ابتداي برخورد نشانه تكريم و تحيّت باشد نسبت به اينها تحيّتي ندارند اما سفيهانه هم برخورد نمي‌كنند اين كارِ ﴿عِبَادُ الرَّحْمنِ﴾ است كه مشابه اين كار را فرشتگان دارند خب بنابراين ﴿عِبَادُ الرَّحْمنِ﴾ كساني‌اند كه خطّ‌مشي‌شان سبك‌بالي است و برخوردشان هم با جاهلان, سالمانه و سليمانه است.

در جريان برخورد خردمندانه نسبت به مردم كه فرمود خط‌مشي‌شان اين است، برخيها گفتند اين آيه نسخ شده است به آيه جهاد به تعبير مرحوم شيخ طوسي سخن از نسخ نيست اين طور نيست كه ﴿يَمْشُونَ عَلَي الْأَرضِ هَوْناً وَإِذَا خَاطَبَهُمُ الْجَاهِلُونَ قَالُوا سَلاَماً﴾ اين با آيه جهاد نسخ شده باشد در جهاد هم سرِ جايش محفوظ است ﴿قَالُوا سَلاَماً﴾ است اينها عاقلانه و خردمندانه دفاع مي‌كنند تجاوز نمي‌كنند. حضرت امير(سلام الله عليه) در نهج‌البلاغه به پيشگاه خداي سبحان عرض مي‌كند خدايا ما به قضا و قدر تو راضي هستيم به امر تو راضي هستيم اگر مصلحت در اين است كه آنها پيروز بشوند مرگ ما را مرگ شهيدانه قرار بده «إِنْ أَظْهَرْتَنَا عَلَي عَدُوِّنَا فَجَنِّبْنَا الْبَغْيَ وَ سَدِّدْنَا لِلْحَقِّ وَإِنْ أَظْهَرْتَهُمْ عَلَيْنَا فَارْزُقْنَا الشَّهَادَةَ»[6] خدايا اگر مصلحت شد كه ما پيروز بشويم آن توفيق را به ما بده كه ما از عدل نگذريم بالأخره اينها كافرند و حربي‌اند و بايد كُشته بشوند حقّي هم دارند ديگر چطور بكُشيم آيا مُثله بكنيم آيا آتش بزنيم آيا بيش از اندازه اقدامي بكنيم نه, آنها در جنگ‌اند كُشته شدند خب رهايشان مي‌كنيم ديگر از آن به بعد كسي را مُثله بكنيم بسوزانيم و اموال آنها را آتش بزنيم اين كار را نكنيم خدايا توفيقي بده كه اگر ما پيروز شديم از عدل نگذريم اين مي‌شود «مَشيهم التواضع»[7]

ظلم ولو نسبت به كلب هم حرام است معصيت شرعي است اين طور نيست كه آدم حق داشته باشد نسبت به مار ظلم بكند نسبت به كلب ظلم بكند يك وقت دارد از خود دفاع مي‌كند خب مار حمله كرده است كلب حمله كرده است انسان دفاع مي‌كند ولي بخواهد ظلم بكند ظلم جايز نيست ولو حيوان,

 

بنابراين اين طور نيست كه اين آيه با آيه جهاد يا آيه دفاع و امثال ذلك نسخ شده باشد اين آيه محكم است جزء مطلقات قرآني است ﴿وَإِذَا خَاطَبَهُمُ الْجَاهِلُونَ قَالُوا سَلاَماً﴾ اين بايد خطّ‌مشي همه ما باشد الآن شما مي‌بينيد خب آنها دهن‌كجي مي‌كنند حتي نسبت به وجود مبارك پيغمبر و ائمه(عليهم الصلاة و عليهم السلام) اهانت مي‌كنند كاريكاتورهاي زشت مي‌كِشند خب آنها كافرند از آ‌نها توقّعي نيست ولي ما بايد خيلي خردمندانه عاقلانه سنگين برخورد بكنيم حالا ما براي اينكه چهار نفر بخندند ما عكسهاي آنها را به صورت زشتي در بياورد كه چهار نفر بخندند اين جواب جهل را با جهل دادن است اين با نظامي كه نظام عبادالرحمان است هماهنگ نيست.

قرآن كريم همان طوري كه الله را مي‌خواهد بازگو كند در اذهان مردم جا بيندازد الرحمان هم اين‌چنين است مي‌بينيد وقتي سخن از آفرينش است مي‌فرمايد: ﴿مَا تَرَي فِي خَلْقِ الرَّحْمنِ﴾[11] اين الرحمان كه اسم اعظم است مثل الله در سورهٴ مباركهٴ «اسراء» گذشت كه حاوي ساير اسماي حسنا هستند ﴿قُلِ ادْعُوا اللَّهَ أَوِ ادْعُوا الرَّحْمَانَ﴾[12] ﴿مَا تَرَي فِي خَلْقِ الرَّحْمنِ مِن تَفَاوُتٍ﴾ در جريان نگهداري پرنده‌ها در فضا مي‌فرمايد: ﴿مَا يُمْسِكُهُنَّ إِلَّا الرَّحْمنُ﴾[13] اين ﴿مَا تَرَي فِي خَلْقِ الرَّحْمنِ﴾ يا ﴿مَا يُمْسِكُهُنَّ إِلَّا الرَّحْمنُ﴾ يا ﴿هُم بِذِكْرِ الرَّحْمنِ هُمْ كَافِرُونَ﴾[14] براي آن است كه الرحمان را مثل الله براي مردم كاملاً معرفي كند. اما اينكه در اوايل سوَر ﴿بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ﴾ است آنها چطور نسبت به الرحمان هيچ حساسيّتي نشان نمي‌دادند آنها كلّ قرآن را ـ معاذ الله ـ سِحر و شعبده و كهانت و جادو و اينها مي‌دانستند اما وقتي به آنها گفته مي‌شد كه ﴿اسْجُدُوا لِلرَّحْمنِ﴾ مي‌گفتند: ﴿وَمَا الرَّحْمنُ﴾[15] ما كه رحمان را نمي‌شناسيم اينها الله را مي‌شناختند و خيلي هم به الله احترام مي‌كردند و بتها را مي‌پرستيدند كه آنها را به پيشگاه الله نزديك بكند ﴿مَا نَعْبُدُهُمْ إِلَّا لِيُقَرِّبُونَا إِلَي اللَّهِ﴾[16] دين آمده بفرمايد كه الله, رحمان است و با الرحمان بودن دارد عالم را اداره مي‌كند. عبادِ الرحمان بايد بر عرش مستقر بشوند و كار الرحمان را انجام بدهند قبلاً هم اين بحث گذشت كه رسم پيشينيان اين بود اگر يك مطلب حكيمانه و عميقانه علمي نصيب عالِمي مي‌شد و جزء نوآوري او بود اين شخص مجاز بود كه از آن مطلب عميق علمي به عنوان حكمت عرشي ياد كند زيرا «ان قلب المؤمن عرش الرحمن»[17] (يك) و اين مطلب به قلب او القا شد نه به قلوب ديگران (دو) مي‌شود حكمت عرشي (سه) بعدها ديگر رايج شده است هر كسي هر مطلب علمي را از هر كه شنيده از هر جا ديده مي‌گويد حكمت عرشي, مطلب عرشي ولي قبلاً بنا اين طور نبود خب اگر انسان داراي قلبي است كه «عرش الرحمن» است و اگر كسي اين قلب را برنجاند عرش خدا مي‌لرزد كه اگر كسي مؤمني را يا يتيمي را يا مظلومي را برنجاند عرش خدا مي‌لرزد در حقيقت خود اين هم مظهر همان عرش است خب الرحمان چه كار مي‌كند؟ الرحمان ﴿عَلَي الْعَرْشِ اسْتَوَي﴾[18] و كاري كه انجام مي‌دهد بر اساس هندسه‌اي است كه مهندسش رحمت است عبادِ الرحمان هم همين كار را مي‌كنند.

 

 بيان ذلك اين است كه ذات اقدس الهي الرحمان است قبلاً هم گذشت كه رحمتِ او سابق بر غضب اوست يعني پيش از غضب اوست

 در سورهٴ مباركهٴ «قصص» آيه 55 كه فرمود: ﴿وَإِذَا سَمِعُوا اللَّغْوَ أَعْرَضُوا عَنْهُ وَقَالُوا لَنَا أَعْمَالُنَا وَلَكُمْ أَعْمَالُكُمْ سَلاَمٌ عَلَيْكُمْ لاَ نَبْتَغِي الْجَاهِلِينَ﴾ يعني خداحافظ! آنجا ﴿إِذَا مَرُّوا بِاللَّغْوِ مَرُّوا كِرَاماً﴾ يعني از نظر فعل وگرنه به آنها سلام بكنند و امثال ذلك نيست.

-------------------------------------------------------------------------

قرآن كريم خداي سبحان را مبدأ همه هستي مي‌داند ﴿اللَّهُ خَالِقُ كُلِّ شَيْ‏ءٍ﴾[1] اصل دوم قرآن اين است كه خدا غنيّ محض است[2] اصل سوم آن است كه نه تنها غني است بلكه ماسوا فقير به سوي اويند[3] معلوم مي‌شود هر ناقصي به طرف كمال مطلق بايد حركت كند و هو الله سبحانه و تعاليٰ طبق اين اصول خدا مي‌شود كمال نامتناهي اگر كمال نامتناهي خواست كاري انجام بدهد براي چيزي كار نمي‌كند چون كمال نامتناهي است كار از او صادر مي‌شود. اصل پنجم اين مي‌شود كه آنچه در بخش پاياني سورهٴ مباركهٴ «ذاريات» و همچنين بخش پاياني سورهٴ مباركهٴ «طلاق» آمده اين هدفِ مخلوق قرار مي‌گيرد نه هدف خالق. اگر در بخش پاياني سورهٴ «ذاريات» فرمود: ﴿مَا خَلَقْتُ الْجِنَّ وَالْإِنسَ إِلَّا لِيَعْبُدُونِ﴾[4] عبادت, هدف مخلوق است نه هدف خالق يعني اگر مخلوق عبادت نكند به كمال نمي‌رسد نه اينكه اگر مخلوق عبادت نكند خالق به هدف نمي‌رسد زيرا خالق خودش هدف است خودش كمال است. موجود غير كامل كار را انجام مي‌دهد كه به وسيله كار به كمال برسد اين را مي‌گويند غرض زايد بر ذات ولي اگر خود آن مبدأ كمال مطلق بود و كمال مطلق داشت كاري انجام مي‌داد آن كمال مطلق براي چيزي كار نمي‌كند بلكه چون كمال مطلق است كار مي‌كند. 
آيه پاياني سورهٴ مباركهٴ «طلاق» هدف خلقت را علم معرفي كرده فرمود: ﴿اللَّهُ الَّذِي خَلَقَ سَبْعَ سَماوَاتٍ وَمِنَ الْأَرْضِ مِثْلَهُنَّ يَتَنَزَّلُ الْأَمْرُ بَيْنَهُنَّ لِتَعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ عَلَي كُلِّ شَي‏ءٍ قَدِيرٌ وَأَنَّ اللَّهَ قَدْ أَحَاطَ بِكُلِّ شَي‏ءٍ عِلْمَاً﴾ براي اينكه جامعه بشري علم پيدا كند كه خدا عليم محض است و قدير صِرف ما اين نظام را خلق كرديم. پس آيه سورهٴ «ذاريات» هدف مخلوق را عبادت مي‌داند آيه پاياني سورهٴ «طلاق» هدف مخلوق را عالِم شدن مي‌داند پس غرض خلقت آن است كه جوامع بشري عابد و عالم بشوند «العبادة ما هي؟ العلم ما هو؟» عبادت را در آيات فراواني مشخص كرد كه بخش قابل توجّهي از آنها در پايان سورهٴ مباركهٴ «فرقان» است كه محلّ بحث است علم را هم در بسياري از آيات مشخص كرد علم توحيدي يعني چه علم به عالم بودن خدا يعني چه قدرت خدا يعني چه «علم» خدا چه مي‌كند قدرت خدا چه مي‌كند اين تقريباً تفسير و شرح آن دو هدف است.
بنابراين اين آيه 63 به بعد دارد آن عبادت را شرح مي‌دهد كه اگر در بخش پاياني سورهٴ «ذاريات» فرمود هدف خلقت آن است كه بشر عبادت كند[5] حالا دارد عبادت را شرح مي‌دهد در بحث ديروز گذشت كه گرچه اينها جمله خبري است و وصف بندگان الهي است لكن به داعي انشاء القا شده يعني بندگان خدا بايد اين‌چنين باشند.

برخي از مطالبي كه مربوط به گذشته‌هاست عنايت بشود يكي اينكه خداي سبحان هدف خلقت انسان و جن را عبادت بيان كرده كه البته هدف مخلوق اين است نه هدف خالق كه فرمود: ﴿وَمَا خَلَقْتُ الْجِنَّ وَالْإِنسَ إِلَّا لِيَعْبُدُونِ﴾[1] بنابراين فرشته در اين بخش داخل نيست زيرا معصوم بودن آنها منزّه بودن آنها از زاد و ولد و مرگ و مير و امثال ذلك باعث شد كه در اين بحث و تقسيم راه پيدا نكنند بنابراين اگر براي فرشته‌ شريعتي بود, آ‌نها هم يك وحي و نبوّت و رسالت مي‌‌داشتند آنها هم يك بهشت و جهنم مي‌داشتند آنها هم يك دستگاه قضايي مي‌داشتند و مانند آن, چنين چيزي براي فرشته نقل نشده فقط براي جن و انس نقل شده.

 

 

﴿عِبَادُ الرَّحْمنِ﴾ كساني‌اند كه اين دو خصيصه را دارند از نظر جمعي به كسي آزار نمي‌رسانند (يك) بي‌مهري ديگران را تحمل مي‌كنند (دو) و اگر ديگران بي‌مهري كردند آنها با خداحافظيِ محترمانه آنها را رها مي‌كنند اگر در آن آيه آنها مي‌گويند: ﴿سَلاَمٌ عَلَيْكُمْ لاَ نَبْتَغِي الْجَاهِلِينَ﴾[7] اين سلام توديع است يا اگر آزر عموي وجود مبارك ابراهيم(سلام الله عليه) بت‌پرستي را رها نكرد و وجود مبارك حضرت ابراهيم او را دعوت كرد او نپذيرفت جوابي كه حضرت ابراهيم به آزر دارد فرمود: ﴿سَلاَمٌ عَلَيْكَ﴾[8] اين سلام, سلام خداحافظي است يعني خداحافظ شما! ما در تعبيرات عرفي مي‌گوييم خداحافظ عرب مي‌گويد سلام عليكم اين سلام دوستي و تحيّت و تكريم و امثال ذلك نيست اين سلامٌ عليكم وجود مبارك ابراهيم همين ﴿إِذَا خَاطَبَهُمُ الْجَاهِلُونَ قَالُوا سَلاَماً﴾ است آن ﴿سَلاَمٌ عَلَيْكُمْ لاَ نَبْتَغِي الْجَاهِلِينَ﴾[9] از همين قبيل است كه ﴿إِذَا خَاطَبَهُمُ الْجَاهِلُونَ قَالُوا سَلاَماً﴾ و اين امور را كه شما جمع‌بندي كنيد مي‌شود هَجر جميل اگر در سورهٴ «مزمل» ذات اقدس الهي به رسولش(صلّي الله عليه و آله و سلّم) دستور داد ﴿وَاهْجُرْهُمْ هَجْراً جَمِيلاً﴾[10] همين است يك وقت انسان قوم خود را ترك مي‌كند از آنها قهر مي‌كند اين كار انبيا نيست يك وقت از قوم فاصله فكري و فرهنگي مي‌گيرد يعني آنها را آزار نمي‌كند (يك) بي‌مهري آنها را تحمل مي‌كند (دو) فاصله برقرار نمي‌كند (سه) هميشه با آنها در ارتباط است حرفهاي الهي را ابلاغ مي‌كند اين مي‌شود هَجر جميل ﴿وَاهْجُرْهُمْ هَجْراً جَمِيلاً﴾.

در جريان حضرت يونس فقط قرآن كريم به همه انبيا اين هشدار را مي‌دهد به وجود مبارك پيغمبر(صلّي الله عليه و آله و سلّم) هم مي‌فرمايد: ﴿لاَ تَكُن كَصَاحِبِ الْحُوتِ﴾[11] مثل يونس نباش كه هَجري كرده است كه به ترك اُوليٰ شبيه‌تر است درباره انبياي ديگر فرمود: ﴿وَاذْكُرْ فِي الْكِتَابِ إِبْرَاهِيمَ﴾,[12] ﴿وَاذْكُرْ فِي الْكِتَابِ مُوسَي﴾,[13] كذا و كذا يعني به ياد آنها باش همان روشي كه ما به آنها آموختيم به تو هم مي‌آموزيم اما درباره يونس فرمود: ﴿وَلاَ تَكُن كَصَاحِبِ الْحُوتِ﴾ 

﴿وَإِذَا خَاطَبَهُمُ الْجَاهِلُونَ قَالُوا سَلاَماً﴾ اين نحوه ارتباطش با جامعه و مردم است كه اگر عالمان دين ورثه انبيا هستند اين گونه رفتار مي‌كنند اينها وارثان انبيايند انبيا هم همين طور بودند انبيا هجر جميل داشتند وارثان انبيا كه عبادالرحمان‌اند هم همين طورند

قبلاً هم اشاره شد كه ذات اقدس الهي در سورهٴ مباركهٴ «زخرف» فرشتگان را عبادالرحمان مي‌داند آيه نوزده سورهٴ «زخرف» اين است ﴿وَجَعَلُوا الْمَلاَئِكَةَ الَّذِينَ هُمْ عِبَادُ الرَّحْمنِ﴾ اين وصف, مشترك بين فرشته‌ها و انسانهاي خاص است كساني عبادالرحمان‌اند كه عبادت براي آنها راسخ باشد عدّه‌اي راسخ در علم‌اند عدّه‌اي راسخ در عبادت‌اند عبادالرحمان آن گروهي‌اند كه راسخان در عبادت‌اند